۴/۱۱/۱۳۸۳

هنريك ايبسن
ترجمه مجتبى پورمحسن
:و شاعر بودن يعنى چه؟ مدت ها پيش فهميدم كه شاعر بودن لزوماً يعنى اينكه ببينى و خوب نشان دهى. هر چيزى را كه خوانندگان مى بينند و درك مى كنند مثل يك شاعر ببينى. اما تنها چيزهايى كه تجربه شده اند را مى توان شاعرانه ديد و پذيرفته شود. و راز ادبيات مدرن دقيقاً در اين نوع تجربيات زنده نهفته است. تمام چيزهايى كه در ده سال گذشته نوشته ام را از نظر روحى زندگى كرده ام. اما هيچ شاعرى در انزوا نمى تواند چيزى را تجربه كند. او دقيقاً چيزهايى را تجربه مى كند كه هموطنانش با او تجربه مى كنند. اما اگر اين طور نبود چه چيزى بين ذهن توليدگر و ذهن مصرف كننده ارتباط برقرار مى كند؟
و آنچه كه تجربه مى كنم و برايم الهام ساز مى شود، چيست؟ دامنه اش بسيار وسيع است. چيزهاى بسيار بزرگ و زيبايى كه براى من الهام بخش مى شوند چيزهايى هستند كه به ندرت و فقط در بهترين لحظه هاى زندگى ام درونم را زيرورو مى كنند. وقتى الهام به سراغم مى آيد اصطلاحاً از خود هر روزم فراتر مى روم. چنين تجربه اى برايم الهام بخش بوده چون خواسته ام با آن روبه رو شوم و آن را بخشى از خودم كنم.اما لحظاتى خلاف آنچه گفتم نيز براى من باعث الهام شده است. چيزهايى كه در خودكاوى به عنوان پس مانده هاى رسوبات سرشت انسان شناخته مى شود. در اين مورد نوشتن براى من مثل حمام كردن بوده است كه پس از آن احساس تميزى، سلامت و آزادى بيشترى داشته ام. هيچ كس بدون اينكه چيزى را تجربه كند نمى تواند آن را به صورت شاعرانه تصوير كند و در بين ما چه كسى هست كه به تناقضات موجود بين كلام و كردار، تمايل و وظيفه، بين زندگى و نظريه پى نبرده باشد؟ و چه كسى تا به حال دست كم هرازچندگاهى نسبت به خودش به طور خودخواهانه اى احساس رضايت نداشته و سعى كرده است كه ارتباطش را با خودش و ديگران كم كند؟
من اعتقاد دارم كه با اين نكات به شما دانشجويان دقيقاً مخاطبم را يافته ام. اگر قرار باشد كه اين حرف ها فهميده شوند، مطمئناً شما آنها را خواهيد فهميد. وظيفه يك دانشجو بسيار شبيه وظيفه يك شاعر است. دانشجو بايد بكوشد تا هم خودش متوجه قضيه شود و هم ديگران را آگاه كند و به مطرح كردن سئوالاتى بپردازد كه در جامعه معاصرى كه او به آن تعلق دارد وجود داشته باشد.از اين لحاظ درباره خودم مى توانم بگويم كه سعى كرده ام دانشجوى خوبى بوده ام. شاعر ذاتاً تيزبين است. من هرگز زادگاه و زندگى واقعى آنجا را كاملاً نديده ام. اما در نگاهى بسته وقتى از آنجا دور بوده ام در غياب تصورش كرده ام.

و حالا هموطنان من، در پايان مى خواهم چند كلمه ديگر درباره تجربيات خودم بگويم. وقتى امپراتور جوليان به پايان كارش رسيد، و همه چيزهاى پيرامونش همچون آوار بر سرش ريخت هيچ چيز جز اين فكر او را غمگين نمى كرد كه وقتى دشمنانش حكم مى رانند از او فقط خاطره اى در اين حد باقى خواهد ماند كه او برخلاف بقيه كه با قوى ترين عشق ها در قلب ديگران زندگى مى كردند، او امپراتور جوليان با خونسردى تمام براى خود ستايش هاى محترمانه مى خريد و اين از تجربه من نتيجه بخش تر است و ريشه در سئوالى دارد كه من هميشه در اعماق تنهايى ام از خودم پرسيده ام. حالا جوانان نروژ به طور مهرآميز و روشن جوابى را به من داده اند كه هرگز انتظار شنيدنش را نداشتم. من اين پاسخ را به عنوان بهترين پاداش ديدار با هموطنانم به خانه مى برم. اميدوارم و اعتقاد دارم آنچه امشب تجربه مى كنم حتماً منبع الهامى است كه در يكى از كارهايم منعكس خواهد شد و اگر چنين اتفاقى بيفتد و كتابى از اين تجربه حاصل شود كه حتماً براى شما خواهم فرستاد، از اين دانشجويان مى خواهم كه آن را به عنوان سپاسى براى اين ديدار بپذيرند. از شما مى خواهم به عنوان كسى آن را بپذيريد كه در خلقش نقش داشته است.



ارسال یک نظر