۳/۱۵/۱۳۸۳

هنرى ميلر
- ترجمه اميد نيك فرجام
- : انسان يا زنده و زنده تر مى شود يا بيش از پيش به مرگ تن مى دهد. با داروى انرژى زا و تزريق خونِ تازه كارى از پيش نمى رود. انسان وقتى تازه مى شود كه سر تا پايش را عوض كند، بايد دلش را عوض كند كه يك يك سلول هاى زنده بدن را تغيير مى دهد. هر كارى كمتر از خانه تكانيِ دل قطعاً فاجعه به بار مى آورد. و اين دليلى است بر اين كه چرا زمانه همواره بد بوده است. چرا كه اگر دل عوض نشود هيچ عملى به ميل و اراده انسان نخواهد بود. شايد ميل و اراده اى هم در كار باشد و با تلاش هايى فراوان همراه شود (مثل جنگ و انقلاب و غيره)، اما زمانه را تغيير نخواهد داد. در واقع بيشتر احتمال دارد كه اوضاع بدتر شود.

در طول قرن هاى بى شمار فقط تعداد انگشت شمارى انسان ظاهر شده اند كه به گمان من واقعاً فهميده اند كه چرا زمانه همواره بد است. آنها با زندگى منحصر به فرد خود ثابت كرده اند كه اين «واقعيت» غم انگيز جزء توهمات انسان است. اما ظاهراً هيچ كس آنها را درك نمى كند. و درست اين است كه اين طور باشد. اگر مى خواهيم زندگى خلاقانه اى داشته باشيم، مسئوليت سرنوشت مان بايد بر عهده خودمان باشد، و اين كاملاً عادلانه است. توقع اين كه ديگران كارى را بكنند كه خود قادر به انجام آن نيستيم مانند باور داشتن به معجزه هايى است كه هيچ مسيحايى خواب انجام شان را هم نمى بيند. كلِ طرح سياسى اجتماعى دنيا سرتاپا جنون آميز است، چرا كه بر شالوده زندگى عاريتى بنا شده است.

انسان واقعى به دولت و قانون و اخلاقيات نيازى ندارد، رزمناو و باتون و بمب افكن و مانند اين ها كه ديگر هيچ. البته انسان واقعى به سختى يافت مى شود، اما فقط حرف زدن از اين انسان است كه ارزش دارد. چرا وقت خود را با حرف زدن از آشغال ها تلف كنيم؟ كلِ بشريت و توده مردم است كه اين زمانه هميشه بد را سبب مى شود. دنيا فقط آينه اى است كه در برابرمان گذاشته اند. اگر حال تان را به هم مى زند، خب، بالا بياوريد، دوستان، داريد به پك و پوز خود نگاه مى كنيد، نه چيز ديگر!

گاهى به نظر مى رسد نويسنده از يافتن ايراد زمانه و نشان دادن كژى ها لذتى حيوانى و آزارنده مى برد. شايد هنرمند چيزى نيست جز نمونه و تجسم اين ناسازگارى و عدم توازنِ همه گير. شايد اين امر دليلى باشد بر اين كه چرا در كشورهاى بى طرف (مانند هلند و سوئيس) هنر حضورى چنين اندك دارد، يا چرا در كشورهايى كه در معرض تحولات سياسى و اجتماعى بزرگ اند (روسيه، آلمان، ايتاليا) دستاوردهاى هنرى ارزشى اندك و قابل چشم پوشى دارند. اما دستاوردهاى هنرى چه كم باشند و چه بى ارزش، نبايد فراموش كرد كه هنر فقط چاره اى موقتى و جانشين آن چيز واقعى است. فقط يك هنر است كه اگر امتحانش كنيم آن چيزى را كه «هنر» خوانده مى شود نابود خواهد كرد. من با هر سطرى كه مى نويسم «هنرمند» درون خود را مى كشم. با هر سطر يا مرتكب قتل مى شوم يا خودكشى.

نمى خواهم به ديگران اميدى بدهم يا منبع الهام شان باشم. اگر معناى الهام گرفتن را مى دانستيم هرگز منبع الهام كسى نمى شديم. آن گاه به بودن بسنده مى كرديم. در شرايط حاضر نه به كسى الهام مى بخشيم و نه به يكديگر كمك مى كنيم: فقط با عدالتى بى روح و عينى سروكار داريم. من كه به نوبه خود چيزى از اين عدالت كثيف را نمى خواهم؛ يا بلندنظرى همدلانه مى خواهم يا ناديده گرفته شدن مطلق. صادقانه بگويم، چيزى كه من مى خواهم بسيار بيشتر از آن چيزى است كه انسان ها بتوانند به من بدهند. من همه چيز را مى خواهم. همه را مى خواهم- يا هيچ. اين جنون آميز است، مى دانم، اما منظور من نيز همين است.

ارسال یک نظر