۱۰/۰۷/۱۳۸۶

اولين جشنواره داستان ملي

اين جشنواره، قدم نو و مباركي بود. آن‌قدر كه وادارم كرد ؛ دوباره به اين خانه برگردم و از تنها مرجعي كه دارم؛ به نحوي از زحمات اين دوستان تشكر كنم. زحمت زيادي كشيده بودند. شايد ، تنها كساني كه تجربه برگزاري يك جشنواره را داشته‌اند؛ بدانند چه كردند اين دوستان و چه زحمتي دارد 2090 داستان را-از سرتاسر ايران پهناور- حمع نمودن، چه تلاش شبانه روزي مي‌خواهد جمع‌آوردن داورها و از همه مهم‌تر ميزباني 100 نفر در آن سرما و گرم كردن فضايي كه هر آن ممكن است، مانند بمب منفجر شود. آن‌هم سه روز. اميد اين دارم بتوانم در قالب يك سفرنامه، به نحوي از اين دوستان تشكر كنم و دستان گرم‌ و خسته‌شان را ببوسم.
اما اولين قسمت :
اتوبوس با همه‌ي توش و توان و سر و صدايي كه داشت؛ بالاخره تيزي تپه را پشت سر گذاشت. هنور سرازي نشده بود كه شاگرد شوفر با صداي نكره‌اش داد زد به "گُنبز طلاي امام غريب صلوات"
همه همان‌طور كه سرك مي‌كشيدند صلوات فرستادند. ننجان زد زير گزيه. تا از تعجب بدر آيم، شاگرد شوفر كاسه‌اي از جلوي شيشه‌ي اتوبوس برداشت و به طرف صندلي‌ها به راه افتاد و طلب "گُنبز‌نما" نمود. ننجان مرا از سر راه او كنار كشيد و- در حالي كه رويش را تنگ مي‌گرفت- گره، پَر چارقدش را باز كرد و سكه‌اي در كاسه‌ي او انداخت. كسي داد زد" شب اول قبر آقا به فريادت برسه، صلوات بلندي ختم كن"
هاج و واج مانده بودم. همه در حالي ديگر بودند. بعضي گريه مي‌كردند. عده‌اي لب‌هاي‌شان تند و تند به هم مي‌خورد. ننجان كه سرگرداني مرا ديده بود. سرم را چرخاند و با گريه گفت" اقا او‌جايه، مي‌بيني؟"
غير از يك نيم دايره‌ي زرد، كه انگار خورشيد را در خود حبس كرده بود و نورش را به اين‌طرف و آن‌طرف پخش مي‌كرد و يك نيم‌دايره‌ي سبز، چيز ديگري نديدم. نمي‌گم كه با تعجب پرسيدم: كو؟
نمي‌گم كه ننجان تپانه‌اي تو سرم زد و گفت : من با اي چشما كورم مي‌بينم، تو نمي‌بيني؟
مي‌ديدم. مي‌بينم؛ اما ديگر شاگرد شوفر سياه و روغن ماليده‌اي نيست كه " گُنبز‌نما" بخواهد و راننده‌اي كه با صداي نكره‌اش دَم‌به ساعت بخواند. ننجان، خدا ساله كه اسير خاك شده و گنبد‌ و مناره‌هاي طلايي، آن‌قدر با ديواره‌اي سيماني بلند‌تر از خودشان جنگيده‌اند كه انگار يادشان رفته، چه آرامش و حلاوتي- به آسمان و زمين- مي‌بخشيدند.
راننده اخمو‌تر از آسمان، نگاهم كرد. تاكسي را هزار سال ذور از گنبد‌ها نگه داشت. پرسيدم: جلوتر نمي‌ري؟
انگار كه طلبكار باشد و زورش بيايد دهن باز كند؛ از بين دندان‌هاي كليد شده‌اش غريد: آخرشه!
اما اين آخرش نبود و براي من اول‌تر از هر اولي بود. سرما بيداد مي‌كرد. به طرف حرم دويدم. اما هرچه مي‌رفتم كوچه صدمتري پر از مغازه تمامي نداشت. اگر خيال گوشه‌ي گرم و دنجِ، دور افتاده ي حرم نبود؛ هيچ‌وقت اين راه را به آخر نمي‌رساندم. اي‌كاش آن خيال نبود، كه حرم را بين نرده‌هاي آهني، توري‌ها ، سيم‌ خاردار و نگهبان‌ها‌ چنان اسير كرده بودند كه هيچ‌كس را به او دسترسي نبود. نگاهم از آن‌همه ديوار و در و دروازه و فاصله به گنبد رسيد. زمزمه‌‌ي عاشقان همه را پس زد. با گفتن "شايد ايجاب مي‌كند" راه را به طرف گنبد كج كردم. كه گرد‌گير نرم خدام سرمازده به صورتم خورد" از آن‌طرف!…بايد بازرسي شين!"
راهرو تنگ و باريكي بود و آن‌همه مشتاق سرما زده ‌ و صفي چند رده- سي‌سال از عمرم در صف‌هاي مختلف گذشته و هنوز به اسم" صف" حساسم- دو نفر تند و تند آدم‌ها را سرتا پا وارسي مي‌كردند. كسي پتويي به يك دستش بود و بچه‌اي عقب مانده آويزان دست ديگرش. مامور بازرس پسش زد كه:
" بايد پتويت را به قسمت امانات بسپري!"
چه زود به تنها سلاح‌مان پناه برد و به التماس افتاد: مي‌خوام بچه‌مو دخيل كنم؛ سرده. بايد گرم نگرش دارم
: نه. اگر هركسي بخواهد پتويي برد جايي براي خلق باقي نمي‌ماند
: محض رضاي خدا
: داري اين‌همه زوار آقارِ اذيت مي‌كني! بگذار به كارمان برسيم.
زوار آقا را علاف نكرده و برگشتم. ساك را تحويل دادم. كيف دستي‌ام را نه. كسي از پشت سرم گفت:
- هيچي نمي‌گذارند ببري!
دوربين را از كيف درآوردم و كيف را به خادم تحويل دادم. بدون آن‌كه نگاهم كند؛ گفت: اونم قدغنه!
چاره‌اي نبود. اين‌جا حرم امام بود و نمي‌بايست باعث آزار كسي شوي. دوربين را تحويل دادم. مشكوك نگاهم كرد و گفت : كارت شناسايي؟!
نشانش دادم. گفت: بايد تحويلش بدي.
جز اطاعت چاره‌اي نبود كه خدا و بزرگانش، انسان‌ها را بدون پيرايه بيشتر دوست دارند. بازهم صف. بازهم بازرسي و…چه راحت مخفي‌ترين و خصوصي‌ترين اجزاي بدن انسان را مي‌كاوند و چه نگاه طلبكاري دارند.
از دو خوان نگذشته بودم كه آسمان به خشم درآمد و هرچه اشك در چنته داشت روي فرش‌هاي پهن شده‌براي نماز و آن‌همه آدم سرمازده و مشتاق خالي كرد. خيلي‌ها ماندند؛ كه باران هم تمامي‌ي دارد. نمازشان را نشكستند. باران تمامي نداشت و سوز تن خيس‌خورده را بهتر شلاق‌كش مي‌كند
زير سايه‌باني ايستادم. جاي سوزن انداختن نبود. باران لج كرده بود.سرش را كج مي‌كرد و به زير سقف هم مي‌رسيد. انگار بازرسي ماموران كفايت نمي‌كرد و بايد كاملا لخت مي‌كرد آن‌همه آدم را. يا لباس را برتن‌شان مي‌چسباند تا همه چيز به خوبي هويدا شود. شايد از ان‌همه تفرقه‌ي امت اسلام به تنگ آمده بود و قصد داشت آشتي‌شان بدهد. اما محرم و نامحرمي، زن و مردي اين اجازه را به كسي نمي‌داد كه مرد‌ها هم مي‌توانند به هم نامحرم باشند و زن‌ها نيز. در خودگويي و هرزه درايي ذهنم گم بودم كه آخوندكي خيس و باران خورده از وسط ان‌همه زن و مرد راه باز كرد و به انتهاي آن فضاي كوچك رفت. مي‌خواستم اعتراض كنم؛ حتا دهن باز كردم كه صلوات زن مرد به هم چسبيده در ان فضا به استقبالش رفت و همه از جا برخاستند. زني چادر مشكي و جواني كت‌شلواري را به طرفش سوق دادند. هنوز از بهت بيرون نيامده بودم كه چند صلوات پي‌در‌پي وادارم كرد از آن‌همه شكاكي دست بردارم و به كلمات عربي‌ي كه از دهن او سرازير بود بيشتر دقت كنم. تا بفهمم؛ خطبه‌ي عقد را جاري و بله را از عروس خانم چادر سفيد گرفت و بدون توجه به صلوات‌هاي اطرافيان، مبلغي از پدر داماد گرفت. پَر عبا را روي عمامه‌ انداخت و بي‌خداحافظي به طرف غرفه‌ي ديگري رفت. اين‌جا بازار ماچ و بوسه و قرقر گرم بود. برخلاف پيرمردهايي كه دور عروس و داماد را گرفته بودند، زن‌ها، بيشترشان جوان بودند و چه حسرتي در نگاه و روي‌لب‌هاي‌شان موج مي‌خورد. نفس‌شان با چه حسرتي كند و كشدار بالا و پايين مي‌شد و با چه شدتي عروس را مي‌بوسيدند كه شايد كمي از خوشبختي او را از طريق لب‌ها به خودشان منتقل كنند. شايد همين گرماي بوسه‌ها و نگاه گرم و مشتاق عروس و داماد؛ دل آسمان را به رحم آورد و تا از شدت باران بكاهد و راهي به سمت حجله خانه يا محضر باز كند. از اين فرصت استفاده كرده و بي‌كه سلامي به امام داده باشم. به طرف در خروجي دويدم. اما كدام در. من از كجا آمده بودم؟ اين‌جا كه همه‌چيز شبيه هم است. شايد عروس داماد از محضر به خانه رفته بودند و من گم‌شده‌ي، گم شده، سر به دنبال در ورودي داشتم. آن‌قدر دور خودم چرخيدم تا صبر آسمان تمام شد. شايد از اين‌همه بي‌حواسي من به خشم درآمده بود كه عوض نم‌بار، سيل‌بار راه انداخت. چه دردسرتان دهم كه وقتي به قسمت امانات رسيدم، حتا خادم اخمو هم از ديدنم، به خنده افتاد. اما دريغ از تعارفي كه بيا و خودت را گرم كن.
باران بود و من. من بودم و خيابان‌هاي بي‌كسي و بي‌هدفي و هيجده ساعت، تا شروع جشنواره داستان سراسري. هتل هم سرد بود و از بخت بد، شوفاژ‌ها از كار افتاده بودند. به مسئول هتل پناه بردم. چند كارگر دوبنده پوش را نشانم داد و قول داد تا ساعتي ديگر اتاق‌تان گرم خواهد شد. به اتاق برگشتم. پاهايم يخ زده و از زور سرما مي‌سوخت. كفش و جوراب را درآوردم و لاي پتو پيچيدم‌شان. ساعتي بيشتر از زمان قول داده شده؛گذشته بود. شوفاژ‌ها به كار افتادند. اما از گرماي آن‌چناني كه اتاق را گرم كند و تن سرما زده‌ي مرا جاني تازه ببخشد؛ خبري نبود و شرم شهرستاني بودن، اين اجازه را نداد كه براي بار ديگر،اعتراض كنم. يكاش كرده بودم كه فرداي يك شب يخ‌زده مسئول هتل اقرار كرد آن اتاق را نبايد ، در زمستان اجاره دهند كه آخرين اتاق است و سرماگير. آنهمه عذر‌خواهي براي من سرمازده ديگر فايده‌اي نداشت كه بايد مي‌رفتم.

در جشنواره شركت نكرده بودم كه سنم از مسابقه گذشته. داور هم نبودم كه داوران بايد مركزنشين باشند و صاحب جاه و مقام. مهمان ويژه هم نبودم كه بايد از داوران، بزرگتر باشي يا ويژگي ممتازي داشته باشي كه هيچكدام در من نبود. پس چرا آمده بودم؟ همسايگي و هم‌جواري دو استان؟ نه! عشق به داستان وادارم كرده بود؟ نه! شايد بي‌كسي و بي‌در كجايي و يا قدر نشناسي مسئولين ارشاد شهرمان؟… شايد– با توجه به اين‌كه خودم سال پيش جشنواره استاني را با كم‌ترين هزينه و تقريبا به تنهايي برگزار كرده بودم؛ آمده بودم؛ شاهد شكست چند شهرستاني از همه‌جا رانده و از همه‌چي مانده باشم؟ شايد!…آخر اين اولين جشنواره سراسري و ملي بود. چيزي كه تهراني‌ها و مركزنشين‌ها- با آن‌همه سابقه و ادعا- جرات به زبان آوردنش را نداشتند؛ چند جوان شهرستاني بي‌تجربه…

۴/۲۶/۱۳۸۶

ما که سر از کار فیلتر و فیلترگذاران دولت مفخم جمهوری اسلامی در نیاوردیم. یک روز ویرشان می گیرد وبالاتفاق تصمیم بر این می گیرند بلاگر را ببندند و می بندند و تا می خواهیم نفسی چاق کنیم که آخیش از شر وبلاگ و وبلاگ نویسی راحت شدیم . یک روز اتفاقی روی لینک بلاگر کلیک می کنیم و می بینیم بهتر از همیشه سُر ومُر و گنده روبرویمان ایستاده و دارد به ریش مان می خندد . امروز هم از همان روزها بود . از سر بیکاری کلیک کردیم و باز شد و مجبورمان کرد چیزی بنویسیم و ما که مثل همیشه هیچی در چنته نداشتیم ؛ مجبور شدیم چیزی بنویسیم که مثل همه ی نوشته هامان هیچی نیست. تا بعد که از سر فرصت - اگر دوباره فیلتر نشود- ادامه ی روایت را روایت کنیم و نه روایت که روایت دیگران را ک÷ی کنیم و با خودمان بگوییم " ما که نفهمیدیم شاید دیگری یا دیگرانی باشند که بفهمند . اما ای کاش این فیلترچی ها را می دیدم و ازشان می خواستم محض رضای خدا - که نه - محض رضای دل ماههم که شده در این اینترنت را ببندند که ما آنقدر خودکفا و دارنده هستیم که هیچ نیازی به داشته های این غربی ها و شرقی های از خدا بی خبر و نداریم و همان به که آن ها را به حال خودشان بگذاریم تا در داشته های دنیایی شان آن قدر غوطه بخورند که یاد خدا نکنند و شیش دانگ بهشت را تصرف کنند . طوری که دیگر جایی برای ما نباشد . ای کاش اینة کار را می کردند و این قدر شُل کن و سفت کن نداشتند .

۲/۲۸/۱۳۸۶

روايت 1

در جستجوي چيزي بودن ، نه لزوما به معناي يافتن آن است و نه يقين مي‌دهد كه آن چيز وجود دارد .


روايت

1- روايت، اساسا بازگويي اموري است كه از نظر زماني و مكاني از ما فاصله دارند : گوينده حاضر و نزديك است و رخداد‌ها غايب و دور.
2- روايت، با وساطت مستقيم يك گوينده كه هم بر او خيره مي‌مانيم و هم درباره او انديشه مي‌كنيم، توجه ما را بر داستان، بر پي‌رفتي از رويداد‌ها، متمركز مي‌سازد. اين نقل نسبت به تجربه‌ي خود داستان، هم حالت مركزي دارد و هم حالت محيطي، داستاني است كه در خودآگاه مخاطبان آن، هم حاضر است و هم غايب. ما به گوينده خيره مي‌مانيم، در حالي‌كه ذهن‌مان متوجه چيزي است كه وي به آن اشاره مي‌كند. به دست اشاره‌گر نگاه مي‌كنيم ولي ذهن‌مان بر آن‌چه اشاره مي‌شود، متمركز است. يكي از ويژگي‌هاي متمايز روايت، به منبع ضروري آن، يعني راوي مربوط مي‌شود . ما بيشتر به راوي خيره مي‌مانيم. نه اين‌كه با او به تبادل نظر بپردازيم، در حالي‌كه اگر با وي در گفتگو بوديم وضع دوم رخ مي‌داد؛ به ويژه در روايت ادبي، راوي اغلب فاقد جنبه‌ي انساني است و صرفا به صدايي نامجسم مي‌ماند.
3- راوي معمولا مورد اعتماد شنونده است. راوي در پي تاييدي از جانب شنونده است كه به او اختيار دهد تا كنش كلامي طولاني‌اش را اجرا كند. و معمولا اين حق به او داده مي‌شود.
4- ‌ روايت كردن = در اختيار گرفتن نوعي قدرت

5- ويژگي‌هاي مهم روايت :
الف: روايت ساخته و پرداخته است و معمولا پي‌آيند و تاكيد و سرعت آن از پيش طرح‌ريزي مي‌شود

ب :ميزان ساخته و پرداختگي قبلي [معمولا چنين به نظر مي‌رسد كه روايت اجزايي در خود دارد كه آن‌ها را قبلا ديده يا شنيده‌ايم]- اين اجزاي تكرار شونده بيش از آن اجزاي تكرار شونده‌اي است كه آن‌ها را كلمه مي‌ناميم. ( قلان قهرمان مرد و بهمان قهرمان زن تا حد زيادي شبيه به هم به نظر مي‌رسند و ظاهرا اين قهرمان‌ها تا اندازه‌اي تيپ‌نمايي دارند.

پ : چنين مي‌نمايد كه بيشتر روايت‌ها خط سير دارند – معمولا به سويي مي‌روند و انتظار مي‌رود تا به سمتي بروند و نوعي پيشرفت تدريجي يا حتا نتيجه‌گيري فراهم آرند و منتظريم روايت آغاز و ميانه و پاباني داشته باشد . به آخرين جملات داستان‌هاي كودكان توجه كنيد [ از آن‌پس همگي تا ابد به شادماني زندگي كردند. يا : از آن‌زمان به بعد ديگر هيچ‌كس اژدها را نديد ]

4- روايت بايد روايت‌گر داشته باشد و اين راوي، فارغ از اين‌كه چقدر پنهان يا دوردست و نامريي است؛ همواره مهم است
5- روايت، مستلزم يادآوري رخداد‌هايي است كه نه فقط از نظر مكاني ، بلكه مهم‌تر از آن ، از نظر زماني ؛ از روايت‌گر و مخاطبانش دورند.

تحليل تعاريف روايت :
الف : بعضي،" روايت را ، پي‌رفتي از رويداد‌ها معرفي مي‌كنند!" اما خود رويداد اصطلاح واقعا پيچيده‌اي است و بر اين فرض استوار كه موقعيت يا مجموعه‌اي از شرايط شناخته شده وجود دارد و آن‌گاه چيزي رخ مي‌دهد كه در ان وضعيت، تغيير پديد مي‌آورد و اين كلاژي از رويداد‌هاي توصيف‌شده را تداعي مي‌كند . كه به نظر من حتا اگر به طور متوالي ارائه شوند، نيز روايت به شمار نمي‌آيند. براي نمونه اگر در يك جمع ؛ هر يك پاراگرافي در مورد چيزي يا امري بنويسند و آن‌گاه اين پاراگراف‌ها را به‌هم بچسبانيم؛ بازهم روايت به دست نمي‌آيد . مگر آن‌كه ارتباطي غير تصادفي را ميان‌ آن‌ها تشخيص دهيم [ منظور از ارتباط غير‌تصادفي ، نوعي ارتباط است كه انگيزش يافته و مهم به حساب آيد] . تزوتان تودروف ساختارگراي فرانسوي در اين مورد معتقد است كه :
" رابطه‌ي ساده‌ي امور متوالي، سازنده‌ي روايت نيست .اين امور بايد سازمان‌دهي داشته باشند . ولي حتا اگر تمامي عناصر آن‌ها مشترك باشد، بازهم روايتي در كار نيست ، زيرا ديگر چيزي براي بازگويي نمي‌ماند."
تشخيص دادن ارتباط غير تصادفي، در زنجيره‌اي از رويداد‌ها حق ويژه‌ي مخاطب است . اگر مخاطب اين زنجيره‌ي رويداد‌ها را روايت نپندارد ؛ بيهوده‌است كه كسي ديگر اصرار ورزد كه روايتي در كار است . دست‌كم از اين نظر ، اختيار نهايي با مخاطب ادراك‌كننده است كه متن را روايت بداند ، نه با روايت‌گو .
اما اين‌همه نمي‌تواند تعريف صحيحي از روايت بدهد زيرا كه انتظار داريم ارتباط، ارتباط غير تصادفي و توالي رويداد‌هاي روايت پيچيده‌تر از اين باشند. بايد كه روايت، آغاز و ميانه و پاياني داشته باشد. چيزي كه تودروف نامي از آن‌ها به ميان نياورده است . بنجامين كالبي در اين مورد مي‌گويد" روايت عاميانه، حتا در ساده‌ترين شكلش شرح لغوي يك يا چند رويدا دلبستگي برانگيز و شيوه‌اي است كه در ان ، دلبستگي حذف مي‌شود يا كاهش مي‌يابد "
پراب - ساختار شناس روسي - با بررسي ساختار مسلط حكايت‌هاي روسي نشان داد كه در اين حكايات، يك وضعيت متعادل آغازين به وسيله‌ي نيرو‌هاي گوناگون آشفتگي‌برانگيز، دستخوش آشفتگي مي‌شود . اين آشفتگي به عدم تعادل و واژگوني موقعيت مي‌انجامد. سپس رويدادي- مثلا، مداخله‌ي نيرويي ديگر- به استقرار مجدد تعادل كه گونه‌ي اصلاح شده‌اي از تعادل آغازين است منجر مي‌شود . ... ادامه دارد

۲/۲۶/۱۳۸۶

انباري




از پله‌ها بالا آمد . جلوي اولين رديف صندلي‌ها ايستاد . نگاهش عقابي شد و روي نگاه ترس‌زده‌ي آن‌همه مسافر چرخيد . يك قدم جلو آمد . از رديف اول گذشت ، هنوز مسافرهاي رديف اول نفس چاق نكرده بودند كه دستش روي شانه‌ي اولين‌شان گذاشت و گفت «‌ هر چارتا‌تون برين پايين !».
برخلاف قد و قامت كوتاهش ، صدايي رسا و پخته داشت
به رديف دوم رسيد . همه‌ي نفس‌ها حبس شده بود . فكر مي‌كردم آن‌ها را پياده مي‌كند ، اما از آن‌ها گذشت . به رديف سوم رسيد . هر چهار صندلي در اختيار يك خانواده‌ي بلوچ بود . با مردشان - به زبان بلوچي - حال و احوال كرد . مرد بلوچ با خوشرويي جواب داد . يك قدم برداشت . انگار كه پشيمان شده باشد ؛ برگشت و به پسر‌بچه‌ي دوازده- سيزده ساله‌ي بلوچ ، اشاره كرد " برو پايين " .
مادر خانواده با التماس گفت « سركار ، جان مادرت ، اين بچه ‌است ! »
« اِه ، توهم برو پايين ! »
مرد دست سرباز را گرفت و تا دهن باز كند …
« هر چار‌تاتون برين پايين . ياالله »
رديف سوم هم خالي شد و او آهسته آهسته ، مثل مرغي كه دانه مي‌چيند ؛ از ميان مسافرها ، تك و توكي را پياده كرد . به ما رسيد . زني كه كنارم بود ، از ترس كاملا سفيد شده و مثل بيد مي‌لرزيد.
از ما هم گذشت . تا ته اتوبوس چند نفر ديگر را ، پياده كرد . برگشت . هنوز نگاهش مي‌چرخيد و دماغش ذره‌ذره‌ها را بو مي‌كشيد . به اول اتوبوس رسيد . آن‌هايي كه مانده بودند، نفس حقي كشيدند . زن آهسته گفت
" به خير گذشت ! خيلي خطريه !"
هنوز حرفش تمام نشده بود كه رويش را برگرداند و داد زد« همه بيان پايين ، زن ومرد. بجنبين كه شب گذشت »

سوز سرد كويري تن‌هاي خيس عرق‌ و ترس‌زده را مي‌لرزاند . زن بلوچ ، دختر بچه‌ي هفت-هشت ساله‌اش را زير دامنش گرفته و مي‌لرزيد . ترس آن‌ها به من‌هم سرايت كرده و دندان‌هايم به هم مي‌خورد .
مامور جلوي در اتاق ايستاد . و ما ، مثل گوسفندهايي كه راه خود و وظيفه‌ي خود را مي‌دانند ، در يك خط و پشت سر هم ايستاديم . زن‌ها يك طرف و مردها يك طرف . مامور پوزخندي زد و گفت « اونايي كه ساك يا بسته‌اي دارن ؛ پشت سرم ، بيان !»
ساكي نداشتم . ماندم . به ديوار تكيه دادم . پاكت سيگارم را در نياورده بودم كه كسي از پشت در داد زد
« بيا تو !»
دور و برم را نگاه كردم ؛ غير از من كس ديگري آن‌جا نبود .
« كري ؟گفتم بيا تو ؛ بايد بيام نازت كنم . ».
سرم را داخل اتاق بردم و گفتم :"ببخشيد سركار با من بودين ؟"
" سركار پدرته . درجه‌هارو نمي‌شناسي ؟ "
به ستاره‌هاي روي دوشش نگاه كردم و گفتم " من‌كه جسارت نكردم !"
" نديدمت تا حالا !… مگر نگفتم بيا تو، چرا لفتش دادي ؟"
" فكر كنم اشتباه گرفتين ، من… "
نگذاشت حرفم را تمام كنم و داد زد " من هيچ‌وقت اشتباه نمي‌كنم ، ساك‌ت كو ؟ "
از لحنش بدم آمد و بي تفاوت گفتم " از وقتي انقلاب شده ، هيچ‌وقت ساك همرام نمي‌برم "
سر تا پايم را ورانداز كرد و در حالي‌كه ادايم را در‌ مي‌آورد ، گفت " اِه . تو چي‌كاره‌اي عزيز؟ "
" ببخشيد سركار ، اون‌كه دنبالش مي‌گردي ، من نيستم !"
" به من نگو سركار ، نمي‌فهمي . ؟"
باز هم به ستاره‌هاي روي دوشش نگاه كردم و با آن‌كه دلم مي‌خواست دلش را نشكنم و جناب سروان صدايش كنم اما نمي‌دانم چرا زبانم لج كرد و قبل از من گفت " ‌سركار …!"
مثل ببر تير خورده‌ از پشت ميز بلند شد . تا توي سينه‌ام آمد و چشمانم را هدف گرفت . لج كردم و پلك نزدم . نگاهش در نگاهم گره خورد . باور نمي‌كرد كسي جواب نگاهش را بدهد ؛ غريد " تكمه‌هاي پيرَن‌تو باز كن ."
" اگر نكنم … !"
حرفم تمام نشده بود كه دستش ، يخه‌ي پيراهنم را تا پايين جر داد و دست ديگرش روي سينه‌ي لُُختم جا خوش كرد . و آن‌قدر داغ بود كه دلم مي‌خواست فرياد بزنم . سرتا پايم به لرزه افتاد . احساس زني را داشتم كه مي‌خواهند به زور تصرفش كنند .
گفتم " شما حق ندارين … !"
قه‌قهه‌ي خنده‌اش صدايم را بريد و گفت " ‌بارك‌الله ، بارك‌الله ؟ "
دستش را از روي قلبم بر داشت و همان‌طور كه به طرف ميزش مي‌رفت گفت " قانونم مي‌دوني ، خيلي خوبه ، هميشه دلم مي‌خواس با يه آدم قانون‌دون روبرو بشم ، خوبه ! خوبه !… خب حالا كه قانون مي‌دوني … لُخت شو . !"
" چي ؟!"
" زبون آدم كه سرت مي‌شه ، منم به فارسي گفتم " لخت شو !" . اگر نمي فهمي به بلوچي بگم ، يا هر زبون ديگه كه بخواي . من هَف زبون بلدم . لُخت شو ، روداري‌ام نكن كه حال ندارم ."
" خودت مي‌دوني داري چكار مي‌كني ؟ "
" مي‌دونم . خوب مي‌دونم . اگرم ندونسم تو بهم بگو … لُخت شو وگرنه مي‌گم سربازا بيان لختت كنن .!"
چاره‌اي نبود . پيراهن پاره ام را در آوردم و ايستادم .
" شلوار ، شلوارتم در‌آر !"
" جناب …!"
" آه‌ه‌هان ، داره دُرس مي‌شه ، بارك‌الله پسر قانون‌دون ، دَر‌آر"
شلوارم را در آوردم . حالا فقط يك شورت و يك زير پيراهني تنم بود .
" زيرپوش ، درآرشون بابا ؛ چقد بايد ناز بكشم . بايد لُخت لخُت بشي . مي‌فهمي . عين روزي كه از لاي لنگ ننه‌ت در اومدي . زود باش !"
" اين كار درستي نيست !"
" زود باش ، حرفم نزن ، تازه اول بسم‌الله‌يه . صبر كن !"
" ولي … !"
" ولي نداره ، مردكه‌ي چلغوز كاري كه مي‌گم بكن ،‌ در بييييييييييار !"

هيچ‌وقت اين‌طور كم نياورده بودم . كاملا لخت بودم . يك دستم را جلويم گرفته بودم و دست ديگرم را روي پشتم . نمي‌دانستم از سرما مي‌لرزم يا خجالت . هزار قرن طول كشيد تا گفت " چطوري آقاي قانوني ، خوش مي‌گذره ؟ اسمت قانوني بود ، نه ؟ "
دهنم خشك شده بود . از زور خشم نمي توانستم حرف بزنم . به زور گفتم " اين درست نيست !"
خنديد و گفت " درست‌ترم مي‌شه ، صبر كن … سركار جباري ؟!"
سرباز كوچك و سياه سوخته‌اي وارد اتاق شد . پاهايش را به هم كوبيد و با صدايي كه نه صداي مرد بود و نه زن ، گفت " بله قربان؟"
" ‌همه‌رو صدا كن ، يه بازرسي خوب داريم !"
سرباز دوباره پاهايش را به هم كوبيد از در بيرون رفت و او ، انگار كه با خودش واگويه مي‌كند ؛ ادامه داد " ‌اين آقا قا‌انوون‌دونن ، نه ؟"
" سزاتو مي‌بيني !"
" اين دنيا يا اون دنيا ؟…هر چند برا من فرقي نمي‌كنه "
چند سرباز وارد اتاق شدند . همه پاهايشان را به هم كوبيدند و خبردار روبروي او ايستادند . نگاه شان كرد و چيزي نگفت . انگار سعي داشت خودش را كنترل كند . نگاهش را از آن‌ها كند ، قدمي به طرف در برداشت . انگار پشيمان شده باشد ، برگشت . به طرف ميزش رفت و گفت " جباري . اين آقارو درست بازرسي كن . شمام خوب نيگا كنين تا دفعه‌ي ديگه نگين ما بلد نبوديم و مرغ از قفس پريد . حالي ؟"
" بله قربان!"
فكر مي‌كردم لباس‌هايم را مي‌گردند . فكر مي‌كردم …
جباري با كف دستش روي باسن لختم زد و گفت " برو طرف ديوار!"
گفتم " تو همسن بچه‌ي كوچك مني "
محل نداد و گفت " دستاتو بچسبون به ديوار "
" ‌با پدرتم همين كارو مي‌كردي ؟!"
" كم حرف بزن و كاري كه گفتم بكن!"
نگاهش كردم . يك از سرباز‌ها مشت محكمي به پهلويم زد و داد زد "مگه كري ؟گفت : دساتو بچسبون به ديوار"
بازار ، بازار كلاه بود … جباري كنارم ايستاد . با نوك پوتيين به پايم زد و گفت " بيا عقب‌تر ، پاهاتم باز كن !"
كمي عقب آمدم . داد زد " عقب‌تر ، دستاتم ببر پايين‌تر … پايين‌تر . … خم شو مي‌فهمي ؟"
مثل آدمي كه به ركوع رفته باشد ايستاده بودم و دستهايم روي ديوار بود . جباري به پشت سرم رفت . دست‌هاي سردش را روي لمبرهايم گذاشت . سرما تا عمق وجودم دويد .
يكي از سرباز ها گفت " چه سفيده ، لامصب . برف !"
افسر داد زد " خفه!"
جباري روي لمبرم زد و گفت " ‌بازش كن !"
باور نمي‌كردم . دلم مي‌خواست زمين دهن باز مي‌كرد و مي‌بلعيدتم . جباري دوبر لمبرهايم را گرفت و آن‌ها را از هم باز كرد . افسر خنديد و گفت " سَرتو بكش كنار ، اين آقا قانون‌دانن و ممكنه يه دفعه كثيفت كنه .!"
سرباز‌ها خنديدند . فكرمي‌كردم به همين ختم خواهد شد . اما جباري يكي از سربازها را صدا كرد و گفت « خوب از هم بازشون كن ، خودتم بكش كنار»
چشم‌هايم را بستم و تا وقتي كه انگشت دستكش پوشيده‌ي جباري داخل روده‌ام را مي‌كاويد ، به جسد دختري كه شاهرگ گردنش را زده بود و خوني كه همه جا را پوشانده بود فكر كردم …
" چيزي نيست قربان!"
" نااميدم كردي جباري ، بايد باشه ؛ نمي‌تونه نباشه . خوب گشتي ؟"
" بله قربان . هيچي نبود .… بشين پاشو‌ كارساز نيست ؟"

سرما بود و سوز و باد كويري و مردي كه با تك پوش و بيژامه به دستور سرباز كوچك اندامي مي‌نشست و پا مي‌شد و عرق مي‌ريخت .
آن مرد من نبودم . شايد بودم . شايد خواب مي‌ديدم . يك كابوس وحشتناك . هيچ حسي نداشتم . نه ترس . نه خجالت و نه حس تجاوزي كه شاهرگ گردنم را بزنم و … شايد شاهرگم را زده بودم و شايد … اما اين واقعيت داشت . من مُرده و در يك گور تنگ و سياه خوابيده بودم … اما چرا خواب ؟ چرا مرگ ؟ من بايد مي‌رفتم . من مسافر بودم . كار داشتم . يك كار مهم . كاري كه نبايد شامل زمان مي‌شد . دهنم خشك بود . دهنه‌ي مقعدم مي‌سوخت . دستم را درازكردم . دست سردي كنارم بود و تني سردتر تنگ بغلم . با وحشت از جا پريدم . يعني خواب نبود؟ كابوس نبود و مرگ ؟ …

مردي گريه مي‌كرد . او ، بدون توجه به هم‌همه‌ي آن‌همه مردي كه در سياهي بازداشتگاه توي هم مي لوليدند ، زار مي‌زد و سرش را بر ديوار سيماني مي‌كوبيد . اين مرد من بودم . اين مرد من بودم و خواب نديده و خواب نبودم .
شب رفته بود . اتوبوس رفته بود . اتوبوس‌هاي بسياري آمده و رفته بودند و از هر اتوبوس يكي ، دو نفر را نگه داشته بودند . يكي دو نفري كه بارها و بارها اين راه را رفته بودند و مي‌دانستند كاري كه رييس پاسگاه با من كرده در مقابل اعمال مامورين مواد هيچ بوده و هي دلداريم مي‌دادند.
« اين‌كه چيزي نيست . بگذار به مواد برسيم .اون‌جا بلايي سرت مي‌آرن كه وقتي يه بار ديگه به اين‌جا برسي دست جناب سروانو ببوسي ! »
٭٭٭
مردي در راهرو سرد و تنگ ايستاده بود و به آن‌همه مردي كه هيچ تن‌پوشي نداشتند و معلوم نبود لرز لرز تن‌شان از ترس است يا سرما ، خيره خيره نگاه مي‌كرد . او هم لخت بود . اما لختي تنش را حس نمي‌كرد . او هم مي‌لرزيد . اما لرزلرز وجودش را نه مي‌فهميد و نه مي‌خواست ، بفهمد. گيج و منگ بود … كسي صدايش كرد . نفهميد . هولش دادند . حس نكرد . با باطوم به سرش زدند ، باور نكرد . بطري روغن كرچك را به دستش دادند . بدون هيچ اجباري همه را سر كشيد . وادارش كردند روي سطلي و در حضور آن‌همه مرد روده هايش را تخليه كند . اصلا خجالت نكشيد . فقط وقتي از روده‌ي پسر بچه‌ي ده يازده ساله‌اي آن‌همه بسته‌هاي گِرد و كوچك هرويين را بيرون آوردند ؛ سرش را به ديوار كوبيد و از ته دل زار زد . زار زد . زار زد و هنوز هم كه هنوز است زار مي‌زند .
٭٭٭٭

۱/۱۶/۱۳۸۶

داریوش آشوری: ساده و روشن بنویسیم!

"آیا باید برای آن‌لاین-نویس دستورها و هنجارهای ویژه‌ای داشت؟" به این پرسش داریوش آشوری، نویسنده و زبان‌شناس پرآوازه‌ پاسخ می‌دهد.

: آقای آشوری، عنوان پروژه‌ی شما در قلمرو زبان، پروژه‌ی زبان باز است. اینترنت را برای باز شدن زبان فارسی یک فرصت می‌بینید، یا به خاطر آسیبهایی که به زبان می‌رساند، یک تهدید؟

داریوش آشوری: یکی از حُسن‌های اینترنت برای کسانی که بیرون از ایران زندگی می‌کنند و با آن سروکار دارند، این است که رابطه‌ی آنان را با زبانِ مادری یا ملی‌شان پایدار نگاه می‌دارد و کوشش برای نوشتن در اینترنت این رابطه را استوارتر می‌کند. در گذشته بریده شدن رابطه با زبانِ ملی برای کسانی که سالیان دراز دور از میهن زندگی می‌کردند‌، سببِ فراموشی زبان می‌شد. اما، افزون بر این، طبیعتِ اینترنت و آسانیِ دسترسی به آن و این که هر کس می‌تواند به میل و سلیقه‌ی خود و در حد سواد خود در آن بنویسد و منتشر کند، دست‌ها را برای هر گونه شلوغ‌کاری زبانی هم باز می‌گذارد. اینترنت میدان باز شگفت‌انگیزی برای هر گونه تجربه‌ی زبانی تازه هم هست. با امکانِ ارتباطی آسان و همه‌گیری که برقرار می‌کند، از آن برای بهبود و پیشبردِ زبان هم می‌توان بهره گرفت.
واما، آنچه من به عنوانِ "زبانِ باز" پیش کشیده ام به رابطه‌ی زبان و جهانِ مدرن و نیاز جهانِ مدرن به زبانِ باز مربوط می‌شود: یعنی زبانی که پا به پای پیشرفت، دگرگونی علوم، تکنولوژی و در کل، شکل زندگی مدرن که پیوسته در حال دگرگونی ست، گسترش یابد. اینترنت به عنوانِ رسانه‌ی آسانیاب و همه‌گیر می‌تواند در داد و‌ستد زبانی و پراکنشِ سریعِ یافته‌های زبانیِ تازه و رفع مشکلاتِ زبانی، نقش مثبتی داشته باشد و کم‌ و‌کاستی‌های سیستم پوسیده و بی‌فکر آموزشی رسمی ما را تا حدی جبران کند. امکان دست‌یابی سریع و آسان به منابعِ اطلاعاتیِ زبانی (فرهنگ‌ها و دانشنامه‌ها)، هم از جنبه‌های مثبتِ خدمت‌های اینترنت است. اینترنت می‌تواند یک نظامِ خودآموزیِ بسیار کارامد باشد، اگر که مایه‌ی درست و به‌اندازه بر رویِ آن عرضه شود.

یکی از مشکل‌های مهمی که ما تا کنون داشته‌ایم، تفاوت میان زبان نوشتاری و زبان گفتاری است. اکنون گویا شق سومی نیز اضافه شده و آن هم زبان فارسی رایج شده در اینترنت است که میان زبان گفتاری و نوشتاری نوسان می‌کند و به خاطر اصطلاح‌‌های ویژه‌‌اش، دارد هویت مستقلی می‌یابد. شما در مورد این زبان چه فکر می‌کنید؟ آیا می‌شود آن را در مسیر فکر شده‌ای انداخت؟

من در این مورد چندان دقتی نکرده ام. امّا دیده ام که گونه‌ای زبانِ "خودمانی" در اینترنت رواج می‌یابد که اساس آن فارسی گفتاری به لهجه‌ی پایتخت است. این گونه‌ی زبانی که درادبیات داستانی مدرن با نوشته‌های جمال‌زاده و هدایت و دیگران پیشاپیش واردِ عالمِ نوشتاری شده، حالا جای خود را در اینترنت هم باز کرده است. همچنان که می‌دانید، اینترنت جهانِ "بی‌کانون" (decentered) است و هر گفتمان و گونه‌ی زبانی‌ای به آسانی می‌تواند به آن راه یابد و جای خود را باز کند. در نتیجه، هر کس می‌باید به فکرِ گونه‌ی زبانیِ ویژه‌ی خود در آن باشد. گونه‌ی زبانی‌ای که من به کار می‌برم، فارسیِ نوشتاریِ رسمی ست در قلمروِ علومِ انسانی و فلسفه. این زبان می‌کوشد، تا جایی که می‌تواند، به الگوی اصلی خود، که زبان‌های مدرنِ اروپایی در این قلمرو است، نزدیک شود. بنا براین، هم به فکرِ نقطه‌گذاریِ درست است، هم سبکِ شفاف و پیراسته‌ی نوشتاری، هم واژگانِ گسترده و گسترش پذیر برای آنچه می‌نویسد، چه مقاله باشد چه ترجمه‌ از آن زبان‌ها. بدیهی ست که این گونه‌ی زبانی، که خودآگاهانه و با وسواس و پیگیرانه در پی‌ آرایش و پیرایش و گسترش میدانِ خویش است، روشِ و یافته‌های خود را هم به دیگران پیشنهاد وسفارش می‌کند.

بر مبنای این توضیح‌ها، توصیه‌های شما برای کسی که online می‌نویسد، چیست؟ آیا فکر می‌کنید برای آن‌لاین-نویس باید دستورها و هنجارهای ویژه‌ای داشت؟

بستگی دارد که چه کسی برای چه هدفی و با رویکرد به چه کسانی می‌نویسد. برای نوشتن در یک سایت‌ رسمی، مانند دویچه‌ وله و بی‌بی‌سی، که کارش گزارشگری ست، بی‌گمان می‌باید "دستور و هنجارِ ویژه‌ای" وجود داشته باشد. رسانه‌های گزارشگر برای هر بخشی از کار خود می‌باید اصولی داشته باشند و به کارکنانِ خود سفارش کنند و اگر لازم باشد با گذاشتنِ کلاس‌ها و دوره‌های آموزشی و تمرینی به آنان بیاموزند. هر کسی تنها به این دلیل که زبانِ مادری او، برای مثال، فارسی ست، به خودیِ خود شایستگیِ نوشتن به این زبان در یک سایت رسمی یا سخن گفتن به آن را در یک رسانه‌ی شنیداری ندارد. زبانِ نوشتاری را باید آموخت و دانست که در چه سطحی و برای چه مخاطبی می‌نویسیم و چه گونه بنویسیم، همچنان که زبانِ گفتاری برای رادیو و تلویزیون را. این کار، تا آن جا که من می‌دانم، در دنیای رسانه‌ای فارسی‌زبان تا کنون نشده است.

ما باید فکر کردن بیاموزیم. فکر کردن از جاهای بسیار ساده و "ابتدایی"؛ از این که نقطه و ویرگول را کجا باید گذاشت و پرانتز را و پاراگراف را کجا باید باز کرد... این که ساده‌ترین و روشن‌ترین شکل این یا آن جمله در زبانِ ما چه می‌تواند باشد (یعنی، چه گونه می‌توان از شرِ کلیشه‌ها و قلمبه‌گویی‌ها، و در نتیجه، تاریکی‌ها و ابهام‌های زبان نوشتاری سنتی آزاد شد)... این که سروته مطلب را چه گونه باید به هم پیوست و دوخت‌ و ‌دوز کرد تا از وراجی و پریشان‌گویی پرهیز کرده باشیم...

تا این که روزی- انشاءالله تعالی- به آن جا برسیم که به اندیشیدن در باره‌ی اندیشیدن برسیم و دکارت و کانت و هگل و هایدگر را هم بتوانیم ترجمه کنیم... آمین!

مصاحبه‌گر: بهجت امید


نقل از : http://www.dw-world.de/dw/article/0,2144,2426636,00.html

۱۲/۲۵/۱۳۸۵

من‌هم گريه كردم ؟! »

« پدرم قصاب بود . پدر پدرم نيز و همان‌طور پدر پدر پدر پدرم . به قول پدرم " تا هفت پشت‌مون قصاب بوده " اما از بخت بد من "، يا بخت بد خانواده‌ام ، ذاتم طوري است كه از حيوان‌ها مي‌ترسم . يعني از هر موجودي كه روي چهاردست و پا راه برود ؛ مي‌ترسم .
اوائل همه مي‌خنديدند و مسخره‌ام مي‌كردند - آخر ما نُه‌ خواهر برادريم و من يكي به آخر مانده‌ام و بيست سه نوه‌ي پدرم همه از من بزرگ‌تر هستند - پدرم سرشان تشر مي‌زد:
" كاريش نداشته باشين ، من از اين بدتربودم . وختي هَف‌ساله شدم ؛ يه روز صبح زود از خواب بيدار مي‌شم و مي‌رم به سَروَخت پدرم . كارده از دستش مي‌گيرم و بدون اون‌كه حرفي بزنم ، سر گوسفندي رو كه مي‌خواست بكُشه ، با مهارت مي‌برم و از همه بد‌تر دهنمه مي‌گذارم رو شارگ گلوي گوسفند و مثل آب خون‌شو مي‌خورم . خدا بيامرز پدرم مي‌گفت:
وختي پوزه‌ي پر خون منه مي‌بينه و اون چشماي خون گرفته‌مه ؛ از ذوق مي‌خواسته سكته كنه ...""
اينم درست مي‌شه كاريش نداشته باشين "
اما نشد . هفت ساله‌گي جايش را به هفده سالگي داد و به بيست وهفت سالگي واگذارم كرد و پدرم نااميد شد . هميشه زير لب قُر مي‌زد:
" پدر چه قصاب ؛ پسر چه گوشت‌خوار !!!!!!"
هيچ‌وقت معناي حرفش را نفهميدم . سال از پشت سال گذشت . ديگر كسي كاري به كارم نداشت . حتا مسخره هم نمي‌كردند . من وصله‌ي ناهمرنگ خانواده بودم . هر روز از بوق سگ – شايد هم زود‌تر - در خانه‌ي ما بلوا بود . خنده ، سروصداي قصاب‌ها ، جيغ و داد ، خِرخِر ، دست و پا زدن و گريه‌ي گوسفندها ، خانه را روي سرش مي‌گذاشت – هيچ‌وقت گريه‌ي آنها را ديده‌ايد ؟ - واي ! چه نگاهي دارند و چه عجزي توي چشم‌هايشان هست ! . انگار فحش مي‌دهند . شايد فكر مي‌كنند با كشته شدن هر كدام‌شان اين سير تسلسلي كشتار، به آخر مي‌رسد و مي‌دانند بالاخره كسي مي‌آيد و انتفام آن‌ها را مي‌گيرد . اما كي ؟ كِي ؟ چطور ؟ كجا ؟ با چي ؟ آيا اوهم يك گوسفند است ؟ يا ... آفتاب كه پهن مي‌شد ، گوشه‌ي خانه محشر كبرا بود . خون ، پوست ، روده ، بوي گند مدفوع نيمه‌هظمِ شكمبه‌ها ، خرخر گربه‌ها و سروصداي مادرم كه داد مي‌زد :
"واي واي ، خدا مرگ‌تون بده ، لامصبا چرا تمييز نكردين و چرا همه‌چي رو گذاشتين تا من بدبخت ..." اين‌ها همه مال قبل از پيدا شدن پديده‌اي به نام كشتارگاه بود . سال‌هاست كه ديگر تويِ خانه گوسفندي كشته نشده است . البته بعضي وقت‌ها -آن‌هم قاچاقي - اينكار را مي‌كنند . آن‌هم با گوسفندهايي كه حتما عيب و علتي دارند و در كشتارگاه اجازهِ كشتن‌شان را نمي‌دهند و ده روز اول محرم . حالا ديگر موهايم سفيد شده است و كمرم خم آورده . اما هنوزهم ... پدرم ، اين را ننگ بزرگي براي خانواده مي‌دانست و به همين دليل، عمري نكرد - البته درخانواده‌ي ما ، هفتاد سالگي اوج جوان‌مرگي است - مادرم همين چند سال پيش عمرش را داد به شما و من از هميشه تنهاتر شدم . برادر بزرگم ، سَر‌صنف قصاب‌هاي شهراست . و چه كيا و بيايي دارد . جمعيت خانواده آن‌قدر زياد شده است كه ديگر همه هم‌ديگر را نمي‌شناسند . خيلي‌ها مثل زنبورهاي عسل از اين كندو كوچ كرده‌اند و براي خود‌شان دَم و دست‌گاهي خاصي دارند .تشكيلاتي وسيع‌تر و بزرگ‌تر از دَم و دستگاه برادرم و دارودسته‌ا‌ش. بعضي وقت‌ها مي‌شنوم كه برادرم از كارهايي كه آن‌ها مي‌كنند و حرمت حريم خانواده را نگه نمي‌دارند؛ جيغ و دادش بالا مي‌رود . اما كو گوشي كه بشنود . دراين‌طور مواقع ، سعي مي‌كنم ، دَم پَرش نباشم وگرنه همه‌ي دق و دلي‌هايش را بر سر من خالي مي‌كند . مرا مسئول مي‌داند
" همين سوسول‌بازياي تو و افرادي مثل تو باعت اين بل‌بشو شده . وگرنه كي‌فكر مي‌كرد تو يه خونواده‌اي با اين قدمت و اون‌همه آبرو حيثيت يه هم‌چين كارايي بشه " بعضي وقت‌ها مي‌گويم :
" نكند راست مي‌گويد ؟"
مي‌نشينم كلاهم را قاضي مي‌كنم . هر چه مي‌گردم ؛ مي بينم ؛ نه ، من هيچ‌كاري نكردم . هيچ تبليغ و سروصدايي – مثل آن‌ها – نداشتم كه باعث از دست رفتن كسي شده باشد . هميشه خودم بودم و چهارتا كتابي كه داشتم و راهي كه آهسته مي‌رفتم و مي‌آمدم تا …خدا بيامرزد جميع رفتگان خاك را . مادرم هميشه اشك‌هايش را با پَر چادرش پاك مي‌كرد و مي‌گفت:
" آخه مادر ، خدا اون زبونو كه بي‌خود تو دهنت نگذاشته . يه جيغي ، دادي ، فريادي … اين‌كه نمي‌شه تو … نمي‌دونم . والله از خودم خاطرجمعم و مي‌دونم غير از دست اون خدا بيامرز ، هيش دستي، به حروم پر چادرمو نگرفته كه ... يا پدرت جايي رفته باشد و محض رضاي خدا برا يه بارم شده سر سفره‌ي ديگه‌اي نشسته باشه ؛ كه فكر كنم ، كار اون لقمه‌ي حروم باشه …" بيچاره مادرم . تا وقتي‌كه مُرد ؛ يك لحظه چشم از من بر نداشت و آن چشم‌ها … چه شب‌هايي كه تا صبح ، بالاي سر من خون نباريدند .
وقتي زنم - با يكي از همين سلاخ‌هايي كه هميشه در خانه‌ي ما پلاس بودند – فرار كرد . چه شور و شيوني راه انداخت . وادار كرد ؛ همه‌ي طايفه ، دست از كار و زندگي‌شان بكشند و به دنبال‌شان بگردند . تا وقتي گوش بريده‌ي آن‌ها را نياوردند ؛ آرام نشد .
خدا بيامرزدش . شب‌ها ، كنارم مي‌نشست و اشك مي‌ريخت . وقتي ازش مي‌پرسيدم :
" آخه چرا مادر ؟" مي گفت:
" ننه ، حرف نشخوار آدميزاده . حرف بزن . كسي كه نيست . بنال ؛ گريه كن . داد بزن . مي‌خواي منو بزن . والله سبك مي‌شي مادر ! " هر چي مي‌گفتم :
" آخه مادر من طوريم نيست‌كه ؛ چي‌بگم ؟" مي‌گفت:
" غم‌باد مي گيري مادر . دق مي‌كني . حرف بزن " مي‌گفتم:
" مادر ، اون حق داشت . نمي‌تونست . اونم مثل شمابود . با خون بزرگ شده بود ، تو خون دست و پا زده بود و … " نمي گذاشت حرفم تمام شود . باور نمي‌كرد . نبايدم باور مي‌كرد . آخر اين يك موضوع ناموسي بود و باعث سرشكستگي . بيچاره ، خودش كه حرص مي‌خورد . خودش كه مي‌سوخت ؛ فكر مي‌كرد من‌هم همان حال را دارم و از منشي كه دارم ؛ اون‌همه شور و شيون را به درون خودم مي‌ريزم . مي‌ترسيد ديوانه شوم . هرچه برادرهايم مي‌گفتند :
" بابا ، ‌اين از همون روز اول چَن تخته‌ش كم بوده ، تو جوش نزن ! " قبول نمي‌كرد و تا وقتي كه مُرد ، يك آن تنهايم نگذاشت . چشم‌هايش بسته نشد تا مرا به بالاي سرش بردند و با دست‌هاي من بسته شدند . نگاهش عين نگاه گوسفندها بود . ترسيده ، بيچاره و متعجب . آن‌جا بود كه براي اولين بار بغضم سر واكرد . هر كار كردم نتوانستم جلوي نگاه آن جماعت جلوي گريه‌ا‌م را بگيرم و مايه‌ي سرشكستگي مردان خانواده نشوم . آن‌جا بود كه معناي ترسم را فهميدم .
شما كه نمي‌دانيد – شايد هم مي‌دانيد . شايد هزاربار ديد‌ه‌ايد و نديده گذشته‌ايد – ترسي در چشم گوسفندها هست كه جيگر آدم را آب مي‌كند . زجر و ضعفي كه آدم ، دلش مي‌خواهد سرش را به سنگ بكوبد . داد بزند و بگويد ك
" آخه چرا ؟ " آن روز چاقوي پدر خدابيامرزم را برداشتم . پيش‌بندش را به كمرم بستم و جلوي چشم‌هاي همه‌ي طايفه راه افتادم طرف كشتارگاه . بي‌چاره ننه . كار من آن‌قدر ناغافلي بود كه همه جنازه‌اش را رها كردند و دنبالم راه افتادند . پايم را تو درگاه كشتارگاه گذاشتم ، برادرم با آن صداي نكره‌‌اش طلب صلوات كرد . همه‌ي سلاخ‌ها ، دست از كار كشيدند و راه دادند ؛ تا خودم را به يك گوسفند برسانم . اما من نمي‌خواستم ، حالا كه پشت پا به همه‌چيز زد‌ه‌ام ، اولين سلاخي‌اَم يك گوسفند باشد .به طرف سالني كه در آن گاو مي‌كشتند ؛ راه افتادم . همه پشت سرم ريسه شدند . گاو‌ها با همه‌يِ بزرگي‌ي كه داشتند ، بين نرده‌هايي كه به سمت من هدايت‌شان مي‌كرد ؛ قطار بودند و كم‌كم جلو مي‌آمدند . سعي كردم به چشم‌هايشان نگاه نكنم . گاو سياه و بزرگي سرش را پايين انداخته و انگار نه انگار به طرف سلاخ مي‌رود ؛ جلو مي آمد . حتا نشخوارم مي‌كرد . همين جري‌ترم كرد . چاقوي تيز باباي خدابيامرز را، روي سنگ صاب كشيدم . پاهايم را از هم باز كردم . گاو از دروازه‌ي مخصوص گذشت . بوي خون كه به دماغش خورد و شايد آن همه لاشه را كه ديد ؛ جا زد . ايستاد . مي‌خواست پس بكشد . اما راه برگشتي نبود . گاو‌هاي ديگر شتاب داشتند تا از آن تنگي و در قيد بودن رها شوند . فشار مي‌آوردند . گاو با فشار آن‌ها جلو آمد . پسركي كه كارش برق دادن گاوها بود ؛ دستگاه مخصوص برق را به طرف پيشاني گاو برد . دلم مي خواست داد بزنم :
" اين‌كار را نكن "
اما چيزي جلوي زبانم را گرفت . پاهايم به سگ‌لرز افتاد . دستگاه بيخ گوش گاو جرقه‌اي زد و انگار اين جرقه همه‌ي وجود مرا تكان داد . گاو گيج شد . سردست رفت . مي‌بايست قبل از افتادن ، شاهرگش را ببرم . چاقو را بالا بردم . همه صلوات فرستادند . فريادشان گيج‌ترم كرد . گاو داشت مي‌افتاد و مي‌بايست شتاب كنم . چشم‌هايم را بستم . چاقو را پايين آوردم . دستم به پوست آويزان زير گلوي گاو خورد . گرم بود . گرمم كرد . كسي از درونم فرياد زد:
، " فرار كن ."
سلاخ‌ها دوباره صلوات فرستادند . چاقو را فشار دادم . جِر بريدن پوست ، تا تيره‌ي پشتم دويد . تيزي چاقو به سفتي شاهرگ رسيد . سنگيني سر گاو به چاقو فشار آورد . خون تيرك زد . مي‌بايست فورا دستم را پس بكشم . نكشيدم . مي‌بايست خودم را پس بكشم . نكشيدم . روبروي گاو ايستادم . فوران خون غسلم داد . سر گاو ، دست و تنم را پايين كشيد . چشم‌هايش ، چشم‌هايم راگرفت .باور كنيد ، نگاهش ، نگاه مادرم بود .مثل او قطره‌ي اشكي، گوشه‌ي چشم درشتش را خيس كرده بود . فريادي از عمق وجودم ، خودش را بالا كشيد و با هق‌هقي كه هيچ وقت نديده بودم ؛ نعره‌ي آن‌همه گاو را زير خودش له كرد و اگر برادرم به دادم نرسيده بود؛ زير سنگيني تنش له مي‌شدم . حالا سال‌هاست كه من كنار همان نرده ايستاده‌ام و زير فوران خون گلوي گاوي كه هنوز نشخوار مي‌كند ؛ بي‌ آن‌كه گريه كنم ، تن آلوده‌ام را غسل مي‌دهم . غسل مي‌دهم . و هيچ كس نمي‌تواند از آن‌جا دورم كند .

۱۱/۲۱/۱۳۸۵

شايد باور نكنيد

شايد باور نكنيد . شايد شماهم مثل من باشيد كه از هيچ چيز به سادگي نمي‌گذريد و معتقديد هر چيزي امكان دارد . بله من هم وقتي ديدم ، دختركي وسط خيابان روي پاهايش چُندك زده و گوش‌هايش را گرفته است و زن همسايه ساك خريدش را - كه پر از سيب‌زميني و سيب‌هاي درختي لك و پيس‌دار و مانده بود - رها كرد و خودش را به دخترك رساند ، همين را گفتم .
وقتي ديدم دختر دستش را از گوش‌ها جدا نمي‌كند و زن به زور مي‌خواهد بلندش كند و زورش نمي‌رسد و هيچ‌كس ديگري هم به كمك‌شان نمي‌رود ؛ با خودم گفتم " او حق دارد "- يعني دختر حق دارد -
به من حق بدهيد . اگر من‌هم در موقعيت دختر بودم همين كار را مي كردم و شايد هم بدتر . ببينيد ، شما يك دختر پنج - شيش ساله هستيد . مادرتان پولي به دست‌تان داده تا براي گرم شدن بازي‌تان چيزي بخريد . شما هم ساك دستي اسباب بازي‌تان را برداشتيد و به خواهر كوچك‌تان - حالا اگر كمي تپل باشد و كمي بيشتر نق‌ بزند ؛ چه بهتر – گفته باشيد : مامان دختر خوبي باش ، تا من برم خريد كنم و برگردم
و او لب‌هاي گنده‌اش را روي هم بيااندازد و بگويد : ما نيستيم ، چرا تو بايد مامان باشي ؟ اصلا مامانا ، هميشه مي‌گن بچه‌ها برن خريد . خب چرا تو مي‌ري خريد ؟
و تو شانه بالا انداخته و بگويي : غلط كردي ، خيابان شلوغه . تازه كي مامان اجازه مي‌ده من برم خريد كه حالا من اجازه بدم ، از همه بدتر من از تو بزرگترم . بايد من برم خريد!
و بدون توجه به اخم و قهر او، با ساك دستي‌ات از خانه بيرون بزني . در را محكم پشت سرت ببندي و از ترس اين‌كه اگرخواهرت – مثل هميشه - چُغلي كند به مامان بگويد ، بدنت به رعشه بيفتد ؛ چي؟
اصلا چرا پرسيدم "چي" ؟ ‌و اين" چي " اين‌جا چه نقشي دارد ؟….
ولش كن . بگذار به تو برگرديم . تويي كه حالا يك دختر پنج شيش ساله‌اي و با ساك كوچك اسباب بازي‌ات براي اولين بار به تنهايي از خانه بيرون زدي و مي‌ترسي . هم از خيابان كه پر از ماشين است و هم از مادرت كه پس از آمدن ، خستگي‌هايش را با تپانه‌اي بر سر تو خالي مي كند - البته اگر خواهرت چغُلي بكند- و هم …
اما تو نمي‌گذاري وقتي برگشتي با چند ماچ آب‌دار و اين‌كه " بيا اصلا تو مامان باش " دهنش را مي‌بندي . ولي از اين‌هم مي‌ترسي ، اگر او مامان بشود و اگر تو خوراكي‌ها را جلوي او بگذاري و او ديگر چيزي به تو ندهد و يا كم‌تر از هميشه بدهد ، چي ؟‌
اين "چي" دوباره خودش را به ميان انداخت . مثل اين‌كه ما آدم‌ها بدون "چي" چيزي براي گفتن و پرسيدن نداريم . هر كسي براي خودش دنيايي دارد و اين دنيا ربطي به كوچكي و بزرگي آدم‌ها ندارد . هر كسي ترسي دارد و اين ترس بنا به سن و موقعيت آن‌ها ممكن است كوچك يا بزرگ باشد . ممكن است مثل تو كه پر از ترس و ياس فلسفي هستي و سوال‌هايت نه بكار دنيا مي‌آيند و نه آخرت و يا ترس همان زن همسايه كه چقدر چانه زده بود تا سيب‌هاي مانده و پير شده‌ي مغازه‌دار را به نصف قيمت خريده و مي‌ترسيد شوهر سانتي‌مانتالش بر سر اين گونه خريدن‌ها دعوايش كند و حالا فرش خيابان شده بودند و… اصلا بگذار به صحنه‌ي قصه برگرديم .
با همه‌ي ترس‌هايت ، پا از خانه بيرون مي‌گذاري . به مغازه‌ي آن‌طرف خيابان نگاه مي‌كني . به ماشين‌ها ، آدم‌ها و هزار آيند و رونده‌ي ديگر . دل را يك دل مي‌كني كه حتما از همان مغازه خريد كني و به حرف مامانت توجه نكني كه هميشه مي‌گفت :هر وقت گفتم بري خريد ،‌از همين مغازه كناري خريد كن .
به مغازه بغلي فكر مي‌كني . يك مغازه فسقلي و هيچي ندار . كه غير از چهار تا پفك بدمزه چيز ديگري ندارد و مغازه‌ي آن‌طرف خيابان ، كه پر از خوراكي‌هاي جور واجور است … نه . بايد به آن‌طرف بروي و به ياد حرف پدرت مي افتي : ‌اينام ديگه بزرگ شدند !
همين ديشب گفت . دست‌هايش را روي سرت كشيده بود . چقدر از بوي دست‌هايش ، بوي تنش خوشت مي‌آ‌يد . هميشه خوشت مي‌آمد اما اين‌بار ، بيشتر . سرت را بالا مي گيري و با خودت مي گويي: من بزرگ شدم …
از ُپل جلوي خانه سرازير مي‌شوي . پايت را روي آسفالت سياه و داغ خيابان مي‌گذاري . دلت هُري پايين مي‌ريزد . اين‌جا خيابان است . شوخي بردار نيست . اما تو بزرگ شدي . پدرت هيچ وقت حرف بي‌خود نمي‌زند . همه حرف‌هايش را قبول مي‌كنند . تو چرا نكني . باشد . قدم بعدي و قدم بعدي و نگاه به ماشين‌هايي كه دورند و همه دارند مي‌روند .
حالا وسط خياباني . روي خط سفيد . چه مزه‌اي دارد ؛ ترس را پشت سر گذاشتن و يك تجربه‌ي جديد براي بزرگ‌تر بودن .
" تو بزرگ شدي " حرف قشنگي است و هنوز هم قشنگ است . هيچ‌كس از تعريف بدش نمي‌آيد . من با آنكه هميشه ادعا مي كنم از تعريف خوشم نمي‌آيد و به همه توصيه مي كنم از جايي كه تعريف‌تان مي كنند ؛ فرار كنيد . وقتي كسي از من و يا از كارم تعريف مي كند ، قدّم دو متر بلندتر مي‌شود . اصلا مي‌گويند انسان هر كاري كه مي‌كند ، براي نشان دادن خودش است . نشان دادن من وجودي‌اش . خُب تو روي خط سفيدي و تا اين‌جا ماشيني نبود . نيامد . تو همه‌ي ترس‌ها را كنار گذاشتي و به خودت باليدي . به حرف پدرت ايمان آوردي . حتي دهنش را بوسيدي و بوي گس و مانده‌ي دود سيگاررا ميك زدي .
همه‌ي اين‌ها درست ، اما با ماشين پر سرعتي كه به طرفت مي‌آيد ، چه مي‌كني . ماشين سياه است . از همين ماشين‌هايي كه برادرت هميشه با لذت ازشان تعريف مي‌كند و اسم‌شان را با چه لذتي زير دندان‌هايش مزه مزه و هميشه به پدرت قر مي‌زند : آخه اينم ماشينه كه ما داريم . بابا تو رو خدا برو عوضش كن
اصلا چرا من اين‌ها را مي‌نويسم ؟ مي‌نويسم يا دارم برايت تعريف مي‌كنم . ؟ اصلا تو كي هستي ؟ هستي يا من الكي دارم با خودم حرف مي‌زنم ؟ اگر چيزي بپرسم ، نمي‌خندي ؟
ببين ، بعضي وقت‌ها ، مثل الان كه هي سوال مي‌كنم ، سوال مي‌كنم . سوال مي‌كنم ، بعد از همه‌ي سوال‌ها از خودم مي‌پرسم اصلا من هستم . ها ؟‌… هستم ؟‌
خب هيچ‌وقت هم جوابي پيدا نمي‌كنم . همه مثل تو پوزخند مي‌زنند . خب بزنند . باور كن ، دلم مي‌خواهد هميشه دلم مي‌خواست من‌هم مثل همان خواهر كوچيكه زود قهر مي‌كردم . زود ناراحت مي‌شدم و زود … ولي من اين‌جوري نيستم . از هيچ‌كس بدم نمي‌آيد . از هيچ‌چيز دلخور نمي‌شوم و با هيچ‌كس هم قهر نمي‌كنم . خُب، حالا تو وسط خياباني . يك قدم از خط سفيد گذشتي و داري به خودت مي‌بالي كه : بله ، من ديگه بزرگ شدم . مي گويي ببين مامانم چقد ترسو بود كه … ما بچه كه بوديم ، كتاب فارسي‌مان يك شعر داشت كه اگر بخواهم بنويسمش حوصله‌ي خودم سر مي رود ولي تعريفش بيجا نيست . مرغي ، داشت جوجه‌اش را نصيحت مي‌كرد و از بدي‌هاي گربه مي‌گفت كه گربه اين‌طور است و آن‌طور است و به جوجه مي‌گفت، تا گربه را ديد فرار كند و يا اصلا به گربه نزديك نشود . درست يادم نيست كه بعدش چطور مي‌شود . خانم مرغه خواب مي‌رود و جوجه تنها . در همان وقت گربه به سروقت جوجه مي‌آيد يا جوجه به طرف گربه مي‌رود . گربه هم كه عادت دارد با شكارش بازي كند . جوجه هي جلو مي رود . هي خودش را دلداري مي‌دهد و شعر مي‌خواند كه :
جوجه گفتا كه مادرم ترسوست به خيالش كه گربه هم لولوست
گربه حيوان خوش‌خط و خاليست فكر آزار جوجه هرگز نيست
دو قدم دورتر شد از مادر آمدش آن‌چه گفته بود به سر
گربه ناگاه …
ماشين آمد ، آمد ، آمد . سحر شدي . ماندي. ايستادي و نگاه كردي . ماشين سياه بود . بزرگ بود و صداي خرد شدن تنت را زير آن‌همه آهن شنيدي . ماندي . گنگ شدي . فقط نگاه كردي . ناخواسته يك قدم به عقب بر مي‌داري تا فرار كني . اما يادت مي‌آيد كه گفته بودند :‌ به عقب نه ، برو جلو
به طرف جلو مي‌دوي . راننده دس‌پاچه مي‌شود . مي‌ترسد . پايش را روي ترمز مي‌گذارد . قي ي ي ي ي س مي‌فهمي كه . اين صداي تيز و تند و ترسناك ترمز ماشين بود . اما ماشين كه خدا نيست . با آن‌همه سرعتش يك‌دفعه نمي‌ايستد . ليز مي‌خورد . ليز مي‌خورد و تا جلوي صورتت جلو مي‌آيد و تو باور نمي‌كني . باورت نمي شود كه راننده اين‌قدر بي‌حيا باشد و به تو ، به مادرت آن‌طور فحشي بدهد و تو…
حالا به من حق مي‌دهي؟ به دخترك چي ؟ به زني كه به طرفش مي‌دود ؟‌ آيا او اين حق را دارد دست‌هاي جوش‌خورده به گوش‌هاي دخترك را، به زور جدا كند ؟ اصلا كي به او اين حق را داده است تا دختر را از آن حال بيرون بكشد . شايد باور نكنيد . شايد مثل من …

۱۰/۲۸/۱۳۸۵

ماشوله هاي ياد

داغيِ مانده در آهن‌هاي نردبام از كف دم‌پايي‌هاي پلاستيكي‌ات مي‌گذشت و تا عمق چشمانت مي‌دويد . تيزي تند آفتاب از روي مقنعه سياه ، نقره‌داغت مي‌كرد و تو دست‌بردار نبودي . نمي‌توانستي دست برداري ، آخر بيشتر از خودت دوستش داشتي ؛ بيشتر از هركس ديگري كه در اين دنيا بود ؛ دوستش داشتي و دلت نمي‌آمد كس ديگري به همين سادگي او را از تو بگيرد . باور نمي‌كردي اما اين و آن مي‌گفتند كه ...
شايد حق داشتند ؛ حق داشتي ؛ حق داري . اوجوان بود ؛ خوشگل‌ ، خوش‌هيكل و از تو سَرتر . آن‌قدر كه وقتي پدر و مادرش به خانه‌ي شما آمدند . وقتي – برخلاف هميشه - از قبل زنگ زدند و گفتند كه براي كار خيري به خانه‌ي شما مي‌آيند ؛ مثل وقتي‌كه عمويت گفت او را با زن خوشگلي ديده ، داغ شدي و تنت به جِزجِز افتاد . ...اما آن داغي و اين داغي …
بخار داغي كه از روي آسفالت بلند مي‌شد و از لبه‌ي ديوار مي‌گذشت ، سرت را به دوّران انداخت . با خودت گفتي« ...دست وردار زن ! آخه اونا از كجا مي‌دونن كي آشنا و كي غريبه‌اس »
...گفتي « ‌برو پايين و به كارت برس ، تو 24 ساعته كه تو اون بيمارستان كثافت ، پلك به‌هم نزدي و حالا …»...
سرت را برگرداندي . حتي يك پله هم پايين آمدي ، اما ، چهره‌ي سرخ و سفيد همكار بيوه‌ات ، جلوي چشمت ظاهر شد و همان‌طور كه لوندي مي‌كرد و بدون توجه به اون همه همكار مرد ، گونه‌ي زردت را گرفت و گفت « هي جوني ، يه‌كم به خودت برس ، طرف داره مي‌پره ! »
تو كه اصلا تو اين خط‌ها نبودي ، به زور پوزخندي زدي و براي اين‌كه بچزونيش و بگويي كه از جيك و بوكش خبر داري گفتي « والله ، ما كه مثل بعضي‌ها نيستيم ، تا هر روز يكي رو تور بزنيم و بعد از اون‌كه از هر نظر چِلونديمش بذاريم بره . ما يه بار يكي رو پيدا كرديم و تا آخر عمرمون بَسه "
اما اونم كم نياورد . لامصب مثل سيب‌زميني َپشنتي ، عين خيالش نبود . ليوان چايي را از دستت گرفت . خودش را روي مبل انداخت و گفت
« ‌ دِ چرا نمي‌فهمي ، خانم‌خانوما، منم برا همين مي‌گم . »
براي اينكه تلافي كرده باشد ؛ ادامه داد « دلم مي‌سوزه كه خدا نه خوشگلي بهت داده و نه زرنگي‌ي كه بتوني تور پهن كني ، اينم كه گيرت اومده شانسي بوده و از روي تصادف ...– خنده‌ي خوشگلي كرد تا زهر حرفش كم‌رنگ‌تر باشد - … در هر صورت گفتم هواشو داشته باش كه …»...
سرت مي‌سوخت . تنت مي‌سوخت . ُگر گرفته بودي . اگر از بلندي نمي‌ترسيدي ؛ اگر فكر افتادن نبود ؛ حتما سرت را دودستي مي‌گرفتي ، اما اين جا و اين بالا . هميشه از بلندي مي‌ترسيدي . هيچ وقت از يك چارپايه نيم متري بالا نرفته بودي ؛ چه برسد به اينكه روي نردبامي كه به هيچ جا بند نبود بايستي و از روي ديوار لرزان ، به بياباني كه به سياهي آسفالت خيابان ختم مي‌شد ؛ ُزل بزني . دلت مي‌خواست داد بزني « پس چرا نمي‌آ ؟ »
به خودت فحش مي‌دادي كه چرا ساعتت را برنداشتي و دلت مي‌خواست آن‌قدر فرصت داشتي تا به اتاق برگردي و برش داري ، يا چشمت آن‌قدر سو داشت كه بتواني از پشت پنجره به ساعت ديواري يك نظر بيندازي . اما مي‌ترسيدي . مي ترسيدي تا چشمت ر ا بگرداني ؛ در همين چند لحظه ، او، با آن كه دوستش دارد . با همان كه آن قدر عزيز هست، تا بدون ترس كنار دستش بنشيند و با خنده و شوخي به اين طرف برود ؛ بيايند و بروند و تو نبينيش ، نفهمي .
كسي از درونت فرياد زد « آخه چرا ؟‌ مگر زن با زن چه فرقي داره ؟ »
دوباره هيكل همكار بيوه‌ات جلوي چشمت جان گرفت . وقتي آن همه طنازي و ناز و اداهايش را ديدي . وقتي به آرايش هر دم و هر آني‌اَ‌ش فكر كردي ، هم خودت و هم آن‌كه از درونت فرياد مي‌زد ؛ ساكت شديد .
هوا داغ بود و تو، ليچ عرق شده بودي . از پيشاني‌ات قطره‌هاي درشت عرق تند و تند سرازير مي‌شد و به طرف گودال عميق چشمانت مي‌خزيد . يكي از همان قطره‌ها كه خيلي سمج بود و دلش نمي‌خواست گوش به حرف حركت سرت بدهد ، آهسته راهش را كج كرد ؛ از لاي پلك‌ها گذشت . انگار خاكستر داغ درون چشم‌ها ريخته باشند ؛ آتش گرفتي و بدون آن كه بفهمي بالاي نردباني و از بلندي مي‌ترسي ، دست‌ها را ول كردي و چشمت را ماليدي . همان كه درونت بود آهسته و با تاكيد گفت « ‌دانه‌ي فلفل سياه و خال مه‌رويان … »
‌گوش ندادي . نخواستي چشم‌هاي خودت را با چشمان همكارت مقايسه كني . نخواستي حرف او را گوش كني و حتي آن قدر خسته بودي كه حرف او را به جز يك متلك ، يك حسادت زنانه چيز ديگري نديدي و اصلا به آن فكر نكردي …
" اما حرف‌آي دايي چي ؟ … »
او هم كه همين را گفت . او هم گفت كه او را با يكي ديده كه خيلي از تو بلندتر بوده و بي حجاب و عينك آفتابي َپت پهني هم روي چشمش داشته و …اين‌جا بود كه آتش گرفتي . آخر نه توي طايفه‌ي تو و نه طايفه‌ي آن‌ها هيچ زني با اين شكل و شمايل نبود . اين قدر قِروفِر نداشت ! دست‌ها را از روي چشم‌ها برداشتي و به سياهي آسفالت نگاه كردي . به نظرت رسيد دورت پر از آدم است . آدم‌هايي همه آشنا ، همه سياه‌پوش . همه گريان … چشم‌هاي پر از اشكت ، همه جا را تارمتار نشان مي‌داد . ماليدي‌شان و دلت نخواست به خودت به‌قبولاني كه گريه كردي ، گفتي « عرق چكيد توشون !» و ياد حرف‌هاي آن‌روزت افتادي .همان‌روزي كه يكي ازهمكارانت به خاطر بي وفايي شوهرش اشك مي‌ريخت و تو كه هنوز هيچ‌كس را نداشتي گفته بودي « واه . من فكر نكنم هيچ مردي اون‌قد ارزش داشته باشه كه من برا رفتنش گريه كنم .… ُخب وختي نخواس ، وختي يكي ديگه رو به من ترجيح داد ، كله باباش بره اون‌جايي كه عرب ني انداخت و حالا … »
از خودت پرسيدي « ‌يعني منم مثل اونم ؟‌ مثل اون شدم ، يعني شوهرم … »
دلت نمي‌خواست اين طور فكر كني . دلت نخواست ...، اما نگاهت را از آسفالت سياه خيابان بر نداشتي و ته دلت آرزو كردي كه ...چي دلت مي‌خواست ؟ مي‌خواست همه‌ي حرف‌هايي كه زده بودند راست باشد و او را ببيني كه با زني خيلي خوشگل‌تر از خودت گرم هِروكِر باشد يا ...؟
جواب ندادي . جواب نمي‌دادي . سرسنگين شده بودي و دلت نمي‌خواست جوابش را بدهي . دلت مي‌خواست از اوبپرسي . دلت مي‌خواست سرت را روي سينه‌ي پهنش بگذاري و با گريه ، - نه گريه ، نه - ...نمي‌خواستي ضعف نشان بدهي . فقط دلت مي‌خواست بپرسي « اون زن كيه ؟‌ »
اما نمي‌پرسيدي . مي‌ترسيدي . مادرت هميشه گفته بود «‌ نگذارين رويِ مرداتون تو روتون باز بشه … به‌روي خودتون نيارين …»
مگر مي‌شد . يك بار ، دو بار ، ده بار ؟ مي‌گفتي « ...مادر تو هيچ وقت معناي شوهرو نفهميدي كه … » به ياد پدرت افتادي و همان‌طور كه سياهي آسفالت جلوي چشمت پرپر مي‌زد ، پرپر زدن پدرت را روي دست‌هاي هفت ساله‌ات مي‌ديدي و مادر مادر زدني كه تا فرداصبح - كه از سركار برگردد - نمي‌توانست جوابت را بدهد و تو …
چشم‌هايت سوخت و اشك‌هايت سرازير شد و چشمت از روي ديوار به دنبال كسي گشت ؛ تا سرت را روي شانه‌اش بگذاري .
پرسيدم «‌ برا كي ؟‌ پدرت ، او يا … ؟ »
نگذاشتي حرفم تمام شود . به تل‌انبار لباس‌هاي نَشسته‌اي كه كنار شير جمع شده بود نگاه كردي و گفتي « ...برا هيچ‌كس ! عرق ريخت تو چشمم ! »
خنديدم . شايد هم خودت خنديدي و آهسته گفتي « ...همه‌چي دست به دست هم مي‌ده » شيطان را لعنت كردي و خواستي از نردبام پايين بروي و گفتي
« شب شد و همه‌ي كارام مونده » دلت مي‌خواست كسي از خيابان مي‌گذشت . جانت براي صداي يك ماشين در مي‌رفت . اما هيچ‌كس نبود . هيچ‌كس نمي‌آمد . نمي‌رفت . با خودت فكر كردي « ‌تو چه برهوتي زندگي مي‌كنيم »
واقعا همين‌طور بود . هيچ وقت به خلوتي و سوت و كوري خيابان فكر نكرده بودي . هيچ‌وقت اين طور نديده بودي‌اش و باورت نمي‌شد آدم ميان اين‌همه آدم باشد و اين‌طور احساس بي‌كسي كند.
آنكه در درونت جاخوش كرده بود ، فرياد زد « ...پس چرا نمي‌آ ؟ كوشَن ؟ »
كس ديگري گريه كرد و گفت " مي‌آن ، جوش نزن !"
ميله‌هاي داغ ، تابش تيز آفتاب ، صداي گريه‌ايي كه نمي‌دانستي از كجا مي‌آيد و چرا اين‌قدر سوزناك است ؛ تنت را به آشوب انداخته بود . بازهم به بياباني كه انتهايش سياهي آسفالت خيابان بود ؛ خيره بودي و انتظار مي‌كشيدي . انتظاري كه سُمبه‌ي داغي شده و دل‌اندرونت را مي‌سوخت . انتظاري كه هيچ‌وقت تمامي نداشت و همه‌ي عمر سربچالش بودي . مي‌دانستي كه مي‌آيد . بايد بيايد . مي‌دانستي كه نمي‌تواند ...
به خودت نهيب زدي « اي‌قد ساده نباش ، اونا يه چيزي مي‌دونن كه مي‌گن…»...
چي گفته بودند ؟ ‌چطور گفته بودند كه تو اين‌طور تن به داغي آفتاب داده و روي پله‌هاي داغ‌تر از داغ ايستاده و بازهم به سياهي آسفالت خيابان خيره بودي ؟
كسي صدايت كرد . صدايش پر از بغض بود . خَش‌گرفته و … سرت را برگرداندي و با ترس به اطرافت نگاه كردي . هيچ كس نبود . شيطان رالعنت كردي و از پله‌ها پايين آمدي و گفتي « ديوونه شدم »
يا گفتي « ديوونه بودم كه اجازه دادم اونا تو زندگيم دخالت كنند »
دخالت كرده بودند ؟‌ نه . آن‌ها فقط هشدار داده و توهم باوركرده بودي . گفتي ...آخه رفتارش يه جوري شده و اون تلفن لامصبم كه ... »
زنگ مي‌زد و او تو خواب هفتم هم كه بود از خواب مي‌پريد ؛ چند كلمه‌ي بريده بريده مي‌گفت . دور و برش را مي‌پاييد ؛ وقتي مي‌ديد تو آن‌طرف‌ها نيستي ، دوباره مي‌خوابيد و يا بعضي وقت‌ها فورا لباس مي‌پوشيد و از خانه بيرون مي‌زد . از جايت بلند شدي و گفتي « تا نباشد چيزكي ، مردم نگويند چيزها »
بازهم نگاه كردي . ميان آن‌همه شبحي كه مثل تو سرگردان بودند و منتظر؛ به دنبال كورسويي از آشنايي گشتي . روي آسفالت هيچ كس نبود . هيچ چيز نبود ؛ الا گدايي كه با يك حلب زنگ زده آب مي‌آورد . مثل هميشه ، دل‌آشوبه داشتي ، دلهره ، تلواسه . « خدايا ، چرا ديركردند ؟ چرا نمي‌ِآ ؟ چرا … » گردباد داغي دور تنت پيچيد . ماشوله‌اش زير آن‌همه كاغذ و پاكت و شاخه‌هاي خشكيده‌ي گل افتاد ، جمع‌‌شان كرد . جلوي چشم‌هايت چرخاند و دورتر از تو، بغل ديوار تلنبارشان كرد . چشم‌هايت را بستي و نبسته شنيدي كسي داد زد « اومدن ! » بازشان كردي و آن‌همه خاك و آشغال كورت كرد و نديدي كه اين ماشين ، ماشين اونيست . فرصت نكردي از خودت بپرسي كي غير از من منتظر آمدنش است . كسي شيون زد . هق‌هق غريب مردي تنت را لرزاند . بين انگشت‌هايت را گاز گرفتي و فكر كردي … نه حتا نخواستي فكر كني كه … ماشين مي‌آمد و پشت سرش هزار ماشين رنگ ‌و وارنگ قطار بود و ماشوله‌هاي كدر و تيره را زير چرخ‌هايشان له مي‌كردند . ماشين ايستاد . در سمت شاگرد باز شد . « اين‌كه مَرده !» شانست را لعنت كردي . چشمت رنگ سفيد ، نه ! خاكستريِ مُرده‌ي ماشين را ديد . سرت را چرخاندي . هميشه از فضولي بدت مي‌آمد .
« به من چه !»
اما هزار نفر دور ماشين جمع شدند . ولوله پيچيد . گلوله شد . به طرفت چرخيد و نگاهت را برگرداند .
« چه خبره ؟!»
نفهميدي . گيج شدي . مات شدي . جيغ زدي . شيون كردي . به طرف‌شان دويدي . باورت نمي‌شد . هنوزهم باور نداري . باور نمي‌كني . تو منتظر چيز ديگري بودي . منتظر كس ديگري و حالا … انتظارت به سر رسيده بود .
به بازي سرنوشت خنديدي . به او خنديدي و به خودت كه چه راحت او را كنار دختري كه ده سال پيش بيست و شش ساله بوده و تا ابد بيست و شش ساله مي‌ماند ؛ خواباندند و تو كِل كشيدي . كِل كشيدي و ته دلت مي‌خنديد .

۱۰/۱۵/۱۳۸۵

باورم نمي‌شد . باور كردني هم نبود در استاني كه هفتاد در‌صد آن در كوير واقع شده است وهر آبادي با آبادي ديگر خدا سال فاصله دارد . استاني كه فقر و فاقه در جاي‌جايش آن‌چنان جا خوش كرده كه مردمش آرزوي رفاه را از ياد برده‌اند ؛ مركز استانش تنها سه كتاب‌فروشي نيمه‌معتبر دارد و هزار ووووو وهاي ديگر ، اين‌طور جواب فراخوان ما را بدهند . از دورافتاده‌ترين قسمت اين استان براي ما داستان فرستاده‌اند . باوركردني نيست . هرازچندگاهي به گفته‌هاي خودم شك مي‌كنم . در كشوي ميز را باز مي‌كنم و آن‌گاه كه با سرريز آن‌همه داستان مواجه مي‌شوم لبخند روي لبانم جا خوش مي‌كند و مرغ آرزو دور سرم به پرواز در‌مي‌آيد . با اين‌همه چشم و دل مشتاق ، چه مي‌توانم بكنم . چطور مي‌توانم تك‌تك اين افراد را - كه چشم به دست من دارند -راضي نگهدارم . هميشه آرزوي اين روزها را داشتم و حالا ابهت‌ موضوع ، سرم را به دوران انداخته است . خدا كمك كند . . دعا كنيد بتوانم در اين وانفساي بي‌محلي به اهل قلم بتوانم دل مسئولين را بدست آورم تا كاري هر چند ناچيز در راه پيشبرد ادبيات داستاني اين استان انجام دهند . شماهم اگر مي‌توانيد دست‌گيرم باشيد . آخر من خودم در بودن خودم مانده‌ام چه رسد به ... خوشا كوري كه عصاكش كوري دگر شود . اين‌همه را نوشتم تا بگويم مهلت ارسال آثار ده روز ديگر تمديد شد . يعني تا بيست و پنجم دي ماه . ...


توجه : مهلت ارسال آثار تا بيست‌ پنجم دي ماه تمديد شد . يا حق

۹/۱۹/۱۳۸۵




هر صبح پيش از آفتاب –، بعد از نماز و بعد از آن‌كه ساعت‌ها – آهسته آهسته - ورد‌هاي مخصوص خودت را مي‌خواندي . آهسته اهسته پاهايت را از زير باسن خشك‌شده‌ات بيرون مي‌كشيدي . درازشان مي‌كردي . سنگيني بالا‌تنه‌ات را روي ان‌ها مي‌انداختي ... دست‌ها را ستون تنت مي‌كردي و با همه‌ي وجودت ياعلي‌ ي مي‌گفتي و به زور از جا بلند مي‌شدي ؛ دلم برايت مي‌سوخت . دلم مي‌خواست چادر سياهي را كه روي تنم كشيدي ، پس بزنم و به كمكت بيايم . اما مي‌دانستم . نمي‌گذاري . نمي‌خواهي هيچ‌كس بيدار بودن و دعا كردن‌هاي شبانه روزي‌ات را ببيند . …
خش‌خش چادر را شنيدي . برگشتي و با چشمان كم‌سويت نگاهم كردي . با آن‌كه مي‌دانستم چشم‌هايت نمي‌توانند چشمانم را ببينند . اما ناخواسته چشم‌هايم را بستم و گردنم را شل كردم و از لاي پلك‌هاي بسته‌ام آمدنت را ديدم . بالاي سرم ايستادي . با دقت نگاهم كردي و آهسته صدا زدي " مينا ؟! … خوابي مادر ؟ "
وقتي جواب ندادم فكر كردي به نظرت رسيده . لبخند كوچكي كنج لب‌هاي چروكيده‌ات نشست . خم شدي طره ي موي سياه و سفيدم را از روي صورتم كنار زدي . نفسم را حبس كردم . آهسته گفتي " هيچيت عوض نشده . هنوز همون دختر بچه‌ي سي‌سال پيشي . با همون خواب سنگيني كه داشتي . اما نمي‌دانستي خيلي چيز‌ها عوض شده . نمي‌فهميدي هر شب چند قرص خواب‌اور مي‌خورم شايد كه يك لحظه آرام بخوابم و … دستت را به ديوار گرفتي . به زور بلند شدي و آهسته آهسته به طرف در رفتي . مانده بودم مي‌خواهي چه بكني و هر روز بعد از نماز كجا مي‌روي ؟ چرا مي‌روي؟ ناگهان يك فكر شيطاني به كله‌ام خورد . صبركردم از پله‌ها پايين بري و آن‌وقت از جا بلند شدم . چادري پيدا كرده و روي سرم اندختم و دويدم دنبالت و با خودم گفتم " بايد سر از كارش در بيارم !"
. نبودي . چشمم يك‌وجب حياط خانه را كاويد . نگاهم زير آن‌همه درختي كه در ان فسقلي باغچه – به قول خودت – كاشته بودي گشت . اما نبودي . ترسيدم . فكر كردم . شايد اگر چند سال قبل بود و من به همين سن ، حتما شك مي‌كردم . اما حالا … - نه بابا ! درسته كه چهل سال بيوه بودي و …. اما حالا ديگه بهت نمي‌امد كه به فكر … _ قيافه‌ي آن‌روزهايت جلوي چشمم جان گرفت . چه هيكلي داشتي . ظريف ، لوند . با آن سينه‌هاي پر و باسن مرد‌پسند و ساق‌هايي كه همه آرزويشان را داشتند – سير نگاهت نكرده بودم كه در مستراح باز شد و تو با كمر خميده از در كوتاه ان بيرون امدي . – چقدر گفتم " مامان من پول با خودم اوردم ، بگذار حداقل در اين دستشويي را عوض كنم ؛ كمر ادم خورد مي‌شه – نگاهم كردي . قطره‌ي اشك كوچك را از ميان چين و چروك‌هاي دور چشمت گرفتي – مثل هميشه نگاهش كردي و بعد از آن‌كه به گوشه‌ي دامنت ماليديش .نگاهم كردي و هيچي نگفتي . اما نگاهت پر از حرف بود . پر از شماتت " چقدر گفتم نكن ! چقدر گفتم نرو ؟ چقدر التماست كردم مگر همين مملكت خودمان چطوره كه … رفتي . خوب طوري نيست . اما چرا بعد از چند سال دوتا بچه‌ي بي زبونو ول كردي به امون خدا و برگشتي ؟ برگشتي كه چي بشه ؟ چكار بكني ؟ -"
اما نگفتي . كاش گفته بودي . كاشكي مي‌گفتي و مثل همان روزها ، وادارم مي‌كردي برات حرف بزنم . كاش مي‌فهميدي چقدر دلم مي‌خواد سرم را روي پاهايت بگذارم و زار بزنم و … ولي غير از روز اول كه دليل آمدنم را گفتم ديگر هيچ‌وقت زبانت نچرخيد و كلامي نگفتي و من مي‌دانستم . مي‌فهميدم چه خون دلي مي‌خوردي . مي‌فهميدم اون‌ چه كه كمرت را كاملا خميده كرد ؛ آمدن من بود و به قول خودت بي‌سرانجومي من . چادر را از گل ميخ جلوي دستشويي برداشتي . روي سرت كشيدي و دو پَرش را زير گلويت گره زدي . جاروي حصيري و آفتابه‌ي پر از آب را برداشتي و از خانه بيرون زدي . دلم مي‌خواست داد بزنم " كجا مي‌ري مادر ؟!"
اما نزدم . دم‌پايي‌هايم را درآوردم و به دنبالت دويدم . چادرم به شاخه‌ي انار گرفت و انار دوقلويي كه دهنش را باز كرده بود به صورتم خورد . همين ديروز گفتي " بچين‌شون ، با من كاري ندارن . اما به قد بلند تو حسوديشون مي‌شه .و ممكنه اذيتت كنن " اما كو گوش شنوا . كي من معناي حرف‌هاي تو رافهميدم كه حالا بفهمم .
خوبي‌ش اين بود كه در را پشت سرت نبسته بودي وگرنه با غژاغژي كه اين در دارد ، هيچ‌وقت نمي توانستم به اين راحتي تو را ببينم پنح انگشت كُپلت را كه جلوي لوله‌ي آفتابه گرفته بودي و تند تند تكان‌شان مي‌دادي تا كوچه را نرم نرم آب بپاشي . چند بار هي‌زدم بيام كمكت . بيام جارو را از پشت سرت بردارم و همان‌طور كه يادم داده بودي آهسته آهسته كوچه را جارو بزنم . اما اين كنجكاوي لعنتي نمي‌گذاشت . با ان‌كه حدس زده بودم چكار مي‌كني و چرا اين كار را مي‌كني اما افتابه را كنار سكوي جلوي در گذاشتي . جاروي حصيري را برداشتي . مي‌خواستي خميده خميده جارو كني . اما كمرت نگذاشت . چادر را دور كمرت پيچيدي و روي زمين چندك زدي و نرم نرم جارو كردي . جارو كردي و زير لب ورد خواندي و هر وقت خسته مي‌شدي ، اهي مي‌كشيدي و با نگاهي كه به آسمان مي‌كردي دلم را آتش مي‌زدي . هنوز به وسط كوچه نرسيده بودي كه چيزي نگاهت را گرفت . جارو را انداختي ودستت را روي قلبت گذاشتي " يا خدا ! " مي‌خواستم به طرفت بدوم . حتا در راهم باز كرده بودم كه از جا بلند شدي . چادر را از كمر باز كردي و روي سرت انداختي و انگار كه مهمان غريبه‌اي داشته باشي ؛ سعي كردي شق و رق بايستي و با پايت جارو را به طرف در سراندي . از كنجكاوي داشتم ديوانه مي‌شدم . چه خبر بود ؟ كي مي‌آمد كه تو منتظرش بودي . كِلش كِلش صداي پاي مردانه‌اي به طرفت امد . خنده‌اي روي لب‌هايت نشست . سلام كردي . صداي پا قطع شد . مردي جوابت را داد . به من من افتاده بودي و تته پته كنان چيزي را زير لب قرقره مي‌كردي . " خدايا اين كيه كه … ؟ "
ديگر نتوانستم تحمل كنم . آهسته در را به طرف خودم كشيدم . در غژ ناجوري كرد . اما تو نفهميدي . نيمي از تنه‌ام را از در بيرون كشيده بودم كه به طرف مرد رفتي . نگاهم روي صورت مرد سُر خورد . قيافه‌اش آشنا بود . اما تا بفهمم او را كجا ديدم ، تو دست پيرش را گرفتي . جلويش زانو زدي . دست رابه طرف دهنت بردي . مرد گيج و گنگ شده بود . دست را بوسيدي و انگار كه زبانت باز شده باشد ، گفتي " بالاخره آمدي ؟ خوب كردي . ولي بايد مرادمو بدي . بايد مزد چهل روز ،آب وجارو كردنم را بدي …"
مرد گيج شده بود و من به گريه افتاده بودم . خودم را به تو رساندم . زير بغل‌هايت را گرفتم و با التماس گفتم " مامان ! اين آقا …"
نگذاشتي حرفم را تمام كنم . دستت را از دستم بيرون كشيدي و گفتي " ايشان خظر نبي‌الله هستند . مي‌خوام ازش بخوام تورو به سر خونه و زندگيت برگردونه " تا بخوام حرفي بزنم . خودت را به مرد رساندي . دستهايت را روي شانه‌هايش گذاشتي . قد راست كردي و صورت نشسته‌اش را بوسيديو ميان دست‌هاي پير او از حال رفتي و من نمي‌دانستم بخندم يا گريه كنم .

۸/۲۵/۱۳۸۵


خبطي به نام خواندن !

از خواب كه بيدار شدم ؛ پدرم رفته بود . از اتاق بيرون آمدم و روي پله‌ي جلوي در نشستم . لِنگِ ظهر بود . آسمان مثل زن‌هاي شكم‌دار ، خودش را ول داده و دل سنگينش تا روي زمين كِش آورده بود . خانه‌ي پدرم و چند ساختمان ديگر ، بالاي دره‌ي پر درختي زير گرما چرت مي‌زدند . هيچ‌كس نبود . هيچ صدايي نبود الا پچ‌پچ آن‌همه درختي كه در‌گوشي حرف مي‌زدند وشرشر جوي آب . درخت‌ها كناره‌ي جو را گرفته و همان‌طور رفته بودند ؛ تا ان‌جا كه ديگر سبزي‌شان ، سياه ‌شده و مثل يك لته‌ پر از لك ، بغل كوه سياه جا خوش كرده بود .
" الان مادرم كجاست ؟ "
فكر مادر و خواهرانم دلم را لرزاند . اشك ، چشم‌هايم را داغ كرد و يك قطره ، آهسته روي كُفتم غلطيد و تا نوك دماغم ، پايين آمد . گرفتمش . نگاهش كردم . چقدر خوشگل بود . گرد ، تُپل ، اما مثل دلم نا‌آرام و بي حوصله بود و دلش نمي‌خواست يك‌جا قرار بگيرد . " عجب خبطي كردم !"
كلمه‌ي خبط را ديشب ياد گرفتم . زن راننده كه سينه‌هاي گنده‌اش نصف صورتم را پوشانده و داشت خفه‌ام مي‌كرد ؛ به پدرم گفت « خبط كردي ! خبط كردي اوستا . كي ‌يه بچه‌ي ده يازده ساله‌رو از مادرش جدا مي‌كنه و مي‌آره وسط بَر بيابون ، حالا اگر خودت كنارش بودي ، يا كاري داشتي كه مي‌تونستي ببريش كنارت ؛ حرفي ! نداري كه !»
« شمارو كه داريم، ديگه چيزي كم نداريم ، حاج خانوم !»
« اون‌كه درست ! ولي من دگه حوصله‌ي بچه‌هاي فضولو ندارم . حالا اگر دختري بود ، چيزي ! من قولي نمي‌دم . فقط اگر كاري داشت و … »
راننده بشكني زد و سر ماشين را به طرف پيچ جاده چرخاند و خواند
« عروسي بوشهري‌آ ، بوشهري‌آ ، تماشا داره ؛ تماشا داره / دوماد ! اي شاخ شمشاد ؛ جشن عروسي مباركت باد ! »
حاج‌خانوم دستش را روي سينه‌‌ام گذاشت . محكم به طرف در ماشين هول داد و گفت « اووووف ، خفه‌م كردي بچه ، حالا چه وقت خوابيدنه ؟… اوستا نمي‌توني بگيريش رو پاهات ؟! »
راننده سر ماشين را از كنار سنگ بزرگي كه وسط جاده سبز شده بود ، رد داد و گفت « توهم يه‌طوريت مي‌شه خانوم . اون بيچاره‌ها ، پنج نفري ، رو صندلي‌ي اين جيپ خراب شده له شدن ، اووَخ تو توقع داري بچه‌رَم بگيرن رو پاشون ! يه‌كم بيا طرف من . نترس من دستام بنده و نمي‌تونم … »
همه خنديدند . زن آهسته به سر راننده زد و مردها از خنده روده‌بر شدند . كراجيك دُم درازي از وسط درخت‌ها پريد و روبرويم نشست . اول با تعجب نگاهم كرد و وقتي ديد تكان نمي‌خورم . سرش را به طرف درخت‌ها گرفت و قارقار كرد . انگار با رفيقاش شرط بسته بود ؛ تا با اومدن به طرف من ، شجاعتش را نشان دهد . هنوز هيچ‌جا نبوده ، دلم براي رفيقام تنگ شده بود . بيچاره‌ها الان يه پاي بازيشون كم شده و حتما دعواشون مي‌شد .
« به من چه كه رييس‌‌تون رفته ، مي‌باس نره . حالام كه رفته بايد خودتون جورِ نبودن‌شه بكشين . تو فيلما نديدي ؟ »
« خُب ما شكست مي خوريم .! »
« بخورين ، بعدا رييس‌تون مي‌آيه و انتقام مي‌گيره ، مگر نديدي ؟ »
« نه خير كه نديدم . ما كه مثل تو وِلو و بي‌صاب نيستيم ! ما پدر مادر داريم و اونا نمي‌گذارن بريم سينما ! . تازه اگرم بگذارن ، پول مُفت كه نداريم بديم بريم عَسك تماشا كنيم ! »
كراجيك روي پاهاي خاكستري و پوست پوستش دوتا جيك زد و كمي به طرفم آمد . صفرو دستش را به سينه‌ي نفر خودش زد و به طرف ممدو دويد و ممدو گارد گرفت . اما صفرو كجا و هيكل فسقلي ممدو كجا ؟ درسته كه جون داره ، اما نه اون‌قدر كه از پِس هيكل دراز صفرو بر بيايد . صفرو با نامردي گردن ممدو را چسبيد . تا او بگويد " آخ " پرتش كرد رو زمين و خودش نشست روسينه‌اش . داد زدم « ولش كن نامرد !» كراجيك ترسيد و با دست‌پاچگي به طرفم دويد و وقتي فهميد چه خبطي كرده‌است . دور زد . پايش از زير دررفت و روي سينه‌اش ، به زمين خورد . خنده‌ام گرفت . كراجيك پريد و چند متر دورتر ، روي سنگي نشست . پرهاي سينه‌ي سياهش را با نوك قرمزش صاف و صوف كرد و انگار كه حيوون عجيبي ديده باشد ؛ با دقت نگاهم كرد . نگاهش مثل نگاه آقاي دادوَر تيز بود . اونم وقتي كه كار خلافي مي‌كردي و مي‌خواست با تسمه‌ي كمرش كتكت بزند ؛ همين‌طور نگاه مي‌كرد و انگار چشم‌هايش مي‌پرسيد " چند تا ؟!".
« خداروشكر كه قبول شدم و از دستش در رفتم ؛ اگر مثل صفرو چند تا تجديدي مي‌آوردم چي ؟ يا اگر مثل اصغرو ، سِر تير رَد مي‌شدم ؛ چي ؟ … كاشكي پدرم مي‌فهميد . لامصب نگذاشت نفس بكشم . »
« من اوجا تنهايم و هيشكي نيس يه ليوان آب دستم بده . بهتره بيا همراه من . تابستونه كه …!»
بيچاره مادرم جرات نكرد حرفي بزنه .شايد‌اَم مي‌خواست بزنه كه پدرم نگذاشت و گفت " بي خود چِزوِرَك نزن . ما هم‌سن اين شازده‌ي تو كه بوديم روزي هزار تا خشت جابجا مي كرديم اووَخ اين … »
وَقتي راه افتاديم ؛ خواهرام خواب بودند و مادرم آهسته آهسته اشك چشم‌هايش را پاك مي‌كرد و جرات نداشت حرف بزنه . پدرم چه بادي زير سبيل‌آش انداخته بود و چه كيفي مي‌كرد كه مادرم ازش مي‌ترسه .
شكمم به قارو قور افتاده بود . از جايم بلند شدم . كراجيك قاري كرد و پريد و آن‌طرف‌تر نشست . خنده‌ام گرفت . قيافه گرفتن او ، مثل قارت و قورت كردن اصغرو بود . جيغي مي‌كشيد و مي دويد طرفت . تا مي‌رفتي طرفش ، دوتا پا داشت ، دوتا ديگه‌هم قرض مي‌كرد و خودش را به صفرو مي‌رساند و پشت سرش قايم مي‌شد .
" يعني الان چكار مي‌كنن ؟"
كتري دود زده ، روي والور خشك شده بود . لاي سفره را باز كردم . به اندازهِ‌ي خوراك يه گنجشك ، حلوا لاي نان بود . روغن‌هايش جدا شده و روي نان پِيوال گرفته بود . يه جوريم شد . سير شدم . سفره را جمع كردم و از اتاق بيرون رفتم . مي خواستم به طرف درخت‌ها بروم . فكر مي‌كردم بايد پر از ميوه باشند . اما به طرف ساختمان‌هاي ديگر رفتم .
اتاق بغلي ، اتاق راننده بود . حاج خانم وسط اتاق پهن شده و پاهاي چاق و سفيدش از زير پيراهن بيرون زده بود . تا حالا زني كه شلوار به پايش نداشته باشد ؛ نديده بودم . كمي نگاهش كردم . مادرم خيلي خوشگل‌تر بود . حتا زهرا كورو هم خوشگل‌تر از اون بود . دلم براي راننده سوخت . آخر او خيلي از حاج خانم كوتاه‌تر و لاغرتر بود . اگر از پشت سر نگاه‌شان مي كردي ، باورت نمي‌شد آن‌ها زن و شوهر باشند و از روبرو، اگر كلاه و سبيل و چين و چروك صورتش نبود ، انگار كه مادر و پسر بودند . چقد اون سبيل كوچكش را دوست داشتم . صداش تو دره پيچيد . « عروسي بوشهري‌آ ، بوشهري‌آ ، تماشا داره ؛ تماشا داره / دوووووماد ؟! اي شاخ شمشاد ؛ جشن عروسي ، مباركت باد ! » چقدر قشنگ مي‌خواند .
كراجيك ، هنوز همان‌جا نشسته و –به قول پدرم – مثل طلب‌كارها نگاهم مي‌كرد . سنگي به طرفش پرت كردم . با تعجب قاري كرد و به طرف درخت‌ها پريد . اما وسط راه پشيمان شد و برگشت . چند متري مانده به من روي زمين نشست و انگار كه توقع نداشته باشد ؛ دوباره قارقار كرد . لامصب نه كلاغ بود و نه نبود . اما چقدر شبيه اصغرو بود . هم‌رنگ ، هم‌اخلاق ، هم صدا .
ساختمان بعدي مال مهندس‌ها بود . درو پنجره‌هاش بسته بود و پرده‌هايش كيپ تا كيپ بسته . چقدر دلم مي‌خواست يك مهندس ببينم و بفهمم چرا پدرم هميشه مي‌خواهد من مهندس بشوم و اگر مهندس مي‌شدم ؛ چه شكلي مي‌شدم . حيف كه نبودند .
كراجيك دوباره قار قار كرد . انگار مي‌گفت " بيا عقب ! دست نزن !"
دلم برايش مي‌سوخت . حتما او هم گرسنه بود و شايد قبل از من با بچه‌اي رفيق بوده و او بهش غذا مي‌داده كه ولم نمي‌كند . كاشكي برگردم خونه و كمي نان برايش بياورم . اما معلوم نيست كه نان بخوره يا نه ؟ كاشكي زبان داشت . كاشكي مي‌شد باهاش حرف بزنم . كاشكي مي‌توانست تعريف كند آن‌كه باهاش دوست بوده پسر كي‌بوده ؟ مثل من پسر يه اوستا بوده يا يك مهندس و يا راننده و يا … در ساختمان باز بود . رفتم تو . اتاق اولي ، درش بسته بود . دومي . سومي ، چهارمي ، پنجمي . ششمي . داشتم برمي‌گشتم كه در هفتمي باز شد . «‌ تو كي‌هستي ؟ »
صدايش مثل ، آسمان غرنبه بود . هُدك خوردم . قد بلند بود و چهارشانه و با اين‌كه ريش و سبيل نداشت ؛ نمي‌دانم چرا قيافه‌ي ريش‌آبي جلوي چشمم زنده شد .
« پرسيدم كي هستي . اين‌جا چكار داري ؟»
خودم را معرفي كردم . خوب نگاهم كرد و پرسيد « ‌تنهايي ؟»
سرم را تكان دادم . به طرف اتاق راه افتاد و خيلي خودماني گفت « بيا تو . منم تنهايم . صبحونه خوردي ؟ »
با آن‌كه هيچ‌وقت و از هيچ‌چي نترسيده بودم ؛ نمي دانم چرا دلم به تاپ تاپ افتاده بود . جلوي در ايستادم و گفتم « ممنونم . بايد برم »
خودش را روي تخت انداخت و پرسيد « كار داري ؟ كسي منتظرته ؟‌ »
روي ميز كنار تخت ، شايد هزارتا مجله‌ روي هم تلنبار شده بود . نگاهش به دنبال نگاهم به طرف مجله‌ها رفت . نگاهش مثل نگاه صفرو پر از كلك بود . لبخندي زد . مجله‌اي را برداشت و گفت « جوابمو ندادي ؟!»
چشمم روي عكس مجله گير كرد . مرد سياه و پشم‌آلودي وسط ميدان فوتبال ايستاده و پايش را روي توپ گذاشته و جوري مي‌خنديد كه انگار هيچ‌كس غير از او در اين دنيا نيست . پرسيد « فوتبال بلدي ؟ »
مجله نو نو بود . خيلي جلوي خودم را گرفتم كه به طرفش ندوم و مجله را قاپ نزنم . اما …
« زبون‌تو گربه خورده ؟ »
صفرو پشت گردنم را گرفت و گفت « بااااابو اين دوباره يه روزنامه پاره ديد . بچه من كاه‌گِل كه لقد نمي‌كردم !»
« تا حالا روزنامه ديدي ؟»
اصغرو خنديد و گفت « اين كِرم روزنامه و كتاب‌ پاره‌يه ! مي‌گي نه ! سراغ‌شو از آشغالي جلوي خونه‌ي خانم‌دكتر بگير»
از روي تخت بلند شد . پرده‌ي پنجره را كنار زد و بادقت بيرون را پاييد و گفت « مي‌خواي بخونيش ؟ هفته‌ي پيش خريدمش »
نصفش را خوانده بودم . اما نصف بقيه‌ش نبود . شرلوك هولمز از وسط ورق‌هاي روزنامه سرش را بيرون آورد و دستش را به طرفم تكان داد . « زنِ بي‌خود اين مردكه رو نديدي ؟ مي‌فهمي كي‌و مي‌گم ؟‌ ‌»
صفرو گفت « بياين بريم ؛ اين ديگه تو اين باغا نيست و هيشكي‌رو آدم حساب نمي‌كنه .»
« لامصب بي‌دين فكر نمي‌كنه يه زن ، وسط يه مشت جوون مجرد ، تو اين بر بيابون … كار درستي نكرده ، نه ؟ »
نصف قصه‌ي نادرشاه را خوانده بودم . تا آن‌جا كه نادر دستور داده بود سر حاكم كرمان را از سوراخي كه در ديوار بود رَد كنند و خودش ايستاده بود . دستش را بالا برده و منتظر بود تا طناب را دور گردن كُلفت حاكم محكم كنند و …
« مي‌دوني اگر يكي از ماها بره بالا سر زنش چه بِل‌‌بِشويي راه مي‌ندازه ؟ اون‌وقت فكر نمي‌كنه خوب لامصب تو نمي‌توني يك هفته جلوي خودت را بگيري ؛ چطور توقع داري ما كه يه ماه يه ماه رنگ شهرو نمي‌بينيم پر وپاچه‌ي زن تورو ببينيم و حالي به حالي نشيم . مي‌فهمي كه ؟ »
كراجيك جيغ ناجوري كشيد و او مجله را روي تخت انداخت و گفت « هيچ‌چيز اين‌جا مثل جاهاي ديگه نيست ؛ كلاغاشو ديدي ؟ … بگذار برم درو ببندم كه اگر دزد كنه و بيا تو ، ديگه نمي‌گذاره بخوابيم »
به طرف در رفت . خودم را به مجله رساندم . تند و تند ورقش زدم . شرلوك هولمز همان‌جايي بود كه ديده بودمش . به طرف حاكم رفتم . دست نادر هنوز بالا بود و مامور طناب را محكم مي‌كرد . مانده بودم تا اول كدام را شروع كنم كه برگشت . وقتي ديد روي تخت نشسته‌ام خوشحال شد . قوطي كرم را از روي ميز برداشت . دست‌هايش را چرب كرد و كنارم نشست . دستش را دور شانه‌هايم انداخت گفت « بارك‌اله ، بچه‌ي باسوادي‌م هستي ؛ فكر نمي‌كردم بچه‌ي يه اوستا بنا هم اهل خوندن باشه . بخون . من خوندمش خيلي حال مي‌ده ! »
دستش را زير بغل‌هايم گذاشت و گفت« اون‌جا نور كمه . بيا اين‌وَر بشين .»
نادرچين به پيشاني انداخت . چشم از نگاه ملتمس حاكم چاق كرمان گرفت و دستش را مثل شمشير پايين آورد . جلاد با بي‌رحمي هرچه تمام‌تر ، شلاق محكمي به اسب زد . اسب چها‌رنعل به راه افتاد . طناب كِش آورد . فرياد حاكم از ميانه قطع شد . او سرش را كنار گوشم گذاشت و پچ‌پچ كرد« داستان جالبيه ، نه ؟ » . هُرم نفسش آن‌قدر داغ بود كه گوشم را سوزاند .
نادر خنديد . دست‌هايش آن‌قدر قوي بود كه با يك تكان از روي تخت بلندم كند و روي پاهاي خودش بنشاند . سر از گردن جدا . خون فوران زد و روي پيشاني‌بند جواهر‌پوشِ اسب نادر ريخت . نشانه‌ي شومي بود . خنده‌ي نادر قطع شد . خودش را جابجا كرد . پاهايش را از هم باز كرد و به جلو هُلم داد و دست‌هايش را از دور شانه‌هايم برداشت . نادرعصبي بود و عصبي‌تر شد . باور نمي‌كرد گردني آن‌چنان ستبر ، به اين سادگي از تن جدا شود . با عصبانيت اسبش را هي‌كرد و فرياد زد «كار خوبي نبود ! راه مي‌افتيم »
شهر نقطه‌اي وسط كوير بود . كوير خود شهر بود و شهر لاشه‌ي نيمه‌جاني كه اگر دو روز ديگر اين لشكر ، خونش را مي‌مكيد؛ از كوير هم كوير‌تر مي‌شد . اسب از وسط كوير مي‌رفت . او پشت سرم تكان تكان مي‌خورد . اسب خوب خورده و خوب پرورده ، مثل باد مي‌رفت و كويري را كه قتل‌گاه نيمي از لشكر نادر بود ؛ پشت سر مي‌گذاشت . جيس جيس تخت در‌آمده بود . نادر هر لحظه عصبي‌تر مي‌شد . قرار نداشت . اسب حال او را مي‌فهميد . اما نادر نه حال خودش را مي‌فهميد و نه حال اسب را . بلكه با تمام توانش اسب را مي‌كوبيد و دلش مي‌خواست اسب پر بگيرد و او را زود‌تر از آن‌چه كه بايد ، از آن برزخ دور كند . اسب خو كرده و وحشي شده بود . هُرم نفس‌نفس‌زدنش ، پشت گردنم را آتش زده بود . مي‌خواستم برگردم و ببينم چكار مي‌كند . اما… نادر پشت سرش را نگاه كرد . نگاهش تا عمق كوير رفت . هيچ‌كس در تيررس نگاهش قرار نگرفت . فقط او بود و اسب عرق كرده و برهوت كوير . خشمش بيشتر شد .
سينه‌اش را به پشتم چسباند . نفس نفس‌هايش خيلي تند شده بود. دهنش بو مي‌داد . … با همه‌ي خشمي كه داشت ؛ شلاق را به سر و چشم اسب كوبيد . اسب سر دست رفت و روي زمين پهن شد . اگر نادر سوار كار ماهري نبود . اگر … كراجيك كنار پنجره نشست و قاري زد .او يك لحظه ماند و دستش از حركت افتاد . نادر را وسط زمين و آسمان رها كردم . چرخيدم تا كراجيك را ببينم . او دست‌پاچه دستمالي از جعبه‌ي دستمال كشيد و روي دستش انداخت . اما من ديدم و مثل برق خودم را از روي پاهاي نيمه لخت او به طرف در پرت كردم . صفرو مي‌خنديد . اصغرو مي خنديد . ممدو بُغ كرده نگاهم مي كرد . من مي‌دويدم و كراجيك پشت سرم داد مي‌زد« خبط كردي .خبط كردي . خبط !»

۸/۱۳/۱۳۸۵

كنگره شعر رضوي به مناسبت تولد امام رضا يك دوره مسابقه‌ي شعر در دو بخش اصلي - زندگي و ابعاد مختلف شخصيت امام رضا - و بخش ويزه - ابعاد نوراني شخصيت حضرت رسول قبل از بعثت ومبعوث شدن - برگزار مي‌كند . علاقه‌مندان مي‌توانند آثار خود را تا تاريخ 25/8/85 به ادرس كرمان خيابان ابوحامد - خيابان ارشاد - ساختمان مركزي اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي كرمان - اداره امور فرهنگي ارسال نمايند .
فراخوان :ا : عكس پشت جلد
2- شرايط ارسال اثر
3- جوايز و آدرس
4- پوستر
ادرس وبلاگ جشنواره :

۸/۱۰/۱۳۸۵

کلاغ

دشت برفي. جاده‌ي خلوت. ماشين ِ سرسام‌گرفته، و راننده‌ كه در هياهوي ذهنش گم‌شده‌بود. رفت و آمد ماشين‌ها، آدم‌ها، گاري‌ها، پياده‌ها، سواره‌ها، سپيد‌ها، سياه‌ها. دانه‌هاي زنجيري ازهم‌گسسته‌، كلاف سردرگمي از همه‌چيز و هيچ‌چيز‌. به اينجا كه مي‌رسيد بايد مي‌ايستاد وگرنه … هنوز پايش را از روي پدال برنداشته‌بود كه جلوي رويش سبز‌شد. اول يك نقطه بود. سر سوزني سياه، وسط آن‌همه سفيدي. كم‌كم شكل‌گرفت‌‌. اول يك خط‌، بعد خطي كه يك دايره بالايش بود و در آخر يك آدم. يك بچه‌!

مي‌آمد يا مي‌رفت‌؟

ماشين نايستاده بود كه مرد خودش را پرت‌كرد بيرون و داد‌زد « وايسا، وايسا بچه‌!»

تا صدايش به او برسد‌، بچه در جايي كه او نمي‌دانست كجاست ، گم‌شده‌بود‌. مرد روي جاده‌ي خيس زانو‌ زد‌، موهايش را گرفت و با گريه دادزد « آخه چرا؟ چرا، چرا، چرا …‌»

باز هم برف مي‌باريد، و باز هم همان بازي، با گريه‌ي بچه‌ شروع‌مي‌شد. گريه‌اي كه او را از خواب مي‌پراند و سراسيمه از خانه بيرون‌مي‌كشيد. به همين نقطه كه مي‌رسيد، بچه را مي‌ديد كه گريه‌كنان به طرف دشت مي‌دود‌. تا ماشين مي‌ايستاد و او پياده مي‌شد و داد مي‌زد که وايسا، وايسا بچه‌!، بچه گم ‌شده‌بود. مرد همه جا را گشته‌بود . زير هر بوته‌، هر سنگ و هر پستي و بلندي‌ي كه ممكن بود بچه را از ديد او پنهان كند. اما هيچ‌چيز نبود و اين بازي هر سال تكرار شده‌بود و باز هم تكرار مي‌شد.



سوز سرد‌ي مي‌آمد؛ اما مرد سرما را حس نمي‌كرد‌. گرم بود. استكاني زده‌بود يا نه؟ چيزي يادش‌نمي‌آمد.

خوشحال بود يا مثل هميشه با خودش جنگ داشت؟ اين هم يادش نبود.

ذهنش پر از عكس زني قد بلند و خوشگل بود كه كنار خيابان ايستاده و دستش را براي او بلند كرده‌بود. جلوي پايش ايستاد؛ در ماشين را باز كرد و خيلي خودماني گفت: افتخار بدين.

زن خنديده‌بود. سرش را از پنجره‌ی ماشين به داخل آورده و سر تا پاي او را و آن همه تجمل ماشين را ورانداز كرده بود. مرد آهسته گفت: بفرماييد، خواهش مي‌كنم.

زن با عشوه در عقب ماشين را باز كرد و خودش را روي صندلي عقب انداخت و گفت «‌ برو »

و او بارها به خودش، به همه گفته‌بود كه بچه را نديده است. نفهميده‌بود كه زن بچه‌اي هم همراهش دارد. اما بايد بچه‌اي همراه زن باشد. اصلن اين يك قانون شده كه زن‌هاي تك‌پران، براي ردّ‌گم‌كردن هميشه بچه‌اي را همراه خودشان برمي‌دارند. زن بچه را كنار خودش نشانده‌بود و قبل از آن‌كه مرد، صحبت را با زن شروع كند، گرماي لذت‌بخش ماشين بچه را بي‌حال كرده و هنوز آيينه چشمان سبز و خوش‌رنگ زن را به او نشان نداده‌بود كه بچه، به خواب رفته‌بود.

جاده خلوت بود‌. پرنده هم پر نمي‌زد. مرد عرق كرده‌بود. خسته بود. هميشه همين‌طور بود بعد از آن‌كه كارش با اين‌طور زن‌ها تمام مي‌شد. هنوز خودش را جمع‌نكرده و بند شلوارش را نبسته‌بود كه از خودش، از کارش و از زن، بيزار مي‌شد. ديگر نمي‌توانست وجود‌شان را تحمل‌كند. صدايشان را، ناز و ادايشان را، اما زن‌ها ...

آن‌ها تازه احساس صمیمیّت مي‌كردند‌. شرمشان مي‌ريخت و حس مالكيت به جايش مي‌نشست. تازه يادشان مي‌آمد که بايد ناز بياورند و دلبري كنند و او هميشه از خودش مي‌پرسيد« يعني نمي‌فهمند؟ پس حس‌شان كجا رفته»

زن كش و قوسي به تن نازكش داد و گفت « واقعا مي‌خواي بريم‌؟‌»

مرد جواب نداد. زن دستش را روي دست مرد گذاشت، لب‌هايش را روي گوش او گذاشت و كش‌دار و با ناز پرسيد « خوب بود ؟‌»

درون مرد به تلاطم افتاد. حس كرد چيزي از درونش، دارد مي‌كوبد و بالا مي‌آيد. سرش را از صورت زن كنار كشيد و به طرف ماشين دويد، سوار شد و در را با شدت پشت سرش بست و به راه‌ افتاد‌.

چه‌قدر رفته بود؟ كي گرماي نگاهي پشت گردنش را سوزاند؟ كي ايستاد و در بي‌رنگي ِ آيينه چشم‌هاي سبز بچه را ديد‌؟

برگشت. نگاهش‌كرد. نگاه گرمش هنوز همان‌جا بود‌. هنوز همان‌طور نگاهش مي‌كرد. دهن مرد خشك ‌شده‌بود. فكش خواب رفته‌بود و هر كار مي‌كرد نمي‌توانست دهنش را باز كند. باور نمي‌كرد. بچه اينجا بود و مي‌خنديد و چه خنده‌ای!

مرد خنده‌ی پر تمنای زن را ديد. داغ شد. يخ دهنش وا رفت و داد زد « چي مي‌خواي از جونم؟»

بچه به گريه افتاد و گفت « مامانم »

مرد گوش‌هايش را گرفت و با التماس گفت « نه. دوباره شروع نكن، خواهش مي‌كنم.»

بچه تكه‌ای از لباس زن را به طرف او گرفت و جيغ‌زد « اينا لباساي مامانمه، پس مامانم كو؟» و جيغ‌كشيده‌بود « ماااااااااامااااااان‌!»

مرد رو به دشت ساكت داد زد « به خدا من نفهميدم. نمي‌دونستم اون لامصب لباساشو گذاشته تو ماشين»

بچه گريه مي‌كرد و مامان مامان مي‌زد. مرد عصبي شده‌بود. مي‌لرزيد. گريه مي‌كرد. داد مي‌زد « از كجا بيارمش؟ مگر برنگشتم؟ مگر گوله به گوله اين جاده‌ي صاب‌مرده رو نگشتم. مگه خودت نبودي؟ مگه نديدي؟ من كه تا شب همه‌جا رو گشتم. ديگه چيكار مي‌تونسم بكنم‌؟ تو‌رو خدا ولم كن. خواهش مي‌كنم. ديگه بس‌مه، مي‌دوني چند ساله؟… ديوونه‌م كردي»

بچه به هق‌هق افتاده‌بود و صدايش مغز مرد را مي‌خراشيد‌. مرد داد زد « خفه شو وگرنه…»

بچه ترسيد و بيشتر جيغ زد. مرد ديوانه شد. در ماشين را باز كرد. دست بچه را گرفت و پرتش‌كرد وسط برف‌ها و داد زد « خفه‌م كردي توله‌سگ، خودت برو دنبالش»

مرد خسته بود. خسته شده بود از اين‌همه گشتن و نديدن. خسته بود و مي‌لرزيد. به جاده‌ی خلوت نگاه‌كرد و به دشت سرتاپا كفن‌پوش و به خودش. انگار اولين بار بود كه خودش را مي‌ديد‌. دلش مي‌خواست به خودش و حال و روزش بخندد، گريه كند. اما …

كلاغي پهناي دشت را دور زد و روبه‌روي او بر زمين نشست. و وقتي سكون او را ديد، جستي زد و خودش را به او نزديك‌تر كرد. مرد تكان‌نخورد. شايد هم او را نديده بود و يا ديد و نخواست به روي خودش بياورد. آخر يك كلاغ چه ضرري مي‌توانست داشته باشد. كلاغ با دو جست ديگر، كنار پاهاي مرد بود. مرد باز هم حركت‌نكرد. اما دیگر آن همه سر و صدا و گريه‌ي بچه را رها كرده‌بود و فقط به كلاغ فكر مي‌كرد‌. به جست‌هاي كوتاه و قيافه‌ي مضحك او. شنیده‌بود که هيچ حيواني به هوشياري كلاغ نيست و خيلي‌ها به استادي او در خلاف‌کاری ايمان دارند. كلاغ جست ديگري زد و روي زانو‌ي مرد نشست. مرد فكركرد « به قصد چشمام اومده» شايد كلاغ فكر او را شنيد و يا براي خاطرجمع‌كردن خودش بود كه قاري زد و هنوز صدايش به آخر نرسيده بود كه پنجه‌ی مرد گردنش را گرفت. كلاغ پَرپَر مي‌زد و با همه‌ي توانش سعي‌داشت خودش را از دست مرد نجات‌دهد. اما گردن لاغر كلاغ پير كجا و پنجه‌ي قوی مرد کجا. مرد دوباره جان گرفته‌بود. از جايش بلند شد. كلاغ را مقابل چشم‌هايش گرفت و پنجه‌اش را محكم‌تر فشار داد. كلاغ بي‌حال شده‌بود و مرد به خنده افتاد. با دست ديگرش پاهاي كلاغ را گرفت. كلاغ ديگر بال و پر هم نمي‌زد. مرد با يك ضرب سر كلاغ را از تنش جدا كرد و خون به صورتش شتك‌زد. خون داغ، صورت يخ‌زده‌ي مرد را زنده‌كرد. لبهايش كش آورد و صداي قه‌قه‌اش سكوت دشت را شكست‌. تن بي‌جان كلاغ را روي برف‌ها انداخت و به طرف ماشينش رفت. هنوز در را نبسته بود كه صداي گريه‌ي بچه همه‌جا را پُركرد. به روي خودش نياورد. ماشين را روشن‌كرد. گريه‌‌ی بچه بيشتر شد. مرد به آيينه نگاه‌كرد. بچه تكه‌اي از لباس‌هاي زن را به دست گرفته‌بود و داد مي‌زد. قيافه‌ی مرد كم‌كم عوض مي‌شد. دنده را عوض‌كرد و گاز داد و يك‌دفعه كلاچ را ول‌كرد. ماشين از جا كند و راه افتاد‌. بچه خودش را به صندلي مرد آويزان‌كرد و از جايش بلند شد. مرد باز هم گاز داد. ماشين زوزه مي‌كشيد و بچه جيغ. مرد سعي داشت به هيچ‌كدام توجه نكند و شايد …

مرد همان‌طور كه گردن كلاغ را گرفته بود، پنجه‌‌ی دیگرش گردن بچه را قاپيد و به جلو كشيد. صداي بچه قطع شد. سكوت دشت به داخل ماشین دويد و مرد خنديد. بچه دست و پا مي‌زد و مرد كيف مي‌‌كرد. وقتي بچه از رمق افتاد، خنده‌ي مرد هم قطع شد. فرمان را رها كرد. پاهاي لاغر بچه را گرفت و …

من كه مي‌ترسم بقيه را تعريف‌كنم و شايد به همين دليل ماشين جاده را رها كرد و شاید از خشمي كه داشت سرش را بر زمين سرد و يخ‌زده‌ی دشت كوبيد. شايد …

٭٭٭

۷/۱۳/۱۳۸۵


بادبادك

اصغر كتاب را جلوي صورتش گرفته بود و مثل آدم‌هايي كه توي پارك ديده بود ، همراه ريتم آوازش تند و تند راه مي‌رفت و بلند بلند مي‌خواند و دستش را تكان مي‌داد : باد، با‌، دك . سه بخشه – بخش اول ، باد - اول ب ، دوم آ ، سوم د . بخش دوم با . اول ، ب . دوم ، آ . بخش سوم دَك . اول ، د . دوم ، ك ... بادبادك سه… داد زدم :‌ سرسام گرفتيم ، يه دقه آروم بگير ، بچه !
اصغر كتاب را پرت كرد طرفم و گفت : اول‌اَندش ، بچه خودتي . دوم‌اَندش ، سرسام گرفتيم يعني چي ؟
: نمي‌دونم . مادرم هميشه مي‌گه ، فكر كنم يعني ديوونه شديم .
: خب چكار كنم ، نخونم ؟
:بخون . ولي همون‌طور كه مي‌خوني فكر كن ببين با اين بادبادك لامصب چكار كنيم !
: اين كه دگه فكر نداره ، درستش مي‌كنيم !
: هي‌ مي‌گه ، آخه با چي؟ نه نخ داريم و نه سريش !
همه‌چي درست مي‌شه . سريشش با من . نخم كه گفتي رِسمون‌كار ابريشمي پدرت هست . دگه چي‌مي‌خواي ؟
: ما فقط حرف مي‌زنيم . كو سريش ، كو نخ ؟ تا مادرت بره بازار و پاكت‌آشه بفروشه و تا من برم سر توبره‌كار پدرم و تا … اگر كاشتن سبز نشد .
: اگر وَر گوش من مي‌خوني ، وَخي ! وخي همين حالا بريم . من حرفي كه زدم عمل مي‌كنم . حالا بفهمن . خب به درك يه پَس كتك . وخي …

۞۞

از تاريكي دالان كه گذشتيم ، آفتاب چشم‌هايم را كور كرد و تا آمدم دستم را به ديوار بگيرم ، اصغر يكدفعه دستم را گرفت و گفت :‌ وايسا لامصب ، مادرم !
: مگر نگفتي خوابه ؟
: چه مي‌دونم … يواش حرف بزن ، مي‌فهمه
سياهي چشمانم را پس زدم . زهرا روبرويمان بود ، پاكت‌ها را زير آفتاب پهن كرده و بغل ديوار ، وارفته بود .
:‌ حالا چكار كنيم ؟
: بايد مثل تو فيلما سينه خيز بريم .
قدح سريشي ، آخر حياط و نزديك زهرا بود . گفتم : من كه نمي‌تونم .
اصغر آهسته زد تو سرم و گفت : صد‌هزار بار گفتم تمرين كن ، به دردت مي‌خوره . حالا ديدي . اينارو كه بي‌خود نشون نمي‌دن .
: يعني نمي‌شه ؟‌
اصغر دوباره به مادرش نگاه كرد و گفت : خوابه ، بدبخت . اگر بيدار بود كه …. ولي لامصب خوابش خيلي سبكه
: من مي‌گم نمي‌خوا . بگذار برا يه دفعه دگه
با مشت زد تو پهلوم و گفت :‌چقد شجاعي ، نمي‌خوا تو بيايي . برو تو تاريكي دالون ، من سينه خيز مي‌رم مي‌آرم .
: اگر …
اصغر روي خاك ها خوابيد و گفت : ‌اي‌قََد نفوس بد نزن .
: چي !؟
دستم را گرفت و به طرف خودش كشيد . به زور خودم را گرفتم و كنارش نشستم . سرش را بغل گوشم آورد و گفت : لامصب ، مگر بلن‌گو قورت دادي . يواش !
گفتم :‌ نمي‌خوا ، بيا بريم . بيدار مي‌شه و به بابام مي‌گه . ولش كن
جوابم را نداد . قوطي حلبي را از دستم گرفت و آهسته آهسته خودش را جلو كشيد . دلم مثل دل بچه گنجشك گُُرمب گُُرمب صدا مي‌داد . پاهايم مي‌لرزيد . اصغر ذره‌ ذره جلو مي‌رفت . يك نفر از تو دلم جيغ مي‌زد
"‌ بدبخت ، زهرا شلافه‌يه . اگر بيدار بشه ، وَرخاطر به ذره سريش ، شهرِ رو سرتون خراب مي‌كنه ، فرار كن. "
اصغر خودش را روي خاك ها مي‌كشيد و جلو مي‌رفت و پاهاي من آهسته آهسته به عقب . اصغر كنار قدح سريش بود كه پايم به چيزي گير كرد و پخش زمين شدم و صداي افتادنم ، دبوارها را لرزاند . زهرا خودش را جمع كرد و داد زد : كي بود ، ها ؟
اصغر فرش زمين شده بود و تكان نمي خورد و من مُرده بودم . زهرا از جايش بلند شد . چند پاكت را كه روي هم افتاده بود از هم جدا كرد و به طرف دالان آمد .
: يا امام زمون
زهرا وارد دالان شد . تاريكي دالان چشم‌هاي لوچ و كورمكوريش را كور كرد . دستش را به ديوار دالان گرفت و گفت : اصغرو تويي ؟‌
اصغر با دست اشاره كرد هيچي نگو . زهرا كورمال كورمال به طرف اتاق رفت . اصغر قوطي را زير سريش‌هاي داخل قدح زد و مثل برق به طرفم دويد . آهسته گفت : بريم

دشت صاف ، تا آن‌سر دنيا رفته بود و بادبادك صورتي من ، با لُپ‌هاي قرمز و گل انداخته و دو گيس‌ باقته و بلندش ، وسط آسمان پرپر مي‌زد . مي‌رقصيد . مي‌خنديد و از اين‌طرف به آن‌طرف مي‌رفت . انگار دنبال كسي مي‌گشت . انگار گم كرده‌اي داشت . انگار من بودم كه پر در‌آورده بودم . من بودم كه مثل هميشه مي‌خواستم از همه چيز سر در بيارم . مي خنديدم . مي‌دويدم . پر در آورده بودم . اما يكدفعه باد هيچ‌جانبوده‌اي ، خودش را به بادكنك رساند . زد زير سينه‌ش و مستش كرد .اول زور آورد كه از دستم بكند ولي ، من حواسم جمع بود و فورا نخش را دور دستم پيچاندم .
به خواهش افتاد « ولم كن »
خنديدم .
التماس كرد « ‌‌بذار برم »
‌گفتم : منم ببر
اخم‌هايش را درهم كشيد و باد را صدا كرد . باد برگشت . زور آورد . بادبادك تقلا مي‌كرد . ولي من سنگين بودم . بادبادك كله مي‌زد . خم مي شد . راست مي شد . ويراژ مي‌رفت .اما من پاهايم را محكم روي زمين فشار مي‌دادم و نمي‌گذاشتم در برود . گاهي نخ را مي‌كشيدم و بعضي وقت‌ها ول مي‌دادم . خيس عرق شده بودم . هن‌هن مي‌زدم كه اصغر يكدفعه پريد و نخ را از دستم قاپيد و گفت : انگارمام آدميم . كجايي ؟!
دستش را پس زدم . اصغر روي قوطي سريش افتاد . سريش‌ها روي هم لغزيدند . جابجا شدند . گرد شدند . شدند يك كله‌ي آدم . آدمي كه بربر نگاهم مي‌كرد . وقتي قيافه‌ي بغ كرده‌ي من را ديد زد زير خنده .
اصغر از جايش بلند و شد با هوك چپ ، محكم زد تو سينه‌م . درد تا تو چشم‌هايم دويد . گريه‌م گرفت و اشك‌هايم شرشر مي‌ريختند و هر كار مي‌كردم نمي‌شد جلويشان را بگيرم . اصغر كه تا حالا گريه‌ي من را نديده بود گفت :‌ مي‌دوني مادرم با اين قوطي و چارتا تيكه كاغذ سيماني ،دو كيلو پاكت مي‌چسبوند و دو روز خرجمون در مي‌اومد ؛ حالا تو …
: من‌كه گفتم نمي‌شه . نگفتم ؟ گفتم قسمت نيست ؛ اي‌كار بشه ، نگفتم ؟!
: خب حالا مگر چطور شده ، جمع‌شون مي‌كنيم !
: باچي ؟ چه‌جوري ؟ اينا كه خاك خالي شدن !
: نمي‌خوايم بخوريم‌شون ،كه !
: كثافت‌بازي‌اَم نمي‌خوايم بكنيم .
: بچه ! اينا سريش‌اَن ، ما هزار بار اي‌كارِ كرديم . جمع‌شون مي‌كنيم ، يه خورده آب مي‌ريزيم توشون و از يه لَته مي‌گذرونيم‌شون و مي‌شن هموني كه بودن . درد تو از يه جاي دگه‌يه !
: نه !
: ها ! بگو مي‌ترسم برم سر توبره‌كار پدرم . بگو دگه .
: نه بخدا ! ولي خُب …
: اونم با من . تو نشوني بده من هم‌چي سينه‌خز برم سروقتش كه اگر تودست‌شَم باشه ، نفهمه
: اون مثل مادر تو نيس كه بشه از دستش در بريم . پدرمونه مي‌سوزه .
: حالا برو آب بيار اينارِ درست كنيم ، به اونم مي‌رسيم . برو دگه خشك شدن !

۞۞
بادبادك هماني شده بود كه هزار بار خوابش را ديده بودم و هزار هزار بار تو بيداري تا كهكشان آسمان برده بودم و برش گردانده بودم . اصغر خيلي اصرار داشت ؛ برايش با ذغال سبيل درست كنيم . اما من نگذاشتم .
مگر مي‌شد از دست دختري با آن لُپ‌هاي سرخش و آن خنده‌هاي شيرينش بگذرم . اصلا آسمان خراب مي‌شد . كي تا حالا ديده يك مرد سبيل كلفت از وسط آسمان به آدم خنده كند . مردها هميشه اخم كرده‌اند و غُر مي‌زنند . اين‌قدر گفتم تا او راضي شد . اما براي اين‌كه حرفش به كرسي نشانده شود مي خواست لُپ‌هايش را قرمز نكنيم و برايش چادر يا روسري درست كنيم . هزار بار دعوا كرديم و صدهزار بار قهر تا بالاخره حرفم را قبول كرد . حالا روي زمين پهن بود و با خنده‌هاي قشنگش دلم را به قيلي‌ويلي انداخته بود . گيس‌هاي بافته‌اش با يك ذره باد هم به خش‌خش مي‌افتادند . چه رسد به اينكه در كهكشان آسمان باشد . چشمم از ديدنش سير نمي‌شد و دلم نمي‌خواست براي يك لجظه هم چشمم را از رويش بردارم و دلم پر مي‌زد براي به باد دانش . اما چغندر گندگي ته ديگ بود . هم‌چين بادبادك بزرگي فقط با نخ‌هاي ابريشمي ريسمان كار پدرم مي‌توانست وسط هوا برقصد و بخندد .
اصغر كه آن‌همه قُپي مي‌امد ، حالا جا زده بود و مي‌ترسيد به خانه‌ي ما بيايد . از بخت بد پدرم پايش درد مي‌كرد و تو رختخواب خوابيده و از خانه بيرون نمي‌رفت . خب ، وقتي او در خانه بود ؛ مادر هم از كنارش جُم نمي‌خورد .
شايد اگر به صفر مي‌گفتيم ؛ با زرنگي‌هايي كه داشت ؛‌مي‌توانست از جاي ديگري نخ را برايمان جور كند . ولي او خيلي كله‌شق بود و زور‌بستان . اگر مي‌آمد بايد كل بادبادك را به او مي داديم و خودمان كنار مي‌رفتيم . فقط يك راه بود ؛ آن‌هم به نحوي – حتا براي يك لحظه - پدرم را از خانه بيرون بكشانيم . ولي اين كدام راه بود كه پدر خون‌سرد مرا از خانه و از همه بدتر از رختخواب بيرون بكشاند .
گير كرده بوديم و عقل‌مان به جايي قد نمي‌داد . هر روز بادبادك را به دوش مي گرفتيم و از بالاخانه‌ي نيم‌ساز دايي اصغر به پشت خانه‌ها مي‌برديم و تا غروب كنارش مي‌نشستيم . نگاهش مي‌كرديم ، بال‌بالك هاي پاره شده‌اش را تعمير مي كرديم و شب دوباره به همان‌جا مي‌برديمش . ديگر از همه‌جا نااميد شده و قصد داشتم صفر را خبر كنيم كه اصغر فكري به سرش زد . هر چند خيلي سخت بود ؛ اما تنها راه بود . اول قبول نمي‌كردم . اما اصغر آن‌قدر التماس كرد تا مجبور به قبولش شدم .

۞۞
نقشه‌ي بدي بود . خيلي بد . آن‌قدر كه شب تا صبح چشم‌هايم روي هم نيامد . جاي هرشبم تنگ شده بود . رواندازم آن‌قدر سنگين بود كه فكر مي‌كردم دارم زيرش له مي‌شوم . هي از اين پهلو به آن پهلو مي‌شدم .خروس همسايه براي بار دوم خواند كه مادرم فهميد . دستش را دراز كرد و موهايم را گرفت و پرسيد : چطوري ؟
جواب ندادم . سرم را به طرفش كشيد . موهايم را بوسيد و گفت : فدا پسرم بشم كه مردي شده و ديگه منو محرم نمي دونه . بخواب پسرم . درست مي‌شه .
اول ترسيدم و فكر كردم بويي برده است . اما گرمي دست و نرمي انگشت‌هايي كه با موهايم بازي مي‌كرد ؛ مرا وارد شبي كرد كه از زور تاريكي به خفگي افتاده بود . چشمم جايي را نمي ديد . اول جيغ زدم . بعد گريه كردم . هيچ‌كس نه صدايم را شنيد و نه به فريادم رسيد . بعد يك سوراخ كوچك نوري ديدم . آن‌قدر كوچك كه اگر جاي ديگري بود ؛ اصلا ديده نمي‌شد . به طرفش رفتم . ديواري جلويم را گرفت . كنارش نشستم . با ناخنم به جانش افتادم . خراشيدم . خراشيدم .ناخن هايم خورد و خونين شد تا دستگيري شد . دستم را به درونش بردم . پشتش خالي بود . انگار يك در كشويي بود و با فشار باز مي‌شد . فشار آوردم . فشار آوردم . كم‌كم باز مي‌شد . اما با هر ذره‌اي كه باز مي‌شد هزار بار جانم را مي‌گرفت . چاره‌اي نبود . بايد بازش مي‌كردم . بايد خودم را نجات مي دادم . بايد به داد اصغر مي‌رسيدم . بايد …
تا اذان بگويند و تا آفتاب پهن شود ، تا همه‌ي مردها از خانه بيرون بزنند . تا مگس‌هاي سمج پدرم را از حياط به داخل اتاق بكشانند . تا پدر اصغر به سركار برود ، هزار سال گذشت . از همه بدتر نگاه مادرم بود كه دم‌بساعت به چشم‌هايم نگاه مي‌كرد . نگاهش دلواپسم بود و نمي‌گذاشت راحت فكر كنم . بالاخره همه‌چيز تمام شد . دنيا رنگ و روال خودش را گرفت . يكي از مراحل نقشه باز بودن در خانه بود . اما پدرم داد زد " درِِه ببند بچه ! سر مادرت لخته ! "
: گرمه !
: جهنم كه نيست . هزار بار گفتم ، يه فكري برا اين بچه بكن . بگذارش سر يه كاري تا ول نگرده . كو گوش شنوا ، ببند دره . وايساده نگام مي‌كنه .
مادرم در را بست و بغل گوشم گفت : جوصله‌ش سر رفته . سعي كن دمِ‌پرش نيايي ، برو بازي كن .
پدرم خودش را به كرگوشي زد . فكر كردم " اين اوليش ، نقشه ريزي كه اصغرو باشه تكليف همه روشنه. حالا چه جوري سر و صدا به داخل بيا ؟ "
پشيمان شده بودم . به مادرم گفتم : برم تو كوچه ؟
لُپش را چنگ زد . دستم را گرفت و به طرف اتاق برد . هنوز از جلوي چشم پدرم دور نشده بوديم كه صداي جيغ زهرا بلند شد . دستم را از دست مادرم بيرون كشيدم و به طرف در دويدم . پدرم فحشي داد و از جا بلند شد . مادرم پشت سرم دويد . اما تو كوچه هيچ خبري نبود . به نظرم رسيده بود . پدرم لنگان لنگان جلوتر از مادرم ؛ به طرفم مي‌آمد . كوچه و مادرم همراه هم داد مي‌زدند "‌ فرار كن "
پدرم داد زد " اگر تكون بخوري ، به ارواح پدرم ، اگر تا اون سر دنيا بري ؛ دنبالت ميام و جگرتِ از حلقت در مي‌آرم "‌
چشم‌هاي اصغر جلوي چشمم ظاهر شد . گريه مي كرد و داد مي‌زد " نامرد ، تو هم آبرومِ بردي و هم... …"
گوشم ميان انگشت‌هاي يغور پدرم آتش گرفته بود كه در خانه‌ي اصغر باز شد و او مثل گلوله از در بيرون زد و پشت سرش ، اول جيغ وحشت‌ناك زهرا بود و بعد خودش كه بي‌چادر و روسري به دنبالش مي‌دويد . فشار ناخن‌هاي پدرم كم‌تر شد . اصغر از جلويمان گذشت . زهرا التماس كرد " بگيرش . بگيرش . دار وندارمونه برد !"
پاي پدرم خوب شد . به دنبالش دويد . همه‌ي همسايه‌ها از خانه بيرون ريخته بودند . مادرم مرا از ياد برد و پشت سر پدرم دويد و داد زد " پات چلاق مي‌شه "
به داخل خانه دويدم و خودم را به توبره كار پدرم رساندم . ريسمان‌كار نبود "‌يا خدا !" دوباره گشتم . سه باره و چهار باره . همه‌ي ابزارها را روي زمين خالي كردم . نبود . خورد زمين شده بود و بُرد آسمان .
گريه‌ام گرفته بود " بيچاره اصغر !"
زهرا جلوي خانه‌ي ما روي زمين افتاده و جيغ مي‌زد . مادرم برايش شربت درست كرد . به دستش كه داد جيغ اصغر بلند شد . همه به طرف در دويدند . پدرم در حالي كه او را مثل كهره‌اي روي دوشش اندخته بود به داخل خانه اورد و از همان بالا پرتش كرد روي زمين . چشم‌هاي اصغر به دنبالم مي‌گشت . وقتي نگاه خسته‌ام را ديد زد زير گريه . زهرا همان‌طور كه جيغ مي‌زد و نفرين مي‌كرد ؛ خودش را به اصغر رساند و جيب‌هاي او را گشت . چيزي نديد . دستش را به وسط سيخ شلوار او برد . آن‌جا هم چيزي نبود . دو دستي به سر خودش زد و پرسيد " چكارش كردي ؟ "
پدرم فرياد كشيد " چي بوده ؟ "
زهرا گفت "‌دار و ندارمون . پولي كه براي عمل چشمام جمع كرده بودم وَرداشته !"
پدرم به طرف اصغر رفت . اصغر خودش را جمع كرد . دست سنگين پدرم بالا رفت . مادرم جيغ زد " نزني ، كورش مي‌كني !"
پدرم آرام گرفت و پرسيد " چكارشون كردي ؟ »
اصغر ناليد " سربسرش گذاشتم . به قران ، من وَرنداشتم ، بگو بره نگاه كنه "
زهرا از حال رفته بود . پدرم تكه‌ي كاه‌گلي از ديوار كند . مادرم از شربتي كه براي زهرا آورده بود ؛ رويش ريخت و آن را زير دماغش گرفت . زني قولنج‌هايش را ماليد .
چشم‌هايش را باز كرد . به اطراف نگاه كرد و دوباره به يادش آمد كه اصغر چه كرده است . زد زير گريه . مادرم گفت " آروم بگير ، مي‌گه من برنداشتم . تو خوب نگاه كردي ؟ "
زهرا آرام شد . از جايش بلند شد و به طرف خانه‌ي خودشان دويد . همه به دنبالش رفتند . خودم را به اصغر رساندم . ليوان شربت را به دستش دادم و گفتم " نيست . تو توبره‌كارش نيست "
اصغر شربت را يك‌نفس سر كشيد و گفت " تو كوري ! اوجارِ نگاه كن ! "
ريسمان‌كار كنار بالش پدرم بود و تكه‌اي از آن كنده شده و روي پارچه‌هايي كه پدرم روي پايش مي‌بست ؛ افتاده بود . از خوشحالي به گريه افتادم . اصغر از جايش بلند شد و داد زد " وَخي الان برمي‌گردن ! "
ريسمان را برداشتيم و از خانه بيرون زديم و به طرف بادبادك‌مان رفتيم .

۞۞
بادبادك را بالاي سرم گرفتم و سر نخ را به دست اصغر دادم . نگاهم كرد . باور نمي‌كرد . گفتم " بادي نيست ، بدو !"
پرسيد " اول من ؟ "
" خيلي زحمت كشيدي ، برو ! اول خيلي نخ نده . خوب كه سوار باد شد ، كم‌كم "
اصغر رو به سمت خانه‌ها دويد فرياد كشيدم " از اون‌وَر نه !"
اصغر مثل باد مي‌دويد و نفهميد . دنباله‌ي بادكنك پشت سرم خش‌خش مي‌كرد و روي زمين كشيده مي‌شد . ترسيدم به بوته‌اي بگيرد و پاره شود . نرسيده به ديوار خانه‌ي خودمان يكدفعه روي زمين نشستم و ولش كردم . باد زير سينه‌ي بادبادك افتاد و هنوز درست سوار نشده و جا نگرفته بود كه گوشم آتش گرفت .
" گفتم كاسه‌اي زير نيم‌كاسه‌شون هست ، گفتن ، نه ! توله‌سگ . اسباب‌كاراي منو بلند مي‌كنين "



۶/۲۸/۱۳۸۵


قسمت‌هایی از یک شعر لنگستون هیوز

بگذارید این وطن دوباره وطن شود .
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود .
بگذارید پیش‌آهنگ دشت شود
و در آن‌جا که آزاد است منزل‌گاهی بجوید .
بگذارید این وطن رویایی باشد که رویا‌پروران در رویای خویش
داشته‌اند .
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن ، نه شاهان بتوانند بی‌اعتنایی نشان دهند
و نه ستمگران اسباب‌چینی کنند
تا هر انسانی را ، که برتر از اوست از پا درآورد .

آه بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن آزادی را
با تاج گلِ ساختگیِ وطن‌‌پرستی نمی‌آرایند .
اما امکان واقعی برای همه‌کس هست ، زندگی آزاد است
و برابری در هوایی است که استنشاق می‌کنیم
.............

بگو توکیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه می‌کنی ؟
کیستی تو که حجابت با ستاره‌گان فراگستر می‌شود ؟
............
من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار ، که گرفتار آمده‌ام
در زنجیره‌‌ی بی‌پایان و دیرینه سالِ
سود و قدرت، استفاده
قاپیدن زمین ،‌ قاپیدن زر،
کار انسان‌‌ها ، مزد آنان ،
و تصاحب همه‌چیزی به فرمان آز و طمع

من کشاورزم – بنده‌ ی خاک –
کارگرم ، زرخرید ماشین.
من مردمم : نگران ، گرسنه ، شوربخت ،
که با وجود آن رویا ، هنوز امروز محتاج کفی نانم .
هنوز امروز درمانده‌ام- آه، ای پیش‌ آهنگان!
من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،
بی‌نواترین کارگری که سال‌هاست دست به دست می‌گردد .
با این‌همه ،من ، همان کسی‌که در دنیای کهن
در آن‌ حال‌‌که‌ هنوز رعیت شاهان بودیم
بنیادی‌ترین آرزومان را در رویای خود پروردم ،
رویایی با آن‌مایه قدرت ، بدان حد جسورانه و چنان راستین
که جسارت پرتوان آن هنوز سرود می‌خواند
در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار شخمی که این وطن را
سرزمینی کرده که هم‌اکنون هست .
.......
آه بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود
- سرزمینی که هنوز آن‌چه می‌بایست بشود ، نشده است
و باید بشود –
سرزمینی که در آن انسان آزاد باشد .
سرزمینی که از آن من است .
- از آن بی‌نوایان ، سرخ‌پوستان ، سیاهان ، من ،
که این وطن را وطن کردند ، که خون و عرق جبین‌شان ، درد و ایمان‌شان ،
در ریخته‌‌‌گری‌های دست‌هاشان ، و در زیر باران خیش‌هاشان
بار دیگر باید رویای پرتوان ما را بازگرداند .

آری هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید
پولادِ آزادی زنگار ندارد .
......
ما مردم می‌باید
سرزمین‌مان ، معادن‌مان ،گیاهان‌مان ، رودخانه‌هامان ،
کوهستان‌ها و دشت‌های بی‌پایان‌مان را آزاد کنیم
و بار دیگر وطن‌مان را بسازیم .


مترجم : شاملو

۵/۳۰/۱۳۸۵

باران می‌بارد . باران می‌بارید . باران می‌بارد و مرد می آمد . آن مرد می آید . می ایستد . مي‌ماند . مي‌ترسد . اما نه از باران و نه از تنداتند و شپاشب قطرات درشت باران و نه از ...
باران می‌بارد و آن مرد کنج اتاق روی رختخواب چند روز جمع‌نشده‌اش نشسته و به گریه‌ی آرام و بی‌وقفه‌ي ناودان‌ها گوش می‌دهد . باران می‌بارد و آن مرد نه به کودکی بازگشته ، نه به جوانی و نه به ميان‌سالي ... او همين‌جاست . زير باران ، كنار باران . باران می‌آمد و مرد . تنها نبود . شايد بود . اما دستی آرنجش را گرفت و لبی سرخ‌ و يخ‌زده‌تر از باران با خنده جیغ مي‌زد " خوش می‌گذره ؟ چترو بگیر اون‌طرف‌تر تا درست خیس بشم !"
مرد می‌خنديد . چتر را به دست او می‌داد . خودش را به وسط خیابان می‌كشاند . رو به سيلاب باران ، داد مي‌كشيد " هرچي دارم مال تو!"
و او بلندترمی‌خندید و بلند‌تر داد مي‌زد " از خودت مايه بگذار ؛ چتر مال خودمه . "
باران می بارید و چک‌چکه‌هایش تبدیل به جیغ تندی شده و در فضای اتاق می‌پیچید « مال خودمه ، مال خودمه ! مي‌فهمي . مال خودم !»
مرد به كُپه‌هاي تارعنکبوت گوشه‌ی اتاق نگاه کرد . عنکبوت‌هايی که روز به روز چاق‌تر می‌شدند و بيش‌تر .
باران می‌بارید . می‌بارید و آن مرد به آهویی فکر کرد و خرگوش‌هايی که تا چند روز دیگر پس از جفت‌گیری بهاره ، باردار می‌شوند و دلش نمی‌خواست در پایکوبی آن‌ها شریک شود و در جفت‌گیری‌شان و زمین باردار می‌شد .
باران می‌بارید . باران می‌بارید و آن مرد در حالی که موهای تنش از سرما سیخ شده بود ؛ به گرمایی فکر کرد که بالاتر از سر او موج می‌خورد و دلش می‌خواست ، تن لشش را روی صندلی بکشاند تا شاید گرما ...
سیگارش را روشن کرد . نه . اول یک لیوان چای پر ملات شب‌مانده را با نرمه قندی ؛ یک نفس بالا كشيد . سیگارش را گیراند . زن لب‌هایش را بوسید ، مرد پسش زد « دهنم بوی سیگار می‌ده » شکلاتی برداشت . زن شکلات را گرفت . لب‌های داغ و چسب‌ناکش را بر دهان او چسباند « این‌طوری بیشتر دوست دارم ! »
باران مي‌باريد و مرد دلش می‌خواست خودش را به آوار باران بسپارد . زن از ته سر جیغ می‌زد « دیوونه ، دیوونه ، ... "
باران‌ مي‌باريد و مرد به رفتن او و گم شدنش درپشت حصار باران نگاه کرد
باران می بارید و مرد دلش می‌خواست ... نه . نمی‌خواست . نمي‌خواست تا دوباره گرمی دستی باشد و جیغ چرخنده‌ای كه او را ...
صبح شده بود . هنوز ، باران بی‌امان می‌بارید و صداي خنده‌ي مردي از درز پنجره به درون مي‌خزيد و ماشوله‌ي خاكستر سيگار مرد را، در كنار پنجره به رقص واداشته بود و زني جيغ‌مي‌كشيد
" ديوونه ، ديوونه . ديوونه . ديوونه ! "

=====================

۵/۱۸/۱۳۸۵

پدرم گم شده بود .

پدرم گم شده بود و من توله‌ي درمونده و سرمازده‌اي بودم كه نمي‌دونستم كجا دنبالش بگردم . اصلا ميون اون‌همه آدم مگر مي‌شد پدرم را پيدا كنم . تقصير خودش بود . خودش ، خودشو از بالا پرت كرد پايين تا از اون نايلون‌هايي كه توشون پرتقال و شيريني بود ، بگيره . منكه نگفتم . من‌كه نخواستم . اصلا تا حالا اون‌همه نايلون و اون‌همه آدم كه هي كف مي‌زدند و هي سر و صدا مي‌دادند ، نديده بودم . پدرم مي‌گفت " برا شاه اين‌كاررو مي‌كنن "
. من نمي‌فهميدم شاه كيه . اصلا چيه . از پدرم پرسيدم . گفت : " شاه صاحب همه‌ي آدما و همه‌ی مملكته " و من نفهميدم مملكت چيه و ترسيدم ازش بپرسم . حالام مي‌ترسيدم برم دنبالش و مي‌ترسيدم اصلا گريه كنم . آخه چرا گريه كنم ؟
خب پدرم گم شده ، تو بودي نبايد گريه مي كردي . باشه كه هفت سالمه . باشه كه مردي شدم .باشه كه … من خونه‌مونو بلد نبودم . شما مي‌دونين خونه‌ي ما كجايه ؟
همون‌جا كنار خونه‌ي اصغر. دو تا خونه مونده به خونه‌ي اكبر . نمي‌ونين ؟ خب منم نمي‌دونم …
اما اگه ندونم چه جوري برم خونه‌مون . ببينين من دو تا خواهر دارم و مادرم ، همون زن قدبلند ه كه دوتا دندوناي جلو دهنش شكسته . مي‌شناسينش ؟…
خب پدرم زد تو دهنش . مادرم مي‌خواست بره خونه خاله‌م . پدرم گفت نرو . مادرم ... اصلا من چكار دارم به اينا . شما خونه‌ي مارو بلدين . اصلا مي‌دونين من كجايم ؟
بابا … بابا
خب اگر داد نزنم كه بابام پيداش نمي شه . … نه خيرم اسمم اسكندر نيس . اسكندر اسم همسايه مون بوده كه مي‌گن مرده . مي‌گن خيلي‌م گردن كلفت بوده و همه ازش مي‌ترسيدن . مي‌گن ... اصلا به من چه كه اسكندر بوده يا نبوده . من پدرم گم شده ؛ شما نديدينش ؟همين حالا اين‌جا بود . ها . همين يه دقه پيش . مگه نديدنش كه از همه‌تون قد بلندتر بود و از همه‌تون بيشتر مي‌گفت " جاويد شاه " . دستاش اون‌قده گُنده‌يه كه دستاي همه‌تون توش گم مي‌شه .
وقتي اون آقاهه اومد و از اون نايلونا داد ، پدرم گقت " آقا ما عيالواريم دو تا بده و اون آاهه نداد . پدرم ديد اون پايينم دارن مي‌ن ، اين نايلونه داد به من و تندي از اين بالا پريد پايين تا دو تا ديگه هم بگيره . شما مي‌دونين ما عيالواريم يعني چي ؟
دوتا خواهر دارم . مادرمم هست و ننجانم . بابام اوستا بنّايه . ها . شما نديدينش . …
پدرم گم شده بود و من ميون اون‌همه آدم كه تند تند پرتقال مي‌خوردند و آب پرتقال از چك و چونه‌شون رو لباساشون مي‌ريخت وايساده بودم و دنبال پدرم مي‌گشتم و مي‌ترسيدم از جام تكون بخورم . مي‌ترسيدم منم گم بشم . آخه شوخي نيس كه . پدرم با اون قد بلند و اون دستاي كلفتش گم شده . اووخ من … بابا بابا …
پدرم گم شده بود . اون رفت تا پرتقال براي عيالواراش بگيره و من وسط اون همه آدم كه لباس نو بهشون داده بودند و كُلاهاي قرمز و آبي پلاستيكي يه مورچه‌ي كوچكي بودم كه مي‌ترسيدم . هنوز هم مي‌ترسم . هنوز هم بعد از اون همه سال از گم شدن مي‌ترسم . هنوز هم دنبال پدرم مي‌گردم تا با اون دستاي گنده‌ش كتكم بزنه و با زبري كف دستاش صورتمو ناز كنه . ناز كه نه ، زخم . آخه اون‌قد دستاش زبره كه وختي‌اَم مي‌خواد ناز كنه ؛ پوست آدم زخم مي‌شه . ولي همون زخماش‌م خوبه .
شما پدرم رو نديدين ؟