۴/۲۶/۱۳۸۶

ما که سر از کار فیلتر و فیلترگذاران دولت مفخم جمهوری اسلامی در نیاوردیم. یک روز ویرشان می گیرد وبالاتفاق تصمیم بر این می گیرند بلاگر را ببندند و می بندند و تا می خواهیم نفسی چاق کنیم که آخیش از شر وبلاگ و وبلاگ نویسی راحت شدیم . یک روز اتفاقی روی لینک بلاگر کلیک می کنیم و می بینیم بهتر از همیشه سُر ومُر و گنده روبرویمان ایستاده و دارد به ریش مان می خندد . امروز هم از همان روزها بود . از سر بیکاری کلیک کردیم و باز شد و مجبورمان کرد چیزی بنویسیم و ما که مثل همیشه هیچی در چنته نداشتیم ؛ مجبور شدیم چیزی بنویسیم که مثل همه ی نوشته هامان هیچی نیست. تا بعد که از سر فرصت - اگر دوباره فیلتر نشود- ادامه ی روایت را روایت کنیم و نه روایت که روایت دیگران را ک÷ی کنیم و با خودمان بگوییم " ما که نفهمیدیم شاید دیگری یا دیگرانی باشند که بفهمند . اما ای کاش این فیلترچی ها را می دیدم و ازشان می خواستم محض رضای خدا - که نه - محض رضای دل ماههم که شده در این اینترنت را ببندند که ما آنقدر خودکفا و دارنده هستیم که هیچ نیازی به داشته های این غربی ها و شرقی های از خدا بی خبر و نداریم و همان به که آن ها را به حال خودشان بگذاریم تا در داشته های دنیایی شان آن قدر غوطه بخورند که یاد خدا نکنند و شیش دانگ بهشت را تصرف کنند . طوری که دیگر جایی برای ما نباشد . ای کاش اینة کار را می کردند و این قدر شُل کن و سفت کن نداشتند .
ارسال یک نظر