۳/۲۷/۱۳۸۳

آيا لزوماً يك كار هنري خوب بايد براي اكثريت نامفهوم باشد؟

ما نمي توانيم در تنهايي از هنر خود لذتي ببريم؛ ما خواستار آنيم تا ديگران را درشكوه آنچه هر روزه از دنياي حس ها شكار مي كنيم شريك كنيم و در مقابل علاقه منديم از دستاوردهاي ديگران بهره مند شويم. اگر نقاش معيارهاي رايج را در كار خود رعايت نكند اثرش براي بسياري قابل درك نخواهد بود. برعكس اگر وي معيارهاي متداول را رعايت كند رضايت عوام را به دست خواهد آورد، اما خودش در نهايت ناراضي خواهد بود. در بين هنرمنداني كه به روش آكادميك كار مي كنند ممكن است افراد باا ستعدادي يافت شوند اما مشكل اينجاست كه همگي آنها با توجه به استانداردهاي رايج كار مي كنند و از اين رو پي بردن به استعداد چنين افرادي مشكل خواهد بود. سوال اين است كه آيا لزوماً يك كار هنري خوب بايد براي اكثريت نامفهوم باشد؟
نه، حقيقت آن است كه اين حالت نتيجه اي گريز ناپذير و در عين حال موقتي است اما به هيچ وجه لازمه يك اثر خوب نيست.
مشاهده اثري كه گويي قابليت تبدل جوهري دارد و درك آن حتي براي ورزيده ترين چشمها نيز مشكل است لذت بخش است. چنين اثري كه راز خود را كم كم فاش مي كند گويي در برگيرنده دنيايي از پاسخها است كه منتظر ما هستند تا پرسشهايمان را مطرح كنيم. لئوناردو داوينچي در اين باره مي گويد: " ما به خوبي مي دانيم كه چشم ما قادر است در يك نگاه فرمهاي بي شماري را از نظر بگذراند، اما در يك لحظه مي تواند تنها يك تصوير را درك كند. شما هم اكنون مي توانيد كل اين صفحه را در يك نگاه مشاهده كنيد و نتيجه گيري نماييد كه آن مملو از حروف است اما نمي توانيد در اين حال تك تك اين حروف و يا معناي آنها را به طور هم زمان درك كنيد. براي اين منظور بايد تك تك كلمات و خطوط را با دقت بخوانيد. اين كار درست مانند بالا رفتن از پله هاي يك ساختمان بلند براي رسيدن به بام آن است. "
گرچه هدف نهايي هر هنري برقرار كردن ارتباط با مخاطبان است، اما اين به آن معنا نيست كه ارتباط فوق بايد به زبان مخاطبان باشد، بلكه اين ارتباط بايد از طريق زبان خود آن هنر كه هدف آن لزوماً بطور كامل فهميده شدن نيست صورت پذيرد. همين حقيقت در مورد اديان و فلسفه هاي گوناگون نيز صادق است. هنرمندي كه از توضيح دادن خود امتناء مي ورزد نيرويي دروني را در خويش بوجود مي آورد كه درخشش آن فراگير مي شود. از راه كامل كردن خودمان است كه مي توانيم انسانيت را خالص نمائيم، با غني ساختن خودمان است كه مي توانيم ديگران را غني كنيم، با شعله ور ساختن يك ستاره است كه مي توانيم هستي را خشنود سازيم. دانش عيني و تمام آنچه كه توده مردم از فرمهاي ظاهري برداشت مي كنند چيزي بيهوده و رايج است، اما يك هنرمند ، قانوني غير از قانون ذائقه خويش را نمي شناسد. از اين نقطه به بعد با مطالعه ظواهر ديگر زندگي فيزيكي و ذهني ، بكارگيري آنها را مي آموزد. او به حيطه متافيزيك، كيهان شناسي و رياضيات پاي مي گذارد و از اين كار لذت مي برد. اما در اين كار در جستجوي قطعيتي نيست چرا كه قطعيتي وجود ندارد. آنچه وجود دارد تنها عشق است. يك رئاليسم واقعيت را در ذهن خود شكل مي دهد، چرا كه تنها يك حقيقت وجود دارد و آن حقيقت ماست كه سعي در واداشتن همگان به درك آن مي نمائيم. در اين راه ايمان به زيبايي است كه ما را نيرو مي بخشد.
هدف از يك اثر ، هدايت ذهن بيننده به ژرفاي قوه تخيل او و كمك به وي جهت شناخت هستي است.
هيچ چيز واقعيتي خارج از وجود ما نيست، هر چيز واقعي نتيجه تطابق يك حس با يك جهت گيري ذهني فردي است. ما تنها از وجود واقعياتي مطمئن خواهيم بود كه در ذهن ما شكوفا گردند. آيا تمام اين حرفها به آن معنا است كه حال ما بايد از امپرسيونيست ها پيروي كرده و تنها به حواس خود متكي باشيم؟
به هيچ وجه. ما به دنبال اجزاي ضروري حقيقت هستيم، اما آن را در شخصيت خود جستجو مي كنيم ، نه در تصويري كه رياضي دانان يا فلاسفه از ابديت ارائه مي نمايند. علاوه بر اين همانطور كه گفتيم تنها تفاوت بين امپرسيونيست ها و ما تفاوت در شور و هيجان است، ما نيز نمي خواهيم غير از اين باشد. چشم مي تواند تصاوير بيشماري از يك شيء دريافت نمايد، به همين ترتيب ذهن نيز مي تواند همين ميزان تصوير را درك كند. ادامه دارد ...


ارسال یک نظر