۴/۱۵/۱۳۸۳

قضيه ي كتاب ما ، مثل داستان لحاف ملا نصرالدين شده . شايد هم نشده و شايد اصلا ربطي به اين ضرب المثل نداشته ياشد و شايد ...ما كه هر كار كرديم نتوانستيم آن را در دنياي نويسندگان . دنياي كتاب فروشان و كتاب خران پخشش كنيم . يعني هيچ كس پيدا نشد كه به ما بگويد خرت به چند . خب ما هم به كسي نگفتيم . يعني راسياتش اصلا دلمان نيامد كه گردن خم كنيم و پيش هر كس و ناكسي رو بيندازيم و با التماس بگيم : بابا اين ناشر حرامزاده و بچه آخوند ، كلاه سر ما گذاشته و يك مشت كتاب داده زير بغلمون ، شمارو به خدا يك كاري كنيد كه كتابمون پخش بشه . و از همه مهمتر پولشن نداشتيم كه راه بيفتيم از اين سر دنيا بريم پيش اين ناشر و اون ناشرو گردن كج گنيم . منظورم اينه كه شايد اگر داشتيم اين كار را هم مي كرديم . خب نداشتيم . همه ي عمرمون نداشتيم و شايد هيچ وقت ديگه هم نداشته باشيم . هرچي هست از خير درامد كتاب گذشتيم و آن را در اين آدرس منتشر كرديمhttp://www.geocities.com/ketabmajazi/shoma.zip

حالا هر كي دلش خواست و حالشو داشت ، مي تونه بدون پرداخت يك شاهي آن را دانلود كند و هر بلايي كه خواست سرش بياره كه ما از خير نوشتن و نويسنده شدن و كسب در امد ، گذشتيم . ولي خضرت عباسي هر كي خوندش عوض فاتحه خوندن و نمي دونم ختم گرفتن ، اگر دلش خواست - برا دلخوشي ما هم كه شده يه ميل بزنين و حداقل چارتا فحشمون بدين . والسلام
در ضمن يه دعا هم در حق همه ي رانت خوارها و مسئولين چاپ و نشر كتاب هم بكنيد .
ارسال یک نظر