۸/۰۷/۱۳۸۹

در ستایش داستان / فرانک اوکانر




فرانک اوکانر (1903 ـ 1966)، نویسنده‌ی ایرلندی، شاعر و منتقد هم بود، ولی او را بیشتر به خاطر داستانهای کوتاهش می‌شناسند. از زمان جوانی که در کتابخانه‌ای در دوبلین کتابدار بود، داستانهای کوتاهی برای مجله‌ها می‌فرستاد و شاعر معروف ایرلندی، ویلیام باتلر ییتس (1865 ـ 1939) یکی از مشوقان و حامیان عمده‌اش بود و همو بود که به این نویسنده‌ی پیشتاز «چخوف ایرلند» لقب داد. اولین مجموعه داستانهای کوتاهش را در سال 1931 منتشر کرد. به آمریکا رفت و بیشتر عمرش را در آن کشور به تدریس و نوشتن گذراند و بسیاری از داستانهای او برای اولین‌بار در آمریکا به چاپ رسید. گفتگویی که می‌خوانید، نخست در مجله‌ی «Paris Review» شماره‌ی پائیز و زمستان 1957، و سپس در کتاب «Writers at work» به ویرایش ملکوم کاولی (نیویورک، انتشارات وایکینگ، 1958) به چاپ رسید.

چرا داستان کوتاه را به هر نوع دیگری ترجیح می‌دهید؟
چون که این نزدیکترین چیز به شعر غنایی‌ست که من سراغ دارم. من مدت زیادی شعر غنایی می‌سرودم. بعداً کشف کردم که خداوند، مقرر نفرموده که من شاعر غنایی باشم. و نزدیکترین چیزی که وجود دارد، داستان کوتاه است. رمان در واقع، منطق و دانش خیلی بیشتری از اوضاع و احوال طلب می‌کند. در حالی که داستان کوتاه، همان جدایی از اوضاع و احوال را دارد که شعر غنایی هم دارد.

فاکنر گفته است: «شاید هر رمان‌نویسی، اول می‌خواهد شعر بنویسد، می‌بیند نمی‌تواند، و آن وقت سعی می‌کند، داستان کوتاه بنویسد که بعد از شعر مطلوب‌ترین فرم است. و اگر در این زمینه هم شکست خورد، تازه آن وقت دست به کار نوشتن رمان خواهد شد». دراین‌باره چه فکر می‌کنید؟

دوست داشتم، خودم را به همین ترتیب تسکین بدهم و راستی هم از نظر نویسنده‌ی داستان کوتاه، رمان چیز ساده‌ای‌ست که به آرامی می‌شود به درونش لغزید. اما در واقع، تجربه‌ی خود من در مورد رمان این است که همیشه برای من بیش از حد دشوار بوده است؛ دست کم، نوشتن رمانی مانند «غرور و تعصب» کاری نیست که از دست یک فارغ‌التحصیل شکست‌خورده، یک شاعر شکست‌خورده، یک داستان کوتاه‌نویس ‌شکست خورده یا هر شکست خورده‌ی دیگری برآید. کار اساسی در رمان، خلق مفهومی از یک زندگی مداوم است. ما در داستان کوتاه، این مسئله را نداریم. در داستان کوتاه فقط اشاره‌ای به این زندگی مداوم می‌شود. در رمان باید آن را خلق کنید. و این توضیح یکی از مشکلات من با رمانهای مدرن است. حتی رمانی مثل «As I Iay Dying» _ عنوان ترجمه‌ی فارسی رمان: "جان که می‌دادم" _ که من شدیداً تحسینش می‌کنم، به هیچ‌وجه رمان نیست، داستان‌کوتاه است. رمان برای من چیزی‌ست که در پیرامون اوصاف زمان، طبیعت زمان و تأثیری که زمان بر حوادث و شخصیت‌ها دارد، ساخته شده باشد. وقتی که من رمانی را می‌بینم که قرار است در بیست و چهار ساعت اتفاق بیفتد، از خودم می‌پرسم که «یارو چرا داستان کوتاه ننوشته؟»

ییتس گفته است: «اوکانر همان کاری را برای ایرلند می‌کند که چخوف برای روسیه کرد.» در مورد چخوف چه می‌گویید؟

معلوم است که چخوف را فوق‌العاده تحسین می‌کنم و فکر می‌کنم که هر داستان کوتاه‌نویسی، این کار را می‌کند. او تقلید‌ناپذیر است. کسی‌ست که نوشته‌هایش را باید خواند، تحسین و ستایش کرد. اما هرگز، هرگز، هرگز نباید از او تقلید کرد! او خارق‌العاده‌ترین تمهیدات فنی را به کار برده است و آن لحظه‌ای که شما بدون آن تمهیدات فنی، شروع می‌کنید به تقلید کردن از او، به ورطه‌ی نوعی روایت بی‌ سر و ته می‌افتید. همان‌طور که فکر می‌کنم حتی به سر داستان‌نویس خوبی مثل کاترین مانسفیلد افتاد. می‌بینید که او ظاهراً بدون هیچ حادثه‌ی فرعی، داستانی می‌سازد. بنابراین، به این نتیجه می‌رسد که اگر داستانی بدون هیچ حادثه‌ی فرعی بسازد، به همان اندازه خوب است. اما در واقع این‌طور نیست. چیزی که کاترین مانسفیلد فراموش می‌کند، این است که چخوف در روزنامه‌نگاری، هجونویسی، نویسندگی برای نشریات فکاهی و نمایشنامه‌نویسی سابقه‌ای طولانی داشت و خیلی خیلی زود هنر جلب علاقه و خلق یک ساختمان محکم را آموخته بوده. چیزی که هست، این هنر در کارهای آخر او پوشیده از نظر است. فکر می‌کنند که بدون ساختمان محکم، از پس کار بر می‌آیند، ولی همگی اشتباه می‌کنند.

از عادات کار حرف بزنید؛ داستان را چطور شروع می‌کنید؟

موپاسان توصیه می‌کرد «کاغذ را سیاه کنید!» من همیشه همین‌کار را می‌کنم. هیچ نمی‌دانم نوشته چه ریختی خواهد شد. هر چیزی که به طرح اولیه‌ی داستان مربوط باشد، می‌نویسم. آن وقت برمی‌گردم و شروع می‌کنم به برآورد کردن آن چه نوشته‌ام. وقتی که می‌نویسم، وقتی که نسخه‌‌ی اولیه‌ی یک داستان را می‌نویسم، هیچ وقت به فکر نوشتن جمله‌های قشنگی از قبیل «در یک شب زیبای ماه اوت، الیزابت جین موریارتی در جاده راه می‌رفت» نمی‌افتم. فقط آنچه را که اتفاق افتاده است، سرسری می‌نویسم و آن‌وقت می‌توانم به این فکر بیفتم که ساختمان چه جوری باشد. شکل داستان برای من از همه‌چیز مهمتر است، آنچه که به شما می‌گوید، شکاف ناجوری اینجا و آنجا در روال روایت هست و شما باید به هر طریقی که می‌توانید، آن را پر کنید. همیشه به شکل داستان نگاه می‌کنم، نه به شیوه‌ی پرداخت آن. همین چند روز پیش، داشتم مطلبی را درباره‌ی دوستم ا.ئی.کاپارد می‌نوشتم. داشتم توضیح می‌دادم که کاپارد این داستانها را چطور باید نوشته باشد: با یک دفترچه یادداشت، این طرف و آن طرف می‌رفته، یادداشت می‌کرده که رعد و برق چه شکلی بود، آن خانه چه شکلی بود، و همه‌ی وقتش را صرف به کار بردن تشبیهی می‌کرده که آن را به یادش بیندازد. «جاده شبیه مار دیوانه‌ای بود که از تپه بالا می‌رفت.» یا چیزی از این قبیل. و «او چنین و چنان گفت و آن مرد در میخانه چیز دیگری گفت.» پس از این که او همه‌ی این چیزها را می‌نوشت، قاعدتاً طرح داستانش شکل می‌گرفت و دست به کار نوشتن همه‌ی جزئیات می‌شد. اما من هیچ وقت این کار را نمی‌کنم. من قبل از هر چیز باید ببینم که این آدمها چکار کرده‌اند و تازه آن‌وقت به این فکر می‌افتم که شب زیبای ماه اوت بود یا شب بهاری بود. من قبل از هر کاری، صبر می‌کنم موضوع کار دستم بیاید.

بازنویسی هم می‌کنید؟

بارها، بارها، بارها و بارها. همچنان بازنویسی می‌کنم و پس از این که منتشر شد و پس از این که به صورت کتاب هم منتشر شد، بازنویسی می‌کنم. بیشتر داستانهای اولیه‌ام را دوباره نوشته‌ام و یکی از همین روزها، اگر خدا بخواهد، درشان می‌آورم.

۷/۲۱/۱۳۸۹

بانو مرضیه در گذشت










بانو مرضیه (اشرف السادات مرتضايى ) در سن هشتاد و پنج سالگی به علت ابتلا به بیماری سرطان در پاریس در گذشت

این روزها خبرها یکی از یکی دیگر تلخ تر و جانسوز تر است هنرمندان - این زندگی درگذشته ما یک به یک از دستمان میروند و فقط آهی جانسوز بر دل ما میگذارند تک ستاره های هنر یک به یک در آسمان هنرموسیقی افول میکنند و شب ما سیاه تراز سیاه میسازند



زندگينامه
مرضيه در سال ۱۳۰۴ در تهران بدنيا آمد. پدر و مادرش از يك خانواده هنردوست بودند و هنرمندانى از قبيل مجسمه‌ساز، نقاش و مينياتوريست و موسيقى‌دان در فاميلش زياد بودند. اما مادرش بود كه بطور خاص او را تشويق به خواندن كرد و در همه دوران زندگى‌اش از او پشتيبانى مى‌كرد.
وى در مصاحبه‌اى درباره خود گفته‌است:
«درزمانى كه خانواده‌هاى ايرانى به ندرت فرزندان دخترشان را براى تحصيل علم مى‌فرستادند پدر من با وجود كه يك فرد روحانى بود مرا تشويق به آموزش تحصيلات مرسوم زمان نمود. وقتى كه من آغاز به خواندن كردم خواننده شدن براى زنان خيلى غير عادى بود و درعين حال يك خواننده در آن زمان بايد هم دانش مدرسه‌اى مى‌داشت و هم دانش كلاسيك موسيقى و هم چنين يك صداى خوب. در ضمن استادان موسيقى زيادى بايد صداى او را تأئيد مى‌كردند و همچنين تئورى موسيقى را بايد بخوبى مى‌دانست. من سالهاى زيادى را به آموختن در زير نظر استادان بزرگ موسيقى ايرانى گذراندم پيش از اينكه شروع به خواندن كنم.
مرضيه در سال ۱۹۴۲ (۱۳۲۲ خورشيدى) به جهان هنر موسيقى وارد شد. نخستين بار در يك تئاتر كه نمايشنامه شيرين و فرهاد را اجرا مى‌كرد (تئاتر باربد) در نقش شيرين بازى كرد.اين نمايش ۳۷ شب روى صحنه بود كه براى او يك موققيت بزرگ و سريع به بار آورد و با استقبال زياد مردم مواجه شد.
مرضيه به سرعت نظر استادان موسيقى را به خود جلب كرد و نخستين زنى بود كه توانست در برنامه گل‌ها آواز بخواند مرضيه در حدود ۱۰۰۰ آواز در دوران شكوفايى هنريش خواند كه در ارتقاى موسيقى ايرانى بسيار اثرگذار بود.

پس از انقلاب
مرضيه در سال ۱۳۷۳ از ايران به خارج كشور رفته و در فرانسه به تشويق دوستانش مريم و هدايت‌الله متين‌دفترى پناهندگى گرفت و در سفرهاى گوناگون به كشورهاى مختلف كنسرت‌هاى زيادى داد. در اين دوران او با هنرمندان معروف و شاعران و آهنگسازان و نوازندگان مشهورى چون محمد شمس و شاپور باستان‌سير و عماد رام و محمد على اصفهانى و اسماعيل وفا يغمايى و راس پاپل و حميدرضا طاهر زاده كارهاى متعددى ارائه نموده‌است.(منبع ویکی پدیا)

۷/۱۵/۱۳۸۹

«آيا داستان نويسي در ايران دچار بن بست است؟»


گزارشي از وضعيت داستان نويسي امروز ايران
يزدان سلحشور

(۱)
«آيا داستان نويسي در ايران دچار بن بست است؟» اين سؤالي است كه در دهه هشتاد بيش از دهه هاي پيشين هم مطرح، هم به چالش كشيده شده و احتمالاً بي جواب مانده است!
ما شرقي ها گاهي دنبال سؤال هاي بي جوابيم! معماهاي بي پاسخ مثل كندوهايي است كه زنبورها را از آن دور كرده باشيم! «سؤال بودن» يا «بودن سؤال» يا «صرف هستي سؤال» براي ما كافي است. هر ابهام ما را به ابهام بعدي مي رساند و ابهام سوم ما را به ابهام هاي بي پايان. «ابهام» راز حيات «شهرزاد» هم هست؛ او، هزار و يك شب، «ابهام» از دل «ابهام» بيرون مي كشد تا خليفه از پاسخ سؤال ها دور بماند و در نتيجه گردن او از تيغ .
بگذاريد قصه اي را كه در اكثر نسخ «هزار و يك شب» مغفول مانده، به روايت خودم برايتان بياورم:
«هان اي ملك جوان بخت! پس آنچه حكايت بر تو خواندم همه حكايت «خود» بود و آنچه شنيدي همه حكايت «تو». تو حكايت خويش شنيدي و من حكايت خويش گفتم. هر دو يكي بود؟ تو داني كه حكايت شهرزاد و خليفه، پايان نگيرد مگر به پايان زندگي؛ و زندگي پايان نگيرد مگر به پايان «پرسيدن»؛ و «پرسيدن» پايان نگيرد مگر به پايان حكايت. پس حكايت هرگز پايان نگيرد! اي ملك جوان بخت! تو تا ابد از در درآيي و خواهي بكشي، نكشي و شهرزاد حكايت بگويد و آن «هزار و يك شب» تا جهان باقي است «هزار و يك شب» بماند».
«آيا داستان نويسي در ايران دچار بن بست است؟» بگذاريد ببينيم شهرزاد قصه گو چه مي گويد!
(۲)
«مهشيد نونهالي» فارغ التحصيل رشته «پيش دكترا»ي آموزش زبان و ادبيات فرانسه از دانشگاه سوربن و مترجم سه رمان از «ناتالي ساروت» و همچنين مترجم كتاب سه جلدي «زبان و حكايت» از «پل ريكور» در اين باره مي گويد: «اين كه ادبيات داستاني ما دچار بن بست است يا نيست، شايد موضوع صحبت من نباشد اما ما به هر حال در اين حيطه شاهد ركود يا ايستايي هستيم كه دو محور اصلي اش يكي «مقيد بودن نويسندگان در چارچوب هاي ذهني تحميل شده از سوي خود يا جامعه است» و دومي بحث «عرضه و تقاضا و توازن ميان طلب آثار ادبي و توليد آن است».
در كشور ما چيزي به نام روند آموزش كتابخواني و رمان خواني قابل پيگيري و بررسي نيست. در مقايسه، در مدارس كشور فرانسه براي مرحله راهنمايي همكلاسي هاي تحليل ادبيات وجود دارد. در مرحله دبيرستان هم، مفاهيم نقد ادبي براي تمام رشته ها تدريس مي شود؛ يعني شاگردي كه از مدرسه به اجتماع پا مي گذارد خودش داراي ذائقه ادبي است و با مفاهيم نقد ادبي جديد نيز آشناست. يكي از مواردي كه در مدارس فرانسه تدريس مي شود، «تحليل متن و خلاصه نويسي متن» است. در ايران، ما شاهد چنين روندي نيستيم. به همين دليل هم تيراژ كتاب ها تا اين حد پايين است. اين بخش موضوع البته تا حد زيادي به خوانندگان برمي گردد اما بايد متذكر شوم كه با تمام تلاش هاي قابل ستايشي كه مترجمان ما در ترجمه آثار كلاسيك به نمايش گذاشته اند اما هنوز بخش قابل توجهي از اين آثار به فارسي ترجمه نشده تا نويسندگان ايراني از آنها بهره مند شوند.
پاسخ دكتر فرزان سجودي - زبان شناس، نشانه شناس، نويسنده كتاب «نشانه شناسي و ادبيات» و مترجم كتاب «ابر ساخت گرايي» از ريچار هارلنت - نه متفاوت بلكه تعميم يافته تر است: واقعيت آن است كه خوانندگان متون ادبي بايد در دبيرستان ها تربيت شوند. دانش آموز بايد ادبيات را نه فقط به عنوان يك رشته درسي كه بيش از آن، به عنوان ابزار زندگي بياموزد. اكنون تنها وجهي از ادبيات كه در مدارس تديرس مي شود وجه كلاسيك آن است، آن هم با يك روش بسته و قديمي. اين چه نوع گره گشايي است كه تحليل ادبيات كلاسيك از خود اين ادبيات مشكل تر است؟! در كشور انگليس، در مدارسي اول از ادبيات معاصر شروع مي كنند چون آسان تر است و اگر دانش آموز خواست ادامه دهد در مقطع دانشگاه مي رود سراغ متون كلاسيك. وقتي شما در مدارس تان به علايق «به روز» دانش آموزان توجهي نمي كنيد، آنها مي روند اين علايق را در تلويزيون و راديو جست وجو مي كنند و حاصلش مي شود يك نوع زبان و ادبيات «باري به هر جهت»كه گرچه دوام چنداني ندارد اما با ارائه چهره هاي تازه از خود، روي چندين نسل تأثير مي گذارد و نتيجه اش حداقل اين مي شود كه از مخاطبان ادبيات مي كاهد. مسأله ديگر اين است كه نويسندگان ما هم ظاهراً يادشان رفته كه «بومي» بنويسند. نمي گويم كه مدرن نباشيم. نمونه هاي موفق ادبيات معاصر ما مثل «بوف كور» و «شازده احتجاب» هم بومي اند و هم مدرن. آثاري كه اغلب از نويسندگان امروز شاهد هستيم پر است از فضاهاي نامأنوسي كه تابع مدهاي ادبي پشت مرزهاي جغرافيايي ما هستند. فرهنگ ايران جاي زيادي براي كندوكاو روايي نويسندگان دارد. مسأله بعدي «نظريه زدگي» نويسندگان است كه تا حدي شايد هم ما - زبان شناس ها، نشانه شناس ها و مترجمان - در آن مقصريم. چرا بايد نويسنده براي نظريه بنويسد نه براي مخاطب؟ مگر نظريه كتابش را مي خرد و مي خواند؟ اين روزها ظاهراً يك مورد مهم ناديده گرفته مي شود: نظريه هاي ادبي براي تكامل ادبيات پديد مي آيند نه براي سنگ اندازي پيش پاي آن!»
(۳)
زماني كه جمالزاده مي نوشت، نوشتن آسان تر بود چون كسي نبود كه با او مقايسه شوي؛ و مشكل تر بود چون الگويي نبود تا از آن سرمشق برداري.
«هدايت» در قلب هنر اروپا، شروع كرد به نوشتن. در پاريس آن روزها، سوررئاليست ها داشتند دنيا را عوض مي كردند. «هدايت» هم مي خواهد اثري همسنگ آنها پديد آورد، «بوف كور» به دنيا مي آيد كه هنوز هم پرآوازه ترين اثر داستاني ايران در جهان معاصر است. اين اثر ترجمه مي شود. يك چهره جهاني مثل «خورخه لوئيس بورخس» مي گويد كه از خواندنش چيزهاي زيادي آموخته اما... «هدايت» ، ناشناخته در ميان ملت خودش، مي رود غربت و تا ابد در گورستاني كه اكثر نويسندگان ما هم اسمش را نمي دانند، غربت نشين مي شود.
مي پرسيم كه چرا آثار ما در ديگر كشورها خوانده نمي شود؟ چرا ما چمدانمان را پرت نمي كنيم آن طرف اين ديوار جغرافيايي - فرهنگي؟
(۴)
فرخنده حاجي زاده - نويسنده رمان هاي «از چشم هاي شما مي ترسم» و «من، منصور و آلبرايت» كه آثارش به چند زبان از جمله انگليسي وتركي استانبولي ترجمه شده و يك جايزه هم دريافت كرده است - مي گويد: «وضع و سطح داستان نويسي ما، آن قدرها هم بد نيست. نگاه مردم و منتقدان نسبت به اين ادبيات كمي بدبينانه است . در ايران، نوعي شيفتگي نسبت به آثار و اسامي غربي وجود دارد كه باعث مي شود مخاطبان نسبت به آثار داخلي حساسيت منفي نشان دهند. باور كنيد اگر «صد سال تنهايي»گابريل گارسيا ماركز را يك ايراني نوشته بود، حتي يك هزارم محبوبيت فعلي را هم در ايران نداشت. همين «بوف كور» كه امروز هركسي را مي بيني، به به و چه چه اش را مي گويد اگر حالا نوشته مي شد همه مي گفتند كه غيرقابل فهم است. من افراد زيادي را ديده ام كه «بوف كور» را خريده اند و نخوانده و توي كتابخانه شخصي شان گذاشته اند؛ هر وقت هم كسي را مي بينند مي گويند: چه كتاب محشري!
به نظر من داستان نويسي ايران در سي ساله اخير پيشرفت چشمگيري داشته و ما چيزي از غربي ها كم نداريم. فقط اعتماد به نفس مان كم است. »
حميد يزدان پناه - شاعر و مترجم «آخرين داستان هاي ريموند كارور» ، «جانوران» جويسي كارول اوتس و «ايزابل كاستلو» جان مكسول كوئيتزي (برنده نوبل ادبي ۲۰۰۳) - معتقد است: «خب! ما در ايران درك روشني از ادبيات آن سوي مرزها نداريم. مترجمان ما گاهي آثار درخشان را به گونه اي ترجمه كرده اند كه ماهيت آنها دگرگون شده از طرف ديگر رواج نظريه پردازي ترجمه اي كه بخش اعظم آن، حاصل ترجمه هاي نادرست از «متن مبدأ» است ما را به ورطه اي كشانده كه نويسندگان در نوشتن از روي نظريه هايي از هم سبقت مي گيرند كه وجود خارجي ندارند بلكه حاصل اشتباه در ترجمه اند!
به همه اين ها اضافه كنيد كوتاهي ارتفاع ديد ما را. متأسفانه نويسندگان ما واقعاً نمي توانند از ارتفاع و جايگاهي كه امثال كارول اوتس و كوئيتزي به جهان نگاه مي كنند، به جهان پيرامون شان نگاه كنند.
نويسندگان ما بايد جهان بيني قابل ارائه اي براي دنيا داشته باشند كه به قول «سار تر» بازتاب صداي غربي ها نباشد».
(۵)
با اين همه آيا هنگامي كه «وول سوئينكا» از نيجريه برنده جايزه نوبل مي شود، صدايش بازتاب صداي غربي ها نيست؟ آيا هنگامي كه نويسنده اي ايراني اما مقيم آمريكا و انگليس زبان، اثرش به چند زبان ترجمه مي شود و تيراژ چند صدهزار نسخه اي را تجربه مي كند، صدايش بازتاب صداي غربي ها نيست؟ آيا هنگامي كه «ايشي گورو» ژاپني «بازمانده روز» را به انگليسي مي نويسد و غير از نام نويسنده كه ژاپني است هيچ ويژگي شرقي در اثر به چشم نمي خورد، باز هم مسأله بازتاب صداي غربي ها ، آنان را آزار مي دهد؟
واقعيت چيست؟ نه «ابراهيم گلستان» مدرن توانسته چمدانش را به آن سوي مرزها پرتاب كند نه «محمود دولت آبادي» بومي نويس، نه «بزرگ علوي» سياسي كار رمانتيك ، جهاني شده نه «صادق چوبك» غير سياسي غير رمانتيك؛ نه «غلامحسين ساعدي» به تيراژ انبوه در اروپا و آمريكا رسيده نه «بهرام صادقي» مدرن و پست مدرن و خيلي جلوتر از زمانه خويش.
(۶)
اسدالله امرايي - مترجم پركار آثار داستاني در دهه هاي هفتاد و هشتاد كه ترجمه حجم گسترده اي از رمان و داستان كوتاه در كارنامه اش قابل پيگيري است و خوانندگان آثار داستاني، اغلب و اكثر، نامش را به دليل ترجمه رمان «كوري» از «ساراماگو» به ياد دارند - در اين باره مي گويد: «اينكه بعضي ها مي گويند قصه هاي ايراني به دليل مميزي رشد نكرده اند انداختن تقصير به گردن ديگري است. مگر نويسندگان ايراني مقيم اروپا كه با مميزي سروكار ندارند حالا جهاني شده اند يا اثري فوق العاده ارائه داده اند كه اين همه هياهو بر سر چارچوب هاي فرهنگي است. ببينيد! ما اگر چارچوب ذهني نداشته باشيم دچار چارچوب عيني هم نمي شويم. پس مشكل در ذهني است كه مي خواهد بنويسد. مي گويند ادبيات آمريكاي لاتين جهاني شده چرا ادبيات ما جهاني نشده؟ يك عامل مهمش گسترش كشورها و زبان اسپانيولي است در جهان. اين زبان بيش از ۳۰۰ميليون نفر «گويش ور» دارد. يك نويسنده ايراني از اين امكان منحصر به فرد بي بهره است. مي گويند داستان نويسي هم مثل تمدن از شرق به غرب رفته؛ يعني داستان با هزار و يك شب سوار قاليچه پرنده شده و به غرب رفته است حالا چرا وضعيت ما اين است؟ بله با قاليچه پرنده به غرب رفته و حالا با قطار برقي برگشته است! هنر اين است كه ما هم بدل بزنيم كه نتوانسته ايم! ما در عرصه نظريه پردازي داستان حرفي براي گفتن نداشته ايم. آنها به دنبال نگاه و نظر تازه اند نه تكرار حرفهاي خودشان؛ البته درخشش هايي هم داشته ايم در حد همين تاريخ كوتاه داستان نويسي ايران. مشكل ما اين است كه هميشه به دنبال كسب صفت عالي هستيم و به صفت تفضيلي قناعت نمي كنيم. ما از خيلي كشورها جلوتريم . اول بايد روراست به خودمان بگوييم كه ما نسبت به كشورهاي فلان منطقه «بهتر» هستيم و دنبال اينكه يك سكوي جهاني پيدا كنيم كه روي آن داد بزنيم «بهترين» هستيم، نباشيم چون با اين تاريخ كوتاه داستان نويسي - مدرن- و تجربيات اندك و ... امكانپذير نيست. من معتقد نيستيم كه دچار بن بست و بحرانيم؛ اين وضعيت و حد فعلي ماست؛ البته اگر نويسندگان ما توان نوشتن به انگليسي را داشتند شايد مثل «خالد حسيني» نويسنده افغان كه رمان «بادبادك باز»ش مورد توجه واقع شده، به اعتبار و تيراژ بالا دست مي يافتند. «ايزابل آلنده» [نويسنده رمان مشهور «خانه ارواح»] بر همين اثر نقد مثبتي نوشته و خب اين نقد براي رماني كه اولين اثر يك نويسنده است خيلي بازتاب داشته است. ما در ايران اگر نويسنده اي كتاب اولش شاهكار هم باشد عارمان مي آيد كه بگوييم آن را خوانده ايم.» قاسم كشكولي - نويسنده «زن در پياده رو راه مي رود» و «رمان نامه» كه از معدود نويسندگان دو دهه اخير است كه بومي نويسي و مدرن نگاري را به موازات هم به كار گرفته - اما نگاه متفاوتي به موضوع دارد: «متأسفانه شرايط طوري شده كه در يك صدساله اخير، همه جهان را در غرب خلاصه ديده ايم كه به نظرم اشتباه است.
رسانه هاي غربي مي خواهند كه ما باور كنيم اگر اثري به فرانسه، آلماني يا انگليسي ترجمه شود پس جهاني شده است. مگر اين زبانها در سراسر جهان چند «گويش ور» دارند؟ اين رسانه ها به ما مي گويند اگر اثر شما به زبان چيني ترجمه شود كه بيش از يك ميليارد «گويش ور» دارد، جهاني نيست! اين چه منطقي است كه بايد باورش كنيم و حسرت آن را بخوريم كه مشمول آن نيستيم؟! واقعيت آن است كه اگر آثار ما به زبانهاي اروپايي هم ترجمه شود باز هم فرجي نمي شود چون غربي ها طالب دنيايي هزار و يك شبي هستند كه دائم يك غول از يك طرف داستان بيرون بيايد و برود طرف جني كه طرف ديگر داستان است. آنها دنبال قاليچه پرنده و دربار خليفه اند. آنها طالب تصويري از زندگي اكنوني ما كه همانند زندگي خودشان عيني و واقعي است، نيستند. شما مي توانيد اين نگاه غيرعيني را در توجه بيشترشان به داستانهاي افغاني كه هم ضعيف تر از داستانهاي ما هستند و هم مملو از فضاهاي ناشناخته متعلق به چند قرن قبل ببينيد. ترجمه شعرهاي «سهراب سپهري» در ايتاليا با تيراژ بالا منتشر شده و مورد استقبال هم قرار گرفته است اما ترجمه آثار گلشيري و دولت آبادي كه ادبيات داستاني اند و به نظر مي رسد كه بايد توجه بيشتري را به خود جلب كنند، از اين موفقيت بي نصيب مانده اند؛ دليلش - به نظر من - استقبال غربي ها از ديدگاه هايي است كه آنها فكر مي كنند كاملاً شرقي اند يعني متعلق به جهان كهن اند نه جهاني مدرن و شبيه خودشان.
از طرف ديگر، اگر مي بينيد كه ميزان ترجمه از آثار فرضاً ژاپني نسبت به آثار ايراني بيشتر است، دلايل كاملاً عيني و منطقي دارد. دولت ژاپن در اين زمينه سرمايه گذاري مي كند. جوايز خاصي را در نظر گرفته اند براي مترجماني كه آثار ژاپني را به زبانهاي غربي ترجمه مي كنند. در ايران، ما شاهد سرمايه گذاريهايي از اين نوع نيستيم. اين مطلب را هم اضافه كنم كه توجه نويسندگان غربي به خوانندگان و ذائقه ادبي آنان، حاصل يك رابطه تجاري است. نويسنده غربي چون زندگي اش از راه نوشتن تأمين مي شود بايد به سلايق خوانندگان توجه كند؛ وگرنه بايد برود دنبال يك كار اداري يا روزنامه نگاري يا شغل هاي ديگر. «نوشتن» در غرب شغل است و در ايران مشغله فكري. نويسنده ما وقتي مي بيند كه شغل اش چيز ديگري است چندان به فكر ذائقه خواننده نيست. با اين همه من سطح داستان نويسي خودمان را پايين تر از غربي ها نمي دانم. مشكل ما اين است كه مي خواهيم از منتقدان غربي تأييديه بگيريم آنها هم به ما تأييديه نمي دهند.»
(۷)
مي گويند كه «حقيقت» آيينه شكسته اي است كه هر كسي تكه اي از آن را در دست گرفته و مدعي است كه آيينه يعني اين!
«واقعيت» هم آيينه شكسته اي است؟
خيابانهاي ايراني پر از داستانهاي متحركي است كه مي خواهند وارد ذهن ما شوند و از شبكه تو در توي «زبان فارسي» راهي به ادبيات مكتوب پيدا كنند. آيا ما هم به سراغشان مي رويم؟ اين كه مي بينيم داستان نويسي چندسال اخير پر است از داستانهايي كه شخصيت هاي آنها مي خواهند از نويسندگان داستان انتقام بگيرند، شايد حاصل شرمي پنهاني است كه گريبان نويسندگان ما را گرفته است. چرا داستانهاي ما اين قدر شبيه هم شده اند؟ موضوع كم داريم، طرح خوب آنقدر كم است كه از روي دست هم بنويسيم يا خودمان بن بست ذهن مان شده ايم؟
داستان نويسي ايران محتاج عصبانيت نيست؛ به اندازه كافي همه ما عصباني هستيم! چه بپذيريم كه وضع مان در داستان نويسي عالي است وچه بپذيريم كه وضع مان قابل قبول است وچه بپذيريم كه دچار بن بست ايم، بايد براي آينده فكري بكنيم.
راستي كودكان ما، زنان و مردان آينده ما، كهن سالان ما بدون داستان، بدون ارتباط صميمانه با داستان چه سرنوشتي خواهند داشت. «داستان» ارثيه شرقي ماست.

۷/۰۱/۱۳۸۹

نامه‌اي دوست خوبم

• دوست‌خوبم، در جواب آن‌همه نوشته و گِله‌ها و گله‌گذاريت چه بگويم؟! اصلا جوابي ندارم كه همه‌ي حرف‌هايت حساب است و حرف حساب بي‌جواب است.خيال مي‌كني من اين‌جا در برج عاج خود‌ساخته‌ام نشسته‌ام و بي‌فكر به آزادي و رهايي و هزار اسم جورواجور ديگر از ترس سوراخ موش خريده‌ام و به خودم مشغولم و با آن‌چه در جواني به‌دست آورده‌ام مشغولم؟ فكر مي‌كني غم نان ندارم و يا درگير مسايل معيشتي نيستم كه ديروزم پر از گرفتن‌ها و زد و بند‌هاي خاص بوده است. شايد باور نكني اما… به خدا اين‌طور نيست. روزگارم، روزگار سگ دزد است كه از هر صدايي و حركت كوچك‌ترين نسيمي مي‌ترسد و پاري وقت‌ها به‌خود مي‌شاشد. ترس آن‌چنان در من ريشه گرفته است كه از صداي در خانه و زنگ تلفن مي‌ترسم. دلم مي‌خواهد باور كني كه بيش از يك سال است كه دست به قلم نبرده‌ام و اثاث و اسباب مجسمه سازي‌ام را نمي‌دانم عيال مكرمه در كجاي ناكجا‌آباد خانه جاي داده است. كتاب‌هاي ناخوانده‌ام بس‌كه فحشم داده‌اند؛ زبان‌شان خشك شده و ديگر زير‌چشمي هم نگاهم نمي‌كنند. پاري وقت‌ها غم نان آن‌چنان فشار مي‌آورد كه … نمي‌خواهم به اين خط بيافتم كه پاياني ندارد و بيشتر عصبي‌ام مي‌كند.اما …نمي‌دانم بي‌حركتي و خاموش بودن و نفس نكشيدنم را چگونه توجيه كنم كه…
" مگر ما بي‌حركتيم؟!"
اصلا چه كسي و كدام فرهنگي مي‌تواند حركت را توجيه كند؛ كه تو يا هر كس ديگري كه دور از گود نشسته و در هوايي- كه نمي‌دانم چگونه است- نفس آزادش را مي‌كشد. من يا ما را به چيزي كه نمي شناسد متهم كند؟. اين روز‌ها به هر كس كه مي‌رسم، شامه‌اش از بوي بي‌اعتمادي آزرده است. آن‌قدر آش داغ خورده‌ايم كه به فالوده هم پُف مي‌كنيم و شايد همين بي‌اعتمادي و ترسي كه در نهادمان جا گرفته، باعث آن شده كه بعضي از دولت‌مردان تندرو را وادر مي‌كند تا اين‌همه سنگ بر سر راه فرهنگ اين مملكت بيندازد و شايد شعار‌هايي كه داديم و داديد؛ باعث اين‌‌همه دو دسته‌گي شده و يا… بگذار به همين بسنده كنم كه شايد وظيفه‌ي نويسنده و روزنامه نگار نه اين است كه پرچم‌دار گروهي خاص باشد و از فرد خاصي دفاع كند. بلكه هنرمند همانند چشم بيناي جامعه است و بايد توان آن را پيدا نمايد تا همه‌چيز را با احساس نبيند و با دليل و منطق به تشريح وقايع بپردازد. وگرنه مني‌ كه از فرد يا گروه غير دولتي دفاع مي‌كنم و پرچم‌دارشان هستم، با نويسنده و روزنامه نگار آن سويي چه فرقي دارم و چه كسي مي‌خواهد به من بباوراند كه ما بر حقيم و آن‌ها بي‌حق؟! مگر آن‌ها اهل اين‌ديار و اين آب و خاك نيستند؟ چرا بايد چون بر اساس مرام ما نيستند كوبيده شوند؟ شايد آزادي اين باشد كه هيچ‌كس، كس ديگر را بي‌حق نداند و به همه اين امكان داده شود كه از مرام و مسلك خود دفاع كند؛ بي‌كه به آزادي و برحق بودن ديگري بتوپد و زندان‌ها را پر نمايد. كمي فكر كن. آيا اين گله‌ها و طعنه‌هاي شما چيزي جز گفته‌هاي آن‌هاست؟… نمي‌دانم و شايد همين ندانستن‌ها باعث منفعل بودنم شده است و شايد اين‌همه بگير و ببند آن‌طرفي‌هاست كه …در هر صورت از اين‌كه وادارم كردي ساعتي پشت كار بنشينم و ذهن رسوب كرده‌ام را به كار بيندازم؛ متشكرم.

بهرام بیضایی رفت




بهرام بیضایی، کارگردان، نمایش نامه نویس و فیلمنامه نویس ایرانی، به دعوت دانشگاه استنفورد آمریکا و برای تدریس در رشته سینما، به آمریکا رفت. به نوشته ی سایت "جهش"، که روز گذشته این خبر را روی خروجی سایت خود قرار داد، بیضایی به همراه همسرش مژده شمسایی، بازیگر و گریمور سینما و تئاتر، ایران را ترک کرده و در استنفورد، در نزدیکی سانفرانسیسکو در ایالت کالیفرنیا ساکن شده است.

بیضایی، یکبار در سال های ۱۳۶۴ تا ۱۳۶۶به همراه خانواده از ایران مهاجرت و بار دیگر در سال 1375 و این بار به دعوت پارلمان بین المللی نویسندگان در استراسبورگ اقامت کرده و در سال 1376 به ایران بازگشته بود. تاریخ سینما در ایران، تاریخ نمایش در ایران و اسطوره‌ و‌سینما، از جمله واحد های درسی است که گفته می شود بیضایی، در مدت اقامت خود در آمریکا در دانشگاه استنفورد تدریس خواهد کرد.

پیش از این نیاسان بیضایی، با تکذیب شایعات رسانه ها مبنی بر مهاجرت پدرش به آمریکا، در گفت و گویی با سایت "مردمک"، سفر وی را سفری دو ماهه و خانوادگی اعلام کرده بود.

از سوی دیگر، شهلا لاهیجی، مدیر انتشارات مطالعات زنان و روشنگران و ناشر آثار بیضایی هم که به مدت 25 سال مسوولیت انتشار آثار بیضایی را بر عهده داشته، با اشاره به قرار داد انتشارتی خود با بیضایی برای چاپ یک نمایشنامه و یک فیلمنامه نیمه تمام، خبر مهاجرت وی را تکذیب کرده بود.

بیضایی که به همراه "اکبر رادي" و "غلامحسين ساعدي" از پايه‌گذاران موج نوي نمايشنامه نويسي ايران محسوب مي‌شود و خود دانش آموخته رشته ی تاتر است، پیش از انقلاب فرهنگی در دانشگاه تهران، مدرس تاتر بود. وی در سال 1348 به عنوان استاد مدعو در این دانشگاه فعالیت می کرد و در سال 1352 با انتقال از اداره ی برنامه های تاتر به دانشگاه تهران توانست به عنوان استادیار تمام وقت نمایش، در دانشکده ی هنرهای زیبا تدریس کند. او در سال های پس از انقلاب فرهنگی، از تدریس در دانشگاه های کشور محروم شد. وی در جلسه پرسش و پاسخی که پس از نمایش آخرین اثر سینمایی اش "وقتی همه خوابیم" در دانشگاه تهران برگزار شد با اشاره به این مساله گفته بود: "من از سال 60 به بعد اجازه تدريس ندارم و استاد دانشگاه نيستم. البته اصراري ندارم كسي اين موضوع را به ياد داشته باشد كه من در اين دانشگاه تدريس كرده ام ولي بدم نمي آيد پرونده ام را بدهند. چون هيچ يك از مدارك تحصيلي ام را به من برنگرداندند و اگر بخواهم در جايي شغلي بگيرم، دچار مشكل مي شوم." این در حالی است که بسیاری از آثار پژوهشی بیضایی نظیر نمایش در ژاپن، نمایش در ایران، نمایش در چین و نمایش در هند، که در دهه ی 40 منتشر شده اند هنوز به عنوان منبع درسی دانشجویان تاتر محسوب می شوند.

بهرام بيضايی در ۱۳۱۷ در تهران متولد شد. وی که تحصیل کرده ی دارالفنون است وقتی سال آخر دبيرستان بود نمايشهای آرش و اژدهاک را نوشت و تحصيل در رشته ادبيات فارسی دانشگاه را به دليل رد پايان نامه اش رها کرد.او فعالیت سینمایی را با فیلم‌برداری یک فیلم هشت میلیمتری چهار دقیقه‌ای سیاه و سفید در سال ۱۳۴۱ آغاز کرد. پس از ساخت فیلم کوتاه عموسبیلو در سال ۱۳۴۹، اولین فیلم بلندش رگبار را در سال ۱۳۵۰ ساخت. چریکه تارا و مرگ یزدگرد، فیلم هایی که او در سالهای ۱۳۵۷ و ۱۳۶۰ ساخت، تاکنون در محاق توقیف می‌باشند. هم چنین سگ کشی دیگر اثر سینمایی بیضایی توانست پس از ده سال و در سال 80 اکران عمومی شود که با استقبال منتقدان و مردم روبرو شد. آخرین ساخته سینمایی بیضایی "وقتی همه خوابیم" است که نگاهی تند و انتقادی به فضای تولید و پشت صحنه سینمای ایران دارد.

بیضایی، هم چنین، از سال ۱۳۴۰ به صورت جدی و با نوشتن نمایشنامه وارد عرصه تاتر شد و سال ۱۳۴۵ اولین نمایش خود را کارگردانی کرد. وی در سال ۱۳۵۸ نمایش مرگ یزدگرد را به روی صحنه برد. او بعد از هجده سال محروم شدن از صحنه در ۱۳۷۶ دو نمایشنامه "کارنامه بنداربیدخش" نوشته خودش و "بانو آئویی" را به طور هم‌زمان در سالن چهارسو و سالن قشقایی واقع در تئاتر شهر به روی صحنه برد. "شب هزارو یکم" را نیز در سال ۱۳۸۲ در سالن چهارسو اجرا کرد. در تابستان سال ۱۳۸۴ نمایش "مجلس شبیه در ذکر مصایب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین" را که نمایشنامهٔ آن با نیم‌نگاهی به قتل‌های زنجیره‌ای نوشته شده بود، در سالن اصلی تئاتر شهر به روی صحنه برد که باز هم با استقبال گرم تماشاگران روبرو شد اما پس از مدتی کوتاه و پس از ۲۴ اجرا به دلیلی نامعلوم اجرای آن متوقف گردید.

فیلم ها و فیلمنامه های بیضایی که هیچگاه به جشنواره های خارجی فرستاده نشده اند تاکنون توانسته اند در ایران، سیمرغ بلورین جایزه ویژه هیات داوران در سال 1370 برای فیلم مسافران، سیمرغ بلورین بهترین فیلمنامه در سال 1379 برای فیلم سگ کشی، تندیس زرین بهترین کارگردانی جشن خانه سینما برای فیلم سگ کشی در سال 1380، مجسمه سپاس بهترین فیلمنامه برای فیلم رگبار در سال 1351 را به دست بیاورند.

گفتنی است آخرین اثر بیضایی، "هزار افسون کجاست"، که اثری پژوهشی در باره ی افسانه ی هزار و یک شب است، هم اکنون در وزارت ارشاد و در انتظار مجوز است. پیش ازاین بهرام بیضایی کتاب "هزار افسون کجاست" را در سال 1385 و در۱۴۰ صفحه برای دریافت مجوز به وزارت ارشاد فرستاده بود که دو سال در انتظار مجوز ماند. با طولانی شدن زمان صدورمجوز، بهرام بیضایی تصمیم گرفت بخش‌های دیگری نیزبه این کتاب خود بیفزاید. این کتاب که اکنون به 400 صفحه رسیده است هم چنان در انتظار مجوز به سر می برد.



۶/۲۵/۱۳۸۹

مدرنیته یا سنت




یادش به خیر آموزشگاه فام. آقای تقی‌زاده،مدرس آموزشگاه مردی بود در ابتدای میان‌سالی و بسیار جدی.کارگاهش، زیرزمینی بود که کلاس‌ها هم همان‌جا تشکیل می‌شد هنوز پنجره‌های مشبک سقف را به یاد دارم که وقتی باران می‌آمد ، ما که در کلاس نشسته بودیم و به مربع‌های کوچک سقف خیره می‌شدیم احساس می‌کردیم باران روی سرمان می‌ریزد. مربع‌های کوچکی که کف حیاط کار گذاشته‌بودند تا نور زیرزمین را تامین کنند.
طرح‌ها و چند تا کار رنگ وروغن و کار با مرکب را که برده‌بودم نگاه کرد و کناری گذاشت. گفت از فردا می‌توانی درکلاس شرکت کنی. مجال نداد که بپرسم از چه سطحی و گفت هرکس این‌جا بیاید از پایه شروع می‌کند ، انگار که هیچی از نقاشی نمی‌داند. من‌ٌو منٌی کردم که پس این کارهایی که دارم چی؟ گفت: به هرحال همین است که هست. چون چیزی را که می‌خواهم در آموزش نقاشی بگویم باید از همان خط‌خطی های اولیه باشد. من که آگاهانه و با شناختی که ازو داشتم علاقه‌مند به شرکت در کلاسش بودم و از سخت‌گیری‌اش در پذیرش هنرجو شنیده بودم، همین که پذیرفته شده‌بودم که به کلاسش بروم آن‌قدر خوشحال بودم که راه بر چند و چونم بسته شود. گفت کلاس‌ راس ساعت سه شروع می‌شود و سه و پنج دقیقه این در بسته می‌شود. دیر نمی آیید و هر گونه بی‌نظمی در این جا به معنی اخراج است و بعد سراغ مجسمه‌ی نیمه کارش رفت که رویش کار می ‌کرد. اولین جلسه‌ای که سر کلاس رفتم ، دخترها همه از بداخلاقی‌اش شاکی بودند اما در عین حال جز چند تایی که به تصادف آمده‌بودند، دیگران می‌دانستند که حضور در این کلاس غنیمت بزرگی است.
دو مدل نشسته بودند وسط و بر چهره‌ی هرکدام از سه زاویه سه نور زرد و آبی و نارنجی می‌تابید. ما باید شکل چهره و حجم آن و ارتباط نور و سایه‌ها را در تصویر پیدا می‌کردیم و گذشته از آن باید حس چهره را هم منتقل می‌کردیم ، حسی که نتیجه‌ی کشف خودمان از چهره باشد و البته منحصر به فرد. این‌ها را گفت استاد و از کلاس بیرون رفت و هنرجویان را تنها گذاشت . هنوز برنگشته‌بود که چندتایی که کارمان تمام شده‌بود به یکدیگر نشان می‌دادیم. یکی از دخترها نقاشی‌اش را به من نشان داد و گفت : خراب شده نه؟ کمی ناموزون بود. تناسب اجزا درست رعایت نشده‌بود ، اما حالت خاصی در تصویرش بود. می‌خواست دوباره بکشد گفتم دستش نزن، این نقاشی به کارهای مدرن شبیه است و وقتی که آمد نشانش می‌دهیم و همین بهانه‌ی خوبی می‌شود تا درباره‌ی نقاشی مدرن حرف بزند ویکی دیگر از دخترها که گفت و دیگه از شر این کارهای کلاسیک راحت می‌شویم. اصلا ببینیم این آقای استاد ،مخالفتی با نقاشی مدرن دارد که حرفش را نمی‌زند؟ بعد استاد وارد شد. یکی‌یکی کارها را نگاه کرد تا به کار مورد نظر رسید گفت دوباره بکش. دختر داشت منٌ‌منٌ می‌کرد که گفتم استاد مگه کارهای مدرن همین‌جور نیست . تناسب اجزای چهره که زیاد مهم نیست . مهم اون حسی‌ایه که درآورده. بوم را ازدستش گرفت و قلم مو را به رنگ زد. گفت : مدرن؟ اول این اجزا باید سرجایشان باشند. یکی‌یکی عیب‌های عدم تناسب رابرطرف کرد و چهره جان گرفت. بعد گفت خب! حالا مثلا می‌خواهیم این کارو کوبیسم کنیم و روی همان چهره شروع به کار کرد. یا مثلا اکسپرسیونیست یا ... و همین‌طور سبک‌های مختلف را روی نقاشی‌های تک‌تک ما نشان داد. گفت : هیچ‌وقت فراموش نکنید اول باید این شالوده باشد ، ساختار اصلی چهره ، بعد می‌خواهید به همش بریزید چیز تازه‌ای دربیاورید؟ به هم بریزید اصلا از سبک‌های مرسوم فاصله بگیرید و یک کار من درآوردی کنید اما این ساختار اولیه‌ی چهره باید باشد ، هر کاری می‌کنید روی آن انجام د هید. و انصافا که تمام آن چند تا کاری که روی همان تصاویر خودمان به عنوان مدرن انجام داد چنان زنده بود که آدم لذت می‌برد از نگاه کردنش به جای آن نقاشی اولیه که به خاطر عدم تناسب اجزا ،اسم مدرن را به آن داده‌بودیم.
آقای تقی‌زاده هرجا هست یادش به خیر. اما این روزها ما شالوده‌ی خیلی چیزها را گم کرده‌ایم . چه در هنر ، چه در فرهنگ و سیاست و اجتماع و به شکل سرگردانی مدام داریم چیزهای تازه خلق می‌کنیم . چیزهایی که اگر نقاب نوگرایی را از رویش برداریم چیزی به عنوان اصل در آن نمی‌ماند. انگار آدم‌هایی باشیم که پا بر شانه‌ی کسی گذاشته‌ایم و بالا رفته‌ایم و حالا چیزی زیر پایمان نیست ، چون وقتی به بالا رسیده‌ایم اولین کارمان این بوده که با لگدی پایمان را از شانه‌های او خلاص کنیم و حالا در هوا معلقییم. و با تمام این حالت آونگی حاضر نیستیم دمی دستمان را از کمرمان برداریم، پایین‌تر را نگاه کنیم تا ببینیم شالوده کجاست و ما کجا ایستاده‌ایم. به جای آن چرخ‌های مختلف در هوا می‌زنیم و هرکه زیباتر معلق بزند و غافلگیرانه‌تر، شگفتی بیشتری ، از جانب دیگران نصیبش می‌شود. ما نسلی چنین پا در هوا ، چگونه انتظار داریم که زخم‌های حاصل از این شکاف عمیق هربار در گوشه‌ای از جامعه و فر هنگمان به شکلی سرباز نکند که خودمان را هم دچار بهت و حیرت کند. ما عادت و استعداد عجیبی داریم در انکار تاریخ، فرهنگ و هرچیزی که آن را دوست نداریم.

نقل از وبلاگ دمادم ديگر

۶/۲۴/۱۳۸۹

کلود شابرول؛ سینمایی سرشار از زندگی و جنایت





با مرگ کلود شابرول، نه تنها موج نو یکی از نخستین پایه‌گزارانش را از دست داد، بلکه یکی از حامیان «تئوری مولف»، یکی از چالش برانگیزترین نظریه‌های زیبایی‌شناسی سینما در قرن گذشته نیز از میان رفت.

مرگ کلود شابرول در شامگاه دوازدهم سپتامبر توسط معاون شهرداری پاریس اعلام شد و روز گذشته، بازتاب وسیعی در رسانه‌ها یافت. از وی به عنوان یکی از آخرین بازماندگان موج نوی فرانسه یاد کردند. اکنون جز گدار و اریک رومر، کسی از این جریان سینمایی که جبهه‌ی تازه‌ای در سینما در برابر جریان مسلط سینما و «کارخانه‌ی رویاسازی هالیوود» گشود، باقی نمانده است.

موج نوی سینمای فرانسه که در واقع با سرژ زیبا (Le Beau Serge) ساخته‌ی شابرول در سال ۱۹۵۸ خود را نشان داد با پایه‌های نظری آلترناتیوی رشد یافت که در بطن خود دارای یک منطق دیالکتیک بود. از سویی شابرول و رومر را در خود جای داده بود که با نوشتن کتابی درباره‌ی آلفرد هیچکاک، دیدگاه انتقادی در سینما و نظریه‌های نقد فیلم را با پرورش مکتبی توسط آندره بازن (منتقد و نظریه‌پرداز مشهور سینما در مجله‌ی کایه دو سینما) به عنوان نظریه‌ی مولف و برجسته‌سازی نقش کارگردان به عنوان خالق تحت تاثیر قرار دادند و از سوی دیگر کسانی چون گدار در آن با نخستین فیلمش از نفس افتاده (À bout de souffle) به عنوان سرآغاز موج نو شناخته شد؛ کسی که یک شورشی یا انقلابی تمام عیار در نظریه‌های سینمایی و فلسفی به شمار می‌رفت.

از هیچکاک تا موج نو

کلود شابرول در خانواده‌ای به دنیا آمد که پدر و مادرش هر دو از عناصر فعال جنبش مقاومت فرانسه بودند. نوجوانی خود را پس از ایام جنگ جهانی دوم در روستایی در نواحی مرکزی فرانسه به سر برد؛ جایی که حتی یک سینمای کوچک آماتوری هم بنا کرده بود.

پس از آن وارد دانشگاه سوربن در پاریس شد تا داروسازی بخواند، اما در عوض پس از آشنایی با ژان لوک گدار و سینه‌کلوب به نویسندگان و منتقدان مجله‌ی نقد و تحلیل فیلم کایه‌دوسینما پیوست.

در آن سال‌ها آندره بازن و منتقدان چپ‌گرای دیگر این مجله از جمله گدار، بنیان‌های سینمای کلاسیک هالیوود را زیر سئوال برده بودند. برخی از نویسندگان کایه‌دوسینما از جمله بازن به هیچکاک به عنوان سینماگری می‌نگریستند که پدیده‌ای نو در سینمای مسلط به شمار می‌رود. یعنی به جای تهیه‌کننده، کارگردان نقش اصلی را برعهده دارد؛ یا به عبارت دیگر به جای سرمایه و تولید، تفکر و اندیشه‌ی خلاق، نقش اصلی را در تولید فیلم ایفا می‌کند. اصطلاح مشهور تئوری مولف که بعدها در عمل از سوی برخی دیگر از منتقدان این مجله به ویژه گدار به چالش کشیده شد از همین دوران می‌آید.


شابرول با کمک اریک رومر در سال ۱۹۵۷، کتابی تحت عنوان هیچکاک منتشر کردند که در آن آشکارا نظریات بازن درباره‌ی تئوری مولف را بازنمایان ساختند. این کتاب مبتنی بر تحلیل فیلم مرد عوضی هیچکاک بود. شابرول پیش از آن به اتفاق تروفو مصاحبه‌ای هم با هیچکاک انجام داده بود که شاید خمیرمایه‌ی مصاحبه‌ی طولانی تروفو با هیچکاک شد که چندسال بعد منتشر شد.

سال بعد شابرول، نخستین فیلم خود را تحت تاثیر هیچکاک می‌سازد: سرژ زیبا که بخشی از هزینه‌ی آن از ارثیه‌ی همسرش تامین شده بود.

شابرول برای این فیلم جایزه‌ی سینمایی ژان ویگو را دریافت کرد که معمولاً به کارگردان‌های جوان اهدا می‌شود؛ جایزه‌ای که سال بعد هم به نخستین فیلم گدار تعلق گرفت، و هم‌چنین جایزه‌ی بهترین کارگردانی از جشنواره‌ی لوکارنو در سوئیس دریافت کرد.

دومین فیلم شابرول اما وی را به شهرت رساند: پسرعموهاکه جایزه‌ی خرس طلایی جشنواره‌ی برلین را ربود. لدا با بازی ژان پل بلموندو، سومین فیلم شابرول بود که هم‌چنان تحت تاثیر هیچکاک قرار داشت و مانند فیلم قبلی‌اش با موفقیت تجاری روبه‌رو شد.

در همین زمان از نفس افتاده‌ی گدار، آغازگر موج نو تلقی شد و شابرول زنان خوب را ساخت که ترکیبی از ملودرام، کمدی و ابزورد بود.


با فیلم چشم شیطان (۱۹۶۲)، سبکی که به شابرولی مشهور شد، خود را نمایان می‌سازد؛ فیلمی که به شهرت او در عرصه‌ی بین‌المللی منجر شد. داستان فیلم، به اقامت یک روزنامه‌نگار در منزل یک داستان‌نویس در جنوب آلمان می‌پردازد که به بروز اختلافات عمیق در زندگی این داستان‌نویس با همسرش منجر می‌شود؛ نقدی صریح و گزنده از شیوه‌ی زندگی بورژوازی؛ مولفه‌ای که در اغلب فیلم‌های شابرول به چشم می‌خورد.

شابرول حتی فیلم‌هایی با اسم محرمانه: تایگر، نسخه‌ی فرانسوی جیمزباند و از روسیه با عشق را با بازی و نوشته‌ی راجر هنین می‌سازد و دو سال بعد، نسخه‌ی دیگری از همین سری را با عنوان مامور ما تایگر می‌سازد.
قصاب (۱۹۷۰) سرآغاز دوران طلایی سینمای شابرول است؛ داستان رابطه‌ی شکننده‌ی یک زن و یک قصاب، و شک زن به دست داشتن او در قتل سریالی زن‌های شهرک؛ آمیزه‌ای از تعلیق و شک هیچکاکی با ملودرام فرانسوی؛ فیلمی که هیچکاک خود گفته بود که آرزو داشت سازنده‌ی آن بود.


سال بعد نخستین فیلم انگلیسی او براساس رمان پلیسی مشهور ده روز عجیب الری کوئین با بازی اورسن ولز، آنتونی پرکینز و میشل پیکولی ساخته می‌شود.


پس از آندکتر پاپول (۱۹۷۲) با بازی ژان پل بلموندو و میا فارو، کمدی سیاهی درباره‌ی رابطه‌ی یک زن و مرد، با موفقیت تجاری بسیاری روبه‌رو شد.

این موفقیت شش سال بعد با ویولت نیز تکرار شد و ایزابل هوپرت جایزه‌ی بهترین بازیگر زن جشنواره‌ی کن را برای همین فیلم از آن خود ساخت.

شابرول تا پایان عمرش در طول نزدیک به نیم قرن به طور متوسط سالی یک فیلم ساخت که از آن میان در دهه‌ی هشتاد می‌توان به آوای جغد، داستان یک زن و در دهه‌ی نود به مادام بوواری، مراسم (که ایزابل هوپرت برای آن جایزه‌ی سزار را برای بهترین بازیگر زن ربود و شابرول آن را با طعنه یکی از آخرین فیلم‌های مارکسیستی خواند) و کلاهبردار اشاره کرد.

شابرول در دهه‌ی هفتاد زندگی‌اش شش فیلم ساخت: برای شکلات متشکرم، گل شیطان، ساقدوش عروس، کمدی قدرت، دختر دونیمه و بلامی.

شابرول که خود را چپ می‌خواند در بخش مهمی از دوران فیلمسازی‌اش مانند گدار با یک گروه واحد کار کرده است؛ از جمله با فیلمنامه‌نویسی به نام پل ژگوف که در بسیاری از فیلم‌های او فیلمنامه‌نویس بوده است.

از بورژوازی تا نقد اجتماعی

سینمای شابرول اگرچه برخلاف اغلب موج نویی‌ها، سینمایی بود که با بدنه‌ی تجاری سینما کمابیش سازگار بود، اما نقد صریح او علیه خصلت‌های بورژوازی و ناکارآمدی سیستم سیاسی، اقتصادی و فرهنگی سرمایه‌داری و به ویژه سازوکار اخلاقی جامعه که در ظاهر چهره‌ای پرآرایش از اخلاق‌گرایی داشت و در باطن آکنده از تضاد، تعارض و پلشتی‌های درونی بود در قالب‌های مختلف به ویژه طنز سیاه در فیلم‌های شابرول نمایان می‌شود.


شابرول که خود شانس ساختن فیلم را مرهون ارثیه‌ی بادآورده‌ی همسرش می‌داند گفته بود که سینما برای او آینه‌ای برای بازنمایی پلشتی‌های بورژوازی بوده است.

در واقع شابرول در اغلب فیلم‌های خود این تعارض بین اخلاق‌گرایی و فساد درونی بورژوازی را نمایان می‌سازد؛ طبقه‌ای که نه تنها می‌کوشد تا برتری اقتصادی و سیاسی خود را به هر بهایی حفظ کند بلکه خود را پاسدار فرهنگ و اصول اخلاقی جامعه نیز جا می‌زند، اما در حقیقت از درون درحال تلاشی است.

تعارض طبقاتی در اغلب فیلم‌های شابرول، محملی است برای روشن ساختن زوایای تاریکی از منطق فرهنگی نظم رو به انقراض موجود در جامعه‌ی سرمایه‌داری. از این‌رو است که فیلم‌های او نه تنها برای تماشاگر معمول فرانسوی بلکه برای هر بیننده‌ی دیگری در هر گوشه از دنیا که خود را با این نظم و منطق تحمیلی درگیر می‌یابد جذاب و دوست داشتنی هستند.

شابرول در آخرین فیلم خود به تعارض بین وظیفه و نقش و قراردادهای اجتماعی طبقه‌ی متوسط می‌پردازد و تحقیق کارآگاه فیلم را به جست‌وجویی برای درک خودآگاهی اجتماعی طبقه‌ی متوسط فرانسه می‌کشاند؛ اثری که شاید بخش مهمی از سبک و نگاه انتقادی او به جامعه را در واپسین روزهای زندگی‌اش نمایان سازد.

کارنامه‌ی سینمایی شابرول پس از نزدیک به نیم قرن بسته شد؛ کسی که گفته بود: «من سینما را چون گلی برای جهان هدیه آورده‌ام»، دوازدهم سپتامبر ۲۰۱۰ در پاریس چشم از جهان فروبست.
امید حبیبی‌نیا
Radio Zamaneh

۶/۱۶/۱۳۸۹

توكا نيستاني


توکا نیستانی ( کارکاتوریست ، برادر مانا نیستانی و از پسران منوچهر نیستانی شاعر مرحوم، اهل كرمان) از ایران رفت ... در وبلاگ شخصی‌اش علت رفتنش را توضیح داده، خالی از لطف و واقعیت نیست؛راستش این‌جا موندن...! اصلا، شما مي‌دانيد داستانٍ گرین کارت چیه؟ می‌گن می‌شه تو لاتاری بٌرد ؟

از زندگی مجرمانه خسته شده بودم... به چند پسر و دختر طراحی درس می‌دادم که مجاز نبود، برای طراحی از مدل زنده استفاده می‌کردم که مجاز نبود، سر کلاس صحبت‌هایی می‌کردم که مجاز نبود، بجای سریال‌های تلویزیون خودمان کانال‌هایی را تماشا می‌کردم که مجاز نبود، به موسیقی‌ای گوش می‌کردم که مجاز نبود، فیلم‌هایی را می‌دیدم و در خانه نگهداری می‌کردم که مجاز نبود، گاهی یواشکی سری به "فیس بوق" می‌زدم که مجاز نبود، در کامپیوترم کلی عکس از آدم‌های دوست‌داشتنی و زیبا داشتم که مجاز نبود، در مهمانی‌ها با غریبه‌هایی معاشرت می‌کردم که مجاز نبود، همه‌جا با صدای بلند می‌خندیدم که مجاز نبود، مواقعی که می‌بایست غمگین باشم شاد بودم که مجاز نبود، مواقعی که می‌بایست شاد باشم غمگین بودم که مجاز نبود، خوردن بعضی غذاها را دوست داشتم که مجاز نبود، نوشیدن پپسی را به دوغ ترجیح می‌دادم که مجاز نبود، کتاب‌ها و نویسنده‌های مورد علاقه‌ام هیچکدام مجاز نبود، در مجله‌ها و روزنامه‌هایی کار کرده بودم که مجاز نبود، به چیزهایی فکر می‌کردم که مجازنبود، آرزوهایی داشتم که مجاز نبود و... درست است که هیچ‌وقت بابت این همه رفتار مجرمانه مجازات نشدم اما تضمینی وجود نداشت که روزی بابت تک تک آن‌ها مورد مؤاخذه قرار نگیرم و بدتر از همه فکر این‌که همیشه در حال ارتکاب جرم هستم و باید از دست قانون فرار کنم آزارم می‌داد


توكا نيستاني


توکا نیستانی ( کارکاتوریست ، برادر مانا نیستانی و از پسران منوچهر نیستانی شاعر مرحوم) از ایران رفت ... در وبلاگ شخصی اش علت رفتنش را توضیح داده خالی از لطف وواقعیت نیست ؛ راستش اینجا موندن با این اوصاف واسه همه خطریه ! این داستانٍ گرین کارت چیه راستی میگن میشه تو لاتاری بٌرد ؟ ،






از زندگی مجرمانه خسته شده بودم... به چند پسر و دختر طراحی درس می‌دادم که مجاز نبود، برای طراحی از مدل زنده استفاده می‌کردم که مجاز نبود، سر کلاس صحبت‌هایی می‌کردم که مجاز نبود، بجای سریال‌های تلویزیون خودمان کانال‌هایی را تماشا می‌کردم که مجاز نبود، به موسیقی‌ای گوش می‌کردم که مجاز نبود، فیلم‌هایی را می‌دیدم و در خانه نگهداری می‌کردم که مجاز نبود، گاهی یواشکی سری به "فیس بوق" می‌زدم که مجاز نبود، در کامپیوترم کلی عکس از آدم‌های دوست‌داشتنی و زیبا داشتم که مجاز نبود، در مهمانی‌ها با غریبه‌هایی معاشرت می‌کردم که مجاز نبود، همه‌جا با صدای بلند می‌خندیدم که مجاز نبود، مواقعی که می‌بایست غمگین باشم شاد بودم که مجاز نبود، مواقعی که می‌بایست شاد باشم غمگین بودم که مجاز نبود، خوردن بعضی غذاها را دوست داشتم که مجاز نبود، نوشیدن پپسی را به دوغ ترجیح می‌دادم که مجاز نبود، کتاب‌ها و نویسنده‌های مورد علاقه‌ام هیچکدام مجاز نبود، در مجله‌ها و روزنامه‌هایی کار کرده بودم که مجاز نبود، به چیزهایی فکر می‌کردم که مجازنبود، آرزوهایی داشتم که مجاز نبود و... درست است که هیچ‌وقت بابت این همه رفتار مجرمانه مجازات نشدم اما تضمینی وجود نداشت که روزی بابت تک تک آن‌ها مورد مؤاخذه قرار نگیرم و بدتر از همه فکر این‌که همیشه در حال ارتکاب جرم هستم و باید از دست قانون فرار کنم آزارم می‌داد




۶/۰۸/۱۳۸۹

ناگفته‌هایی از واپسین دم حیات بیژن نجدی





این یادداشت، پنج‌شنبه، چهارم شهریور در روزنامه شرق منتشر شد.

این امروز که در ماهی‌تابه‌های اتاق من
حتی یک ماهی نمی‌سوزد
و با چاقوی من مرغی نمی‌میرد
از دردهای دندان‌تان حرف نزنید
که من از سرطانم فریاد خواهم کرد
نجدی

نجدي بر خلاف شعرهاش كه معمولا آني و بداهه مي‌نوشتشان، در نوشتن و ويرايش ‌قصه‌هاش به شدت س«بي‍ن خت‌گير و وسواس بود. اين‌طور بگويم بهتر است: تا بر ورسيون‌هاي مختلف و متعدد قصه‌ها سوهان نمي‌كشيد و بارها و بارها بازنويسي‌شان نمي‌كرد، اصلا فكرش را هم نمي‌كرد كه داستاني نوشته است.»
گوينده اين جملات، كسي نيست جز پروانه محسني آزاد، همسر بي‍ن نجدي كه سال‌ها زندگي‌اش را با او و –به قول شهرام رفيع‌زاده- با آن «غول توي سينه‌اش» به اشتراك گذاشت. گپ ‌زدنم با پروانه خانم از كجا به اينجا كشيد؟
مدتي از مرگ [محمدتقي] صالحپور گذشته. از مراسمي برمي‌گرديم كه جمعي از نويسندگان و شاعران و بعضا اعضاي كانون نويسندگان ايران بر مزارش بر پا كرده‌اند. جايي كه آرامگاه نام‌هاي شهيري چون نصرت رحماني، شيون فومني و ... نيز هست. پروانه خانم كه سال‌ها با نجدي در شهر چاي و ابريشم گيلان، لاهيجان زندگي كرده، اگر چه با مركز استان دور و بر 40 كيلومتر فاصله دارد اما هنوز رشت را نمي‌شناسد و براي رفتن از سليمان‌داراب (محل برگزاري مراسم صالح‌پور) تا خروجي رشت به سمت شرق گيلان و طبعا لاهيجان، نياز مبرم به يك همراه دارد. من هم كه عازم محل كارم در حوالي ميدان صيقلان‌ام –به پيشنهاد عليرضا پنجه‌اي- در آن غروب پرترافيك رشت، همراه و همسفر پروانه خانم مي‌شوم. فرصت مغتنمي است؛ اما با سرعت مجاز تاكسي‌هاي تلفني، مگر چه‌قدر مي‌شود سوال‌پيچ كرد همسر نويسنده‌اي را كه هم از آثار و هم از زندگي و حال و هواش، كمتر شنيده و خوانده‌ايم؟
در آن حدود چهل دقيقه‌اي كه همسفر بوديم، مگر چه‌قدر مي‌توانستم بپرسم از تجربه‌ عمري نفس كشيدن مشترك و البته دويدن با يوزپلنگي كه حتي تا به امروز كه 13 سال از خاموشي ابدي‌اش مي‌گذرد، كمتر دستمايه نقد و نظر و گفت‌وگو در جرايد و كتاب‌هاي ادبي بوده است.
پروانه خانم مي‌دانست كه پذيرايي از سوالات يك روزنامه‌نگار ادبي، سرنوشت محتومي دارد به مثابه دميده شدن در بوق كرنا. اين است كه سعي مي‌كنم حرف‌هايم كمتر لحن سوالي داشته باشد. به خودم مي‌گويم در اين هيري ويري و پشت اين ترافيك جبرآميز، نكند به او پيشنهاد گفت‌وگو بدهم! با اين همه اما وقتي تاكسي تلفني راه افتاد او مرا در مقام يك دوست همسفر –و نه يك ژورناليست- يافت و تا زمان اجازه مي‌داد، با بياني به قاعده ژورناليستي، تا مي‌توانست و مي‌خواستم از نجدي گفت.
پروانه محسني آزاد –يا پروانه نجدي-، خواهر پوروين، اصيل‌ترين مخاطب متن‌ها و حاشيه‌هاي يوزپلنگك سفر كرده و به گفته هم او، مهم‌ترين انگيزه نوشتن و نفس گ كشيدنش در هواي لاهيجان و هر هواي ديگري، آغشته به نگاهي پر از نجدي، پر از همان خيابان‌ها، از واپسين عبارت دست‌نوشت همسر نويسنده‌اش برايم گفت:
«اين اواخر دست راستش حتي براي كوچك‌ترين كارها يارايش نمي‌داد. كسي كه عمري شعر و داستان و ... نوشته بود، چه‌طور مي‌توانست در آن روزهاي سخت نوشتني –كه واپسين روزهاي عمرش بود- ننويسد؟ يكهو ديدم مداد را در دستش چپ‌اش گرفت و با زحمتي مضاعف شروع كرد به نوشتن.
سطر اول را به هر زحمتي بود و سطر بعد را به دنبال آن نوشت. وقتي سطر دوم آخرين شعرش –كه با همان دو سطر به پايانش برد- را روي كاغذ آورد، قلم را پايين گذاشت و به شكلي عجيب، غيرمنتظره و به شدتن گريست. نسخه دست‌نوشته اين شعر با همان دست خط كج و معوج دست چپ‌اش پيش من محفوظ است. اين آخرين عبارتي بود كه بي‍ژن مي‌نوشت:
«دختران من، خواهران اين تابستان».
سال‌ها گذشته حالا. او ديگر بين ما نيست و ما را با آن همه يوزلنگ دوان كه 13 سال پيش او را تا بلندايي مشرف به شهر كاشف‌السلطنه و درياي خزر رساندند، تنها گذاشته است.
در اين‌ سال‌ها آنچه شگفت‌زده‌ام كرد، رفتار جامعه ادبي ايران با نجدي و آثار او بود. اگرچه بي‌توجهي به اهميت ادبي آثار شاعران و نويسندگان در زمان حيات‌شان از سوي منتقدان –اگر داشته باشيم البته- و نيز تنيدن هاله‌اي از تقدس به دور نام‌شان پس از حيات، وضعيت چندان بي‌سابقه‌اي در كشور ما نيست، اما نجدي در همين اوضاع بغرنج و نابساماني كه خودي‌هاي ادبيات براي خود و همكاران‌شان پديد آورده‌اند، يك استثنا است.
نمي‌توان ناديده گرفت وضعيتي را كه در آن، روز به روز فاصله‌اي عميق‌تر ميان توده‌ها و ادبيات جدي و مهم‌ترين آثار در اين حوزه، ايجاد مي‌شود. اما آن‌چه نجدي را از همين قاعده نيز مستثنا مي‌كند، اين است كه او پيش از مرگش تنها يك كتاب منتشر كرد و به گواه بسياري از دوستان و نزديكانش، اگر نبود پي‌گيري‌ها و احساس مسئوليت شمس لنگرودي، نجدي همين «يوزپلنگاني كه با من دويده‌اند» را نيز ناديده، ديده از جهان فرو مي‌بست.
همين يك كتاب اما در زمان انتشارش (اگر چهخ به چند نوبت چاپ هم رسيده است) به ويژه پس از دريافت جايزه گردونِ عباس معروفي –كه انصافا يكي از مهم‌ترين گزينه‌هاي گردون هم همين مجموعه قصه نجدي بود- غوغايي در دو بعد تخصصي و عام ادبيات قصوي ايران به پا كرد. از آن‌همه تمجيد و تعريف و لذت وافر و به زعم برخي وصف ناشدني در طول سال‌هايي كه از انتشارش مي‌گذرد، چه بازخوردي در سطح مطبوعات و توسط منتقدين ادبي به چشم خورده است؟ اگر بگوييم هيچ، قولي گزاف گفته‌ايم؟
پر بيراه نبود و نيست مدعاي دوستن شاعر و روزنامه‌نگارمان شهرام رفيع‌زاده در مورد نسبت ادبيات ايران با جهان شعري و قصوي نجدي كه «جامعه ادبي ايران، هنوز به بيژن بدهكار است.»
دريغ و افسوس كه هنوز بسياري از نام‌هاي سرشناس ادبيات ايران مي‌پندارند كه براي زنده نگاه داشتن نام و آثار يك نويسنده يا شاعر، بايد درهاي گفت و گو و بحث و نقد و نظر را به روي آثار او بست. گيرم كه اين قول به ايت صراحت بر زبانشان جاري نشود. اما رفتارشان با امثال نجدي كه عمري در پي پديدآوردن خلاقيت ادبي بوده و زيسته‌اند، حاكي از چنين باور پيشاقرن بيستمي است.
اين موضع انتقادي ناظر بر نوع نگاه بسياري از دوستان و نزديكان نجدي هم هست كه اگر الزامي داشت، از جاري ساختن نام‌شان در اين نوشته درنمي‌گذشتم. به هر حال، نجدي 13 سال است كه ما را با غم از دست شدنش تنها گذاشته و افسوس كه هنوزاهنوز، در نيافته‌ايم كه مي‌توانيم با در آمدن از در گفت و گو با آثار او در حوزه انتقادي ادبيات، اين تانهايي را به سوي حركتي جمعي و بلكه انتقادي، ترك كنيم.

۶/۰۵/۱۳۸۹

اي آزادي؟

اگر نتوان آزادی و عدالت را یک جا داشت و من مجبور باشم میان این دو یکی را انتخاب کنم؛ آزادی را انتخاب می کنم تا بتوانم به بی عدالتی اعتراض کنم.
كامو
هر زمان که یاد گرفتیم ، ملاک سنجیدن آدم‌ها ذهن خلاق و داستان‌پرداز ما نیست ، می‌توانیم توقع جامعه انسانی داشته باشیم

۶/۰۴/۱۳۸۹

امكانات ابرمتن (هايپرتكست) در شخصيت پردازي



ابر متن با استفاده از امكاناتي كه در اختيار دارد، به نوعي جديدترين گونه ادبيات داستاني محسوب مي شود كه مي تواند در كنار گونه هاي ديگر به حيات خود ادامه دهد. حضور ابرمتن به معني انكار كتاب نيست، چرا كه ادبيات داستاني امروز نيز با توجه به امكاناتي كه فضاي كتاب در اختيارش قرار مي دهد، به تكثير شبكه اي، ايجاد ادامه هاي احتمالي و عدم قطعيت پايان و همچنين چند صدايي بودن روايت، تغييرهاي احتمالي در زاويه ديد، شخصيت، جايگاه نويسنده و خواننده و غيره مي پردازد. با اين تفاوت كه امكاناتي كه رايانه در اختيار متن قرار مي دهد، با كتاب متفاوت بوده و در نتيجه اجراي رايانه اي منجر به ايجاد شگردهاي جديدتري مي شود كه مي تواند الهام بخش امكانات جديدي براي محيط كتاب باشد.
امكانات ابرمتن با توجه به شخصيت (برگرفته از نوشته هاي مارك برن استين):
الف. چند انتخاب و يك صدايي:
بيشتر ابرمتن ها به صورت يك صدايي نوشته مي شود كه با مكالمه اي خيالي ميان خواننده و نويسنده شكل مي گيرد (جونز). حتا گاهي صداي نويسنده به وضوح در خلال مكالمه شنيده مي شود. به عنوان مثال، در مكالمه اي كه ميان خواننده و شخصيت غيرواقعي «من چيزي نگفتم» رخ مي دهد، همگي به عنوان خواننده مي دانيم كه در برش داستاني «يادت مي ياد؟»، راوي همان پرفسور داگلس نيست و با خواندن اين ديالوگ: « شري رو يادت مي ياد؟ تكه اي از برادرم: كسي كه براي دريافت حقوقش در هامتراك به شكل هولناكي با برادرم درگير شد.» پي مي بريم كه ديالوگ غيرواقعي با شخصيتي غيرواقعي به همان باور پذيري شخصيت هاي واقعي در ديالوگ هاي واقعي مي تواند باشد. حتا در كارهاي گروهي كه به واسطه افراد مختلفي نوشته مي شود، يك صدايي بر متن حاكم است. با وجودي كه در نمايشنامه اي كه يك نويسنده به تنهايي مي نويسد، پس از اجرا به تعداد شخصيت هايي كه در آن ايفاي نقش مي كنند، صداهاي مختلفي وجود دارد و شخصيت ها مستقل و مجزا از يكديگر درك مي شوند. در نتيجه، براي چند صدايي كردن ابرمتن، نيز مي توان از تمهيد مشابهي كه در نمايش به كار مي رود، استفاده كرد و صدا، نور، تصاوير متحرك، قطعه سينمايي و غيره را جزو عناصر داستاني آن قلمداد كرد.
ب. انواع شخصت در ابرداستان:
1. شخصيت مستقل: (Independent): واحد انتزاعي مشخصي كه در مواجهه اي مشخص بر خواننده ظاهر مي شود. براي ايجاد شخصيت هاي مستقل در ابرمتن بايد هر متني مربوط به هر شخصيتي كه هست، در صفحه اي مجزا به كار رود، چرا كه انسان و يا هر وجود ديگري و حتا جزئيات يك متن مي توانند شخصيتي در يك ابرمتن باشند.
2. شخصيت دير پا: (Persistent): شخصيتي است كه حضور مستمر دارد، حتا اگر مركز توجه نباشد. استمرار اين شخصيت دلالت بر حضور مؤثر اوست، حتا در شرايطي كه از نظر دور مي شود و از صحنه خارج شود.
3. شخصيت هدفمند : (intentional): شخصيتي كه رفتاري ناخودآگاه براي رسيدن به هدفي ساده و يا پيچيده از خود نشان مي دهد. خواننده نيازي به دانستن هدف ندارد. لزومي هم ندارد كه يك هدف واحد در داستان دنبال شود، چرا كه درون انسان ها پيچيده تر از آن است كه با يك هدف مشخص فاش شود. ابهام دروني و ثبات رفتاري باعث مي شود كه شخصيت ها هدفمند و واقعي به نظر برسند.

۵/۲۰/۱۳۸۹

كاركرد ابژه، ابژكتيو و ...




ع خاكسار قيری


ما بر خلاف دکارت، کانت، هايدگر و ... که هر يک برای طرح انديشه‌های خود سعی داشتند تعاريف خاصی از سوژه و ابژه ارائه دهند، سعی نمی‌کنيم که اين مفاهيم را وابسته به نوعی فلسفه‌ی ذهنی يا عينی کنيم. آن‌چه مهم است بسط و گسترش زبان است که در نتيجه‌ی آن کليه‌ی کنش‌ها و واکنش‌های ما و جهان پيرامون دارای نشانه و هويتی مستقل باشند.
در شکل اصلی آن، سوژه و ابژه فاقد ويژه‌گی يا مشخصه‌هايی هستند که طی آن بتوانيم با آن‌ها، خود يا جهان پيرامون‌مان را نام‌گذاری کنيم. نزد شخص ذهن‌گرا يا واقع‌گرا سوژه و ابژه می‌تواند جای‌گاه متغير داشته باشد، بنا بر اين اگر مفسر شخصی ذهن‌گرا باشد، سوژه را به انسان و اگر ماده‌گرا باشد، سوژه را مطلقا به جهان و پيرامون تعميم می‌دهد. اما آيا به راستی اين گونه تقسيم‌بندی که انسان را فقط محدود به نشانه‌ها می‌کند به ديکتاتوری متن و استبداد رأی نمی‌انجامد؟ هايدگر برای پرهيز از اين امر سوژه و ابژه را کنار می‌زند و پس از آن با ايجاد مشکلی ديگر، يا حفره‌يی به نام «دازاين»، تلاش می‌کند خود و جهان را از آن عبور دهد. ما برای فهم بيش‌تر موضوع تلاش می‌کنيم که اين بعد را به ابعاد کوچک‌تر تقسيم كنيم تا آن گاه هر شخص به اندازه‌ی وسع خود بتواند يک يا چند پاره از آن را بر دوش گيرد. به راستی جايی از کار مشکل دارد که ما نمی توانيم به قطعيتی تام دست يابيم؟ آيا ما و جهان پيرامون‌مان آن‌قدر بزرگ هستيم که در زبان نمی‌گنجيم يا زبان آن‌قدر کوچک است که ما را در خود نمی‌گنجاند؟ ...
برای پرهيز از افتادن در دام فلسفه‌ی وجود در تشريح يک لحظه‌ی «ايماژ» به رابطه‌ی دال و مدلول‌ها نمی‌پردازيم. موقعيت من درست در مرکز جهان در خانه‌يی با پنجره‌های بی‌شمار است. پشت اين پنجره که من قرار دارم در چشم‌انداز پيش رو سگی را می‌بينم که مرتب سر خود را به سنگ‌ها و بوته‌های اطراف می‌کوبد و هر لحظه دورتر می‌شود. سگ توجه مرا جلب می‌کند و دوست دارم دليل کار او را بدانم. در يک نگرش سطحی، سگ سوژه و من ابژه هستم، اما در تعمق بيش‌تر می‌توان دريافت اين حرکات سگ بود که توجه مرا به سوی خود جلب کرد و من با توجه به اين که به خود می‌انديشيده‌ام، می‌خواسته‌ام دليل کار او را بفهمم تا آن را در خدمت خود گيرم و از اين ره‌گذر به دانش خود بيفزايم و آن را در جهت حفظ و شناخت وجود خود به‌کار گيرم. پس سوژه‌ی اصلی وجود خود من است نه سگ، يا به عبارتی من در يک زمان هم سوژه هم ابژه هستم. پس اين سگ کيست؟ سگ بود و هست و در اين لحظه او را می‌بينم که دورتر می‌شود. کنش‌های او چه نام دارند؟ اما به سگ که فکر می‌کنيم می‌بينيم که او هم مشکل ما را دارد، يعنی او نيز هم فاعل هم مفعول است. اين گونه است که ما معلق می‌شويم و به تعليق در می‌آييم، هم‌چون اکنون که در فضا و زمان رها شده‌ايم و سوژه از سگ به ذره ارتقا می‌يابد و می‌نويسيم که در ابتدا ذره بود و بعد هيچ ...
لازم به توضيح است که پنجره‌های اين اتاق دارای چشم‌اندازهای متعددی هستند و هر شخصی صحنه‌های دل‌به‌خواه خود را می‌بيند و ارزش‌گذاری چشم‌اندازها غيرممکن است، حتا اگر اين اتاق يک پنجره نيز داشت، باز ارزش‌گذاری موردهای دريافتی غيرممکن می‌نمود.
گاهی لازم است که ما با خود معامله‌يی انجام دهيم. در اين‌جا اين معامله را «انتزاع» می‌ناميم. به اين ترتيب که يک کليت و وجه غايی را به نفع يک فرع رها می‌کنيم، فرعی که من به زعم خود می‌انديشم که اين افشره‌يی از کليت است در مفهوم انتزاعی _ که اين انتزاع فقط مربوط به بحث ما است و کاربرد ديگری ندارد. سگ را می‌توان به مثابه‌ی سوژه و کنش‌های او را سوبژکتيو ناميد، يعنی يک سوژه‌ی اکتيو شده يا يک مفعول و يک فاعل. در اين‌جا و از پشت اين پنجره، من به مثابه‌ی يک ابژه قرار دارم، چرا که اين خود من هستم که سگ را به شکلی بی‌واسطه می‌بينم، اما سگ هر لحظه دورتر می‌شود تا جايی که از چشم‌انداز من دور می‌شود. در اين لحظه و با توجه به موقعيت من در پشت پنجره تنها راه دنبال کردن حرکت‌های سگ برای من استفاده از دوربين است. پس دوربين را در دست می‌گيرم و پس از اين‌که با دوربين موفق به ديدن سگ می‌شوم، هم‌زمان صفت ابژه به دوربين تعلق می‌گيرد و خود من ابژکتيو می‌شوم، يعنی موفق می‌شوم با يک مسکن يا حتا دارويی که جنبه‌ی درمانی می‌تواند داشته باشد، ابژه را اکتيو كنم.
حال مشکلات از ابژکتيو آغاز می‌شود، به اين مفهوم که انتقال اين صحنه به ديگری مد نظر است. اگر من از پشت پنجره با رعايت اصل امانت‌داری بتوانم بدون دخل و تصرف اين تصوير را به ديگری انتقال دهم، اين انتقال موفق يک محصول ابژکتيويته است. ممکن است در نگاه اول بسيار ساده يا بسيار پيچيده باشد، اما در واقع برای شخصی که يک محصول ابژکتيويته در دست دارد، انگار _ با در نظر گرفتن توان و انرژی سوژه، سوبژکتيو و سوبژکتويته _ که او شخصی‌ست با شش برابر نيروی ذهنی يک انسان بالغ. در واقع او شش نفر انسان است يا دارای نيرويی برابر با شش نفر. بسيار جالب است که ما خود را شش برابر کنيم. من در خانه‌ی خود نشسته و در حال تماشای يک برنامه از تلوزيون يا ... که می‌تواند هر برنامه‌يی باشد و شخص فيلم‌بردار صحنه‌ی دقيقا دل‌به‌خواه مرا پخش می‌کند (يک صحنه‌ی ابژکتويته). حال به دليل اين که نيروی من در فراشُد خلق اين تصوير صرف نشده، می توانم به کشف و خلق ذهنيتی ديگر بسيار بيش‌تر از توان قبلی خود نائل شوم. در هنر و خلق آثار هنری نيز همين گونه است.
در پايان بايد نوشت که تمام اين فرآيندها يا ارزش و اعتبار آن‌ها نزد هر شخص با ديگری فرق می‌کند و پذيرش آن امری کاملا نسبی‌ست، هم‌چون اين متن يا چه‌گونه‌گی برخورد مخاطب با آن. بايد نسبيت آن را پذيرفت و به اين وسيله آن را نيمه‌جان کرد، نيمی برای خود و نيمی به عنوان قسمتی از خون‌بهای دموکراسی.

كاركرد ابژه، ابژكتيو و ...




ع خاكسار قيری


ما بر خلاف دکارت، کانت، هايدگر و ... که هر يک برای طرح انديشه‌های خود سعی داشتند تعاريف خاصی از سوژه و ابژه ارائه دهند، سعی نمی‌کنيم که اين مفاهيم را وابسته به نوعی فلسفه‌ی ذهنی يا عينی کنيم. آن‌چه مهم است بسط و گسترش زبان است که در نتيجه‌ی آن کليه‌ی کنش‌ها و واکنش‌های ما و جهان پيرامون دارای نشانه و هويتی مستقل باشند.
در شکل اصلی آن، سوژه و ابژه فاقد ويژه‌گی يا مشخصه‌هايی هستند که طی آن بتوانيم با آن‌ها، خود يا جهان پيرامون‌مان را نام‌گذاری کنيم. نزد شخص ذهن‌گرا يا واقع‌گرا سوژه و ابژه می‌تواند جای‌گاه متغير داشته باشد، بنا بر اين اگر مفسر شخصی ذهن‌گرا باشد، سوژه را به انسان و اگر ماده‌گرا باشد، سوژه را مطلقا به جهان و پيرامون تعميم می‌دهد. اما آيا به راستی اين گونه تقسيم‌بندی که انسان را فقط محدود به نشانه‌ها می‌کند به ديکتاتوری متن و استبداد رأی نمی‌انجامد؟ هايدگر برای پرهيز از اين امر سوژه و ابژه را کنار می‌زند و پس از آن با ايجاد مشکلی ديگر، يا حفره‌يی به نام «دازاين»، تلاش می‌کند خود و جهان را از آن عبور دهد. ما برای فهم بيش‌تر موضوع تلاش می‌کنيم که اين بعد را به ابعاد کوچک‌تر تقسيم كنيم تا آن گاه هر شخص به اندازه‌ی وسع خود بتواند يک يا چند پاره از آن را بر دوش گيرد. به راستی جايی از کار مشکل دارد که ما نمی توانيم به قطعيتی تام دست يابيم؟ آيا ما و جهان پيرامون‌مان آن‌قدر بزرگ هستيم که در زبان نمی‌گنجيم يا زبان آن‌قدر کوچک است که ما را در خود نمی‌گنجاند؟ ...
برای پرهيز از افتادن در دام فلسفه‌ی وجود در تشريح يک لحظه‌ی «ايماژ» به رابطه‌ی دال و مدلول‌ها نمی‌پردازيم. موقعيت من درست در مرکز جهان در خانه‌يی با پنجره‌های بی‌شمار است. پشت اين پنجره که من قرار دارم در چشم‌انداز پيش رو سگی را می‌بينم که مرتب سر خود را به سنگ‌ها و بوته‌های اطراف می‌کوبد و هر لحظه دورتر می‌شود. سگ توجه مرا جلب می‌کند و دوست دارم دليل کار او را بدانم. در يک نگرش سطحی، سگ سوژه و من ابژه هستم، اما در تعمق بيش‌تر می‌توان دريافت اين حرکات سگ بود که توجه مرا به سوی خود جلب کرد و من با توجه به اين که به خود می‌انديشيده‌ام، می‌خواسته‌ام دليل کار او را بفهمم تا آن را در خدمت خود گيرم و از اين ره‌گذر به دانش خود بيفزايم و آن را در جهت حفظ و شناخت وجود خود به‌کار گيرم. پس سوژه‌ی اصلی وجود خود من است نه سگ، يا به عبارتی من در يک زمان هم سوژه هم ابژه هستم. پس اين سگ کيست؟ سگ بود و هست و در اين لحظه او را می‌بينم که دورتر می‌شود. کنش‌های او چه نام دارند؟ اما به سگ که فکر می‌کنيم می‌بينيم که او هم مشکل ما را دارد، يعنی او نيز هم فاعل هم مفعول است. اين گونه است که ما معلق می‌شويم و به تعليق در می‌آييم، هم‌چون اکنون که در فضا و زمان رها شده‌ايم و سوژه از سگ به ذره ارتقا می‌يابد و می‌نويسيم که در ابتدا ذره بود و بعد هيچ ...
لازم به توضيح است که پنجره‌های اين اتاق دارای چشم‌اندازهای متعددی هستند و هر شخصی صحنه‌های دل‌به‌خواه خود را می‌بيند و ارزش‌گذاری چشم‌اندازها غيرممکن است، حتا اگر اين اتاق يک پنجره نيز داشت، باز ارزش‌گذاری موردهای دريافتی غيرممکن می‌نمود.
گاهی لازم است که ما با خود معامله‌يی انجام دهيم. در اين‌جا اين معامله را «انتزاع» می‌ناميم. به اين ترتيب که يک کليت و وجه غايی را به نفع يک فرع رها می‌کنيم، فرعی که من به زعم خود می‌انديشم که اين افشره‌يی از کليت است در مفهوم انتزاعی _ که اين انتزاع فقط مربوط به بحث ما است و کاربرد ديگری ندارد. سگ را می‌توان به مثابه‌ی سوژه و کنش‌های او را سوبژکتيو ناميد، يعنی يک سوژه‌ی اکتيو شده يا يک مفعول و يک فاعل. در اين‌جا و از پشت اين پنجره، من به مثابه‌ی يک ابژه قرار دارم، چرا که اين خود من هستم که سگ را به شکلی بی‌واسطه می‌بينم، اما سگ هر لحظه دورتر می‌شود تا جايی که از چشم‌انداز من دور می‌شود. در اين لحظه و با توجه به موقعيت من در پشت پنجره تنها راه دنبال کردن حرکت‌های سگ برای من استفاده از دوربين است. پس دوربين را در دست می‌گيرم و پس از اين‌که با دوربين موفق به ديدن سگ می‌شوم، هم‌زمان صفت ابژه به دوربين تعلق می‌گيرد و خود من ابژکتيو می‌شوم، يعنی موفق می‌شوم با يک مسکن يا حتا دارويی که جنبه‌ی درمانی می‌تواند داشته باشد، ابژه را اکتيو كنم.
حال مشکلات از ابژکتيو آغاز می‌شود، به اين مفهوم که انتقال اين صحنه به ديگری مد نظر است. اگر من از پشت پنجره با رعايت اصل امانت‌داری بتوانم بدون دخل و تصرف اين تصوير را به ديگری انتقال دهم، اين انتقال موفق يک محصول ابژکتيويته است. ممکن است در نگاه اول بسيار ساده يا بسيار پيچيده باشد، اما در واقع برای شخصی که يک محصول ابژکتيويته در دست دارد، انگار _ با در نظر گرفتن توان و انرژی سوژه، سوبژکتيو و سوبژکتويته _ که او شخصی‌ست با شش برابر نيروی ذهنی يک انسان بالغ. در واقع او شش نفر انسان است يا دارای نيرويی برابر با شش نفر. بسيار جالب است که ما خود را شش برابر کنيم. من در خانه‌ی خود نشسته و در حال تماشای يک برنامه از تلوزيون يا ... که می‌تواند هر برنامه‌يی باشد و شخص فيلم‌بردار صحنه‌ی دقيقا دل‌به‌خواه مرا پخش می‌کند (يک صحنه‌ی ابژکتويته). حال به دليل اين که نيروی من در فراشُد خلق اين تصوير صرف نشده، می توانم به کشف و خلق ذهنيتی ديگر بسيار بيش‌تر از توان قبلی خود نائل شوم. در هنر و خلق آثار هنری نيز همين گونه است.
در پايان بايد نوشت که تمام اين فرآيندها يا ارزش و اعتبار آن‌ها نزد هر شخص با ديگری فرق می‌کند و پذيرش آن امری کاملا نسبی‌ست، هم‌چون اين متن يا چه‌گونه‌گی برخورد مخاطب با آن. بايد نسبيت آن را پذيرفت و به اين وسيله آن را نيمه‌جان کرد، نيمی برای خود و نيمی به عنوان قسمتی از خون‌بهای دموکراسی.

۵/۱۱/۱۳۸۹

محمد نوری به دیار باقی شتافت







استاد محمد نوری خواننده پیشکسوت، مرد هنر و اخلاق و چهره ماندگار کشور به دلیل بیماری و وخامت وضعیت جسمانی شنبه شب در بیمارستان دار فانی را وداع گفت و جامعه موسیقی و هنری کشور را در ماتم فرو برد.

به گزارش خبرنگار مهر، محمد نوری که حدود یک سال درگیر بیماری سخت و بدخیم بود و برای چندمین بار در سه ماه گذشته در بیمارستان بستری شد امشب دارفانی را وداع گفت.

داود گنجه ای موسیقیدان پیشکسوت و قائم مقام خانه موسیقی در گفتگو با خبرنگار مهر درباره زمان تشییع پیکر استاد نوری گفت: زمان دقیق تشییع پیکر استاد نوری به زودی اعلام خواهد شد.

وی ادامه داد: به احتمال زیاد پیکر استاد دوشنبه از مقابل تالار وحدت تشییع خواهد شد.

محمد نوری از خوانندگان مطرح و پرمخاطب دهه چهل که از همان اوان پا روی دنیا گذاشت در دهه نهم زندگیش، دنیا را با صدای ماندگار خود تنها گذاشت.

نوری در کنار تحصیل در رشته ادبیات زبان انگلیسی و رشته نمایش، آواز ایرانی را نزد اسماعیل مهرتاش آموخت. بعد از آن نزد اساتید هنرستان عالی موسیقی "سیروس شهردار" و "فریدون فرزانه" و"مصطفی پورتراب" رفت و از آنها تئوری موسیقی، سلفژ و نوازندگی پیانو را فراگرفت. آواز کلاسیک را نزد ئولین باغچه بان و فاخره صبا آموخته و شیوه آوازی خود را با تاثیر از استادانی چون حسین اصلانی، ناصر حسینی پیدا کرد و رفته رفته به شیوه منحصر به فرد خود دست یافت. شیوه ای که به سختی می توان آن را در زیر شاخه ای از شاخه هایی چون پاپ، کلاسیک و... گنجاند.



اجرای ترانه های مختلف محلی آذری ، گیلکی، شیرازی و... اوهمچون "جان مریم"، "شالیزار"،"واسونک"،"جمعه بازار" و... به لحاظ احساس و لهجه در نهایت زیبایی و استادی است.



نوری علی رغم تمامی این تواناییها و موقعیتهای هنری هیچگاه در پی مال اندوزی و بساز و بفروشی نرفت اما از سوی دیگر به لحاظ پایبندی به اخلاقیات و پرهیز از دروغ و فریب به جایگاه والایی در بین مخاطبان و در اجتماع دست یافت.



این چهره دوست داشتنی و متین چند سال پیش از سوی سازمان صدا و سیما به عنوان چهره ماندگار موسیقی انتخاب و معرفی شد.


اینک این مرد هنر و اخلاق و این اسطوره موسیقی مردمی که صدا و طنین دلنشینش روح و روان هر شنونده ای را نوازش می کند دنیا را ترک و به دیار باقی شتافت.

۴/۱۲/۱۳۸۹

خودسانسوری در متون ادبی زنان



آزاده دواچی-

مدرسه فيمينستي

مدرسه فمینیستی- در مطالعه ی ادبیات و آثار ادبی ، آنچه که اهمیت دارد ضرورت شناختن ضروریات نویسنده و عکسل العمل و توجه او به ساختارهای بیرونی است . یک نقد ادبی بیش ازهمه می کوشد تا زیرساختهای هر اثررا کشف کرده و توانایی هنرنویسنده را در انتقال سوژه به فضای خارج زبانی به تصویربکشد . درمباحث ونقدهای فمنیستی هم این عمل صورت می گیرد . با این تفاوت که در نقدهای فمنیستی ماهیت نقدهای دیگر که عموما در فضایی مردسالار صورت می گیرند ، رد شده و به هسته ی مرکزی کارهای زنان و یا حضور زنان در اثر توجه می شود. آنچه که از نظر نقدهای فمنیستی مهم است ضرورت پرداختن به سوژ ه های زنان ، نمود و آثار و تجلی آنها در متن می باشد . "کیت میلت" در سال 1969 و در اوایل دهه ی هفتاد کتابی را منتشر کرد که در آن برای اولین بار بنیانهای نقد فمنیستی را پای نهاد و گمانه های تبعیض جنیستی در متن ،همچون جامعه ی مردسالار را تعریف کرد. عقاید و آراء اولیه ی میلت بعدها به عنوان پایه ای برای نقد متون ادبی زنان مورد استقاده قرار گرفت. طبق نظر او؛ سیاست جنسیتی جامعه غربی بیشتر تمایل داشت قدرت را به بنای تسلط مردانه و تسلیم پذیری زنان بدهند . او ادبیات و نقدهایی را که صرفا گرایش مردانه داشتند ، مورد نقد قرار داد و براین باور بود که مردان تصاویر منفی از زنان نشان می دهند که غالبا شکننده و تسلیم پذیرهستند .میلت و المان برای گسترش زنانه گرایی د رادبیات و برابری های جنیستی چه درادبیات و چه در اجتماع تلاشهایی انجام دادند که منجربه ظهورتئوریهای جدید فمنیسم شد. بنابراین برخلاف آنچه که انتظار می رود در نقد فمنیستی ضرورت تفکیک جنستی مطرح نیست، بلکه پرداختن به سوژه ی زنان در ساختار زبانی و متنی مورد بررسی قرار می گیرد . مادامی که از دیدگاه نقد فمینستی به متن نزدیک می شویم باید به دنبال کشف سوژه های زبانی باشیم که گرایش زنانه دارند و دریابیم که آیا این ریشه ی زنانه سرکوب شده است یا نه . یکی از بررسیهای مهمی که در نقدفمنیستی انجام می پذیرد کشف سرخوردگی و سرکوب زنانگی و بازتاب مسائلی است که دست به این سرکوب زده است . طبق نظر" توریل موی" نقد فمنیستی نوعی از گفتمان سیاسی و همچنین حرفه ای تکنیکی و تئوریکی است که علیه تبعیض گرایی و جنیست گرایی در متن عمل می کند و همینطور طبق نظر "شارون اسپنسر" نقد فمینیستی می کوشد تا معیارهایی از ادبیات را بنیان نهد که از تصویرسازیهای یک طرفه و مغرضانه افراد به خاطر طبقه و نژادو جنسیت آنها جلوگیری کند . از سوی دیگر نقد فمنسیتی تنها بر موقعیتهای جنیستی تاکید نمی کند بلکه تفاوت آن در تفاوت جنسیتی ودر ساختار نوشتاری است . نوشتا رزنانه می تواند به عنوان بیان عقاید خاصی از باورهای ایدئولوژیکی سیاسی اجتماعی زنان باشد . همینطور" پاتریشیا میر" می گوید که تفاوت میان تمرکز فکری زنانه با مردانه در سطح نوشتاری آنها می باشد.

بنابراین از دیدگاه نقد فمنیستی اثر ادبی ارزشمند است که دست به سرکوب زن در متن نمی زند بلکه دیدگاها و خواست های خودرابا شجاعت بیان کند . "هلن سیکسو" فیلسوف فمینیست فرانسوی براین باور است که ادبیاتِ زن خاستگاه تن او است و وقتی یک اثر کاملا زنانه است که بازتاب واقعی بدن زنا نه باشد . هلن سیکسوازاین بحث فراترمی رود و می گوید زمانی زن می تواند به عنوان دال و سوژه در متن عمل کند که از ساختار نظم سمبولیکی که وابسته به قضیب مردانه است بیرون آمده و نوعی از متن جدید با ساختاری جدید را بنیان نهد . طبق گفته ی هلن سیکسو ، برای یافتن ادبیات زنانه باید از معیارهای تقابل دو جنس در متن فاصله گرفت و نوعی از زنانگی را خلق کنند که بتواند خلق اثر را توجیه کند ، بدین معنی که زنانگی باید جدا بررسی شده و در عین حال خواستار آن نباشد تا بر مردانگی سلطه ورزد.

گرچه پرداختن به متن و نگرش آن درمتون ِزنان از اهمیت زیادی برخورداراست، اما گاه در ادبیات زنان ایران با رویکردی متفاوت درمتن مواجه هستیم . دو رویکرد می تواند به تفکیک از هم مشخص شوند اول رویکرد سرکوب سوژه در متن و نادیده گرفتن خاستگاه زنانه و همینطور تردید دربیان اثر ادبی و باتاب در متن بوده و رویکرد دوم نشان دادن زنانگی و مقابله با ساختارهای مردانه است که به صورت بین متنی انجام میگیرد .

در بعضی از متون معاصر زنان درایران، خودسانسوری و سرکوب پرسوناژ متنی به وضوح قابل مشاهد ه است. این سرکوب ناخودآگاه بوده و تحت تأثیر عوامل مختلف از آن تن ِ زنانه که منظور سیکسواست فاصله گرفته و به صورت خودی منفعل که قدرت دریافت متنی را ندارد ظاهر می شود . این خود، نماد زنی است که حتی در متن هم تحت تأثیرِساختارمردانه قرار گرفته و قادر نیست خودش را از نظم سمبولیکی تحمیل شده رهایی بخشیده و به صورت خود سوژه در متن در آید . در ابتدا خودسانسوری سوژه را در دو ژانر ادبی بررسی می کنم .

1- ادبیات داستانی : در ادبیات داستانی راوی زن و یا پرسوناژهای زن نمادی برای منفعل شدن و بازتاب رفتارهای مردان درمتن می شوند . دراین گونه ازداستانها ، نویسنده بی آنکه متوجه باشد دست به سرکوب زنانگیِ خود می زند ازسوی دیگرشخصیتهای مرد درداستان معمولا به صورتی غیرمعمول به تصویرکشیده میشوند؛ مثلا به جای آنکه عکس العملهای مردانه طبیعی داشته باشند خشن تر ظاهرمی شوند . از سوی دیگرشخصیت های مرد در ساختار داستان به صورت سوژه ی غالب عمل کرده و تمامی شخصیتهای دیگر متن را تحت تأثیر خود قرار می دهد . برخی از نویسندگان زن به جای آنکه تصویرعادی مردی را دراجتماع با رفتارمعمول مردانه به تصویر کشند از آنها تصویرخشن تروغالب ترمیسازند که دور از ذهن است و برعکس روابط مردسالاری جامعه را مستحکم ترمی کند . دومین حالت در خودسانسوری پرسوناژهای زنِ داستان صورت می گیرد. نویسنده، شخصیت راوی خود را به صورت منفعل به تصویرمی کشد که توان استقامت نداشته و هویتش وابسته با سایر شخصیتها در متن تعیین می شود . این پرسوناژ زن جسارت لازم برای بیان ترسها ؛ ضعفها و مشکلات رایج اجتماعش را که به عنوان یک زن تجربه کرده است ،ندارد و تنها به صورت بازتاب منفعل جامعه ی مردسالار در متن ظاهر می شود؛گرچه نویسنده از خلق این وضعیت برای پرسوناژ داستانش ناآگاه بوده است و ناخودآگاهانه شخصیت زن مستقل را سانسور کرده وزنی با تصاویر کلیشه ای سنتی و به دور از اصالت وهویت زنانه ترسیم کرده است . منظورنویسنده درمتن، پررنگ تر کردن شخصیت زن داستانش بود ه ؛اما در پردازش آن به عنوان حضوری مستقل شکست می خورد . شخصیتهای داستانی این نوع متنها تنها در ارتبا ط با عکس العملهای پرسوناژهای مرد شکل می گیرند و در نتیجه سانسور در متن شکل می گیرد. نوع دیگر این خود سانسوری درمتن به ارتبا ط میان نویسنده و شخصیتها و روایت داستان بستگی دارد.. نویسنده نمی تواند نتیجه ی مورد نظر خود را بگیرد و مجبور است داستان را به سمتی هدایت کند که به دلخواه اکثریت و موازین جامعه ی مردسالار است . هرچند نویسنده می خواهد که پرسوناژها وروایت داستان اومستقل و دلخواه باشد؛اما درمواجه ی متنش با محیط مردسالار شکست خورده و متن دوباره دچار خودسانسوری می شود .

2- شعر: نمونه ی دیگر از سرکوب زنانگی و درک پردازش از تصویر زن به صورتی مستقل وغیروابسته ،درشعر صورت میگیرد . از نقطه نظرکریستوا ،انقلاب در زبان شعر اتفاق می افتد . یعنی همانقدر که یک انقلاب سیاسی میتواند تأثیر گذار باشد شعرهم می تواند این کار را انجام دهد . از سوی دیگر هلن سیکسو هم شعر را تنها زبانی می داند که می تواند زنانه باشد . ازنقطه نظر او ازآنجایی که زبانِ شعر گسسته است و به هم پیوسته نیست می تواند شکسته شده و برعلیه نظام مردسالارطغیان کند . با همه ی اینها شعرِزنان می تواند به عنوان زبانی جدا برای بیان تنِ زنانه به کار رود . شعر می تواند نمادی از تن زنانه باشد که ساختارها رابه هم ریخته است . در شعر زنان در ایران هم گاهگاهی تمایل به خودسانسوری همانند آنچه در ادبیات داستانی روی می دهد به چشم می خورد. گرچه در شعر ممکن است این روند به اندازه ی ادبیات داستانی قابل تشخیص نباشد، اما با مطالعه و بررسی دقیق درمی یابیم که در اشعار بعضی از شاعرانِ زن ،تمایل زیادی به ردِ زنانگی و خودسانسوری فردی وجود دارد . بعضی از آنها با هر سلاحی که شده به جنگ با خودِ زنانه شان می روند تا شعری بسازند که جنیست گرانیست، اما درواقع با گریزِآنها ازجنیست گرایی در شعر ، زبان آنها به عنوان خاستگاه و بازتابی ازجهان مردانه خواهد شد . جهانی که راوی ِ تجاربش یک زن بوده است . هویت ِحقیقی زن به طورِ ناخودآگاه در این گونه اشعار حذف شده وزبان شعر تنها تجلی ساختارها و متنی می شود که تحت سلطه ی مردسالاری است . بنابراین شخص زن به مثابه ی سوژه در زبان شعر حذف شده و تنها نقش منفعلی و ابژه به دست می گیرد .

گرچه در ژانرهای دیگر هم ممکن است این اتفاق بیفتد اما دو ژانر اصلی که تحت سلطه متنی بوده یعنی شعر و ادبیات داستانی تنها تحت تاثیر خودسانسوری زن درمتن قرار می گیرند . اما عوامل مؤثربراین خودسانسوری نیز به نوبه ی خود چند دسته هستند اولین عامل مؤثربرزبان زنان و خودسانسوریِ نوشتاری، فرهنگ می باشد .

فرهنگ نقش بسیاری در تغییر رویکرد زنانه در متن و انعکاس شیوه ها و ساختار مردانه در متون زنان دارد . همانطور که نرایان در مقاله اش بیان می کند در فرهنگ مردسالار، حتی روشنفکران مرد هم تمایل به بازگرداندن زن به حوزه های سنتی دارند . هر نوع تغییر در ماهیت ساختار زنان در جامعه برای آ نها ناخوشایند است ، برای یک فرهنگ مردسالار نقش زنان در جایگاه مدرن بی معناست ( 23). مردسالاری همیشه تابع نگه داشتن زن در جایگاه و مقام های سنتی در قبال مدرن گرایی است. در واقع این فرهنگ است که بر زبان یکا یک افراد اجتماع تاثیر می گذارد. در فرهنگ ایران هم زنان در ایران از دیرباز تحت تأثیر فرهنگ مردسالاری رشد کرده اند .آنها از کودکی می آموزند که باید خودشان را نادیده گیرند و سرکوب کنند هرنوع نشان دادن رفتار و حرکاتی که تماما منشأ زنانه دارد در سالهای بعدی سرکوب می شود . بنابراین به صورت ناخودآگاه، ترس از نشان دادن زنانگی همراه آنان باقی می ماند . از آنجایی که خلق اثر رابطه ی مستقیمی با ناخودآگاه دارد ؛در نتیجه تأثیر فرهنگ بر زبان و نوشتار زنان غیرقابل انکار است . زنان از پردازش خود درمتن نهی می شوند، آنها اینگونه بار آمده اند که با هرگونه پردازش به زنانگیِ محض از جامعه ی مردسالا ر طرد می شوند؛ در واقع ماهیت جامعه ی مردسالار برناخودآگاه آنها تاثیر می گذارد . این ترس در هنگام خلق اثر به عنوان جزء لاینفکی همراه آنها می ماند و نمی تواند از آن فاصله گیرند در نتیجه آن اثری خلق می شود که نمی توانند با تم هویت زنی مستقل عمل کند و دچار خودسانسوری فرهنگی می شود .

عامل دوم پیش زمنیه های اجتماعی و رخدادهای سیاسی است که از طریق هیئت حاکمه اعمال می شود . با توجه به اینکه ایران به عنوان یکی از کشورهایی بوده که همیشه تحت تأثیر مسائل سیاسی و اجتماعی متفاوتی بوده است، تأثیر شرایط سیاسی و اجتماعی بر ادبیات زنان حقیقتی انکار ناپذیر است . در واقع در ایران کمتر ادبیاتی توانسته است جدا ازمسائل سیاسی حرکت کند . این مسائل هم بر ساختار نوشتاری زنان تأثیر گذاشته است . برای مثال هرنوع صحبتی ازحقوق زنان به صورت علنی و یا به صورت نوشتاری و یا هرگونه اعتراض در نوشتار با برخورد مقامات قضایی مواجه می شود . از سوی دیگر فعالیتها و مبارزات زنانِ ایرانی که همواره بخش انکارناپذیری از فعالیتهای جامعه را تشکیل داده است نیز با سخت ترین برخوردها ،به ویژه در سالهای اخیر،از جانب هیئت حاکمه بوده است . تمامی این برخوردها و وجود قوانین رایج و سخت گیریهای مربوطه بر ساختار نوشتاری زنان تأثیر گذاشته و باعث شده که نتوانند به راحتی و به سادگی هویت حقیقی خود را بدون سانسور بیان کنند و یا در متن به بیان مشکلات حقیقی یک زن و موانع برای رشد زنان و همینطور دیگر مسائل رایج بپردازند از این رو متن بیشتر از آنکه متنی زنانه باشد دوباره بازتاب ساختارهای مردانه است . از سوی دیگر و در کنار مسائل اجتماعی و فرهنگی ، عکس العمل افراد جامعه به انواع متفاوت متن نیز در شکل گیری متون زنان مؤثر است . در ساختار مردسالار افراد جامعه به دلیل باورهای دیکته شده ی فرهنگی و سنتی خواستار به تصویر کشیده شدن زنی وابسته و منفعل به مسائل اجتماعی جامعه هستند . هرنویسنده ای که این نوع تصاویر را در آثارش نشان دهد با استقبال اکثریت جامعه روبه رو می شود . زنانی که قربانی عشق می شود و وابسته به مردان هویت می یابند ؛از تصاویر کلیشه ای و مقبول اکثریت افراد جامعه ی مردسالار و سنتی چون ایران است . از طرف دیگر تصویرها ی رسانه ای هم که زنان را به صور ایده آلهای کلیشه ای همچون همسرفدارکارومادرمهربان ومتعهد بی قید و شرط به همسر و فرزندان خود به تصویرمی کشند هم د رالقآء این باورها نقش بسزایی دارند . با ارائه این تصویرها از یک زن از سوی جامعه و از سمت ساختارهای رایج ، طبیعتا نویسندگانی که از پردازش به این تصویرها در شخصیتهای خودعدول کنندبا استقبال کمتری مواجه می شوند . نویسنده و مخاطب هر دودرورطه ی چنین تصویرهای به سمت تصویرهای کلیشه ای کشیده می شوند و ناخودآگاه از خلق تصاویر ماهیتا مستقل دورمانده و دچار خودسانسوری می شوند . در این نوع متون می توان ردپای فرار از هویت حقیقی زنانه و جایگزین کردن آن با سوژه های کلیشه ای را بخوبی دیدکه مطابق با کلیشه های ایده آلی جامعه است .

خودسانسوری شخصیت مستقل زن در متون زنان امروزه کاملا قابل بررسی است .تمامی این عوامل به اضافه مقابله نویسنده با حضور زنی مؤثر و مستقل در متن باعث خلق شخصیتهایی می شوند که به جای آنکه به جامعه ی مردسالار واکنش منفی نشان دهند آن را در متن تقویت کرده و زنانگی را سرکوب می کنند . این اتفاقا ناخودآگاه در بسیاری از متون زنان ایران اتفاق می افتد و تنها راه حل به نظر می رسد که معرفی و بررسی نقدهای فمنیستی در حوزه ی ادبیات و رواج آنها در سایه ادبیات مدرن زنان است . از سوی دیگر هرچه قدر که ارائه ی تصاویر از طریق کتاب و نوشتاری قویترعمل کند ، و اعتراض به شرایط موجود وپردازش به معضلات زنان مشخص تر در متن ظاهرشود و زنان از بیان تن خود و وجودشان در متن نهراسند ، هویت حقیقی زن تأثیر پذیرتر ظاهر شده و زمنیه را برای بررسی و نقد آثار بیشتر و دقیقتر فراهم می کند . از سوی دیگر می توان تصاویری را ارائه داد که در راه احیای هویت کامل زنانه گام برداشته و ادبیاتی بدون اتکا به سنتهای مردسالار را خلق کند که بشود در فضایی عاری از این نوع حکمیت به نقد آنها پرداخت .

منابع :

نوئل مک کافی . ژول‍ی‍ا ک‍ری‍س‍ت‍وا، ترجمه ی مهرداد پارسا، تهران نشرمرکز1384

Oppermann, S.T. Feminist Literary Criticism: Expanding the Canon as Regards the Novel.pp. 65-98. 1994 < http://www.members.tripod.com/ warlight/OPPERMANN.html>.

Cixous, Helene. The Laugh of the Medusa. Feminisms: An Anthology of Literary Theory and Criticism Rutgers, 1991. < http://courses.essex.ac.uk/lt/lt204/cixous_medusa.htm> .

Narayan, Uma. Dislocating Cultures: Identities, Traditions, and Third World Feminism. Routledge, 1997.

۴/۱۱/۱۳۸۹

داستان زباني چيست؟

داستان زباني چيست؟
وقتى از «داستان زبانى» حرف مى زنيم، در واقع وارد دو مقوله ادبيات و زبان و پيوند اين دو با هم مى شويم. زبان، خود به دو بخش زبان گفتارى (شفاهى، بيانى) و زبان ذهنى تقسيم مى شود كه با چگونگى پيوند اين دو زبان، ادبيات زبانى شكل مى گيرد. زبان گفتارى، زبانى است كه انسان با آن خود را بيان مى كند و با آن حرف مى زند، ارتباط برقرار مى كند كه در اكثر زبان هاى دنيا ريشه مونث دارد. «واژه ادبيات در زبان فرانسه la letter و در آلمانى literature (به معنى منابع و آنچه نگارش يافته است اعم از ادبيات) است كه به آن Dichtung به معنى ادبيات (در ريشه يعنى با خيال زيستن) نيز مى گويند كه هر دو مونث هستند واژه «زبان» در فرانسه la langue و در آلمانى sprache است كه speak انگليسى از آن ريشه گرفته شده و نيز واژه «لغه» در عربى كه همگى مونث هستند.
در زبان هاى اسلاوى زبان دو قسم است:زبان ذهنى و زبان گفتارى، كه در فرانسه و لاتين Parole (مونث) زبان گفتارى است به معنى گفتار و بيان و زبان ذهنى lingua در لاتين مذكر است. در زبان روسى yazik (از ياد فارسى مى آيد) زبان ذهنى است به معنى يادآورى ذهنيات كه مذكر است و rech زبان گفتار (شفاهى) كه مونث است و از آن ريشه در زبان چكى yad را داريم. واژه ذهن در فرانسه esprit مذكر است و در آلمانى subject خنثى و در عربى مذكر است. چنان كه مى توان گفت از تركيب زبان گفتارى (مونث) و زبان ذهنى (مذكر) ادبيات ايجاد مى شود. ادبيات فرزند ذهن و زبان است. ذهن انعكاس دانسته هاى خيالى و يا استعداد دريافت انسان از عالم خارج به وسيله زبان است.» (رك: مجله بيدار، شماره ۲۱، ادبيات زنانه يا زنانگى ادبيات، از نويسنده)

در «داستان زبانى»، بيان، مدلول هاى خود را مى شكند و دال هاى ذهنى جاى آن را مى گيرد. در واقع، دال هاى بيانى با تداعى زبان بر دال هاى ذهنى دلالت مى كنند. در داستان «۲ من» از مجموعه «وقتم كن كه بگذرم»، داستان اينگونه آغاز مى شود: «تا وقتى هم مسيريم، او سوار است» و «اين زندگى مشترك دو آدم است كه يكى شان تاكسى و ديگرى مسافر است.» (ص ۳۱).

داستان از مسير شروع مى شود و آواى مسير، سوار را كه دال ديگرى است، تداعى مى كند.همنشينى اين دو دال، فضايى داستانى ايجاد مى كند كه در آن هم مسير بودن دو آدم، بالاجبار يكى را به تاكسى و ديگرى را به مسافر تبديل مى كند. در اين متن، تاكسى بازنمايى بيرونى ندارد، بلكه آدمى است كه به ديگران سوارى مى دهد، يا ديگران را به جايى مى رساند و خود هرگز به رسيدن فكر نمى كند و مسافر نيز آدمى است كه سوارى مى گيرد براى حركت در مسيرى نامعلوم، براى عبور و گذر، در ضمن، زندگى مشترك، دال ديگرى است كه از تداعى «هم مسير»، دو آدم را همنشين مى كند و زير يك سقف مى برد.داستان زبانى، براساس همين شيوه هم آوايى و تداعى زبانى شكل مى گيرد، يعنى با اولين واژه اى كه بر كاغذ مى آيد، داستان شروع مى شود و با تداعى زبانى ادامه مى يابد و با پايان بندى داستان و يافتن ارجاع هاى متنى، بينامتنى و پيرامتنى داستان چندمعنايى و فراگير مى شود.

به همين دليل تمام واژه ها (نشانه ها) كه دال هايى داستان ساز هستند نقش كليدى دارند و نشانه هاى تصويرى كه خود ريشه در شكل گيرى خط دارند (خط هاى تصويرى مانند هيروگليف، خط انديشه نگار مانند چينى و خط هاى هجايى كه ريشه اوليه آنها در تصاوير است، مانند حرف ب در خط آرامى كه از شكل بيت يعنى خانه مى آيد)، و نيز به دليل ارتباط زبان و خط، در داستان زبانى، نظام زبان تصويرى در كنار زبان نوشتارى قرار مى گيرد كه موقعيت اين دو نظام زبانى بر كاغذ تعريف مى شود و هر قصه اى بنا به امكانات قصوى خود از نظام هاى زبانى گوناگون استفاده مى كند كه اين تصاوير، غالباً مانند نشانه هاى زبانى در داستان بازنمايى بيرونى ندارند.

آنچه به صورت دايره مى بينيم، نمى توانيم بگوييم واقعاً دايره است و يا تصوير دو آدمى كه در كنار ريل قطار به هم دست مى دهند، همان تصوير است و نه تصوير اينكه واقعاً دو آدم كنار دو ريل قطار ايستاده باشند. در واقع، نشانه هاى زبانى با ارجاع به متن معنا مى گيرند و به خودى خود نسبتى جزء به كل و يا «تغيير بستر» (معنايى كه متن براى يك نشانه تعيين مى كند) دارند. «داستانى مى هيچم از درى كه دلم بسته» (ص۳۵) كه مى هيچم با توجه به نقش هيچ در داستان تاويل پذير مى شود. در واقع «بستر مفهومى واژه» در متن تغيير مى كند. «بايد عينم را بگذارم» (ص ۱۴۷) كه عين در فارسى يعنى شبيه و مانند و در ريشه عربى يعنى چشم، اما هيچ كدام از اين معانى قطعيت ندارند، چرا كه عين مى تواند خود عين هم باشد. همين ويژگى است كه داستان هاى زبانى را به زبان شعر نزديك مى كند، چرا كه اشيا را براى بار ديگر مى نامد. پس نقش واژه در داستان در چند بعد مطرح مى شود:

۱- نقش فعلى واژه در سطح واژه ۲- نقش نسبى واژه نسبت به داستان ۳- نقش كلى واژه در كل مجموعه.در نتيجه كل مجموعه به متن، بينامتن و پيرامتن تقسيم مى شود كه پيرامتن ها در داستان غيرزبانى، حاشيه هستند، اما در ادبيات زبانى براى متن جهت تعيين مى كنند و متن را در بستر خود قرار مى دهند. نام كتاب، نام داستان، ارتباط نام داستان ها با يكديگر، طرح روى جلد، پيشگفتار، پشت جلد، تقديم نامه، فهرست، نام نويسنده، محيط كاغذ، ترتيب قرار گرفتن داستان ها، سرصفحه ها و هر چيزى كه بتواند از حاشيه به متن بيايد، مى تواند به يكى از پايه هاى اثر تبديل شود و موجب ايجاد ارتباط زنجيرى ميان حلقه ها و سازه هاى يك اثر و يا چند اثر بشود.از ديگر ويژگى هاى داستان زبانى، شكل غيرقابل پيش بينى داستان هاست كه در زمان آمدن قلم بر كاغذ، نطفه داستان بسته مى شود و «زبان بيان» در همان لحظه اى كه با «زبان ذهن» مى آميزد، تولدى بر كاغذ رخ مى دهد و تولد در لحظه اى كه هست مى شود، خواننده را شاهد خود مى كند كه چگونه عضو به عضو، متنى شكل مى گيرد و با پايان متن، ناگهان داستان متولد مى شود. در نتيجه، براى خوانش داستان زبانى، كافى نيست كه متكلم يك زبان باشيم، بلكه بايد زبان را بشناسيم كه شناخت زبان يعنى شناخت فرآيندهاى ذهنى انسان، شناخت فرهنگ و اسطوره كه بر زيرساخت هاى زبانى تأثير مى گذارد، و شناخت هر چيزى كه زبان بيانگر آن است، چرا كه چيزى فارغ از زبان نيست و زبان همه چيز است.

هر داستانى با زبانى كه روايتش مى كند، شخصيت پردازى مى شود و زبان، شخصيت داستان است كه مى تواند از سازه هاى زبانى تا كليت زبانى را در برگيرد تا ما بتوانيم چهره هاى داستانمان را بشناسيم و در زيرساخت اثر بپردازيم. در داستان «خانم الف و آقاى ب» (ص ۴۱)، هيچ شخصيت پردازى وجود ندارد و شخصيت ها توصيف نمى شوند، بلكه با چگونگى همنشينى هر دو حرف الفبا پشت سر هم، داستانى شكل مى گيرد كه در آن چهره نسلى را نشان مى دهد كه از ويژگى هايش، روزمرگى و عادت است. تكرار، كليشه، آموختن و تدريس كردن طوطى وار، كرسى گرفتن بدون انديشمند بودن، نسلى مكانيزه با اصولى قرار دادى و از پيش تعيين شده و تكراركننده تجربه پيشينيان را نشان مى دهد كه همچنان اين نسل خود را ادامه مى دهند و نسل هاى مشابه ديگرى را ايجاد مى كند و با توجه به تصوير الف و ب كه هر دو حالتى خوابيده دارند، گويى خواب و خواب آلودگى از ديگر ويژگى هاى شخصيتى نسل مورد نظر در قصه است. اما تمام اين ويژگى ها به طور غيرمستقيم و غيرقطعى از اين داستان با تكرار يك قضيه منطقى با كلماتى محدود شكل مى گيرد.

(فاعل + متمم + متمم+ مفعول + فعل) و اين داستان با شكل غيرمعمول خود، پيشنهاد مى كند كه كليشه ها را بشكنيم و با هر بار بودن، تجربه اى جديد از بودن ارائه دهيم و داستان با هر بار نوشته شدن، تعريفى جديد از خود ارائه مى دهد، چرا كه داستان زبانى، داستانى تجربى است

ليلا صادقي