۱۱/۲۸/۱۳۸۳

هميشه فكر مي كردم غير از داستان چيزديگري را نبايد در اينجا بگذارم و در طول اين دو سال سعي كردم بر اين عقيده پابرجا بمانم و ماندم . اما امروز آنقدر پرم و انقدر خسته از بودن كه نمي توانم نگفته بگذرم . اما از چي ؟ چرا پرم ؟ و چه چيز را مي خواهم بيرون بريزم ؟ چرا اين كار را مي كنم . شايد نداشتن مطلب اينطور مرا به اين وادي كشانده و شايد اينكه مدتهاست كه نمي توانم بنويسم ... هر چه هست تا قبل از نوشتن - قبل از باز كردن اين صفحه هزار حرف نگفته داشتم و هزار گله و شكايت و حالا ... انگار همه پر گرفته و همه ... شايد دلم براي خودم تنگ شده بود و شايد . ..هر چه هست دلم نمي خواهد اين نوشتن را رها كنم و شايد نوشتن دست از سرم بر نمي دارد و شايد ... شايد همه‌ي درد من از همين شايدهاست . ..
شما مي دانيد من چطورم شده ؟
ارسال یک نظر