۵/۲۰/۱۳۸۴

گم شدم . مثل همه كه روز اول به چه شوق و ذوقي پاي به اين وادي گذاشتند و نفس نگرفته نفس بر شدند . من‌هم . گم شدم . نه اين‌جا كه همه جا . هر چند مي دانم گذ‌راست و مثل هميشه مي گذرد. اما دلم براي آن‌همه شوق و ذوق تنگ شده و به ياد آن روز ها به اين شعر بسنده مي كنم .


اگرنمي تواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي

بوته اي در دامنه اي باش

ولي بهترين بوته اي باش كه در كناره راه مي رويد

اگر نمي تواني درخت باشي ،بوته باش



اگر نمي تواني بوته اي باشي، علف كوچكي باش

و چشم انداز كنار شاه راهي را شادمانه تر كن

اگر نمي تواني نهنگ باشي، فقط يك ماهي كوچك باش

ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه!



همه ما را كه ناخدا نمي كنند، ملوان هم مي توان بود

در اين دنيا براي همه ما كاري هست

كارهاي بزرگ و كارهاي كمي كوچكتر

و آنچه كه وظيفه ماست ، چندان دور از دسترس نيست



اگرنمي تواني شاه راه باشي ، كوره راه باش

اگر نمي تواني خورشيد باشي، ستاره باش

با بردن و باختن اندازه ات نمي گيرند

هر آنچه كه هستي، بهترينش باش!



داگلاس مالوچ
ارسال یک نظر