گفتند " اگر روي را با خون سرخ كردي ، ساعد را
باري چرا آلودي ؟
گفت : وضو ميساختم !
گفتند : چه وضويي ؟
گفت : در عشق دو ركعت است ، كه وضوي آن جز با خون درست در نيايد .
پس چشمهايش را بركندند . زبانش را بريدند و سنگ روانه كردند . نماز شام بود كه سرش بريدند و باز سنگ انداختند . در حاليكه از يكايك اندام او آْواز ميآمد " اناالحق "
گويند دراين حال عجوزهاي پارهاي رگو در دست ميآمد . چون حسين حلاج را بر آن حال ديد گفت « بزنيد اين حلاجك رعنا را؛ تا اورا با سخن اسرار چه كار
( تذكرهالاولياء – عطار )
مرا كه روح من از شمس مولويتر بود
پلاك بيست و دو ، بنبست كوچهي فرديد
بلوغ شاعري از جنس باد ميگنديد
و در كه قامت زن را به اندرون زاييد .
اتاق حامله از حجم باد ميتركيد
و نور سايهي زن را به سادگي نوشيد .چ
۞
درست آنسوي بلوار ، مردي افغان داشت
كنار جدول يك باغ كهنه ميشاشيد
۞
نشست گوشهي تخت و شكست و درهم شد
و پاره كرد صداي فروغ و پروين را
دوگام مانده به پاريس جيغ زد :
احمق
كشيد از رگ دستش شرنگ خونين را
" من از حوالي شبلي به دوزخ افتادم
درست ساعت پنج ، آسمان به در چسبيد
و سوسكهاي اتاق از دريچه رَم كردند
و مردهاي كه ميان اتاق ميلرزيد "
: نزن پدرسگ احمق ،
آهاي هاوايي
جزايري كه ميان اتاق روييديد
شما كه حاكم ارواح خستهي ماييد
چرا مرا به سردارتان … نميبنديد ؟
مرا كه روح من از شمس مولويتر بود
مرا كه مثل جنيد از تبار منصورم
من از بلوغ تو زادم … من از … پريزادم
تو را نديدهام از خود … تو را نميدانم
۞
چه روزگاريه مَرد …آخه خب … د . د . دلم خونه
خداي من تو نيگاش كن ، ببين چه داغونه
د . كافيه كه تو پاتو از اين جهنم گه …
كجاس به شكل اتاقه … كه جانورستونه
"بيا به هيئت ابليس ، بايزيدم باش
بغل كند تو مرا در مداري از آشوب
بماندم كه از عهد عتيق ميچرخم
ميان شك سليمان و طاقت يعقوب
رها كنيدم از اين قيد و بند ، از اين فرجام
مرا كه خُردم و تزيرقي ، عاشق و بدنام
رها كنيدم از اين مُردهاي كه در بسطام …
بزن كه دف دف اين دف ، بزن بزن آرام
ددام دددام دام
ددام
دام
دام
تو وحشتي ، تو عذابي ، چرا نميفهمي
تو خُرد و گيج و خرابي ، چرا نميفهمي
بُلِيت خر ! ميافتي و يك گوشه ميري از دنيا
تو عمريه كه خوابي ، چرا نميفهمي
بيا عزيزكم ، عمرم
آهاي هو هو هو …
كجاست روح من مُرده ، آي مردم كو ؟
سماع چشم تو دارد مرا به رقص آهو
كه آب ميكندم دم به دم در اين پستو
۞
كتابهاب بد و دوستهاي نابابش
از ابتدا به نابغگي ، بعدها به بدنامي
دو مرد اهل خلاف ، اهل بَنگ … اگر سرهنگ
يكي جنيد و يكي بايزيد بسطامي
۞
« چون كارش بلند شد و سخن او در حوصلهي اهل ظاهر نميگنجيد ، هفت بارش از بسطام بيرون كردند . شيخ گفت : چرا مرا بيرون ميكنيد ؟
گفتند : از اينكه مردي بدي !
گفتا : نيكا شهري كه بدش بايزيد بسطامي باشد.
تذكرهالاوليا - عطار »
مبارز و اهل كتاب بود و شد معتاد
و از نهايت شهرت به روز سگ افتاد
به منچه خانم اگر به بنگ … نه ببين سرهنگ
كلانتري است ، نه دارالعمارهي بغداد
كه حكم دفن كسي را … كه هرچه باداباد
از ابتدا كه نگاهم به اين جسد افتاد …
نميشود كه حكمي از اينگونه ، خانم داد
گروهبان تو چرا … لاالهالاالله
چه روز گرم … ! روز اول مرداد …
ممنصور عليمرادي
۴/۲۵/۱۳۸۵
۴/۰۵/۱۳۸۵
مسافر
وقتي سوار شد ، موزيك تند وبلند پخش ماشين به وجدش آورد . اما مسافر بعدي به محض نشستن ، اخم ها را در هم كشيد وبا لحن خاص اينطور آدمها ، از راننده خواست پخش را خاموش كند و راننده آيينه را روي صورت او ميزان كرد و پرسيد « چي فرمودين »
« گفتم ، خاموشش كن »
راننده بدون توجه به ماشينهاي پشت سر ، پايش را روي پدال ترمز كوبيد . ماشين با قيس دلخراشي ايستاد . راننده سويچ را چرخاند و ماشين را خاموش كرد . و بدون آنكه به مسافر نگاه كند پرسيد « خوب شد ؟»
و تا مسافر جواب دهد . دستگيرهي در را گرفت و خيلي آرام گفت « بفرمايين پايين »
مسافر باور نكرد و نميكرد . دهنش باز مانده بود و راننده آمرانه تكرار كرد « بفرماييد آقا »
مسافر اولي پادرمياني كرد « صلوات بفرسين آقا ، كار داريم »
« صلوات، چشم . اما ايشون دستور دادن خاموش كنم . منم اطاعت كردم و تا ايشون تو اين ماشين باشن . من دوباره روشنش نميكنم . »
مسافر دوم از ماشين پياده شد و داد زد « من پدرتو ميسوزم . تو نميدوني من كي هستم . »
راننده خيلي خونسرد پرسيد « قلم داري ؟»
مسافر فكر كرد بد شنيده است . سرش را جلوي شيشه آورد . راننده فلمي از جيبش بيرون آورد و گفت
« 61912 مشهد ، يادداشت بفرماييد و هر كار خواستين دريغ نكنيد »
مسافر فحش زشتي داد و عقب رفت . راننده ماشين را روشن كرد . صداي ناهنجار پخش را كم كرد و گفت « عجب آدمايي پيدا ميشن . نميگم كار من درسته . نميگم اون حرف بيحسابي زد . اما بشين و بفرما و بهتمرگ يه معنايي ميده … من نميدونم همهي مردم دنيا مثل ما همينطور بي منطق و زورگوين يا …»
مسافر حرفش را بريد و گفت « والله من سالها آمريكا بودم . تگزاس . كاليفرنيا ، دالاس . آدما همه مثل هم هستن . هر مسجدي يه دستشوييام داره . ايطوريام كه شما ميگين نيس ! »
راننده با تعجب به سرووضع ژوليدهي او و نگاه سرگردانش نظري انداخت وچيزي نگفت . جلوي بيمارستان رواني كه رسيدند . مسافر گفت « پياده ميشم »
راننده دوباره نگاهش كرد . پوزخندي زد . مسافر پياده شد و بدون آنكه كرايهاش را بپردازد به طرف بيمارستان راه افتاد . راننده صدايش كرد . مسافر برگشت و دستپاچه اسكناسي از جيبش بيرون آورد و به طرف او گرفت . راننده دستش را پس زد و گفت « اول كه گفتين باور نكردم خارج بودين . اما حالا باورم شد . نميخواد كرايه بدي. فقط وقتي رفتي داخلِ خارج ، بهشون بگو ايرانم رانندههاي لارژي داره . » و همانطور كه بلند بلند مي خنديد گاز داد و رفت .
وقتي سوار شد ، موزيك تند وبلند پخش ماشين به وجدش آورد . اما مسافر بعدي به محض نشستن ، اخم ها را در هم كشيد وبا لحن خاص اينطور آدمها ، از راننده خواست پخش را خاموش كند و راننده آيينه را روي صورت او ميزان كرد و پرسيد « چي فرمودين »
« گفتم ، خاموشش كن »
راننده بدون توجه به ماشينهاي پشت سر ، پايش را روي پدال ترمز كوبيد . ماشين با قيس دلخراشي ايستاد . راننده سويچ را چرخاند و ماشين را خاموش كرد . و بدون آنكه به مسافر نگاه كند پرسيد « خوب شد ؟»
و تا مسافر جواب دهد . دستگيرهي در را گرفت و خيلي آرام گفت « بفرمايين پايين »
مسافر باور نكرد و نميكرد . دهنش باز مانده بود و راننده آمرانه تكرار كرد « بفرماييد آقا »
مسافر اولي پادرمياني كرد « صلوات بفرسين آقا ، كار داريم »
« صلوات، چشم . اما ايشون دستور دادن خاموش كنم . منم اطاعت كردم و تا ايشون تو اين ماشين باشن . من دوباره روشنش نميكنم . »
مسافر دوم از ماشين پياده شد و داد زد « من پدرتو ميسوزم . تو نميدوني من كي هستم . »
راننده خيلي خونسرد پرسيد « قلم داري ؟»
مسافر فكر كرد بد شنيده است . سرش را جلوي شيشه آورد . راننده فلمي از جيبش بيرون آورد و گفت
« 61912 مشهد ، يادداشت بفرماييد و هر كار خواستين دريغ نكنيد »
مسافر فحش زشتي داد و عقب رفت . راننده ماشين را روشن كرد . صداي ناهنجار پخش را كم كرد و گفت « عجب آدمايي پيدا ميشن . نميگم كار من درسته . نميگم اون حرف بيحسابي زد . اما بشين و بفرما و بهتمرگ يه معنايي ميده … من نميدونم همهي مردم دنيا مثل ما همينطور بي منطق و زورگوين يا …»
مسافر حرفش را بريد و گفت « والله من سالها آمريكا بودم . تگزاس . كاليفرنيا ، دالاس . آدما همه مثل هم هستن . هر مسجدي يه دستشوييام داره . ايطوريام كه شما ميگين نيس ! »
راننده با تعجب به سرووضع ژوليدهي او و نگاه سرگردانش نظري انداخت وچيزي نگفت . جلوي بيمارستان رواني كه رسيدند . مسافر گفت « پياده ميشم »
راننده دوباره نگاهش كرد . پوزخندي زد . مسافر پياده شد و بدون آنكه كرايهاش را بپردازد به طرف بيمارستان راه افتاد . راننده صدايش كرد . مسافر برگشت و دستپاچه اسكناسي از جيبش بيرون آورد و به طرف او گرفت . راننده دستش را پس زد و گفت « اول كه گفتين باور نكردم خارج بودين . اما حالا باورم شد . نميخواد كرايه بدي. فقط وقتي رفتي داخلِ خارج ، بهشون بگو ايرانم رانندههاي لارژي داره . » و همانطور كه بلند بلند مي خنديد گاز داد و رفت .
۳/۱۴/۱۳۸۵
« شاه ماهيها »
دو ساعت بيشتر بود كه اصغر آستينها و پايين پيراهنش را گره زده و آن را مثل دولي رو به جريان آب گرفته بود تا بلكن ماهي بگيرد . ما روي پلهي آخري پاياب قوز كرده بوديم و از برق برق آبي كه انگار ايستاده بود ، انتظار ماهي داشتيم . پاياب تاريك بود . سرد بود و ما همگي لخت و خيس .
هميشه ، وقتي از آب بيرون ميآمديم ، قبل از آنكه سرما به جانمان بگيرد ؛ فورا ازپاياب بيرون ميرفتيم و زير آفتاب داغ قوز ميكرديم تا تنمان خشك ميشد و دوباره …
لبهاي اصغر از سرما كبود شده و ميلرزيد . اما جُم نميخورد . هركي دهنش را باز ميكرد تا حرفي بزند يا نفس بلندي ميكشيد اصغر جيغ ميزد و فحش ميداد و اگر ميديد كه طرف ناراحت شده و ممكن است دعوا را شروع نمايد ، با التماس ميگفت «لامصب ! اومده بود تو دهنش، تو كه حرف زدي دررفت .جون مادرتون حرف نزنين ، شايد ايندفعه بشه »
اصغر از همهي بچههاي كوچه درازتر بود و لاغرتر و با اينكه از همه بزرگتر بود ، اصلا جان نداشت و از همه چي ميترسيد . از تنهايي ، تاريكي ، دعوا . حتا كاراتهبازي هم نميكرد . يعني اول ميآمد جلو ، شاخ و شانه هم ميكشيد . اما وقتي ميديد گروه مقابل گردن كلفتتر هستند و ما داريم كتك ميخوريم ، آهسته آهسته ميزد به چاك و در ميرفت .
.
پيراهن اول شل و ول روي آب ميماند و همراه حركت آب به رقص ميافتاد . اما اصغر صبر ميكرد . وقتي خيس ميخورد ؛ دهن آن را بازتر ميگرفت . آب كمكم در آن جمع ميشد . انگار جان ميگرفت ، گرد و قلنبه ميشد و مثل اصغر سينهاش را جلو ميداد « مگر شهر هرته ، نميذارم بري . من … » اما آب بيدي نبود كه از اين بادها بترسد . كمكم از كنارههاي پيراهن بيرون ميزد . ميآمد روي پلهها ، همهجا را خيس و گلآلود ميكرد و از پشت اصغر، راه خودش را ادامه مي داد و هر چه ميگفتيم « بابا ، ماهيها عقل دارن ، مي فهمن . مثل تو خر نيستن كه » نه ميفهميد و نه قبول ميكرد وميگفت « اينهمه ماهي ، يعني يكيش قسمت ما نيس »
اين كار هميشگياش بود . هر وقت ، چشم مادرهايمان را دور ميديديم و از زور گرما ميآمديم اينجا آبتني ، هنوز دو تا غوطه نخورده بوديم ، يادش ميامد كه دكتر گفته بود « اگه ميخواي خوب بشي بايد ماهي بخوري . ماهي تازه» و بنا ميكرد به التماس كردن . چه التماسهايي ، دل سنگ آب ميشد . اگر هم التماسهايش كاري نميشد ، با جيغ و دعوا همه را از آب بيرون ميكرد و خودش آنقدر ميماند تا مادرهايمان با فحش و دعوا به دنبالمان بيايند و يا حوصلهي يكي سر برود و با دعوا او را از آب بيرون بكشد . حالا كاشكي چيزي گيرش ميآمد .
گفتم « اصغر آب همه جارو گرفت ، الان اگه يكي از زنا بيا رختشوري ، پدرمونو در مياره ، جون مادرت بيا بريم … »
هنوز حرفم تمام نشده بود كه اصغر جيغ زد « يا ابوالفضل . هچي نگو . جون مادرت… نگا كنين »
ماهي سياه و بزرگي ، آهسته آهسته ، داشت از تاريكي بيرون ميآمد . سرش را چپ و راست ميكرد و مثل بچههاي كوچكي كه گشنه هستند و دنبال سينهي مادرشون ميگردند ، دهن گشادش را تند تند به هم ميزد . پيراهن را ديد و سُر خورد طرفش . چشمهاي اصغر برق زد . زبان از دهنش بيرون افتاد . يك چشمش به ما بود و التماس ميكرد و چشم ديگرش به ماهي كه خيلي گنده بود و هيچكس تا حالا ماهيي به اين بزرگي نديده بود . ماهي ميآمد . آب زير سنگيني تنش لبپر ميخورد .آهسته گفتم « شاه ماهيا … »
داشت حسوديم ميكرد . به بقيه نگاه كردم . آنها هم همينطور بودند . دلم ميخواست تكان بخورم . دلم ميخواست دستم را بالا ببرم ، تو دلم دعا كردم ماهي برگردد . بترسد و داخل پيراهناصغر نرود .همه نفسگير شده بوديم . هيچكس پلك نميزد . ماهي پيراهن را ديد . شايد از سياهياش ترسيد . ايستاد . اصغر لبهايش را مثل وقتي سوت ميزند غنچه كرد . دستش ميلرزيد . تمام تنش ميلرزيد . هر وقت اينجوري ميشد ، از حال مي رفت . با خودم گفتم « كاشكي ميشد برم تو آب ، اگه بيفته ، اگر … »
اصغر از نگاهم همه چي را فهميد . با همان يك چشمي كه رو به ما داشت ، دلداريم داد . التماس كرد ، تكان نخورم . ماهي عقب نشست . باور نميكرد چيز به اين گندگي غذا باشد . هرچند پيراهن اصغر بوي همه چي ميداد اما … شايد خدا دعايم را قبول كرده بود . حالم از خودم و از حسودي هايم بهم خورد . با خودم گفتم « تو چقد بدبختي ، بدبخت ، اين برا اون بدبخت دوايه ، اونوخ تو … خاك بر سرت كنن »
ماهي دلش نميآمد برود . مثل وقتهايي كه خودم كنجكاو ميشدم ، كنجكاو شده بود تا چند و چون اين غذاي گنده را نفهميده به خانهاش بر نگردد . دوباره دعا كردم . پيش خدا التماس كردم تا ماهي را برگرداند . دلم مي خواست اونقد كوچك بودم و يا دو تا بال داشتم تا از بالاي سر اصغر و كنارهي چاه خودم را به ماهي برسانم و كيشش بدهم به طرف پيراهن . اما نميشد كه . گفتم پيش خدا التماس كنم تا شايد بشه . اما انگاراصغر با چشمهايي كه پر از اشك بود گفت « هميشه خر خرما نمي رينه . بدبخت تو خرابش كردي . خدا يه بار حرف گوش آدم ميكنه » داشت گريهم مي گرفت . دلم ميخواست داد بزنم و از خدا بخواهم كه … انگار خدا فهميد . دلش به حال هر دونفرمان سوخت . ماهي چرخيد . انگار كسي هولش ميداد طرف پيراهن .« خدايا … » دوباره اشك در چشمهايم جمع شد . دلم مي خواست داد بزنم . ميخواستم به هوا بپرم . « ماهي لامصب … » بقيه هم حال من را داشتند . انگار هزارتا كك ول كرده بودند تو تنشان . آهسته آهسته وول ميخوردند . لبهايشان كج و كوله ميشد و فرياد پشت دندانهايشان گير كرده بود و همان نبود كه بپرد بيرون . اصغر سياه شده بود . زرد ، سفيد . ميدانستم چه حالي دارد . صداي همه را ميشنيدم كه همصدا داد مي زديم « بيا ، بيا ، راه بيافت »
ماهي انگار صداي ما را ميفهميد . نگاهمان ميكرد . بازي ميكرد . بازيمان ميداد .گاهي پس ميرفت و گاهي پيش . تا باور ميكرديم كه ديگر كار تمام است ، سروته ميكرد و بر ميگشت و وقتي نااميد ميشديم ، نازي ميآورد و خودش را به طرف پيراهن ميكشاند . بيچاره اصغر . ديگر هيچكس حواسش به او نبود . انگار ما او شده بوديم . مثل اينكه ماهي مال ما بود . ماهي به جلوي پيراهن رسيد . او هم خوشحال بود . ميرقصيد . كيف ميكرد . انگار با خودش مي گفت « اوووووه ، غذاي هزار سالم جور شد . » سرش را به داخل برد . تا نصفه رفت . طاقت اصغر و همهي ما تمام شده بود . « برو تو لامصب ، برو ديگه »
كي بلند گفت كه ماهي انگار ترسيده باشد ، با سرعت برگشت و خودش را از پيراهن بيرون انداخت . دلم ريخت . نفسم حبس شد . ماهي چرخي زد و رو به ما ايستاد . انگار داشت نگاهمان ميكرد . مسخره ميكرد . شايد داشت التماس ميكرد . شايد فهميده بود دارد به طرف مرگ ميرود . شايد ميگفت « بچههام ؟ » شايد … اما دل همه از سنگ شده بود و هيچكس به فكر ماهي و بچههايش نبود . همه به اصغر فكر ميكرديم . دلم سوخت . « اگه بچه داشته باشه ؟ اگه …اما اصغر چي ؟ اونم كه التماس ميكنه ؟ اونم …» انگار ماهي فهميد . دوباره دور زد . انگار از آب و بچهها و خانهاش خداحافظي ميكرد . يك دور ديگر هم زد . پس رفت و پيش آمد و با سرعت خودش را به داخل پيراهن پرت كرد .
اصغر جان گرفت و دهنهي پيراهنش را به هم گرفت و ما داد زديم هورا كشيديم . آنقدر بلند كه خاكهاي هزارسالهي پاياب از ديوار جدا شدند و روي سرمان ريختند . اصغر اول مثل مردهها ساكت بود . بعد مثل اينكه روحش برگشته باشد ، زنده شد . جيغ زد . فحش داد . با پيراهن به هوا پريد . آب از سوراخهاي پيراهن روي سر و تنمان پاشيد . بعد ، پيراهن را بالاي سرش برد و مثل سرخپوستها رقصيد . پيراهن مثل مَشك به هم ميخورد و هيكل سنگين ماهي به اينطرف و آنطرف ميافتاد و ما ميخنديديم . سوت ميزديم و همراه اصغر و ماهي به اينطرف و آنطرف ميافتاديم . اما هيچكس فكر پوسيدگي پيراهن اصغر را نميكرد و اينكه تاب اينهمه سنگيني را ندارد . پيراهن يكدفعه وا رفت و ماهي و آنهمه آب روي سر ما و پلهها خالي شد . اول ساكت شديم . شايدهم مُرديم . اما وول خوردن ماهي روي گلهاي پاياب ، همه را زنده كرد .اصغر از آب بيرون پريد و دراز به دراز ، روي پلهي آخري خوابيد و جلوي راه آب و ماهي را گرفت . ماهي آنقدر بزرگ بود ، آنقدر ليز بود و تند تند به دنبال آب اينطرف و آنطرف ميلغزيد كه هيچكداممان نميتوانستيم بگيريمش . اصغر داد ميزد . گريه ميكرد . التماس ميكرد « تو رو خدا ، تورو خدا ، بگيرينش . بگيرينش » همه دسپاچه شده بوديم . جا هم تنگ بود . ليز بود و ما بيشتر خودمان را ميگرفتيم و دستهاي همديگر را تا ماهي .
آب ها كم كم از زير تن اصغر گذشتند و ماهي ديگر نميتوانست آب بخورد . داشت گل ميخورد . ديگر نميتوانست به هوا بپرد . كم كم از پا افتاد و فقط دمش را چِپ چِب بر زمين ميكوبيد . اصغر دستش را دراز كرد و او را گرفت . چه ماهي بزرگي . از صورت اصغر بزرگتر بود . يكي از بچه ها گفت
« اصغر اين خيلي گندهاس ، اگه پختيش يه كم به منم ميدي ؟»
اصغر نگاهش كرد و هيچي نگفت . روي پلهي آخري نشست و پاهايش را داخل آب گذاشت . سر ماهي را كه هنوز تكان تكان ميخورد ، به طرف دهنش برد و لبهاي او را بوسيد . يكي . دو تا . سه تا . جهار تا . به پنجمي كه رسيد ماهي را از همان بالا رها كرد . ماهي چند بار مثل مردهها داخل آب زير و بالا شد و بعد انگار كه جان گرفته باشد به داخل سياهي لغزيد و رفت و اصغر به گريه افتاد .
11/1/84
دو ساعت بيشتر بود كه اصغر آستينها و پايين پيراهنش را گره زده و آن را مثل دولي رو به جريان آب گرفته بود تا بلكن ماهي بگيرد . ما روي پلهي آخري پاياب قوز كرده بوديم و از برق برق آبي كه انگار ايستاده بود ، انتظار ماهي داشتيم . پاياب تاريك بود . سرد بود و ما همگي لخت و خيس .
هميشه ، وقتي از آب بيرون ميآمديم ، قبل از آنكه سرما به جانمان بگيرد ؛ فورا ازپاياب بيرون ميرفتيم و زير آفتاب داغ قوز ميكرديم تا تنمان خشك ميشد و دوباره …
لبهاي اصغر از سرما كبود شده و ميلرزيد . اما جُم نميخورد . هركي دهنش را باز ميكرد تا حرفي بزند يا نفس بلندي ميكشيد اصغر جيغ ميزد و فحش ميداد و اگر ميديد كه طرف ناراحت شده و ممكن است دعوا را شروع نمايد ، با التماس ميگفت «لامصب ! اومده بود تو دهنش، تو كه حرف زدي دررفت .جون مادرتون حرف نزنين ، شايد ايندفعه بشه »
اصغر از همهي بچههاي كوچه درازتر بود و لاغرتر و با اينكه از همه بزرگتر بود ، اصلا جان نداشت و از همه چي ميترسيد . از تنهايي ، تاريكي ، دعوا . حتا كاراتهبازي هم نميكرد . يعني اول ميآمد جلو ، شاخ و شانه هم ميكشيد . اما وقتي ميديد گروه مقابل گردن كلفتتر هستند و ما داريم كتك ميخوريم ، آهسته آهسته ميزد به چاك و در ميرفت .
.
پيراهن اول شل و ول روي آب ميماند و همراه حركت آب به رقص ميافتاد . اما اصغر صبر ميكرد . وقتي خيس ميخورد ؛ دهن آن را بازتر ميگرفت . آب كمكم در آن جمع ميشد . انگار جان ميگرفت ، گرد و قلنبه ميشد و مثل اصغر سينهاش را جلو ميداد « مگر شهر هرته ، نميذارم بري . من … » اما آب بيدي نبود كه از اين بادها بترسد . كمكم از كنارههاي پيراهن بيرون ميزد . ميآمد روي پلهها ، همهجا را خيس و گلآلود ميكرد و از پشت اصغر، راه خودش را ادامه مي داد و هر چه ميگفتيم « بابا ، ماهيها عقل دارن ، مي فهمن . مثل تو خر نيستن كه » نه ميفهميد و نه قبول ميكرد وميگفت « اينهمه ماهي ، يعني يكيش قسمت ما نيس »
اين كار هميشگياش بود . هر وقت ، چشم مادرهايمان را دور ميديديم و از زور گرما ميآمديم اينجا آبتني ، هنوز دو تا غوطه نخورده بوديم ، يادش ميامد كه دكتر گفته بود « اگه ميخواي خوب بشي بايد ماهي بخوري . ماهي تازه» و بنا ميكرد به التماس كردن . چه التماسهايي ، دل سنگ آب ميشد . اگر هم التماسهايش كاري نميشد ، با جيغ و دعوا همه را از آب بيرون ميكرد و خودش آنقدر ميماند تا مادرهايمان با فحش و دعوا به دنبالمان بيايند و يا حوصلهي يكي سر برود و با دعوا او را از آب بيرون بكشد . حالا كاشكي چيزي گيرش ميآمد .
گفتم « اصغر آب همه جارو گرفت ، الان اگه يكي از زنا بيا رختشوري ، پدرمونو در مياره ، جون مادرت بيا بريم … »
هنوز حرفم تمام نشده بود كه اصغر جيغ زد « يا ابوالفضل . هچي نگو . جون مادرت… نگا كنين »
ماهي سياه و بزرگي ، آهسته آهسته ، داشت از تاريكي بيرون ميآمد . سرش را چپ و راست ميكرد و مثل بچههاي كوچكي كه گشنه هستند و دنبال سينهي مادرشون ميگردند ، دهن گشادش را تند تند به هم ميزد . پيراهن را ديد و سُر خورد طرفش . چشمهاي اصغر برق زد . زبان از دهنش بيرون افتاد . يك چشمش به ما بود و التماس ميكرد و چشم ديگرش به ماهي كه خيلي گنده بود و هيچكس تا حالا ماهيي به اين بزرگي نديده بود . ماهي ميآمد . آب زير سنگيني تنش لبپر ميخورد .آهسته گفتم « شاه ماهيا … »
داشت حسوديم ميكرد . به بقيه نگاه كردم . آنها هم همينطور بودند . دلم ميخواست تكان بخورم . دلم ميخواست دستم را بالا ببرم ، تو دلم دعا كردم ماهي برگردد . بترسد و داخل پيراهناصغر نرود .همه نفسگير شده بوديم . هيچكس پلك نميزد . ماهي پيراهن را ديد . شايد از سياهياش ترسيد . ايستاد . اصغر لبهايش را مثل وقتي سوت ميزند غنچه كرد . دستش ميلرزيد . تمام تنش ميلرزيد . هر وقت اينجوري ميشد ، از حال مي رفت . با خودم گفتم « كاشكي ميشد برم تو آب ، اگه بيفته ، اگر … »
اصغر از نگاهم همه چي را فهميد . با همان يك چشمي كه رو به ما داشت ، دلداريم داد . التماس كرد ، تكان نخورم . ماهي عقب نشست . باور نميكرد چيز به اين گندگي غذا باشد . هرچند پيراهن اصغر بوي همه چي ميداد اما … شايد خدا دعايم را قبول كرده بود . حالم از خودم و از حسودي هايم بهم خورد . با خودم گفتم « تو چقد بدبختي ، بدبخت ، اين برا اون بدبخت دوايه ، اونوخ تو … خاك بر سرت كنن »
ماهي دلش نميآمد برود . مثل وقتهايي كه خودم كنجكاو ميشدم ، كنجكاو شده بود تا چند و چون اين غذاي گنده را نفهميده به خانهاش بر نگردد . دوباره دعا كردم . پيش خدا التماس كردم تا ماهي را برگرداند . دلم مي خواست اونقد كوچك بودم و يا دو تا بال داشتم تا از بالاي سر اصغر و كنارهي چاه خودم را به ماهي برسانم و كيشش بدهم به طرف پيراهن . اما نميشد كه . گفتم پيش خدا التماس كنم تا شايد بشه . اما انگاراصغر با چشمهايي كه پر از اشك بود گفت « هميشه خر خرما نمي رينه . بدبخت تو خرابش كردي . خدا يه بار حرف گوش آدم ميكنه » داشت گريهم مي گرفت . دلم ميخواست داد بزنم و از خدا بخواهم كه … انگار خدا فهميد . دلش به حال هر دونفرمان سوخت . ماهي چرخيد . انگار كسي هولش ميداد طرف پيراهن .« خدايا … » دوباره اشك در چشمهايم جمع شد . دلم مي خواست داد بزنم . ميخواستم به هوا بپرم . « ماهي لامصب … » بقيه هم حال من را داشتند . انگار هزارتا كك ول كرده بودند تو تنشان . آهسته آهسته وول ميخوردند . لبهايشان كج و كوله ميشد و فرياد پشت دندانهايشان گير كرده بود و همان نبود كه بپرد بيرون . اصغر سياه شده بود . زرد ، سفيد . ميدانستم چه حالي دارد . صداي همه را ميشنيدم كه همصدا داد مي زديم « بيا ، بيا ، راه بيافت »
ماهي انگار صداي ما را ميفهميد . نگاهمان ميكرد . بازي ميكرد . بازيمان ميداد .گاهي پس ميرفت و گاهي پيش . تا باور ميكرديم كه ديگر كار تمام است ، سروته ميكرد و بر ميگشت و وقتي نااميد ميشديم ، نازي ميآورد و خودش را به طرف پيراهن ميكشاند . بيچاره اصغر . ديگر هيچكس حواسش به او نبود . انگار ما او شده بوديم . مثل اينكه ماهي مال ما بود . ماهي به جلوي پيراهن رسيد . او هم خوشحال بود . ميرقصيد . كيف ميكرد . انگار با خودش مي گفت « اوووووه ، غذاي هزار سالم جور شد . » سرش را به داخل برد . تا نصفه رفت . طاقت اصغر و همهي ما تمام شده بود . « برو تو لامصب ، برو ديگه »
كي بلند گفت كه ماهي انگار ترسيده باشد ، با سرعت برگشت و خودش را از پيراهن بيرون انداخت . دلم ريخت . نفسم حبس شد . ماهي چرخي زد و رو به ما ايستاد . انگار داشت نگاهمان ميكرد . مسخره ميكرد . شايد داشت التماس ميكرد . شايد فهميده بود دارد به طرف مرگ ميرود . شايد ميگفت « بچههام ؟ » شايد … اما دل همه از سنگ شده بود و هيچكس به فكر ماهي و بچههايش نبود . همه به اصغر فكر ميكرديم . دلم سوخت . « اگه بچه داشته باشه ؟ اگه …اما اصغر چي ؟ اونم كه التماس ميكنه ؟ اونم …» انگار ماهي فهميد . دوباره دور زد . انگار از آب و بچهها و خانهاش خداحافظي ميكرد . يك دور ديگر هم زد . پس رفت و پيش آمد و با سرعت خودش را به داخل پيراهن پرت كرد .
اصغر جان گرفت و دهنهي پيراهنش را به هم گرفت و ما داد زديم هورا كشيديم . آنقدر بلند كه خاكهاي هزارسالهي پاياب از ديوار جدا شدند و روي سرمان ريختند . اصغر اول مثل مردهها ساكت بود . بعد مثل اينكه روحش برگشته باشد ، زنده شد . جيغ زد . فحش داد . با پيراهن به هوا پريد . آب از سوراخهاي پيراهن روي سر و تنمان پاشيد . بعد ، پيراهن را بالاي سرش برد و مثل سرخپوستها رقصيد . پيراهن مثل مَشك به هم ميخورد و هيكل سنگين ماهي به اينطرف و آنطرف ميافتاد و ما ميخنديديم . سوت ميزديم و همراه اصغر و ماهي به اينطرف و آنطرف ميافتاديم . اما هيچكس فكر پوسيدگي پيراهن اصغر را نميكرد و اينكه تاب اينهمه سنگيني را ندارد . پيراهن يكدفعه وا رفت و ماهي و آنهمه آب روي سر ما و پلهها خالي شد . اول ساكت شديم . شايدهم مُرديم . اما وول خوردن ماهي روي گلهاي پاياب ، همه را زنده كرد .اصغر از آب بيرون پريد و دراز به دراز ، روي پلهي آخري خوابيد و جلوي راه آب و ماهي را گرفت . ماهي آنقدر بزرگ بود ، آنقدر ليز بود و تند تند به دنبال آب اينطرف و آنطرف ميلغزيد كه هيچكداممان نميتوانستيم بگيريمش . اصغر داد ميزد . گريه ميكرد . التماس ميكرد « تو رو خدا ، تورو خدا ، بگيرينش . بگيرينش » همه دسپاچه شده بوديم . جا هم تنگ بود . ليز بود و ما بيشتر خودمان را ميگرفتيم و دستهاي همديگر را تا ماهي .
آب ها كم كم از زير تن اصغر گذشتند و ماهي ديگر نميتوانست آب بخورد . داشت گل ميخورد . ديگر نميتوانست به هوا بپرد . كم كم از پا افتاد و فقط دمش را چِپ چِب بر زمين ميكوبيد . اصغر دستش را دراز كرد و او را گرفت . چه ماهي بزرگي . از صورت اصغر بزرگتر بود . يكي از بچه ها گفت
« اصغر اين خيلي گندهاس ، اگه پختيش يه كم به منم ميدي ؟»
اصغر نگاهش كرد و هيچي نگفت . روي پلهي آخري نشست و پاهايش را داخل آب گذاشت . سر ماهي را كه هنوز تكان تكان ميخورد ، به طرف دهنش برد و لبهاي او را بوسيد . يكي . دو تا . سه تا . جهار تا . به پنجمي كه رسيد ماهي را از همان بالا رها كرد . ماهي چند بار مثل مردهها داخل آب زير و بالا شد و بعد انگار كه جان گرفته باشد به داخل سياهي لغزيد و رفت و اصغر به گريه افتاد .
11/1/84
۲/۲۷/۱۳۸۵
و این دوباره خندید
و اين ميداني گرد ساخته و وسط زمين و آسمان رهايش كرده بود و آن از دور ميدان را بي هيچ پايه و ستوني آن بالا ديد و باور نكرد و چشمانش را ماليد و خودش را نيشگون گرفت و بالاخره يادش رفت كه دنبال كار ميرفته و از روي كنجكاوي به طرف ميدان راه افتاد.
و اين از بيكاري و خمودگي خميازهاي كشيد
و آن چشم از ميدان - كه سرِ قابلمهي روي افق بود- برنميداشت و هر چه ميرفت ميدان مثل خط افق دورتر و دورتر ميشد.
و اين شايد با خودش فكر كرده بود « چيزي كم داره ، چيزي كه منو گرم كنه ، به وجد بياره »
و آن باورش نمي شد ميداني كه آنقدر نزديك ديده ميشد اينقدر دور باشد .
و اين بي حوصله پنجهي دستش را جلوي صورتش برد تا تصوير ميدان را از جلوي نظرش پاك كند و اما چيزهايي را روي پيادهرويِ گرد ميدان ديد .
و آن خسته شده بود و سايهي ميدان را روي ’كپههاي نخالهي بنايي خارج از شهر ديد .
و اين ميدان را جلو كشيد و از ديدن آن همه َفعله كه مثل كرم توي هم ميلوليدند اخمهايش را در هم كشيد .
و آن به فكر آدمهاي قصهاي بود كه ميخواست بنويسد .
و اين ميدان را پاك نكرد آن را پائين آورد و چند خيابان از چپ وراست به آن وصل كرد .
و آن وقتي به ميدان رسيد و آن را روي زمين ديد تعجب كرد .
و اين نخ خورشيد را جلو كشيد.
و آن فعلهها را كرمهايي ديد كه توي هم ميلوليدند يا مورچههايي كه بر سر اينكه كدامشان زودتر به سر كار بروند باهم دعوا ميكردند .
و اين باورش نمي شد كه آدمها اينطور پيش آدمها التماس كنند .
و آن از التماس كردن بيزار بود .
و اين تصميم گرفت آنها را كه وامانده اند جدا كند .
و آن جزء واماندهها بود .
و اين يكي يكي آنها را از ميدان جمع ميكرد و بيرون ميريخت .
و آن با تعجب نگاه ميكرد و آنها كه دست بزرگ اين را نميديدند درمانده به آسمان خيره ميشدند و گريه ميكردند و جيغ ميزدند .
و اين باورش بود كه نبايد حسي باشد و منطقي و تعقلي ميخواست بازي كند .
و آن در موقعيت قرار گرفته بود .
و شايد " اين " اين موقعيت را بوجود آورده بود .
و آن شايد بازيچه بود و شايد هم نبود .
و اين واقعيتي بود كه آن نميخواست واقعيت داشته باشد .
و اين وقتي آن را ديد دستش را دراز كرد تا از ميدان بيرونش كند .
و آن ديد و هميشه ميديد و همهجا ميديد و اين بار خنديد .
و اين باور نميكرد .
و آن باور كرد .
و اين تا بحال نديده بود كسي باور كند و هر بار كه ديده بود بازي گرم و گيرايي كرده بود .
و آن نگاه وامانده اش را حس كرد و باز هم خنديد .
و اين اخم كرد و باور نكرد .
و آن شانه بالا انداخت .
و اين خنديد .
و آن هم خنديد .
و اين براي شروع پيرمرد چاق و عرق ريزي را ساخت و تسبيح دانه درشتي به دستش داد و او را با دوچرخه به سروقت آن فرستاد .
و آن با تعجب به مرد نگاه كرد .
و مرد چاق، الله الله گويان از چرخ پياده شد و چرخ نفس راحتي كشيد .
و اين خنديد و خنده اش رعدي شد .
و مرد چاق رو به اين كرد و به آن گفت « چه هوائي ؟ پس اي كارگرا كجا شدن ؟ » .
و آن فكر كرد مرد را مي شناسد ولي از كجا ؟
و اين مي دانست و نگاه خيرهي آن را ديده بود و مي دانست كه بايد بازيچه باشد .
و اين مرد چاق را بهطرف او فرستاد .
و آن سرش را برگرداند و مرد چاق روبرويش ايستاد و با تمسخر گفت « اِه توئي ؟ تو و عملگي ؟! پس كو كاغذات ، قلمت ؟! »
و آن پوزخند زد و شانه بالا انداخت .
و مرد چاق استغفار كرد و دهنش را تا جلوي دهن آن جلو آورد و پرسيد « اومدي به كار ؟ ميتوني كار كني يا كار كردنتم مثلِ نوشتنته ؟ » و دهنش بو مي داد .
و آن سرش را عقب كشيد .
و اين مي دانست كه آن مي خواست با كاركردنش خودش را به خودش ثابت كند .
و مردِ چاق با خنده سرش را جلو آورد و گفت « هميشه دلم مي خواس تورو برا يهبارم كه شده بكشمت زير كار ، حالا مزدت چنده ؟ »
و آن تف كرده بود .
و مرد چاق دستهاي اسكناس بيرون كشيد و جلوي چشم آن گرفت .
و اين خنديد .
و آن هم به اسكناسها خنديد.
و اين مرد چاق را وادار كرد بازوي لاغر آن را بگيرد .
و مرد چاق بازويش را گرفت و به جلو كشيد و كف دستش را نگاه كرد و گفت « نه اونائيكه كتاب مي خونن هيشوخ مرد كار نميشن ، اگر مثل تو نباشن ...» .
و اين دوباره خنديد صداي خنده اش سگهاي ولگرد را رهاند .
و آن دهنش را رو به اين باز كرد تا چيزي بگويد اما نگفت و فقط ’تف كرد .
و مرد چاق با چشم سر تا پاي آن را كاويد و گفت « يك قرون نمي ارزي !» .
و آن جواب نداد .
و اين چشمانش را بست و از بين ميليونها نقش ، پيرزني را انتخاب كرد .
و پيرزن با حسرت تا ته بيابان را ديد زد و گفت « اينا همه مال من بوده !»
و مرد چاق با حسرت به آنهمه زمين متروك نگاه كرد .
و آن يادش آمد پيرزن را و پيرمرد چاق را. ولي اينجوري نميخواستشان .
و اين پشيمان شد .
و آن رو به اين خنديد .
و پيرزن ’مشتي خاك برداشت و گفت « حيف كه هيچ كس به فكر كاشتن نيست » و رو به آن پرسيد « چرا ؟! »
و آن، فكر كرد« چرا منو نميشناسه ؟»
و اين خنديد و شايد گفته بود « تا تو ميخواستي بسازيشون ، من … »
و آن شانه بالا انداخته بود.
و اين به آن نگاه كرد و ميدانست كه آن به فكر شخصيتهاي جديدي است براي قصهاي كه هيچ وقت ننوشته .
و آن به گل ميخك خودرو و خوشرنگ جلوي پايش نگاه كرد و رو به اين گفت « نه ! ، نيستم ! » و پيرزن نگاهش كرد.
و مرد چاق ناخنش را به جلوي پيشاني زد و دستش را به عقب پرت كرد يعني « ديوونه اس »
و پيرزن لبهايش را غنچه كرد .
و اين از پيرمرد بدش آمد .
و آن سعي ميكرد پيرمرد را از صفحهي ضميرش پاك كند و گل را به جاي آن بنشاند .
و اين براي اينكه موضوع عوض نشود گردن گل را شكست .
و آن به آسمان نگاه كرد و خنديد.
و پيرزن گفت « اين روزا ، از اين كارا زياد مي شه »
و آن به سگها كه بر سر تكهاي استخوان دعوا ميكردند نگاه كرد .
و اين از سر لج سگها را كه نميفهميد چرا آورده بودشان پاك كرد .
و آن به گردن شكسته گل نگاه كرد .
و اين همهي سبزههاي ميدان را پاك كرد .
و آن به ميدان خالي نگاه كرد .
و آن ميدان را به آسمان برد .
و آن يادش آمد كه گرسنه است .
و اين خنديد .
و آن بدون توجه به پيرزن كه مثل تنديسي ايستاده بود به طرف شهر حركت كرد و پيرزن گفت « بيچاره »
و اين پيرزن را كه به كار نيامده بود حذف كرد .
و آن به طرف جائيكه سگها گم شده بودند دويد .
و اين دوباره خنديد و سنگي جلوي پايِ آن انداخت .
و آن به شدت به زمين خورد.
و اين همهي بيابان را دهن كرد دهنهائيكه ميخنديدند .
و آن به همهي خندهها خنديد و دوباره دويد .
و اين فكر جديدي كرد و زن آن را ساخت و جلويش گذاشت .
و آن به زنش هم خنديد و ازجلوي چشمان متعجب او گذشت .
و اين كه تيرش به سنگ خورده بود شكم زن را بزرگ كرد و زن را دوباره جلويش گذاشت و شكم زن را تركاند .
و آن باز هم خنديد .
و زن هم خنديد .
و اين هم خنديد و از شكم زن جوانكي با موهاي تراشيده و زير ابرو برداشته و مست بيرون آورد و به طرف آن فرستاد .
و آن بدون توجه به همهي اينها هنوز هم مي دويد .
و جوانك به طرف آن دويد .
و اين از روي سرخوشي محض از ته دل خنديد .
و رعد آسمان را تركاند .
و جوانك يخهي آن را گرفت و عربده كشيد « واستا بينم ، تو كه نميتونسي بيخود كردي بچه درست كردي ؟! »
و آن يكدفعه خنده اش قطع شد و گيج شد و ماند .
و اين از خنده بيخود شد و دستش بي هوا همه چيز را پاك كرد .
و همه جا پر از نور شد و سكوت همه جا را پر كرد .
و اين خميازه كشيد و دوباره …
و اين ميداني گرد ساخته و وسط زمين و آسمان رهايش كرده بود و آن از دور ميدان را بي هيچ پايه و ستوني آن بالا ديد و باور نكرد و چشمانش را ماليد و خودش را نيشگون گرفت و بالاخره يادش رفت كه دنبال كار ميرفته و از روي كنجكاوي به طرف ميدان راه افتاد.
و اين از بيكاري و خمودگي خميازهاي كشيد
و آن چشم از ميدان - كه سرِ قابلمهي روي افق بود- برنميداشت و هر چه ميرفت ميدان مثل خط افق دورتر و دورتر ميشد.
و اين شايد با خودش فكر كرده بود « چيزي كم داره ، چيزي كه منو گرم كنه ، به وجد بياره »
و آن باورش نمي شد ميداني كه آنقدر نزديك ديده ميشد اينقدر دور باشد .
و اين بي حوصله پنجهي دستش را جلوي صورتش برد تا تصوير ميدان را از جلوي نظرش پاك كند و اما چيزهايي را روي پيادهرويِ گرد ميدان ديد .
و آن خسته شده بود و سايهي ميدان را روي ’كپههاي نخالهي بنايي خارج از شهر ديد .
و اين ميدان را جلو كشيد و از ديدن آن همه َفعله كه مثل كرم توي هم ميلوليدند اخمهايش را در هم كشيد .
و آن به فكر آدمهاي قصهاي بود كه ميخواست بنويسد .
و اين ميدان را پاك نكرد آن را پائين آورد و چند خيابان از چپ وراست به آن وصل كرد .
و آن وقتي به ميدان رسيد و آن را روي زمين ديد تعجب كرد .
و اين نخ خورشيد را جلو كشيد.
و آن فعلهها را كرمهايي ديد كه توي هم ميلوليدند يا مورچههايي كه بر سر اينكه كدامشان زودتر به سر كار بروند باهم دعوا ميكردند .
و اين باورش نمي شد كه آدمها اينطور پيش آدمها التماس كنند .
و آن از التماس كردن بيزار بود .
و اين تصميم گرفت آنها را كه وامانده اند جدا كند .
و آن جزء واماندهها بود .
و اين يكي يكي آنها را از ميدان جمع ميكرد و بيرون ميريخت .
و آن با تعجب نگاه ميكرد و آنها كه دست بزرگ اين را نميديدند درمانده به آسمان خيره ميشدند و گريه ميكردند و جيغ ميزدند .
و اين باورش بود كه نبايد حسي باشد و منطقي و تعقلي ميخواست بازي كند .
و آن در موقعيت قرار گرفته بود .
و شايد " اين " اين موقعيت را بوجود آورده بود .
و آن شايد بازيچه بود و شايد هم نبود .
و اين واقعيتي بود كه آن نميخواست واقعيت داشته باشد .
و اين وقتي آن را ديد دستش را دراز كرد تا از ميدان بيرونش كند .
و آن ديد و هميشه ميديد و همهجا ميديد و اين بار خنديد .
و اين باور نميكرد .
و آن باور كرد .
و اين تا بحال نديده بود كسي باور كند و هر بار كه ديده بود بازي گرم و گيرايي كرده بود .
و آن نگاه وامانده اش را حس كرد و باز هم خنديد .
و اين اخم كرد و باور نكرد .
و آن شانه بالا انداخت .
و اين خنديد .
و آن هم خنديد .
و اين براي شروع پيرمرد چاق و عرق ريزي را ساخت و تسبيح دانه درشتي به دستش داد و او را با دوچرخه به سروقت آن فرستاد .
و آن با تعجب به مرد نگاه كرد .
و مرد چاق، الله الله گويان از چرخ پياده شد و چرخ نفس راحتي كشيد .
و اين خنديد و خنده اش رعدي شد .
و مرد چاق رو به اين كرد و به آن گفت « چه هوائي ؟ پس اي كارگرا كجا شدن ؟ » .
و آن فكر كرد مرد را مي شناسد ولي از كجا ؟
و اين مي دانست و نگاه خيرهي آن را ديده بود و مي دانست كه بايد بازيچه باشد .
و اين مرد چاق را بهطرف او فرستاد .
و آن سرش را برگرداند و مرد چاق روبرويش ايستاد و با تمسخر گفت « اِه توئي ؟ تو و عملگي ؟! پس كو كاغذات ، قلمت ؟! »
و آن پوزخند زد و شانه بالا انداخت .
و مرد چاق استغفار كرد و دهنش را تا جلوي دهن آن جلو آورد و پرسيد « اومدي به كار ؟ ميتوني كار كني يا كار كردنتم مثلِ نوشتنته ؟ » و دهنش بو مي داد .
و آن سرش را عقب كشيد .
و اين مي دانست كه آن مي خواست با كاركردنش خودش را به خودش ثابت كند .
و مردِ چاق با خنده سرش را جلو آورد و گفت « هميشه دلم مي خواس تورو برا يهبارم كه شده بكشمت زير كار ، حالا مزدت چنده ؟ »
و آن تف كرده بود .
و مرد چاق دستهاي اسكناس بيرون كشيد و جلوي چشم آن گرفت .
و اين خنديد .
و آن هم به اسكناسها خنديد.
و اين مرد چاق را وادار كرد بازوي لاغر آن را بگيرد .
و مرد چاق بازويش را گرفت و به جلو كشيد و كف دستش را نگاه كرد و گفت « نه اونائيكه كتاب مي خونن هيشوخ مرد كار نميشن ، اگر مثل تو نباشن ...» .
و اين دوباره خنديد صداي خنده اش سگهاي ولگرد را رهاند .
و آن دهنش را رو به اين باز كرد تا چيزي بگويد اما نگفت و فقط ’تف كرد .
و مرد چاق با چشم سر تا پاي آن را كاويد و گفت « يك قرون نمي ارزي !» .
و آن جواب نداد .
و اين چشمانش را بست و از بين ميليونها نقش ، پيرزني را انتخاب كرد .
و پيرزن با حسرت تا ته بيابان را ديد زد و گفت « اينا همه مال من بوده !»
و مرد چاق با حسرت به آنهمه زمين متروك نگاه كرد .
و آن يادش آمد پيرزن را و پيرمرد چاق را. ولي اينجوري نميخواستشان .
و اين پشيمان شد .
و آن رو به اين خنديد .
و پيرزن ’مشتي خاك برداشت و گفت « حيف كه هيچ كس به فكر كاشتن نيست » و رو به آن پرسيد « چرا ؟! »
و آن، فكر كرد« چرا منو نميشناسه ؟»
و اين خنديد و شايد گفته بود « تا تو ميخواستي بسازيشون ، من … »
و آن شانه بالا انداخته بود.
و اين به آن نگاه كرد و ميدانست كه آن به فكر شخصيتهاي جديدي است براي قصهاي كه هيچ وقت ننوشته .
و آن به گل ميخك خودرو و خوشرنگ جلوي پايش نگاه كرد و رو به اين گفت « نه ! ، نيستم ! » و پيرزن نگاهش كرد.
و مرد چاق ناخنش را به جلوي پيشاني زد و دستش را به عقب پرت كرد يعني « ديوونه اس »
و پيرزن لبهايش را غنچه كرد .
و اين از پيرمرد بدش آمد .
و آن سعي ميكرد پيرمرد را از صفحهي ضميرش پاك كند و گل را به جاي آن بنشاند .
و اين براي اينكه موضوع عوض نشود گردن گل را شكست .
و آن به آسمان نگاه كرد و خنديد.
و پيرزن گفت « اين روزا ، از اين كارا زياد مي شه »
و آن به سگها كه بر سر تكهاي استخوان دعوا ميكردند نگاه كرد .
و اين از سر لج سگها را كه نميفهميد چرا آورده بودشان پاك كرد .
و آن به گردن شكسته گل نگاه كرد .
و اين همهي سبزههاي ميدان را پاك كرد .
و آن به ميدان خالي نگاه كرد .
و آن ميدان را به آسمان برد .
و آن يادش آمد كه گرسنه است .
و اين خنديد .
و آن بدون توجه به پيرزن كه مثل تنديسي ايستاده بود به طرف شهر حركت كرد و پيرزن گفت « بيچاره »
و اين پيرزن را كه به كار نيامده بود حذف كرد .
و آن به طرف جائيكه سگها گم شده بودند دويد .
و اين دوباره خنديد و سنگي جلوي پايِ آن انداخت .
و آن به شدت به زمين خورد.
و اين همهي بيابان را دهن كرد دهنهائيكه ميخنديدند .
و آن به همهي خندهها خنديد و دوباره دويد .
و اين فكر جديدي كرد و زن آن را ساخت و جلويش گذاشت .
و آن به زنش هم خنديد و ازجلوي چشمان متعجب او گذشت .
و اين كه تيرش به سنگ خورده بود شكم زن را بزرگ كرد و زن را دوباره جلويش گذاشت و شكم زن را تركاند .
و آن باز هم خنديد .
و زن هم خنديد .
و اين هم خنديد و از شكم زن جوانكي با موهاي تراشيده و زير ابرو برداشته و مست بيرون آورد و به طرف آن فرستاد .
و آن بدون توجه به همهي اينها هنوز هم مي دويد .
و جوانك به طرف آن دويد .
و اين از روي سرخوشي محض از ته دل خنديد .
و رعد آسمان را تركاند .
و جوانك يخهي آن را گرفت و عربده كشيد « واستا بينم ، تو كه نميتونسي بيخود كردي بچه درست كردي ؟! »
و آن يكدفعه خنده اش قطع شد و گيج شد و ماند .
و اين از خنده بيخود شد و دستش بي هوا همه چيز را پاك كرد .
و همه جا پر از نور شد و سكوت همه جا را پر كرد .
و اين خميازه كشيد و دوباره …
۲/۲۲/۱۳۸۵
نقد يوسا بر كتاب مادام بوواري
نخستين رمان مدرن
ماريو بارگاس يوسا
ترجمه:عبدالله كوثري
اگر رماني كه در نوشتن آن اين همه مشكل دارم، خوب از كار دربيايد، من به صرف نوشتن آن دو حقيقت را كه براي خودم بديهي است، اثبات كرده ام: اول، اينكه شعر به طور كامل ذهني است و در ادبيات هيچ موضوع زيبايي نداريم و بنابراين ايوتوت به خوبي قسطنطنيه است؛ دوم، بنابراين آدم مي تواند به همان خوبي درباره فلان چيز بنويسد كه درباره بهمان چيز. هنرمند بايد هر چيز را به سطحي بالاتر ارتقا بدهد. او مثل تلمبه است، درون وجود او لوله بزرگي است كه تا احشاي چيزها و تا ژرف ترين لايه ها مي رسد. هنرمند هرچه را كه زير سطح نهفته مي مكد بالا مي آورد و آن را به صورت پاشه هاي بزرگ بيرون مي ريزد.
(نامه به لوييز كوله، ۲۶-۲۵ ژوئن)
• تولد ضدقهرمان
روز ۲۶ مه ۱۸۴۵ فلوبر به پوات ون چنين مي نويسد: «مي داني كه چيزهاي زيبا به توصيف درنمي آيند.» اين حرف دروغي آشكار است. رمانتيك هاي آن روزگار كاري نداشتند جز توصيف زيبايي تا حد ملال. بي ترديد در چشم آنان زيبايي بر گرد دو قطب واقعيت جمع شده بود: كازيمودو و آن دختر زيباي كولي (اسمرالدا).۱ در رمان رمانتيك آدم ها و چيزها و رويدادها يا زيبايند يا زشت يا جذاب يا نفرت آور. چيزهاي والا، هيولاوار، متعالي، نفرت آور در زندگي و استحاله آنها به چيزي كه حيثيت دارد و جادويي هنري از خود مي پراكند از دستاوردهاي بزرگ رمانتيك ها است. چيزي كه در رمان رمانتيك ها فراموش شده آن ناحيه از هسته بشري است كه چهره ها و چيزها و كنش ها در آن نه چون كازيمودو نفرت آورند و نه چون اسمرالدا زيبا، يعني آن درصد بالايي كه هنجار اصلي را تشكيل مي دهند، آن زمينه هر روزي كه چهره هاي نمونه قهرمانان و هيولاها بر متن آن جلوه گر مي شود، در مادام بوواري كه هر چيز در فاصله اي يكسان از اين دو حد افراط قرار گرفته و با هستي ملال آور، ساده و غم انگيز مادي همخواني دارد، اين برزخ مياني به «زيبايي» استحاله مي يابد. مراد اين نيست كه فلوبر نخستين نويسنده اي بود كه خرده بورژوازي را وارد رمان كرد و رمان رمانتيك توصيف كننده دنياي فئودال ها و اشراف بود. رمان هاي بالزاك سرشار از شخصيت هاي متعلق به تمام لايه هاي بورژوازي- از جمله بورژوازي روستايي ولايتي- است و با اين همه اين ويژگي مانع از آن نمي شود كه قهرمانان بالزاك (دست كم بسياري از آنها) از همان شخصيت هاي قطبي [افراطي] كه خاص رمان رمانتيك بوده برخوردار باشند. فلوبر دنياي بورژوازي را دستمايه اصلي مادام بوواري نمي كند، مصالح او چيزي گسترده تر است كه تمام طبقات اجتماعي را دربرمي گيرد، يعني قلمرو و ميان مايگي و دنياي ملال انگيز آدم هايي بي بهره از هر ويژگي يا كيفيت خاص. پس بنابر همين يك دليل، شايسته است اين رمان را اولين نمونه رمان هاي مدرن بدانيم كه كم وبيش تمام آنها بر گرد سيماي زار و نزار ضدقهرمان بنا شده اند.
فلوبر چند سال قبل از نوشتن مادام بوواري به اين نتيجه رسيد كه ميان مايگي به گونه اي ژرف [وجود] آدمي را تصوير مي كند. اين موضوع در نامه هايي كه از سال ۱۸۴۶ به بعد نوشته پيوسته به چشم مي خورد: «انكار وجود عواطف ولرم، به اين دليل كه ولرم هستند، مثل انكار خورشيد در ساعتي غير از صلاه ظهر است.
در رنگ هاي سايه روشن همان قدر حقيقت نهفته كه در رنگ هاي تند. (نامه به لوييز، ۱۱دسامبر ۱۸۴۶) چيزي كه مايه شوربختي مي شود بداقبالي هاي بزرگ نيست، چيزي كه سبب خوشبختي مي شود اقبال بلند نيست، بلكه رشته اي ظريف و لمس ناشدني از هزاران اتفاق ناچيز، هزار نكته كوچك پيش پا افتاده است كه زندگي را قرين آرامشي دلپذير يا آشوبي جهنمي مي كند.» (نامه به لوييز، ۲۰ مارس ۱۸۴۷) او پنج ماه بعد باز به همين موضوع برمي گردد و فكر خود را با همان واژه ها بيان مي كند: «در واقع چيزي كه در زندگي بايد از آن بترسيم بداقبالي هاي فاجعه بار نيست، بلكه بدبيار ي هاي پيش پا افتاده است. من از گزش سوزن بيشتر مي ترسم تا ضربه شمشير. به همين ترتيب، ما به ايثار و فداكاري مداوم احتياج نداريم، چيزي كه هماره به آن نيازمنديم دست كم نشانه هاي ظاهري دوستي و محبت ديگران است، در يك كلام توجه و ادب ديگران.» (نامه به لوييز، ۲۶ اوت ۱۸۴۷) اين اعتقاد كه زندگي صرفاً از دو حد افراطي ساخته نشده و در اكثر موارد نيكبختي و فلاكت صرفاً انباشت تدريجي و درك ناشدني وقايع ناچيز و معمولي است و هر چيز ناچيز و كدر بيشتر از پديده هاي بزرگ و پرزرق وبرق به ماهيت انسان مي خورد، بدين معني است كه وقتي بوئيه و دوكان بعد از خواندن وسوسه به فلوبر پيشنهاد كردند موضوعي «معمولي» براي رمانش انتخاب كند، چيزي را بيان مي كردند كه پيش از آن به ذهن دوست شان رسيده بود. زيرا از همان اول كار، اين فكر- مثل هر چيز ديگر در زندگي فلوبر- با ادبيات پيوند خورده بود. در سال ۱۸۴۷ او به لوييز كوله گفته بود: «موضوع زيبا كار را ميان مايه مي كند.» بي گمان اين گفته اغراق آميز است، چون موضوع زيبا، اگر خوب به اجرا درآيد ممكن است به اثري فوق العاده بينجامد، اما بايد توجه كرد كه چهار سال پيش از مادام بوواري فلوبر از موضوعات عادي دفاع مي كرد. اما در اين ترديدي نيست كه او با اين كار مفهوم واقع گرايانه رمان را مطرح مي كرد. هرچيز پست و پيش پاافتاده در چشم او موضوعي مشروع است از آن روي كه حقيقت دارد و از آن روي كه نماينده تجربه بشري است. زماني كه سرگرم نوشتن مادام بوواري است اين عقيده را با كلامي روشن و با تصويري بيان مي كند كه يادآور سخن مشهور فاكنر است كه آدم هاي روي زمين را به مشتي حشره بر پشت ماده سگي تشبيه مي كرد كه ممكن است هر لحظه خود را بتكاند و از شر آنها خلاص شود. «آيا جامعه همان رشته بي پايان اين همه حقارت، دوز و كلك موذيانه و رياكاري و فلاكت نيست؟ آدم ها بر اين كره خاكي وول مي خورند مثل يك مشت شپش كثيف بر زهاري پت وپهن.» (نامه به لوييز، ۲۶- ۲۵ ژوئن ۱۸۵۳) در واقع مادام بوواري دنياي موجوداتي است كه هستي شان سراسر حقارت است و رياكاري، فلاكت و روياهاي مبتذل. اين گفته جدا از آنكه بريدن از دنياي رمان رمانتيك را خبر مي دهد آغازگر دوران رمان مدرن نيز هست كه در آن قهرمانان، بي بهره از تعالي اخلاقي، تاريخي و رواني، سراپا غرقه در ميان مايگي مي شوند و با گذشت زمان، در روزگار ما كه اين فرآيند به اوج خود مي رسد در آثار نويسندگاني چون ساموئل بكت و ناتالي ساروت بدل به تفاله مي شوند و موجوداتي در مرحله كرم وارگي [لارو] زائده اي نباتي و حتي فروتر از اين، در رمان هاي فيليپ سولرز چيزي بيشتر از نجواي كلمات نيستند. اين روند فروكاستن شخصيت- كه برخلاف تصور برخي بدبينان به مرگ رمان نمي انجامد، بلكه به احتمال زياد، در روندي متضاد با آن، به بازگشت دوباره قهرمان رمان، اما بر بنياني ديگر، مي انجامد- بي ترديد با اولين رمان چاپ شده اين مرد آغاز شد كه در سال هاي آخر عمر به اين مي نازيد كه روايتي براساس «هنجارمندي»۲ بنا كرده است: «من همواره تلاش كرده ام به دل چيزها نفوذ كنم و بر فراگيرترين حقيقت ها انگشت بگذارم، تعمد داشته ام كه از هر چيز تصادفي و نمايشي بپرهيزم. نه هيولايي و نه قهرماني.»۳
اما اين قاعده در مادام بوواري به تمامي رعايت نشده، زيرا فلوبر برخلاف گفته خود، آن موجود استثنايي را قرباني نكرده است. كازيمودو گاه به گاه از خيابان هاي ايون ويل مي گذرد، در هيات نابينايي سراسر زخم چركين و اما بسياري از خصلت هايش را وامدار آن كولي دختر دلرباي رمان گوژپشت نوتردام است، از اين رو است كه من گفته ام مادام بوواري نتيجه انكار رومانتيسم نيست، حاصل به كمال رساندن رومانتيسم است. مادام بوواري مفهوم رئاليسم را بدان گونه كه در روزگار فلوبر بود وسعت بخشيد و رمان را كه ژانري بود در پي بازنمايي كل «واقعيت» از تحرك و توان تازه اي برخوردار كرد. فلوبر درست در اواسط كار نوشتن اين رمان به لوييز نوشت كه هر چيز زندگي بايد ماده خامي براي آفرينش بشود. زماني فكر مي كردند شكر فقط از نيشكر به دست مي آيد. امروز شكر را تقريباً از همه چيز مي گيرند. شعر هم همين طور است. بايد شعر را از هر چيزي به دست بياوريم، مهم نيست چه چيزي، چرا كه شعر در همه چيز و همه جا وجود دارد. هيچ ذره اي از ماده نيست كه حاوي فكر نباشد، بياييد به اين فكر عادت كنيم كه دنيا را چون اثري هنري ببينيم كه بايد از روش هاي آن در كارهاي خود تقليد كنيم. (نامه مورخ، ۲۷ مارس ۱۸۵۳)
• رمان يعني فرم
فلوبر كه مي كوشيد چيزي را كه تا آن زمان موضوعي غيرهنري شمرده مي شد به موضوعي زيبا بدل كند، طبعاً فرم را به كار گرفت. اين روش او را به اين باور رساند كه موضوع بد و خوب ندارد، هر موضوعي ممكن است بد يا خوب باشد و اين صرفاً به نحوه رفتار ما با موضوع بستگي دارد. اين امروز براي ما بديهي مي نمايد. اما در روزگار فلوبر اعتراف به چنين عقيده اي در چشم لوييز ويرانگرانه مي نمود: «به همين دليل نه موضوع نجيب داريم و نه موضوع نانجيب و باز به همين دليل از ديدگاه هنر ناب مي توانيم به اين اصل باور داشته باشيم كه چيزي به نام موضوع نداريم، سبك به خودي خود شيوه مطلقي براي ديدن چيزها است.» (نامه ۱۶ ژانويه ۱۸۵۲) رمان نويسان رومانتيك، مثل اسلاف خود، اين نظريه را به عمل درآورده بودند، اما اين مشكل را چون مشكلي فكري مطرح نكرده بودند. برعكس، همواره مي گفتند زيبايي اثر بسته به عواملي چون صداقت، اصالت و عواطف نهفته در موضوع است. علاوه بر اين، در قرن نوزدهم، همچون قرن هاي قبل از آن، برخي از شاعران درباره اهميت مطلق فرم تامل كرده بودند، اما رمان نويس ها از اين مرحله دور بودند، حتي بزرگترين ايشان. نبايد از ياد ببريم كه تا آن زمان رمان همواره عاميانه ترين ژانر ادبي با كمترين نشان از هنر و چكيده ذهن عوام شمرده مي شد، حال آنكه شعر و تئاتر را ژانرهاي شريف و متعالي آفرينش مي دانستند. بي گمان رمان نويس هاي نابغه اي بودند، اما نوابغي شهودي۴ به شمار مي رفتند و خودشان هم معترف بودند كه آفرينشگراني دست دوم هستند (كه در بعضي موارد بعد از شكست در آفرينش ژانرهاي درجه يك، يعني شعر يا تراژدي به رمان رو آورده بودند) و وظيفه عمده شان، با توجه به سليقه عوامانه مخاطبانشان «سرگرم كردن» بود. در مورد فلوبر ما با پارادوكسي روبه رو مي شويم؛ همان نويسنده اي كه دنياي مردمان ميان مايه و جان هاي بندي خاك را بدل به موضوع رمان مي كند، به اين نكته اشاره مي كند كه در داستان نيز، همچنان كه در شعر، همه چيز اساساً بستگي به فرم دارد، عامل تعيين كننده در تشخيص اينكه موضوعي زيبا يا زشت است، حقيقي يا دروغ است همين فرم است و اعلام مي دارد كه رمان نويس فراتر از هر چيز ديگر بايد هنرمند باشد، بايد صنعت گر خستگي ناپذير و فسادناپذير سبك باشد. وظيفه او، در يك كلام، ايجاد همزيستي است، يعني او بايد به كمك هنر واقعاً ناب (به قول خودش، هنر اشرافي) جاني در ابتذال آدمي بدهد، جاني در عام ترين تجربيات آدمي بدمد. اين همان چيزي است كه او در داستان لوييز كوله La Paysanne يافته و با شور و شوق ستايشش مي كند. «تو يك داستان معمولي را كه در محدوده تجربه هر آدمي جاي مي گيرد، در فرمي اشرافي عرضه كرده اي و از نظر من اين نشانه قدرت واقعي در ادبيات است. فقط آدم هاي ابله يا نابغه از چيزهاي پيش پا افتاده استفاده مي كنند. طبايع متوسط از اين چيزها پرهيز دارند، آنها دنبال استثنائات هستند دنبال چيزهاي والا يا پست»۵ من نمي دانم آيا لوييز به راستي اين همزيستي و وحدت را در داستانش ايجاد كرده بود يا نه اما در اين ترديدي نيست كه فلوبر در مادام بوواري به آن رسيده و اين همچنان كه بودلر دريافت يكي از مهمترين دستاوردهاي اين كتاب است. او مي گويد «اين رمان نشان داد كه همه موضوعات مي توانند خوب يا بد باشند و اين بستگي به رفتار ما با آن موضوع دارد، حتي مبتذل ترين موضوعات ممكن است بهترين موضوع بشوند.»
براي فلوبر به كار گرفتن موضوعات زندگي روزمره در رمان با دقتي تاب سوز در قلمرو زبان همراه است. او در نامه هاي متعلق به اين سال ها از تكرار اين مطلب خسته نمي شود و هدف خود را كه همانا بركشيدن نثر روايت تا جايگاه هنري است كه تا آن زمان خاص شعر بوده در عبارات زير خلاصه مي كند. او مي داند كه اگر در اين كار موفق شود «زندگي هاي معمولي» كه در رمان خود بازگو مي كند تا حد حماسه تعالي بخشيده است: «تلاش در اينكه نثر را از وزن و آهنگ شعر برخوردار كني (و در عين حال آن را همچنان نثر نگه داري) و نوشتن از زندگي هاي معمولي به گونه اي كه تاريخ و حماسه را مي نويسي (بي آنكه ماهيت موضوع را قلب كني) شايد تلاشي پوچ و بي معني باشد. اين چيزي است كه گاه به گاه از خود مي پرسم. اما شايد هم اين كار تجربه اي سترگ و اصيل ترين تجربه باشد.» (نامه به لوييز، ۲۷ مارس ۱۸۵۴)
پي نوشت ها:
۱- دو قهرمان اصلي رمان گوژپشت نوتردام اثر ويكتور هوگو، كازيمودو موجودي قوزي و زشت سيما و اسمرالدا دختري زيبا و دلربا. اين كتاب به فارسي ترجمه شده.م
۲- Normality
۳- نامه بدون تاريخ به ژرژ ساند. مكاتبات، جلد ،۷ ص ۲۸۱.
۴- intuitive geniuse
۵- نامه مورخ ۱۶ ژوئيه ۱۸۵۳.
۱/۲۹/۱۳۸۵
اتاق گرم بود و تاريك . مادر مجبورمان كرده بود بخوابيم، اما خوابم نميبرد . خيس عرق بودم و داشتم خفه ميشدم . نگاهم روي تيرهاي چوبي و سياه سقف ، هي جلو و عقب ميرفت و فكرم ميان آنهمه برگهاي خشكيدهي خرما ، به دنبال مار يا عقرب جراري ميگشت كه ناگهان خودش را روي صورتم بيندازد و جانم را بگيرد . از مُردن ميترسيدم . بغض كرده بودم ودَم به آني بود كه گريه ام بگيرد كه صداي هقهق آهستهي محمود را شنيدم . ترسيدم . پاهامو جمع كردم تو بغلم و دستامو محكم گرفتم و گوشهايم را تيز كردم تا اگر خشخش مار يا عقرب را روي حصير شنيدم خودم را از سر راهش كنار بكشم . محمود هنوز گريه ميگرد آهسته آهسته مادرش را صدا ميزد . « پس چرا نميميره ؟!»
چيزي روي حصير كشيده شد و خشخشش بدنم را لرزاند . خوبي حصيرهايي خرماي در همينه كه صدا ميدن و آدم ميفهمه يه چيزي يا يهكسي داره ميا طرفش . بدنم لرزيد . محمود آهسته پرسيد « بيداري ؟»
« ها ، تو نمردي ؟»
« خيلي دلت ميخواد بميرم ؟ خودمم دلم ميخواد . ولي هر كار ميكنم ؛ نميميرم »
« نه ، من از مار و عقربا ميترسم . از اين سقفآي سياه ميترسم . ديدم تو داري گريه ميكني ؛ فكر كردم نيشت زدن و …»
« نه دگه نميخواد حرفته ورگردوني ! آدم يتيم ، آدم سربار ، بميره بهتره تا زنده باشه . من نميفهمم مادرم از گشنگي مُرده بود يا من چقدر نون ميخواستم كه منِ فرستاد همراه پدر تو . حالا اونم اگر كار داشت ، اگر وضع و حالش از اون بهتر بود ، حرفي . نيست كه ! از گير سرما و بيكاري دست زن و بچهشه گرفته و آورده تو شهر غربت ، ايجايَم بيكار و سرگردون خُب … كاشكي ميمردم . دعا كن منم مثل پدرم بميرم و ايقد مادرت اذيتم نكنه !»
« فقط تورو كه اذيت نميكنه . منم كه بچهشم حبس كرده تو مار و موشا ! »
« ايجا بندره بچه ! …»
صداش عوض شد و دوباره شد همون محمودي كه انگار هزار سال از من بزرگتره و همهچي ميدونه .
« تو بندر مار و عقرب نيس . اگرم باشه ايقد بيحالن كه جون ندارن از سقف برن بالا يا آدمه نيش بزنن . نترس ! تو دگه مردي شدي وَر خودت »
از اين جور حرف زدنش بدم مياومد . دلم مي خواست هميشه گريه ميكرد و هميشه همونطور حرف ميزد .ناگهان گفت « ميگم، هستي بريم لب دريا شنو ؟ »
« منكه بلد نيستم !»
« خُب يادت ميدم »
« مادرم چي ؟ ! »
« يواشي ميريم . اون الان خوابه ، نميفهمه . !»
« اگر نباشه ؟»
« نيس ! من ميفهمم . باشهمَم ، عمو نمي گذاره پاشه ، وخي ، زودي ميريم ، زوديم ميايم. فقط بايد قول بدي نه به عمو و نه به مادرت حرفي نزني ، باشه ؟»
« خُب اگر فهميدن ، نگي من گفتم ! »
« نه ! من كه ميفهمم تو دگه مردي شدي وَر خودت . فقط صدا نده ، بگذار من درِِ وا كنم !»
« چهجوري وا ميكني ؟ »
« اينا در آهني كه نيستن ، چوبياَن ، قلفاشونم قديميه . يه چوبي ، قاشقي كه دُمش دراز باشه پيدا كن ،بده من ، يادت ميدم . يواشترم حرف بزن !»
خودش قاشقي پيدا كرد و از درز كنار قفل فرستاد بيرون و گفت « ديدي ! فقط ميبا يه درزي ، سوراخي پيدا كني كه چوب يا قاشقت بره بيرون . ديديكه ؟ خُب بعدش چوبه ميگذاري پشت زبونهي درو فشار ميدي عقب . همين . آ آآ … بزن بريم .»
« كفشامون ؟»
« كفش ميخِي چكار . ايجا كه همه شنه !»
« شنا داغاَن !»
« بهجاش آبا خنكاَن ، كيفت بالا ميآ ، بزن بريم !»
لب دريا خلوت بود و داغ . پرندههم پر نميزد و دريا مثل آدمايي كه خواب رفته باشن ، تكون نميخورد . محمود نرسيده به آب لخت شد و با كون لخت و پِتي دويد طرف آب و چند قدمي كه دويد خودش را شلُپي ولكرد وسط آبها و بعد از اونكه چند بار پا شد و دوباره خودش را پرت كرد . داد زد «بيا بچه ، خنك ميشي »
بعد شروع كرد تو آبآ شاشيدن . دولش خيلي گنده بود . مادرم گفته بود « اينا بچهآي ولي هستن ، وِل بزرگ شدن ، همراشون نرو . اگرم رفتي يهوخ جلوشون لُخت نشي ها ؟»
« چرا ؟ اگر خودشون لُخت شدن چي ؟ »
غلط ميكنن ، اگر ايكاره كردن به من بگو تا پدرشه بسوزم
« چرا ؟»
« دگه چرا نداره . مي گم ايطوره ! بگو چشم . كلهي آدمه ميخوري بسكي چرا چرا ميكني ، وخي برو بازي !»
محمود همونطور كه ميشاشيد دور خودش چرخ زد و داد زد « هي ! من تو دريا بندريآ شاشيدم . دگه نميتونن قيافه بگيرن . بيا بچه . ميخوام شنو يادت بدم !»
« من نميآم . تو خودت شنو كن !»
« گرما ميسوزتت !»
« ميرم تو سايه !»
« سايه داغتره ، خفهت ميكنه ، بيا تو آب »
جوابش را ندادم و او هم بيخيال شد . بنا كرد به خوندن و دويدن و اينوَر اونوَر رفتن . چه پوست سفيدي داشت . مادرم ميگفت « اينايي كه سفيدن كمتر ميسوزن تا سبزهها »
« خُب اگر بسوزن ، چطور ميشه ؟ »
« واي تو دوباره شروع كردي ! بچه مغز خر كه نخوردي ! يه كم صبر داشته باش ، بزرگ كه شدي ميفهمي !»
دلم ميخواست زودتر بزرگ بشم . ميخواستم همين الان يهطوري ميشد تا از محمود بزرگتر بشم و ديگه ازش نترسم . دلم ميخواست شنو بلد بودم و الان شنو ميكردم و ميرفتم ،هموجاييكه اون قايق كوچولو داره برا خودش ميچره . يه دفعه به خودم اومدم و داد زدم «محمود ، نگا كن !»
« به كجا ؟»
« پشت سرت . اون قايق كوچولو رو ببين ، هيشكي توش نيس !»
محمود به طرف قايق شنو كرد و من تا لب آب دويدم . محمود رفت . رفت . رفت تا اونقدر كه اندازهي قايق شد . ترسيدم . نميدانستم او چقدر شنا بلده و ميترسيدم اگر خسته بشه چي . اونجا كه دگه جايي نبود كه خستگي در كنه . اونقدر نگاه كردم تا آفتاب چشمم را زد . بستمشان . وقتي بازشان كردم قايق بود اما محمود گم شده بود .
«خدايا عجب غلطي كردم . حالا جواب پدر و مادرمه چي بدم . بگم چرا رفتيم . چرا نگفتم . چرا گذاشتم بره طرف اون قايق .»
همينطور با خودم حرف ميزدم و تكه تكه لباسهايش را از روي ساحل جمع ميكردم و خدا خدا مي كردم كسي مي رسيد تا كمكمان كند . اما آن وقت روز و در ان گرما حتا پرندههم رو هوا نبود . لباسهايش را جمع كردم و دوباره به قايق نگاه كردم كه دم به ساعت نزديك و نزديك تر ميشد . دلم مي خواست به خانه بروم و پدرم را خبر كنم تا اگر شد به داد محمود برسند . اما قايق اونقدر كنجكاوم كرده بود كه نمي گذاشت بروم . آخر قايق به اين كوچكي به درد چه ميخورد . ؟ قايق تا كنار ساحل رسيده بود . حالا ديگر ميتوانستم خودم را به آب بزنم و بياورمش . اما ميترسيدم . ترسي كه نميشناختم ، از دريا و از آن قايق پرهيزم ميداد . خودم را قانع كردم كه از خير ديدن قايق بگذرم و نجات محمود از هرچيزي واجبتر است . با لباسهاي محمود به طرف خانه راه افتادم . هنوز چند قدم نرفته بودم كه كسي صدايم كرد
« هي ! كجا ميري ؟ »
صداي محمود بود ؛ اما خودش نبود . هر چي نگاه كردم و به هر طرف نگاه كردم نبود . ترسيدم . « روح !»
پا گذاشتم به دو و حالا ندو ، كيبدو كه دوباره صداش بلند شد « بچهسگ ، لباسا منه كجا ميبري ؟»
محل نگذاشتم و دويدم
« هي با تويَم ! »
بدون آنكه برگردم گفتم « تو روحي !محمود نيستي ! »
« ديوونه ، روح كجا بوده ! خودمم .به جون خودت خودمم !»
« بگو به جون خدا »
« به قران ، به جون خدا ، خودمم ! نترس . »
«پس چرا من تورو نديدم ؟»
« رفتم پشتش قايم شدم . ميخواستم ببينم چقد دوستم داري . بيا نترس . تازه اين قايق ني ، گاچويه !»
« چيزه ؟»
« گاچو ! گهواره ؛ همونكه بچهها رو توش ميخوابونن و بادش ميدن تا خواب بره »
تند و تند لباسهايش را پوشيد و به زور گاچو را از آب بيرون كشيد و گفت « به دردمون ميخوره . فكر كن ، بدبخت زنعمو چقد بايد خواهرته كه يكسر جيغ ميزنه رو دستاش دور اتاق بچرخونه تا خواب بره . خُب ميخوابوندش تو اينو به من يا تو ميگه بادش بديم و خودش به كاراش ميرسه . پدرت كه به فكرش نيست ؛ يعني نداره بدبخت . خُب اونم ، سگ كه نكشته كه . خُب يكي بايد به فكرش باشه .
« يعني تو به فكرشي ؟ »
« ها ! نيستم ؟ اگر نبودم كه جون خودمه نميگرفتم تا اين لامصبو تا اينجا بكشونم !»
« ميگم ! تو ميگي مال كي بوده . ببين هنوز آخ نگفته . چرا ولش كردن تو دريا . نكنه يه چيز دگهاي باشه ؟ »
« نه بابا ، چي ميتونه باشه غير از گاچو ؟ من خودم تو يكي از همينا بزرگ شدم . خُب ميدوني اوجا كه حصير گير نميآد . مادرم از پتو گاچو درست ميكرد . هنوزم ميخآش تو ديوار اتاقمون هستن . نميخي كمك بدي ؟ »
« خيلي سنگينه ! »
« ها كه سنگينه ، معلوم نيس چَن روز رو آبا بوده . يواششش . اون بالاش نگير . خيسه پاره ميشه . »
« خُب چهجوري ميخواي ايهمه راه ببريمش تا خونه ؟ »
حالا كه نميبريم . ميكشيمش اون بالا ، سر و تهش ميكنيم و ميمونيم تا خشكتر بشه ، اووَخ … »
تا دم غروت نشستيم . در طول اين مدت محمود لب دريا گشت تا طنابي پيدا كنه كه بشه اونو ببنديم . ميگفت « بيچاره عمو الان تازه خواب رفته . تا مادرت ببينه ما چي آورديم وادارش مي كنه بره دنبال طناب . اونم كه خوابش ميآ ، هي قر ميزنه . هيميگه نميخوا . بگذار فردا . مادرتم كه ديدي چقد لجبازه ، هي ميگه حاشا و كلا . بايد همين حالا ببنديش . من دگه از كِت و كول افتادم . حالا كه اي بچهآ زحمت كشيدن پاشو راس و ريسش كن . »
اونم نميره . - من ميشناسمش ؛ عمو خودمه – اووخ دعواشون ميشه . حالا با اين طناب دو كار ميكنيم . هم ميبنديمش به گاچو و يكسرشه تو مي ندازي رو كولت و يه سرشه من . هماَم وختي رسيديم ، قبل از اينكه اونا دعواشون بشه . ميگيم "ما خودمون طناب داريم ! " چطوره ، ها ؟ كاشكي دوتا ميخم ميديدم . اووَخ دگه نورعلانور ميشد . حالا چشمات خوب وا كن . شايد ديدم . ميخآش بايد بلند باشن و كُلفت ميدوني …. »
او همانطور حرف ميزد . تعريف ميكرد . خوشحال بود كه الان مادرم خوشحال ميشه و من ديگه گوش نميدادم . خسته شده بودم و فكر مي كردم ؛ فكرش خوب كار ميكنه ؛ وگرنه گاچو هنوز خيس بود و ما نميتونستيم جابجاش كنيم . اما اي جوري راحت – نه راحته راحت - خب يه جوري ميتونيم به خونه بكشونيمش .
وقتي رسيديم ؛ جلوي خونه دنيايي آدم جمع شده بود . زني از داخل خانه جيغ ميكشيد و رودم رودم ميزد . گفتم « تو ميگي چطور شده ؟ كيگريه ميكنه »
از اينكه فكر و خيالش را پاره كرده بودم ؛ دلخور شد و بي حوصله گفت « من چه ميدونم . تو اين خونه هزار جور آدم زندگي ميكنه . خُب هر كي ميتونه باشه . شايد بچه مامانو مرده ! »
در را هول دادم و گفتم « نه خدا نكنه . مامانو زن خوبيه . بچهشم خوبه . زبونته دندون بگير !»
هنوز وارد خونه نشده بوديم كه مادرم مثل پلنگ به طرفمون دويد . بغلم كرد و زد زير گريه و گفت « كجا بودي مادر ؟ من كه مُردم ؟ »
بيچاره محمود تا گفت كجا بوديم و با شوق و ذوق گاچو را به داخل كشيد . مادرم جيغ كشيد « واي واي اينا رفتن گاچو يه بچهي مُرده رِ كشيدن اوردن تو خونه ؛ ببرش ، ببرش بيرون … »
محمود طنابها را جلوي چشم مادرم گرفت و گفت « مُرده كجا بوده ؟از دريا گرفتمش ؛ ببين دگه نميخوا به عمو بگي طناباشم برات آوردم و … »
هنوز حرفش تمام نشده بود كه پدرم خيس عرق و خسته وارد خانه شد ؛ از چرخش پريد پايين و بدون اونكه بپرسه چي به كجا بوده اونو گرفت زير مشت و لگد . اگر مادرم نگفته بود فرار كن برو تو اتاق مامانو ! منم دستكمي از او نداشتم .
چيزي روي حصير كشيده شد و خشخشش بدنم را لرزاند . خوبي حصيرهايي خرماي در همينه كه صدا ميدن و آدم ميفهمه يه چيزي يا يهكسي داره ميا طرفش . بدنم لرزيد . محمود آهسته پرسيد « بيداري ؟»
« ها ، تو نمردي ؟»
« خيلي دلت ميخواد بميرم ؟ خودمم دلم ميخواد . ولي هر كار ميكنم ؛ نميميرم »
« نه ، من از مار و عقربا ميترسم . از اين سقفآي سياه ميترسم . ديدم تو داري گريه ميكني ؛ فكر كردم نيشت زدن و …»
« نه دگه نميخواد حرفته ورگردوني ! آدم يتيم ، آدم سربار ، بميره بهتره تا زنده باشه . من نميفهمم مادرم از گشنگي مُرده بود يا من چقدر نون ميخواستم كه منِ فرستاد همراه پدر تو . حالا اونم اگر كار داشت ، اگر وضع و حالش از اون بهتر بود ، حرفي . نيست كه ! از گير سرما و بيكاري دست زن و بچهشه گرفته و آورده تو شهر غربت ، ايجايَم بيكار و سرگردون خُب … كاشكي ميمردم . دعا كن منم مثل پدرم بميرم و ايقد مادرت اذيتم نكنه !»
« فقط تورو كه اذيت نميكنه . منم كه بچهشم حبس كرده تو مار و موشا ! »
« ايجا بندره بچه ! …»
صداش عوض شد و دوباره شد همون محمودي كه انگار هزار سال از من بزرگتره و همهچي ميدونه .
« تو بندر مار و عقرب نيس . اگرم باشه ايقد بيحالن كه جون ندارن از سقف برن بالا يا آدمه نيش بزنن . نترس ! تو دگه مردي شدي وَر خودت »
از اين جور حرف زدنش بدم مياومد . دلم مي خواست هميشه گريه ميكرد و هميشه همونطور حرف ميزد .ناگهان گفت « ميگم، هستي بريم لب دريا شنو ؟ »
« منكه بلد نيستم !»
« خُب يادت ميدم »
« مادرم چي ؟ ! »
« يواشي ميريم . اون الان خوابه ، نميفهمه . !»
« اگر نباشه ؟»
« نيس ! من ميفهمم . باشهمَم ، عمو نمي گذاره پاشه ، وخي ، زودي ميريم ، زوديم ميايم. فقط بايد قول بدي نه به عمو و نه به مادرت حرفي نزني ، باشه ؟»
« خُب اگر فهميدن ، نگي من گفتم ! »
« نه ! من كه ميفهمم تو دگه مردي شدي وَر خودت . فقط صدا نده ، بگذار من درِِ وا كنم !»
« چهجوري وا ميكني ؟ »
« اينا در آهني كه نيستن ، چوبياَن ، قلفاشونم قديميه . يه چوبي ، قاشقي كه دُمش دراز باشه پيدا كن ،بده من ، يادت ميدم . يواشترم حرف بزن !»
خودش قاشقي پيدا كرد و از درز كنار قفل فرستاد بيرون و گفت « ديدي ! فقط ميبا يه درزي ، سوراخي پيدا كني كه چوب يا قاشقت بره بيرون . ديديكه ؟ خُب بعدش چوبه ميگذاري پشت زبونهي درو فشار ميدي عقب . همين . آ آآ … بزن بريم .»
« كفشامون ؟»
« كفش ميخِي چكار . ايجا كه همه شنه !»
« شنا داغاَن !»
« بهجاش آبا خنكاَن ، كيفت بالا ميآ ، بزن بريم !»
لب دريا خلوت بود و داغ . پرندههم پر نميزد و دريا مثل آدمايي كه خواب رفته باشن ، تكون نميخورد . محمود نرسيده به آب لخت شد و با كون لخت و پِتي دويد طرف آب و چند قدمي كه دويد خودش را شلُپي ولكرد وسط آبها و بعد از اونكه چند بار پا شد و دوباره خودش را پرت كرد . داد زد «بيا بچه ، خنك ميشي »
بعد شروع كرد تو آبآ شاشيدن . دولش خيلي گنده بود . مادرم گفته بود « اينا بچهآي ولي هستن ، وِل بزرگ شدن ، همراشون نرو . اگرم رفتي يهوخ جلوشون لُخت نشي ها ؟»
« چرا ؟ اگر خودشون لُخت شدن چي ؟ »
غلط ميكنن ، اگر ايكاره كردن به من بگو تا پدرشه بسوزم
« چرا ؟»
« دگه چرا نداره . مي گم ايطوره ! بگو چشم . كلهي آدمه ميخوري بسكي چرا چرا ميكني ، وخي برو بازي !»
محمود همونطور كه ميشاشيد دور خودش چرخ زد و داد زد « هي ! من تو دريا بندريآ شاشيدم . دگه نميتونن قيافه بگيرن . بيا بچه . ميخوام شنو يادت بدم !»
« من نميآم . تو خودت شنو كن !»
« گرما ميسوزتت !»
« ميرم تو سايه !»
« سايه داغتره ، خفهت ميكنه ، بيا تو آب »
جوابش را ندادم و او هم بيخيال شد . بنا كرد به خوندن و دويدن و اينوَر اونوَر رفتن . چه پوست سفيدي داشت . مادرم ميگفت « اينايي كه سفيدن كمتر ميسوزن تا سبزهها »
« خُب اگر بسوزن ، چطور ميشه ؟ »
« واي تو دوباره شروع كردي ! بچه مغز خر كه نخوردي ! يه كم صبر داشته باش ، بزرگ كه شدي ميفهمي !»
دلم ميخواست زودتر بزرگ بشم . ميخواستم همين الان يهطوري ميشد تا از محمود بزرگتر بشم و ديگه ازش نترسم . دلم ميخواست شنو بلد بودم و الان شنو ميكردم و ميرفتم ،هموجاييكه اون قايق كوچولو داره برا خودش ميچره . يه دفعه به خودم اومدم و داد زدم «محمود ، نگا كن !»
« به كجا ؟»
« پشت سرت . اون قايق كوچولو رو ببين ، هيشكي توش نيس !»
محمود به طرف قايق شنو كرد و من تا لب آب دويدم . محمود رفت . رفت . رفت تا اونقدر كه اندازهي قايق شد . ترسيدم . نميدانستم او چقدر شنا بلده و ميترسيدم اگر خسته بشه چي . اونجا كه دگه جايي نبود كه خستگي در كنه . اونقدر نگاه كردم تا آفتاب چشمم را زد . بستمشان . وقتي بازشان كردم قايق بود اما محمود گم شده بود .
«خدايا عجب غلطي كردم . حالا جواب پدر و مادرمه چي بدم . بگم چرا رفتيم . چرا نگفتم . چرا گذاشتم بره طرف اون قايق .»
همينطور با خودم حرف ميزدم و تكه تكه لباسهايش را از روي ساحل جمع ميكردم و خدا خدا مي كردم كسي مي رسيد تا كمكمان كند . اما آن وقت روز و در ان گرما حتا پرندههم رو هوا نبود . لباسهايش را جمع كردم و دوباره به قايق نگاه كردم كه دم به ساعت نزديك و نزديك تر ميشد . دلم مي خواست به خانه بروم و پدرم را خبر كنم تا اگر شد به داد محمود برسند . اما قايق اونقدر كنجكاوم كرده بود كه نمي گذاشت بروم . آخر قايق به اين كوچكي به درد چه ميخورد . ؟ قايق تا كنار ساحل رسيده بود . حالا ديگر ميتوانستم خودم را به آب بزنم و بياورمش . اما ميترسيدم . ترسي كه نميشناختم ، از دريا و از آن قايق پرهيزم ميداد . خودم را قانع كردم كه از خير ديدن قايق بگذرم و نجات محمود از هرچيزي واجبتر است . با لباسهاي محمود به طرف خانه راه افتادم . هنوز چند قدم نرفته بودم كه كسي صدايم كرد
« هي ! كجا ميري ؟ »
صداي محمود بود ؛ اما خودش نبود . هر چي نگاه كردم و به هر طرف نگاه كردم نبود . ترسيدم . « روح !»
پا گذاشتم به دو و حالا ندو ، كيبدو كه دوباره صداش بلند شد « بچهسگ ، لباسا منه كجا ميبري ؟»
محل نگذاشتم و دويدم
« هي با تويَم ! »
بدون آنكه برگردم گفتم « تو روحي !محمود نيستي ! »
« ديوونه ، روح كجا بوده ! خودمم .به جون خودت خودمم !»
« بگو به جون خدا »
« به قران ، به جون خدا ، خودمم ! نترس . »
«پس چرا من تورو نديدم ؟»
« رفتم پشتش قايم شدم . ميخواستم ببينم چقد دوستم داري . بيا نترس . تازه اين قايق ني ، گاچويه !»
« چيزه ؟»
« گاچو ! گهواره ؛ همونكه بچهها رو توش ميخوابونن و بادش ميدن تا خواب بره »
تند و تند لباسهايش را پوشيد و به زور گاچو را از آب بيرون كشيد و گفت « به دردمون ميخوره . فكر كن ، بدبخت زنعمو چقد بايد خواهرته كه يكسر جيغ ميزنه رو دستاش دور اتاق بچرخونه تا خواب بره . خُب ميخوابوندش تو اينو به من يا تو ميگه بادش بديم و خودش به كاراش ميرسه . پدرت كه به فكرش نيست ؛ يعني نداره بدبخت . خُب اونم ، سگ كه نكشته كه . خُب يكي بايد به فكرش باشه .
« يعني تو به فكرشي ؟ »
« ها ! نيستم ؟ اگر نبودم كه جون خودمه نميگرفتم تا اين لامصبو تا اينجا بكشونم !»
« ميگم ! تو ميگي مال كي بوده . ببين هنوز آخ نگفته . چرا ولش كردن تو دريا . نكنه يه چيز دگهاي باشه ؟ »
« نه بابا ، چي ميتونه باشه غير از گاچو ؟ من خودم تو يكي از همينا بزرگ شدم . خُب ميدوني اوجا كه حصير گير نميآد . مادرم از پتو گاچو درست ميكرد . هنوزم ميخآش تو ديوار اتاقمون هستن . نميخي كمك بدي ؟ »
« خيلي سنگينه ! »
« ها كه سنگينه ، معلوم نيس چَن روز رو آبا بوده . يواششش . اون بالاش نگير . خيسه پاره ميشه . »
« خُب چهجوري ميخواي ايهمه راه ببريمش تا خونه ؟ »
حالا كه نميبريم . ميكشيمش اون بالا ، سر و تهش ميكنيم و ميمونيم تا خشكتر بشه ، اووَخ … »
تا دم غروت نشستيم . در طول اين مدت محمود لب دريا گشت تا طنابي پيدا كنه كه بشه اونو ببنديم . ميگفت « بيچاره عمو الان تازه خواب رفته . تا مادرت ببينه ما چي آورديم وادارش مي كنه بره دنبال طناب . اونم كه خوابش ميآ ، هي قر ميزنه . هيميگه نميخوا . بگذار فردا . مادرتم كه ديدي چقد لجبازه ، هي ميگه حاشا و كلا . بايد همين حالا ببنديش . من دگه از كِت و كول افتادم . حالا كه اي بچهآ زحمت كشيدن پاشو راس و ريسش كن . »
اونم نميره . - من ميشناسمش ؛ عمو خودمه – اووخ دعواشون ميشه . حالا با اين طناب دو كار ميكنيم . هم ميبنديمش به گاچو و يكسرشه تو مي ندازي رو كولت و يه سرشه من . هماَم وختي رسيديم ، قبل از اينكه اونا دعواشون بشه . ميگيم "ما خودمون طناب داريم ! " چطوره ، ها ؟ كاشكي دوتا ميخم ميديدم . اووَخ دگه نورعلانور ميشد . حالا چشمات خوب وا كن . شايد ديدم . ميخآش بايد بلند باشن و كُلفت ميدوني …. »
او همانطور حرف ميزد . تعريف ميكرد . خوشحال بود كه الان مادرم خوشحال ميشه و من ديگه گوش نميدادم . خسته شده بودم و فكر مي كردم ؛ فكرش خوب كار ميكنه ؛ وگرنه گاچو هنوز خيس بود و ما نميتونستيم جابجاش كنيم . اما اي جوري راحت – نه راحته راحت - خب يه جوري ميتونيم به خونه بكشونيمش .
وقتي رسيديم ؛ جلوي خونه دنيايي آدم جمع شده بود . زني از داخل خانه جيغ ميكشيد و رودم رودم ميزد . گفتم « تو ميگي چطور شده ؟ كيگريه ميكنه »
از اينكه فكر و خيالش را پاره كرده بودم ؛ دلخور شد و بي حوصله گفت « من چه ميدونم . تو اين خونه هزار جور آدم زندگي ميكنه . خُب هر كي ميتونه باشه . شايد بچه مامانو مرده ! »
در را هول دادم و گفتم « نه خدا نكنه . مامانو زن خوبيه . بچهشم خوبه . زبونته دندون بگير !»
هنوز وارد خونه نشده بوديم كه مادرم مثل پلنگ به طرفمون دويد . بغلم كرد و زد زير گريه و گفت « كجا بودي مادر ؟ من كه مُردم ؟ »
بيچاره محمود تا گفت كجا بوديم و با شوق و ذوق گاچو را به داخل كشيد . مادرم جيغ كشيد « واي واي اينا رفتن گاچو يه بچهي مُرده رِ كشيدن اوردن تو خونه ؛ ببرش ، ببرش بيرون … »
محمود طنابها را جلوي چشم مادرم گرفت و گفت « مُرده كجا بوده ؟از دريا گرفتمش ؛ ببين دگه نميخوا به عمو بگي طناباشم برات آوردم و … »
هنوز حرفش تمام نشده بود كه پدرم خيس عرق و خسته وارد خانه شد ؛ از چرخش پريد پايين و بدون اونكه بپرسه چي به كجا بوده اونو گرفت زير مشت و لگد . اگر مادرم نگفته بود فرار كن برو تو اتاق مامانو ! منم دستكمي از او نداشتم .
۱/۲۲/۱۳۸۵
اعتراض به تخریبِ سنگِ قبر احمد شاملو
سنگ ِ قبر احمد شاملو را تخریب کردهاند. تکهای از امضایش به یغما رفته است. سنگ قبر سمبل است، نشانه است، نشانیست از احمد شاملو برای امروز - آنهم چه روزی ! - برای فردا. تا وقتی که اندیشه هنوز معنایی داشته باشد.
سنگ ِ قبر احمد شاملو را شکستن، هر شکستنی نیست. بیحرمتی به سنگ قبر شاملو، هر بیحرمتیای نیست. و این ربطی به نام ِ شاملو ندارد، بی حرمتی به میراثیست که با نام ِ شاملو معنا میدهد: اندیشهی مستقل، اندیشهی متعهد، اندیشهی جستوجوگر.
این روزها که سکوت راه را برای تجاوز هموار کرده، صدایمان را رسا میکنیم. این تکه سنگی در بیابان نیست که میشکند، امروز و فردای اندیشههای ماست که خش برمیدارد. نگذاریم بشکند، نگذاریم.
همصدا میشویم، حافظ میشویم، حافظه میشویم و تجاوز به میراث فرهنگیمان را محکوم میکنیم.
برای همصدا شدن، برای افزودن نامتان، ایمیلی به
contact@parham.ir ارسال کنید
سنگ ِ قبر احمد شاملو را تخریب کردهاند. تکهای از امضایش به یغما رفته است. سنگ قبر سمبل است، نشانه است، نشانیست از احمد شاملو برای امروز - آنهم چه روزی ! - برای فردا. تا وقتی که اندیشه هنوز معنایی داشته باشد.
سنگ ِ قبر احمد شاملو را شکستن، هر شکستنی نیست. بیحرمتی به سنگ قبر شاملو، هر بیحرمتیای نیست. و این ربطی به نام ِ شاملو ندارد، بی حرمتی به میراثیست که با نام ِ شاملو معنا میدهد: اندیشهی مستقل، اندیشهی متعهد، اندیشهی جستوجوگر.
این روزها که سکوت راه را برای تجاوز هموار کرده، صدایمان را رسا میکنیم. این تکه سنگی در بیابان نیست که میشکند، امروز و فردای اندیشههای ماست که خش برمیدارد. نگذاریم بشکند، نگذاریم.
همصدا میشویم، حافظ میشویم، حافظه میشویم و تجاوز به میراث فرهنگیمان را محکوم میکنیم.
برای همصدا شدن، برای افزودن نامتان، ایمیلی به
contact@parham.ir ارسال کنید
۱/۱۵/۱۳۸۵
مشكي
مادر ايستاده و بازو به بازوي در داده بود و نگاهش پر از شماتت بود و لبهاي قلوهاي و بي رنگش به تلخي ، زخمهاي دلش را بيرون ميريخت و پدر ، بلند و چهارشانه و بيحوصله ميخواست برود . ميخواست نماند و گلههاي او را نشنود و من قيد همه چيز را زده و تنها به سگ فكر ميكردم كه قد راست كرده و دست بر شانه هاي مادرم گذاشته بود و چقدر دلم ميخواست عوض لب هاي سياه پدرم ، او صورت مادرم را ميبوسيد و نمي دانم چرا مشكي را بيشتر از پدرم مي خواستم و شايد مادرم …
« فكري برا اين سگ بكن ؛ ديگه نمي تونم جلودارش بشم . همه از دستش عاصي شدند » و پدرم به شكم قلنبه مادرم نگاه كرد و لرزش داغ و شهوتناك وجودش را با مالش آنجايش تمام كرد و گفت « فكري بكن ، من از سگ عاصيترم !»
مادرم با نفرت نگاهش را دزديده بود و بدون خداحافظي رو برگردانده و به طرف پنجره رفت و من هنوز فكريام چرا پدرم عاصي بود . شايد بپرسيد من اينهمه را از كجا ميدانم ؟ خُب خودمم نمي دونم . اما ميدونم كه ميدونم . همونطور كه ميدونم ، مشكي سياه بود . با دستها و پاهايي بلند و كشيده و صليب سياهي كه بر سينه داشت . صليب كه نه ، چيزي شبيه آن ،چيزي كه قشنگش ميكرد و يه جوري معصوم . اما مادرم ميگفت " مثل اژدها ميمونه " و پدرم مي خنديد . مادرم ميگفت " آخرش كاري به دستمون ميده "
پدرم مثل بچهها خودشو لوس ميكرد و سرش را روي زانوهاي مادرم ميگذاشت . مادرم ميگفت " حوصله ندارم ، خودتو لوس نكن ."
پدرم آب چسبناك دهنش را به زور فرو ميداد و با دستهاي محكمش ران مادرم را ميفشارد . مادرم جيغ ميكشيد " دوستيآتم مثل دوستيي خاله خرسهاس "
پدرم ميخنديد و مشكي هم ؛ زنجير را پاره كرده و از ديوار كنار تنور بيرون زده بود و انگار كه جن ديده باشد با تمام وجود جيغ ميكشيد . مادرم از پشت پنجره كنار رفت . روسري قرمزش را برداشت . موهايش موج خوردند و تا روي كمرش رسيدند . مادرم با نفرت نگاهشان كرد . پدرم سرش را ميان سياهي شبقگون آنها فرو كرد . از ته دل نفس كشيد و دستش را از پشت روي سينههاي دردناك مادرم گذاشت و ناليد " پس كي ؟ " مادرم جواب نداد و من جيغ كشيدم . اما كسي محل نداد .
مشكي پشت پنجره بود . مادرم به طرف آيينه رفت . خودش را نگاه كرد . چشم ، ابرو دماغ ، لب و دهان . نگاهش كم كم پايين خزيد . نميدانم چي ديد كه پيراهنش را در آورد . آيينه چه هيز بود . نگاهش مادرم را بلعيد . مشكي زوزه كشيد . پدرم گفت" تا اون توله سگ بيا ، من دق مي كنم "
مادرم به بوي عرق پدرم فكر كرده بود و به تيزي چندشآورش . آيينه ، سياهي بيرنگي روي سينهي مادرم ديد . نگاهش همانجا ماند و مادرم به آنهمه شورشري كه تمام شده بود ؛ فكر كرد . به داغي سكرآوري كه به بدترين كارها وادارش كرده بود . دلش به هم خورد . اخم كرد و به رفتهي پدرم نگاه كرد .
مشكي دوباره زوزه كشيد و بر قد پنجره ايستاد . مادرم دستهايش را روي شكمش گذاشت و چيزي مثل ترس پشتش را لرزاند و پشتم را . آيينه از ماندنش ، از اخم مادرم و زوزهي مشكي ترسيد . پايين خزيد . نگاهش روي دستهاي مادرم ماند و از خودش پرسيد " چرا با من قهره ؟"
مادرم به گريه افتاد . مشكي خودش را به پنجره كوبيد . پدرم آهسته آهسته دستهايش را به طرف شلوار مادر كشاند و آن را پايين كشيد . مادرم به لُختي بالا تنهاش در آيينه نگاه كرد . شلوار سُر خورد . مشكي ديوانه شده بود و انگارعاقل . با دست به شيشهي پنجره كوبيد . مادرم اخم كرد . آيينه هم اخم كرد . مشكي زوزهاش كشدار شده بود و چسبناك . مادرم نگاه بد آيينه را پس زد . ميخواست شلوارش را بالا بكشد كه انگار …
به طرف پنجره رفت . پرده را پس زد . مشكي مرد هيزي شده بود . مادرم خنديد . صدايش كرد . مشكي وارفت ، شُل شد ، افتاد و مويه كرد . دستهايش را پيش كشيد خودش را عقب داد . انگار كه برقصد . انگار كه بخواهد شكيلترين حالت بدنش را نشان دهد . پايينتنهاش را بالا برد و سرش را روي دستهايش گذاشت . مادرم خنديد . مشكي ناز آورد . مادرم فحشش داد . مشكي به همان حالت خودش را پيش كشيد . آب از دهنش سرازير شده بود . مادرم دستهاي از موهايش را روي صورتش پخش كرد . مشكي خوشش نيامد . خودش را جمع كرد و از ته دل غريد . مادرم سرش را تكان داد و همهي موهايش را از پشت سر پيش كشيد . صورتش ميان آنهمه سياهي گم شد . مشكي بلندتر غريد . من هم ترسيدم . مادرم سرش را تكان داد . مشكي از جايش بلند شد . تن مادرم گر گرفته بود و گرمايش اذيتم ميكرد . مشكي زوزهي بلندي كشيد و دو سه متر عقب رفت . مادرم پنجره را باز كرد و با ناز صدايش كرد . مشكي غريد . مادرم سرش را از پنجره بيرون برد و جوري كه من نديده بودم خنديد . مشكي ايستاد . نگاهش كرد . مادرم دوباره موهايش را روي سينههاي لختش ريخت و صورتش . مشكي دوباره غريد . مادرم خنديد . مشكي زوزه كشيد . مادرم بلندتر خنديد . چشمهاي مشكي سرخ شده بود . مادرم خنديد . خنديد . تريليي از كوچه گذشت و صدايش ديوارها را لرزاند . مادرم موهايش را به رقص درآورد و سرش را چرخاند . سر مشكي همراه چرخش موهاي مادرم ميچرخيد و آب دهنش به اينطرف و آن طرف مي ريخت . مادرم خسته شد. پشتش را به پنجره كرد . مشكي زوزه كشيد . هنوز صداي تريلي بود و هنوز ديوارها مي لرزيد كه مشكي خودش را از پنجره به داخل پرت كرد و دستهايش را روي شانههاي مادرم گذاشت و …
6/3/84
مادر ايستاده و بازو به بازوي در داده بود و نگاهش پر از شماتت بود و لبهاي قلوهاي و بي رنگش به تلخي ، زخمهاي دلش را بيرون ميريخت و پدر ، بلند و چهارشانه و بيحوصله ميخواست برود . ميخواست نماند و گلههاي او را نشنود و من قيد همه چيز را زده و تنها به سگ فكر ميكردم كه قد راست كرده و دست بر شانه هاي مادرم گذاشته بود و چقدر دلم ميخواست عوض لب هاي سياه پدرم ، او صورت مادرم را ميبوسيد و نمي دانم چرا مشكي را بيشتر از پدرم مي خواستم و شايد مادرم …
« فكري برا اين سگ بكن ؛ ديگه نمي تونم جلودارش بشم . همه از دستش عاصي شدند » و پدرم به شكم قلنبه مادرم نگاه كرد و لرزش داغ و شهوتناك وجودش را با مالش آنجايش تمام كرد و گفت « فكري بكن ، من از سگ عاصيترم !»
مادرم با نفرت نگاهش را دزديده بود و بدون خداحافظي رو برگردانده و به طرف پنجره رفت و من هنوز فكريام چرا پدرم عاصي بود . شايد بپرسيد من اينهمه را از كجا ميدانم ؟ خُب خودمم نمي دونم . اما ميدونم كه ميدونم . همونطور كه ميدونم ، مشكي سياه بود . با دستها و پاهايي بلند و كشيده و صليب سياهي كه بر سينه داشت . صليب كه نه ، چيزي شبيه آن ،چيزي كه قشنگش ميكرد و يه جوري معصوم . اما مادرم ميگفت " مثل اژدها ميمونه " و پدرم مي خنديد . مادرم ميگفت " آخرش كاري به دستمون ميده "
پدرم مثل بچهها خودشو لوس ميكرد و سرش را روي زانوهاي مادرم ميگذاشت . مادرم ميگفت " حوصله ندارم ، خودتو لوس نكن ."
پدرم آب چسبناك دهنش را به زور فرو ميداد و با دستهاي محكمش ران مادرم را ميفشارد . مادرم جيغ ميكشيد " دوستيآتم مثل دوستيي خاله خرسهاس "
پدرم ميخنديد و مشكي هم ؛ زنجير را پاره كرده و از ديوار كنار تنور بيرون زده بود و انگار كه جن ديده باشد با تمام وجود جيغ ميكشيد . مادرم از پشت پنجره كنار رفت . روسري قرمزش را برداشت . موهايش موج خوردند و تا روي كمرش رسيدند . مادرم با نفرت نگاهشان كرد . پدرم سرش را ميان سياهي شبقگون آنها فرو كرد . از ته دل نفس كشيد و دستش را از پشت روي سينههاي دردناك مادرم گذاشت و ناليد " پس كي ؟ " مادرم جواب نداد و من جيغ كشيدم . اما كسي محل نداد .
مشكي پشت پنجره بود . مادرم به طرف آيينه رفت . خودش را نگاه كرد . چشم ، ابرو دماغ ، لب و دهان . نگاهش كم كم پايين خزيد . نميدانم چي ديد كه پيراهنش را در آورد . آيينه چه هيز بود . نگاهش مادرم را بلعيد . مشكي زوزه كشيد . پدرم گفت" تا اون توله سگ بيا ، من دق مي كنم "
مادرم به بوي عرق پدرم فكر كرده بود و به تيزي چندشآورش . آيينه ، سياهي بيرنگي روي سينهي مادرم ديد . نگاهش همانجا ماند و مادرم به آنهمه شورشري كه تمام شده بود ؛ فكر كرد . به داغي سكرآوري كه به بدترين كارها وادارش كرده بود . دلش به هم خورد . اخم كرد و به رفتهي پدرم نگاه كرد .
مشكي دوباره زوزه كشيد و بر قد پنجره ايستاد . مادرم دستهايش را روي شكمش گذاشت و چيزي مثل ترس پشتش را لرزاند و پشتم را . آيينه از ماندنش ، از اخم مادرم و زوزهي مشكي ترسيد . پايين خزيد . نگاهش روي دستهاي مادرم ماند و از خودش پرسيد " چرا با من قهره ؟"
مادرم به گريه افتاد . مشكي خودش را به پنجره كوبيد . پدرم آهسته آهسته دستهايش را به طرف شلوار مادر كشاند و آن را پايين كشيد . مادرم به لُختي بالا تنهاش در آيينه نگاه كرد . شلوار سُر خورد . مشكي ديوانه شده بود و انگارعاقل . با دست به شيشهي پنجره كوبيد . مادرم اخم كرد . آيينه هم اخم كرد . مشكي زوزهاش كشدار شده بود و چسبناك . مادرم نگاه بد آيينه را پس زد . ميخواست شلوارش را بالا بكشد كه انگار …
به طرف پنجره رفت . پرده را پس زد . مشكي مرد هيزي شده بود . مادرم خنديد . صدايش كرد . مشكي وارفت ، شُل شد ، افتاد و مويه كرد . دستهايش را پيش كشيد خودش را عقب داد . انگار كه برقصد . انگار كه بخواهد شكيلترين حالت بدنش را نشان دهد . پايينتنهاش را بالا برد و سرش را روي دستهايش گذاشت . مادرم خنديد . مشكي ناز آورد . مادرم فحشش داد . مشكي به همان حالت خودش را پيش كشيد . آب از دهنش سرازير شده بود . مادرم دستهاي از موهايش را روي صورتش پخش كرد . مشكي خوشش نيامد . خودش را جمع كرد و از ته دل غريد . مادرم سرش را تكان داد و همهي موهايش را از پشت سر پيش كشيد . صورتش ميان آنهمه سياهي گم شد . مشكي بلندتر غريد . من هم ترسيدم . مادرم سرش را تكان داد . مشكي از جايش بلند شد . تن مادرم گر گرفته بود و گرمايش اذيتم ميكرد . مشكي زوزهي بلندي كشيد و دو سه متر عقب رفت . مادرم پنجره را باز كرد و با ناز صدايش كرد . مشكي غريد . مادرم سرش را از پنجره بيرون برد و جوري كه من نديده بودم خنديد . مشكي ايستاد . نگاهش كرد . مادرم دوباره موهايش را روي سينههاي لختش ريخت و صورتش . مشكي دوباره غريد . مادرم خنديد . مشكي زوزه كشيد . مادرم بلندتر خنديد . چشمهاي مشكي سرخ شده بود . مادرم خنديد . خنديد . تريليي از كوچه گذشت و صدايش ديوارها را لرزاند . مادرم موهايش را به رقص درآورد و سرش را چرخاند . سر مشكي همراه چرخش موهاي مادرم ميچرخيد و آب دهنش به اينطرف و آن طرف مي ريخت . مادرم خسته شد. پشتش را به پنجره كرد . مشكي زوزه كشيد . هنوز صداي تريلي بود و هنوز ديوارها مي لرزيد كه مشكي خودش را از پنجره به داخل پرت كرد و دستهايش را روي شانههاي مادرم گذاشت و …
6/3/84
۱/۰۵/۱۳۸۵
« آخه چرا ؟! »
پدرم قصاب بود . پدر پدرم نيز و همانطور پدر پدر پدر پدرم . به قول پدرم " تا هفت پشتمون قصاب بوده " اما من از حيوانها ميترسم . از هر موجودي كه روي چاردست و پا راه ميره ؛ ميترسم . اوائل همه ميخنديدن ومسخرهم مي كردن - آخه ما نُه خواهر برادريم و من يكي به آخر موندهام و بيست سه نوهي پدرم همه از من بزرگتر هستن - پدرم سرشون تشر ميزد " كاريش نداشته باشين . ، منم همينطور بودم . اما هفتساله كه شدم يه روز صبح زود از خواب بيدار ميشم و ميرم به سَروَخت پدرم و كاردو از دستش ميگيرم و بدون اونكه حرفي بزنم ، سر گوسفندي رو كه اون ميخواست بكُشه ، با مهارت ميبرم و از همه بدتر دهنمو ميگذارم رو گلوي گوسفند و مثل آب خونشو ميخورم . پدرم ميگفت وختي پوزهي پر خون منو ميبينه ؛ با اون چشماي خون گرفته از ذوق ميخواسته سكته كنه ... اينم درست ميشه كاريش نداشته باشين "
اما نشد . هفت سالهگي اومد و جاشو به هفده سالگي داد و پدرمو نااميد كرد . هميشه زير لب قُر ميزد
" پدر چه قصاب ؛ پسر چه گوشتخوار !!!!!!"
هيچوقت معناي اين حرفشو نفهميدم . ديگه كسي كاري به كارم نداشت . حتا مسخره هم نميكردند .
هر روز از بوق سگ - شايدم زودتر - تو خونهي ما بلوا بود .. خنده و سروصداي قصابا ، جيغ و داد گوسفندا ، خِرخِرشون و دست و پا زدن و گريههاشون – هيچوقت گريهي اونارو ديدين ؟ - واي ! چه نگاهي دارن و چه عجزي تو چشماشونه . انگار هزارتا فحش ميدن . انگار فكر مي كنن با كشته شدن هركدومشون اين سير تسلسلي كشتار به آخر ميرسه و ميدونن بالاخره كسي هست و كسي ميآيد تا انتفام اونها را بگيره .
اما كي ؟ كِي ؟ چطور ؟ كجا ؟ با چي ؟ آيا اونم يه گوسفنده ؟ يا ...
آفتاب كه پهن ميشد ، گوشهي خونه محشر كبرا بود . خون و پوست و روده و بوي گند مدفوع نيمههظمِ شكمبهها و خرخر گربهها و سر و صداي مادرم كه " چرا تمييز نكردن و چرا همهچي رو گذاشتن تا او سرانجومشون بده و ..."
اينا همه مال قبل از پيدا شدن پديدهاي به نام كشتارگاه بود . حالا ديگه تو خونه گوسفند نميكشن . البته بعضي وختا - قاچاقي - اينكارو ميكنن . اونم با گوسفندايي كه حتما عيب و علتي دارن و تو كشتارگاه اجازهِ كشتنشونو نميدن و ده روز اول محرم .
حتما فهميدين كه من سن و سالي ازم گذشته . حالا ديگه موهام سفيد شده و كمرم خم آورده . اما هنوزم ... پدرم از اين ننگ عمري نكرد . البته تو خونوادهي ما ، هفتاد سالگي اوج جوونمرگيه . مادرم همين چند سال پيش عمرشو داد به شما و من از هميشه تنهاتر شدم . برادر بزرگم ، سَرصنف قصاباي شهره و چه كيا و بيايي داره . جمعيت خونواده اونقدر زياد شده كه ديگه همه همديگهرو نميشناسن و خيليا مثل زنبوراي عسل از اين كندو كوچ كردن و براي خودشان كيا و بياي خاصي دارن . حتا بيشتراز برادرم و دار و دستهش.
بعضي وقتا ميشنوم كه برادرم از كارايي كه اونا ميكنن و حرمت حريم خونواده را نيگر نميدارن جيغ و دادش بالا ميره . اما كو گوشي كه بشنفه . تو اينطور مواقع سعي مي كنم دَم پَرش نباشم و گرنه همهي دق و دليآشو سر من خالي مي كنه و داد ميزنه كه " همين سوسولبازياي تو و افرادي مثل تو باعت اين بلبشو شده . وگرنه كيفكر ميكرد تو يه خونوادهاي با اين قدمت و اونهمه آبرو حيثيت يه همچين كارايي بشه "
بعضي وقتا ميگم ، نكنه راست ميگه ؟ ميشينم كلامو قاضي ميكنم و مي بينم نه ، من هيچكاري نكردم . هيچ تبليغ و سر و صدايي – مثل اونا – نداشتم كه باعث از دست رفتن كسي شده باشه . من هميشه خودم بودم و چارتا كتابي كه داشتم و راهي كه آهسته ميرفتم و مياومدم تا …خدا بيامرزه جميع رفتگون خاكه . مادرم هميشه اشكاشو با پَر چادرش پاك مي كرد و ميگفت " آخه مادر ، خدا اون زبونو كه بيخود تو دهنت نگذاشته . يه جيغي ، دادي ، فريادي … اينكه نميشه تو … نميدونم . والله از خودم خاطرجمعم و ميدونم غير از دست اون خدا بيامرز ، هيش دستي به حروم به پر چادرم گرفته نشده كه … فكر كنم كار ، كار اون لقمهاي باشه كه اونشب پدرت خورده و معلوم نيست پيش كدوم حروم لقمهاي مهمون بوده …"
بيچاره مادرم . تا وقتيكه مُرد ؛ يه لحظه چشم از من بر نداشت و اون چشما … چه شبايي كه تا صبح ، بالا سر من خون نباريدن . وقتي زنم - با يكي از همين سلاخايي كه هميشه تو خونهي ما پلاس بودن – فرار كرد . چه شور و شيوني را انداخت . وادار كرد همهي طايفه دست از كار و زندگيشون بكشن وبرن دنبالشون و تا وقتي گوش جفتيشونو نياوردن ؛ آروم نشد . خدا بيامرزدش . شبا مياومد كنارم مينشست و اشك ميريخت . وقتي ازش ميپرسيدم " آخه چرا مادر ؟"
مي گفت " ننه ، حرف نشخوار آدميزاده . حرف بزن . كسي كه نيست . بنال ؛ گريه كن . داد بزن . ميخواي منو بزن . والله سبك ميشي مادر ! "
هر چي ميگفتم " آخه مادر من طوريم نيست ؛ چيبگم ؟"
ميگفت " غمباد مي گيري مادر . دق ميكني . حرف بزن "
ميگفتم " مادر ، اون حق داشت . نمي تونست . اونم مثل شمابود . اون با خون بزرگ شده بود ، تو خون دست و پا زده بود و … "
نمي گذاشت حرفم تموم بشه . باور نميكرد . نبايدم باور ميكرد . آخه اين يه موضوع ناموسي بود و باعث سرشكستگي . بيچاره خودش كه حرص ميخورد . خودش كه ميسوخت ؛ فكر ميكرد منم همون حالو دارم و از طبعي كه دارم اونهمه شور و شيون رو مي ريزم تو خودم و ميترسيد ديوونه بشم . هر چند برادرم ميگفت " اين از همون روز اول چَن تختهش كم بوده ، تو جوش نزن ! "
ا ما تا وقتي كه مرد ، يه آن تنهام نگذاشت . چشماش بسته نشد تا منو بردن بالا سرش و با دستاي من بسته شدند . نگاش عين نگاه گوسفندا بود . ترسيده ، بيجاره و متعجب . اونجا بود كه براي اولين بار بغضم سر واكرد . هر كار كردم نتونستم جلو اون جماعت جلوي گريهمو بگيرم . اونجا بود كه فهميدم چرا ميترسيدم . شما كه نميدونيد – شايدم ميدونين . شايد هزار بار ديدين و نديده گذشتين – يه ترسي تو چشم گوسفندا هست كه جيگر آدمو آب مي كنه . يه زجر و ضعفي كه آدم ، دلش مي خواد داد بزنه و سرشو به سنگ بكوبه و بگه " آخه چرا ؟ "
29/11/84
پدرم قصاب بود . پدر پدرم نيز و همانطور پدر پدر پدر پدرم . به قول پدرم " تا هفت پشتمون قصاب بوده " اما من از حيوانها ميترسم . از هر موجودي كه روي چاردست و پا راه ميره ؛ ميترسم . اوائل همه ميخنديدن ومسخرهم مي كردن - آخه ما نُه خواهر برادريم و من يكي به آخر موندهام و بيست سه نوهي پدرم همه از من بزرگتر هستن - پدرم سرشون تشر ميزد " كاريش نداشته باشين . ، منم همينطور بودم . اما هفتساله كه شدم يه روز صبح زود از خواب بيدار ميشم و ميرم به سَروَخت پدرم و كاردو از دستش ميگيرم و بدون اونكه حرفي بزنم ، سر گوسفندي رو كه اون ميخواست بكُشه ، با مهارت ميبرم و از همه بدتر دهنمو ميگذارم رو گلوي گوسفند و مثل آب خونشو ميخورم . پدرم ميگفت وختي پوزهي پر خون منو ميبينه ؛ با اون چشماي خون گرفته از ذوق ميخواسته سكته كنه ... اينم درست ميشه كاريش نداشته باشين "
اما نشد . هفت سالهگي اومد و جاشو به هفده سالگي داد و پدرمو نااميد كرد . هميشه زير لب قُر ميزد
" پدر چه قصاب ؛ پسر چه گوشتخوار !!!!!!"
هيچوقت معناي اين حرفشو نفهميدم . ديگه كسي كاري به كارم نداشت . حتا مسخره هم نميكردند .
هر روز از بوق سگ - شايدم زودتر - تو خونهي ما بلوا بود .. خنده و سروصداي قصابا ، جيغ و داد گوسفندا ، خِرخِرشون و دست و پا زدن و گريههاشون – هيچوقت گريهي اونارو ديدين ؟ - واي ! چه نگاهي دارن و چه عجزي تو چشماشونه . انگار هزارتا فحش ميدن . انگار فكر مي كنن با كشته شدن هركدومشون اين سير تسلسلي كشتار به آخر ميرسه و ميدونن بالاخره كسي هست و كسي ميآيد تا انتفام اونها را بگيره .
اما كي ؟ كِي ؟ چطور ؟ كجا ؟ با چي ؟ آيا اونم يه گوسفنده ؟ يا ...
آفتاب كه پهن ميشد ، گوشهي خونه محشر كبرا بود . خون و پوست و روده و بوي گند مدفوع نيمههظمِ شكمبهها و خرخر گربهها و سر و صداي مادرم كه " چرا تمييز نكردن و چرا همهچي رو گذاشتن تا او سرانجومشون بده و ..."
اينا همه مال قبل از پيدا شدن پديدهاي به نام كشتارگاه بود . حالا ديگه تو خونه گوسفند نميكشن . البته بعضي وختا - قاچاقي - اينكارو ميكنن . اونم با گوسفندايي كه حتما عيب و علتي دارن و تو كشتارگاه اجازهِ كشتنشونو نميدن و ده روز اول محرم .
حتما فهميدين كه من سن و سالي ازم گذشته . حالا ديگه موهام سفيد شده و كمرم خم آورده . اما هنوزم ... پدرم از اين ننگ عمري نكرد . البته تو خونوادهي ما ، هفتاد سالگي اوج جوونمرگيه . مادرم همين چند سال پيش عمرشو داد به شما و من از هميشه تنهاتر شدم . برادر بزرگم ، سَرصنف قصاباي شهره و چه كيا و بيايي داره . جمعيت خونواده اونقدر زياد شده كه ديگه همه همديگهرو نميشناسن و خيليا مثل زنبوراي عسل از اين كندو كوچ كردن و براي خودشان كيا و بياي خاصي دارن . حتا بيشتراز برادرم و دار و دستهش.
بعضي وقتا ميشنوم كه برادرم از كارايي كه اونا ميكنن و حرمت حريم خونواده را نيگر نميدارن جيغ و دادش بالا ميره . اما كو گوشي كه بشنفه . تو اينطور مواقع سعي مي كنم دَم پَرش نباشم و گرنه همهي دق و دليآشو سر من خالي مي كنه و داد ميزنه كه " همين سوسولبازياي تو و افرادي مثل تو باعت اين بلبشو شده . وگرنه كيفكر ميكرد تو يه خونوادهاي با اين قدمت و اونهمه آبرو حيثيت يه همچين كارايي بشه "
بعضي وقتا ميگم ، نكنه راست ميگه ؟ ميشينم كلامو قاضي ميكنم و مي بينم نه ، من هيچكاري نكردم . هيچ تبليغ و سر و صدايي – مثل اونا – نداشتم كه باعث از دست رفتن كسي شده باشه . من هميشه خودم بودم و چارتا كتابي كه داشتم و راهي كه آهسته ميرفتم و مياومدم تا …خدا بيامرزه جميع رفتگون خاكه . مادرم هميشه اشكاشو با پَر چادرش پاك مي كرد و ميگفت " آخه مادر ، خدا اون زبونو كه بيخود تو دهنت نگذاشته . يه جيغي ، دادي ، فريادي … اينكه نميشه تو … نميدونم . والله از خودم خاطرجمعم و ميدونم غير از دست اون خدا بيامرز ، هيش دستي به حروم به پر چادرم گرفته نشده كه … فكر كنم كار ، كار اون لقمهاي باشه كه اونشب پدرت خورده و معلوم نيست پيش كدوم حروم لقمهاي مهمون بوده …"
بيچاره مادرم . تا وقتيكه مُرد ؛ يه لحظه چشم از من بر نداشت و اون چشما … چه شبايي كه تا صبح ، بالا سر من خون نباريدن . وقتي زنم - با يكي از همين سلاخايي كه هميشه تو خونهي ما پلاس بودن – فرار كرد . چه شور و شيوني را انداخت . وادار كرد همهي طايفه دست از كار و زندگيشون بكشن وبرن دنبالشون و تا وقتي گوش جفتيشونو نياوردن ؛ آروم نشد . خدا بيامرزدش . شبا مياومد كنارم مينشست و اشك ميريخت . وقتي ازش ميپرسيدم " آخه چرا مادر ؟"
مي گفت " ننه ، حرف نشخوار آدميزاده . حرف بزن . كسي كه نيست . بنال ؛ گريه كن . داد بزن . ميخواي منو بزن . والله سبك ميشي مادر ! "
هر چي ميگفتم " آخه مادر من طوريم نيست ؛ چيبگم ؟"
ميگفت " غمباد مي گيري مادر . دق ميكني . حرف بزن "
ميگفتم " مادر ، اون حق داشت . نمي تونست . اونم مثل شمابود . اون با خون بزرگ شده بود ، تو خون دست و پا زده بود و … "
نمي گذاشت حرفم تموم بشه . باور نميكرد . نبايدم باور ميكرد . آخه اين يه موضوع ناموسي بود و باعث سرشكستگي . بيچاره خودش كه حرص ميخورد . خودش كه ميسوخت ؛ فكر ميكرد منم همون حالو دارم و از طبعي كه دارم اونهمه شور و شيون رو مي ريزم تو خودم و ميترسيد ديوونه بشم . هر چند برادرم ميگفت " اين از همون روز اول چَن تختهش كم بوده ، تو جوش نزن ! "
ا ما تا وقتي كه مرد ، يه آن تنهام نگذاشت . چشماش بسته نشد تا منو بردن بالا سرش و با دستاي من بسته شدند . نگاش عين نگاه گوسفندا بود . ترسيده ، بيجاره و متعجب . اونجا بود كه براي اولين بار بغضم سر واكرد . هر كار كردم نتونستم جلو اون جماعت جلوي گريهمو بگيرم . اونجا بود كه فهميدم چرا ميترسيدم . شما كه نميدونيد – شايدم ميدونين . شايد هزار بار ديدين و نديده گذشتين – يه ترسي تو چشم گوسفندا هست كه جيگر آدمو آب مي كنه . يه زجر و ضعفي كه آدم ، دلش مي خواد داد بزنه و سرشو به سنگ بكوبه و بگه " آخه چرا ؟ "
29/11/84
۱۲/۲۲/۱۳۸۴
« حجرالالوان !»
هوا هنوز تاريك بود كه خستهتر از هميشه ، پتو را پس زد و متكاي بزرگ را به كناري پرت كرد و فكر كرد
« كم صنم داشتيم ، ياسمنم پيدا شد !»
مدتي بود كه شبها خواب نميرفت . پاهايش با هم قهركرده و همديگر را تحمل نميكردند و دستها ، آنچنان عاشق هم شده بودند و آنقدر همديگر را ، محكم در بغل ميفشردند كه مجبور شده بود ؛ با اين متكا، بينشان جدايي بياندازد ؛ هر چند افاقه نميكرد و تا به خواب برود ؛ جان به لب ميشد .
جاي پنج انگشت كبود ، روي بازوهايش را محكم ماليد . به سوختن افتادند .
« بايد برم پيش روانكاو !»
هر روز همين حرف را تكرار ميكرد . ولي در طول روز آنقدر براي خودش برنامه ميريخت كه تا موقع خواب به يادش نميماند؛ چه تصميمي گرفته است . چايي شب ماندهاي ريخت و با دو هورت سرازير گلو كرد . هنوز نرمه قند داخل دهنش آب نشده بود كه سيگاري آتش زد و از خودش پرسيد « امروز چكار كنم ؟!»
… به اين سئوال هم عادت كرده بود . سيگار به فيلتر رسيد و بوي گَس و طعم تندش ، ريه را به آتش كشيد . نفسش را ازنيمه برگرداند . سيگار را خاموش كرد و يكي ديگر آتش زد .
با هزار زحمت از جا بلند شد و به دستشويي رفت . همه خواب بودند و ميدانست تا آفتاب پهن نشود ؛ از جا بلند نميشوند . به طرف آشپزخانه رفت . كتري را آب كرد . روي گاز گذاشت . اما هر چه گشت كبريت را نديد . از خير چايي گذشت . به اتاق برگشت . چراغ را روشن كرد و خودش را روي صندلي رها كرد . چشمتان روز بد نبيند . سنگ نسبتا بزرگي روي صندلي بود و بايد بدانيد كه چه بلايي به سر نشيمنگاه او آمد .
با تعجب نگاهش كرد وهر چه فكر كرد نفهميد از كجا و توسط چه كسي به اينجا آمده است . اولين كسي كه جلوي چشمش ظاهر شد ؛ پسر كوچكش بود و بعد بقيهي بچهها جلويش به خط شدند . نه !همه ميدانستند او آدم وسواسي و بدعُنقي است و هيچكس جرات نمي كرد با او اينطور شوخي كرده باشد ! پس كي …؟
« كار زيادي دارم ؛ بعدا ميفهمم! »
سنگ سنگين را روي ميز گذاشت و كاغذهايش را پيش كشيد . اما حس كنجكاوي اذيتش ميكرد و سنگ ، انگار خار چشم و ذهنش شده بود .
« كي آورده ؟ چرا به من نگفتن ؟ به چه دردي ميخوره ،آخه ؟ چرا اينجا ؟ »
هرچه فكر كرد به جايي نرسيد . سنگ را از جلوي چشمش برداشت . پشت در اتاق گذاشت . اما سنگ دستبردار نبود . انگار صدايش ميكرد . صندلي را پس زد و به طرفش رفت . بالاي سرش نشست. قشنگ بود . انگار كسي عمدا و با مهارت چند رنگ سفيد و قهوهاي و بنفش و آبي را درهم كرده بود و با ظرافت روي سنگ را نقاشي كرده باشد . رنگها از هم جدا ميشدند . به هم ميرسيدند . درهم ميشدند و باز … آنقدر سنگ را چرخاند و هر بار و از هر زاويه ، اشكال مختلفي در آن ديد كه متوجه گذشت زمان و بيدار شدن بچهها نشد . دخترش دسپاچه و خوابآلود ميرفت تا لباسهايش را عوض كند . سلاميكرد وهمانطور كه به طرف سالن ميرفت ، گفت « چرا بيدارم نكردي ، الان بايد هزار تومن كرايه بدم . »
« صبر كن ببينم ؟!»
« به كلاسم نميرسم !؟»
« كار توئه ؟»
« چي ؟… چه خوشگله ، از كجا آوردي ؟ »
« ميخواي بگي كار تو نيست !؟»
« حالا چي شده ؟»
« هست يا نيست ؟»
« اگر بود كه نميتَر … دست وردار بابا ؛ من شتاب دارم . تازه اگر ديده بودمش كه به تو نميدادمش !…بذار رَد شَم !»
به هيكل موزون او نگاه كرد و گفت « يعني تو خبر نداري ؟»
دختر هنهنكنان از پشت پرده گفت « حالا چيشده ؟»
« هيچي ! من نميفهمم كدوم گاوميش سنگ به اين بزرگي رو گذاشته بود رو صندلي من و…»
دختر پرده را پس زد و با خنده گفت « شماهم مثل هميشه بيحواس … آخ نباشم …!»
بقيه هم همين جواب را دادند و همه از ديدن سنگ تعجب كردند و او باور نكرد و همانطور كه سنگ را داخل دكوري سالن ميگذاشت ؛ خط نشان كشيد كه « اگر يه روز بفهمم كار كي بوده …»
مثل هميشه مشغول شد و مانند همهي روزها آنچنان غرق كارش شد كه همهچي از يادش رفت و شب مثل هميشه تا خواب برود ؛ هزار فحش به كائنات داد و وقتي خواب رفت آنقدر كابوس ديد كه از حلاوت و آرامش خواب هيچي نفهميد .
مثل هرروز از خواب بيدار شد ، چايي خورد ، سيگار كشيد و به دستشويي رفت و اينبار يادش مانده بود كه كبريت را بردارد . كتري را گذاشت و به اتاقش برگشت و از خودش پرسيد « چكار داشتم ؟»
بازهم مثل هميشه از همان بالا خودش را روي صندلي انداخت و …
« آخ ! »
بازهم سنگ و اينبار بزرگتر از ديروز . و بازهم همه از چگونگي آن بيخبر ! و بازهم روز بعد و روز بعد و روزبعد . خانه پر از سنگ شد و جلوي خانه كوهي از سنگ .
.ديگر زيبايي و تركيب خوشنواي رنگها را نميديد ديگر نصف روز وقتش را به تماشاي آنها نميگذراند و مثل هميشه كه به همهچيز عادت ميكرد؛ به آنها هم عادت كرده بود . اما بقيه كه عادت نميكردند ؛ كمكم صدايشان در آمد . اول دخترها – بيمحلشان كرد – و بعد ، يك روز وقتي سنگ به آن بزرگي را روي آنهمه سنگ جلوي خانه رها كرده و هنهن كنان به خانه برميگشت با چشمان خون گرفتهي سالار خانه مواجه شد .
« تو خجالت نميكشي !؟»
خجالت كه ، نه . اما فكري شد . خوانده بود ؛ شنيده بود خانهاي كه محل سكناي جنها شود از اينگونه اتفاقات در آن ميافتد و تنها راه رهايي از دست شيطنت آنها پناه بردن به جنگير است و بس . با اهل خانه در ميان گذاشت . همه خنديدند . زنش از روز دوم و سنگ دوم به اين فكر افتاده بود و تا به حال به چندين رمال مراجعه كرده بود و دار و دوا و سحر و افسون زيادي گرفته بودند كه هيچكدام افاقه نكرده بود و پس از اعتراض او ؛ همه بالاتفاق نظر داده بودند « بايد صاحبخونه ، خودش بيايد و خودش بخواهد . خواست شما بيفايده است » و آنها كه اخلاق اورا ميدانستند هيچكدام جرئت ابراز آن را نداشتند .
اول اخم كرده بود و بعد به پيشنهاد آنها خنديد و وقتي اعتزاض همسايهها را شنيد ؛ يك روز دست از آنهمه كاري كه هيچوقت تمامي نداشت كشيد و همانطور كه قرقر ميگرد ؛ به دنبال زنش راهي ناكجاآبادي شد كه تا به حال اسمش را نشنيده بود .
- ناگفته نماند روي ميدان بزرگ شهر زنش به راننده آژانس دستور توقف داد و خودش از مرغفروش كنار خيابان يك خروس چاق و چله خريد و روي پاهاي او گذاشت . خروس هم نامردي نكرد به محض تشريففرما شدن شلوار پلوخوري او را آلوده كرد و او از ترس باطل شدن طلسم ، جرات دم زدن نداشت -
خانهي جناب رمالباشي خارج از شهر و در كنار كوه بنفشي بود كه زيبايي و تركيب رنگهايش او را به وجد آورد . اما اين وجد را - صف طولاني زن و مردي كه به انتظار نوبتشان ، پشت در نشسته بودند – زائل نمود . نميخواهم بگويم چقدر طول كشيد تا نوبتشان شد و نميگويم در اتاقي كه پر از بوي عود بود و دود كُندر و تهماندهي بوي ترياك و عطر چسبناك شاهدانه ؛ چه بلايي به سر او آورد و نميگويم تا وقتي به خانه رسيدند چقدر به خودش فحش داد و چطور اشك خانم را درآورد و …
شب بود . خسته بود . دمغ بود كه چرا وقت عزيز و پول عزيزترش را به آن نابكار داده و از همه مهمتر چطور پشت پا به همهي دانستههايش زده و مثل همهي آدمها؛ تن به كُرنش - در مقابل آدمي كه از آدميت تنها دماغ بزرگش به جا مانده بود – داده است و خرده فرمايشهايش را با سر تاييد كرده است - خوشحال بود مثل زنش دست به سينه نايستاده و چشم چشم نگفته بود - و دلش براي خروس پر حنايي ميسوخت كه از هظم رابعهي آن نابكار گذشته بود .
شب از نيمه گذشته بود و او خوشگلترين سنگها را به ترتيب قد و وزن ، دورش چيده و ميانشان نشسته بود و به چشمكهاي تشك و متكا محل نميگذاشت و ذهنش به دنبال مبدا سنگها به هر طرفي ميرفت و برميگشت " كي ؟" ، " چي ؟" ، " چرا ؟"
اول صداي كِشكِش كِشدار پاي خستهاي را شنيد و بعد هِنهِن آدمي خسته – با باري سنگين – و در آخر خودش را ديد . دراز بود – درازتر از هر درازي ، كلاه درازي – مثل كلاه همهي جنها – روي سر درازش بود و لباسش ، لباس همهي جنها – قبا و عبا و سربند – و ريش كوسهاش - روي سنگي كه به شكم گرفته بود- تاب ميخورد .
لُند لُند ميكرد و ميآمد . از پلهها بالا آمد و انگار نه انگار كه او را ميبيند ؛ پاي درازش را بلند كرد و از روي او گذشت . سنگ را روي صندلي گذاشت و نفس عميقي كشيد و گفت «خدايا شكرت ، آخر عمري مارو سربهچالِ كيكردن ! آخه هيشكي نيس به اين آدم نفهم بگه ، لامصب اين سنگرو از اينجا وَرندار ؛ تا هم خودت راحت بشي و هم اين عذابو از كول ما ورداري ! شيطونه ميگه … !»
حالا مدتهاست كه سنگ - مثل آدمي سنگين وزن - روي صندليِ- كنار ميز- نشسته است و به كاغذهاي خاك گرفتهي او خيره مانده و او جرات نميكند ، حتا نگاهش كند . از همه مهمتر از روزي كه سنگ ميز را اشغال كرده ؛ خواب و خوراك او مثل همهي آدمها شده است . سالار خانه به شوهر رام و سربزيري چون او افتخار ميكند .
هوا هنوز تاريك بود كه خستهتر از هميشه ، پتو را پس زد و متكاي بزرگ را به كناري پرت كرد و فكر كرد
« كم صنم داشتيم ، ياسمنم پيدا شد !»
مدتي بود كه شبها خواب نميرفت . پاهايش با هم قهركرده و همديگر را تحمل نميكردند و دستها ، آنچنان عاشق هم شده بودند و آنقدر همديگر را ، محكم در بغل ميفشردند كه مجبور شده بود ؛ با اين متكا، بينشان جدايي بياندازد ؛ هر چند افاقه نميكرد و تا به خواب برود ؛ جان به لب ميشد .
جاي پنج انگشت كبود ، روي بازوهايش را محكم ماليد . به سوختن افتادند .
« بايد برم پيش روانكاو !»
هر روز همين حرف را تكرار ميكرد . ولي در طول روز آنقدر براي خودش برنامه ميريخت كه تا موقع خواب به يادش نميماند؛ چه تصميمي گرفته است . چايي شب ماندهاي ريخت و با دو هورت سرازير گلو كرد . هنوز نرمه قند داخل دهنش آب نشده بود كه سيگاري آتش زد و از خودش پرسيد « امروز چكار كنم ؟!»
… به اين سئوال هم عادت كرده بود . سيگار به فيلتر رسيد و بوي گَس و طعم تندش ، ريه را به آتش كشيد . نفسش را ازنيمه برگرداند . سيگار را خاموش كرد و يكي ديگر آتش زد .
با هزار زحمت از جا بلند شد و به دستشويي رفت . همه خواب بودند و ميدانست تا آفتاب پهن نشود ؛ از جا بلند نميشوند . به طرف آشپزخانه رفت . كتري را آب كرد . روي گاز گذاشت . اما هر چه گشت كبريت را نديد . از خير چايي گذشت . به اتاق برگشت . چراغ را روشن كرد و خودش را روي صندلي رها كرد . چشمتان روز بد نبيند . سنگ نسبتا بزرگي روي صندلي بود و بايد بدانيد كه چه بلايي به سر نشيمنگاه او آمد .
با تعجب نگاهش كرد وهر چه فكر كرد نفهميد از كجا و توسط چه كسي به اينجا آمده است . اولين كسي كه جلوي چشمش ظاهر شد ؛ پسر كوچكش بود و بعد بقيهي بچهها جلويش به خط شدند . نه !همه ميدانستند او آدم وسواسي و بدعُنقي است و هيچكس جرات نمي كرد با او اينطور شوخي كرده باشد ! پس كي …؟
« كار زيادي دارم ؛ بعدا ميفهمم! »
سنگ سنگين را روي ميز گذاشت و كاغذهايش را پيش كشيد . اما حس كنجكاوي اذيتش ميكرد و سنگ ، انگار خار چشم و ذهنش شده بود .
« كي آورده ؟ چرا به من نگفتن ؟ به چه دردي ميخوره ،آخه ؟ چرا اينجا ؟ »
هرچه فكر كرد به جايي نرسيد . سنگ را از جلوي چشمش برداشت . پشت در اتاق گذاشت . اما سنگ دستبردار نبود . انگار صدايش ميكرد . صندلي را پس زد و به طرفش رفت . بالاي سرش نشست. قشنگ بود . انگار كسي عمدا و با مهارت چند رنگ سفيد و قهوهاي و بنفش و آبي را درهم كرده بود و با ظرافت روي سنگ را نقاشي كرده باشد . رنگها از هم جدا ميشدند . به هم ميرسيدند . درهم ميشدند و باز … آنقدر سنگ را چرخاند و هر بار و از هر زاويه ، اشكال مختلفي در آن ديد كه متوجه گذشت زمان و بيدار شدن بچهها نشد . دخترش دسپاچه و خوابآلود ميرفت تا لباسهايش را عوض كند . سلاميكرد وهمانطور كه به طرف سالن ميرفت ، گفت « چرا بيدارم نكردي ، الان بايد هزار تومن كرايه بدم . »
« صبر كن ببينم ؟!»
« به كلاسم نميرسم !؟»
« كار توئه ؟»
« چي ؟… چه خوشگله ، از كجا آوردي ؟ »
« ميخواي بگي كار تو نيست !؟»
« حالا چي شده ؟»
« هست يا نيست ؟»
« اگر بود كه نميتَر … دست وردار بابا ؛ من شتاب دارم . تازه اگر ديده بودمش كه به تو نميدادمش !…بذار رَد شَم !»
به هيكل موزون او نگاه كرد و گفت « يعني تو خبر نداري ؟»
دختر هنهنكنان از پشت پرده گفت « حالا چيشده ؟»
« هيچي ! من نميفهمم كدوم گاوميش سنگ به اين بزرگي رو گذاشته بود رو صندلي من و…»
دختر پرده را پس زد و با خنده گفت « شماهم مثل هميشه بيحواس … آخ نباشم …!»
بقيه هم همين جواب را دادند و همه از ديدن سنگ تعجب كردند و او باور نكرد و همانطور كه سنگ را داخل دكوري سالن ميگذاشت ؛ خط نشان كشيد كه « اگر يه روز بفهمم كار كي بوده …»
مثل هميشه مشغول شد و مانند همهي روزها آنچنان غرق كارش شد كه همهچي از يادش رفت و شب مثل هميشه تا خواب برود ؛ هزار فحش به كائنات داد و وقتي خواب رفت آنقدر كابوس ديد كه از حلاوت و آرامش خواب هيچي نفهميد .
مثل هرروز از خواب بيدار شد ، چايي خورد ، سيگار كشيد و به دستشويي رفت و اينبار يادش مانده بود كه كبريت را بردارد . كتري را گذاشت و به اتاقش برگشت و از خودش پرسيد « چكار داشتم ؟»
بازهم مثل هميشه از همان بالا خودش را روي صندلي انداخت و …
« آخ ! »
بازهم سنگ و اينبار بزرگتر از ديروز . و بازهم همه از چگونگي آن بيخبر ! و بازهم روز بعد و روز بعد و روزبعد . خانه پر از سنگ شد و جلوي خانه كوهي از سنگ .
.ديگر زيبايي و تركيب خوشنواي رنگها را نميديد ديگر نصف روز وقتش را به تماشاي آنها نميگذراند و مثل هميشه كه به همهچيز عادت ميكرد؛ به آنها هم عادت كرده بود . اما بقيه كه عادت نميكردند ؛ كمكم صدايشان در آمد . اول دخترها – بيمحلشان كرد – و بعد ، يك روز وقتي سنگ به آن بزرگي را روي آنهمه سنگ جلوي خانه رها كرده و هنهن كنان به خانه برميگشت با چشمان خون گرفتهي سالار خانه مواجه شد .
« تو خجالت نميكشي !؟»
خجالت كه ، نه . اما فكري شد . خوانده بود ؛ شنيده بود خانهاي كه محل سكناي جنها شود از اينگونه اتفاقات در آن ميافتد و تنها راه رهايي از دست شيطنت آنها پناه بردن به جنگير است و بس . با اهل خانه در ميان گذاشت . همه خنديدند . زنش از روز دوم و سنگ دوم به اين فكر افتاده بود و تا به حال به چندين رمال مراجعه كرده بود و دار و دوا و سحر و افسون زيادي گرفته بودند كه هيچكدام افاقه نكرده بود و پس از اعتراض او ؛ همه بالاتفاق نظر داده بودند « بايد صاحبخونه ، خودش بيايد و خودش بخواهد . خواست شما بيفايده است » و آنها كه اخلاق اورا ميدانستند هيچكدام جرئت ابراز آن را نداشتند .
اول اخم كرده بود و بعد به پيشنهاد آنها خنديد و وقتي اعتزاض همسايهها را شنيد ؛ يك روز دست از آنهمه كاري كه هيچوقت تمامي نداشت كشيد و همانطور كه قرقر ميگرد ؛ به دنبال زنش راهي ناكجاآبادي شد كه تا به حال اسمش را نشنيده بود .
- ناگفته نماند روي ميدان بزرگ شهر زنش به راننده آژانس دستور توقف داد و خودش از مرغفروش كنار خيابان يك خروس چاق و چله خريد و روي پاهاي او گذاشت . خروس هم نامردي نكرد به محض تشريففرما شدن شلوار پلوخوري او را آلوده كرد و او از ترس باطل شدن طلسم ، جرات دم زدن نداشت -
خانهي جناب رمالباشي خارج از شهر و در كنار كوه بنفشي بود كه زيبايي و تركيب رنگهايش او را به وجد آورد . اما اين وجد را - صف طولاني زن و مردي كه به انتظار نوبتشان ، پشت در نشسته بودند – زائل نمود . نميخواهم بگويم چقدر طول كشيد تا نوبتشان شد و نميگويم در اتاقي كه پر از بوي عود بود و دود كُندر و تهماندهي بوي ترياك و عطر چسبناك شاهدانه ؛ چه بلايي به سر او آورد و نميگويم تا وقتي به خانه رسيدند چقدر به خودش فحش داد و چطور اشك خانم را درآورد و …
شب بود . خسته بود . دمغ بود كه چرا وقت عزيز و پول عزيزترش را به آن نابكار داده و از همه مهمتر چطور پشت پا به همهي دانستههايش زده و مثل همهي آدمها؛ تن به كُرنش - در مقابل آدمي كه از آدميت تنها دماغ بزرگش به جا مانده بود – داده است و خرده فرمايشهايش را با سر تاييد كرده است - خوشحال بود مثل زنش دست به سينه نايستاده و چشم چشم نگفته بود - و دلش براي خروس پر حنايي ميسوخت كه از هظم رابعهي آن نابكار گذشته بود .
شب از نيمه گذشته بود و او خوشگلترين سنگها را به ترتيب قد و وزن ، دورش چيده و ميانشان نشسته بود و به چشمكهاي تشك و متكا محل نميگذاشت و ذهنش به دنبال مبدا سنگها به هر طرفي ميرفت و برميگشت " كي ؟" ، " چي ؟" ، " چرا ؟"
اول صداي كِشكِش كِشدار پاي خستهاي را شنيد و بعد هِنهِن آدمي خسته – با باري سنگين – و در آخر خودش را ديد . دراز بود – درازتر از هر درازي ، كلاه درازي – مثل كلاه همهي جنها – روي سر درازش بود و لباسش ، لباس همهي جنها – قبا و عبا و سربند – و ريش كوسهاش - روي سنگي كه به شكم گرفته بود- تاب ميخورد .
لُند لُند ميكرد و ميآمد . از پلهها بالا آمد و انگار نه انگار كه او را ميبيند ؛ پاي درازش را بلند كرد و از روي او گذشت . سنگ را روي صندلي گذاشت و نفس عميقي كشيد و گفت «خدايا شكرت ، آخر عمري مارو سربهچالِ كيكردن ! آخه هيشكي نيس به اين آدم نفهم بگه ، لامصب اين سنگرو از اينجا وَرندار ؛ تا هم خودت راحت بشي و هم اين عذابو از كول ما ورداري ! شيطونه ميگه … !»
حالا مدتهاست كه سنگ - مثل آدمي سنگين وزن - روي صندليِ- كنار ميز- نشسته است و به كاغذهاي خاك گرفتهي او خيره مانده و او جرات نميكند ، حتا نگاهش كند . از همه مهمتر از روزي كه سنگ ميز را اشغال كرده ؛ خواب و خوراك او مثل همهي آدمها شده است . سالار خانه به شوهر رام و سربزيري چون او افتخار ميكند .
۱۲/۱۷/۱۳۸۴
آن مرد آمد . آن مرد كه ميبايست بيايد ونميآمد ؛ آمد .
آن مرد اسبي ندارد . سبدي هم ندارد .
او آمد . فقط آمد .
ايستاد .
به همهي آدمهايي كه هزار سال منتظرش بودند ، نگاه خاصي كرد و سري جنباند و برگشت .
بعد از آمد و رفت آن مرد بود كه زبانها باز شد . زبان هايي كه معلوم نبود در زمان حضور آن مرد چرااز حركت باز مانده بودند !
بعد از رفتن او بود كه كسي فرياد كشيد : نه اين مرد ، آن مرد نبود ! كه او بايد قد بلند باشد و زيبا و با چشماني به درشتي چشمان گاو !
كسي ديگر از آنسوتر فرياد زد : چرا جسارت ميكني ، تشبيه توهينآميزي بود !
و آنكس كه فرياد زده بود . سرش را به زير انداخت و خودش را لاي جمعيت پنهان كرد .
زني داد زد : من خودم اورا بارها ديده بودم . قيافهاش مثل همين مرد بود .
زني ديگر داد زد : بايد به دنبالش برويم
زني ضجه زد :بايد به پايش بيافتيم و …
مرد قدبلندي كه جلوتر از همه بود گفت: چرا حرف بيخود ميزنيد . من از همه به تو نزديكتر بودم و قيافهاش را به خوبي ديدم . اصلا نوري كه بايد داشته باشد ، نداشت .
زن اولي فرياد زد : واويلا ، كفر دنيارا گرفته ، من ميگويم خودش بود ، شما ميگوييد ، از نزديك ديديش ؟ جان من ، دهانت را بر آب بكش . به همهي كائنات خودش بود !
كسي كه خودش را از جمعيت دوز كرده بود . چند قدم عقبتر رفت و داد زد : اينها همه خرافات است ، آن مرد نميايد و اگر ميبايست بيايد تا به حال آمده بود . برخيزيد به دنبال كارتان برويد
هنوز حرفش تمام نشده بود كه چند نفر از جوانان سر به دنبالش گذاشتند و چون مردان ورزيدهاي بودند ؛ به زودي او را كه از نفس افتاده بود دستگير كردند و در ميان تشويق حاضرين او را به جايي كه مرد ايستاده بود بردند و با اشاره دستي كه چهرهاش معلوم نبود . با يك ضربت شمشير سرش را پيش پاي ديگران انداختند و جمعيت هلهله كرد .
هنوز خون مرد جريان داشت كه پيرمردي سوار بر الاغ پيرش به جمعيت رسيد . بالاي سر مرد بيسر ايستاد . به مردم نگاه كرد و نگاهش از چشمان بيحركت جسد شروع كرد . به تكتك نگاههاي ديگران رسيد . آنها را دور زد تا دوباره به نگاه جسد رسيد . ريش چند روز نتراشيدهاش را خواراند . جلوي چشمان منتظر و متعجب آنهمه آدم كلاهش را برداشت وخاكش را تكاند .
همه تعجب كرده بودند . اما او بيخيال بود . سيگاري درآورد . با دقت از ميان به دو نيمش كرد . نصفش را بغل گوشش گذاشت و نيم ديگر را آتش زد و از سر آسودگي با چند قلاج تمامش كرد و قبل از اينكه نگاه بعضيها رنگي ديگر بگيرد . سوار الاغش شد و رفت .
هيچكس حرفي نزد و هيچكدام نفهميدند او كيست . از كجا آمد و چرا رفت و از همه مهمتر چرا حرفي نزد
« كاش مضمون كتابهاي درسي كلاس اول را عوض نكرده بودند »
همه به تنها معلم ده نگاه كردند و او آهسته ادامه داد « آن مرد آمد ! »
چند بچه به دنبالش تكرار كردند . « آن مرد آمد …! »
11/12/84
آن مرد اسبي ندارد . سبدي هم ندارد .
او آمد . فقط آمد .
ايستاد .
به همهي آدمهايي كه هزار سال منتظرش بودند ، نگاه خاصي كرد و سري جنباند و برگشت .
بعد از آمد و رفت آن مرد بود كه زبانها باز شد . زبان هايي كه معلوم نبود در زمان حضور آن مرد چرااز حركت باز مانده بودند !
بعد از رفتن او بود كه كسي فرياد كشيد : نه اين مرد ، آن مرد نبود ! كه او بايد قد بلند باشد و زيبا و با چشماني به درشتي چشمان گاو !
كسي ديگر از آنسوتر فرياد زد : چرا جسارت ميكني ، تشبيه توهينآميزي بود !
و آنكس كه فرياد زده بود . سرش را به زير انداخت و خودش را لاي جمعيت پنهان كرد .
زني داد زد : من خودم اورا بارها ديده بودم . قيافهاش مثل همين مرد بود .
زني ديگر داد زد : بايد به دنبالش برويم
زني ضجه زد :بايد به پايش بيافتيم و …
مرد قدبلندي كه جلوتر از همه بود گفت: چرا حرف بيخود ميزنيد . من از همه به تو نزديكتر بودم و قيافهاش را به خوبي ديدم . اصلا نوري كه بايد داشته باشد ، نداشت .
زن اولي فرياد زد : واويلا ، كفر دنيارا گرفته ، من ميگويم خودش بود ، شما ميگوييد ، از نزديك ديديش ؟ جان من ، دهانت را بر آب بكش . به همهي كائنات خودش بود !
كسي كه خودش را از جمعيت دوز كرده بود . چند قدم عقبتر رفت و داد زد : اينها همه خرافات است ، آن مرد نميايد و اگر ميبايست بيايد تا به حال آمده بود . برخيزيد به دنبال كارتان برويد
هنوز حرفش تمام نشده بود كه چند نفر از جوانان سر به دنبالش گذاشتند و چون مردان ورزيدهاي بودند ؛ به زودي او را كه از نفس افتاده بود دستگير كردند و در ميان تشويق حاضرين او را به جايي كه مرد ايستاده بود بردند و با اشاره دستي كه چهرهاش معلوم نبود . با يك ضربت شمشير سرش را پيش پاي ديگران انداختند و جمعيت هلهله كرد .
هنوز خون مرد جريان داشت كه پيرمردي سوار بر الاغ پيرش به جمعيت رسيد . بالاي سر مرد بيسر ايستاد . به مردم نگاه كرد و نگاهش از چشمان بيحركت جسد شروع كرد . به تكتك نگاههاي ديگران رسيد . آنها را دور زد تا دوباره به نگاه جسد رسيد . ريش چند روز نتراشيدهاش را خواراند . جلوي چشمان منتظر و متعجب آنهمه آدم كلاهش را برداشت وخاكش را تكاند .
همه تعجب كرده بودند . اما او بيخيال بود . سيگاري درآورد . با دقت از ميان به دو نيمش كرد . نصفش را بغل گوشش گذاشت و نيم ديگر را آتش زد و از سر آسودگي با چند قلاج تمامش كرد و قبل از اينكه نگاه بعضيها رنگي ديگر بگيرد . سوار الاغش شد و رفت .
هيچكس حرفي نزد و هيچكدام نفهميدند او كيست . از كجا آمد و چرا رفت و از همه مهمتر چرا حرفي نزد
« كاش مضمون كتابهاي درسي كلاس اول را عوض نكرده بودند »
همه به تنها معلم ده نگاه كردند و او آهسته ادامه داد « آن مرد آمد ! »
چند بچه به دنبالش تكرار كردند . « آن مرد آمد …! »
11/12/84
۱۲/۰۳/۱۳۸۴
۱۱/۲۲/۱۳۸۴
يك طرح . نه بيش و نه كم و شايد هم يك قصه . كي مي داند ؟
ُمرده بود . ُمرده بودند . جنازه هايي را مي بردند و كسي نوحه مي خواند و بقيه زار مي زدند. خودش مرده بود . غرق خون بود و خون از سراسر بدنش سرازير بود . نفسش بند آمده بود . كسي سرش را مي كشيد . كسي بابا ، بابا مي زد و كسي قربان تن بي سرش مي شد . سرش را تكان داد . نه ، سرش قطع نشده بود . كسي هرووله كشان به طرفش دويد . خنجر را روي گردنش كشيد و با يك ضرب سر را از تنش جدا كرد و او با تمام وجودش فرياد كشيد و از روي تخت به پايين افتاد . باد خنكي بدنش را به لرز واداشت . زنش به طرفش دويد و جيغ زد" چي شده ؟"
و او كه نفسش گم شده بود . مثل ماهي دور از آب نفس نفس زد و با دست به زن اشاره كرد . كه طوريم نيست . زن پنجره را بست و صداي نوحه خوان كمرنگ شد و مرد آهسته خنديد و با كمك زن روي تخت دراز كشيد و گفت : خدايا شكرت . خدايا شكر ...
: يه ليوان شير بيارم ؟
مرد لبخندي زد و چيزي نگفت و به نوحه ي محزون نوحه خوان گوش كرد و آهسته گفت :چه زجري كشيده ؟
زن ليوان شير را به دستش داد و گفت " بعد از دعا مي خوام برم پيش حاج آقا و بگم كه تو مريضي و ازش بخوام كه ... "
مرد دستش را تكان داد و آهسته ناليد : نه . شايد خودش شفام بده . نمي دونستم ، غافلگير شدم . از فردا بيدارم كن .
زن غريد : خيلي بي انصافن ...
مرد جواب نداد و همراه مداح دعا خواند. وقتي صداي بلندگو قطع شد زن گفت : تازه خواب رفته بودي !
: يه قرص مي خورم و بازم خواب مي رم . طوري نيست .
#############3
سياهي ، تاريكي . كيسه ي سياهي كه روي سرم انداخته بودند ، داشت خفه ام مي كرد . خيس عرق بودم . طبل هاي ريز، تند و يكنواخت زر زر مي كردند . كسي متني را بلغور مي كرد . دورم پر از همهمه بود . كسي فرياد زد : تمامش كنيد
صداي طبل ها ديوانه ام كرده بود . كسي سوال كرد : حرفي براي گفتن داري ؟
جواب ندادم . طبل ها نمي گذاشتند حواسم را جمع كنم . كسي فرمان داد صداي طبل ها همه جا را پر كرد . فرمان ديگري داده شد و من به درون ورطه اي سرازير شدم كه پاياني نداشت . دست و پا مي زدم . جيغ مي كشيدم و فريادم زير نرمه ريگ هاي طبل ها گم مي شد . دستي دست هايم را گرفت . با تمام وجودم جيغ كشيدم و قفل دست ها را از دستانم جدا كردم . زنم جيغي كشيد و من چشمانم را باز كردم و او به طرف تلفن رفت . گفتم : ولشون كن
نگاهم كرد و بدون آن كه گوشي را بگذارد گفت : چه جوري ؟ ديگه دارم ديوونه مي شم
: اين جوري ، جري ترمي شن
: يه نيگا به خودت بكن . خيس عرقي . آخه اينا چرا نمي فهمن .
سرش را به طرف پنجره گرفت و فرياد زد : بابا ما تو اين خونه مريض داريم ، مي فهمين ؟
صدايش از لاي درز هاي پنجره و آن همه پتو و متكايي كه پشت شيشه ها چيده بود ، بيرون نرفت اما آنها انگار كه شنيده باشند ، همه با هم رو به طرف پنجره ي ما و با تمام قدرتشان ضرب گرفتند . بدنم همراه صداي لرز لرز ريز طبل هاي آنها مي لرزيد . صدا انگار مشتي ريگ داغ بود كه بر پوست تنم مي نشست . پتو را روي سرم كشيدم و گوش هايم را محكم گرفتم . اما صدا ول كن نبود . فكر مي كردم اگر چند لحظه ي ديگر ادامه بدهند، ديوانه مي شوم . سرم را از زير پتو بيرون كشيدم و فرياد زدم : شمارو به خدا يك كم فرصت بدين ...
آنها انگار التماس من را شنيدند و ساكت شدند . زنم سيم دستگاه تلفن را از پريز كشيد و با تلفن از اتاق بيرون رفت .تمام تنم مي لرزيد و خدا خدا مي كردم چند دقيقه ي آرام بگيرند . پيش امام حسين التماس مي كردم تا زود تر آنها را به راه بيندازد
وقتي زنم بر گشت تمام توانم را به كمك گرفتم ، به پنجره اشاره كردم و گفتم : بازش كن ، الان خفه مي شم .
زنم پوزخندي زد و گفت : كاري كردم كه ديگه فكر نكنم صداشون در بيا
گفتم : زنگ زدي ؟ ََ
همان طور كه پنجره را باز مي كرد سرش را تكان داد .
گفتم : خراب كردي زن ، حالا ديگه رو لج مي افتن .
او نفس عميقي كشيد و گفت : حالا مي بينيم . يه كم صبر بده ! والله خجالتم خوب چيزيه . از كله ي سحر دعا داشتن وصداي بلندگوشون خفه مون كرد . حالام كه طبلاشون داره ديونه مون مي كنه . آخه كي امام حسين به اين همه مردم آزاري راضيه ...
هنوز حرفش تمام نشده بود كه صداي نخراشيده ي حاج آقا از پشت بلند گو به داخل اتاق دويد . « والله ما فكر مي كرديم همسايه هامون آدمن . ولي مي بينم ، كه چي ؟ اونا پليسو بهتر از آقا َعبا عبدالله مي شناسن . حالام من مي گم كور خوندين . ما تو اين راه ، همون طور كه آقامون از همه چيزش گذشت ، ما هم مي گذريم و از هيچي ام باكي نداريم و برا سرفرازي آقامون هر كار كه بشه ، مي كنيم . اوناييم كه ناراحتن . بگن . همين حالا خونه شونو صد تومن بالا قيمت مي خرم و مي دمش سر توالت تكيه ، بچه ها بزنيد، تا ببينم كي نُُطق مي كشه »
Word.Document.8
ُمرده بود . ُمرده بودند . جنازه هايي را مي بردند و كسي نوحه مي خواند و بقيه زار مي زدند. خودش مرده بود . غرق خون بود و خون از سراسر بدنش سرازير بود . نفسش بند آمده بود . كسي سرش را مي كشيد . كسي بابا ، بابا مي زد و كسي قربان تن بي سرش مي شد . سرش را تكان داد . نه ، سرش قطع نشده بود . كسي هرووله كشان به طرفش دويد . خنجر را روي گردنش كشيد و با يك ضرب سر را از تنش جدا كرد و او با تمام وجودش فرياد كشيد و از روي تخت به پايين افتاد . باد خنكي بدنش را به لرز واداشت . زنش به طرفش دويد و جيغ زد" چي شده ؟"
و او كه نفسش گم شده بود . مثل ماهي دور از آب نفس نفس زد و با دست به زن اشاره كرد . كه طوريم نيست . زن پنجره را بست و صداي نوحه خوان كمرنگ شد و مرد آهسته خنديد و با كمك زن روي تخت دراز كشيد و گفت : خدايا شكرت . خدايا شكر ...
: يه ليوان شير بيارم ؟
مرد لبخندي زد و چيزي نگفت و به نوحه ي محزون نوحه خوان گوش كرد و آهسته گفت :چه زجري كشيده ؟
زن ليوان شير را به دستش داد و گفت " بعد از دعا مي خوام برم پيش حاج آقا و بگم كه تو مريضي و ازش بخوام كه ... "
مرد دستش را تكان داد و آهسته ناليد : نه . شايد خودش شفام بده . نمي دونستم ، غافلگير شدم . از فردا بيدارم كن .
زن غريد : خيلي بي انصافن ...
مرد جواب نداد و همراه مداح دعا خواند. وقتي صداي بلندگو قطع شد زن گفت : تازه خواب رفته بودي !
: يه قرص مي خورم و بازم خواب مي رم . طوري نيست .
#############3
سياهي ، تاريكي . كيسه ي سياهي كه روي سرم انداخته بودند ، داشت خفه ام مي كرد . خيس عرق بودم . طبل هاي ريز، تند و يكنواخت زر زر مي كردند . كسي متني را بلغور مي كرد . دورم پر از همهمه بود . كسي فرياد زد : تمامش كنيد
صداي طبل ها ديوانه ام كرده بود . كسي سوال كرد : حرفي براي گفتن داري ؟
جواب ندادم . طبل ها نمي گذاشتند حواسم را جمع كنم . كسي فرمان داد صداي طبل ها همه جا را پر كرد . فرمان ديگري داده شد و من به درون ورطه اي سرازير شدم كه پاياني نداشت . دست و پا مي زدم . جيغ مي كشيدم و فريادم زير نرمه ريگ هاي طبل ها گم مي شد . دستي دست هايم را گرفت . با تمام وجودم جيغ كشيدم و قفل دست ها را از دستانم جدا كردم . زنم جيغي كشيد و من چشمانم را باز كردم و او به طرف تلفن رفت . گفتم : ولشون كن
نگاهم كرد و بدون آن كه گوشي را بگذارد گفت : چه جوري ؟ ديگه دارم ديوونه مي شم
: اين جوري ، جري ترمي شن
: يه نيگا به خودت بكن . خيس عرقي . آخه اينا چرا نمي فهمن .
سرش را به طرف پنجره گرفت و فرياد زد : بابا ما تو اين خونه مريض داريم ، مي فهمين ؟
صدايش از لاي درز هاي پنجره و آن همه پتو و متكايي كه پشت شيشه ها چيده بود ، بيرون نرفت اما آنها انگار كه شنيده باشند ، همه با هم رو به طرف پنجره ي ما و با تمام قدرتشان ضرب گرفتند . بدنم همراه صداي لرز لرز ريز طبل هاي آنها مي لرزيد . صدا انگار مشتي ريگ داغ بود كه بر پوست تنم مي نشست . پتو را روي سرم كشيدم و گوش هايم را محكم گرفتم . اما صدا ول كن نبود . فكر مي كردم اگر چند لحظه ي ديگر ادامه بدهند، ديوانه مي شوم . سرم را از زير پتو بيرون كشيدم و فرياد زدم : شمارو به خدا يك كم فرصت بدين ...
آنها انگار التماس من را شنيدند و ساكت شدند . زنم سيم دستگاه تلفن را از پريز كشيد و با تلفن از اتاق بيرون رفت .تمام تنم مي لرزيد و خدا خدا مي كردم چند دقيقه ي آرام بگيرند . پيش امام حسين التماس مي كردم تا زود تر آنها را به راه بيندازد
وقتي زنم بر گشت تمام توانم را به كمك گرفتم ، به پنجره اشاره كردم و گفتم : بازش كن ، الان خفه مي شم .
زنم پوزخندي زد و گفت : كاري كردم كه ديگه فكر نكنم صداشون در بيا
گفتم : زنگ زدي ؟ ََ
همان طور كه پنجره را باز مي كرد سرش را تكان داد .
گفتم : خراب كردي زن ، حالا ديگه رو لج مي افتن .
او نفس عميقي كشيد و گفت : حالا مي بينيم . يه كم صبر بده ! والله خجالتم خوب چيزيه . از كله ي سحر دعا داشتن وصداي بلندگوشون خفه مون كرد . حالام كه طبلاشون داره ديونه مون مي كنه . آخه كي امام حسين به اين همه مردم آزاري راضيه ...
هنوز حرفش تمام نشده بود كه صداي نخراشيده ي حاج آقا از پشت بلند گو به داخل اتاق دويد . « والله ما فكر مي كرديم همسايه هامون آدمن . ولي مي بينم ، كه چي ؟ اونا پليسو بهتر از آقا َعبا عبدالله مي شناسن . حالام من مي گم كور خوندين . ما تو اين راه ، همون طور كه آقامون از همه چيزش گذشت ، ما هم مي گذريم و از هيچي ام باكي نداريم و برا سرفرازي آقامون هر كار كه بشه ، مي كنيم . اوناييم كه ناراحتن . بگن . همين حالا خونه شونو صد تومن بالا قيمت مي خرم و مي دمش سر توالت تكيه ، بچه ها بزنيد، تا ببينم كي نُُطق مي كشه »
Word.Document.8
۱۱/۱۸/۱۳۸۴
مي دانم جاي اين متن در اينجا نيست . اما در روزگاري كه اطلاع رساني از زير صفر هم گذشته لازم ديدم من هم خرم را قاطي همهي خرداران بزنم و اين متن را كه توسط گروه ايران ايران منتشر شده است در اينجا بگذارم .
آنفولانزاي مرغي
نظر به اينكه بر اساس خبر موثق، يك مورد مرگ بر اساس آنفولانزاي مرغي در تهران مشاهده شده است و اطلاعرساني در اين مورد نيز بسيار اندك است، متن ذيل را به دقت مطالعه كنيد و از خوردن مرغ به صورت جوجهكباب يا سوخاري و تخم مرغ نيمرو كه امكان نيمپز بودن آنها وجود دارد، جداً خودداري كنيد:
آنفولانزاي مرغي ماكيان را مبتلا ميكند و عامل مولد آن ويروسي است كه با ساختار فيزيكي پرندگان سازگار شده است. با وجود اينكه اين بيماري مخصوص ماكيان است، اما در سالهاي اخير ظاهرا اين ويروس به گونههاي ديگر جانداران نيز منتقل شده و موجب ابتلاي انسانها به اين بيماري شده است.
در مقابل، ويروس آنفولانزاي فصلي بويژه با بدن انسان سازگار ميشود. بر خلاف آنفولانزاي مرغي، آنفولانزاي فصلي به آساني از فردي به فرد ديگر منتقل ميشود و هر ساله جان صدها هزار تن را ميگيرد.
ويروس آنفولانزاي مرغي اغلب در فضولات پرندگان يافت ميشوند و مرغداراني كه اين ويروس را تنفس ميكنند به آن مبتلا ميشوند.انتقال بيماري از انسان به انسان بسيار به ندرت اتفاق ميافتد. آنچه اين بيماري را براي انسان خطرناك ميكند; اينست كه ويروس آن به شكلي دچار جهش ژنتيكي و تغيير رفتار شود كه بتواند از انساني به انسان ديگر منتقل شود.
در نتيجه اين امر، شيوع بيماري بسيار گسترده خواهد شد. خطرناكتر از اين وضعيت آنست كه ويروس مرغي بتواند فردي را آلوده كند كه همزمان به بيماري آنفولانزاي انساني مبتلاست.
در صورتي كه ژنهاي ويروسهاي مرغي و انساني در اين شرايط با يكديگر تركيب شوند ويروس ميتواند از فردي به فرد ديگر منتقل شود و در نتيجه يك آنفولانزاي عالمگير شايع خواهد شد.
تقريبا هيچ فردي به طور طبيعي در برابر ويروس جديد مصونيت نخواهد داشت. در حالي كه اين ويروس ميتواند ظرف 6 ماه به همه مناطق جهان برسد.
هيچ كس نميداند ما چقدر به زمان اين اپيدمي احتمالي جهاني نزديك هستيم، اما بسياري از دانشمندان ميگويند كه ما به اين نقطه خواهيم رسيد، چرا كه به نظر ميرسد همهگيري آنفولانزا در سيكلهاي 25 ساله به وقوع ميپيوندد و آخرين دوره آن در سال 1968 بوده است.
آنچه نگرانيها را در اين اواخر بيشتر كرده; اينست كه آنفولانزاي مرغي آلوده كردن پستانداران از جمله پلنگها و ببرها را آغاز كرده است.
يك بررسي اخير آزمايشگاهي نشان داده ويروس آنفولانزاي مرغي ميتواند در ميان گربهها نيز رد و بدل شود. همچنين اين ويروس توانسته اردكها را بدون بروز بيماري و علائم ظاهري آن آلوده كند.
اين امر خطر آلودگي مرغداران را افزايش ميدهد. در مورد علائم بيماري بايد يادآور شد كه ابتدا با يك تب خفيف، سردرد و درد مفاصل آغاز ميشود.
تب بيمار ممكنست به مدت يك روز فروكش كند. بيمار به سختي تنفس ميكند و به تدريج سرفهها آغاز ميشود. همزمان با كم رسيدن اكسيژن به مغز در اثر اشكال در تنفس حالت كما و مرگ به همراه خواهد داشت. از آنجا كه علائم آنفولانزاي مرغي بسيار مشابه آنفولانزاي معمولي است، خطر آن اينست كه ممكنست پزشكان نتوانند تفاوت آنها را تشخيص دهند.
اما در صورتي كه اين بيماري ظرف 48 ساعت تشخيص داده شود و بيمار تحت درمان خاص بيماري مانند مصرف داروي ضد ويروسي Tamiflu قرار گيرد، بيمار معمولا بهبودي كامل بدست ميآورد.
تا كنون به منظور توقف اين بيماري ميليونها مرغ، جوجه و اردك در كشورهاي آلوده شده آسيايي و تركيه به منظور كاهش خطر ابتلا در ميان پرندگان و انسانهاي سالم، كشتار شدهاند.
نجات و پاكسازي در مناطق مستعد و آسيبپذير مانند مرغداريها و مزارع افزايش يافته است.
همچنين از پزشكان خواسته شده تا نسبت به علائم بيماري در بيماران كنجكاوتر بوده و آنها را تحت كنترل دقيق داشته باشند.
با اين حال سازمان بهداشت جهاني هشدار داده است كه اگر در حال حاضر اين بيماري شايع شود، هيچ كشوري براي مقابله با آن چه به لحاظ دارويي و چه به لحاظ واكسينه كردن آماده نيست.
امكان انتقال بيماري از راه خوردن گوشت مرغ آلوده وجود ندارد اما اين در صورتي است كه گوشت كاملا پخته شده و خام نباشد، در غير اينصورت اين امكان وجود خواهد داشت.
در زمينه تهيه واكسن اين بيماري لازم به ذكرست كه دانشمندان در مراحل بسيار اوليه از آزمايش يك واكسن آزمايشي عليه زنجيره H5N1 از آنفولانزاي مرغي هستند كه در آسيا در حال گردش است.
اگر يك حالت عالمگير از اين زنجيره در سال آينده و سالهاي آتي بروز كند، ميليونها تن در اروپا و آمريكا و ميلياردها تن ديگر در ساير نقاط جهان به اين واكسن دسترسي نخواهند داشت.
به علاوه دولتهاي هر كشور بايد تصميم بگيرند چه گروهي از جامعه براي تزريق اين واكسن در اولويت قرار دارند كه اين تصميم بستگي به اين دارد كه آنها بخواهند مرگ و مير احتمالي را كاهش دهند، آسيب جوامع را به حداقل برسانند و يا آسيب اقتصادي از اين اپيدمي را كاهش دهند.
در خصوص يك تلاش بينالمللي براي مقابله با اين ويروس بايد متذكر شد كه نوامبر سال 2004، سازمان جهاني بهداشت در يك درخواست قطعي از دولتها خواست تا در جهت توليد و توزيع واكسن بيماري اقدام كنند.
ظاهرا تاكيد آمريكا در اين زمينه در رأس كشورهاي اروپايي قرار داشته است.
هم اكنون درحدود 10 شركت در حال كار كردن بر روي تهيه واكسن اين بيماري هستند و بسيار انتظار ميرود كه در سال جاري آزمايشهاي باليني در اين زمينه را آغاز كنند.
در مقايسه با سارس بايد گفت آنفولانزاي مرغي برخلاف سارس به صورت دورهاي در حال گردش است، اما سارس را ميتوان براي مدتي تحت كنترل قرار داده و شيوع آن را متوقف كرد.
براي رفع وجود احتمالي ويروس آنفلوآنزاي پرندگان، بايد غذاهاي حاوي گوشت ماكيان رابا۷۰درجه سانتيگراد و حداقل به مدت۳۰ دقيقه طبخ كنيد. و براي پيشگيري از بيماري آنفلوآنزاي پرندگان از مصرف تخممرغ نيمپز و خام نيز پرهيز شود. همچنين در صورت ديدن پرنده تلف شده درمحل زندگي خود، بلافاصله آن را به نزديكترين مركز بهداشتي درماني و ياخانه بهداشت اطلاع دهيد.
۱۱/۱۳/۱۳۸۴
ذهنم ابريست . دلم بوي باران دارد . اما اين ابرها پوك و خشكند . امسال از باران خبري نيست . از همه بدتر هوريز اين گرماي بيپير است كه دست و دلم را ميلرزاند . خشكسالي اجتناب ناپذير است . اما بيوقتي شدن شكوفهها و پشيماني سرما ... شما كه نديدهايد گريهي دستهاي يخزدهي كشاورز را ...
بخاريها بيخودي ميكنند و زيادي بودن خود را با گرما و بوي بدي كه ميپراكنند ، فرياد .
« در را باز كنيد ، پختيم !»
هوا آلودهاست . من آلودهام . دلم در هواي باران لهله ميزند . ناودانها از كسالت خميازه ميكشند . هيچكس به فكر لاكپشتها نيست . هيچكس نمي داند فردا كه از خواب برميخيزند ، صبحانهشان چيست . پارسال ديدم لاشهي متعفني را زير تنهي نحيفش گرفته و با چنگالهاي تيز و دندانهاي بيرمقش به آن مُكال ميزند . امسال كه لاشهاي هم نيست ، چه بايد بكنند .
آسمان ابريست . دلم هواي رقصيدن و خواندن زير باران را دارد .
« بارون ميباره جَر جَر وَر پشت خونه هاجر
هاجر عروسي داره دُمب خروسي داره »
بچه هاي اين دوره آواز نميخوانند . باران را نميشناسند و تركهاي سرخ و خونآلودي كه از ميان سياهي چركها لبخند ميزدند .
آنها باراني ميپوشند . چكمه دارند . ماشين و سرويسي كه هر روز با بوقش خواب را از چشمشان مي پراند . آنها نميدانند دويدن زير باران چه صفايي دارد . نميدانند ضربههاي تَسمهي آقا معلم روي دستهاي يخزده ، چه سوزشي دارد . نميدانند فلك چيست و چاه مارموشهاي مُلا .
دلم بوي گريه دارد . ميخواهم همراه پيرمرد فقير منوجاني كه دارو ندارش را سيبزميني كرده و زيرخاك چال نموده ميسوزد . همان كه سرما همهي محصولش را سياه كرد و لاشهي آويزانش را كه زير سايهي كپرش تاب ميخورد . دهنش بوي لاش مُردار ميداد .
اين گرما چه ارمغاني دارد ؟ كي به فكر صبحانهي لاكپشتهاست ؟
دلم ميسوزد . قرصهاي معده ديگر كارساز نيستند . بايد از داروخانهچي بپرسم " چيز تازه چه دارد ؟ "
مادرم ميگويد " كَلپوره بخور . شب بخيسان و صبح ناشتا ، ايستاده ، دستت را روي سرت بگذار و يك نفس ته ليوان را بالا بياور . چند روز بخور ، اگر جواب نداد !!!!!!!!!!!"
چه تلخيي شيرين دارد كلپوره . اما من هنوز دلم ميسوزد .
مي گويند رييس جمهور به اينجا ميآيد تا جلسهي دولت را كنار ما برگزار كند .
ميگويند رييس ارشاد عوض شده است .
ميگويند بهار انقلاب با محرم تواءم شده است .
مي گويند امسال نميتوانيم چراغان كنيم .
آنسالي كه با رمضان همراه بود ميگفتند بهار قران و بهار قلبها همزمان شده . امسال را چه ميگويند .
دلم هنوز ميسوزد . بهمني آتش ميزنم و به سوختنش نگاه مي كنم و خودم را آنجا زير ساكتي شبستان مسجد جامع ميبينم كه از ترس و سرما به خودش ميلرزيد . صدايش ميكنم . ميترسد و تن سوختهي همكلاسيام را نشان ميدهد كه هنوز پَل پَل ميزند . چه دود دورنگي دارد بهمن . زير سيگاري پر از ته سيگار است و بوي گندش دلم را به سوختن وا ميدارد و بهمن تازهاي روشن ميكنم ؛ تا از بوي بد بهمنهاي سوخته فرار كنم .
دلم ميسوزد. آسمانش ابريست و ابرها چه پوك و سترونند . سرما ، تن به آغوش گرما نميدهد و باد- نوزادشان -چه بيپروا همهجا را ميكاود .
10/11/84
بخاريها بيخودي ميكنند و زيادي بودن خود را با گرما و بوي بدي كه ميپراكنند ، فرياد .
« در را باز كنيد ، پختيم !»
هوا آلودهاست . من آلودهام . دلم در هواي باران لهله ميزند . ناودانها از كسالت خميازه ميكشند . هيچكس به فكر لاكپشتها نيست . هيچكس نمي داند فردا كه از خواب برميخيزند ، صبحانهشان چيست . پارسال ديدم لاشهي متعفني را زير تنهي نحيفش گرفته و با چنگالهاي تيز و دندانهاي بيرمقش به آن مُكال ميزند . امسال كه لاشهاي هم نيست ، چه بايد بكنند .
آسمان ابريست . دلم هواي رقصيدن و خواندن زير باران را دارد .
« بارون ميباره جَر جَر وَر پشت خونه هاجر
هاجر عروسي داره دُمب خروسي داره »
بچه هاي اين دوره آواز نميخوانند . باران را نميشناسند و تركهاي سرخ و خونآلودي كه از ميان سياهي چركها لبخند ميزدند .
آنها باراني ميپوشند . چكمه دارند . ماشين و سرويسي كه هر روز با بوقش خواب را از چشمشان مي پراند . آنها نميدانند دويدن زير باران چه صفايي دارد . نميدانند ضربههاي تَسمهي آقا معلم روي دستهاي يخزده ، چه سوزشي دارد . نميدانند فلك چيست و چاه مارموشهاي مُلا .
دلم بوي گريه دارد . ميخواهم همراه پيرمرد فقير منوجاني كه دارو ندارش را سيبزميني كرده و زيرخاك چال نموده ميسوزد . همان كه سرما همهي محصولش را سياه كرد و لاشهي آويزانش را كه زير سايهي كپرش تاب ميخورد . دهنش بوي لاش مُردار ميداد .
اين گرما چه ارمغاني دارد ؟ كي به فكر صبحانهي لاكپشتهاست ؟
دلم ميسوزد . قرصهاي معده ديگر كارساز نيستند . بايد از داروخانهچي بپرسم " چيز تازه چه دارد ؟ "
مادرم ميگويد " كَلپوره بخور . شب بخيسان و صبح ناشتا ، ايستاده ، دستت را روي سرت بگذار و يك نفس ته ليوان را بالا بياور . چند روز بخور ، اگر جواب نداد !!!!!!!!!!!"
چه تلخيي شيرين دارد كلپوره . اما من هنوز دلم ميسوزد .
مي گويند رييس جمهور به اينجا ميآيد تا جلسهي دولت را كنار ما برگزار كند .
ميگويند رييس ارشاد عوض شده است .
ميگويند بهار انقلاب با محرم تواءم شده است .
مي گويند امسال نميتوانيم چراغان كنيم .
آنسالي كه با رمضان همراه بود ميگفتند بهار قران و بهار قلبها همزمان شده . امسال را چه ميگويند .
دلم هنوز ميسوزد . بهمني آتش ميزنم و به سوختنش نگاه مي كنم و خودم را آنجا زير ساكتي شبستان مسجد جامع ميبينم كه از ترس و سرما به خودش ميلرزيد . صدايش ميكنم . ميترسد و تن سوختهي همكلاسيام را نشان ميدهد كه هنوز پَل پَل ميزند . چه دود دورنگي دارد بهمن . زير سيگاري پر از ته سيگار است و بوي گندش دلم را به سوختن وا ميدارد و بهمن تازهاي روشن ميكنم ؛ تا از بوي بد بهمنهاي سوخته فرار كنم .
دلم ميسوزد. آسمانش ابريست و ابرها چه پوك و سترونند . سرما ، تن به آغوش گرما نميدهد و باد- نوزادشان -چه بيپروا همهجا را ميكاود .
10/11/84
۱۱/۱۰/۱۳۸۴
پرنده ، پرنده بود . اما نه ميپريد و نه ميخواند . مانده بود . هزار سال بيشتر داشت . اما هيچوقت پير نشده بود . آهسته ميرفت و آهسته ميآمد و با هيچكس كاري نداشت . اما همه به او كار داشتند . هر چه گم ميكردند در سراي او ميجستند و هر چه نداشتند از چشم او ميديدند و او هيچوقت اعتراض نميكرد و نكرد . نگاهشان ميكرد و پوزخند ميزد . همين عصبانيشان ميكرد و فحش ميدادند . او سرش را به زير ميانداخت و خودش را از معركه دور ميكرد .
پرنده پرنده بود . اما نه تخم ميكرد و نه بچهاي داشت و ميگفت دارم . به افق خيره ميشد و صداي هزار بچه در گوشهايش ميپيچيد و آنكه ميشنيد ؛ بعدا قسم ميخورد كه آنهمه صدا را شنيده است . وقتي زياد پاپياش ميشدند « چطور ؟ مگر ميشه ؟ »
آنكه شنيده بود ؛ صدف خالي حلزون را مثال ميزد . استخواني مجوف ، كه هزار سال از دريا دور بوده . اما هنوزم كه هنوزه ، وقتي به گوشت بچسباني صداي دريا را ميشنوي .
پرنده فقط پرنده بود .اما نميپريد . خودش كه ميگفت ميپرم . اما هيچكس پريدن و پرپرزدنش را نديده بود . از جاهايي ميگفت كه هيچكس نديده و از چيزهايي ميگفت كه حتا كوليها هم در قصههايشان نميگفتند و او طوري نشانشان ميداد تا هر كه شنيده بود ؛ ميتوانست قسم بخورد آنهمه را ديده ، لمس كرده و ميتوانست به جرات بگويد كه هيچوقت دروغ نميگويد .
پرنده پرنده بود . اما گوشت تلخي داشت . كمتوقع بود . نه در جشن كسي شركت ميكرد و نه در عزا . پرنده پرنده بود . اما يك پرنده كه نبايد اين طور رفتاري داشته باشد . اين را هركس كه زوري داشت و يا پولي و يا كمي مجوز نزديكي به او را گرفته بود ؛ ميگفت و ميخواست او را پرنده كند .
ميگفت: بايد بپرد .
ميگفت : بايد تخم بگذارد
ميگفت : اينكه نميشود ، اگر همه اينگونه باشند ، سنگ روي سنگ بند نميشود .
و يا آنكه دوستش داشت و به دوستي انتخابش كرده بود . لبخند مليحي ميزد . نازي به تن اطوارياش ميداد و ميگفت … نه . نميگفت . ميخواست او را به سان خودش درآورد و پرنده ميپريد .
براي همين ، پرنده ، هميشه پرنده بود و آن پرنده تويي كه هنوز هم پرندهاي .
پرنده پرنده بود . اما نه تخم ميكرد و نه بچهاي داشت و ميگفت دارم . به افق خيره ميشد و صداي هزار بچه در گوشهايش ميپيچيد و آنكه ميشنيد ؛ بعدا قسم ميخورد كه آنهمه صدا را شنيده است . وقتي زياد پاپياش ميشدند « چطور ؟ مگر ميشه ؟ »
آنكه شنيده بود ؛ صدف خالي حلزون را مثال ميزد . استخواني مجوف ، كه هزار سال از دريا دور بوده . اما هنوزم كه هنوزه ، وقتي به گوشت بچسباني صداي دريا را ميشنوي .
پرنده فقط پرنده بود .اما نميپريد . خودش كه ميگفت ميپرم . اما هيچكس پريدن و پرپرزدنش را نديده بود . از جاهايي ميگفت كه هيچكس نديده و از چيزهايي ميگفت كه حتا كوليها هم در قصههايشان نميگفتند و او طوري نشانشان ميداد تا هر كه شنيده بود ؛ ميتوانست قسم بخورد آنهمه را ديده ، لمس كرده و ميتوانست به جرات بگويد كه هيچوقت دروغ نميگويد .
پرنده پرنده بود . اما گوشت تلخي داشت . كمتوقع بود . نه در جشن كسي شركت ميكرد و نه در عزا . پرنده پرنده بود . اما يك پرنده كه نبايد اين طور رفتاري داشته باشد . اين را هركس كه زوري داشت و يا پولي و يا كمي مجوز نزديكي به او را گرفته بود ؛ ميگفت و ميخواست او را پرنده كند .
ميگفت: بايد بپرد .
ميگفت : بايد تخم بگذارد
ميگفت : اينكه نميشود ، اگر همه اينگونه باشند ، سنگ روي سنگ بند نميشود .
و يا آنكه دوستش داشت و به دوستي انتخابش كرده بود . لبخند مليحي ميزد . نازي به تن اطوارياش ميداد و ميگفت … نه . نميگفت . ميخواست او را به سان خودش درآورد و پرنده ميپريد .
براي همين ، پرنده ، هميشه پرنده بود و آن پرنده تويي كه هنوز هم پرندهاي .
۱۱/۰۴/۱۳۸۴
پیرزن همسایه روی پا گرد پله ها جلویش راگرفت ، صورتش را بوسید و با بغض پرسید
: مادرت بمیره
مادر ، چه آرزویی داري که شبا ، اینهمه ابوافضل ، ابولفضل می زنی ؟
زن نمی خواست بخندد، اما خندید و وقتی خداحافظی دیشب ابولفضل را به یاد آورد ، قطره ی اشکی گوشه ی چشمش جوشید و در حالی که می رفت گفت :دیگه صداش نمی زنم
: مادرت بمیره
مادر ، چه آرزویی داري که شبا ، اینهمه ابوافضل ، ابولفضل می زنی ؟
زن نمی خواست بخندد، اما خندید و وقتی خداحافظی دیشب ابولفضل را به یاد آورد ، قطره ی اشکی گوشه ی چشمش جوشید و در حالی که می رفت گفت :دیگه صداش نمی زنم
۱۰/۲۵/۱۳۸۴
پشت پرده بود باد و سفیدي پرده را به بازی گرفته بود. پشت پرده بود باد .ترسزده و فراري از شب ، كه سنگين سنگين ، پشت در كمين كرده بود و باد ، میآمد و میرفت . پرده ،فارغ از اين همه ، میرقصید . میشنگید .گاهی باسن گرد و شکیل زني را نشان میداد و زمانی آن قدر پیشروی میکرد که تمام پستی و بلندای خوش هیکلترينها را و گاهي …. ، قلم را بر زمین گذاشتم و او را كه بيهوا مي رفت و نمي دانست به كجا مي رفت و چرا ميرفت و مست خودگويي بود ، رها كردم و به شوخبازي پرده ،خیره شدم و او كه هيچوقت نتوانسته بود بيتوجهي را تحمل كند ، به سختي سنگيني قلم را از روي سينهاش پس زد و از ميان خطهاي موازي بيرون آمد و كنارم نشست و گفت :تو هميشه اين كار را ميكني ؟
پرده موجي خورد و موج رقصان رفصان تا وسط اتاق كشانده شد . دلم هري ريخت و چشمم سوختن قطرهاي را تدارك ديد . گفت :با تو بودم !
بي حوصلهتر از هميشه گفتم :حوصلهتو ندارم .
باد پس نشست و دنبالهي تور عروسي بر درگاه ماند . عروسي كه نيامده رفت و …
: بود ، نبود ؟
: چي ؟
: بود . مثل من نبود كه باشم و نباشم . باشم كه هر وقت خواستي در ذهنت جولان بزنم و نباشم ، كه بود و نبودم برايت …
: جوصله ندارم
:من اين موج نيستم . پرده نيستم . باد نيستم . من هستم ! چرا نميخواي بفهمي ؟
باد رفته بود . پرده به نيستي ، پرده بودن افتاده بود . شب تا كنارهي پرده و مرز حائل نور و تاريكي رسيده بود و با اشتها ماندهنور را بلع ميكرد و او …
- : برو
مثل هميشه نرفت . گريه نكرد . اشكها را در پستوي بغض جا نداد . ايستاد . خير خير نگاهم كرد و محكم تر از هر فولاد آبديدهاي ، آهسته گفت : من هستم !
نه داد زدم و نه … نگاهش كردم . قلم را برداشتم و دفتر را .
- : من اينبار خط نميخورم .
شايد پوزخندي بر لبم نشست و شايد …
- : ديگه خسته شدم . خسته از اين همه رفتن . از اين آمدنهاي توخواسته . مانده از بماندن و نبودن . راحتم كن .
مثل من حرف ميزد . مي خواستم ورق بزنم ، دفتر را . داد زد : نه . بايد تكليفم را روشن كني . بايد …
نگاهش كردم . خنديد . خندهاي كه از التماس پر بود . خُش پاره شدن ورق ، تيرهي پشتم را لرزاند و او را . باور نميكرد . به نگاهش خنديدم . اشك در حلقهخانه چشمش جمع ميشد . حوصله نداشتم . كاغذ را مچاله كردم . له كردم و او مثل هميشه گُم شد .
شب گرسنهتر از هميشه سنگينياش را بر پتپت فانوس پهن كرد .
پرده موجي خورد و موج رقصان رفصان تا وسط اتاق كشانده شد . دلم هري ريخت و چشمم سوختن قطرهاي را تدارك ديد . گفت :با تو بودم !
بي حوصلهتر از هميشه گفتم :حوصلهتو ندارم .
باد پس نشست و دنبالهي تور عروسي بر درگاه ماند . عروسي كه نيامده رفت و …
: بود ، نبود ؟
: چي ؟
: بود . مثل من نبود كه باشم و نباشم . باشم كه هر وقت خواستي در ذهنت جولان بزنم و نباشم ، كه بود و نبودم برايت …
: جوصله ندارم
:من اين موج نيستم . پرده نيستم . باد نيستم . من هستم ! چرا نميخواي بفهمي ؟
باد رفته بود . پرده به نيستي ، پرده بودن افتاده بود . شب تا كنارهي پرده و مرز حائل نور و تاريكي رسيده بود و با اشتها ماندهنور را بلع ميكرد و او …
- : برو
مثل هميشه نرفت . گريه نكرد . اشكها را در پستوي بغض جا نداد . ايستاد . خير خير نگاهم كرد و محكم تر از هر فولاد آبديدهاي ، آهسته گفت : من هستم !
نه داد زدم و نه … نگاهش كردم . قلم را برداشتم و دفتر را .
- : من اينبار خط نميخورم .
شايد پوزخندي بر لبم نشست و شايد …
- : ديگه خسته شدم . خسته از اين همه رفتن . از اين آمدنهاي توخواسته . مانده از بماندن و نبودن . راحتم كن .
مثل من حرف ميزد . مي خواستم ورق بزنم ، دفتر را . داد زد : نه . بايد تكليفم را روشن كني . بايد …
نگاهش كردم . خنديد . خندهاي كه از التماس پر بود . خُش پاره شدن ورق ، تيرهي پشتم را لرزاند و او را . باور نميكرد . به نگاهش خنديدم . اشك در حلقهخانه چشمش جمع ميشد . حوصله نداشتم . كاغذ را مچاله كردم . له كردم و او مثل هميشه گُم شد .
شب گرسنهتر از هميشه سنگينياش را بر پتپت فانوس پهن كرد .
۱۰/۱۸/۱۳۸۴
« چرا ؟ »
خوشگل بود . خوشگلتر از آنكه بتوانيد فكرش را بكنيد . نگاهش ، ميخكوبت ميكرد و گردي صورتش ، زمينگير . دندانهاي مرتب و سفيدش ، تابلوي ايست هر نگاه بود . ابروهاي پر و مرتب شده ، پوست بيلك و سفيدي بيمانندش ، دامچالهاي كه هر كه ميديد ، خودش را در آن ميانداخت.
ماندم . روبرويش نشستم . اما قد بلند مادرش نميگذاشت درست تماشايش كنم . صندلي را از ميز جدا كردم و كج نشستم . حالا چشمهايم ميتوانست راحت و هر طور كه ميخواهد و آنچه را كه مي خواهد ببيند و سير سِيل شود . نگاهش كردم . عسل چشمهايش را نوشيدم و شراب لبهاي سرخش را و آرايش ملايم چهرهاش را و او ميديد و ميخواست . طلب مي كرد نگاه تمجيد گرم را . اما … اين اما مرا كشت . امايي كه مدتهاست همراه من شده و هيچ جا دست از سرم بر نميدارد .
« لامصب ، تو چهل وپنج سال داري و هنوز … »
نگاهم را دزديدم . نگاهش به طرف ساندويچ رفت – نگفتم ، داشت ساندويچ مي خورد كه ديدمش - نگاهم به طرف مادرش رفت و چادر گرانقيمت او و گوشم به حرفهايي كه با صاحب ساندويچي ميزد . انگار پس از هزار سال همديگر را ديده بودند و حرفي نداشتند جز اينكه بگويند « فلاني هم ُمرد »
« اِه ، چطور ؟!»
« فلاني هم »
« نه ، كي ؟!»
يكي او ميگفت و يكي آن ديگري . گويي غير از اين دو ديگر كسي نبود و اينها نيز بايد به همديگر آمادهباش ميدادند .
ميخ دمپاييهاي سابيده صاحب ساندويچي شدم و پاي بيجوراب و كثيفش . اما من ننشسته بودم تا اينها را ببينم . چشمهايم بيتاب همان نگاه بود و ذهنم تشنه مكيدن و لاس زدن . چرخيدم . نگاهم آنچه را كه او نميخواست و نميبايست ببيند ، ديد . چه تند و تند مي خورد و چه زشت . دهنش باز مانده بود و مچ مچ دهنش همهچي را در خود حل كرده بود و سرخي بيحياي گوجهاي كه روي لبانش مانده بود . نگاهم را برگرداند . نگاهش نگاهم را گرفت و حالم را فهميد . دهنش را پاك كرد . لقمهي كوچكي از ساندويچ گرفت . اما … بيآنكه به بستني نگاه كنم . پولش را دادم و از در بيرون دويدم . و " چرايي " ناخواسته ذهنم را پر كرد . هرچند جوابش را ميدانستم . اما دست بردار نبود
" چرا ؟ "
خوشگل بود . خوشگلتر از آنكه بتوانيد فكرش را بكنيد . نگاهش ، ميخكوبت ميكرد و گردي صورتش ، زمينگير . دندانهاي مرتب و سفيدش ، تابلوي ايست هر نگاه بود . ابروهاي پر و مرتب شده ، پوست بيلك و سفيدي بيمانندش ، دامچالهاي كه هر كه ميديد ، خودش را در آن ميانداخت.
ماندم . روبرويش نشستم . اما قد بلند مادرش نميگذاشت درست تماشايش كنم . صندلي را از ميز جدا كردم و كج نشستم . حالا چشمهايم ميتوانست راحت و هر طور كه ميخواهد و آنچه را كه مي خواهد ببيند و سير سِيل شود . نگاهش كردم . عسل چشمهايش را نوشيدم و شراب لبهاي سرخش را و آرايش ملايم چهرهاش را و او ميديد و ميخواست . طلب مي كرد نگاه تمجيد گرم را . اما … اين اما مرا كشت . امايي كه مدتهاست همراه من شده و هيچ جا دست از سرم بر نميدارد .
« لامصب ، تو چهل وپنج سال داري و هنوز … »
نگاهم را دزديدم . نگاهش به طرف ساندويچ رفت – نگفتم ، داشت ساندويچ مي خورد كه ديدمش - نگاهم به طرف مادرش رفت و چادر گرانقيمت او و گوشم به حرفهايي كه با صاحب ساندويچي ميزد . انگار پس از هزار سال همديگر را ديده بودند و حرفي نداشتند جز اينكه بگويند « فلاني هم ُمرد »
« اِه ، چطور ؟!»
« فلاني هم »
« نه ، كي ؟!»
يكي او ميگفت و يكي آن ديگري . گويي غير از اين دو ديگر كسي نبود و اينها نيز بايد به همديگر آمادهباش ميدادند .
ميخ دمپاييهاي سابيده صاحب ساندويچي شدم و پاي بيجوراب و كثيفش . اما من ننشسته بودم تا اينها را ببينم . چشمهايم بيتاب همان نگاه بود و ذهنم تشنه مكيدن و لاس زدن . چرخيدم . نگاهم آنچه را كه او نميخواست و نميبايست ببيند ، ديد . چه تند و تند مي خورد و چه زشت . دهنش باز مانده بود و مچ مچ دهنش همهچي را در خود حل كرده بود و سرخي بيحياي گوجهاي كه روي لبانش مانده بود . نگاهم را برگرداند . نگاهش نگاهم را گرفت و حالم را فهميد . دهنش را پاك كرد . لقمهي كوچكي از ساندويچ گرفت . اما … بيآنكه به بستني نگاه كنم . پولش را دادم و از در بيرون دويدم . و " چرايي " ناخواسته ذهنم را پر كرد . هرچند جوابش را ميدانستم . اما دست بردار نبود
" چرا ؟ "
۱۰/۱۰/۱۳۸۴
« كاشكي كلاهي داشت »
مثل هميشه هيچكس نبود . هيچچيز نبود و او مثل هميشه غر نزد « خدايا اگر صلاح مي دوني ، ديگه راحتم كن » .
مثل هميشه اول به آشپزخانه نرفت و كتري را روي بار نگذاشت ، ظرفهاي نشسته را نشست و از فرط خستگي و بيفكري بچهها گريه نكرد . تازه خوشحالم شد كه هيچكس نبود . گونياش را روي زمين انداخت و كنارش نشست .
نخي كه خفت گلوي گوني را محكم گرفته بود ، باز كرد . مثل هميشه چشمهايش را بست و نيت كرد « خدايا …! »
دستش را به درون گوني برد و اولين تكه را لمس كرد . لطيف بود و نرم . چراغي در دلش روشن شد .« خوشبخت ميشه » دستش را پس و پيش كشيد . سر و ته آن پيدا نبود « يعني چيه ؟ خدايا…»
هميشه با اولين تكه نيت مي كرد و از رنگ و جنس و بزرگي و كوچكي آن سرنوشت آن را كه مي خواست حدس ميزد .
باز هم دستش را روي لطافت پارچه كشيد . بازهم از ماهيت آن چيزي نفهميد .« كاشكي ميفهميدم ، اونوخ … » چشمهايش را باز كرد . اما به دستش نگاه نكرد و داخل گوني . ميترسيد با ديدن آن نيتش باطل شود . ميترسيد وسوسه شود و تكهي ديگري را بردارد . چيزي كه مطابق ميل و نيتش باشد . نه آنچه را كه اول از هر چيز زير دستش آمده . دوباره چشمهايش را بست . باز هم زمزمه كرد « خدايا … »
صداي موتورسيكلتي از پيچ كوچه پيچيد . از ديوارها و كنارهي در گذشت . زن چشم هايش را باز كرد و
« اونقدر دَس َدس كردي تا اومد ، تا …»
وقتي او ميآمد ، به هيچچيز رحم نمي كرد و به هيچ كس . گوني را زير بغل مي زد و همان طور كه مثل اجل معلق آمده بود ، ميرفت و حالا … چرخها ميچرخيدند و صدا …
زن فرزتر از سني كه داشت ، از جايش بلند شد . سر گوني را گرفت و به طرف حياط كشيد .
صدا ، صدا ، چرخ ها و بازهم صدا … انگار از سر كوچه تا اينجا ، هزار سال فاصله بود. تا گوني را پشت در انداخت و در را بست ، صد بار ُمرد و زنده شد و مثل ُمردههاي جان به پشت ، پشت در وا رفت .
« ميفهمه . خر كه نيست . خودش شيطونو درس ميده ، اونوخ من … »
صدا هنوز نرسيده بود . هنوز ديوارهاي كوچه را مثل گوشهاي زن ميدريد و جلو ميآمد . زن ميخواست از پشت در بلند شود . ميخواست مثل هميشه خودش را به آشپزخانه برساند تا وقتي آمد ، شك نكند . اما رمق از دست و پايش رفته بود و قلبش مثل ُدهل ميكوبيد . به خودش فشار آورد و سعي كرد از جلوي در دور شود . پاها تا وسط آمدند و ديگر … كمرش را به كمك گرفت و مثل بچه اولش كه هيچ وقت چاردست و پا نرفت ، كونخز ، كون خز تا وسط سالن كشيد و آنجا از حال رفت . صدا تا جلوي در رسيده بود و نفس زن تا زير زبانش .
« كاشكي يه تيكهشو به خودم ميداد . كاشكي ميذاشت يه خورده نيگاشون كنم . كاشكي يه قرون از پولشون به خودم ميداد . كاشكي … »
او مي دانست ، زن هر پنجشنبه به خانههايي كه از قديمالايم ميشناختشان ، ميرود و مي دانست آنها علاوه بر چند توماني كه كف دستش ميگذارند ، كهنه لباسهايشان را هم به او مي دهند و زن ميدانست او هر جمعه ، گوشهي جمعه بازار بساطش را پهن ميكند و تكهاي همه را ميفروشد .
صدا به جلوي در رسيد و زن ناليد « به زمين گرم بخوره ، همهشونو ميريزه رو زرورق »
صدا روي زن آوار شد و خانه را پر كرد . زن بغض خفه شده را رها كرد . صدا از هيبت بغض ترسيد و از خانه به در رفت .از جلوي در گذشت . زن بغض را مهار كرد . ساكت شد . صدا از اولين خانه گذشت . دومي ، سومي . نفس زن برگشت . پاهايش جان گرفت . صدا جلوي خانهي چهارم كه رسيد خفه شد . زن به خودش ، به ترسش و به گريه كردنش ، خنديد . نه انگار كه نفس تا زير زبانش رسيده بود و نه اينكه پيري كمرش را خم كرده باشد . مثل تازهجوانها از جايش بلند شد . گوني را وسط كشيد . كنارش نشست « خدا كنه جابجا نشده باشد »
دستش را داخل گوني برد . هنوز اولين تكه بود . همان طور لطيف ، نرم . كسي گفت « زود باش »
كسي ديگر خنديد و گفت « بهبه ، چه پروپيمونه »
زن فكر كرد ، فكر خودش است كه پيش از ديدن تكهي لطيف دارد نيت او را تاويل مي كند . خنديد . تكه را جمع كرد . تكه ،آنقدر لطيف بود كه ميان دست هاي چروكيدهاش جمع شود . « چه طالع كوچلويي داره اين كوچولو دختر من »
هنوز حرفش تمام نشده بود كه سياهي دستي ، دستش را پس زد . گلوي گوني را جسبيد و آن را از جلوي زن برداشت و به طرف در رفت
« كجا بود ؟ چه جوري اومد ؟ ».
نفس زن همراه گوني از در بيرون رفت و نشئهي صداي او كوچه را پر كرد .
« نره خر نشئه ، موتورو بيار جلو ، سنگينه »
نفس از صداي نكرهي مرد ، ترسيد و به داخل سالن برگشت . زن زير آوار صداي موتور دستش را باز كرد . سرخي شورت زنانهاي به او خنديد . زن گونهاش را خراشيد و كسي با طعنه گفت « بهتر از اين نميشه ، بايد كُلاشو بالا بزنه »
زن با گريه گفت « كاشكي كلاهي داشت »
19/1/ 84
اشتراک در:
پستها (Atom)