۳/۱۷/۱۳۸۷

نادر ابراهيمي هم رفت. خدايش بيامرزد


نادر ابراهيمي كه چند سالي بيمار بود، روز پنج‌شنبه 16 خرداد از دنيا رفت.

به گزارش ايسنا، اين نويسنده پيشكسوت به دليل عوارض ناشي از بيماري كه طي چند سال گذشته او را رنج مي‌داد، ساعاتي قبل در منزلش درگذشت.

مراسم تشييع پيكر اين هنرمند طبق اعلام خانواده‌اش بعد از تعطيلات انجام خواهد شد و زمان دقيق آن متعاقبا اعلام مي‌شود.

نادر ابراهيمي متولد 14 فروردين‌ماه سال 1315 در تهران است كه در سن 72 سالگي از دنيا رفت.

از آثار اين نويسنده‌ به «خانه‌اي براي شب»، «آرش در قلمرو ترديد (يا: پاسخ‌ناپذير)»، «هزارپاي سياه و قصه‌هاي صحرا»، «افسانه باران»، «در سرزمين كوچك من» (منتخب آثار)، «تضادهاي دروني»، «انسان، جنايت، احتمال»، «مكان‌هاي عمومي»، «در حد توانستن» (شعرگونه)، «غزل‌داستان‌هاي سال بد»، «ابوالمشاغل» (زندگي‌نامه) و «فردا مشكل امروز نيست» و «يك عاشقانه آرام» مي‌توان اشاره كرد.
شناخت‌نامه نادر ابراهيمي به‌قلم همسرش

فرزانه منصوري در شناخت‌نامه اين نويسنده آورده است: «نادر ابراهيمي در [چهاردهم] فروردين‌ماه سال 1315 در تهران به‌دنيا آمد. تحصيلات مقدماتي را در اين شهر گذراند و پس از گرفتن ديپلم ادبي از دبيرستان دارالفنون، به دانشكده حقوق وارد شد. اما اين دانشكده را پس از دو سال رها كرد و سپس در رشته زبان و ادبيات انگليسي به درجه ليسانس رسيد.

او از 13سالگي به يك سازمان سياسي پيوست كه بارها دستگيري، بازجويي و زندان رفتن را برايش در پي داشت.

ارايه فهرست كاملي از شغل‌هاي ابراهيمي، كار دشواري است. او خود در دو كتاب "ابن مشغله" و "ابوالمشاغل" ضمن شرح وقايع زندگي، به فعاليت‌هاي گوناگون خود نيز پرداخته است. ازجمله شغل‌هاي او بوده است: كمك‌كارگري تعميرگاه سيار در تركمن‌صحرا، كارگري چاپخانه، حسابداري و تحويلداري بانك، صفحه‌بندي روزنامه و مجله و كارهاي چاپ ديگر، ميرزايي يك حجره فرش در بازار، مترجمي و ويراستاري، ايران‌شناسي عملي و چاپ مقاله‌هاي ايران‌شناختي، فيلم‌سازي مستند و سينمايي، مصور كردن كتاب‌هاي كودكان، مديريت يك كتاب‌فروشي، خطاطي، نقاشي و نقاشي روي روسري و لباس، تدريس در دانشگاه‌ها و ... .

در تمام سال‌هاي پركار و بي‌كار يا وقت‌هايي كه در زندان به‌سر مي‌برد، نوشتن را ـ كه از 16 سالگي آغاز كرده بود ـ كنار نگذاشت. در سال 1342 نخستين كتاب خود را با عنوان "خانهي براي شب" به‌چاپ رسانيد كه داستان "دشنام" در آن با استقبالي چشم‌گير مواجه شد. تا سال 1380 علاوه بر صدها مقاله تحقيقي‌ و نقد، بيش از صد كتاب از او چاپ و منتشر شده است، كه دربرگيرنده داستان بلند (رمان) و كوتاه، كتاب كودك و نوجوان، نمايش‌نامه، فيلم‌نامه و پژوهش در زمينه‌هاي گوناگون است. ضمن آن‌كه چند اثرش به زبان‌هاي مختلف دنيا برگردانده شده است.

نادر ابراهيمي چندين فيلم مستند و سينمايي و همچنين دو مجموعه تلويزيوني را نوشته و كارگرداني كرده، و آهنگ‌ها و ترانه‌هايي براي آن‌ها ساخته است. او همچنين توانسته است نخستين مؤسسه غيرانتفاعي ـ غيردولتي ايران‌شناسي را تأسيس كند؛ كه هزينه و زحمت‌هاي فراواني براي سفر، تهيه فيلم و عكس و اسلايد از سراسر ايران و بايگاني كردن آن‌ها صرف كرد؛ ولي چنان‌كه بايد، شناخته و به‌كار گرفته نشد و با فرارسيدن انقلاب و جنگ، متوقف شد.

او فعاليت حرفهي خود را در زمينه ادبيات كودكان، با تاسيس "مؤسسه همگام با كودكان و نوجوانان" ـ با همكاري همسرش ـ در آن مؤسسه متمركز كرد. اين مؤسسه، به‌منظور مطالعه در زمينه مسائل مربوط به كودكان و نوجوانان برپا شد و فعاليتش را در حيطه نوشتن، چاپ و پخش كتاب، نقاشي، عكاسي، و پژوهش درباره خلق‌وخو، رفتار و زبان كودكان و نيز بررسي شيوه‌هاي يادگيري آنان دنبال كرد. "همگام" عنوان "ناشر برگزيده آسيا" و "ناشر برگزيده نخست جهان" را از جشنواره‌هاي آسيايي و جهاني تصويرگري كتاب كودك دريافت كرد.

ابراهيمي در زمينه ادبيات كودكان، جايزه نخست براتيسلاوا، جايزه نخست تعليم و تربيت يونسكو، جايزه كتاب برگزيده سال ايران و چندين جايزه ديگر را هم دريافت كرده است. او همچنين عنوان "نويسنده برگزيده ادبيات داستاني 20 سال بعد از انقلاب" را به‌خاطر داستان بلند و هفت‌جلدي "آتش بدون دود" به‌دست آورده است.

نادر ابراهيمي در زندگي پرفرازونشيب خود، جايگاه خاصي براي ورزش نگه داشته است. او رشته‌هاي مختلف ورزشي را تجربه كرده، يكي از قديمي‌ترين گروه‌هاي كوهنوردي را به‌نام "ابرمرد" بنيان نهاده و در توسعه كوهنوردي و اخلاق كوهنوردي، تاثيرگذار بوده است.

ــ‌ فهرست آثار نادر ابراهيمي براي بزرگسالان:

خانهي براي شب، آرش در قلمرو ترديد (يا: پاسخ‌ناپذير)، مصابا و رؤياهاي گاجرات، بار ديگر شهري كه دوست مي‌داشتم، هزارپاي سياه و قصه‌هاي صحرا، افسانه باران، در سرزمين كوچك من ‌(منتخب آثار)، تضادهاي دروني، انسان - جنايت - احتمال، مكان‌هاي عمومي، رونوشت بدون اصل، در حد توانستن (شعرگونه)، غزل‌داستان‌هاي سال بد، ابن مشغله (زندگي‌نامه، جلد اول)، ابوالمشاغل (زندگي‌نامه، جلد دوم)، فردا مشكل امروز نيست، لوازم نويسندگي (از مجموعه ساختار و مباني ادبيات داستاني)، مقدمهي بر فارسي‌نويسي براي كودكان، مقدمهي بر مصورسازي كتاب‌هاي كودك، مقدمهي بر مراحل خلق و توليد ادبيات كودك، مقدمهي بر آرايش و پيرايش كتاب‌هاي كودكان، دور ايران در شش ساعت، چهل ‌نامه كوتاه به همسرم، آتش بدون دود (داستان بلند هفت‌جلدي؛ دريافت جايزه به‌عنوان برگزيده 20 سال پس از انقلاب)، با سرودخوان جنگ - در خطه نام و ننگ، يك صعود باورنكردني، تكثير تأسف‌انگيز پدربزرگ، مردي در تبعيد ابدي (بر اساس زندگي ملاصدرا)، حكايت آن اژدها، بر جاده‌هاي آبي سرخ (داستان بلند 10 جلدي، بر اساس زندگي ميرمهناي دوغابي)، صوفيانه‌ها و عارفانه‌ها (بخشي از تاريخ تحليلي پنج‌هزار سال ادبيات داستاني ايران)، يك عاشقانه آرام، سه ديدار با مردي كه از فراسوي باور ما مي‌آمد (داستان بلند سه‌جلدي، بر اساس زندگي امام خميني (ره)، عارف، فيلسوف، سياستمدار و رهبر فقيد انقلاب اسلامي ايران)، براعت استهلال (از مجموعه ساختار و مباني ادبيات داستاني)، طراحي حيوانات (طرح‌هاي كوثر احمدي، با گفتاري تحليلي در باب مفاهيم و تعاريف طرح در هنرها)، الف‌با (تحليل فلسفي 50 طرح از علي‌اكبر صادقي‌، نقاش)، مويه كن سرزمين محبوب (ترجمه با همكاري فريدون سالك) و پيش‌گفتار كوچه‌هاي كوتاه (مجموعه قصه‌هاي كوتاه گروهي از شاگردان نادر ابراهيمي ـ دانش‌پژوهان نخستين دوره آموزشي ساختار و مباني ادبيات داستاني، با پيش‌گفتاري از نادر ابراهيمي).

نمايش‌نامه‌ها:


اجازه هست آقاي برشت؟، وسعت معناي انتظار (سه قصه نمايشي)، يك قصه معمولي و قديمي در باب جنايت.

فيلم‌نامه‌ها:

صداي صحرا، آخرين عادل غرب.

ــ‌ فهرست آثار نادر ابراهيمي براي كودكان و نوجوانان:

كلاغ‌ها (جايزه اول فستيوال كتاب‌هاي كودكان توكيوي ژاپن، جايزه اول - سيب طلايي - براتيسلاوا، جايزه اول تعليم و تربيت از يونسكو)، سنجاب‌ها، دور از خانه (كتاب برگزيده شوراي كتاب كودك)، قصه گل‌هاي قالي، پهلوان پهلوانان؛ پورياي ولي (جايزه بزرگ جشنواره كتاب كودك كنكور نوما، ژاپن)، باران - آفتاب و قصه كاشي، بزي كه گم شد، من راه خانه‌ام را گم كرده‌ام، سفرهاي دورودراز هامي و كامي در وطن، پدر چرا توي خانه مانده است (از مجموعه قصه‌هاي انقلاب براي كودكان)، جاي او خالي (همان)، نيروي هوايي (همان)، سحرگاهان همافرها اعدام مي‌شوند (همان)، برادرت را صدا كن (همان)، برادر من مجاهد (همان)، برادر من فدايي (همان)، جنگ بزرگ از مدرسه اميريان (همان)، نامه فاطمه (همان)‌، پاسخ‌ نامه فاطمه (همان)، مامان! من چرا بزرگ نمي‌شوم (از مجموعه قصه‌هاي ريحانه خانم)، روزي كه فريادم را همسايه‌ها شنيدند (همان)، آدم وقتي حرف مي‌زند چه شكلي مي‌شود (همان)، درخت قصه ـ قمري‌هاي قصه (جايزه كتاب برگزيده ازسوي هيأت داوران بزرگ‌سال كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان، جايزه كتاب برگزيده ازسوي هيأت داوران خردسال، ترجمه‌شده به زبان روسي در تركمنستان)، عبدالرزاق پهلوان، آن‌كه خيال بافت و آن‌كه عمل كرد، حكايت كاسه آب خنك (از مجموعه نوسازي حكايت‌هاي خوب قديم براي كودكان) حكايت دو درخت خرما (همان)، آن شب كه تا سحر (همان)، قلب كوچكم را به چه كسي هديه بدهم؟ (ديپلم افتخار نخستين نمايشگاه تصويرگران كتاب كودك)، مثل پولاد باش پسرم؛ مثل پولاد (از مجموعه ايران را عزيز بداريم)، داستان سنگ و فلز و‌ آهن (همان)، با من آشنا شد (همان)، با من دوست شو (همان)، هستم اگر مي‌روم؛ گر نروم نيستم (همان)، راستي اگر نبودم (همان)، كمياب و قيمتي اما ... (همان)، مدرسه بزرگ‌تري هم وجود دارد (همان)، گل‌آباد ديروز؛ گل‌آباد امروز (همان)، گل‌آباد امروز؛ گل‌آباد فردا (همان)، فرهنگ فرآورده‌هاي فلزي ايران (همان)، هفت آموزگار مهربان (همان)، ما مسلمانان اين آب و خاكيم، قصه سار و سيب، قصه موش خودنما و شتر باصفا، با من بخوان تا ياد بگيري، حالا ديگر مي‌خواهم فكر كنم، قصه قاليچه‌هاي شيري، همه گربه‌هاي من (1 و2)، ديدار با آرزو، از پنجره نگاه كن (ترجمه با همكاري احمد منصوري)، دوست؛ كسي است كه آدم را دوست دارد (همان)، آدم آهني (همان).

ــ فعاليت‌هاي سينمايي نادر ابراهيمي:

نويسندگي و كارگرداني فيلم سنمايي صداي صحرا، تهيه‌شده در سينماتئاتر ركس، نويسندگي و كارگرداني فيلم مستند علم‌كوه و تخت سليمان، نويسندگي و كارگرداني فيلم مستند گل‌هاي وحشي ايران؛ قسمت اول: آذربايجان ـ گل‌هاي خردادي ـ تهيه‌شده در تلويزيون، نويسندگي و كارگرداني فيلم داستاني پدر در كوهستان (يا: ما از راه ديگري مي‌رويم) ـ تهيه‌شده در كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان، نويسندگي و كارگرداني مجموعه تلويزيوني 36ساعته آتش بدون دود، تهيه‌شده در تلويزيون، نويسندگي و كارگرداني 50 ساعت از مجموعه تربيتي آموزشي سفرهاي دور و دراز هامي و كامي در وطن ـ تهيه‌شده در تلويزيون، تدريس فيلم‌نامه‌نويسي و كارگرداني و تحليل فيلم در دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم، تدريس فيلم‌نامه‌نويسي و اصول كارگرداني و تحليل فيلم در دفتر فيلم‌سازي سپاه پاسداران، تدريس فيلم‌نامه‌نويسي و اصول داستان‌نويسي در دانشكده صداوسيما، تدريس اصول داستان‌نويسي و تحليل فيلم در دانشگاه هنر، نويسندگي و مشاورت كارگرداني مجموعه كوتاه تلويزيوني هفته دولت، نويسندگي و مشاوره كارگرداني و تدوين مجموعه 13 قسمتي جمعه خونين مكه، نويسندگي و كارگرداني و تدوين فيلم 61 دقيقهي شركت نفت در سخت‌ترين سال‌ها، نويسندگي و كارگرداني و تدوين يك مجموعه تلويزيوني به‌نام اسناد كهنه، تاريخ نو، نويسندگي و كارگرداني فيلم مستند ”صحراي دوگانه”، گفتار متن فيلم‌هاي مستند ”ارگ بم”، ”گلاب قمصر”، پ مثل پليكان، بخشي از مغول‌ها، ‌تپه‌هاي قيطريه، آن‌كه خيال بافت و آن‌كه عمل كرد و كايت، نويسندگي و كارگرداني فيلم سينمايي روزي كه هوا ايستاد، نويسندگي فيلم‌نامه فيلم سينمايي دست شيطان، و دو فيلم‌نامه چاپ‌شده: صداي صحرا و آخرين عادل غرب.

ــ سرود‌هاي نادر ابراهيمي:

اي وطن (شعر و آهنگ) در مجموعه تلويزيوني سفرهاي دور و دراز هامي و كامي، سفر براي وطن (شعر و آهنگ)، در مجموعه تلويزيوني سفرهاي دور و دراز هامي و كامي، هجرت (شعر) در نمايش‌نامه سنجاب‌ها ـ اثر نويسنده، و دنبال دل (شعر و آهنگ) در نمايش‌نامه سنجاب‌ها ـ اثر نويسنده.»

پي‌نوشت: تاريخ نگارش اين شناخت‌نامه به سال 1382 مربوط مي‌شود.

۲/۱۷/۱۳۸۷

از دست وزير

در قحط سالی ۱۲۸۸ قيمت نان آنقدر گران شده بود که مردم به تنگ آمده بودند. در
اين سالها نان يک من يک قران بفروش می‌رسيد . مردم تصنيف زير را در اعتراض به حکومت وقت ساختند.

شاه کج کلاه ------------- رفته کربلا --------- گشته بی بلا

نان شده گران --------- يک من يک قران -------- يک من يک قران

ما شديم اسير ----------- از دست وزير ------------ از دست وزير

۱/۲۳/۱۳۸۷

شکست خوردگان زندگي،
مردماني هستند
که هرگز درنيافته اند
هنگامي که دست از تلاش کشيده اند
چه قدر به موفقيت نزديک بوده اند

۱/۲۰/۱۳۸۷

سفرنامه كهنوج 3

دختر كهنوجي:http://img.majidonline.com/show/149707/kahnoj%2086.1.8%20(65).JPG
از در كه مي‌گذشتي، سرازيري تندي، پاهايت را در اختيار مي‌گرفت و مي‌كشيدت تا جلوي در حمام كه رو به خيابان بود- شايد روزهاي ديگر اين‌كشش اختياري نبود؛ اما امروز جايي براي يك غريبه نبود كه استاد سازي و دهل‌چي، جايي به كسي نمي‌دادند و آن‌همه جوان. بين راه دنده پنج را به كار گرفتيم و به زور جلوي پايين رفتن را.- دنده پنج يادتان هست؟ نبايد باشد و چيز عجيبي هم نيست؛ كه اكنون همه‌ي ماشين‌ها پنج دنده شده‌اند، اما آن روزها- من‌كه نديدم اما مي‌گويند گذر از گدار ده‌بكري مكافاتي بود براي راننده‌ها كه آن سرش ناپيدا. جاده‌اي نبود و راهي ؛ سربالاليي تيزي بود كه كمتر ماشيني مي‌توانست با نيروي خود بالا برود.چند متري كه بالا مي‌رفت زور ماشين ته مي‌كشيد. شاگرد شوفر- يادشان بخير، لاغر بودند و هميشه چرب و چيلي و بيشترشان از صداي خوبي برخوردار بودند- راننده با قرچ قروچ پرصدايي دنده‌ها را با كمك دست و پا جا مي‌زد . حتا خودش را خم مي‌كرد شايد ماشين يك متر – نه خدايا چند سانت- جلوتر برود. مسافرين هرچه غراتر صلوات مي‌فرستادند تا شايد... اين‌همه بي‌اثر بود . شاگرد تكه چوب نسبتا بزرگ و تراش‌خورده‌ و مثلثي شكل به دست گرفته و آماده‌ي اشاره‌ي شوفر. شوفر شايد اشاره‌هم نمي‌كرد كه او مثل قرقي از ماشين پايين مي‌پريد و قبل از آن‌كه ماشين پس بزند و بخواهد به عقب برگردد، چوب را زير طاير ماشين بگذارد. مسافرين پياده مي‌سدند و از زور انساني استفاده مي‌كردند و ماشين آرام آرام و پرپر كنان سانت به سانت پيش مي‌رفت تا از سربالايي گدار بگذرد. دنده پنج، همان تكه چوب بود- ساز ناز مي‌آورد و دهل سرتاپا نياز دورش مي‌چرخيد. ساز مي‌خراميد و دهل با صداي بم و نرينه‌اش التماس مي‌كرد و قربان صدقه مي‌رفت. حيف كه اين دو آن‌چنان هم‌نوا نبودند، وگرنه چه حظي دارد و چه شور در درون انسان مي‌اندازد ناز و نياز‌شان. شايد هم . استاد سازي فقط هزاري و دو هزار توماني را مي‌شناخت تا دورت بگررد و سوت تيز سازش پرده‌هاي گوشت را جريحه دار كند كه آواز دهل شنيدن از دور خوش است.
داماد بين زن‌هاي دست‌مال بدست محاصره بود و استاد سلماني قيچي و ماشين سرتراشي را بدست داشت و صوري دستش را پشت سر او تكان مي‌داد كه روز پيش- در مغازه- هر چه مي‌بايست بچيند؛ چيده بودو تنها براي ميمنت كمي موي، به جا گذاشته بود كه با قيچي به‌هم زدني، چيد و بر زمين‌شان ريخت و هل‌هله‌ي زنان خانه را به عرش برد. برادر داماد او را روي شانه‌هايش گذاشت. برادر ديگرش تفنگ سرپر را سر دست گرفتو بي‌هوا- به هر سمتي- شليك مي‌كرد و مو بر تنم سيخ كرده بود و از بخت بدم هرچه از كنارش دورتر مي‌شدم؛ بيشتر به من مي‌چسبيد- كه همين چند وقت پيش در ستون حوادث روزنامه‌اي خواندم كه گلوله‌اي عروسي را به عزا تبديل كرد- عجيب بود كه هيچ پليس و بسيجي نيامد و حتا سركشي هم نكرد. هيچ‌كس نپرسيد چرا زن‌ها مي‌رقصند، مي‌خوانند. نه تنها در خانه كه داماد نيمه‌لخت و رقص‌شان را به خيابان هم بردند و مهمان‌هاي نوروزي را حالي دادند.- بگذاريد برگرديم و كم‌كم پيش برويم. بعد از آن‌كه موي داماد چيده شد و استاد سلماني – از بخت بد او هم نويسنده و اهل هنر بود و نمي‌دانيد سلماني‌ها چه چانه‌ي گرمي دارند . هر چند من بدم نمي‌آمد و متاسف بودم كه چرا ظبط ‌صوتي با خودم نبرده بودم. اول از تعصب بلوچي‌شان مي‌ترسيدم كه دوربينم را روشن كنم. اين‌كه سهل است مي‌ترسيدم مستقيم به زن‌ها نگاهي بيندازم و از دل سير رقص‌شان را تماشا كنم. رقص كه نبود. حكايت بال بال زدن كبوتران بود، بالا و پايين رفتن دستمال‌هاي رنگين، پرواز پروانه‌هاي شاد را تداعي مي‌كرد. اسماعيل‌ذهي اجازه داد عكس بگيرم و تا دلم خواست؛ فيلم گرفتم. هرچند كه "هوتي" ( يكي ديگر از نويسنده‌ها) موقع تخليه‌ي دوربين و ريختن‌شان روي سي‌دي- همه را پاك كرد.( گناهش گردن خودش؛ شايد غيبت مي‌كنم و غير عمدي بوده است)
از لحظه‌اي كه وارد شده بودم بيشتر چند زن ميان‌سال و سيه‌چرده خودشان را سپر بقيه كرده و مي‌رقصيدند و يكي‌شان چمدان لباس داماد را كه با گل تزيين شده بود روي سر داشت و مي‌رفت و مي‌رقصيد. اگر گاه‌گاهي جواني- جوان كه نه- جوان‌تر از آن‌ها پا به ميان مي‌گذاشت؛ سعي مي‌كرد؛ خود را پشت سپر محافظ آن‌ها قايم كند. استاد سلماني مي‌گفت: اين‌طور نيست و شما با پيش‌زمينه‌ي زن‌ها و مراسم خودتان اين‌طور برداشتي داشته‌ايد. اين‌جا و در اين‌طور مراسم‌ها، زن‌هاي ما آزادند.
شنيده بودم در اين شهر تبعيض نژادي بيداد مي‌كند . از او پرسيدم. سري جنباند و گفت بزرگ‌ترين معضل جوانان همين مسئله است. مردم اين دسته به چند دسته تقسيم شده‌اند و بارزترين و بزرگ‌ترين‌شان بلوچ‌ها هستند و با آن‌كه سال‌هاست ديگر هيچي از بلوچي باقي نمانده است و ممكن است كسي نان شب نداشته باشد اما او هنوز در حال و هواي بلوچ‌بازي و خان بودن خود سير مي‌كند و اگر كسي از طايفه‌ي سياه‌ها- بردگان قديم- كه از موقعيت اجتماعي و مالي خوبي هم برخوردار باشد به خواستگاري برود؛ مطمون باش، كه مخالفت مي‌كنند. اما به سرحدي‌ها- اهالي خارج از كهنوج- اين عمل را انجام دهد؛ مشكبي كه پيش نمي‌آيد، بلكه موافقت هم خواهند كرد..
از او پرسيدم: اين دو زن سيه‌جرده كه جلوتر از همه مي‌رقصند، از سياه‌ها هستند؟
خنديد و گفت: زبون‌تو بجو، اينا از بلوچاي بزرگند. بعدم تو اشتباه نكن، بلوچي به رنگ پوست نيست. الان خيلي از سياه‌ها با وصلتي كه با سرحدي‌ها داشته‌اند، پوستي كاملا روشن دارند؛ اما هنوز سياهند.
ساز براي لحظه‌اي خاموش شد و زن‌ها يك‌صدا با لهجه‌ي خود دم گرقتند:
اي دلاك سرتراش---------------------سر خوبيش بتراش
اين‌جا كه سر مي‌تراشيدند--------------------- نقل و نبات مي‌پاشيدند
پيش‌دو( آلت جنگي) باباش به گرو-------------سر خوبيش بتراش
روبند داداش( خواهرش) به گرو-------------- سر خوبيش بتراش
انگار كه با هم تمرين كرده باشند، همه هم‌صدا مي‌خواندند و تا زماني كه آن‌ها مي‌خواندن، ساز‌زن و دهل‌زن تند و تند به سيگار‌هاي‌شان پك‌هاي عميق مي‌زدند تا وقتي ‌كه ان‌ها تمام كردند بتوانند دوباره بنوازند. اين‌كار چندين بار تكرار شد تا داماد از دوش برادرش پاين امد وبه حمام رفت.
: اين كار خيلي خطرناك است. در يكي از همين مراسم، برادر داماد كه كوچك‌تر از داماد بود بعد از ان‌كه داماد سنگين را از روي دوشش پايين اورد مستقيم به بيمارستان رفت و هنوز هم عليل است كه مهره‌هاي كمرش عيب ديده. حالا كي جرات مي‌كنه بگه بهشون، نكن
داماد به جمام رفت و دلاك از گذشته گفت كه داماد را بر اشتري تزيين شده سوار مي‌كردند به پاي چشمه مي‌بردند و تا بيرون مي‌امد عده‌اي با احراي نمايش مي‌پرداختند و با توجه به اين‌كه در ان‌زمان همه مسلح بودند، پدر داماد گوسفندي را به عنوان نمايش مي‌گذاشت و هر كس مي‌توانست آن را با تير بزند لاشه‌ي پوست كنده‌ي گوسفند مال او بود و در زمان برد و آورد داماد و در طول مسير مسابقه‌ي شتردواني مي‌گذاشتند.
هنوز هم ساز و دهل مي‌زدند و مردي چپيه‌اي دور كمرش بست و كنار ان‌ها آمد و با لرزندان سينه و ساير اندام خودش – ظاهرا – شروع به رقصيدن نمود و خاواده‌ي داماد و مرداني كه آن‌جا بودند هر كدام اسكناسي در جيب او گذاشتند و او با صدايي شبيه صداي اسب- قيه‌كشان- از ان‌ها تشكر كردو مردان از اين صدا لذت مي‌بردند. من‌كه هيچ لذتي نديدم.
دلاك مي‌گفت: ناشيه، بلد نيست. يك نفر هست، همراه دهل‌زنان حرفه‌اي مي‌ايد. باور كن در يك عروسي كه من بودم شايد بيش از چندصدهزارتومان شاباش گرفت. داماد داخل حمام بود. زن‌ها مي‌خواندند. ساز و دهل مي‌زدند . استاد سلماني مي‌گفت: اين‌جا شهر است و مردم شهري شدند، مي‌خواهي عروسي ببيني، بيا بريم تو روستا‌ها، مزه‌عروسي اون‌جا خوبه. باور كن چند برابر اين‌جا خرج مي‌كنند
: خرج يك عروسي كلا چقدر مي‌شود؟
: اينا خرجي نكردن، فكر نكنم بيشتر از هفت، هشت ميليون شده باشه، اما تو دهات، شايد فقط پنج تومن طلا برا عروس بخرند. بعضي وقتا سازي و دهل‌زن از اون‌ور آب مي‌ارن.
: مهريه چي؟
:خدا تومن، حالا كه رسم شده هر سالي كه عروس به دنيا اومد، همون‌قدر سكه مهر مي‌كنن
: پس جهيزيه‌ي خوبي مي‌ارن؟
: ذكي، اصلا. تازه عروس كه حموم رفت، لباس تنشم در مي‌آرن و مادر عروس مي‌بره. فكر كردي كجايه!
خرج و مخارج عروسي چي؟
: همه‌ش به گردن دوماده. برا همينه كه جوونا نمي‌تونن دوماد بشن. مگر اين‌كه برن او‌ور آب .يا باباشون بره و يا قبلا رفته و پولدار بشه.
زدم به شوخي گفتم: نه بابا صرف نمي‌كنه. مي‌خواستم بيام تو اين شهر و يه زن بيوه بگيرم، با اين وضع، ديگه فكرشم نمي‌كنم.
: نكن، اين‌جا بيوه‌حق ندارن عروس بشن و تا اخر عمر تو خونه‌ي پدر دوماد مي‌مونن، مگر سياه‌ها، كه اونام فكر نكنم.
وقتي ديد من دمغ شدم، ادامه داد: اما تا دلت بخواي دختر هست كه با التماس بهت مي‌دن.
:با همين خرج؟
: نه مفتي !
داماد از حمام بيرون آمد. كت و شلوار نُك مدادي پوشيده بود با كراوات پهن و طوسي رنگ و كفش‌هاي مد روز( من‌كه به اين‌طور كفشا مي‌گم: كفش دلقكي) و واقعا داماد به آن قد كوتاه و دماغ درشت و كفش‌هاي كذايي به دلقكي تبديل شده بود.
زن‌ها كل كشيدند . روي سرش نقل پاشيدند. ساز و دهل به جان آمدند. دوباره پروانه‌ها به جنب و جوش افتادند. برادر ديگرداماد ، او را روي شانه‌هايش سوار كرد از سربالايي خانه بالا رفت. تفنگ دم به ساعت مي‌غريد. دهل‌زن به وجد آمده بود و ناشيانه بر طبل مي‌كوبيد. داماد را به خيابان بردند. زن‌ها رقص كنان به دنبال‌شان. نيم‌ساعت خيابان اصلي شهر كه كمربندي‌اش هم بود ؛ با آن‌همه ماشين مهمانان نوروزي و تريلي‌هاي سنگين بند آمد و من عكس مي‌گرفتم و فيلم برداري مي‌كردم. اين را هم بگويم آن‌قدر دوربين‌هاي گران‌قيمت مشغول عكس‌برداري و فيلم‌برداري بودند كه دوربين من، پنهاني و دور از هم سرك مي‌كشيد و سعي داشت بدون نشان‌دادن خود اين مراسم را ثبت كند.

۱/۱۳/۱۳۸۷

سفر به كهنوج 2

نويسندگان كهنوج:
نشسته از راست: علي ببر بيان، من حقير سراپا تقصير، -اسم بقيه را نمي‌دانم-
ايستاده از چپ:- بعد از نفر اول- مهرداد بهزادي،اسماعيل مهدي ذهي، وحيده ببر بيان- بليز آبي-



روي نيمكت روبروي خيابان نشسته بودم. بادي نه‌چندان خنك و نه آن‌چنان مرطوب، زير لباسم بالا و پايين مي‌رفت و تنم را- بعد از 18 سال دوري از اين‌گونه آب و هوا- به مورمور انداخته بود و ذهنم مثل هميشه در حال ساخت يك موضوع منفي بود و انگار كاركردش اين بود تا از عالم و آدم موضوعي براي ترسيدنم بسازد. هزار بار به آقاي ببربيان زنگ زده بودم و هر بار گوشي موبايل پيامي داده بود كه دسترسي به او ميسر نيست. به مهرداد بهزادي زنگ زده بودم و او گفته بود اداره سه مهمان نوروزي دارد و نمي‌تواند به دنبالم بيايد و اگر مي‌شود خودم به خانه‌اش بروم… دلم پر بود؛ بي‌خود و بلاتكليف و بهانه‌جو. انگار بهانه‌ي بي‌برنامه‌گي خودش را… راستي بي‌برنامه‌گي بود؟ نبود. مي‌دانستم هنوز چند دقيقه بيشتر نيست كه رسيده‌ام و… كنارم چند نفر ازروستاييان كهنوجي با راننده‌ي ميني‌بوس سركله مي‌زدند تا به طور دربست آن‌ها را به مقصدشان برساند. يكي‌شان كه قد كوتاهي داشت و كاملا سياه بود؛ انگار كه مسابقه‌ي فك جنباندن گذاشته باشد؛ آن‌چنان فك هايش را روي آدامسي كه در دهان داشت؛ مي‌كوبيد و لب و لوچه‌اش را كج و كوله مي‌كرد كه حال هركسي را به هم مي‌زد. خيابان پر بود از دود و دم ماشين‌هاي مسافرين نوروزي كه ترافيك شهرهايشان را همراه آن‌همه آشغالي- كه از شيشه‌ي ماشين‌ها بيرون مي‌ريختند- سرازير تنها خيابان هميشه خلوت كهنوج كرده بودند. كم كم تن عادت كرده به سرما، خودش را با گرماي اين‌جا وفق مي‌داد و قطره‌ةاي عرق روي پيشاني‌ام پيدا شده بود." پس كجاييد؟"
آن‌قدر حالم بد بود و به خودم پرداختم كه يادم رفت؛ دارم سفرنامه مي‌نويسم و بايد كه پيش از هركاري به موقعيت جغرافيايي و اجتماعي اين شهر مي‌پرداختم و چه كار سختي است سفرنامه نوشتن و…
بياييد اين ناشي‌گري مرا به بزرگ‌واري خودتان ببخشيد و همان‌طور كه تا به حال تحملم كرديد، بازهم صبوري كنيد و براي خواندن موقعيت‌ها به ادرس‌ زير مراجعه كنيد و بگذاريد كار خودم را بكنم و با ذهن نامنسجم‌ام همراه شويد:
موقعيت جغرافيايي:http://iran-travel.blogfa.com/post-275.aspx
موقعيت اجتماعي:http://iran-travel.blogfa.com/post-275.aspx

ماشيني مي‌ايستد و ببربيان با خنده به طرفم مي‌آيد و همه‌ي ترس‌ها و اميد بي‌عزتي‌ها برباد مي‌رود. خيابان‌هاي كوتاه را پشت سر مي‌گذاريم. جلوي اولين خانه‌ي كوچه‌اي خاكي، كه چند راه پر پيچ و خم از كنارش مي‌گذرد؛ مي‌ايستد و : اين‌خانه‌ي ماست
ببر بيان مي‌گويد و هنوز ديوار‌هاي كج و سيماني توي چشمم جا نيفتاده كه ادامه مي‌دهد: اين‌هم مسجد افغاني‌هاست. بازهم ديواري از بلوك سيماني و از همه مهم‌تر كج و بي‌قرينه. از دري كوچك و راهرويي كوچك‌ترمي‌گذريم. چند سال از زماني‌كه در اتاقي اين‌چنين تاريك و بي‌پنجره زندگي مي‌كردم مي‌گذرد. تاريكي چشم را اذيت مي‌كند. از درگاهي بدون در مي‌گذريم و وارد اتاقي ديگر مي‌شويم كه التماس‌كنان كمي نور از پنجره‌ مي‌خواهد و كولر گازي نمي‌گذارد. مي‌نشينم و با نفسي پرصدا، همه‌ي ترس‌ها را پس مي‌زنم. بالاخره به مقصد رسيدم؛ بي‌كه " قسمت" فادر به كاري باشد و يا اتفاقي بيافتد. ذهنم ناخواسته‌ به خانه‌ةاي قديمي برگشت. اتاق‌هاي تاريك و بي‌پنجره و چند اتاق تو در تو محصور و بين ديوارهايي از خدا بزرگ‌تر و ادم‌هايي دريا دل و با سخاوت. ناخواسته آهي كشيدم و دلم هواي آن‌همه صميميت و يك‌رنگي همسايه‌ها را كرد. تك‌تك همسايه‌ها با همان شكل و شمايل از جلوي چشمم رژه رفتند؛ بعضي‌هاشان سلام كردند و رويم را بوسيدند و با چه كوچكي‌ي دست‌شان را بوسيدم و انتظار دو قراني عيدي را داشتم كه دستي و فريادي هراسان نه تنها از آن فضا كه از روي تشكچه هم پايينم كشيد و سپس خنده، خنده- مدت‌ها بود اين‌چنين از ته دل نخنديده بودم و اين را به فال نيك گرفتم.
نهار را فارغ از رژيم فشار خون و حظور نگاه‌‌هاي غريب سنگين زن صاحب‌خانه خورديم- اين‌جا رسم نيست زن خود را به مهان مرد نشان دهد. هرچند ببربيان مجرد بود و خواهرش هم نويسنده و براي پذيرايي يكي دو بار سري زد- بعد هم چرتي خواب. نه. قبل از خواب و نهار، مهدي‌ذهي آمد و با آمدنش كلي خوشحال شديم كه بچه‌ي بي‌ريا و صميمي‌ي است.
يادم نيست، گفتم به بهانه‌ي ديدن عروسي پر طمطراق كهنوجي‌ها رنج اين سفر را بر خودم هموار كرده‌ام يا نه. اما قبل از خواب قرار شد ساعت پنج حركت كنيم كه به مراسم "سرتراشون" برسيم.

مراسم عروسي در اين شهر فعلا سه شب است. اما تا همين چند سال پيش به بيش از يك هفته‌هم مي‌رسيد و كل خرج اين مراسم به عهده‌ي داماد بوده و هست و برخلاف همه‌ي شهر‌هاي ايران عروس هيچ‌گونه جهيزيه‌اي با خود به خانه‌ي داماد نمي‌برد- تازگي‌ها رسم شده سه يا چهار روزبعد از عروسي يك يخچال و يك تخته فرش و گاهي تلويزيون براي آن‌ها مي‌خرند- و اين مراسم به اين شرح است:
بارريزون:
چند روز قبل از عروسي، مرد‌هاي خانواده داماد با اسب و شتر و الاغ به بيابان مي‌رفتند و هيزم جمع كرده و بار خران كرده و به حانه عروس مي‌بردند.خانواده عروس به‌طور صوري از ريختن هيزم جلوي خانه‌شان خودداري مي‌كردند و يك جنگ زرگري مي‌گرفتند و سپس اين قيل و قال با خوردن شربت شيريني خاتمه مي‌يافت
خانه بستن:
خانه‌هاي اين منطقه قبلا –بيشتر- از ني و چوب و شاخه‌هاي خرما- پيش- ساخته مي‌شد- هنوز هم در دهات اطراف اكثر خانه‌ها از همين نوع هستند و به آن‌ها كتوك و كپر و… مي‌گويند- چند روز قبل از عروسي مردهاي خانواده داماد در كنار خانه‌ي پدر عروس خانه‌اي براي عروس داماد مي‌ساختند كه اين‌هم با همان جار و جنجال صوري و صرف شربت و شيريني و تزيين در خانه با پارچه‌هاي رنگي و گل و بوته، ختم به خير مي‌شد
حجله رفتن عروس
در يكي از روزهاي قبل از عروسي ، عروس به حجله مي‌رفت و مدتي همان‌جا مي‌ماند كه خانواده‌اش او را رها نمي‌كردند تا عروس به بهانه‌اي از در بيرون رود و از همين لحظه تا وقتي كه عروس –شب عروسي- بر تخت مي‌نشست چشمانش را باز نمي‌كرد.
اين مراسم فعلا منسوخ شده و غير از بعضي از دهات در جاهاي ديگر اجرا نمي‌شود. مراسم زير هنوز جاريست و بايد كه اجرا شوند.

جُل برون
- جشن عروسي اصلي از اين‌جا شروع مي‌شود.- دو روز قبل از حجله رفتن عروس و داماد، زن‌هاي خانواده‌ي داماد، كليه‌ي خريد‌هايي كه براي عروس انجام داده‌اند- طلا و لباس و آيينه‌شمعدان و غيره- را در سيني‌گذاشته و بعد از غروب خورشيد- وقتي تُك هوا شكسته شده و هوا خنك مي‌شود- و دسته جمعي با هلهله و كيل و آواز به خانه‌ي عروس مي‌روند. در ان‌جا خياط چادر عروس را مي‌برد و پس از صرف شربت و شيريني- بعضي جاها صرف شام- به خانه‌هاي خود برمي‌گردند.

حنابندان
صبح عده‌اي از دوستان و اقوام داماد طي تشريفاتي با ساز و دهل به خانه‌ي او مي‌روند. زن‌ها قدح‌هاي حناي خيس خورده از شب پيش را مي‌اورند و همه سر و كف دست و پاها را حنا مي‌بندند. در طول اين مدت ساز و دهل مي‌زنند و زن و مرد به صورت دسته‌ي كر اين آواز را مي‌خوانند:
امشب حناش مي‌بَنم( مي‌بندم)---------------- وَر دس و پاش مي‌بنم
اگر حناش نباشه----------- ---------------شمش طلاش مي‌بنم
ما حنا را تر مي‌كنيم ---------------------- ما شيري(داماد) را شر مي‌كنيم
امشب حنا بندانه ---------------- ماسي( مادر) گل شادانه

پس از صرف نهار كه خيلي هم مفصل است به خانه‌ي عروس مي‌روند و به همين شكل عروس را حنا مي‌بندند. ناگفته نماند كه در تمام طول اين مدت عروس چشمهايش را مي‌بندد.

حمام برون
صبح روز عروسي زنان فاميل با ساز و دهل به خانه‌ي عروس مي‌روند و او را به حمام مي‌برند.دور سر او دسمال مي‌بندند و همراه ساز و دهل در حالي‌كه هر كدام از زن‌ها دو يا چند دسمال رنگي به دست دارند؛ آواز خوانده و مي‌رقصند. يكي از اهنگ‌هايشان اين است:
شونه‌زن آي شونه‌زن================= شونه به موهايش بزن
كال(تار) مويش كم نَبو(نشود) ============ دل شيري(داماد) قهر ابو( بود)
عروس بعد از درآمدن از حمام به منظور هديه گرفتن از داماد مجددا چشم‌هايش را مي‌بندد
سر تراشون:
تا اين‌جايش را من نديدم و از شنيده‌ها استفاده كردم و از كتاب "فرهنگ عاميانه مردم قلعه‌گنج" تاليف آقاي زمان صادقي. اما از اين‌جا به بعد…
: ادامه دارد

.

۱/۱۱/۱۳۸۷

سفر به كهنوج


سه بار ساكم را بستم . چند بار راه افتادم و هر بار انگار كسي جلويم را مي‌گرفت. تا ساعت دو خواب نرفتم. مثل هميشه هواي رفتن خواب از چشمم گرفته بود. اما من‌كه نمي‌خواستم برم. ساعت پنج‌و نيم صبح بود كه زنگ زدم به ترمينال و وقتي صداي خواب‌آلودي از آن‌طرف سيم گفت" ساعت هشت صبح يك سرويس داريم و يك عصر هم يكي" انگار فرمان حركت صادر شد. اما من‌كه وسايلم را سر جاي خودشان گذاشته بودم. كسي هم نبود تا آن‌ها را مجددا جمع كند و از همه مهم‌تر اين‌كه نمي‌دانستم كجا گذاشته بودن‌شان. يك ربع به هشت بود كه بيدارشان كردم. تند تند ساكم را بستند. خداحافظي نكردم و گفتم اگر به اتوبوس رسيدم مي‌روم؛ وگرنه بر‌مي‌گردم. در نظر بگيريد، يك روز تعطيل، يك خيابان خلوت و مسيري كه روز‌هاي معمولي هم تاكسي ندارد و ده دقيقه به حركت اتوبوس مانده باشد.
-: خودت را بازي مي‌دي؟
-: شايد " قسمت" واقعيت داشته باشد!
نمي‌دانم داشت يا نه. اما هرچه بود تاكسي‌ي رسيد. سوار شدم. دلم، بعد از هزار سال هوايي شده بود. آتش به مالم زدم و به راننده گفتم مرا دربست ببر ترمينال. انگار از حال هواي دلم خبر داشته باشد؛ پوزخندي زد و گفت: نمي‌رم. كار دارم
تيرم به سنگ خورده بود. شانه‌اي بالا انداختم و به خودم گفتم: در هر صورت، سعي خودم را كردم. كنار ميدان خواب‌زده‌ي آزادي، ايستادم. هنوز‌هم نمي‌خواستم بروم و نمي‌دانستم اين رفتن از سر هوا و هوس چه معنايي مي‌تواند داشته باشد. سفري از سر تفنن و تنها به بهانه‌ي ديدن مراسم عروسي آن‌هم با هزار سال فاصله. از كنار تنديس ترك ترك شده‌ي آزادي گذشتم. هنوز تن‌پوش سياه و پاره‌پاره‌ي محرم دور‌ تنش، زار مي‌زد. آن‌سوي ميدان پرنده پر نمي‌زد. تنها يك پيكان قراضه به انتظار مسافر بي‌در كجايي بود تا دربست به مقصد برساندش. راننده نگاهش را از نگاهم دزداند. من‌هم محل نگذاشتم. دورتر از او، سر مسير ايستادم. يكي دو ماشين گذشتند. دو نفر ديگر هم رسيدند. ساعت هشت و دو دقيقه بود. هرچند راننده وقت شناس باشد- كه هيچ‌وقت نيستند- و اگر مسئولين تعاوني دل‌شان بسوزد بخواهند سروقت مسافرين را سوار نمايند؛ تنها هشت دقيقه فرصت رسيدن به اتوبوس بود و با اين وضع…
ماشيني جلوي پايم ايستاد. همان پيكان و همان راننده بود. مي‌خواستم از كنارش بگذرم كه گفت: مگر نمي‌رفتي ترمينال؟
شايد قسمتي باشد! و اگر به خير نباشد؟
چاره‌اي نبود. سوار شدم. آن دونفر هم سوار شدند . راننده از روي حوصله، چند ظربه به سر پخش ماشين زد و چند بار نوار را درآورد و جا زد تا صداي هايده را درآورد و بعد دنده را جا انداخت و لك‌لك كنان به طرف ترمينال راه افتاد.
مطمئن بودم به اتوبوس نمي‌رسم؛ اما زده بودم به بي‌خيالي. هرچه باداباد!
ترمينال هم خلوت بود و حتا دلال‌هايي كه با فرياد‌هايشان گوش فلك را كر مي‌كردند و مثل لاشخور، خودشان را روي مسافرين بدبخت تاكسي‌ها مي‌انداختند هم حال و رمقي نداشتند. كرايه را دادم. از روي حوصله سيگار آتش زدم و به دهن تك و توك دلالي كه جار مي‌زدند و مسير اتوبوس‌ها را مي‌گفتند؛ نگاه كردم. نه هيچ‌كس نامي از كهنوج نمي‌برد. تا سيارم تمام شود فاصله‌ي چند قدمي را طي كردم. جلوي سكوي فروش بليط ايستادم. دختر تپلي پشت كامپيوتر نشسته بود و با بي‌حالي نگاهم مي‌كرد. فكر كردم او‌هم، حالي بهتر از من ندارد. آنقدر نگاهم كرد و خميازه كشيد تا حوصله‌ام سر رفت و گفتم: يه بليط كهنوج !
منتظر بودم مثل هميشه شانه بالا بيندازد؛ اما نينداخت و ناخن‌هايش روي شاسي‌هاي كيبورد به رقص در آمد و گفت: حسابش بسته شده، برو سوار شو
مثل اين‌كه قسمت شده ما يك‌بار هم براي تفريح و از سر تفنن به سفر برويم! شانه‌اي بالا انداختم و به طرف پاركينگ تعاوني رفتم. برخلاف هميشه، اتوبوس پر از مسافر بود و تنها يك صندلي خالي داشت؛ آن‌هم پشت سر راننده! سفارش پدرم توي گوشم فرياد زد هيچ‌وقت سمت راننده نشين! عليالخصوص پشت سر راننده كه اگر تصادف…
: ذكي! انگار قسمت اين است كه…
ساكم را گذاشتم و از اتوبوس پياده شدم تا سيگاري بكشم و دستشويي بروم ، كه عذاب كار از اين‌جا شروع مي‌شود. راننده داد زد: داريم مي‌ريم، ها!
سري جنباندم و با خودم گفتم : كاش به عقربه‌هاي ساعت نگاه مي‌كردي، از هشت و نيم‌هم گذشته
سيگاري اتش زدم و به طرف دستشويي راه افتادم. همه‌ي اتاقك‌ها پر بودند. مثل هميشه به طرف دستشويي خانم‌ها رفتم. اي‌بابا اين‌كه هميشه خالي بود؛حالا…
شاگرد راننده دستش را تكان داد و داد زد : رفتيم‌، ها
مي‌خواستم برگردم كه يكي از درها باز شد و پيرمرد بلوچي از در زد بيرون و غريد: پُره
توجه نكردم. چاهك لبريز شده بود. چشم‌هايم را بستم. نفسم را حبس كردم و گناه ايستاده ادرار كردن را به جان خريدم. اتوبوس بوق زد. نيمه كاره رها كردم. دويدم. اتوبوس هنوز از جا تكان نخورده بود و راننده معلوم نبود. شاگرد پوزخندي زد و نگاهم كرد. نمي‌دانم چرا اين‌قدر سرخوش بودم. در جوابش قاه‌قاه خنديدم و در حالي‌كه سعي مي‌كردم خيسي جلوي شلوارم را با دست بپوشانم سوار شدم.
اتوبوس مي‌رفت. مي‌رفت و كوه و كمر و دشت را زير چرخ‌هايش له مي‌كرد و پيش مي‌رفت و ترس هيچ‌جا نبوده‌اي جانم را پركرده و با آن‌كه شب را نخوابيده بودم و خوره‌ي خواب اتوبوس بودم، مي‌ترسيدم چشم برهم بگذارم.
فيلم‌هندي را تا انتها تحمل كردم و بعد از آن‌كه خاموش شد به جاي خواننده‌هايي كه حذف شده بودند، خواندم و به خودم و صداي ناهنجاري كه از لب‌هايم بيرون نمي‌زد و انعكاس‌شان ذهنم را خراش مي‌داد؛ خنديدم.

تپه و گدار‌هاي ده‌بكري را كه پشت سر گذاشتيم يادم آمد به علي ببر بيان خبر آمدنم را نداده بودم. موبايل را بيرون كشيدم . خساستم گُل كرد و اجازه نداد زنگ بزنم. مي‌خواستم اس‌ام‌اس بفرستم يادم امد قبل از حركت ، از همين طريق خبرش كرده‌ام و او هيچ جوابي نداده است. از خير آن گذاشتم و شماره‌اش را گرفتم. هنوز چند لحظه نگذشته بود كه دلينگ دستگاه خبرم كرد، پيام پايان يافته است. دلم لرزيد- نكنه دعوتش فقط يك تعارف بود!- اما من‌كه صداي زنگ را نشنيده بودم. دوباره شماره گرفتم و بازهم دستگاه اعلام كرد" پايان پيام" اي‌بابا!
كلافه بودم. از خير موبايل و خبر كردن گذشتم . شانه‌اي بالا انداختم كه تا ظهر در شهر مي‌گردم و بعد از‌ظهر برمي‌گردم. راننده كولر اتوبوس را روشن كرد. وقتي باد خنك تن خيس از عرقم را لرزاند تازه علت كلافه‌گي‌ام را فهميدم. نفس حقي كشيدم. كتم را در آوردم و تن به سرماي كولر دادم و بدون ترس از قسمت و اين‌كه پشت سر راننده نشسته‌ام؛ چشم‌هايم را بستم. نمي‌دانم چقدر گذشت كه شاگرد راننده بيدارم كرد و پرسيد: شما بليط داريد؟
كيفم را در آوردم و آهسته گفتم: نه!
نفهميدم چطور شد- شايد هنوز خواب بودم و نشنيدم شاگرد چه گفت. هرچه بود او سرجايش نشست و پول و بليط‌ها و صورت‌حساب را به راننده داد و مشغول حساب كردن شدند. حالا قسمت از كنارم گذشت و مرگ فجيع تصادف را با خودش برد و شيطان با همه‌ي زشتي و مزوري‌اش به جانم افتاد.
-: اينا نفهميدن! كرايه رو نده. گور باباش! چرا تو اين‌همه ساعت، يه‌جا نه‌ايستاد تا تو سيگاري بكشي. اصلا چرا، نه خودش و نه شاگردش سيگاري نيستند؛ كه تو از بوي سيگار اونا سر كيف بياي… نده! كيف را بگذار تو جيبت.
چرا كه نه! مردم اين‌همه دزدي مي‌كنند؛ اين‌همه حق اين و آن را هپُلي مي‌كنند، كو يك‌بار هم تو اين‌كار را بكني!…
آن‌قدر مشغول چون و چرا با خودت و شيطان بودي كه نه از نخل‌هاي سر به فلك كشيده لذت بردي و نه فهميدي كه مسافر‌ها تك تك و قدم به قدم پياده مي‌شوند. كنار ميدان اصلي شهر، راننده پرسيد: شما پياده نمي‌شين؟
فكر كردي از گاراژ گذشتي و … با شرمندگي پرسيدي: از گاراژ رد شديم؟ من غريبم و …
-: نه هنوز خيلي مونده، بشين
نگاهش از آيينه، جور ديگري نگاهم مي‌كرد. به خودم و شيطان كه فكر ندادن كرايه را به سرم انداخته بود؛ لعنت فرستادم. كيف را از جيبم بيرون كشيدم. لايش را باز نكرده بودم كه شيطان با همان قيافه‌ي ‌كذايي از قاب آيينه بيرون خزيد و به اين‌همه كم‌دلي و ترسم خنديد. هرچي فحش بلد بودم نثارش كردم و منتظر ماندم تا شاگرد راننده نگاهم كند و صدايش كنم. اما او محو نخل‌هاي تزييني ميدان بود و به هر زن سيه‌چرده‌اي مي‌رسيد نيش‌هايش را تا ته باز مي‌كرد و دستي برايشان بالا مي‌برد.
شيطان پوزخندي زد و گفت:
- مي‌بيني، اون از جوونيت و اينم از ميون‌ساليت. بيچاره تو حتا مي‌ترسي شش هزار تومن پول فراموش‌شده را زير سبيلي رد كني. پاشو. پاشو كيف‌‌تو بردار و بزن به‌چاك. ببين آب از آبم تكون نمي‌خوره.
شاگرد راننده در را باز كرد و پريد پايين. كمي دل‌دل كردم . به راننده گفتم: خيلي ممنون
از ماشين پياده شدم. خدايي بود كه دست‌شويي چشمك زد وگرنه ابرويم مي‌رفت. از دهنه‌ي گاراژ رد نشده بودم كه شاگرد راننده پشت سرم دويد و داد زد: آقا، كرايه

۱۲/۲۹/۱۳۸۶

نوروز در زادگاه من


اين متن را به درخواست و براي يوسف عليخاني آماده كرده بودم. اما به دليل آتش سوزي كتاب‌خانه‌ام چنان از خود بيزار شدم كه يادم رفت قولي داده‌ام و بايد كاري مي‌كردم. حالا كه زمان گذشته و شايد- حتما - يوسف هم از من دلخور شده است براي آخرين پست سال هشتاد و شش از آن استفاده كردم.

پيشاپيش نوروز هشتاد و هفت بر همه‌ مبارك و اميدوارم اين‌سال...


نوروز در زادگاه من

امروزه آدم‌ها آن‌چنان اسير ماشين شده‌اند و ان‌قدر زمان تند مي‌گذرد كه همه به ماشين تبديل شده – با همه‌ي پيچيدگي آن- و هيچ‌كس فرصت سر خاراندن ندارد . با توجه به پول فراوان و كثرت مشاغل؛ خريد هر گونه مواد، ارزان تر و بي‌دردسرتر از توليد آن در منزل مي‌باشد. اما در زماني نه چندان دور انسان‌ها هم‌چون طبيعت ساده بودند و جزئي از آن مي‌نمودند. هر كسي مي‌بايست مايحتاج خود را از موادي كه طبيعت در دسترس او قرار داده، به دست بياورد و مي‌آورد؛ بي‌كه بفهمد و بداند، مردم جاهاي ديگر چگونه زندگي مي‌كنند. اگر كسي از شهر و محل آن‌ها اهل سفر بود و پس از بازگشت، از طرز زندگي مردم ديار‌هاي ديگر مي‌گفت؛ گفته‌هاي او را چيزي جز قصه و افسانه نمي‌ديدند- ماجرايي براي يك‌شب‌نشيني و گذران شب-
نوروز در زادگاه من[1] بعد از سده‌سوزي شروع مي‌شد و با غروب خورشيد سيزده فروردين به پايان مي‌رسيد. تهيه‌ي سور و سات و توليد همه‌ي مواد مربوط به برگزاري نوروز به عهده‌ي زن‌ها بود - علاوه بر همراهي مرد در امر كاشت – در كنار كاشت و برداشت گندم و جو و اكثر حبوبات، محصول اصلي اين روستا پسته بود. با توجه به اين‌كه پسته، محصولي حسود است و اجازه هيچ‌گونه محصول ديگري را نمي‌دهد؛ روستاييان منطقه‌ي كرمان و رفسنجان ، مجبورند محصولات ديگر را خريداري نمايند- هرچند كه روستاييان اين زمان ازمردم شهري شهري تر شده و از بركت ماشين‌آلات ديگر هيچ‌چيز توليد نمي‌كنند؛ بي‌هويت شده و نه شباهتي به روستا دارند و نه شهر و در عين حال هر دو هستند.
اما در آن‌زمان ، با توجه به اين‌كه پولي در دسترس نبود و روستايي، هم‌چون زمين و باغ ، جزء‌ مايملك ارباب بود و قيمت روستا به آدم‌هايش ارزيابي مي‌شد؛ اگر ارباب، آدمي اهل سخاوت بود و پسته‌هاي پوك و وازده را به ان‌ها مي‌داد؛- زن‌ها از هر فرصتي استفاده كرده و با شكستن پسته‌هاي پوك و جمع‌آوري مغز‌هاي نيم‌بند آن‌ها؛ در معامله‌ي پاياپاي با مغازه‌دار‌ها يا پيله‌ور‌ها[2] - كه در هر فصلي بنا به نياز مردم روستا، جنس خود را جور مي‌كردند- قسمتي از سور سات گذران عيد را جور مي‌كردند. اگر اين‌چنين نمي‌شد و از پسته‌هاي پوك چيزي به دست نمي‌آمد؛ اميد‌شان به مرغ‌ها بود. از اول اسفند تخم‌هاي مرغ‌ها را جمع كرده و در جايي دور از چشم بچه‌ها و مرد خانه نگه مي‌داشتند تا در روز‌هاي پاياني سال، با معاوضه‌ي آن‌ها، مواد لازم براي پخت كلمپه و كماچ و اجيل و پلوي عيد را تهيه نمايند.

طرز تهيه‌ي كلمپه:

زن‌هاي هر محل، با هماهنگي يك‌ديگر آرد را چند روز قبل از پخت، با روغن حيواني مخلوط ‌كرده و در ظرف در بسته و جاي خنكي مي‌گذاشتند، تا ترد شود. دو شب قبل از پخت، خرما را روي خاكستر‌هاي داغ در كوش- دامن-اجاق مي‌گذاشتند تا نرم و قابل چنگ‌زدن شود- با توجه به اين‌كه در ان‌زمان عبور و مرور به سختي انجام مي‌شد، خرمايي كه پيله‌وران مي‌اوردند نيمه‌خشك بود- شب بعد دِندِل-هسته‌ي- آن را گرفته، خوب چنگ‌شان مي‌زدند و با نرمه‌هاي مغز گردو، پسته و بادام قاطي كرده و در گوشه‌اي مي‌گذاشتند. سپس آرد روغن‌زده را خمير مي‌كردند .
در آن زمان هر پنج، شش خانوار، يك تنور در خانه‌اي كه حكم مركزيت داشت؛ مي‌زدند و همه‌ي اهل محل به نوبت از آن استفاده مي‌كردند. با توجه به اين‌كه هيزم در اطراف ده خيلي كم بود و بايد از چند فرسخ دورتر- از دامنه‌هاي كوهستان و توسط مرد‌ها تهيه شود- زن‌ها سعي مي‌كردند با هم خمير كنند كه در مصرف هيزم و تپاله‌ي گاو و گوسفند، صرفه‌جويي شود. چه رسد به تهيه كلمپه و كماچ كه حلاوتي داشت و با بگو، بخند و بذله‌گويي، خستگي و داغي تنور را نمي‌فهميدند.
پس از طلوع آفتاب و از سر باز كردن شوهرها و گوسفندان، زن‌ها و دختر‌ها هر كدام لگن و كماجدان حاوي مواد لازم براي كلمبه و بغلي هيزم، بر سر گذاشته و به كنار تنور مي‌آمدند. آن روز صداي خنده‌ي زن‌ها همه‌جا را پر مي‌كرد و محله حال و روز خوشي داشت.
براي شروع " بَر" مي‌انداختند. به اين‌شكل كه مادر‌ها دور هم حلقه مي‌زدند. دست راست را پشت سر مي‌بردند و با گفتن يا علي ، هر كس به اتفاق يك يا چند انگشت خود را باز كرده و همه با هم دست‌شان را پيش مي‌آوردند.. زني كه تنور در خانه‌ي او بود انگشت‌ها را مي‌شمرد . از خودش شروع مي‌كرد . عدد حاصل جمع انگشتان به هر كه كه ختم مي‌شد ؛ او نفر اول براي پختن بود- كه به دليل سردي تنور مي‌بايست هيزم بيشتري مصرف كنند و ضرر مي‌كرد- اين روند ادامه داشت؛ تا نوبت هر كسي مشخص شود. از اين لحظه به بعد كار اصلي شروع مي‌شد. لگن نفر اول را به ميان مي‌اوردند. سفره‌ي او را – كه از گليم بافته شده و جزء اصلي جهيزه‌ي هر دختر روستايي بود- باز كرده و شروع مي‌كردند. چند نفر چانه مي‌گرفتند- اين چند نفر مي‌بايست در اين امر مهارت به سزايي داشته باشند و بتواند گوله‌هاي خمير را به يك اندازه بگيرند.
چند زن با سليقه گوله‌ها را به شكل دايره پهن مي‌كردند و چند نفر ديگر، مايه‌اي اصلي كلمبه- خرماي مخلوط با مغز گردو بادام و دار و دواهاي مخصوص- را بين دو دايره‌ي خمير بگذارند و لب‌هاي آن را روي هم بچسبانند و با مُهر خرمن[3] كه از روز‌هاي قبل از سر زيم به امانت گرفته بودند روي اثر انگشت‌ها را مي‌گرفتند تا كلمپه نقش و نگار زيبايي داشته باشد. سپس نفر اول و چند زن با تجربخ بخ سروقت پخت ان مي‌رفتند و بقيه همين روند را براي نفر دوم انجام مي‌دادند. جايتان خالي كه چه بويي محله را بر مي‌داشت. افسوس كه پسرها را به اين جمع راه نمي‌دادند و مي‌گفتند بيضه‌هاي پسر‌ها مي‌جنبد و خمير از ديوار تنور جدا شده و به داخل اتش مي‌افتد.

كماچ صِحِن:

طرز پخت كماچ با كلمپه زياد تفاوتي نداشت جز اين‌كه دار و دواي افزوده به آن بيشتر بود و خميرش از دو سوم آرد معمولي و يك‌سوم آرد صِحِن تشكيل مي‌شد. اما طرز تهيه‌ي آرد صحن آداب خاصي داشت:
گندم، جو و نخود را – به نسبت جمعيت هر خانوار و مهمان‌هايي كه داشتند در قابلمه‌اي خيس كرده و در جاي گرمي مي‌گذاشتند تا تِج- جوانه- بزند.- اين‌كار اكثرا توسط خانم خانه انجام مي‌شد و قبل از صحن ريختن به حمام مي‌رفت و لباس‌هاس تازه‌اش- اگر داشت- را بپوشد. آن‌گاه ، همه را در يك كيسه‌ي متقال يا كرباس آب نديده مي‌ريختند و در سيني‌ي مي‌گذاشتند تا سير جوانه زدن آن‌ها كامل شود. وقتي ريشه و جوانه به حد دو سانتي‌متر مي‌رسيد؛ كيسه را زير جوغن- هاون – سنگي مي‌گذاشتند تا به شكل تخته سنگ در آيد و ابش زود‌تر جدا شود. و آن‌گاه آن را از كيسه بيرون كشيده و از هم باز‌شان مي‌كردند. همراه با آن‌ها مي بايست حتما مقداري پنبه‌ي سفيد به معناي پاكي بگذارند و كمي ذغال، تا شيطان، اجنه و ارواح شرير به آن‌ها دستي نرساند و تكه آيينه‌اي. سپي آن‌ها را در معرض حرارت مستقيم آفتاب مي‌گذاشتند تا كاملا خشك شود و به آسيا ببرند- البته در ساير جاهاي كرمان از حبوبات بيشتري استفاده مي‌كنند و بعضي حاها تعداد آن‌ها بايد به هفت برسد كه عددي مقدس است. معتقدند تازه عروس بايد حتما سال اولي كه عروس مي‌شود اين كار را بكند تا نيكي و پاكي در خانه‌اش ريشه بزند و اين عمل را تا زماني‌كه زنده است انجام دهد.پس از ارد كردن ، آرد را دور از آرد خانه قرار مي‌دهند كه حتا بوي آن باعث مي‌شود تا ارد گندم چسبندگي خور را از دست بدهد و به ديواره‌ي تنور نچسبد.
يادش به خير، آن‌زمان‌همه بايد كينه‌ها و كدورت‌ها را كنار گذاشته وبه خانه‌ي هم بروند و با توجه به اين‌كه ده ار دو طايفه‌ي حسني و رنجبر تشكيل شده و رقابت سختي با‌هم داشتند كه بيشتر به جنگ ختم مي‌شد اما در ايام نوروز ديگر هيچ‌كس به روز قبل فكر نمي‌كرد و اگر به خانه‌ي كسي نمي رفتند همه پا درمياني كرده و آن‌ها را به خانه‌ي طرف بزرگ‌تر مي بردند. از شب اول فروردين هر شب در خانه‌اي شب‌نشيني بود و صاحب‌خانه از روي رضا و رغبت شب‌چره‌ي همه را فراهم مي‌كرد. اهالي – بيشتر جوانان- بعد از خوردن شام به شب‌نشيني مي‌رفتند و تا پاسي از شب- زن و مرد- هر كس هنري داشت عرضه مي‌كرد. اين‌جا جايگاهي بود كه عاشق و معشوق در قالب چاربيتو درد دل وشكوايه‌هاي خود را به هم عرضه مي‌كردند . به اين ترتيب كه مرد يك بيت ازشعر – يا تمامي آن را مي‌خواند و دختر شعري در جواب او مي‌خواند. و چه بسا عشق‌هاي پنهاني كه در اين شب‌نشيني ها هويدا مي‌شد و به عروسي ختم مي‌شد . ادامه دارد- اگر خدا فرصت داد


پي‌نوشت‌ها:


[1] روستاي كبوترخان؛ از توابع شهرستان رفسنجان كه در حد فاصل، صد كيلومتري استان كرمان و سي كيلومتري رفسنجان قرار دارد و جمعيت آن در حال حاظر بيش از 300 نفر است و هميشه ازپرجمعيت ترين روستاها بوده‌است

[2] پيله‌وَر= فروشنده‌گان دوره‌گرد و فصلي
[3] آن زمان خرمن جو و گندم به ارباب تعلق داشت و تنها سهم كمي از آن كشاورز بود؛ براي همين، پس از درو و جدا سازي كاه از گندم، ان‌ها را روي هم تلنبار كرده تا وقتي كه همه‌ي گندم‌زار درو شود. ارباب محترم براي تقسيم تشريف فرما شوند. براي آن‌كه كسي به ان‌ها دستبرد نزند؛ جاي جاي خرمن را مشتي شن نرم و مرطوب مي‌ريختند و با مهر گردي كه هر سر زييم داشت و نشان مخصوص و قابل شناسايي داشت؛ روي شن‌ها را طوري ممهور مي‌كردند كه با كوچك‌ترين دست‌بردي شكل آن به هم مي ريخت.

۱۲/۲۶/۱۳۸۶

برگزيده‌اي از عبيد زاكاني

شخصي از مولانا عضد الدين پرسيد: چون‌است كه مردم در زمان‌ِ خلفا دعوي‌يِ خدايي و پيغمبري بسيار مي‌كردند و اكنون نمي‌كنند؟ گفت: مردم‌ِ اين روزگار را چندان ظلم و گرسنه‌گي افتاده است كه نه از خداي‌شان به ياد مي‌آيد و نه از پيغام‌بر.

شيعه‌اي در مسجد رفت. نام صحابه ديد كه بر ديوار نوشته. خواست كه خدو بر نام ابوبكر و عمر اندازد، بر نام علي افتاد. سخت برنجيد و گفت: تو كه پهلوي اينان نشيني سزاي تو اين باشد.

پيري پيش‌ِ طبيبي رفت. گفت: سه زن دارم. پيوسته گرده و مثانه و كمرگاه‌ام درد مي‌كند. چه خورم تا نيك شوم؟ گفت: معجون‌ِ نه طلاق.

قزويني با سپري بزرگ به جنگ‌ِ ملاحده رفته بود. از قلعه سنگي بر سرش زدند و بشكستند. برنجيد و گفت: اي مردك كوري؟ سپر‌ِ بدين بزرگي نمي‌بيني، سنگ بر سر‌ِ من مي‌زني.

تركي بود به هر حمام كه در رفني چون بيرون آمدي حمامي را بگرفتي كه تو رختي از آن‌ِ من دزديده‌اي. به جايي رسيد كه او را در هيچ حمامي نمي‌گذاشتند. روزي در حمامي رفت چند كس را گواه گرفت كه هيچ شعبده نكند و هر شنقصه كند دروغ باشد. چون در حمام رفت حمامي تمامت جامه‌هاي او را به خانه‌ي خود فرستاد. ترك از حمام بيرون آمد دعوي نتوانست كرد. تركش و قربان برهنه در ميان بست و گفت: اي مسلمانان من دعوي نمي‌توانم كرد. اما از حمامي بپرسيد كه من مسكين چنين به حمام‌ِ او آمدم؟

شيخ شرف‌الدين درگزيني از مولانا عضد‌الدين پرسيد كه خداي تعالي شيخان را در قر‌آن كجا ياد كرده است. گفت: پهلوي‌ِ علما. آن‌جا كه مي‌فرمايد «قل هل يستوي الذين يعلمون و الذين لا يعلمون» . [بگو آيا دانايان با نادانان برابرند]

مولانا شرف‌الدين دامغاني بر در‌ِ مسجدي مي‌گذشت. خادم‌ِ مسجد سگي را در مسجد پيچيده بود و مي‌زد. سگ فرياد مي‌كرد. مولانا در‌ِ مسجد بگشاد سگ به در جست. خادم با مولانا عتاب كرد. مولانا گفت: اي يار معذور دار كه سگ عقل ندارد. از بي‌عقلي در مسجد مي‌آيد. ما كه عقل داريم هرگز ما را در مسجد مي‌بينيد؟

روستايي ماده گاوي داشت و ماده خري باكره. خر بمرد. شير‌ِ گاو به كره‌خر مي‌داد و ايشان را شير ديگر نبود و روستايي ملول شد و گفت: خدايا تو اين كره خر را مرگي بده تا عيالان‌ِ من شير‌ِ گاو بخورند. روز ِ ديگر در پاي‌گاه رفت. گاو را ديد مرده. مردك را دود از سر برفت و گفت: خدايا من خر را گفتم. تو گاو از خر باز نمي‌شناسي؟

۱۲/۱۸/۱۳۸۶

نامه ويكتور هوگو به فرزندش

قبل از هر چيز برايت آرزو مي‌كنم كه عاشق شوي، و اگر هستي، كسي هم به تو عشق بورزد، و اگر اينگونه نيست، تنهاييت كوتاه باشد و پس از تنهاييت، نفرت از كسي نيابي. آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد، اما اگر پيش آمد، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي كني.
برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي، از جمله دوستان بد و ناپايدار، برخي نادوست و برخي دوستداركه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد و چون زندگي بدين گونه است، برايت آرزومندم كه دشمن نيز داشته باشي، نه كم و نه زياد. درست به اندازه، تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قراردهند، كه دست كم يكي از آن‌ها اعتراضش به حق باشد تا كه زياده به خود غره نشوي.

و نيز آرزومندم مفيد فايده باشي، نه خيلي غير ضروري تا در لحظات سخت،.وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است، همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد.

همچنين برايت آرزومندم صبور باشي، نه با كساني كه اشتباهات كوچك مي‌كنند، چون اين كار ساده اي است، بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير مي‌كنند و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوي.

و اميدوارم اگر جوان هستي، خيلي به تعجيل، رسيده نشوي و اگر رسيده‌اي، به جوان نمايي اصرار نورزي، و اگر پيري، تسليم نا اميدي نشوي، چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد و لازم است بگذاريم در ما جريان يابد.

اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني .....هر چند خرد بوده باشد...... و با روييدنش همراه شوي، تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد.

به علاوه اميدوارم پول داشته باشي، زيرا در عمل به آن نيازمندي و سالي يك بار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي: " اين مال من است" فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است!

اگر همه اين‌ها كه گفتم برايت فراهم شد، ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم ...


۱۲/۱۳/۱۳۸۶

سال هشتاد و شش را چگونه گذراندم؟

سال 86، سالي پراز درگيري و تشنج بود. آن‌قدر بلا سرم آمد كه از همه‌چيز بازماندم
يكم
كتابم با نام " و اين دوباره خنديد " و با هزينه‌ي خودم،در كرمان چاپ شد و مثل كتاب اولي، وقتي آن‌همه كتاب را زير بغلم دادند؛ از خودم بيزار شدم كه چرا...؟ چرا چاپ كردم؟ چرا نوشتم؟ چرا اين‌همه خون دل خوردم؟
تبصره: نگوييد تو كه يك بار تجربه كرده بودي چرا ... مگر يك انسان چند بار از يك سوراخ گزيده مي‌شود؟
راست مي‌گوييد. اما مجوز نشر اين كتاب را سال 83 گرفته بودم و اگر تا پايان تابستان چاپش نمي‌كردم مي‌بايست دو باره از هفت خوان مميزي بگذرد و معلوم نبود دوباره مجوز مي‌دادند يا نه . از همه مهم‌تر توهم‌زده شده و فكر مي‌كردم اين‌بار تخم دوزرده مي‌گذارم و چون... اصلا بي‌خيال شين
دويم
سال 86 سالي بود كه اداره معظم فرهنگ و ارشاد اسلامي كرمان عوض اين‌كه از زحمات سال گذشته - برگزاري جشنواره داستان استاني و برپا كردن غرفه‌ي نويسندگان كرماني، در نمايشگاه كتاب تشكر كند، -با آن‌كه معاونت فرهنگي آن اداره از هنرمندان بود و ادعاي دوستي داشت- آن‌چنان آتشي پشت دستم گذاشت كه تا مرحله‌ي حذف فيزيكي هم پيش رفت. چه رسد به اين‌كه هزار انگ آن‌چناني هم به -اين وجود ذي‌مثال- زد- و...
و اما سِيُم
در اين سال، طبيعت وادارم كرد قبول كنم، تقريبا نيمي از قرن را پشت سر گذاشته‌ام- آن‌هم بي‌حاصل و مصداق بارز آب در هاون كوبيدن- يك‌باره همه‌ي درد‌هاي پيري به سراغم آمد. فشار خون بالا، قند بالا، چربي بالا و فاسد شدن يك‌باره دندان‌ها و كشيدن تعداد زيادي از آنها را و در انتظار دندان مصنوعي بودن ...
و آخري
چشم‌تان روز بد نبيند و بتركد چشم حسود كه هر‌چه اسپند دود كردم و دور سر خودم و كتاب‌خانه‌ام چرخاندم باز‌هم زورم به تشعشع ناپاك آن‌ها نرسيد و با هنرمندي هر چه تمام‌تر -وقتي مي‌خواستم دو شمع نيم‌سوز را به يك شمع و يك اثر هنري تبديل نمايم- كتاب‌خانه‌ام را سوختم و بعد از تلاش يك‌ماهه و شنيدن آن‌همه غرولند از عيال مبارك-كه زندگي‌اش را به گند كشيدم- هم‌اكنون تعدادي كتاب دودي در قفسه‌هاي بد‌رنگ‌خورده‌ام، چشم نوازي- نه چشم خرابي - مي‌كند و اين يعني از دست دادن تمامي سرمايه‌ي چهل و چند ساله‌ام!
باور كنيد از طرفي اين اتفاق كمي از درد‌هاي دلم را تعديل كرده‌است- يكي از غم‌هايم اين بود كه پس از مرگم چه بلايي سر اين مرده‌ريگ مي‌آيد- مرده‌ريگي كه نودونه درصدش را از دست‌فروش‌ها و دست دويم خريده و به خيال خودم درست‌شان كرده بودم!
و باقي بقايتان
البته بلاهاي ديگري هم بود كه نگويم بهتر است و اگر بگويم مثنوي صد من شود.
بگذاريد اين را هم بگويم: يكي از داستان‌هايم،-در مسابقه‌ي داستان كوتاه شهر كتاب- تا مرحله‌ي نهايي پيش رفت و آن‌جا بايكوت شد و آخرش نفهميدم چرا موتور داستان‌هاي من فقط تا مرحله‌ي نهايي سوخت دارد و پس از آن...بي‌خيال شويد و نديده بگيريد

۱۰/۰۷/۱۳۸۶

اولين جشنواره داستان ملي

اين جشنواره، قدم نو و مباركي بود. آن‌قدر كه وادارم كرد ؛ دوباره به اين خانه برگردم و از تنها مرجعي كه دارم؛ به نحوي از زحمات اين دوستان تشكر كنم. زحمت زيادي كشيده بودند. شايد ، تنها كساني كه تجربه برگزاري يك جشنواره را داشته‌اند؛ بدانند چه كردند اين دوستان و چه زحمتي دارد 2090 داستان را-از سرتاسر ايران پهناور- حمع نمودن، چه تلاش شبانه روزي مي‌خواهد جمع‌آوردن داورها و از همه مهم‌تر ميزباني 100 نفر در آن سرما و گرم كردن فضايي كه هر آن ممكن است، مانند بمب منفجر شود. آن‌هم سه روز. اميد اين دارم بتوانم در قالب يك سفرنامه، به نحوي از اين دوستان تشكر كنم و دستان گرم‌ و خسته‌شان را ببوسم.
اما اولين قسمت :
اتوبوس با همه‌ي توش و توان و سر و صدايي كه داشت؛ بالاخره تيزي تپه را پشت سر گذاشت. هنور سرازي نشده بود كه شاگرد شوفر با صداي نكره‌اش داد زد به "گُنبز طلاي امام غريب صلوات"
همه همان‌طور كه سرك مي‌كشيدند صلوات فرستادند. ننجان زد زير گزيه. تا از تعجب بدر آيم، شاگرد شوفر كاسه‌اي از جلوي شيشه‌ي اتوبوس برداشت و به طرف صندلي‌ها به راه افتاد و طلب "گُنبز‌نما" نمود. ننجان مرا از سر راه او كنار كشيد و- در حالي كه رويش را تنگ مي‌گرفت- گره، پَر چارقدش را باز كرد و سكه‌اي در كاسه‌ي او انداخت. كسي داد زد" شب اول قبر آقا به فريادت برسه، صلوات بلندي ختم كن"
هاج و واج مانده بودم. همه در حالي ديگر بودند. بعضي گريه مي‌كردند. عده‌اي لب‌هاي‌شان تند و تند به هم مي‌خورد. ننجان كه سرگرداني مرا ديده بود. سرم را چرخاند و با گريه گفت" اقا او‌جايه، مي‌بيني؟"
غير از يك نيم دايره‌ي زرد، كه انگار خورشيد را در خود حبس كرده بود و نورش را به اين‌طرف و آن‌طرف پخش مي‌كرد و يك نيم‌دايره‌ي سبز، چيز ديگري نديدم. نمي‌گم كه با تعجب پرسيدم: كو؟
نمي‌گم كه ننجان تپانه‌اي تو سرم زد و گفت : من با اي چشما كورم مي‌بينم، تو نمي‌بيني؟
مي‌ديدم. مي‌بينم؛ اما ديگر شاگرد شوفر سياه و روغن ماليده‌اي نيست كه " گُنبز‌نما" بخواهد و راننده‌اي كه با صداي نكره‌اش دَم‌به ساعت بخواند. ننجان، خدا ساله كه اسير خاك شده و گنبد‌ و مناره‌هاي طلايي، آن‌قدر با ديواره‌اي سيماني بلند‌تر از خودشان جنگيده‌اند كه انگار يادشان رفته، چه آرامش و حلاوتي- به آسمان و زمين- مي‌بخشيدند.
راننده اخمو‌تر از آسمان، نگاهم كرد. تاكسي را هزار سال ذور از گنبد‌ها نگه داشت. پرسيدم: جلوتر نمي‌ري؟
انگار كه طلبكار باشد و زورش بيايد دهن باز كند؛ از بين دندان‌هاي كليد شده‌اش غريد: آخرشه!
اما اين آخرش نبود و براي من اول‌تر از هر اولي بود. سرما بيداد مي‌كرد. به طرف حرم دويدم. اما هرچه مي‌رفتم كوچه صدمتري پر از مغازه تمامي نداشت. اگر خيال گوشه‌ي گرم و دنجِ، دور افتاده ي حرم نبود؛ هيچ‌وقت اين راه را به آخر نمي‌رساندم. اي‌كاش آن خيال نبود، كه حرم را بين نرده‌هاي آهني، توري‌ها ، سيم‌ خاردار و نگهبان‌ها‌ چنان اسير كرده بودند كه هيچ‌كس را به او دسترسي نبود. نگاهم از آن‌همه ديوار و در و دروازه و فاصله به گنبد رسيد. زمزمه‌‌ي عاشقان همه را پس زد. با گفتن "شايد ايجاب مي‌كند" راه را به طرف گنبد كج كردم. كه گرد‌گير نرم خدام سرمازده به صورتم خورد" از آن‌طرف!…بايد بازرسي شين!"
راهرو تنگ و باريكي بود و آن‌همه مشتاق سرما زده ‌ و صفي چند رده- سي‌سال از عمرم در صف‌هاي مختلف گذشته و هنوز به اسم" صف" حساسم- دو نفر تند و تند آدم‌ها را سرتا پا وارسي مي‌كردند. كسي پتويي به يك دستش بود و بچه‌اي عقب مانده آويزان دست ديگرش. مامور بازرس پسش زد كه:
" بايد پتويت را به قسمت امانات بسپري!"
چه زود به تنها سلاح‌مان پناه برد و به التماس افتاد: مي‌خوام بچه‌مو دخيل كنم؛ سرده. بايد گرم نگرش دارم
: نه. اگر هركسي بخواهد پتويي برد جايي براي خلق باقي نمي‌ماند
: محض رضاي خدا
: داري اين‌همه زوار آقارِ اذيت مي‌كني! بگذار به كارمان برسيم.
زوار آقا را علاف نكرده و برگشتم. ساك را تحويل دادم. كيف دستي‌ام را نه. كسي از پشت سرم گفت:
- هيچي نمي‌گذارند ببري!
دوربين را از كيف درآوردم و كيف را به خادم تحويل دادم. بدون آن‌كه نگاهم كند؛ گفت: اونم قدغنه!
چاره‌اي نبود. اين‌جا حرم امام بود و نمي‌بايست باعث آزار كسي شوي. دوربين را تحويل دادم. مشكوك نگاهم كرد و گفت : كارت شناسايي؟!
نشانش دادم. گفت: بايد تحويلش بدي.
جز اطاعت چاره‌اي نبود كه خدا و بزرگانش، انسان‌ها را بدون پيرايه بيشتر دوست دارند. بازهم صف. بازهم بازرسي و…چه راحت مخفي‌ترين و خصوصي‌ترين اجزاي بدن انسان را مي‌كاوند و چه نگاه طلبكاري دارند.
از دو خوان نگذشته بودم كه آسمان به خشم درآمد و هرچه اشك در چنته داشت روي فرش‌هاي پهن شده‌براي نماز و آن‌همه آدم سرمازده و مشتاق خالي كرد. خيلي‌ها ماندند؛ كه باران هم تمامي‌ي دارد. نمازشان را نشكستند. باران تمامي نداشت و سوز تن خيس‌خورده را بهتر شلاق‌كش مي‌كند
زير سايه‌باني ايستادم. جاي سوزن انداختن نبود. باران لج كرده بود.سرش را كج مي‌كرد و به زير سقف هم مي‌رسيد. انگار بازرسي ماموران كفايت نمي‌كرد و بايد كاملا لخت مي‌كرد آن‌همه آدم را. يا لباس را برتن‌شان مي‌چسباند تا همه چيز به خوبي هويدا شود. شايد از ان‌همه تفرقه‌ي امت اسلام به تنگ آمده بود و قصد داشت آشتي‌شان بدهد. اما محرم و نامحرمي، زن و مردي اين اجازه را به كسي نمي‌داد كه مرد‌ها هم مي‌توانند به هم نامحرم باشند و زن‌ها نيز. در خودگويي و هرزه درايي ذهنم گم بودم كه آخوندكي خيس و باران خورده از وسط ان‌همه زن و مرد راه باز كرد و به انتهاي آن فضاي كوچك رفت. مي‌خواستم اعتراض كنم؛ حتا دهن باز كردم كه صلوات زن مرد به هم چسبيده در ان فضا به استقبالش رفت و همه از جا برخاستند. زني چادر مشكي و جواني كت‌شلواري را به طرفش سوق دادند. هنوز از بهت بيرون نيامده بودم كه چند صلوات پي‌در‌پي وادارم كرد از آن‌همه شكاكي دست بردارم و به كلمات عربي‌ي كه از دهن او سرازير بود بيشتر دقت كنم. تا بفهمم؛ خطبه‌ي عقد را جاري و بله را از عروس خانم چادر سفيد گرفت و بدون توجه به صلوات‌هاي اطرافيان، مبلغي از پدر داماد گرفت. پَر عبا را روي عمامه‌ انداخت و بي‌خداحافظي به طرف غرفه‌ي ديگري رفت. اين‌جا بازار ماچ و بوسه و قرقر گرم بود. برخلاف پيرمردهايي كه دور عروس و داماد را گرفته بودند، زن‌ها، بيشترشان جوان بودند و چه حسرتي در نگاه و روي‌لب‌هاي‌شان موج مي‌خورد. نفس‌شان با چه حسرتي كند و كشدار بالا و پايين مي‌شد و با چه شدتي عروس را مي‌بوسيدند كه شايد كمي از خوشبختي او را از طريق لب‌ها به خودشان منتقل كنند. شايد همين گرماي بوسه‌ها و نگاه گرم و مشتاق عروس و داماد؛ دل آسمان را به رحم آورد و تا از شدت باران بكاهد و راهي به سمت حجله خانه يا محضر باز كند. از اين فرصت استفاده كرده و بي‌كه سلامي به امام داده باشم. به طرف در خروجي دويدم. اما كدام در. من از كجا آمده بودم؟ اين‌جا كه همه‌چيز شبيه هم است. شايد عروس داماد از محضر به خانه رفته بودند و من گم‌شده‌ي، گم شده، سر به دنبال در ورودي داشتم. آن‌قدر دور خودم چرخيدم تا صبر آسمان تمام شد. شايد از اين‌همه بي‌حواسي من به خشم درآمده بود كه عوض نم‌بار، سيل‌بار راه انداخت. چه دردسرتان دهم كه وقتي به قسمت امانات رسيدم، حتا خادم اخمو هم از ديدنم، به خنده افتاد. اما دريغ از تعارفي كه بيا و خودت را گرم كن.
باران بود و من. من بودم و خيابان‌هاي بي‌كسي و بي‌هدفي و هيجده ساعت، تا شروع جشنواره داستان سراسري. هتل هم سرد بود و از بخت بد، شوفاژ‌ها از كار افتاده بودند. به مسئول هتل پناه بردم. چند كارگر دوبنده پوش را نشانم داد و قول داد تا ساعتي ديگر اتاق‌تان گرم خواهد شد. به اتاق برگشتم. پاهايم يخ زده و از زور سرما مي‌سوخت. كفش و جوراب را درآوردم و لاي پتو پيچيدم‌شان. ساعتي بيشتر از زمان قول داده شده؛گذشته بود. شوفاژ‌ها به كار افتادند. اما از گرماي آن‌چناني كه اتاق را گرم كند و تن سرما زده‌ي مرا جاني تازه ببخشد؛ خبري نبود و شرم شهرستاني بودن، اين اجازه را نداد كه براي بار ديگر،اعتراض كنم. يكاش كرده بودم كه فرداي يك شب يخ‌زده مسئول هتل اقرار كرد آن اتاق را نبايد ، در زمستان اجاره دهند كه آخرين اتاق است و سرماگير. آنهمه عذر‌خواهي براي من سرمازده ديگر فايده‌اي نداشت كه بايد مي‌رفتم.

در جشنواره شركت نكرده بودم كه سنم از مسابقه گذشته. داور هم نبودم كه داوران بايد مركزنشين باشند و صاحب جاه و مقام. مهمان ويژه هم نبودم كه بايد از داوران، بزرگتر باشي يا ويژگي ممتازي داشته باشي كه هيچكدام در من نبود. پس چرا آمده بودم؟ همسايگي و هم‌جواري دو استان؟ نه! عشق به داستان وادارم كرده بود؟ نه! شايد بي‌كسي و بي‌در كجايي و يا قدر نشناسي مسئولين ارشاد شهرمان؟… شايد– با توجه به اين‌كه خودم سال پيش جشنواره استاني را با كم‌ترين هزينه و تقريبا به تنهايي برگزار كرده بودم؛ آمده بودم؛ شاهد شكست چند شهرستاني از همه‌جا رانده و از همه‌چي مانده باشم؟ شايد!…آخر اين اولين جشنواره سراسري و ملي بود. چيزي كه تهراني‌ها و مركزنشين‌ها- با آن‌همه سابقه و ادعا- جرات به زبان آوردنش را نداشتند؛ چند جوان شهرستاني بي‌تجربه…

۴/۲۶/۱۳۸۶

ما که سر از کار فیلتر و فیلترگذاران دولت مفخم جمهوری اسلامی در نیاوردیم. یک روز ویرشان می گیرد وبالاتفاق تصمیم بر این می گیرند بلاگر را ببندند و می بندند و تا می خواهیم نفسی چاق کنیم که آخیش از شر وبلاگ و وبلاگ نویسی راحت شدیم . یک روز اتفاقی روی لینک بلاگر کلیک می کنیم و می بینیم بهتر از همیشه سُر ومُر و گنده روبرویمان ایستاده و دارد به ریش مان می خندد . امروز هم از همان روزها بود . از سر بیکاری کلیک کردیم و باز شد و مجبورمان کرد چیزی بنویسیم و ما که مثل همیشه هیچی در چنته نداشتیم ؛ مجبور شدیم چیزی بنویسیم که مثل همه ی نوشته هامان هیچی نیست. تا بعد که از سر فرصت - اگر دوباره فیلتر نشود- ادامه ی روایت را روایت کنیم و نه روایت که روایت دیگران را ک÷ی کنیم و با خودمان بگوییم " ما که نفهمیدیم شاید دیگری یا دیگرانی باشند که بفهمند . اما ای کاش این فیلترچی ها را می دیدم و ازشان می خواستم محض رضای خدا - که نه - محض رضای دل ماههم که شده در این اینترنت را ببندند که ما آنقدر خودکفا و دارنده هستیم که هیچ نیازی به داشته های این غربی ها و شرقی های از خدا بی خبر و نداریم و همان به که آن ها را به حال خودشان بگذاریم تا در داشته های دنیایی شان آن قدر غوطه بخورند که یاد خدا نکنند و شیش دانگ بهشت را تصرف کنند . طوری که دیگر جایی برای ما نباشد . ای کاش اینة کار را می کردند و این قدر شُل کن و سفت کن نداشتند .

۲/۲۸/۱۳۸۶

روايت 1

در جستجوي چيزي بودن ، نه لزوما به معناي يافتن آن است و نه يقين مي‌دهد كه آن چيز وجود دارد .


روايت

1- روايت، اساسا بازگويي اموري است كه از نظر زماني و مكاني از ما فاصله دارند : گوينده حاضر و نزديك است و رخداد‌ها غايب و دور.
2- روايت، با وساطت مستقيم يك گوينده كه هم بر او خيره مي‌مانيم و هم درباره او انديشه مي‌كنيم، توجه ما را بر داستان، بر پي‌رفتي از رويداد‌ها، متمركز مي‌سازد. اين نقل نسبت به تجربه‌ي خود داستان، هم حالت مركزي دارد و هم حالت محيطي، داستاني است كه در خودآگاه مخاطبان آن، هم حاضر است و هم غايب. ما به گوينده خيره مي‌مانيم، در حالي‌كه ذهن‌مان متوجه چيزي است كه وي به آن اشاره مي‌كند. به دست اشاره‌گر نگاه مي‌كنيم ولي ذهن‌مان بر آن‌چه اشاره مي‌شود، متمركز است. يكي از ويژگي‌هاي متمايز روايت، به منبع ضروري آن، يعني راوي مربوط مي‌شود . ما بيشتر به راوي خيره مي‌مانيم. نه اين‌كه با او به تبادل نظر بپردازيم، در حالي‌كه اگر با وي در گفتگو بوديم وضع دوم رخ مي‌داد؛ به ويژه در روايت ادبي، راوي اغلب فاقد جنبه‌ي انساني است و صرفا به صدايي نامجسم مي‌ماند.
3- راوي معمولا مورد اعتماد شنونده است. راوي در پي تاييدي از جانب شنونده است كه به او اختيار دهد تا كنش كلامي طولاني‌اش را اجرا كند. و معمولا اين حق به او داده مي‌شود.
4- ‌ روايت كردن = در اختيار گرفتن نوعي قدرت

5- ويژگي‌هاي مهم روايت :
الف: روايت ساخته و پرداخته است و معمولا پي‌آيند و تاكيد و سرعت آن از پيش طرح‌ريزي مي‌شود

ب :ميزان ساخته و پرداختگي قبلي [معمولا چنين به نظر مي‌رسد كه روايت اجزايي در خود دارد كه آن‌ها را قبلا ديده يا شنيده‌ايم]- اين اجزاي تكرار شونده بيش از آن اجزاي تكرار شونده‌اي است كه آن‌ها را كلمه مي‌ناميم. ( قلان قهرمان مرد و بهمان قهرمان زن تا حد زيادي شبيه به هم به نظر مي‌رسند و ظاهرا اين قهرمان‌ها تا اندازه‌اي تيپ‌نمايي دارند.

پ : چنين مي‌نمايد كه بيشتر روايت‌ها خط سير دارند – معمولا به سويي مي‌روند و انتظار مي‌رود تا به سمتي بروند و نوعي پيشرفت تدريجي يا حتا نتيجه‌گيري فراهم آرند و منتظريم روايت آغاز و ميانه و پاباني داشته باشد . به آخرين جملات داستان‌هاي كودكان توجه كنيد [ از آن‌پس همگي تا ابد به شادماني زندگي كردند. يا : از آن‌زمان به بعد ديگر هيچ‌كس اژدها را نديد ]

4- روايت بايد روايت‌گر داشته باشد و اين راوي، فارغ از اين‌كه چقدر پنهان يا دوردست و نامريي است؛ همواره مهم است
5- روايت، مستلزم يادآوري رخداد‌هايي است كه نه فقط از نظر مكاني ، بلكه مهم‌تر از آن ، از نظر زماني ؛ از روايت‌گر و مخاطبانش دورند.

تحليل تعاريف روايت :
الف : بعضي،" روايت را ، پي‌رفتي از رويداد‌ها معرفي مي‌كنند!" اما خود رويداد اصطلاح واقعا پيچيده‌اي است و بر اين فرض استوار كه موقعيت يا مجموعه‌اي از شرايط شناخته شده وجود دارد و آن‌گاه چيزي رخ مي‌دهد كه در ان وضعيت، تغيير پديد مي‌آورد و اين كلاژي از رويداد‌هاي توصيف‌شده را تداعي مي‌كند . كه به نظر من حتا اگر به طور متوالي ارائه شوند، نيز روايت به شمار نمي‌آيند. براي نمونه اگر در يك جمع ؛ هر يك پاراگرافي در مورد چيزي يا امري بنويسند و آن‌گاه اين پاراگراف‌ها را به‌هم بچسبانيم؛ بازهم روايت به دست نمي‌آيد . مگر آن‌كه ارتباطي غير تصادفي را ميان‌ آن‌ها تشخيص دهيم [ منظور از ارتباط غير‌تصادفي ، نوعي ارتباط است كه انگيزش يافته و مهم به حساب آيد] . تزوتان تودروف ساختارگراي فرانسوي در اين مورد معتقد است كه :
" رابطه‌ي ساده‌ي امور متوالي، سازنده‌ي روايت نيست .اين امور بايد سازمان‌دهي داشته باشند . ولي حتا اگر تمامي عناصر آن‌ها مشترك باشد، بازهم روايتي در كار نيست ، زيرا ديگر چيزي براي بازگويي نمي‌ماند."
تشخيص دادن ارتباط غير تصادفي، در زنجيره‌اي از رويداد‌ها حق ويژه‌ي مخاطب است . اگر مخاطب اين زنجيره‌ي رويداد‌ها را روايت نپندارد ؛ بيهوده‌است كه كسي ديگر اصرار ورزد كه روايتي در كار است . دست‌كم از اين نظر ، اختيار نهايي با مخاطب ادراك‌كننده است كه متن را روايت بداند ، نه با روايت‌گو .
اما اين‌همه نمي‌تواند تعريف صحيحي از روايت بدهد زيرا كه انتظار داريم ارتباط، ارتباط غير تصادفي و توالي رويداد‌هاي روايت پيچيده‌تر از اين باشند. بايد كه روايت، آغاز و ميانه و پاياني داشته باشد. چيزي كه تودروف نامي از آن‌ها به ميان نياورده است . بنجامين كالبي در اين مورد مي‌گويد" روايت عاميانه، حتا در ساده‌ترين شكلش شرح لغوي يك يا چند رويدا دلبستگي برانگيز و شيوه‌اي است كه در ان ، دلبستگي حذف مي‌شود يا كاهش مي‌يابد "
پراب - ساختار شناس روسي - با بررسي ساختار مسلط حكايت‌هاي روسي نشان داد كه در اين حكايات، يك وضعيت متعادل آغازين به وسيله‌ي نيرو‌هاي گوناگون آشفتگي‌برانگيز، دستخوش آشفتگي مي‌شود . اين آشفتگي به عدم تعادل و واژگوني موقعيت مي‌انجامد. سپس رويدادي- مثلا، مداخله‌ي نيرويي ديگر- به استقرار مجدد تعادل كه گونه‌ي اصلاح شده‌اي از تعادل آغازين است منجر مي‌شود . ... ادامه دارد

۲/۲۶/۱۳۸۶

انباري




از پله‌ها بالا آمد . جلوي اولين رديف صندلي‌ها ايستاد . نگاهش عقابي شد و روي نگاه ترس‌زده‌ي آن‌همه مسافر چرخيد . يك قدم جلو آمد . از رديف اول گذشت ، هنوز مسافرهاي رديف اول نفس چاق نكرده بودند كه دستش روي شانه‌ي اولين‌شان گذاشت و گفت «‌ هر چارتا‌تون برين پايين !».
برخلاف قد و قامت كوتاهش ، صدايي رسا و پخته داشت
به رديف دوم رسيد . همه‌ي نفس‌ها حبس شده بود . فكر مي‌كردم آن‌ها را پياده مي‌كند ، اما از آن‌ها گذشت . به رديف سوم رسيد . هر چهار صندلي در اختيار يك خانواده‌ي بلوچ بود . با مردشان - به زبان بلوچي - حال و احوال كرد . مرد بلوچ با خوشرويي جواب داد . يك قدم برداشت . انگار كه پشيمان شده باشد ؛ برگشت و به پسر‌بچه‌ي دوازده- سيزده ساله‌ي بلوچ ، اشاره كرد " برو پايين " .
مادر خانواده با التماس گفت « سركار ، جان مادرت ، اين بچه ‌است ! »
« اِه ، توهم برو پايين ! »
مرد دست سرباز را گرفت و تا دهن باز كند …
« هر چار‌تاتون برين پايين . ياالله »
رديف سوم هم خالي شد و او آهسته آهسته ، مثل مرغي كه دانه مي‌چيند ؛ از ميان مسافرها ، تك و توكي را پياده كرد . به ما رسيد . زني كه كنارم بود ، از ترس كاملا سفيد شده و مثل بيد مي‌لرزيد.
از ما هم گذشت . تا ته اتوبوس چند نفر ديگر را ، پياده كرد . برگشت . هنوز نگاهش مي‌چرخيد و دماغش ذره‌ذره‌ها را بو مي‌كشيد . به اول اتوبوس رسيد . آن‌هايي كه مانده بودند، نفس حقي كشيدند . زن آهسته گفت
" به خير گذشت ! خيلي خطريه !"
هنوز حرفش تمام نشده بود كه رويش را برگرداند و داد زد« همه بيان پايين ، زن ومرد. بجنبين كه شب گذشت »

سوز سرد كويري تن‌هاي خيس عرق‌ و ترس‌زده را مي‌لرزاند . زن بلوچ ، دختر بچه‌ي هفت-هشت ساله‌اش را زير دامنش گرفته و مي‌لرزيد . ترس آن‌ها به من‌هم سرايت كرده و دندان‌هايم به هم مي‌خورد .
مامور جلوي در اتاق ايستاد . و ما ، مثل گوسفندهايي كه راه خود و وظيفه‌ي خود را مي‌دانند ، در يك خط و پشت سر هم ايستاديم . زن‌ها يك طرف و مردها يك طرف . مامور پوزخندي زد و گفت « اونايي كه ساك يا بسته‌اي دارن ؛ پشت سرم ، بيان !»
ساكي نداشتم . ماندم . به ديوار تكيه دادم . پاكت سيگارم را در نياورده بودم كه كسي از پشت در داد زد
« بيا تو !»
دور و برم را نگاه كردم ؛ غير از من كس ديگري آن‌جا نبود .
« كري ؟گفتم بيا تو ؛ بايد بيام نازت كنم . ».
سرم را داخل اتاق بردم و گفتم :"ببخشيد سركار با من بودين ؟"
" سركار پدرته . درجه‌هارو نمي‌شناسي ؟ "
به ستاره‌هاي روي دوشش نگاه كردم و گفتم " من‌كه جسارت نكردم !"
" نديدمت تا حالا !… مگر نگفتم بيا تو، چرا لفتش دادي ؟"
" فكر كنم اشتباه گرفتين ، من… "
نگذاشت حرفم را تمام كنم و داد زد " من هيچ‌وقت اشتباه نمي‌كنم ، ساك‌ت كو ؟ "
از لحنش بدم آمد و بي تفاوت گفتم " از وقتي انقلاب شده ، هيچ‌وقت ساك همرام نمي‌برم "
سر تا پايم را ورانداز كرد و در حالي‌كه ادايم را در‌ مي‌آورد ، گفت " اِه . تو چي‌كاره‌اي عزيز؟ "
" ببخشيد سركار ، اون‌كه دنبالش مي‌گردي ، من نيستم !"
" به من نگو سركار ، نمي‌فهمي . ؟"
باز هم به ستاره‌هاي روي دوشش نگاه كردم و با آن‌كه دلم مي‌خواست دلش را نشكنم و جناب سروان صدايش كنم اما نمي‌دانم چرا زبانم لج كرد و قبل از من گفت " ‌سركار …!"
مثل ببر تير خورده‌ از پشت ميز بلند شد . تا توي سينه‌ام آمد و چشمانم را هدف گرفت . لج كردم و پلك نزدم . نگاهش در نگاهم گره خورد . باور نمي‌كرد كسي جواب نگاهش را بدهد ؛ غريد " تكمه‌هاي پيرَن‌تو باز كن ."
" اگر نكنم … !"
حرفم تمام نشده بود كه دستش ، يخه‌ي پيراهنم را تا پايين جر داد و دست ديگرش روي سينه‌ي لُُختم جا خوش كرد . و آن‌قدر داغ بود كه دلم مي‌خواست فرياد بزنم . سرتا پايم به لرزه افتاد . احساس زني را داشتم كه مي‌خواهند به زور تصرفش كنند .
گفتم " شما حق ندارين … !"
قه‌قهه‌ي خنده‌اش صدايم را بريد و گفت " ‌بارك‌الله ، بارك‌الله ؟ "
دستش را از روي قلبم بر داشت و همان‌طور كه به طرف ميزش مي‌رفت گفت " قانونم مي‌دوني ، خيلي خوبه ، هميشه دلم مي‌خواس با يه آدم قانون‌دون روبرو بشم ، خوبه ! خوبه !… خب حالا كه قانون مي‌دوني … لُخت شو . !"
" چي ؟!"
" زبون آدم كه سرت مي‌شه ، منم به فارسي گفتم " لخت شو !" . اگر نمي فهمي به بلوچي بگم ، يا هر زبون ديگه كه بخواي . من هَف زبون بلدم . لُخت شو ، روداري‌ام نكن كه حال ندارم ."
" خودت مي‌دوني داري چكار مي‌كني ؟ "
" مي‌دونم . خوب مي‌دونم . اگرم ندونسم تو بهم بگو … لُخت شو وگرنه مي‌گم سربازا بيان لختت كنن .!"
چاره‌اي نبود . پيراهن پاره ام را در آوردم و ايستادم .
" شلوار ، شلوارتم در‌آر !"
" جناب …!"
" آه‌ه‌هان ، داره دُرس مي‌شه ، بارك‌الله پسر قانون‌دون ، دَر‌آر"
شلوارم را در آوردم . حالا فقط يك شورت و يك زير پيراهني تنم بود .
" زيرپوش ، درآرشون بابا ؛ چقد بايد ناز بكشم . بايد لُخت لخُت بشي . مي‌فهمي . عين روزي كه از لاي لنگ ننه‌ت در اومدي . زود باش !"
" اين كار درستي نيست !"
" زود باش ، حرفم نزن ، تازه اول بسم‌الله‌يه . صبر كن !"
" ولي … !"
" ولي نداره ، مردكه‌ي چلغوز كاري كه مي‌گم بكن ،‌ در بييييييييييار !"

هيچ‌وقت اين‌طور كم نياورده بودم . كاملا لخت بودم . يك دستم را جلويم گرفته بودم و دست ديگرم را روي پشتم . نمي‌دانستم از سرما مي‌لرزم يا خجالت . هزار قرن طول كشيد تا گفت " چطوري آقاي قانوني ، خوش مي‌گذره ؟ اسمت قانوني بود ، نه ؟ "
دهنم خشك شده بود . از زور خشم نمي توانستم حرف بزنم . به زور گفتم " اين درست نيست !"
خنديد و گفت " درست‌ترم مي‌شه ، صبر كن … سركار جباري ؟!"
سرباز كوچك و سياه سوخته‌اي وارد اتاق شد . پاهايش را به هم كوبيد و با صدايي كه نه صداي مرد بود و نه زن ، گفت " بله قربان؟"
" ‌همه‌رو صدا كن ، يه بازرسي خوب داريم !"
سرباز دوباره پاهايش را به هم كوبيد از در بيرون رفت و او ، انگار كه با خودش واگويه مي‌كند ؛ ادامه داد " ‌اين آقا قا‌انوون‌دونن ، نه ؟"
" سزاتو مي‌بيني !"
" اين دنيا يا اون دنيا ؟…هر چند برا من فرقي نمي‌كنه "
چند سرباز وارد اتاق شدند . همه پاهايشان را به هم كوبيدند و خبردار روبروي او ايستادند . نگاه شان كرد و چيزي نگفت . انگار سعي داشت خودش را كنترل كند . نگاهش را از آن‌ها كند ، قدمي به طرف در برداشت . انگار پشيمان شده باشد ، برگشت . به طرف ميزش رفت و گفت " جباري . اين آقارو درست بازرسي كن . شمام خوب نيگا كنين تا دفعه‌ي ديگه نگين ما بلد نبوديم و مرغ از قفس پريد . حالي ؟"
" بله قربان!"
فكر مي‌كردم لباس‌هايم را مي‌گردند . فكر مي‌كردم …
جباري با كف دستش روي باسن لختم زد و گفت " برو طرف ديوار!"
گفتم " تو همسن بچه‌ي كوچك مني "
محل نداد و گفت " دستاتو بچسبون به ديوار "
" ‌با پدرتم همين كارو مي‌كردي ؟!"
" كم حرف بزن و كاري كه گفتم بكن!"
نگاهش كردم . يك از سرباز‌ها مشت محكمي به پهلويم زد و داد زد "مگه كري ؟گفت : دساتو بچسبون به ديوار"
بازار ، بازار كلاه بود … جباري كنارم ايستاد . با نوك پوتيين به پايم زد و گفت " بيا عقب‌تر ، پاهاتم باز كن !"
كمي عقب آمدم . داد زد " عقب‌تر ، دستاتم ببر پايين‌تر … پايين‌تر . … خم شو مي‌فهمي ؟"
مثل آدمي كه به ركوع رفته باشد ايستاده بودم و دستهايم روي ديوار بود . جباري به پشت سرم رفت . دست‌هاي سردش را روي لمبرهايم گذاشت . سرما تا عمق وجودم دويد .
يكي از سرباز ها گفت " چه سفيده ، لامصب . برف !"
افسر داد زد " خفه!"
جباري روي لمبرم زد و گفت " ‌بازش كن !"
باور نمي‌كردم . دلم مي‌خواست زمين دهن باز مي‌كرد و مي‌بلعيدتم . جباري دوبر لمبرهايم را گرفت و آن‌ها را از هم باز كرد . افسر خنديد و گفت " سَرتو بكش كنار ، اين آقا قانون‌دانن و ممكنه يه دفعه كثيفت كنه .!"
سرباز‌ها خنديدند . فكرمي‌كردم به همين ختم خواهد شد . اما جباري يكي از سربازها را صدا كرد و گفت « خوب از هم بازشون كن ، خودتم بكش كنار»
چشم‌هايم را بستم و تا وقتي كه انگشت دستكش پوشيده‌ي جباري داخل روده‌ام را مي‌كاويد ، به جسد دختري كه شاهرگ گردنش را زده بود و خوني كه همه جا را پوشانده بود فكر كردم …
" چيزي نيست قربان!"
" نااميدم كردي جباري ، بايد باشه ؛ نمي‌تونه نباشه . خوب گشتي ؟"
" بله قربان . هيچي نبود .… بشين پاشو‌ كارساز نيست ؟"

سرما بود و سوز و باد كويري و مردي كه با تك پوش و بيژامه به دستور سرباز كوچك اندامي مي‌نشست و پا مي‌شد و عرق مي‌ريخت .
آن مرد من نبودم . شايد بودم . شايد خواب مي‌ديدم . يك كابوس وحشتناك . هيچ حسي نداشتم . نه ترس . نه خجالت و نه حس تجاوزي كه شاهرگ گردنم را بزنم و … شايد شاهرگم را زده بودم و شايد … اما اين واقعيت داشت . من مُرده و در يك گور تنگ و سياه خوابيده بودم … اما چرا خواب ؟ چرا مرگ ؟ من بايد مي‌رفتم . من مسافر بودم . كار داشتم . يك كار مهم . كاري كه نبايد شامل زمان مي‌شد . دهنم خشك بود . دهنه‌ي مقعدم مي‌سوخت . دستم را درازكردم . دست سردي كنارم بود و تني سردتر تنگ بغلم . با وحشت از جا پريدم . يعني خواب نبود؟ كابوس نبود و مرگ ؟ …

مردي گريه مي‌كرد . او ، بدون توجه به هم‌همه‌ي آن‌همه مردي كه در سياهي بازداشتگاه توي هم مي لوليدند ، زار مي‌زد و سرش را بر ديوار سيماني مي‌كوبيد . اين مرد من بودم . اين مرد من بودم و خواب نديده و خواب نبودم .
شب رفته بود . اتوبوس رفته بود . اتوبوس‌هاي بسياري آمده و رفته بودند و از هر اتوبوس يكي ، دو نفر را نگه داشته بودند . يكي دو نفري كه بارها و بارها اين راه را رفته بودند و مي‌دانستند كاري كه رييس پاسگاه با من كرده در مقابل اعمال مامورين مواد هيچ بوده و هي دلداريم مي‌دادند.
« اين‌كه چيزي نيست . بگذار به مواد برسيم .اون‌جا بلايي سرت مي‌آرن كه وقتي يه بار ديگه به اين‌جا برسي دست جناب سروانو ببوسي ! »
٭٭٭
مردي در راهرو سرد و تنگ ايستاده بود و به آن‌همه مردي كه هيچ تن‌پوشي نداشتند و معلوم نبود لرز لرز تن‌شان از ترس است يا سرما ، خيره خيره نگاه مي‌كرد . او هم لخت بود . اما لختي تنش را حس نمي‌كرد . او هم مي‌لرزيد . اما لرزلرز وجودش را نه مي‌فهميد و نه مي‌خواست ، بفهمد. گيج و منگ بود … كسي صدايش كرد . نفهميد . هولش دادند . حس نكرد . با باطوم به سرش زدند ، باور نكرد . بطري روغن كرچك را به دستش دادند . بدون هيچ اجباري همه را سر كشيد . وادارش كردند روي سطلي و در حضور آن‌همه مرد روده هايش را تخليه كند . اصلا خجالت نكشيد . فقط وقتي از روده‌ي پسر بچه‌ي ده يازده ساله‌اي آن‌همه بسته‌هاي گِرد و كوچك هرويين را بيرون آوردند ؛ سرش را به ديوار كوبيد و از ته دل زار زد . زار زد . زار زد و هنوز هم كه هنوز است زار مي‌زند .
٭٭٭٭

۱/۱۶/۱۳۸۶

داریوش آشوری: ساده و روشن بنویسیم!

"آیا باید برای آن‌لاین-نویس دستورها و هنجارهای ویژه‌ای داشت؟" به این پرسش داریوش آشوری، نویسنده و زبان‌شناس پرآوازه‌ پاسخ می‌دهد.

: آقای آشوری، عنوان پروژه‌ی شما در قلمرو زبان، پروژه‌ی زبان باز است. اینترنت را برای باز شدن زبان فارسی یک فرصت می‌بینید، یا به خاطر آسیبهایی که به زبان می‌رساند، یک تهدید؟

داریوش آشوری: یکی از حُسن‌های اینترنت برای کسانی که بیرون از ایران زندگی می‌کنند و با آن سروکار دارند، این است که رابطه‌ی آنان را با زبانِ مادری یا ملی‌شان پایدار نگاه می‌دارد و کوشش برای نوشتن در اینترنت این رابطه را استوارتر می‌کند. در گذشته بریده شدن رابطه با زبانِ ملی برای کسانی که سالیان دراز دور از میهن زندگی می‌کردند‌، سببِ فراموشی زبان می‌شد. اما، افزون بر این، طبیعتِ اینترنت و آسانیِ دسترسی به آن و این که هر کس می‌تواند به میل و سلیقه‌ی خود و در حد سواد خود در آن بنویسد و منتشر کند، دست‌ها را برای هر گونه شلوغ‌کاری زبانی هم باز می‌گذارد. اینترنت میدان باز شگفت‌انگیزی برای هر گونه تجربه‌ی زبانی تازه هم هست. با امکانِ ارتباطی آسان و همه‌گیری که برقرار می‌کند، از آن برای بهبود و پیشبردِ زبان هم می‌توان بهره گرفت.
واما، آنچه من به عنوانِ "زبانِ باز" پیش کشیده ام به رابطه‌ی زبان و جهانِ مدرن و نیاز جهانِ مدرن به زبانِ باز مربوط می‌شود: یعنی زبانی که پا به پای پیشرفت، دگرگونی علوم، تکنولوژی و در کل، شکل زندگی مدرن که پیوسته در حال دگرگونی ست، گسترش یابد. اینترنت به عنوانِ رسانه‌ی آسانیاب و همه‌گیر می‌تواند در داد و‌ستد زبانی و پراکنشِ سریعِ یافته‌های زبانیِ تازه و رفع مشکلاتِ زبانی، نقش مثبتی داشته باشد و کم‌ و‌کاستی‌های سیستم پوسیده و بی‌فکر آموزشی رسمی ما را تا حدی جبران کند. امکان دست‌یابی سریع و آسان به منابعِ اطلاعاتیِ زبانی (فرهنگ‌ها و دانشنامه‌ها)، هم از جنبه‌های مثبتِ خدمت‌های اینترنت است. اینترنت می‌تواند یک نظامِ خودآموزیِ بسیار کارامد باشد، اگر که مایه‌ی درست و به‌اندازه بر رویِ آن عرضه شود.

یکی از مشکل‌های مهمی که ما تا کنون داشته‌ایم، تفاوت میان زبان نوشتاری و زبان گفتاری است. اکنون گویا شق سومی نیز اضافه شده و آن هم زبان فارسی رایج شده در اینترنت است که میان زبان گفتاری و نوشتاری نوسان می‌کند و به خاطر اصطلاح‌‌های ویژه‌‌اش، دارد هویت مستقلی می‌یابد. شما در مورد این زبان چه فکر می‌کنید؟ آیا می‌شود آن را در مسیر فکر شده‌ای انداخت؟

من در این مورد چندان دقتی نکرده ام. امّا دیده ام که گونه‌ای زبانِ "خودمانی" در اینترنت رواج می‌یابد که اساس آن فارسی گفتاری به لهجه‌ی پایتخت است. این گونه‌ی زبانی که درادبیات داستانی مدرن با نوشته‌های جمال‌زاده و هدایت و دیگران پیشاپیش واردِ عالمِ نوشتاری شده، حالا جای خود را در اینترنت هم باز کرده است. همچنان که می‌دانید، اینترنت جهانِ "بی‌کانون" (decentered) است و هر گفتمان و گونه‌ی زبانی‌ای به آسانی می‌تواند به آن راه یابد و جای خود را باز کند. در نتیجه، هر کس می‌باید به فکرِ گونه‌ی زبانیِ ویژه‌ی خود در آن باشد. گونه‌ی زبانی‌ای که من به کار می‌برم، فارسیِ نوشتاریِ رسمی ست در قلمروِ علومِ انسانی و فلسفه. این زبان می‌کوشد، تا جایی که می‌تواند، به الگوی اصلی خود، که زبان‌های مدرنِ اروپایی در این قلمرو است، نزدیک شود. بنا براین، هم به فکرِ نقطه‌گذاریِ درست است، هم سبکِ شفاف و پیراسته‌ی نوشتاری، هم واژگانِ گسترده و گسترش پذیر برای آنچه می‌نویسد، چه مقاله باشد چه ترجمه‌ از آن زبان‌ها. بدیهی ست که این گونه‌ی زبانی، که خودآگاهانه و با وسواس و پیگیرانه در پی‌ آرایش و پیرایش و گسترش میدانِ خویش است، روشِ و یافته‌های خود را هم به دیگران پیشنهاد وسفارش می‌کند.

بر مبنای این توضیح‌ها، توصیه‌های شما برای کسی که online می‌نویسد، چیست؟ آیا فکر می‌کنید برای آن‌لاین-نویس باید دستورها و هنجارهای ویژه‌ای داشت؟

بستگی دارد که چه کسی برای چه هدفی و با رویکرد به چه کسانی می‌نویسد. برای نوشتن در یک سایت‌ رسمی، مانند دویچه‌ وله و بی‌بی‌سی، که کارش گزارشگری ست، بی‌گمان می‌باید "دستور و هنجارِ ویژه‌ای" وجود داشته باشد. رسانه‌های گزارشگر برای هر بخشی از کار خود می‌باید اصولی داشته باشند و به کارکنانِ خود سفارش کنند و اگر لازم باشد با گذاشتنِ کلاس‌ها و دوره‌های آموزشی و تمرینی به آنان بیاموزند. هر کسی تنها به این دلیل که زبانِ مادری او، برای مثال، فارسی ست، به خودیِ خود شایستگیِ نوشتن به این زبان در یک سایت رسمی یا سخن گفتن به آن را در یک رسانه‌ی شنیداری ندارد. زبانِ نوشتاری را باید آموخت و دانست که در چه سطحی و برای چه مخاطبی می‌نویسیم و چه گونه بنویسیم، همچنان که زبانِ گفتاری برای رادیو و تلویزیون را. این کار، تا آن جا که من می‌دانم، در دنیای رسانه‌ای فارسی‌زبان تا کنون نشده است.

ما باید فکر کردن بیاموزیم. فکر کردن از جاهای بسیار ساده و "ابتدایی"؛ از این که نقطه و ویرگول را کجا باید گذاشت و پرانتز را و پاراگراف را کجا باید باز کرد... این که ساده‌ترین و روشن‌ترین شکل این یا آن جمله در زبانِ ما چه می‌تواند باشد (یعنی، چه گونه می‌توان از شرِ کلیشه‌ها و قلمبه‌گویی‌ها، و در نتیجه، تاریکی‌ها و ابهام‌های زبان نوشتاری سنتی آزاد شد)... این که سروته مطلب را چه گونه باید به هم پیوست و دوخت‌ و ‌دوز کرد تا از وراجی و پریشان‌گویی پرهیز کرده باشیم...

تا این که روزی- انشاءالله تعالی- به آن جا برسیم که به اندیشیدن در باره‌ی اندیشیدن برسیم و دکارت و کانت و هگل و هایدگر را هم بتوانیم ترجمه کنیم... آمین!

مصاحبه‌گر: بهجت امید


نقل از : http://www.dw-world.de/dw/article/0,2144,2426636,00.html

۱۲/۲۵/۱۳۸۵

من‌هم گريه كردم ؟! »

« پدرم قصاب بود . پدر پدرم نيز و همان‌طور پدر پدر پدر پدرم . به قول پدرم " تا هفت پشت‌مون قصاب بوده " اما از بخت بد من "، يا بخت بد خانواده‌ام ، ذاتم طوري است كه از حيوان‌ها مي‌ترسم . يعني از هر موجودي كه روي چهاردست و پا راه برود ؛ مي‌ترسم .
اوائل همه مي‌خنديدند و مسخره‌ام مي‌كردند - آخر ما نُه‌ خواهر برادريم و من يكي به آخر مانده‌ام و بيست سه نوه‌ي پدرم همه از من بزرگ‌تر هستند - پدرم سرشان تشر مي‌زد:
" كاريش نداشته باشين ، من از اين بدتربودم . وختي هَف‌ساله شدم ؛ يه روز صبح زود از خواب بيدار مي‌شم و مي‌رم به سَروَخت پدرم . كارده از دستش مي‌گيرم و بدون اون‌كه حرفي بزنم ، سر گوسفندي رو كه مي‌خواست بكُشه ، با مهارت مي‌برم و از همه بد‌تر دهنمه مي‌گذارم رو شارگ گلوي گوسفند و مثل آب خون‌شو مي‌خورم . خدا بيامرز پدرم مي‌گفت:
وختي پوزه‌ي پر خون منه مي‌بينه و اون چشماي خون گرفته‌مه ؛ از ذوق مي‌خواسته سكته كنه ...""
اينم درست مي‌شه كاريش نداشته باشين "
اما نشد . هفت ساله‌گي جايش را به هفده سالگي داد و به بيست وهفت سالگي واگذارم كرد و پدرم نااميد شد . هميشه زير لب قُر مي‌زد:
" پدر چه قصاب ؛ پسر چه گوشت‌خوار !!!!!!"
هيچ‌وقت معناي حرفش را نفهميدم . سال از پشت سال گذشت . ديگر كسي كاري به كارم نداشت . حتا مسخره هم نمي‌كردند . من وصله‌ي ناهمرنگ خانواده بودم . هر روز از بوق سگ – شايد هم زود‌تر - در خانه‌ي ما بلوا بود . خنده ، سروصداي قصاب‌ها ، جيغ و داد ، خِرخِر ، دست و پا زدن و گريه‌ي گوسفندها ، خانه را روي سرش مي‌گذاشت – هيچ‌وقت گريه‌ي آنها را ديده‌ايد ؟ - واي ! چه نگاهي دارند و چه عجزي توي چشم‌هايشان هست ! . انگار فحش مي‌دهند . شايد فكر مي‌كنند با كشته شدن هر كدام‌شان اين سير تسلسلي كشتار، به آخر مي‌رسد و مي‌دانند بالاخره كسي مي‌آيد و انتفام آن‌ها را مي‌گيرد . اما كي ؟ كِي ؟ چطور ؟ كجا ؟ با چي ؟ آيا اوهم يك گوسفند است ؟ يا ... آفتاب كه پهن مي‌شد ، گوشه‌ي خانه محشر كبرا بود . خون ، پوست ، روده ، بوي گند مدفوع نيمه‌هظمِ شكمبه‌ها ، خرخر گربه‌ها و سروصداي مادرم كه داد مي‌زد :
"واي واي ، خدا مرگ‌تون بده ، لامصبا چرا تمييز نكردين و چرا همه‌چي رو گذاشتين تا من بدبخت ..." اين‌ها همه مال قبل از پيدا شدن پديده‌اي به نام كشتارگاه بود . سال‌هاست كه ديگر تويِ خانه گوسفندي كشته نشده است . البته بعضي وقت‌ها -آن‌هم قاچاقي - اينكار را مي‌كنند . آن‌هم با گوسفندهايي كه حتما عيب و علتي دارند و در كشتارگاه اجازهِ كشتن‌شان را نمي‌دهند و ده روز اول محرم . حالا ديگر موهايم سفيد شده است و كمرم خم آورده . اما هنوزهم ... پدرم ، اين را ننگ بزرگي براي خانواده مي‌دانست و به همين دليل، عمري نكرد - البته درخانواده‌ي ما ، هفتاد سالگي اوج جوان‌مرگي است - مادرم همين چند سال پيش عمرش را داد به شما و من از هميشه تنهاتر شدم . برادر بزرگم ، سَر‌صنف قصاب‌هاي شهراست . و چه كيا و بيايي دارد . جمعيت خانواده آن‌قدر زياد شده است كه ديگر همه هم‌ديگر را نمي‌شناسند . خيلي‌ها مثل زنبورهاي عسل از اين كندو كوچ كرده‌اند و براي خود‌شان دَم و دست‌گاهي خاصي دارند .تشكيلاتي وسيع‌تر و بزرگ‌تر از دَم و دستگاه برادرم و دارودسته‌ا‌ش. بعضي وقت‌ها مي‌شنوم كه برادرم از كارهايي كه آن‌ها مي‌كنند و حرمت حريم خانواده را نگه نمي‌دارند؛ جيغ و دادش بالا مي‌رود . اما كو گوشي كه بشنود . دراين‌طور مواقع ، سعي مي‌كنم ، دَم پَرش نباشم وگرنه همه‌ي دق و دلي‌هايش را بر سر من خالي مي‌كند . مرا مسئول مي‌داند
" همين سوسول‌بازياي تو و افرادي مثل تو باعت اين بل‌بشو شده . وگرنه كي‌فكر مي‌كرد تو يه خونواده‌اي با اين قدمت و اون‌همه آبرو حيثيت يه هم‌چين كارايي بشه " بعضي وقت‌ها مي‌گويم :
" نكند راست مي‌گويد ؟"
مي‌نشينم كلاهم را قاضي مي‌كنم . هر چه مي‌گردم ؛ مي بينم ؛ نه ، من هيچ‌كاري نكردم . هيچ تبليغ و سروصدايي – مثل آن‌ها – نداشتم كه باعث از دست رفتن كسي شده باشد . هميشه خودم بودم و چهارتا كتابي كه داشتم و راهي كه آهسته مي‌رفتم و مي‌آمدم تا …خدا بيامرزد جميع رفتگان خاك را . مادرم هميشه اشك‌هايش را با پَر چادرش پاك مي‌كرد و مي‌گفت:
" آخه مادر ، خدا اون زبونو كه بي‌خود تو دهنت نگذاشته . يه جيغي ، دادي ، فريادي … اين‌كه نمي‌شه تو … نمي‌دونم . والله از خودم خاطرجمعم و مي‌دونم غير از دست اون خدا بيامرز ، هيش دستي، به حروم پر چادرمو نگرفته كه ... يا پدرت جايي رفته باشد و محض رضاي خدا برا يه بارم شده سر سفره‌ي ديگه‌اي نشسته باشه ؛ كه فكر كنم ، كار اون لقمه‌ي حروم باشه …" بيچاره مادرم . تا وقتي‌كه مُرد ؛ يك لحظه چشم از من بر نداشت و آن چشم‌ها … چه شب‌هايي كه تا صبح ، بالاي سر من خون نباريدند .
وقتي زنم - با يكي از همين سلاخ‌هايي كه هميشه در خانه‌ي ما پلاس بودند – فرار كرد . چه شور و شيوني راه انداخت . وادار كرد ؛ همه‌ي طايفه ، دست از كار و زندگي‌شان بكشند و به دنبال‌شان بگردند . تا وقتي گوش بريده‌ي آن‌ها را نياوردند ؛ آرام نشد .
خدا بيامرزدش . شب‌ها ، كنارم مي‌نشست و اشك مي‌ريخت . وقتي ازش مي‌پرسيدم :
" آخه چرا مادر ؟" مي گفت:
" ننه ، حرف نشخوار آدميزاده . حرف بزن . كسي كه نيست . بنال ؛ گريه كن . داد بزن . مي‌خواي منو بزن . والله سبك مي‌شي مادر ! " هر چي مي‌گفتم :
" آخه مادر من طوريم نيست‌كه ؛ چي‌بگم ؟" مي‌گفت:
" غم‌باد مي گيري مادر . دق مي‌كني . حرف بزن " مي‌گفتم:
" مادر ، اون حق داشت . نمي‌تونست . اونم مثل شمابود . با خون بزرگ شده بود ، تو خون دست و پا زده بود و … " نمي گذاشت حرفم تمام شود . باور نمي‌كرد . نبايدم باور مي‌كرد . آخر اين يك موضوع ناموسي بود و باعث سرشكستگي . بيچاره ، خودش كه حرص مي‌خورد . خودش كه مي‌سوخت ؛ فكر مي‌كرد من‌هم همان حال را دارم و از منشي كه دارم ؛ اون‌همه شور و شيون را به درون خودم مي‌ريزم . مي‌ترسيد ديوانه شوم . هرچه برادرهايم مي‌گفتند :
" بابا ، ‌اين از همون روز اول چَن تخته‌ش كم بوده ، تو جوش نزن ! " قبول نمي‌كرد و تا وقتي كه مُرد ، يك آن تنهايم نگذاشت . چشم‌هايش بسته نشد تا مرا به بالاي سرش بردند و با دست‌هاي من بسته شدند . نگاهش عين نگاه گوسفندها بود . ترسيده ، بيچاره و متعجب . آن‌جا بود كه براي اولين بار بغضم سر واكرد . هر كار كردم نتوانستم جلوي نگاه آن جماعت جلوي گريه‌ا‌م را بگيرم و مايه‌ي سرشكستگي مردان خانواده نشوم . آن‌جا بود كه معناي ترسم را فهميدم .
شما كه نمي‌دانيد – شايد هم مي‌دانيد . شايد هزاربار ديد‌ه‌ايد و نديده گذشته‌ايد – ترسي در چشم گوسفندها هست كه جيگر آدم را آب مي‌كند . زجر و ضعفي كه آدم ، دلش مي‌خواهد سرش را به سنگ بكوبد . داد بزند و بگويد ك
" آخه چرا ؟ " آن روز چاقوي پدر خدابيامرزم را برداشتم . پيش‌بندش را به كمرم بستم و جلوي چشم‌هاي همه‌ي طايفه راه افتادم طرف كشتارگاه . بي‌چاره ننه . كار من آن‌قدر ناغافلي بود كه همه جنازه‌اش را رها كردند و دنبالم راه افتادند . پايم را تو درگاه كشتارگاه گذاشتم ، برادرم با آن صداي نكره‌‌اش طلب صلوات كرد . همه‌ي سلاخ‌ها ، دست از كار كشيدند و راه دادند ؛ تا خودم را به يك گوسفند برسانم . اما من نمي‌خواستم ، حالا كه پشت پا به همه‌چيز زد‌ه‌ام ، اولين سلاخي‌اَم يك گوسفند باشد .به طرف سالني كه در آن گاو مي‌كشتند ؛ راه افتادم . همه پشت سرم ريسه شدند . گاو‌ها با همه‌يِ بزرگي‌ي كه داشتند ، بين نرده‌هايي كه به سمت من هدايت‌شان مي‌كرد ؛ قطار بودند و كم‌كم جلو مي‌آمدند . سعي كردم به چشم‌هايشان نگاه نكنم . گاو سياه و بزرگي سرش را پايين انداخته و انگار نه انگار به طرف سلاخ مي‌رود ؛ جلو مي آمد . حتا نشخوارم مي‌كرد . همين جري‌ترم كرد . چاقوي تيز باباي خدابيامرز را، روي سنگ صاب كشيدم . پاهايم را از هم باز كردم . گاو از دروازه‌ي مخصوص گذشت . بوي خون كه به دماغش خورد و شايد آن همه لاشه را كه ديد ؛ جا زد . ايستاد . مي‌خواست پس بكشد . اما راه برگشتي نبود . گاو‌هاي ديگر شتاب داشتند تا از آن تنگي و در قيد بودن رها شوند . فشار مي‌آوردند . گاو با فشار آن‌ها جلو آمد . پسركي كه كارش برق دادن گاوها بود ؛ دستگاه مخصوص برق را به طرف پيشاني گاو برد . دلم مي خواست داد بزنم :
" اين‌كار را نكن "
اما چيزي جلوي زبانم را گرفت . پاهايم به سگ‌لرز افتاد . دستگاه بيخ گوش گاو جرقه‌اي زد و انگار اين جرقه همه‌ي وجود مرا تكان داد . گاو گيج شد . سردست رفت . مي‌بايست قبل از افتادن ، شاهرگش را ببرم . چاقو را بالا بردم . همه صلوات فرستادند . فريادشان گيج‌ترم كرد . گاو داشت مي‌افتاد و مي‌بايست شتاب كنم . چشم‌هايم را بستم . چاقو را پايين آوردم . دستم به پوست آويزان زير گلوي گاو خورد . گرم بود . گرمم كرد . كسي از درونم فرياد زد:
، " فرار كن ."
سلاخ‌ها دوباره صلوات فرستادند . چاقو را فشار دادم . جِر بريدن پوست ، تا تيره‌ي پشتم دويد . تيزي چاقو به سفتي شاهرگ رسيد . سنگيني سر گاو به چاقو فشار آورد . خون تيرك زد . مي‌بايست فورا دستم را پس بكشم . نكشيدم . مي‌بايست خودم را پس بكشم . نكشيدم . روبروي گاو ايستادم . فوران خون غسلم داد . سر گاو ، دست و تنم را پايين كشيد . چشم‌هايش ، چشم‌هايم راگرفت .باور كنيد ، نگاهش ، نگاه مادرم بود .مثل او قطره‌ي اشكي، گوشه‌ي چشم درشتش را خيس كرده بود . فريادي از عمق وجودم ، خودش را بالا كشيد و با هق‌هقي كه هيچ وقت نديده بودم ؛ نعره‌ي آن‌همه گاو را زير خودش له كرد و اگر برادرم به دادم نرسيده بود؛ زير سنگيني تنش له مي‌شدم . حالا سال‌هاست كه من كنار همان نرده ايستاده‌ام و زير فوران خون گلوي گاوي كه هنوز نشخوار مي‌كند ؛ بي‌ آن‌كه گريه كنم ، تن آلوده‌ام را غسل مي‌دهم . غسل مي‌دهم . و هيچ كس نمي‌تواند از آن‌جا دورم كند .

۱۱/۲۱/۱۳۸۵

شايد باور نكنيد

شايد باور نكنيد . شايد شماهم مثل من باشيد كه از هيچ چيز به سادگي نمي‌گذريد و معتقديد هر چيزي امكان دارد . بله من هم وقتي ديدم ، دختركي وسط خيابان روي پاهايش چُندك زده و گوش‌هايش را گرفته است و زن همسايه ساك خريدش را - كه پر از سيب‌زميني و سيب‌هاي درختي لك و پيس‌دار و مانده بود - رها كرد و خودش را به دخترك رساند ، همين را گفتم .
وقتي ديدم دختر دستش را از گوش‌ها جدا نمي‌كند و زن به زور مي‌خواهد بلندش كند و زورش نمي‌رسد و هيچ‌كس ديگري هم به كمك‌شان نمي‌رود ؛ با خودم گفتم " او حق دارد "- يعني دختر حق دارد -
به من حق بدهيد . اگر من‌هم در موقعيت دختر بودم همين كار را مي كردم و شايد هم بدتر . ببينيد ، شما يك دختر پنج - شيش ساله هستيد . مادرتان پولي به دست‌تان داده تا براي گرم شدن بازي‌تان چيزي بخريد . شما هم ساك دستي اسباب بازي‌تان را برداشتيد و به خواهر كوچك‌تان - حالا اگر كمي تپل باشد و كمي بيشتر نق‌ بزند ؛ چه بهتر – گفته باشيد : مامان دختر خوبي باش ، تا من برم خريد كنم و برگردم
و او لب‌هاي گنده‌اش را روي هم بيااندازد و بگويد : ما نيستيم ، چرا تو بايد مامان باشي ؟ اصلا مامانا ، هميشه مي‌گن بچه‌ها برن خريد . خب چرا تو مي‌ري خريد ؟
و تو شانه بالا انداخته و بگويي : غلط كردي ، خيابان شلوغه . تازه كي مامان اجازه مي‌ده من برم خريد كه حالا من اجازه بدم ، از همه بدتر من از تو بزرگترم . بايد من برم خريد!
و بدون توجه به اخم و قهر او، با ساك دستي‌ات از خانه بيرون بزني . در را محكم پشت سرت ببندي و از ترس اين‌كه اگرخواهرت – مثل هميشه - چُغلي كند به مامان بگويد ، بدنت به رعشه بيفتد ؛ چي؟
اصلا چرا پرسيدم "چي" ؟ ‌و اين" چي " اين‌جا چه نقشي دارد ؟….
ولش كن . بگذار به تو برگرديم . تويي كه حالا يك دختر پنج شيش ساله‌اي و با ساك كوچك اسباب بازي‌ات براي اولين بار به تنهايي از خانه بيرون زدي و مي‌ترسي . هم از خيابان كه پر از ماشين است و هم از مادرت كه پس از آمدن ، خستگي‌هايش را با تپانه‌اي بر سر تو خالي مي كند - البته اگر خواهرت چغُلي بكند- و هم …
اما تو نمي‌گذاري وقتي برگشتي با چند ماچ آب‌دار و اين‌كه " بيا اصلا تو مامان باش " دهنش را مي‌بندي . ولي از اين‌هم مي‌ترسي ، اگر او مامان بشود و اگر تو خوراكي‌ها را جلوي او بگذاري و او ديگر چيزي به تو ندهد و يا كم‌تر از هميشه بدهد ، چي ؟‌
اين "چي" دوباره خودش را به ميان انداخت . مثل اين‌كه ما آدم‌ها بدون "چي" چيزي براي گفتن و پرسيدن نداريم . هر كسي براي خودش دنيايي دارد و اين دنيا ربطي به كوچكي و بزرگي آدم‌ها ندارد . هر كسي ترسي دارد و اين ترس بنا به سن و موقعيت آن‌ها ممكن است كوچك يا بزرگ باشد . ممكن است مثل تو كه پر از ترس و ياس فلسفي هستي و سوال‌هايت نه بكار دنيا مي‌آيند و نه آخرت و يا ترس همان زن همسايه كه چقدر چانه زده بود تا سيب‌هاي مانده و پير شده‌ي مغازه‌دار را به نصف قيمت خريده و مي‌ترسيد شوهر سانتي‌مانتالش بر سر اين گونه خريدن‌ها دعوايش كند و حالا فرش خيابان شده بودند و… اصلا بگذار به صحنه‌ي قصه برگرديم .
با همه‌ي ترس‌هايت ، پا از خانه بيرون مي‌گذاري . به مغازه‌ي آن‌طرف خيابان نگاه مي‌كني . به ماشين‌ها ، آدم‌ها و هزار آيند و رونده‌ي ديگر . دل را يك دل مي‌كني كه حتما از همان مغازه خريد كني و به حرف مامانت توجه نكني كه هميشه مي‌گفت :هر وقت گفتم بري خريد ،‌از همين مغازه كناري خريد كن .
به مغازه بغلي فكر مي‌كني . يك مغازه فسقلي و هيچي ندار . كه غير از چهار تا پفك بدمزه چيز ديگري ندارد و مغازه‌ي آن‌طرف خيابان ، كه پر از خوراكي‌هاي جور واجور است … نه . بايد به آن‌طرف بروي و به ياد حرف پدرت مي افتي : ‌اينام ديگه بزرگ شدند !
همين ديشب گفت . دست‌هايش را روي سرت كشيده بود . چقدر از بوي دست‌هايش ، بوي تنش خوشت مي‌آ‌يد . هميشه خوشت مي‌آمد اما اين‌بار ، بيشتر . سرت را بالا مي گيري و با خودت مي گويي: من بزرگ شدم …
از ُپل جلوي خانه سرازير مي‌شوي . پايت را روي آسفالت سياه و داغ خيابان مي‌گذاري . دلت هُري پايين مي‌ريزد . اين‌جا خيابان است . شوخي بردار نيست . اما تو بزرگ شدي . پدرت هيچ وقت حرف بي‌خود نمي‌زند . همه حرف‌هايش را قبول مي‌كنند . تو چرا نكني . باشد . قدم بعدي و قدم بعدي و نگاه به ماشين‌هايي كه دورند و همه دارند مي‌روند .
حالا وسط خياباني . روي خط سفيد . چه مزه‌اي دارد ؛ ترس را پشت سر گذاشتن و يك تجربه‌ي جديد براي بزرگ‌تر بودن .
" تو بزرگ شدي " حرف قشنگي است و هنوز هم قشنگ است . هيچ‌كس از تعريف بدش نمي‌آيد . من با آنكه هميشه ادعا مي كنم از تعريف خوشم نمي‌آيد و به همه توصيه مي كنم از جايي كه تعريف‌تان مي كنند ؛ فرار كنيد . وقتي كسي از من و يا از كارم تعريف مي كند ، قدّم دو متر بلندتر مي‌شود . اصلا مي‌گويند انسان هر كاري كه مي‌كند ، براي نشان دادن خودش است . نشان دادن من وجودي‌اش . خُب تو روي خط سفيدي و تا اين‌جا ماشيني نبود . نيامد . تو همه‌ي ترس‌ها را كنار گذاشتي و به خودت باليدي . به حرف پدرت ايمان آوردي . حتي دهنش را بوسيدي و بوي گس و مانده‌ي دود سيگاررا ميك زدي .
همه‌ي اين‌ها درست ، اما با ماشين پر سرعتي كه به طرفت مي‌آيد ، چه مي‌كني . ماشين سياه است . از همين ماشين‌هايي كه برادرت هميشه با لذت ازشان تعريف مي‌كند و اسم‌شان را با چه لذتي زير دندان‌هايش مزه مزه و هميشه به پدرت قر مي‌زند : آخه اينم ماشينه كه ما داريم . بابا تو رو خدا برو عوضش كن
اصلا چرا من اين‌ها را مي‌نويسم ؟ مي‌نويسم يا دارم برايت تعريف مي‌كنم . ؟ اصلا تو كي هستي ؟ هستي يا من الكي دارم با خودم حرف مي‌زنم ؟ اگر چيزي بپرسم ، نمي‌خندي ؟
ببين ، بعضي وقت‌ها ، مثل الان كه هي سوال مي‌كنم ، سوال مي‌كنم . سوال مي‌كنم ، بعد از همه‌ي سوال‌ها از خودم مي‌پرسم اصلا من هستم . ها ؟‌… هستم ؟‌
خب هيچ‌وقت هم جوابي پيدا نمي‌كنم . همه مثل تو پوزخند مي‌زنند . خب بزنند . باور كن ، دلم مي‌خواهد هميشه دلم مي‌خواست من‌هم مثل همان خواهر كوچيكه زود قهر مي‌كردم . زود ناراحت مي‌شدم و زود … ولي من اين‌جوري نيستم . از هيچ‌كس بدم نمي‌آيد . از هيچ‌چيز دلخور نمي‌شوم و با هيچ‌كس هم قهر نمي‌كنم . خُب، حالا تو وسط خياباني . يك قدم از خط سفيد گذشتي و داري به خودت مي‌بالي كه : بله ، من ديگه بزرگ شدم . مي گويي ببين مامانم چقد ترسو بود كه … ما بچه كه بوديم ، كتاب فارسي‌مان يك شعر داشت كه اگر بخواهم بنويسمش حوصله‌ي خودم سر مي رود ولي تعريفش بيجا نيست . مرغي ، داشت جوجه‌اش را نصيحت مي‌كرد و از بدي‌هاي گربه مي‌گفت كه گربه اين‌طور است و آن‌طور است و به جوجه مي‌گفت، تا گربه را ديد فرار كند و يا اصلا به گربه نزديك نشود . درست يادم نيست كه بعدش چطور مي‌شود . خانم مرغه خواب مي‌رود و جوجه تنها . در همان وقت گربه به سروقت جوجه مي‌آيد يا جوجه به طرف گربه مي‌رود . گربه هم كه عادت دارد با شكارش بازي كند . جوجه هي جلو مي رود . هي خودش را دلداري مي‌دهد و شعر مي‌خواند كه :
جوجه گفتا كه مادرم ترسوست به خيالش كه گربه هم لولوست
گربه حيوان خوش‌خط و خاليست فكر آزار جوجه هرگز نيست
دو قدم دورتر شد از مادر آمدش آن‌چه گفته بود به سر
گربه ناگاه …
ماشين آمد ، آمد ، آمد . سحر شدي . ماندي. ايستادي و نگاه كردي . ماشين سياه بود . بزرگ بود و صداي خرد شدن تنت را زير آن‌همه آهن شنيدي . ماندي . گنگ شدي . فقط نگاه كردي . ناخواسته يك قدم به عقب بر مي‌داري تا فرار كني . اما يادت مي‌آيد كه گفته بودند :‌ به عقب نه ، برو جلو
به طرف جلو مي‌دوي . راننده دس‌پاچه مي‌شود . مي‌ترسد . پايش را روي ترمز مي‌گذارد . قي ي ي ي ي س مي‌فهمي كه . اين صداي تيز و تند و ترسناك ترمز ماشين بود . اما ماشين كه خدا نيست . با آن‌همه سرعتش يك‌دفعه نمي‌ايستد . ليز مي‌خورد . ليز مي‌خورد و تا جلوي صورتت جلو مي‌آيد و تو باور نمي‌كني . باورت نمي شود كه راننده اين‌قدر بي‌حيا باشد و به تو ، به مادرت آن‌طور فحشي بدهد و تو…
حالا به من حق مي‌دهي؟ به دخترك چي ؟ به زني كه به طرفش مي‌دود ؟‌ آيا او اين حق را دارد دست‌هاي جوش‌خورده به گوش‌هاي دخترك را، به زور جدا كند ؟ اصلا كي به او اين حق را داده است تا دختر را از آن حال بيرون بكشد . شايد باور نكنيد . شايد مثل من …

۱۰/۲۸/۱۳۸۵

ماشوله هاي ياد

داغيِ مانده در آهن‌هاي نردبام از كف دم‌پايي‌هاي پلاستيكي‌ات مي‌گذشت و تا عمق چشمانت مي‌دويد . تيزي تند آفتاب از روي مقنعه سياه ، نقره‌داغت مي‌كرد و تو دست‌بردار نبودي . نمي‌توانستي دست برداري ، آخر بيشتر از خودت دوستش داشتي ؛ بيشتر از هركس ديگري كه در اين دنيا بود ؛ دوستش داشتي و دلت نمي‌آمد كس ديگري به همين سادگي او را از تو بگيرد . باور نمي‌كردي اما اين و آن مي‌گفتند كه ...
شايد حق داشتند ؛ حق داشتي ؛ حق داري . اوجوان بود ؛ خوشگل‌ ، خوش‌هيكل و از تو سَرتر . آن‌قدر كه وقتي پدر و مادرش به خانه‌ي شما آمدند . وقتي – برخلاف هميشه - از قبل زنگ زدند و گفتند كه براي كار خيري به خانه‌ي شما مي‌آيند ؛ مثل وقتي‌كه عمويت گفت او را با زن خوشگلي ديده ، داغ شدي و تنت به جِزجِز افتاد . ...اما آن داغي و اين داغي …
بخار داغي كه از روي آسفالت بلند مي‌شد و از لبه‌ي ديوار مي‌گذشت ، سرت را به دوّران انداخت . با خودت گفتي« ...دست وردار زن ! آخه اونا از كجا مي‌دونن كي آشنا و كي غريبه‌اس »
...گفتي « ‌برو پايين و به كارت برس ، تو 24 ساعته كه تو اون بيمارستان كثافت ، پلك به‌هم نزدي و حالا …»...
سرت را برگرداندي . حتي يك پله هم پايين آمدي ، اما ، چهره‌ي سرخ و سفيد همكار بيوه‌ات ، جلوي چشمت ظاهر شد و همان‌طور كه لوندي مي‌كرد و بدون توجه به اون همه همكار مرد ، گونه‌ي زردت را گرفت و گفت « هي جوني ، يه‌كم به خودت برس ، طرف داره مي‌پره ! »
تو كه اصلا تو اين خط‌ها نبودي ، به زور پوزخندي زدي و براي اين‌كه بچزونيش و بگويي كه از جيك و بوكش خبر داري گفتي « والله ، ما كه مثل بعضي‌ها نيستيم ، تا هر روز يكي رو تور بزنيم و بعد از اون‌كه از هر نظر چِلونديمش بذاريم بره . ما يه بار يكي رو پيدا كرديم و تا آخر عمرمون بَسه "
اما اونم كم نياورد . لامصب مثل سيب‌زميني َپشنتي ، عين خيالش نبود . ليوان چايي را از دستت گرفت . خودش را روي مبل انداخت و گفت
« ‌ دِ چرا نمي‌فهمي ، خانم‌خانوما، منم برا همين مي‌گم . »
براي اينكه تلافي كرده باشد ؛ ادامه داد « دلم مي‌سوزه كه خدا نه خوشگلي بهت داده و نه زرنگي‌ي كه بتوني تور پهن كني ، اينم كه گيرت اومده شانسي بوده و از روي تصادف ...– خنده‌ي خوشگلي كرد تا زهر حرفش كم‌رنگ‌تر باشد - … در هر صورت گفتم هواشو داشته باش كه …»...
سرت مي‌سوخت . تنت مي‌سوخت . ُگر گرفته بودي . اگر از بلندي نمي‌ترسيدي ؛ اگر فكر افتادن نبود ؛ حتما سرت را دودستي مي‌گرفتي ، اما اين جا و اين بالا . هميشه از بلندي مي‌ترسيدي . هيچ وقت از يك چارپايه نيم متري بالا نرفته بودي ؛ چه برسد به اينكه روي نردبامي كه به هيچ جا بند نبود بايستي و از روي ديوار لرزان ، به بياباني كه به سياهي آسفالت خيابان ختم مي‌شد ؛ ُزل بزني . دلت مي‌خواست داد بزني « پس چرا نمي‌آ ؟ »
به خودت فحش مي‌دادي كه چرا ساعتت را برنداشتي و دلت مي‌خواست آن‌قدر فرصت داشتي تا به اتاق برگردي و برش داري ، يا چشمت آن‌قدر سو داشت كه بتواني از پشت پنجره به ساعت ديواري يك نظر بيندازي . اما مي‌ترسيدي . مي ترسيدي تا چشمت ر ا بگرداني ؛ در همين چند لحظه ، او، با آن كه دوستش دارد . با همان كه آن قدر عزيز هست، تا بدون ترس كنار دستش بنشيند و با خنده و شوخي به اين طرف برود ؛ بيايند و بروند و تو نبينيش ، نفهمي .
كسي از درونت فرياد زد « آخه چرا ؟‌ مگر زن با زن چه فرقي داره ؟ »
دوباره هيكل همكار بيوه‌ات جلوي چشمت جان گرفت . وقتي آن همه طنازي و ناز و اداهايش را ديدي . وقتي به آرايش هر دم و هر آني‌اَ‌ش فكر كردي ، هم خودت و هم آن‌كه از درونت فرياد مي‌زد ؛ ساكت شديد .
هوا داغ بود و تو، ليچ عرق شده بودي . از پيشاني‌ات قطره‌هاي درشت عرق تند و تند سرازير مي‌شد و به طرف گودال عميق چشمانت مي‌خزيد . يكي از همان قطره‌ها كه خيلي سمج بود و دلش نمي‌خواست گوش به حرف حركت سرت بدهد ، آهسته راهش را كج كرد ؛ از لاي پلك‌ها گذشت . انگار خاكستر داغ درون چشم‌ها ريخته باشند ؛ آتش گرفتي و بدون آن كه بفهمي بالاي نردباني و از بلندي مي‌ترسي ، دست‌ها را ول كردي و چشمت را ماليدي . همان كه درونت بود آهسته و با تاكيد گفت « ‌دانه‌ي فلفل سياه و خال مه‌رويان … »
‌گوش ندادي . نخواستي چشم‌هاي خودت را با چشمان همكارت مقايسه كني . نخواستي حرف او را گوش كني و حتي آن قدر خسته بودي كه حرف او را به جز يك متلك ، يك حسادت زنانه چيز ديگري نديدي و اصلا به آن فكر نكردي …
" اما حرف‌آي دايي چي ؟ … »
او هم كه همين را گفت . او هم گفت كه او را با يكي ديده كه خيلي از تو بلندتر بوده و بي حجاب و عينك آفتابي َپت پهني هم روي چشمش داشته و …اين‌جا بود كه آتش گرفتي . آخر نه توي طايفه‌ي تو و نه طايفه‌ي آن‌ها هيچ زني با اين شكل و شمايل نبود . اين قدر قِروفِر نداشت ! دست‌ها را از روي چشم‌ها برداشتي و به سياهي آسفالت نگاه كردي . به نظرت رسيد دورت پر از آدم است . آدم‌هايي همه آشنا ، همه سياه‌پوش . همه گريان … چشم‌هاي پر از اشكت ، همه جا را تارمتار نشان مي‌داد . ماليدي‌شان و دلت نخواست به خودت به‌قبولاني كه گريه كردي ، گفتي « عرق چكيد توشون !» و ياد حرف‌هاي آن‌روزت افتادي .همان‌روزي كه يكي ازهمكارانت به خاطر بي وفايي شوهرش اشك مي‌ريخت و تو كه هنوز هيچ‌كس را نداشتي گفته بودي « واه . من فكر نكنم هيچ مردي اون‌قد ارزش داشته باشه كه من برا رفتنش گريه كنم .… ُخب وختي نخواس ، وختي يكي ديگه رو به من ترجيح داد ، كله باباش بره اون‌جايي كه عرب ني انداخت و حالا … »
از خودت پرسيدي « ‌يعني منم مثل اونم ؟‌ مثل اون شدم ، يعني شوهرم … »
دلت نمي‌خواست اين طور فكر كني . دلت نخواست ...، اما نگاهت را از آسفالت سياه خيابان بر نداشتي و ته دلت آرزو كردي كه ...چي دلت مي‌خواست ؟ مي‌خواست همه‌ي حرف‌هايي كه زده بودند راست باشد و او را ببيني كه با زني خيلي خوشگل‌تر از خودت گرم هِروكِر باشد يا ...؟
جواب ندادي . جواب نمي‌دادي . سرسنگين شده بودي و دلت نمي‌خواست جوابش را بدهي . دلت مي‌خواست از اوبپرسي . دلت مي‌خواست سرت را روي سينه‌ي پهنش بگذاري و با گريه ، - نه گريه ، نه - ...نمي‌خواستي ضعف نشان بدهي . فقط دلت مي‌خواست بپرسي « اون زن كيه ؟‌ »
اما نمي‌پرسيدي . مي‌ترسيدي . مادرت هميشه گفته بود «‌ نگذارين رويِ مرداتون تو روتون باز بشه … به‌روي خودتون نيارين …»
مگر مي‌شد . يك بار ، دو بار ، ده بار ؟ مي‌گفتي « ...مادر تو هيچ وقت معناي شوهرو نفهميدي كه … » به ياد پدرت افتادي و همان‌طور كه سياهي آسفالت جلوي چشمت پرپر مي‌زد ، پرپر زدن پدرت را روي دست‌هاي هفت ساله‌ات مي‌ديدي و مادر مادر زدني كه تا فرداصبح - كه از سركار برگردد - نمي‌توانست جوابت را بدهد و تو …
چشم‌هايت سوخت و اشك‌هايت سرازير شد و چشمت از روي ديوار به دنبال كسي گشت ؛ تا سرت را روي شانه‌اش بگذاري .
پرسيدم «‌ برا كي ؟‌ پدرت ، او يا … ؟ »
نگذاشتي حرفم تمام شود . به تل‌انبار لباس‌هاي نَشسته‌اي كه كنار شير جمع شده بود نگاه كردي و گفتي « ...برا هيچ‌كس ! عرق ريخت تو چشمم ! »
خنديدم . شايد هم خودت خنديدي و آهسته گفتي « ...همه‌چي دست به دست هم مي‌ده » شيطان را لعنت كردي و خواستي از نردبام پايين بروي و گفتي
« شب شد و همه‌ي كارام مونده » دلت مي‌خواست كسي از خيابان مي‌گذشت . جانت براي صداي يك ماشين در مي‌رفت . اما هيچ‌كس نبود . هيچ‌كس نمي‌آمد . نمي‌رفت . با خودت فكر كردي « ‌تو چه برهوتي زندگي مي‌كنيم »
واقعا همين‌طور بود . هيچ وقت به خلوتي و سوت و كوري خيابان فكر نكرده بودي . هيچ‌وقت اين طور نديده بودي‌اش و باورت نمي‌شد آدم ميان اين‌همه آدم باشد و اين‌طور احساس بي‌كسي كند.
آنكه در درونت جاخوش كرده بود ، فرياد زد « ...پس چرا نمي‌آ ؟ كوشَن ؟ »
كس ديگري گريه كرد و گفت " مي‌آن ، جوش نزن !"
ميله‌هاي داغ ، تابش تيز آفتاب ، صداي گريه‌ايي كه نمي‌دانستي از كجا مي‌آيد و چرا اين‌قدر سوزناك است ؛ تنت را به آشوب انداخته بود . بازهم به بياباني كه انتهايش سياهي آسفالت خيابان بود ؛ خيره بودي و انتظار مي‌كشيدي . انتظاري كه سُمبه‌ي داغي شده و دل‌اندرونت را مي‌سوخت . انتظاري كه هيچ‌وقت تمامي نداشت و همه‌ي عمر سربچالش بودي . مي‌دانستي كه مي‌آيد . بايد بيايد . مي‌دانستي كه نمي‌تواند ...
به خودت نهيب زدي « اي‌قد ساده نباش ، اونا يه چيزي مي‌دونن كه مي‌گن…»...
چي گفته بودند ؟ ‌چطور گفته بودند كه تو اين‌طور تن به داغي آفتاب داده و روي پله‌هاي داغ‌تر از داغ ايستاده و بازهم به سياهي آسفالت خيابان خيره بودي ؟
كسي صدايت كرد . صدايش پر از بغض بود . خَش‌گرفته و … سرت را برگرداندي و با ترس به اطرافت نگاه كردي . هيچ كس نبود . شيطان رالعنت كردي و از پله‌ها پايين آمدي و گفتي « ديوونه شدم »
يا گفتي « ديوونه بودم كه اجازه دادم اونا تو زندگيم دخالت كنند »
دخالت كرده بودند ؟‌ نه . آن‌ها فقط هشدار داده و توهم باوركرده بودي . گفتي ...آخه رفتارش يه جوري شده و اون تلفن لامصبم كه ... »
زنگ مي‌زد و او تو خواب هفتم هم كه بود از خواب مي‌پريد ؛ چند كلمه‌ي بريده بريده مي‌گفت . دور و برش را مي‌پاييد ؛ وقتي مي‌ديد تو آن‌طرف‌ها نيستي ، دوباره مي‌خوابيد و يا بعضي وقت‌ها فورا لباس مي‌پوشيد و از خانه بيرون مي‌زد . از جايت بلند شدي و گفتي « تا نباشد چيزكي ، مردم نگويند چيزها »
بازهم نگاه كردي . ميان آن‌همه شبحي كه مثل تو سرگردان بودند و منتظر؛ به دنبال كورسويي از آشنايي گشتي . روي آسفالت هيچ كس نبود . هيچ چيز نبود ؛ الا گدايي كه با يك حلب زنگ زده آب مي‌آورد . مثل هميشه ، دل‌آشوبه داشتي ، دلهره ، تلواسه . « خدايا ، چرا ديركردند ؟ چرا نمي‌ِآ ؟ چرا … » گردباد داغي دور تنت پيچيد . ماشوله‌اش زير آن‌همه كاغذ و پاكت و شاخه‌هاي خشكيده‌ي گل افتاد ، جمع‌‌شان كرد . جلوي چشم‌هايت چرخاند و دورتر از تو، بغل ديوار تلنبارشان كرد . چشم‌هايت را بستي و نبسته شنيدي كسي داد زد « اومدن ! » بازشان كردي و آن‌همه خاك و آشغال كورت كرد و نديدي كه اين ماشين ، ماشين اونيست . فرصت نكردي از خودت بپرسي كي غير از من منتظر آمدنش است . كسي شيون زد . هق‌هق غريب مردي تنت را لرزاند . بين انگشت‌هايت را گاز گرفتي و فكر كردي … نه حتا نخواستي فكر كني كه … ماشين مي‌آمد و پشت سرش هزار ماشين رنگ ‌و وارنگ قطار بود و ماشوله‌هاي كدر و تيره را زير چرخ‌هايشان له مي‌كردند . ماشين ايستاد . در سمت شاگرد باز شد . « اين‌كه مَرده !» شانست را لعنت كردي . چشمت رنگ سفيد ، نه ! خاكستريِ مُرده‌ي ماشين را ديد . سرت را چرخاندي . هميشه از فضولي بدت مي‌آمد .
« به من چه !»
اما هزار نفر دور ماشين جمع شدند . ولوله پيچيد . گلوله شد . به طرفت چرخيد و نگاهت را برگرداند .
« چه خبره ؟!»
نفهميدي . گيج شدي . مات شدي . جيغ زدي . شيون كردي . به طرف‌شان دويدي . باورت نمي‌شد . هنوزهم باور نداري . باور نمي‌كني . تو منتظر چيز ديگري بودي . منتظر كس ديگري و حالا … انتظارت به سر رسيده بود .
به بازي سرنوشت خنديدي . به او خنديدي و به خودت كه چه راحت او را كنار دختري كه ده سال پيش بيست و شش ساله بوده و تا ابد بيست و شش ساله مي‌ماند ؛ خواباندند و تو كِل كشيدي . كِل كشيدي و ته دلت مي‌خنديد .

۱۰/۱۵/۱۳۸۵

باورم نمي‌شد . باور كردني هم نبود در استاني كه هفتاد در‌صد آن در كوير واقع شده است وهر آبادي با آبادي ديگر خدا سال فاصله دارد . استاني كه فقر و فاقه در جاي‌جايش آن‌چنان جا خوش كرده كه مردمش آرزوي رفاه را از ياد برده‌اند ؛ مركز استانش تنها سه كتاب‌فروشي نيمه‌معتبر دارد و هزار ووووو وهاي ديگر ، اين‌طور جواب فراخوان ما را بدهند . از دورافتاده‌ترين قسمت اين استان براي ما داستان فرستاده‌اند . باوركردني نيست . هرازچندگاهي به گفته‌هاي خودم شك مي‌كنم . در كشوي ميز را باز مي‌كنم و آن‌گاه كه با سرريز آن‌همه داستان مواجه مي‌شوم لبخند روي لبانم جا خوش مي‌كند و مرغ آرزو دور سرم به پرواز در‌مي‌آيد . با اين‌همه چشم و دل مشتاق ، چه مي‌توانم بكنم . چطور مي‌توانم تك‌تك اين افراد را - كه چشم به دست من دارند -راضي نگهدارم . هميشه آرزوي اين روزها را داشتم و حالا ابهت‌ موضوع ، سرم را به دوران انداخته است . خدا كمك كند . . دعا كنيد بتوانم در اين وانفساي بي‌محلي به اهل قلم بتوانم دل مسئولين را بدست آورم تا كاري هر چند ناچيز در راه پيشبرد ادبيات داستاني اين استان انجام دهند . شماهم اگر مي‌توانيد دست‌گيرم باشيد . آخر من خودم در بودن خودم مانده‌ام چه رسد به ... خوشا كوري كه عصاكش كوري دگر شود . اين‌همه را نوشتم تا بگويم مهلت ارسال آثار ده روز ديگر تمديد شد . يعني تا بيست و پنجم دي ماه . ...


توجه : مهلت ارسال آثار تا بيست‌ پنجم دي ماه تمديد شد . يا حق