بیندیش، کار کن، بنویس، آستینهایت را تا شانه بالا زن و مرمرت را بتراش...
گوستاو فلوبر:

... که دلمُردگی تو را کُشت، هان؟ از خشم میترکی، از اندوه در تابی، خفه میشوی؟ صبور باش ای شیرِ صحرا! من هم در حالِ خفهشدنم، مدتهاییست مدید...
به ریههایت یاد بده نفسِ کوتاه بکشند، تا زمانیکه پا بر قلّههای بلند مینهی و باید در توفان دم زنی، با شادی بسیار گسترش یابند.
بیندیش، کار کن، بنویس، آستینهایت را تا شانه بالا زن و مرمرت را بتراش؛ مانندِ کارگرِ خوبی که هرگز سر برنمیگرداند، عرق میریزد و زحمت میکشد و لبخند میزند... تنها راهِ حذر از ناشادی محصورکردنِ خویش است به هنر و جاندادن به هرچه که دیگر.
برای من همهچیز کمابیش خودش بوده است از زمانی که سرِ تسلیم نهادم به همیشه بدبودنشان... من به زندگیِ روزمرّه وداعِ نهایی گفتهام. از این پس آنچه میخواهم پنج شش ساعت آرامش است در اتاقم؛ آتشی در زمستان و دو شمعی برای شبهایم...
دلم میخواهد قصّهای را که در این مدّتِ جدایی نوشتهای ببینم. در چهار، پنج هفته همهاش را باهم خواهیم خواند. باهم، تنها، بهفراغت، دور از دنیا و بورژواها، چون خرسهای زندانی، و زیرِ پوستِ کلفتِ سه قشریِ خرسانهمان خواهیم غرّید. من هنوز به فکرِ آن داستانِ شرقیِ خودم هستم که در زمستانِ آینده خواهم نوشتش.
بخشی از یک نامهی گوستاو فلوبر، در از نامههای فلوبر، ترجمهی ابراهیم گلستان، ماهنامهی صدف، شمارهی ۱۰، شهریور ماهِ ۱۳۳۷، صفحههای ۸۰۰ و ۸۰۱.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر