۵/۳۱/۱۳۸۷

ديوونه خاتون- الهه موسا اكبري


دیوونه خاتون
همین که صدای زنگوله ای که بالای در حیاط بسته شده به گوش می رسد در اتاق قفل و پرده ها کشیده می شوند. نگاهش خیره می ماند به سنگ هایی که بر دیوار آویزان شده اند به بچه گربه هایی که دور عصا و دامنش می لولند. در اتاق کوبیده می شود. چشمانش، دستانش، و قلبش می لرزد کسی پشت در می نالد:
- مادر
جوابی نمی شنود. ناله ها شدیدتر می شوند. اما جز صدای بچه گربه هایی که مادر به خود ندیده اند جوابی نمی شنود. قلبی آنطرف در تندتر از همیشه می تپد. باز هم گذر لحظه ها. ناله ها از فریاد بی صدا می شوند و به جای آنها صدای کشیده شدن پاهایی بر روی زمین به گوش می رسد. گوشه پرده را کنار می زند. مردی خمیده با چشمانی نیمه باز به کندی حرکت می کند، سیگار نیمه سوخته به سختی لای انگشتانش بند شده، به پیراهن او خیره می شود، روز تولدش را به یاد دارد، بیست سال پیش، لحظه ای بعد پرده دیوار می شود. حالا در اتاق باز است. در گوشه ای از اتاق گربه ها روی دامنش نشسته اند تخم مرغها را جلویشان می شکند و بعد سرشان را نوازش می کند. تصویر پیراهن هنوز در چشمانش زنده است. به جای ضربه های سنگ بر روی عصا خیره می شود. به کوچه که می رود بچه ها می دوند، سنگش می زنند و هوی می کشند.
- دیوونه خاتون، دیوونه خاتون
او هم سنگشان می زند ، با عصا دنبالشان می کند و شب سنگهایی که به او زده اند را به دیوار اتاقش می آویزد و بعد برای آنها و گربه ها حرف می زند و قصه می گوید. حالا شب تمام شده. سنگ های ترک خورده را با خود به کوچه می برد.
بچه ها گرداگردش جمع می شوند، نگاهش می کنند اما حرفی نمی زنند سنگ هم دستشان نیست، به طرفشان می رود، عقب تر می روند فرار نمی کنند فقط عقب تر می روند. ته کوچه شلوغ است شلوغ تر از همیشه، بچه ها به طرف ته کوچه می دوند پشت سرشان می رود راه را برای گذرش باز می کنند مردی بیست ساله روی زمین روی سنگ فرش کوچه سیگار نیم سوخته لای انگشتاش یخ زده به سینه اش نگاه می کند کلامش را می شنود
- مادر
لحظه ای بعد ملافه ای سفید وجودش را می پوشاند. سنگ های ترک خورده را روی ملافه می گذارد. صدای سکوت کوچه را پر می کند. دوباره لرزیدن چشم ها و بعد شکستن ترک سنگها. به کوچه خیره می شود. در میان هق هق گریه می خندد و هو می کشد.
- دیوونه خاتون
بچه ها سنگ جمع کردند به دورش حلقه زدند و فریاد کشیدند:
- دیوونه خاتون
لحظه ای بعد دوباره عصایش ضربه می خورد.

الهه موسی اکبری از بافت
ارسال یک نظر