۵/۳۱/۱۳۸۷

ديوونه خاتون- الهه موسا اكبري


دیوونه خاتون
همین که صدای زنگوله ای که بالای در حیاط بسته شده به گوش می رسد در اتاق قفل و پرده ها کشیده می شوند. نگاهش خیره می ماند به سنگ هایی که بر دیوار آویزان شده اند به بچه گربه هایی که دور عصا و دامنش می لولند. در اتاق کوبیده می شود. چشمانش، دستانش، و قلبش می لرزد کسی پشت در می نالد:
- مادر
جوابی نمی شنود. ناله ها شدیدتر می شوند. اما جز صدای بچه گربه هایی که مادر به خود ندیده اند جوابی نمی شنود. قلبی آنطرف در تندتر از همیشه می تپد. باز هم گذر لحظه ها. ناله ها از فریاد بی صدا می شوند و به جای آنها صدای کشیده شدن پاهایی بر روی زمین به گوش می رسد. گوشه پرده را کنار می زند. مردی خمیده با چشمانی نیمه باز به کندی حرکت می کند، سیگار نیمه سوخته به سختی لای انگشتانش بند شده، به پیراهن او خیره می شود، روز تولدش را به یاد دارد، بیست سال پیش، لحظه ای بعد پرده دیوار می شود. حالا در اتاق باز است. در گوشه ای از اتاق گربه ها روی دامنش نشسته اند تخم مرغها را جلویشان می شکند و بعد سرشان را نوازش می کند. تصویر پیراهن هنوز در چشمانش زنده است. به جای ضربه های سنگ بر روی عصا خیره می شود. به کوچه که می رود بچه ها می دوند، سنگش می زنند و هوی می کشند.
- دیوونه خاتون، دیوونه خاتون
او هم سنگشان می زند ، با عصا دنبالشان می کند و شب سنگهایی که به او زده اند را به دیوار اتاقش می آویزد و بعد برای آنها و گربه ها حرف می زند و قصه می گوید. حالا شب تمام شده. سنگ های ترک خورده را با خود به کوچه می برد.
بچه ها گرداگردش جمع می شوند، نگاهش می کنند اما حرفی نمی زنند سنگ هم دستشان نیست، به طرفشان می رود، عقب تر می روند فرار نمی کنند فقط عقب تر می روند. ته کوچه شلوغ است شلوغ تر از همیشه، بچه ها به طرف ته کوچه می دوند پشت سرشان می رود راه را برای گذرش باز می کنند مردی بیست ساله روی زمین روی سنگ فرش کوچه سیگار نیم سوخته لای انگشتاش یخ زده به سینه اش نگاه می کند کلامش را می شنود
- مادر
لحظه ای بعد ملافه ای سفید وجودش را می پوشاند. سنگ های ترک خورده را روی ملافه می گذارد. صدای سکوت کوچه را پر می کند. دوباره لرزیدن چشم ها و بعد شکستن ترک سنگها. به کوچه خیره می شود. در میان هق هق گریه می خندد و هو می کشد.
- دیوونه خاتون
بچه ها سنگ جمع کردند به دورش حلقه زدند و فریاد کشیدند:
- دیوونه خاتون
لحظه ای بعد دوباره عصایش ضربه می خورد.

الهه موسی اکبری از بافت

۴/۲۸/۱۳۸۷

اقتدارگرايي متن
امير احمدي آريان :
بزرگترين هراس متن مقتدر اين است كه جايي كنترل مخاطب از دستش خارج شود

متن مقتدر متني است كه دامنه‏ قرائت خود را محدود كرده است و تا جايي كه بتواند راه را بر مخاطبي كه مي‏خواهد معاني گوناگون را از دل متن بيرون بكشد، مي‏بندد، چنين متني به دقيق بودن علاقه خاصي دارد و بزرگترين هراسش اين است كه جايي كنترل مخاطب از دست او خارج شود و به تفسيرهايي دست يابد كه مطابق با اولين سطح نيت مولف نيست .
گفتگوي خبرنگار گروه فرهنگ و انديشه ايلنا با "امير احمدي آريان" :
-نظر شما درباره اقتدار متن چيست ؟
مفهوم اقتدار متن و معناي اقتدار در ساحت متن چيزي مشخص و تثبيت‏شده نيست كه بتوان با قاطعيت درباره اش حرف زد، امكاني وجود ندارد، احتمالا بايد به عام ترين و رايج ترين تعريف از اقتدار تن دهيم كه طبق آن، متن مقتدر متني است كه دامنه‏ قرائت خود را محدود كرده است و تا جايي كه بتواند راه را بر مخاطبي كه مي‏خواهد معاني گوناگون را از دل متن بيرون بكشد ، مي‏بندد . چنين متني به دقيق بودن علاقه خاصي دارد و بزرگترين هراسش اين است كه جايي كنترل مخاطب از دست او خارج شود و به تفسيرهايي دست يابد كه مطابق با اولين سطح نيت مولف نيست . بهترين نمونه‏ اين قبيل متن‏ها، متون علمي ‏هستند، متوني كه از روالي مشخص و برنامه‏ريزي شده پيروي مي‏كنند و اصولا هدف از نوشتن آنها نجات دادن خواننده از گمراهي و درگير شدن با تفاسير ذهني خود است .
-آيا همه افراد جامعه مخاطبان بالقوه و بالفعل يك متن مكتوب هستند يا هر متني مخاطب ويژه خود را دارد ؟
با كمي تسامح مي توان گفت بله، همه افراد جامعه مخاطبان بالقوه‏ يك متن هستند . بهتر است بگوييم حتي همه كساني كه زبان متن مورد نظر را مي‏د‏انند به نوعي مخاطبان بالقوه‏ آن هستند؛ چرا كه قراردادي را كه رابطه‏ دال هاي متن را با جهان خارج از متن برقرار مي‏كند، مي‏شناسند و مي‏توانند با متن ارتباط برقرار كنند . دليلي ندارد كه اگر من نوعي از پزشكي هيچ ندانم، از متني پزشكي كه به زبان فارسي پيش رويم گذاشته‏اند، چيزي نفهمم و نتوانم برداشتي از آن ارائه دهم . بسيار اتفاق مي‏افتد كساني كه از شعر و داستان متنفرند و در عمرشان تحت هيچ شرايطي خود را مخاطب ادبيات ندانسته‏اند، ناگهان از شعري يا داستاني به وجد مي‏آيند و مي‏توانند مدت ها درباره‏اش حرف بزنند . بنابراين هر نوع مرزكشي ميان مخاطبان بالقوه‏ متن جايي ترك مي‏خورد و مشخص مي‏شود چيزهايي هم هست كه تعيين‏كننده‏ اين مرز در نظر نگرفته است و آدم‏هايي آن سوي خط هستند كه بايد جزو مخاطبان محسوب مي‏شدند .
-آيا ميزان دانش و هوش مخاطب در تعديل و تقليل اقتدار متن موثر است ؟
همه‏ آنچه خواندن متن مي‏ناميم در گرو هوش و دانش مخاطب است . خواننده چيزي جز مجموعه‏اي از متن‏ها نيست كه سراغ متني جديد مي‏آيد . هركدام از تجربه‏ها و حوادث و خوانده‏هاي خواننده را مي‏توان يكي از متون تشكيل‏دهنده‏ ذهنيت او دانست، هر چه اين مجموعه داراي متون بيشتر و غني‏تر باشد، خواننده با آمادگي و توان بيشتري به سراغ متن مي‏آيد و كنش خواندن متن پربارتر و پيچيده‏تر خواهد شد .
-آيا يك متن مستبد مي‌‏تواند اثر گذار و در نهايت سازنده تر يا مخرب باشد و تا چه زماني يك متن مستبد اقتدار خود را حفظ مي‌‏كند و آن را به مخاطب تحميل مي‌‏كند ؟
پاسخ به اين سوال مستلزم پذيرفتن تقسيم‏بندي "بارت" از متن مستبد و غيرمستبد است . "بارت" متوني مثل "احياء فينگانهاي" جويس را نمونه‏ متن كيف‏آور معرفي مي‏كند؛ متوني باز و سيال كه خواننده در آن از هر نظر آزاد است و مي‏تواند هر طور كه دلش مي‏خواهد متن مقابل چشمش را بخواند و آن را تفسير كند . اين متون بنا به خصلت سيال و رهاي خود هيچ قيدي براي تخيل خواننده قائل نيستند و بستري براي او به وجود مي‏آورند تا بلندپروازي‏هايش را تا جايي كه مي‏تواند ادامه دهد و متن را از نو بنويسد . در واقع متون كيف‏آور آن دسته از متون هستند كه خواننده را دعوت به بازنويسي خود مي‏كنند . اما در مقابل متون مستبد، متوني بسته هستند كه همان طور كه درباره متون علمي گفتيم، تمام تلاششان بر اين است كه خواننده را در چارچوبي مشخص گرفتار و محدود كنند و به او اجازه تفاسير نامربوط را ندهند . اما اين تقسيم‏بندي خود محل سوال است و نمونه‏هايش را تاريخ فلسفه به خصوص در قرن بيستم، به كرات در اختيارمان گذاشته است . متوني از قبيل كتاب گمنام "جرمي بنتام" درباره‏ سراسر بين يا آثار" كارل اشميت " كه مهمترين نظريه‏پرداز فاشيسم قرن بيستم است، طبق اين تقسيم‏بندي از متون بسته و مستبد به شمار مي‏روند. اما كساني مثل" فوكو "درباره "بنتام" و فيلسوفان چپ معاصر درباره "اشميت"، اين استبداد را به بازي گرفته‏اند و برمبناي همان متن بسته قرائتي ارائه كرده‏اند كه كل پايه‏هاي متن مبدأ را در هم مي‏ريزد و آن را به شكلي ديگر مي‏نماياند . گويي اتفاقا همين متوني كه سعي در بسته بودن دارند و از خيال‏پردازي خواننده مي‏هراسند، شكننده‏تر هستند و با رديابي شكاف‏هاي متن و ادامه دادن آنها تا آخر مي‏توان كل اين بناي متزلزل را فرو ريخت . بنابراين ابتدا بايد ببينيم آيا مي‏توان مرز متن و خالق مستبد را از متن و خالق غيرمستبد مشخص كرد يا نه، آيا متني اين توان را دارد كه كاملا سالم و بدون شكاف باشد و ما را تحت هر شرايطي محدود به خود كند يا نه .

۴/۲۲/۱۳۸۷

با «تی.سی. بویل»؛ نویسنده‌ی آمریکایی


گفت‌وگوی اختصاصی «هم‌میهن» با «تی.سی. بویل»؛ نویسنده‌ی آمریکایی
تیر ۱۰م, ۱۳۸۶
من همانی‌ام که هستم

سعید کمالی‌دهقان؛ روزنامه هم‌میهن؛ یکشنبه ۱۰ تیر (بخش اول) و دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۶ (بخش دوم)
«تی.سی. بویل» نویسنده‌ی بی‌ادا و اصولی‌است. تا به‌حال نه با پیپ عکس گرفته و نه جلوی دوربین جوایز ادبی پیراهن‌ فاستونی تن کرده. عکس‌هایش را هم که نگاه کنید، یا تی‌شرت رنگارنگی پوشیده که رویش با حروف برجسته لاتین نوشته شده «نیویورک» یا تیپ هواداران موسیقی راک آمریکایی را زده. آدم رک و رو راستی است؛ خیلی راحت اعتراف می‌کند که می‌نویسد تا خوانده شود و مردم او را به یاد داشته باشند. از این که خواننده‌ی بیشتری داشته باشد ذوق می‌کند و از بیان کردن احساساتش واهمه‌ای ندارد: «خب، هنر برای عرضه کردن است دیگر؛ نه برای خاک خوردن.» «تی.سی. بویل» هر سال ماه اوت برای تدریس همین طور به دانشگاه کالیفرنیای جنوبی می‌رود؛ همان‌طوری که هست.
«تی.سی. بویل» از نویسندگان طراز اول امروز آمریکاست. تا به حال شش مرتبه جایزه «اُ هنری»؛ یک‌مرتبه جایزه قلم فاکنر؛ جایزه ملی آمریکا و چند جایزه ادبی دیگر برده و کمتر سالی بوده که یکی از داستان‌هایش در مجموعه «بهترین داستان‌های کوتاه آمریکایی» چاپ نشده باشد. هر از چند گاهی برای مجله معتبر «نیویورکر» داستان می‌نویسد و بیشتر کتاب‌هایش به زبان‌های مختلف دنیا همچون فرانسوی و آلمانی ترجمه شده و یک‌بار هم جایزه معتبر خارجی «مدیسی» فرانسه را برده است. هر بار هم که روزنامه‌ای چون «نیویورک تایمز» یا «لس‌آنجلس تایمز» به سراغش رفته، عکس‌اش روی جلد روزنامه آمده اما با این همه؛ «تی.سی. بویل» در ایران نویسنده شناخته شده‌ای نیست.
نزدیک به شصت سال سن دارد؛ اما هنوز خود را نویسنده‌ی جوانی حس می‌کند. دلش می‌خواهد شور و شوق جوان‌ترها را داشته باشد و خودش می‌گوید که نوع لباس پوشیدنش اصلا به همین خاطر است. «تی.سی. بویل» به یاد می‌آورد: «همیشه دلم می‌خواسته نویسنده‌ی جوانی باقی بمانم. دلم نمی‌خواهد عضو این آکادمی‌های نویسندگی باشم و موی سفید از گوش‌ها و سوراخ بینی‌ام زده باشد بیرون؛ دلم می‌خواهد از این چند سالی که باقی مانده خوب استفاده کنم.» «تی.سی. بویل» از پیر شدن می‌ترسد به همین خاطر می‌گوید: «یکبار یکی از دوستانم سر راهش آمده بود خانه‌ی ما. نشسته بودیم توی آشپزخانه که گفت رفیق! کم کم می‌خواهم خودم را بازنشسته کنم. یک‌دفعه برق مرا گرفت و تازه فهمیدم چند سالم شده. ازم پرسید تو هم نمی‌خواهی بازنشسته بشوی؟ که گفتم: خب، بازنشستگی من همین است دیگر. همین کاری که دارم می‌کنم.»
«تی.سی. بویل» که دوستان نزدیک «تام» صدایش می‌زنند؛ در نیویورک و در حوالی دهکده هادسون به‌دنیا آمده البته با نام «توماس جان بویل». وقتی هفده سال‌ داشته تصمیم گرفته اسم‌اش را عوض کند و بگذارد «توماس کوراگ‌اسان بویل» که بعدها تبدیل شده به «تی.سی. بویل». ابتدا رفته سراغ موسیقی و چند سالی ساکسیفون زده تا آن‌که در رشته تاریخ ادامه تحصیل داده و بعد در کلاس‌های «نگارش خلاق» کارگاه آموزشی آیوا شرکت کرده، تا این‌که در رشته ادبیات انگلیسی دکترا گرفته و از سال ۱۹۷۸ در دانشگاه کالیفرنیای جنوبی مشغول تدریس شده است و کم کم روی آورده به نویسندگی. ابتدا چندتایی داستان کوتاه در مجلات معتبری چون «پاریس ریویو» و ماهنامه «آتلانتیک» منتشر کرده تا آنکه راهش را پیدا کرده است. «تی.سی. بویل» درباره نویسنده شدنش به یاد می‌آورد: «آن وقت‌ها که می‌رفتم دانشگاه، ریموند کارور هم همان اطراف زندگی می‌کرد. رفیق صمیمی جان چیور بود و باهم مدام می‌رفتند به این بار و آن بار و گپ می‌زدند و سیگار دود می‌کردند. من هم شیفته‌اش شده بودم. بهترین داستان کوتاه‌ها را می‌نوشت. گاهی باهم می‌رفتیم به فروشگاه‌های محل و البته کمتر موقعی می‌شد که بحث جدی بکنیم. ریموند کارور شده بود اسطوره من و می‌خواستم در آینده بشوم درست یک آدمی مثل کارور و همانطور که به جان ایروینگ هم گفته بودم، می‌گفتم: می‌خواهم درست عین ریموند داستان بنویسم و نه رمان، اما جان نظرش این نبود و می‌گفت که یک روز بالاخره نظرم را عوض می‌کنم؛ همین طور هم شد انگار.»
«تی.سی.بویل» تا به حال یازده رمان و شصت داستان کوتاه نوشته است. «موسیقی آب» اولین رمانی است که در سال ۱۹۸۲ منتشر کرده. «پایان دنیا» جایزه قلم فاکنر سال ۱۹۸۷ را از آن او کرده و «غشاء ذرت مکزیکی» که رمانی‌است درباره مهاجرت غیر قانونی مکزیکی‌ها به آمریکا؛ برنده‌ی جایزه «مدیسی» فرانسه شده است. «غشاء ذرت مکزیکی» از موفق‌ترین داستان‌های بویل است و در خیلی از مدارس دنیا بعنوان متن درسی ادبی درباره مهاجرت تدریس می‌شود. «جاده‌ی منتهی به ولویل» که سال ۱۹۹۴ نوشته شده هم از دیگر رمان‌های موفق اوست که براساسش فیلمی به همین نام ساخته شده که آنتونی هاپکینز در آن بازی می‌کند. «حرف بزن، حزف بزن» آخرین رمانی‌ست که سال ۲۰۰۶ از بویل به بازار آمده و درباره زن ناشنوایی است که قربانی یک توطئه سرقت از کارت‌های اعتباری شده است. «بویل» جدای رمان‌هایی که نوشته تا به حال هشت مجموعه‌ داستان منتشر کرده است که «وارث بشر»؛ «دریاچه روغنی»؛ «بی قهرمان» از شاخص‌ترین آن‌هاست.
«تی.سی. بویل» به محیط زیست و طبیعت علاقه‌مند است و هر دو این موضوعات در بیشتر داستان‌هایش دیده می‌شود. به ژانر رئالیسم جادویی هم علاقه دارد و چندتایی داستان این سبکی نوشته اما بیشتر آثارش به موضوعات اجتماعی می‌پردازند و در این بین مایه‌های اجتماعی را با طنز پنهانی می‌آمیزد. به همین خاطر؛ منتقد و نویسندگان آمریکایی گاهی «تی.سی. بویل» را با «مارک تواین» مقایسه می‌کنند و وجه تشابه زیادی بین این دو نویسنده می‌بینند.
«تی.سی. بویل» در کالیفرنیا دوستان ایرانی زیادی دارد و یکی از دلایلی که باعث شده به این مصاحبه تن بدهد همین موضوع بوده است. از این‌که در ایران چندتایی داستان کوتاه از او منتشر شده و روزنامه‌ها هر چند کم درباره‌اش نوشته‌اند خوشحال است و امیدوار است ایران هم مثل خیلی از کشورهای دنیا قانون کپی‌رایت را رعایت کند و به حقوق نویسنده و ناشر احترام بگذارد؛ هر چند با پرداخت حق‌التحریر بسیار کم.

پیش از مصاحبه گفتید که در کالیفرنیا کلی دوست ایرانی دارید، هیچ‌وقت برای شناخت بیشتر ایران کنجکاو بوده‌اید؟ از ادبیات فارسی چطور، چیزی خوانده‌اید؟ به خصوص در سالیان اخیر که کمتر شده که اسم ایران در صدر خبرهای آمریکا نباشد.

از دوستان ایرانی‌ام که بعد از انقلاب سال‌های هشتاد مهاجرت کرده‌اند به اینجا درباره فرهنگ ایران بسیار شنیده‌ام اما از ادبیات فارسی چیزی ترجمه نشده و مطبوعات هم که همیشه نگاه تبعیض آمیزی دارند، مطمئنم که نگاه مطبوعات ایرانی هم به کشور من نگاه تبعیض آمیزی است اما همراه با احترام.
منظورتان از «تبعیض آمیز همراه با احترام» چیست؟

از مطبوعات ایرانی چیزی نمی‌دانم اما حدس می‌زنم که نگاه‌ آن‌ها هم درست مثل نگاه ضد و نقیض مطبوعات آمریکایی به ایران باشد.

تا آن‌جا که می‌دانم سال ۱۹۷۷ در دوره‌ی «نگارش خلاق» شرکت کردید و بعد از آن کم کم به ادبیات علاقه‌مند شدید، می‌شود بگویید تاثیر این کلاس در نویسنده شدن شما چه بوده؟ این سئوال از این جهت برایم جالب است که چنین کلاس‌هایی در ایران وجود ندارد، در حالیکه خیلی از نویسندگان مطرح امروز آمریکا از دل همین کلاس‌ها بیرون آمده‌اند و خیلی‌هایشان هم مثل خود شما امروز همین کلاس‌ها را درس می‌دهند. این کلاس‌ها چقدر مهم‌اند؟

در سال ۱۹۷۴ از «کارگاه آموزشی نویسندگان آیوا» که اولین و بهترین دوره آموزشی نویسندگی در این‌جاست، فوق لیسانس هنرهای زیبا گرفتم و در سال ۱۹۷۷ هم در رشته ادبیات قرن نوزدهم انگلیس دکترا گرفتم. از همان سال‌ها هم بعنوان عضو دانشگده ادبیات انگلیسی در دانشگاه کالیفرنیای جنوبی درس دادم. خیلی از نویسندگان هم‌نسل و حتی پیش از من در دوره‌های لیسانس نویسندگی و شعر درس خوانده‌اند. این کلاس‌های جدید «نگارش خلاق» هم همان کاری را می‌کند که مثلا ویراستارها قبلا انجام می‌دادند. همیشه از گذشته عادت داشتیم که برای هنرهای مختلف در دانشگاه دوره‌های آموزشی بگذاریم، مثلا برای موسیقی، گرافیک و خیلی‌های رشته‌های دیگر، این همان حرفی است که من همیشه در فرانسه و آلمان و انگلستان هم می‌زنم، پس چرا نباید چنین دوره‌هایی برای مهم‌ترین شاخه‌های هنر مثل نویسندگی وجود داشته باشد.

متون درسی‌ای که در کلاس‌هایتان با دانشجویان کار می‌کنید، دقیقا چیست؟

کتاب‌ها ثابت نیست و بیشتر به صلاحدید استاد بستگی دارد اما من از یک کتاب گلچین ادبی استفاده می‌کنم که خودم منتشر‌ش کرده‌ام و انتشارات تامسن که ناشر آکادمیک بوستون است آن را چاپ کرده و شامل سی نویسنده است و از هر کدام دو داستان آمده و به اضافه یک‌سری توضیحات که خودم آن‌ها را نوشته‌ام.


در گذشته برای آن‌که کسی نویسنده شود؛ این قدر نیاز به تحصیلات آکادمیک نبود، به همین خاطر بعنوان استاد دانشگاه کالیفرنیای جنوبی و بعنوان کسی که کتاب‌هایتان بعنوان متن آموزشی در سرتاسر آمریکا تدریس می‌شود، فکر می‌کنید این کلاس‌ها برای نویسنده شدن چه‌قدر لازمند؟ فکر نمی‌کنید ممکن است باعث شود که همه مثل هم فکر کنند و جلوی «خلاقیت» گرفته شود؟

همانطور که در جواب سئوال قبلی‌ات گفتم و البته خیلی خلاصه، باید بگویم که بله، این کلاس‌ها نقش مهمی دارند. این کلاس‌ها و این کارگاه‌های آموزشی به دانش ‌آموز این اجازه را می‌دهد که همراه یک مربی حرکت کند و همراه او با ادبیات معاصر آشنا شود و کار هم‌شاگردی‌هایش را هم ارزیابی کند و در راه تنهای هنرمند شدن کسی هم وجود داشته باشد که او را تشویق کند. خیلی روشن است که کسی نمی‌تواند به کسی هنرمند شدن را یاد بدهد اما می‌شود راهنمایی‌اش کرد، درست همانطوری که مجسمه ساز و موسیقیدان شاگردانش را راهنمایی می‌کند.

وقتی به دنبال عکس‌هایتان، اسم‌تان را گوگل کردم، از دیدن عکس‌ها شگفت زده شدم، فکر می‌کردم که قرار است نویسنده‌ای را ببینم با پیپ و لباس فاستونی، اما برعکس تصورم، نویسنده‌ی شادی را دیدم که تی‌شرت‌های زرق و برق دار تن کرده و به هیچ‌وجه خودش را نگرفته، به نظر می‌رسد که آدم رک و ساده‌ای باشید، عادت ندارید ادای نویسنده‌ها را در بیاورید؟


بله، اتفاقا دوستان ایرانی‌ام هم از این ماجرا تعجب می‌کنند. شاید بخاطر فرهنگ و شاید هم بخاطر زمانی که توی آن زندگی می‌کنم؛ همیشه دوست داشتم که مدت زمان عصیان دوران جوانی‌ام را بطور نامحدودی کش بدهم و از گروه‌های راک نخ بگیرم. تو این کشور نویسنده‌ها هر جور که می‌خواهند ظاهر می‌شوند، تیپ روشنفکر‌های پیپ به‌دست و فاستونی به‌تن هم درست مثل تی‌شرت پوش‌های سرکش کلیشه‌ای‌ شده. من همانی‌ام که هستم. این رک بودن و آزادی شاید روی مخاطب هم تاثیر بگذارد و باعث شود که ساده‌تر به سمت ادبیات جدی کشیده شود.

برخلاف نویسنده‌هایی که می‌گویند:«می‌نویسم چون یک چیز غیرارادی در وجودم مرا وادار می‌کند به نوشتن»، یکبار در مصاحبه‌ای خیلی رک گفته‌اید که می‌نویسد تا خوانده شوید و در خاطر دیگران بمانید. نویسندگی برایتان چه مفهوم و جایگاهی دارد؟ نویسندگی در زندگی‌اتان چه نقشی دارد؟


اول از همه خیلی کوتاه باید این را بگویم که خیلی خوش‌شانس بوده‌ام و خوشحالم از این که در جامعه‌ای زندگی می‌کنم که برای نوشتن نه‌تنها مورد تعقیب قانونی قرار نمی‌گیرم که به من جایزه هم می‌دهند. اول تحصیلاتم را با موسیقی شروع کردم، بعد رشته‌ام را تغییر دادم و تاریخ خواندم و باز هم تغییر دادم و ادبیات انگلیسی و بعد باز هم تاریخ خواندم. سال دوم دانشگاه هم کورکورانه رفتم در همین کلاس‌های «نگارش خلاق».

تو این همه سال، کلی جایزه برده‌اید، از شش بار جایزه «اُ هنری» گرفته تا «جایزه ملی آمریکا». جوایز ادبی چه‌قدر برایتان مهم‌اند، هیچ وقت آرزو کردید نوبل ادبیات ببرید؟

جوایز ادبی باعث می‌شود که نظر دیگران به کار آدم جلب بشود. همه آرزو می‌کنند که آثارشان خوانده شود و دراین میان جوایز ادبی خیلی خوبند. اما در مورد نوبل؛ باید بگویم که من از آن نویسنده‌‌هایی نیستم که تا آن مرحله پیش بروم و از نظر سیاسی جلب توجه بکنم. آثار من آن‌قدر شورشی و مضحک نیست.


یک‌بار در توصیه به نویسنده‌های جوان گقتید که نویسنده‌ای را پیدا کنید که زندگی‌تان را دو شقه کند و از همان جا شروع کنید. خیلی‌ از منتقدان و نویسندگان آمریکایی شما را با مارک تواین مقایسه می‌کنند، به خصوص در تلفیق مایه‌های اجتماعی با طنز. تواین چقدر شما را تحت تاثیر قرار داده؟ مارک تواین برای شما از همان دسته نویسندگانی‌ بوده که زندگی‌تان را دو شقه کرده؟
از اینکه با مارک تواین مقایسه‌ام می‌کنند شرمنده می‌شوم. البته ما کمی به هم نزدیک هستیم، به ویژه در پرداختن به طنز اجتماعی.

یعنی آن‌قدرها هم تحت تاثیر قرارتان نداده؛ پس غول‌های ادبی زندگی‌تان چه کسانی هستند؟



غول‌های ادبی‌ام نویسندگانی هستند که وقتی اولین بار شروع کردم به نوشتن آن‌ها در فضای ادبی گل کرده بودند مثل گنتر گراس؛ گارسیا مارکز؛ توماس پینچون؛ رابرت کوور؛ خورخه لوئیس بورخس و خیلی‌های دیگر.

کافکا چطور؟ از او هم تاثیر گرفتید؟

بله، سورئالیسم و ابزودیسم کافکا برایم خیلی مهم بوده.

شنیده‌ام که برای هر داستانی که می‌نویسید کلی تحقیق می‌کنید، می‌روید سراغ سرخ‌پوست‌ها یا مثلا برای نوشتن رمانی به بلومینگتن رفته بودید؛ می‌شود در این رابطه کمی توضیح بدهید؟ قبل از این‌که شروع کنید به نوشتن از کل داستان خبر دارید؟

دقیقا همینطور است، موضوعی را انتخاب می‌کنم و درباره‌اش مطالعه می‌کنم. اگر آن موضوع به منطقه خاصی مربوط بشود،‌ مثل بلومینگتن؛ ایندیانا یا حتی مثلا برای رمان «حلقه درونی» که درباره آلفرد سی. کینزی محقق مسائل جنسی است، خب می‌روم به آن منطقه، اما خیلی از داستان‌هایم هم کاملا تخیلی هستند و نیاز به تحقیق و سفر خاصی هم ندارد. در ضمن، همه نوشته‌هایم هم بطور ارگانیک شروع می‌شود، یعنی وقتی شروع می‌کنم به نوشتن هیچ طرح اولیه‌ای ندارم و خودش باید رشد کند. همه چیز باید در فرآیند نوشتن کشف شود.

در کتاب‌هایتان محیط زیست و سلامتی همیشه نقش مهمی داشته و انگار جزء جدانشدنی همه‌ی رمان‌هایتان است؛ چرا اینقدر به محیط زیست علاقه دارید؟

محیط زیست برایم مهم است چون در سلامتی جسمی و روحی همه‌ی بشر نقش دارد. محیط زیست بخاطر جمعیت روزافزون بشر درحال نابودی است و تمام جنگ‌های دنیا هم به همین خاطر است، کم شدن منابع طبیعی. در نهایت هم جدای هر ملت و هر فرقه‌ای انگار نجات بشریت بی در و پیکر شده و در این جنگ‌ها هیچ برنده‌ای وجود ندارد، همه بازنده‌اند.

«غشاء ذرت مکزیکی» از مهم‌ترین رمان‌هایتان است، کتابی که به موضوع مهاجرت غیرقانونی مکزیکی‌ها می‌پردازد. چه چیزی یک نویسنده مثل شما را که خود شهروند ایالات متحده است و مهاجر نیست، به موضوع مهاجرت علاقه‌مند می‌کند؟

من «غشاء ذرت مکزیکی» را نوشتن تا احساساتم را درباره مهاجرت بگویم. هیچ نتیجه سیاسی‌ای هم نگرفتم و بگذاریم که خود کتاب حرفش را بزند و از نظر من هنر و سیاسیت هیچ ربطی به هم ندارند.

قسمت‌هایی از کتاب «غشاء ذرت مکزیکی» رمان «خوشه‌های خشم» جان اشتاین‌بک را به یاد می‌آورد که خیلی وقت پیش به فارسی ترجمه شده؛ چه شباهت‌هایی بین این دو کتاب وجود دارد؟

بله، رمان «غشاء ذرت مکزیکی» هم در همان اوایل کتاب با اشاره‌ای به «خوشه‌های خشم» اشتاین‌بک شروع می‌شود. سعی‌ام این بود که به قسمت‌هایی از مفاهیم فوق‌العاده و انسانی آن کتاب در منطقه بومی خودمان اشاره کنم.

اخیرا با «ایزابل آلنده» مصاحبه کرده بودم، در حالی که چند روز قبل از گفت‌وگویمان در تظاهراتی شرکت کرده بود و علیه برنامه دولت جرج بوش برای یکسان‌سازی آداب و رسوم سخنرانی می‌کرد و شعار می‌داد و از مکزیکی‌ها دفاع می‌کرد، بعنوان نویسنده کتاب «غشاء ذرت مکزیکی» که یکی از مهم‌ترین متون ادبی است درباره مهاجرت که در مدارس آمریکا تدریس می‌شود، چه نظری در این باره دارید؟ ضمن این‌که در کتاب خودتان هم بحث سر دو خانواده مکزیکی بوده.

من با جرج بوش و سیاست‌هایش مخالفم و این مخالفتم از همان روز‌های اول ریاست جمهوری‌اش بوده. اما از زندگی در دموکراسی لذت می‌برم و مشتاقم تا تغییرات طبیعی و پیشرفت‌های وقایع سیاسی را شاهد باشم. امیدوارم که رئیس‌جمهور بعدی آمریکا، که امیدوارم از دموکرات‌های آمریکا باشد، کمی خراب‌کاری‌های دولت فعلی را جبران کند.

«حرف بزن، حرف بزن» که آخرین رمان منتشر شده شما هم هست؛ ماجرای زن ناشنوایی است که قربانی یک توطئه سرقت کارت‌های اعتباری شده. موضوع این کتاب چه طور به ذهنتان رسید؟ آیا کارآکتر اصلی این رمان سمبلی از زن در جامعه امروز است؛ زنی که قربانی جامعه مدرن شده؟

«حرف بزن، حرف بزن» با ماجرا دزدی شروع می‌شود که هویت آدم‌ها را می‌دزدد و همان‌طور پیش‌ می‌رود. به نظرم کتاب بیشتر به همین موضوع «هویت» می‌پردازد و خب «هویت» هم یعنی آن کسی که هستی. با مطالعه و بررسی فرهنگ‌های خارجی و زبان‌های مختلف احساس کردم که ناشنوایان فرهنگ‌اشان با فرهنگ آدم‌های شنوا فرق می‌کند و خب زبان خودشان را هم دارند.

دوست دارم کمی از زندگی خصوصی‌تان بدانم، وقت‌های آزادتان را چطور پر می‌کنید؟ فیلم هم می‌بینید؟ آثار کدام کارگردان‌ها را بیشتر دوست دارید؟

عاشق فیلم‌ام. کارگردان‌های مورد علاقه‌ام هم بیشتر کلاسیک‌اند، مثل کروساوا،‌ برگمان، هیچ‌کاک، وایلدر، تروفو و امروزه هم فکر می‌کنم که برادران کوئن بهترن فیلم‌ها را می‌سازند و البته کارگردان‌های بزرگ دیگری هم وجود دارند که مشغول فیلم ساختنند. وقت آزادم را هم به محوطه خانه می‌پردازم و پیاده‌روی‌های طولانی می‌کنم و می‌روم بار و گپ می‌زنم و می‌نوشم و البته هیچ کاری را مثل این دوست ندارم که کتابی بردارم و برون در آغوش طبیعت.

در ایران خیلی از نویسندگان محفلی بوده‌اند، شما چطور؟ دوستان ادبی دارید یا مثلا محفلی برای جمع شدن؟ ونه‌گوت که مرد چه احساسی داشتید؟

این‌جا هم بعضی نویسنده‌ها محفلی هستند. من اهلش نیستم. ونه‌گوت تاثیر زیادی روی من گذاشته، و البته وقتی که مرد کلی غمگین شدم، من از مرگ همه ناراحت می‌شوم؛ چه آدم‌های بزرگ و چه آدم‌های کوچک. روزی هم که ونه‌گوت مرد یکبار دیگر شروع کردم به خواندن «سلاخ‌خانه شماره پنج» که تجربه خوب و زیبایی بود.

از نویسندگان زنده کارهای کدام‌ها را بیشتر می‌خوانید؟

عاشق دن دلیو، دنیس جانسون، ریچارد فورد، لوئیز ادریش، مارتین امیس و خیلی‌های دیگر هستم. من عاشق ادبیات جدی هستم و این نویسنده‌ها در میان خیلی‌های دیگر ادبیات جدی تولید می‌کنند.

الان مشغول نوشتن چه کتابی هستید؟

دارم به انتهای نوشتن کتاب طولانی و پیچیده‌ای می‌رسم، رمانی درباره معماری آمریکا و «فرانک یود رایت» و زنی که در زندگی‌اش بود. رمان از نقطه نظر سه زن و معشوقه‌ی رایت نوشته شده و توسط یکی از اعضای خیالی کارگاه رایت در سال‌های ۱۹۳۰ روایت می‌شود. راوی آدمی است ژاپنی و اسم‌اش هم هست تاداشی ساتو.

وقتی برای اولین بار به والری، مدیر برنامه‌اتان گفتم که در ایران کپی‌رایت وجود ندارد؛ کلی تعجب کرد. به هر حال چندتایی داستان کوتاه تا به حال از شما ترجمه شده و دیر یا زود مترجم‌های ایرانی به سراغ رمان‌هایتان می‌آیند. احساس شما بعنوان نویسنده در این باره چیست؟

خود من هم وقتی فهمیدم کشور شما کپی‌رایت را رعایت نمی‌کند کلی شوکه شدم. این موضوع برای ملت کشورهایی که از این قانون تبعیت می‌کنند غیز قابل قبول است و نوعی بی‌عدالتی در حق نویسنده و ناشر به حساب می‌آید. در بعضی از کشور‌های کوچک که کتاب‌هایم منتشر شده پول خیلی خیلی کمی به من می‌دهند اما از این که کارم آنجا منتشر شده خوشحالم چون که خواننده جدیدی پیدا می‌کنم. به این طریق؛ هم کمکی از جانب من به آن‌ها می‌شود و هم قوانین این کار رعایت می‌شود. در ایران هم خیلی خوشحالم که خواننده دارم و از صحبت کردن با تو و جواب دادن به سئوالات زیرک و تحریک آمیزت خوشحالم و امیدوارم که دولت شما هم به جمع کشور‌هایی که عدالت را در انتشار هنر رعایت می‌کنند، بپیوندد.

بعنوان آخرین سئوال، اگر دعوت بشوید، می‌آیید ایران؟

من مجبور شدم که کمی از مسافرت‌هایم کم کنم چون وقت زیادی از من می‌گیرد و در این بین درخواست‌های زیادی هم از کشورهای مختلفی چون روسیه و استرالیا شده و امیدوارم که یک روزی بتوانم به آنجا سفر کنم. مشکل دقیقا همین است که باید آدم مرتب برود بالای صحنه و کتاب‌هایش را از این طرف به آن طرف ببرد. من تقریبا دو ماه از سال را در این پانزده سال اخیر دور از خانواده‌ام بوده‌ام. به همین خاطر از الان نمی‌توانم قول بدهم؛ اما شاید بشود. البته اگر دولت‌ هر دو کشورمان دست از سر این شمشیربازی پر سر و صدا بردارند و بگذارند کمی ارتباط فرهنگی بین دو کشور برقرار شود. در نهایت هم از گفت‌وگو با تو و خوانندگان این گفت‌وگو ممنونم و بابت آن موضوع هم به قول معروف؛ سر قول‌ام هستم.
نقل از سيب گاز زده

۴/۰۸/۱۳۸۷

با «پل ‌آستر»؛ نویسنده‌ی آمریکایی






با «پل ‌آستر»؛ نویسنده‌ی آمریکایی
مهر ۱م, ۱۳۸۶
بدون کلمه ما انسان نبودیم



سعید کمالی‌دهقان؛ هفته‌نامه‌ی شهروند امروز، ۱ مهر ۱۳۸۶



روزهای اول تیر بود که با «پل آستر» برای دو‌ هفته‌ی بعد هشتم ژوئیه، سر ساعت سه عصر به وقت نیویورک قرار گذاشتم برای گفت‌وگو. در طول دو هفته‌ای که زمان داشتم، از بس کتاب‌ها را دوره کردم و درباره‌اشان خواندم، هر بار که به چشمان گیرای تصویر نویسنده‌ی جذاب آمریکایی نگاه می‌کردم، اشتیاقم برای شنیدن صدایش بیشتر می‌شد. با این همه یکشنبه، هفدهم تیر، با آن که یکی دو ساعتی بیشتر از زمانم باقی نمانده بود، هنوز سئوال‌ها را ننوشته بودم و درست به همین خاطر، کمی دست و پایم را گم کردم. ساعت ده و نیم شب به وقت تهران بود که تلفن کردم. گوشی را خودش برداشت، هنوز یک دقیقه از مکالمه‌امان نگذشته بود که دیگر خبری از دستپاچگی در من نبود. لحن آرام و گرم «پل آستر» همچون چشمان گیرایش کار خودش را کرده بود و به این فکر می‌کردم که پل آستر با آن تیپ و صدای خوبش چرا بازیگر نشده.



عجله‌ای برای شروع گفت‌وگو نداشت. چند دقیقه‌ای از موضوعات مختلف گپ زدیم و بعد شروع کردم به پرسیدن سئوالات جدی. خوب یادش بود که سه سال پیش با «پیمان اسماعیلی» از روزنامه‌ی «شرق» گفت‌وگو کرده و حتی یادش بود که همان موقع چند وقتی «شرق» توقیف شد. درباره‌ی کتاب‌هایش حرف زدیم، این که به نسبت سه سال پیش که تنها سه تا از کتاب‌ها ترجمه شده بود، حالا اغلبشان به فارسی درآمده. از این بابت ابراز شگفتی و خوشحالی کرد. گفت‌وگو تقریبا یک ساعت و نیم طول کشید. دو باری که از او خواستم لحظه‌ای صبر کند تا ببینم صدا خوب ضبط می‌شود یا نه به آرامی منتظر ماند و چند باری هم شوخی کرد. در طول گفت‌وگو با حوصله تمام به همه‌ی سئوال‌ها جواب داد و گه گاه صدای فندکش می‌آمد که آرام و نامحسوس سیگارش را روشن می‌کرد. گفت‌وگو با پل آستر همچون خواندن کتاب‌های لذت‌بخش‌اش از آن تجربیات به‌یادماندنی و فراموش‌نشدنی روزگار است.



شاید کمی تکراری باشد، اما «رویدادهای تصادفی۱» آن قدر در داستان‌هایتان مهم‌اند که نمی‌شود برای چندمین بار درباره‌اش سئوال نکرد، چون هربار پاسخ متفاوتی به آن می‌دهید، چرا این قدر رویدادهایتان تصادفی‌اند؟



خب، فکر نمی‌کنم که تصادف مهم‌ترین چیز دنیا باشد، اما به هر حال بخشی از هستی است. منظورم این است که می‌دانیم رویدادها شانسی اتفاق می‌افتند و بخشی از آن چیزی هستند که من اسمش را گذاشته‌ام ساز و کار هستی. ما برای تصمیم گرفتن اراده، آرزو و توانایی انتخاب داریم، اما هر از چندگاهی و البته به اعتقاد من اغلب اوقات، همین‌ها هستند که برنامه‌هایمان را می‌ریزند به هم، این همانی است که من شانس می‌نامم. کف دستمان را که بو نکرده‌ایم، خیلی از مواقع هم شانس برایمان سودمند است و البته گاهی هم منفی عمل می‌کند و صدمه می‌زند.



بین شانس و تصادف تفاوت قائلید؟



بله، شانس یک رویداد است در حالیکه تصادف دو رویدادی‌ است که یک دفعه با هم اتفاق می‌افتد. فکر کنم این همان معنایی است که «تصادف» دقیقا در زبان انگلیسی می‌دهد، دو چیزی که اصلا انتظار ندارید در یک جا با هم ببینید، همزمان با هم ظاهر می‌شوند.



«رویدادهای تصادفی» در داستان‌هایتان به وفور دیده‌ می‌شوند، از این نمی‌ترسید که خواننده از این تکرار دلزده شود یا داستان برایش باورنکردنی جلوه کند؟



نه، این طور فکر نمی‌کنم، چون به نظرم خود زندگی هم باورنکردنی ‌است. من هم در تلاشم تا دنیایم را تا جایی که می‌توانم واقعی نشان بدهم.



در زندگی شخصی‌تان چطور، خیلی با «رویدادهای تصادفی» روبرویید؟



بله، یک کتاب کامل هم درباره‌اش نوشته‌ام به نام «دفترچه قرمز» که البته نمی‌دانم آن را خوانده‌اید یا نه، اما کتابچه‌ای است حاوی کلی داستان‌های واقعی و کاملا باورنکردنی که برایم پیش آمده.



«شهر» در اغلب داستان‌هایتان عنصر پررنگی است، به خصوص نیویورک و البته بروکلین. چرا برای پرداخت «شهری» رمانتان، اهمیت قائلید؟



خب، اغلب کتاب‌هایم همان‌طوری است که شما می‌گویید اما بعضی‌هایشان هم هست که در نیویورک اتفاق نمی‌افتند. مثلا، بیشتر رویدادهای «آقای سرگیجه» در مرکز غربی کانزاس اتفاق می‌افتد یا برای مثال نیویورک تنها بک بار در کل کتاب «موسیقی شانس» دیده می‌شود و نه بیشتر، نیویورک در اغلبشان حضور دارد اما نه در همه‌اشان. درباره نیویورک و بروکلین می‌نویسم چون جایی است که دارم در آن زندگی می‌کنم و بهتر از هرجای دیگر دنیا می‌شناسم‌اش. در کشورم حضور دارم و از زندگی در آن لذت می‌برم. شهر برایم اهمیت دارد، به همین خاطر هم هست که در داستان‌هایم حضور دارد، از زندگی در این شهر لذت می‌برم. از این شور و هیجان و این گستره‌ی وسیع آدم‌های که اینجا هستند، خوشم می‌آید. باید بیایید و از نزدیک خودتان ببینید. وقتی نگاه می‌کنید، باورتان نمی‌شود که چقدر تنوع این جا وجود دارد، کل دنیا را می‌بینید که در خیابان‌های نیویورک قدم می‌زند، واقعا که وسوسه برانگیز است.



البته منظور من بیشتر خود مفهوم «شهر» و ساختار «شهری» است، این که نویسنده‌ای «شهری» هستید.



بله، کتاب «کشور آخرین‌ها» دقیقا درباره‌ی «شهر» بعنوان یک ارگانیسم است. شهرها آدم‌ها، تمدن‌ها و آمال مختلفی را در بر می‌گیرد اما شهر ممکن است برای خیلی از آدم‌ها بی‌حرکت، منحرف کننده، ترسناک و بی‌روح باشد. خب، من به هر دو جنبه‌ی مثبت و منفی شهر پرداخته‌ام، جای تنگی که محل سکونت میلیون‌ها آدم است.



به نیویورک نوستالژی هم دارید؟



نه، واقعا نه، من نیویورک را این طور تعریف می‌کنم، شهری است متعلق به تمام جهان. چون خیلی از آدم‌ها به این جا می‌آیند و می‌شود گفت که نیویورک به مفهومی اصلا بخشی از ایالات متحده نیست، من احساس می‌کنم که اینجا کاملا عین یک کشور خارجی است.



یادم می‌آید در مصاحبه‌ای گفته بودید که شما نیویورکی هستید و یک نیویورکی آمریکایی نیست. می‌شود بیشتر درباره‌اش توضیح دهید؟



چون دقیقا همین احساس را دارم. یادم می‌آید که یک دفعه مجله‌ی شعری چند سال پیش اینجا منتشر شد که روجلد بانمکی داشت. روی جلد تنها نوشته شده بود: «آمریکا، از جلوی چشم‌هایم گمشو» [آستر بلند بلند می‌خندد] واقعا که عنوان بانمکی بود، نیویورک همچنین تنها خوبی‌های آمریکا را نشان می‌دهد. نیویورک جایی است که آدم‌های مختلف و زیادی با یک جور حس رواداری با هم زندگی می‌کنند. به نظرم «رواداری۲» بهترین واژه‌ای است که با آن می‌توانم نیویورک را تشریح کنم. درست است که اینجا کلی مشکل وجود دارد، نژادپرستی هست، درست است که اینجا خشونت و جنایت هست و تمام چیزهایی که در شهرهای بزرگ اتفاق می‌افتد اما وقتی در نظر بگیرید که چه قدر آدم اینجا زندگی می‌کند و چه قدر مشکل دارند، خیلی شگفت زده می‌شوید وقتی می‌بینید که اغلب آن‌ها می‌توانند در کنار هم زندگی کنند و با هم بسازند. بعضی از شهرهای دنیا هستند که سالیان اخیر درشان تراژدی‌های وحشتناکی رخ داده، مثل بلفاست و سارایوو، و مردمشان همدیگر را نابود کرده‌اند، در حالی که نیویورک اصلا اینطور نیست.



بااین تواصیف یازده سپتامبر که رخ داد، چه حسی داشتید؟



داغان شدم، احساس بدبختی می‌کردم و ناراحت بودم. آن واقعه برای مردم نیویورک مثل یک تراژدی خانوادگی بود. خیلی سخت می‌شود آن را توصیف کرد، سیاست، تروریسم جهانی و همه‌ی چیزهای دیگر در درجه دوم اهمیت دارند‌، چون که تقریبا همه‌ی آدم‌های نیویورک، یا لااقل تا جایی که من می‌شناختم، کسی را می‌شناخت که کشته شده. من کسی را می‌شناختم که کشته شده بود یا آن که کسی را می‌شناختم که کس دیگری را می‌شناخت که کشته شده بود. منظورم را می‌فهمی؟ میلیون‌ها آدم در اینجا به طور مستقیم یا غیر مستقیم آسیب دیده بودند. فرض کنید که یکی به شما زنگ بزند و ناگهان بگوید ببخشید، خانواده‌ی شما، مادرت، پدرت و تمام برادرها و خواهرهایت در یک تصادف امروز کشته‌ شده‌اند، برای من دقیقا همین طور بود.



یازده سپتامبر از این جهت که فاجعه‌ی خیلی مهمی برای نیویورک بوده، تصمیم نگرفته‌اید درباره‌اش داستان بنویسید؟



درباره‌اش حرف زده‌ام، در گردهمایی‌های عمومی، بعنوان یک شهروند درباره‌اش کوتاه نوشته‌ام اما تا به‌ امروز در قالب داستان چیزی ننوشته‌ام مگر در قسمت‌های پایانی «دیوانگی‌ در بروکلین». هنوز آمادگی‌اش را ندارم، به راحتی نمی‌توانم درباره‌اش فکر کنم و حرف بزنم.



در برابر افرادی که نویسنده‌ی پست مدرن خطابتان می‌کند عکس العمل نشان داده‌اید و آن را قبول نکرده‌اید، چرا؟



مشکل اینجاست که من اصلا نمی‌دانم چه هستم. اهل برچسب زدن به خودم نیستم و از این که مرا در قالب این مفاهیم تعریف کنند، خوشم نمی‌آید. اگر دیگران دلشان می‌خواهد که اینطور خطابم کنند، خب، شکایتی ندارم. وقتی قدم می‌زنم تنها به آن چیزی که واقعا هستم فکر می‌کنم و نه چیز دیگری.



با این همه، استفاده از عناصری همچون «تصادف»، مفاهیم «فرا داستانی۳»، «بینامتنیت۴» و کنار گذاشتن فرم‌های سنتی داستان‌سرایی و به کارگیری لایه‌های تو در توی داستانی و روایتی و حتی ادغام داستان پلیسی با رمان نو؛ این‌ها همه مشخصه‌هایی است که یک نویسنده‌ی پست مدرن دارا است و این مشخصه‌ها در داستان‌های شما هم به وفور دیده می‌شود. این طور نیست؟



ممکن است این طور باشد. من همیشه فکر کرده‌ام که پست مدرنیسم یک نوع تبعیض طبقاتی است. [می‌خندد] چون نویسندگانی همچون جیمز جویس، مارسل پروست، فرانتس کافکا، ویلیام فاکنر و تمام نویسندگان خارق‌العاده‌ای از این دست همه در دوره‌ی مدرن جریان سازی کرده‌اند اما من متوجه فرق مدرنیسم و پست مدرنیسم نمی‌شوم. خودم را مثل یک قصه گو می‌بینم، این دقیقا همانی است که حس می‌کنم. من داستان می‌گویم و از هر روشی که برای گفتنش مناسب باشد، استفاده می‌کنم. در هر کتابی به یک روش این کار را کرده‌ام. گاهی اوقات روایت هم به ناچار سنتی می‌شود، گاهی اوقات هم پیچیده می‌شود و ممکن است شما آن را پست مدرن خطاب کنید، اما برای من مفهوم مهم‌تر از فرم است و خود داستان است که فرمش را برایم می‌سازد.



به نظرم آن چیزی که باعث شده شما را نویسنده‌ای پست مدرن خطاب کنند، بیشتر به کتاب‌های اولیه‌ی شما به خصوص «سه گانه‌ی نیویورک» مربوط می‌شود، در حالی که در آثار بعدی مثل «کتاب اوهام» به واقعیت نزدیک‌تر شده‌اید، همینطور است؟



بله، من هم همینطور فکر می‌کنم. در سه گانه‌ی نیویورک، دو کتاب اول یک جور افسانه است در حالی که کتاب سوم، «اتاق در بسته» کاملا واقعی به نظر می‌رسد و کتابی است که دوتای قبلی را در بر می‌گیرد. در «کتاب اوهام» هم البته کلی اتفاق مسخره رخ می‌دهد اما کتاب بر پایه‌ی واقعیت‌های روانشناختی رخ می‌دهد.



پس قبول دارید که تازگی‌ها به واقعیت نزدیک‌تر شده‌اید؟



من همیشه تلاش کرده‌ام که به واقعیت نزدیک بشوم، تفاوت اینجاست که چطور این کار را بکنید، وقتی دارید داستانی خیالی و رؤیایی می‌نویسید به این معنی نیست که درباره واقعیت حرف نمی‌زنید، تنها از یک راه دیگر دارید به آن نزدیک می‌شوید. بعضی از آثار عمیق زندگی بشر به اعتقاد من داستان‌های خیالی‌اند، که از هندی‌ها به ما رسیده. ابتدا در خاورمیانه پخش شده و بعد رفته غرب. تمام این داستان‌های بانمک درباره موضوعات انسانی‌اند. جادوگری، آدم‌هایی که به اشیاء عجیب و غریب در می‌آیند و تمام ادبیات فانتری، همه‌ی این‌ها روی ما اثر می‌گذارند چون درباره‌ی یک چیز واقعی حرف می‌زنند، این که ما که هستیم، اما با زبان گوشه و کنایه.



در خیلی از کتاب‌هایتان با داستان‌های‌ کوتاه و جذابی مواجه‌ایم که به وفور درون داستان اصلی گنجانده‌ شده‌اند، یعنی زیاد با بحث داستان در داستان روبروییم، هنگام نوشتن داستان، نمی‌ترسید با این کار، داستان اصلی از دستتان خارج شود؟



این کار ناشی از یک حسی‌ است که نمی‌توانم روی‌اش اسم بگذارم. من از ایده‌ی کولاژ در نقاشی بسیار خوشم می‌آید. وقتی روی تابلو دو یا سه چیز را با هم در می‌آمیزید، یک فضایی بینشان ایجاد می‌شود. عناصر مختلف و ارتباطشان با هم انرژی‌ای می‌دهد که اگر قرار بود تنها یک تصویر آنجا باشد، آن انرژی را نداشت. داستان هم برایم این شکلی است، وقتی یک داستان را سوار داستان دیگری می‌کنید، چیز سومی ایجاد می‌شود که جالب است و همان انرژی‌ای که ازش حرف زدم، تولید می‌کند.



فکر نمی‌کنید که هرکدامشان قابلیت رمان شدن داشته باشند؟ هیچ وقت علاقه نداشتید آن‌ها را بطور مجزا رمان کنید؟



منظورت این است که بر دارم‌اش و به رمان تبدیلش کنم؟



بله.



یکبار این کار را کردم. کتاب کوتاهی‌است که مطمئن نیستم آنجا ترجمه شده باشد، به نام «تیمبوکتو».



ترجمه شده.



آن دو شخصیت، شاعر بی‌خانمان و سگ را می‌گویم، آن دو قرار بود شخصیت‌های یک رمان طولانی‌تری باشند، شخصیت‌های کوچک یک داستان بزرگ. اما وقتی شروع کردم به نوشتن کتاب، عاشق هر دوتایشان شدم و تصمیم گرفتم تا از آن‌ها یک کتاب کامل درآورم. البته یک کتاب خیالی که زیاد هم جای مانور ندارد، تنها یک کتاب کوچک خیالی.



مصاحبه‌ای را که سال‌ها پیش «مگزین لیته‌رر» با شما انجام داده، خوانده‌ام و در آنجا می‌گویید: «من بیشتر از آن که رمان‌نویس باشم، قصه‌گو هستم. به سنت شفاهی قصه‌گویی احساس نزدیکی می‌کنم، چیزی که با رمان، به معنای مصطلح آن هیچ ارتباطی ندارد.» فکر نمی‌کنید داستان‌های کوتاه بیشماری که ما بین داستان‌ اصلی می‌آورید به همین خاطر باشد؟



شاید اینطور است. دارم روی کتاب جدیدی کار می‌کنم و تمام داستان درباره‌ی پیرمردی است که روی تخت دراز کشیده و نمی‌تواند بخوابد و برای خودش داستان می‌گوید تا به چیزهایی که در زندگی ازشان فرار می‌کند، فکر نکند، بله، حق با شماست، دوباره دارم همین کار را می‌کنم و داستان در داستان می‌آورم.



می‌شود کمی بیشتر درباره این سنت قصه‌گویی حرف بزنید، چرا از رمان برایتان مهم‌تر است؟



وقتی درباره‌ی داستا‌ن‌های تخیلی حرف می‌زنیم، می‌دانیم که چند وقت پیش همه‌اشان داستان‌های شفاهی بودند و این‌ها همان داستان‌هایی هستند که برای همیشه در یادمان می‌مانند. این داستان‌ها شروع ادبیات هستند، مردمانی که سال‌ها پیش دور هم جمع می‌شدند و برای سرگرم کردن و آموزش همدیگر قصه می‌گفتند. وقتی می‌بینم که بچه‌های کوچک از همان سنین اولیه، دو و یک و نیم سالگی برای قصه له له می‌زنند و دلشان می‌خواهد که مدام برایشان داستان تعریف کنند، شگفت زده می‌شوم، به نظرم این یکی از نیازهای اولیه‌ی بشر باشد. سئوال اینجاست که چرا؟ چرا؟ گاهی اوقات داستان‌های تخیلی ترسناکی هست که مادر پدرها برای بچه‌ها می‌خوانند و به‌شان می‌گویند که این فقط داستان است اما چون بچه‌ها برخلاف این که می‌دانند داستان واقعی نیست، حس ترس و اضطراب را به کمک داستان تجربه می‌کنند، وقتی پدر و مادر برایشان داستان می‌گویند، می‌ترسند. به نظرم گوش دادن به داستان، جزئی از مرحله انسان شدن است. کشور شما هم که سابقه‌ی ادبی طولانی‌ای دارد، یعنی خیلی قبل تر از سابقه‌ی نوشتاری بشر.



احساس می‌کنم که خود کلمه به ذات برایتان مهم است. بارها هم در جای جای داستان‌هایتان به اهمیتشان اشاره می‌کنید، مثلا در «شب پیشگویی» می‌نویسید: «کلمات قادرند که واقعیت را تغییر دهند.» کلمه برایتان چه معنایی دارد؟



کلمات، در وهله‌ی اول ابزار کار من‌اند. کلمه همه چیز من است. همه کارم با کلمات است، این که آن‌ها را روی برگه‌های کاغذ کنار هم بچینم. اما از نگاهی جدی‌تر، زبان است که جهان را برایمان می‌سازد. اگر زبانی وجود نداشت، نمی‌توانستیم فکر کنیم و اگر زبانی در کار نبود، افکارمان بی شکل وارد ذهنمان می‌شد و نمی‌توانستیم اشیاء را از هم تشخیص بدهیم. ما بر روی اشیاء اسم می‌گذاریم و به این طریق آن شیء را از دیگر اشیاء متمایز می‌کنیم. الان دارم به یک میز نگاه می‌کنم اما اگر کلمه «میز» وجود نداشت، نمی‌فهمیدم که آن شیء چیست. پس با کلمات است که آگاهی‌امان شکل می‌گیرد. بدون کلمه ما هم انسان نبودیم.



اهمیت کلمه برای شما، آدم را یاد ژاک لاکان و این مفهوم می‌اندازد که «ما جهان را با کلمات می‌سازیم.» هیچ تحت تاثیر نظریات لاکان و «تحلیل روانشناختی» او بوده‌اید؟



[نظریات] لاکان واقعا برایم سخت بودو چیزی ازش سر در نمی‌آوردم. همسرم، سیری هوسوت هم نویسنده است و به تحلیل روانشناختی و ژاک لاکان علاقه‌مند است و هر چیزی که من از لاکان می‌دانم، از طریق اوست. من به شخصه از تئوری «مرحله آینه‌ای۵» لاکان خوشم می‌آید و به نظرم تئوری کاملا درستی است. این که شما خودتان را در چشمان کس دیگری پرورش می‌دهید و سپس خودتان را در بازتاب چشمان مثلا پدر یا مادر یا هر کسی که در بچگی به او وابسته بودید، مجسم می‌کنید. این که ما به تنهایی خودمان را خلق نمی‌کنیم، بلکه به واسطه دیگران است که خودمان را ایجاد می‌کنیم.



در زندگی شخصی‌تان چطور؟ آیا کلمات توانسته‌اند آن قدر تاثیرگذار باشند و چیزی را عوض کنند؟



نه، فکر نمی‌کنم این طور باشد. اگر واقعا کسی پیدا شود که به طریقی بتواند مشکلات من را حل کند، دیگر به نوشتن نیازی نخواهم داشت، مشکل اینجاست که من جوابی پیدا نمی‌کنم. همیشه‌ی خدا تنها سئوال می‌کنم.







می‌خواهم کمی از دوره‌ای که به فرانسه رفتید سئوال کنم، همه‌ می‌دانند که فرانسه و به خصوص پاریس تاثیر مهمی در زندگی نویسندگان آمریکایی‌ای مثل ارنست همینگوی و ویلیام فاکنر و ... گذاشته، پاریس زندگی‌ شما را چطور دگرگون کرده؟



فرانسه واقعا برایم مهم بوده. وقتی رفتم آنجا بیست و چهار سالم بود، خیلی جوان بودم. آن موقع در آمریکا دوره‌ی جنگ ویتنام بود، اوایل ۱۹۷۱. داشتم تلاش می‌کردم که بنویسم و کمی هم موفق شده بودم اما واقعا از خودم مطمئن نبودم که می‌خواهم نویسنده بشوم یا نه. آن موقع بود که این نیاز را در خودم دیدم که باید از آمریکا فاصله بگیرم و مدتی تنها باشم و خودم را محک بزنم. مهم‌ترین چیزی که از آنجا گیرم آمد این بود که وقتی سه سال و نیم بعد برگشتم خانه، مطمئن بودم که می‌خواهم نویسنده بشوم، حالا به هر طریقی که شده. ضمن این که واقعا جالب است که کشوری که در آن بدنیا آمدی را از فاصله‌ای دور نگاه کنی و دیدت را تصحیح کنی. بودن در پاریس این کار را برایم کرد. وقتی پاریس بودم کمی از شما سنم بیشتر بود



اشتباه نکنم همینگوی هم همسن شما بود که به پاریس رفت.



تقریبا بله، حق با شماست. آنجا دوستان نزدیکی پیدا کردم، با شاعرها و نویسندگانی دوست شدم که هنوز هم ارتباطمان با هم حفظ شده. یک جور حس همبستگی بین شاعران و هنرمندان آنجا بود که من بین آمریکایی‌ها نمی‌دیدم. یک جور حس یاری دادن. آدم‌های متواضعی بودند که به زحمت تلاش می‌کردند. این‌ همه به من یاد داد که چطور آدم و در مرحله‌ی بعدی چطور هنرمند باشم. واقعا دوست دارم بروم پاریس، پاریس خانه‌ی دوم من است. من آنجا خیلی خیلی شاد بودم.



امروز می‌گویند که فرانسه خیلی آمریکایی شده، به خصوص بعد از اینکه سارکوزی رئیس‌جمهور شد. با این همه، ادبیات آمریکا خیلی مدیون فرانسه است، اینطور نیست؟



همینطور است که می‌گویی. الان بخش عظیمی از دنیا به آمریکایی شدن تمایل دارد. مخصوصا دنیای غرب اما همه‌ی این شرایط، فرانسه همیشه فرانسه باقی مانده. مردم آنجا در مقایسه با مردم آمریکا یک جور دیگری فکر می‌کنند، جور دیگری زندگی می‌کنند و مشغولیات زندگی‌اشان هم با ما فرق می‌کند. تاثیر متقابل ادبی هم از مدت‌ها پیش بین آمریکا و فرانسه وجود داشته. قسمت زیادی از شعر انگلیسی و آمریکایی قرن بیست تحت تاثیر شعر فرانسه بوده و نویسند‌ه‌ای همچون جیمز جویس خیلی تحت تاثیر نویسنده‌ای مثل فلوبر بوده. در مقابل، به نظرم نویسندگان آمریکایی‌ای هم بوده‌اند که روی فرانسوی‌ها تاثیر گذاشته‌اند. چند سال‌ها قبل، نمی‌دانم شما از آن اطلاع دارید یا نه، گلچینی از اشعار فرانسه قرن بیستم را به انگلیسی گردآوری کردم، اشعار فرانسه کتاب هم توسط شاعران به نامی به انگلیسی ترجمه شده بود.



البته می‌دانستم که اشعاری از مالارمه ترجمه کرده‌اید اما از این گلچشین اشعار فرانسه اطلاعی نداشتم.



آدم‌های دیگری جز مالارمه هم بودند. وقتی جوان بودم، درست سن شما، شدیدا مشغول این کارها بودم. کتاب جالب از کار درآمد چون مترجم‌هایی که این شعرها را به انگلیسی ترجمه کرده بودند خودشان از شاعران مهم و به نام قرن بودند و جالب آن‌‌ که همه‌اشان هم شیفته‌ی اشعار فرانسوی بودند. افرادی مثل ساموئل بکت، تی.اس. الیوت، ویلیام کارلوس ویلیامز، والاس استیونز.



با توجه به اقامت و علاقه‌ی شما به فرانسه، خیلی از منتقدان ادبی شما را یکی از اروپایی‌ترین نویسندگان آمریکا می‌خوانند، نظر خودتان در این باره چیست؟



راستش باز هم نمی‌دانم در این باره چه بگویم. وقتی مردم یه شما برچسب می‌زنند، نمی‌دانید که چطور جوابشان را بدهید. خودم، خودم را نویسنده‌ای آمریکایی می‌دانم، نویسند‌ه‌ای که با دغدغه‌های دنیای آمریکایی و شخصیت‌های آمریکایی سر و کله می‌زند. پس واقعا منظورشان را نمی‌فهمم، فکر می‌کنم این تصور به این خاطر بوجود آمده که شنیده‌اند در فرانسه ساکن بوده‌ام و از فرانسه کار ترجمه کرده‌ام، شاید به این خاطر باشد.



اشتباه نکنم، اوایل سال‌های هفتاد بود که رفتید فرانسه.



اوایل هفتاد و یک. فوریه هفتاد و یک.



در آن دوران، مجله «کایه دو سینما» در فرانسه خیلی معروف و تاثیرگذار بود. تجربیات فیلم‌سازی شما هیچ ارتباطی با فرانسه و به خصوص «کایه دو سینما» دارد؟



نه، ارتباطی با «کایه دو سینما» ندارد. اما همیشه عاشق فیلم دیدن بوده‌ام. وقتی سنم کم بود، وقتی در نیویورک دانشجو بودم، اغلب می‌رفتم سینما و جالب این بود که در سال‌های شصت سینماهای خوبی در نیویورک بود و می‌توانستید آنجا فیلم‌های خارجی‌ای از اروپا، ژاپن، هند و دیگر فیلم‌های جهان ببینید. تو نیویورک از دنیای سینما خوب چیز یاد گرفتم. بعد وقتی رفتم پاریس، سینماهایی بودند که فیلم‌های قدیمی آمریکایی پخش می‌کردند، به همین ترتیب تو پاریس فیلم‌های آمریکایی‌ای دیدم که قبلا در خود آمریکا ندیده‌ بودم. خیلی عجیب بود اما همیشه دوست داشتم در عالم فیلم هم کاری بکنم، بالاخره آرزویم محقق شد و کلی از این کار لذت بردم. همین تازگی‌ها فیلم‌برداری یکی از فیلم‌هایم تمام شد.



چه جالب، کی اکران می‌شود؟



در ایالات متحده هفتم سپتامبر اکران می‌شود. یعنی دو‌ ماه بعد. [این گفت‌وگو در تاریخ هشتم ژوئیه انجام شده] اواخر سپتامبر هم دارم می‌روم به فستیوال سن سباستین.



بله، اتفاقا خبرش اینجا هم منتشر شده. این که سه نویسنده هم در هیئت داوری فستیوال قضاوت می‌کنند. شما، بارگاس یوسا و ساراماگو.



جدا؟ آن‌ها هم هستند؟ من اصلا نمی‌دانستم که آن‌ها هم می‌آیند. چه عالی. ممنون از این که مطلعم کردی [می‌خندد]. به هر حال قرار است فیلم را خارج از برنامه‌ی مسابقه به نمایش دربیاورند و اولین اکران اروپایی‌اش همانجا و همان موقع می‌شود.



اگر قرار بود یکبار دیگر بین نویسندگی و کارگردانی یکی را انتخاب کنید، کدام را بر می‌گزیدید؟



نمی‌دانم. فکر می‌کنم که نویسندگی مهم‌ترین چیزی‌ است که برایم اهمیت دارد، به فیلم از ته دل علاقه‌مندم، اما در قیاس با حرفه‌ی نویسندگی‌ام، انتخاب دوم است. زیاد فرقی نمی‌کند. مهم قصه‌گویی است، اما در فیلم به فرم و نوع دیگری داستان گفته می‌شود، خیلی هم جذاب و وسوسه‌انگیز است اما من همان کاری را دارم می‌کنم که واقعا خواهانش بودم و آن هم نوشتن رمان است.



می‌خواهم از ارتباط زندگی‌تان با رمان‌هایتان بپرسم، داستان‌هایتان چقدر به زندگی شخصی‌تان نزدیک‌اند؟



خیلی کم به هم شبیه‌اند. چون من قبلا دو، سه کتاب بیوگرافی نوشته‌ام، «اختراع تنهایی»، «دست دهان» و داستان‌های واقعی «دفترچه قرمز» که همه‌‌ی اطلاعات زندگی شخصی‌ام در آن‌ها آمده. رمان‌هایم کاملا خیالی‌اند بجز گه گاهی که یک دفعه اشاره‌ای می‌کنم که دقیقا به زندگی شخصی‌ام مربوط می‌شود. در سه گانه‌ی نیویورک، نمی‌دانم به یاد می‌آورید یا نه، وقتی شخصیت فنشاو در پاریس زندگی می‌کند، اشاره‌ای هست.



بله به یاد می‌آورم، بعد به پاریس می‌رود و یکی را در کافه می‌بیند.



بله، یک دوست روس دارد که آهنگ ساز است. به مرد پیری یخچال می‌دهد. به یاد می‌آوری کجا را می‌گویم؟



بله، خوب هم به یاد دارم. به طرف یخچال می‌دهد. ایوان ویشنگرادسکی، یخچال برایش امر خیلی مهمی بود.



بله، ایوان ویشنگرادسکی آدمی بود واقعی‌، واقعا دوستم بود و من هم حقیقتا به او یک یخچال داده‌ام، ماجرا همانطوری اتفاق افتاده که در کتاب نوشته شده و من هم واقعا در سال ۱۹۷۰ مدتی آمارگیر بوده‌ام و همه‌ی این‌ها از زندگی شخصی‌ام بیرون آمده اما از این دست جریان‌ها خیلی کم پیش می‌آید، این که از زندگی‌ام در کتاب‌ها بیاورم، تنها گه گاهی از این کارها می‌کنم.



مثلا یک‌بار هم شخصیت داستانتان همان موقعی بدنیا آمده که خود شما به دنیا آمده‌اید.



بله، یکبار اتفاق افتاده، در کتاب «ارواح». تنها باری که این کار را کردم همانجا بود.



می‌خواهم کمی درباره سه‌ گانه‌ی نیویورک ازتان سئوال کنم، در یکی از مصاحبه‌ها می‌گویید که سه گانه‌ی نیویورک رمان پلیسی نیست چون جرمی در آن اتفاق نمی‌افتد. اما راز و رمز آن و همینطور امکان وقوع جرم در آن وجود دارد، چرا با این همه آن را رمان پلیسی نمی‌دانید؟



چون در یک داستان پلیسی واقعی، شما به جواب می‌رسید و مشکل حل می‌شود اما در کتاب‌های من تنها سئوال‌هایی که دارید بیشتر و بیشتر می‌شود و جوابی نمی‌یابید. بله، از نظر فرم البته هیچ بحثی در آن نیست، اما در استفاده از آن به این طریق، دیگر فکر نمی‌کنم اسمش را بتوان گذاشت داستان پلیسی یا داستان جنایی.



با توجه به این چیزها که گفتید و البته سنت شکنی شما در استفاده از فرم پلیسی در «شهر شیشه‌ای» که در نهایت ما را به این نتیجه می‌رساند که داستانتان جنایی و پلیسی نیست، فکر می‌کنم هدفتان از به کارگیری فرم پلیسی در این کتاب‌ها به گونه‌ای طعنه زدن به رمان پلیسی است. به خصوص که عنوان کتاب سوم سه گانه‌ی نیویورک هم «اتاق در بسته» است و اشاره‌ای به مفهوم سنتی اتاق در بسته در رمان پلیسی دارد. در این باره چه فکر می‌کنید؟



بله، دقیقا هیمنطور است. هیچ بحثی هم درباره‌اش نیست. همانطور که می‌دانید مثلا در «شهر شیشه‌ای» داستان کاملا اسرار آمیز تمام می‌شود. کویینی که ما در تمام داستان دنبالش بودیم، یک دفعه بخار می‌شود می‌رود هوا و شما هم نمی‌دانید که کجا رفته. همیشه خودم هم فکر می‌کنم که ناپدید شده اما نمی‌دانم که چطور. شاید از پنجره پریده و فرار کرده. خلاصه داستان پایان می‌یاید و او هم ناپدید می‌شود. مثلا در نظر بگیرید، اصلا چه کسی به او غذا می‌داده؟ چه کسی از خودش سرنخ می‌گذاشته آنجا؟ سئوال اصلی همین‌هاست. من فکر می‌کنم که همه‌ی این کارها را نویسنده، یعنی من، می‌کرده‌ام. من بوده‌ام که خلقش کرده‌ام تا زندگی کند. [می‌خندد]



در کتاب‌هایتان کلی اطلاعات جانبی هست. آیا این اطلاعات هم خیالی‌اند یا آ واقعیت دارند؟



همه‌شان واقعی‌اند. همه چز دقیق است و هیچ کدام را از خودم نساخته‌ام. مثلا در «مون پالاس» کلی از تاریخ آمریکا حرف زده‌ام و همه‌اش هم واقعیت دارد.



در داستان‌هایتان یک دفعه آدم شگفت زده می‌شود، مثلا آناگرامی که در نام «جان تروز» هست یا این‌که وقتی دیوید زیمر «کتاب اوهام» را در «مون پالاس» می‌بینیم که به دانشگاه می رود، یا وقتی که شخصیت‌های «شهر شیشه‌ای» و «ارواح» را در «اتاق در بسته» بار دیگر می‌بینیم، این‌ کارها برایتان کارکرد خاصی دارد یا صرفا یک بازی است؟



نه، بازی نیست. کارکرد خاصی دارد و الان برایتان توضیح می‌دهم. زیمر شخصیتی‌است که من سال‌ها به‌اش علاقه داشته‌ام، در «مون پالاس» شخصیت پیش و پا افتاده‌ای بود و بعد در «کتاب اوهام» یکی از شخصیت‌های اصلی شد و در همین کتابی که به تازگی منتشر کرده‌ام، «سفر به اتاق تحریر» باز سر و کله‌اش پیدا می‌شود، بنابراین یک سری از شخصیت‌های من در لایه‌ها و زیرلایه‌های داستانی من می‌آیند. دلیل استفاده از آناگرام در نام تروز هم این بوده که دلم می‌خواسته خودم هم یک جوری در داستان حضور داشته باشم. «شب پیشگویی» به نوعی درباره‌ی خیلی چیزهاست اما یکی از چیزهایی که درباره‌اش حرف زده می‌شود، نویسنده‌ای پیر و نویسنده‌ای جوان است. به نظر می‌خواسته‌ام خودم را در هردوی آن‌ها ببینم، انگار که هر دویشان نیمه‌ای از من باشند. نیمه‌ی پیرم تروز و نیمه‌ی جوان اُر. اما واقعا قصدم شوخی و این حرف‌ها نبوده.



در «کتاب اوهام» یک جایی هست که کلر مارتین با ماترین فراست از کتابی به نام «سفر به اتاق تحریر» حرف می‌زند، وقتی «کتاب اوهام» را می‌نوشتید، واقعا به نوشتن رمان «سفر به اتاق تحریر» فکر می‌کردید؟



نه، اصلا از قبل نمی‌دانستم که می‌خواهم همچون کتابی بنویسم اما بعدا این تصمیم را گرفتم و از آن عنوان خوشم آمد، به همین خاطر حفظش کردم اما در آن زمان واقعا نمی‌دانستم که در آینده همچین تصمیمی خواهم گرفت.



شخصیت‌های داستان‌هایتان اغلب ناتوان و درمانده‌اند. یا خانواده‌اشان را در حادثه‌ای هوایی از دست داده‌اند یا بلای دیگری سرشان آمده. چرا اینطور است؟



من به معضل «از دست دادن» علاقه دارم و دلم می‌خواهد ببینم مردم چطور با این معضل کنار می‌آیند. چون وقتی کسی را از دست می‌دهید همه چیز تغییر می‌کند، وقتی کسی که عاشقش بودید، یا به هر تقدیر برایتان مهم بوده، اتفاقی برایش می‌افتد، مجبورید که ناگهان با زندگی جور دیگری مواجه شوید. مجبورید که خودتان را از نو و از طریق خاص و عمیقی بسازید و از نو کشف کنید. من علاقه‌ای به کمدی‌های اجتماعی ندارم و دلم می‌خواهد که شخصیت‌هایم با این سئوالات اساسی روبرو شوند، دلم می‌خواهد انسانی بنویسم و بنظرم تا وقتی که با مشکلات از دست دادن دلداده‌ای مواجه نشویم، به خوبی نمی‌فهمیم که چه کسی هستیم. زندگی خوب پیش می‌رود و می‌شود ازش لذت برد اما برای نوشتن موضوعات مهم‌تری هم وجود دارد.



در سه گانه‌ی نیویورک و به خصوص در «شهر شیشه‌ای»، همیشه کسی هست که کس دیگری را تحت نظر گرفته. «تحت نظر گرفتن» دیگران چه اهمیتی دارد برایتان؟



این موضوع بیشتر در سه گانه‌ی نیویورک پیش آمده و در سه‌ گانه نیویورک سئوال اینجاست که کی به کی است. یک لحظه به کسی نگاه می‌کنید و ناگهان با وجود او هویت می‌یابید.



در اصل همان «مسئله‌ی هویت».



بله، شما با کس دیگری هویت می‌یابید و به این طریق چیزی از خودتان را از دست می‌دهید و چیزی از شما داخل آدم دیگری می‌شود، نوعی از حالتی روانشناختی.







اگر اجازه بدهید، می‌خواهم کمی سئوال‌های شخصی بکنم.



بستگی دارد که چه قدر شخصی باشند [می‌خندد].



بزرگ‌ترین خواسته‌ها و آرزوهایتان در زندگی‌ چه بوده؟



آرزوهای من چیزهای عادی‌اند. درست مثل آرزوهای دیگران. بزرگترین خواسته‌ و آرزویم سلامتی و شادی خانواده‌ام است، این که همسر و فرزندانم شاد و سلامت باشند. این مهم‌ترینشان بود و اول از همه. دومین آن‌ها این است که زندگی آبرومندی داشته باشم، واقعا برایم مهم است. می‌خواهم تا جایی که می‌شود در دنیا خوب باشم و بعد از آن دلم می‌خواهد در کارم تا جایی که می‌شود، بهترین باشم و ادامه‌اش بدهم. همین‌ها. آرزوی پول و شهرت ندارم، فقط می‌خواهم کارم را ادامه بدهم و مراقب کسانی باشم که دوستشان دارم.



در دنیا چه نگرانی و ترس بزرگی دارید؟



مسلما وقتی چیزهایی که الان ازشان نام بردم، محقق نشود، نگران می‌شوم. وقتی که کسی مریض شود یا از دنیا برود یا وقتی که نتوانم کار کنم، یا اتفاقی بیافتد که مایه‌ی شرمندگی‌ام بشود. همان‌هایی که موجب افسوسمان می‌شوند. ترس‌هایم این‌هایند.



موقع خواب چه کابوس‌هایی می‌بینید؟



کابوس‌ من برای سال‌های مدید، این بوده که در حال تعقیبم هستند و البته دلیلیش را هم خودم نمی‌دانم. هیچ کاری نکرده‌ام اما آدم‌ها دنبالم هستند.



یعنی آدم‌ها می‌افتند دنبالتان؟



نه‌تنها دنبالم می‌کنند که دنبال این هستند که به تله بیاندازنم. در خواب همه‌اش از ترس فرار می‌کنم.



از چه زمانی این کابوس را داشتید؟



از بچگی. فکر می‌کنم عامل‌اش جنگ جهانی دوم است، من دقیقا بعد از جنگ جهانی دوم بدنیا آمدم. همه جا حرف جنگ بود و همه دنبال هم بودند و آدم‌ها در اروپا مدام مخفی می‌شدند. این ماجراها در من ریشه دواند و در تصورات ذهنی‌ام و در کابوس‌هایم قربانیانی را می‌دیدم که از دست آدم‌های خبیث در فرار بودند.



از جنگ جهانی حرف زدید و من یاد آن دفترچه‌های تلفنی افتادم که در «شب پیشگویی» ازشان حرف زدید.



یک ماجرای جالبی هست در این رابطه. آن دفترچه‌ تلفن سال ۱۹۳۸، ۱۹۳۹ واقعی‌ است، من اینجا در خانه‌ دارم‌اش. ناشر لهستانی‌ام وقتی رفتم به ورشو آن‌ را در سال ۱۹۹۸ به من داد. به من گفت که هدیه‌ی جالبی برایم دارد و آن را به من داد، چون در آن دفترچه کسی بود همنام من، پل آستر.



جدا؟



بله، یکی از فامیل‌هایمان بوده. خیلی از افراد خانواده‌ی ما قبلا ساکن لهستان بوده‌اند و کسی هم که در دفترچه نامش آمده، فامیل ما بوده. این هم نمونه‌ی جالبی از «رویداد‌های تصادفی». وقتی «شب پیشگویی» منتشر شد؛ یک روزنامه‌نگار لهستانی آمد اینجا تا با من مصاحبه کند. از ناراحتی و اضطراب مدام عرق می‌ریخت. واقعا آدم خوب و باهوشی بود. به من گفت آن آدم‌هایی که در کتابت ازشان نام بردی، آن‌ها پدر بزرگ و مادر بزرگ واقعی من هستند. در آن صفحه‌ی دفترچه تلفن که آخر کتاب «شب شب پیشگویی» چاپ شده، اسم پدر بزرگ و مادر بزرگ واقعی من هست. عجب ماجرایی! خودم هم کلی جا خوردم.



هنوز هم نویسنده‌ای هست که منتظر کتاب بعدی‌اش باشید؟



بله، هنوز وجود دارد، سئوال خوبی کردی و به بهترین نحو هم آن را پرسیدی. یکی هم هست که تازگی‌ها از دنیا رفت و من همه آثارش را خوانده‌ام.



چه کسی؟



کاپوشینسکی، همان که روزنامه نگار بود. هر چیزی که می‌نوشت می‌خواندم. همه‌ی کتاب‌های «دن دلیلو»، نویسنده‌ی آمریکایی را خوانده‌ام. همه‌ی کتاب‌های نویسنده‌ی استرالیایی «پیتر کری» و همه‌ی کتاب‌های «ج. م. کوتزی»، نویسنده‌ی آفریقای جنوبی را خوانده‌ام، همان کسی که چند سال قبل در سال ۲۰۰۳ نوبل ادبیات برد. درخشان می‌نویسد، فوق العاده باهوش است و به خواندن کتاب‌هایش فوق‌العاده علاقه‌مندم. یک کتاب نوشته به نام «در انتظار بربرها۶» که محشر است و خواندنش را حسابی توصیه می‌کنم. واقعا شاهکار است، یکی از بهترین رمان‌هایی است که به عمرم خوانده‌ام.



چه فیلم‌هایی نگاه می‌کنید و از چه کارگردان‌هایی؟



فیام‌های زیادی هست که دوستشان دارم. همانطور که از «کتاب اوهام» هم پیداست، عاشق فیلم‌های صامت‌ام. برای [چارلی] چاپلین و [باستر] کیتن ارزش خیلی زیادی قائلم، از کارگردان‌های امروزی‌تر هم از «ژان رنوار» کارگردان فرانسوی خوشم می‌آید، فیلم‌های زیادی هم از «اوزو۷» کارگردان ژاپنی دوست دارم و همچنین از کارگردان هندی «ساتیاجیت ری۸» خوشم می‌آید، «ری» آدم فوق العاده با استعدادی است و اخیرا یک تریلوژی هم ساخته که واقعا شاهکار است. [فرانسوا] تروفو را هم خیلی دوست دارم، از برخی فیلم‌های کارگردان لهستانی [کریستف] کیشلوفسکی هم خوشم می‌آید.



از سه گانه‌های «آبی، سفید، قرمز؟»



بله و به خصوص از قرمز، آخرین فیلم [تریلوژی]، واقعا که شاهکاری‌ است.



«زندگی دوگانه ورونیک» چطور؟



از آن فیلم هم خوشم می‌آید. بازیگر زن فیلمی که اخیرا ساخته‌ام، همان بازیگر زن فیلم «زندگی دوگانه ورونیک» است، یعنی «ایرن ژاکوب». واقعا که زن فوق‌العاده‌ا‌ی است و خیلی خوب مقابل دوربین ظاهر می‌شود. محشر است و ما با هم واقعا خوب کار کردیم. از نظر شخصیتی هم زن فوق‌العاده‌ای است. راستی چندتایی هم کارگردان آمریکایی هست که دوستشان دارم، «بیلی وایلدر»، «جان هوستون»، «هوارد هاکس» و باید از چندتایی فیلم ایرانی هم نام ببرم، عاشق کیارستمی هستم و احتمالا می‌دانید که همان سالی که کیارستمی جایزه برد من عضو داوری جایزه کن بودم. از آن فیلمش هم خیلی خوشم آمد.



«ژان پیر ژنه»، کارگردان فیلم «املی» می‌گوید که پل آستر بر ادبیات سینمای فرانسه تاثیر گذاشته. خیلی جالب است که زمانی فرانسه روی شما تاثیر گذاشت و بعد شما روی فرانسه.



جدا؟ نمی‌دانستم که همچون چیزی گفته. من با «ژان پیر ژنه» آشنا هستم و می‌دانم که فیلم «املی» را ساخته. یکبار با هم صحبت کردیم و گفت که از ایده‌های داستانی من استفاده کرده و امیدوار است که من دلخور نشوم. من واقعا از فیلم او خوشم آمد، فیلم جذابی بود و قسمت‌هایی بود که من فهمیدم که از کتاب‌هایمن برداشته و خب، واقعا هم از این کار خوشحال شدم.



منظورتان بیشتر استفاده از «رویداد‌های تصادفی» است؟ این که کلی ماجرای تصادفی اتفاق می‌افتد و شما نمی‌توانید بپرسید چرا، عین کتاب‌های خودتان.



بله، بعلاوه یک جایی هم هست در فیلم که «املی» دارد چیزهایی را به مرد کوری توضیح می‌دهد، عین همین ماجرا در «مون پالاس» اتفاق افتاده، یک چیزی شبیه به آن.



فکر کنم مدت زمان زیادی در روز در خیابان‌های نیویورک و به خصوص بروکلین قدم می‌زنید، همین طور است؟



قدم می‌زنم، گاهی اوقات البته و به این طریق ذهنم را خالی می‌کنم. عاشق اینم که مردم را در خیابان‌ها نگاه کنم و گفت‌وگوهایشان را بشنوم. آدم یک جوری جذب می‌شود به این کار. این که برود بیرون و قدم بزند. نمی‌فهمید مردم درباره چه چیزهایی حرف می‌زنند اما این کار با خودش حس اسرار آمیزی دارد. همین دیروز، مردی را دیدم که بیرون مشغول خوردن همبرگر بزرگی بود و داشت خیلی جدی با یک زنی حزف می‌زد، من هم زل زده بودم به‌ آن‌ها، دلم نمی‌آمد که ولشان کنم و بروم، مرد گاز دیگری به همبرگش زد و همه‌ چیز تمام شد [می‌خندد].



عادت‌های خاصی برای نوشتن دارید؟ این که اتاقتان حالت خاصی داشته باشد؟ یا نورش کم یا زیاد باشد؟



من در خانه کار نمی‌کنم. یک آپارتمان نقلی همین اطراف دارم و هر روز می‌روم آنجا. جای بسیار آرامی است. هیچ کسی تلفنم را ندارد و به راحتی تمرکز می‌کنم. نزدیک اینجاست اما به هر حال جای دیگری است.



همه‌ی داستان‌هایتان را توی دفترچه‌ ‌می نویسید؟



بله، در دفترچه می‌نویسم و آن کتابچه «دفترچه قرمز» که قبلا ازش حرف زدم را واقعا در دفترچه‌ای قرمز نوشته‌ام. داستان‌ها را دستی در دفترچه می‌نویسم، گاهی اوقات با مداد و گاهی با خودکار. دست خطم خیلی ریز است و خیلی‌هایش را خط می‌زنم و کلی تغییرات ایجاد می‌کنم. وقتی یک پاراگراف تمام شد، می‌روم سراغ ماشین تحریرم و تایپش می‌کنم و بعد دوباره با مداد می‌روم سراغ پاراگراف بعدی.



حتما موقع نوشتن باید سکوت کامل باشد یا به موسیقی گوش می‌دهید یا کار دیگری می‌کنید؟



سکوت، سکوت، هیچ وقت موقع نوشتن موسیقی گوش نمی‌کنم. اگر بیرون از خانه هم سر و صدایی باشد می‌روم و پنجره را می‌بندم. حتی المقدور باید سکوت باشد.



چه جور موسیقی‌ای گوش می‌کنید؟



موسیقی مورد علاقه‌ام، گستره‌ی وسیعی دارد. عاشق موسیقی‌ام. خصوصا موسیقی کلاسیک را همیشه در زندگی‌ام دوست داشته‌ام اما از موسیقی پاپ، جاز و فولکلور کشورهای مختلف خوشم می‌آید. موسیقی زبانی جهانی است. اینطور نیست؟ همه می‌توانند از موسیقی سر دربیاورند، همه می‌توانیم با زبان موسیقی با هم حرف بزنیم.



پارسال جایزه «پرنس اُستریاس» را بردید، جوایز ادبی چه قدر برایتان مهم‌ است؟ آروزی نوبل ندارید؟



نه، اصلا این طور نیست. اصلا به‌اشان فکر نمی‌کنم. برایم مهم نیستند اما اگر آدم جایزه‌ای ببرد خب مسلما خوشحال می‌شود و احساس غرور می‌کند. به طریقی هم موجب شهرت آدم می‌شود اما واقعا چیزی را تغییر نمی‌دهد. باعث نمی‌شود که ساده‌تر بتوانید بنویسید. اما خیلی صادقانه باید بگویم، از این که آن جایزه را بردم واقعا شوکه شدم و ازشان سپاسگزاری کردم و من و خانواده‌ام رفتیم آنجا [اسپانیا] و خیلی خوش گذشت.



نمی‌دانم چقدر از ایران می‌دانید. اما اگر دعوت شوید می‌آیید اینجا؟



آنقدر که باید و شاید از ایران نمی‌دانم. از طریق روزنامه‌هاست که از ایران باخبر می‌شوم و مطمئنم که رسانه‌های آمریکایی هم به طور کامل ایران را تحت پوشش خبری قرار نمی‌دهند اما هر از چند گاهی مقاله‌ی خوبی منتشر می‌شود و گوشه‌ای از زندگی روزمره‌ی آدم‌های آنجا را می‌فهمم و البته فیلم‌های ایرانی هم خیلی تاثیر گذار بوده‌اند. اما واقعا اطلاع خوبی از ایران ندارم. درباره سفر، امکانش هست. اما تا به حال که کسی مرا دعوت نکرده. من هم از آن آدم‌هایی نیستم که حکومت‌ها از من خوششان بیاید، پس انتظار ندارم به این زودی آن طرف‌ها بیایم.



ممنون که این گفت‌وگو را پذیرفتید و برای جواب دادن به همه‌ی سئوالات حوصله کردید.



من هم از علاقه شما ممنونم.



پی‌نوشت‌: یک. Coincidence / دو. «رواداری» عبارتی است که استاد «داریوش آشوری» برای واژه «tolerance» پیشنهاد کرده است. به اعتقاد آشوری رواداری در رساندن مفهوم این واژه بهتر از «سازش» و «تحمل» عمل می‌کند. / سه. Meta fiction / چهار. Intertextuality/ پنج. Jacques Lacan’s Mirror Stage Theory/ شش. در انتظار بربرها، ج.م. کوتزی، ترجمه‌ی محسن مینوخرد، نشر مرکز، ۱۳۸۶/ هفت. Yasujiro Ozu / هشت. Satyajit Ray

نقل از وبلاگ سيب گاز زده

۳/۲۷/۱۳۸۷

چنگيز آيتاماتوف هم رفت

مراسم خاك‌سپاري چنگيز آيتماتوف - نويسنده‌ي سرشناس قرقيز - با حضور هزاران نفر از علاقه‌مندان او برگزار شد.

به ‌گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، پيكر اين نويسنده روز گذشته (شنبه، 25 خرداد) پس از مراسم چندساعته در تالار اركستر ملي شهر بيشكك، در قبرستاني در 20 كيلومتري پايتخت قرقيزستان و با رسوم اسلامي، طبق وصيتش، در كنار پدرش در گورستان آتابيت كه بسياري از قربانيان كشتارهاي استالين در آن‌جا دفن شده‌اند، به خاك سپرده شد.

دولت قرقيزستان روز شنبه را عزاي عمومي اعلام كرده بود و با وجود گرماي 40درجه‌ي هواي بيشكك، زن و مرد و كودك بيش از سه‌ ساعت منتظر ماندند تا از مقابل تابوت باز آيتماتوف عبور و براي آخرين‌بار با او وداع كنند.

قربان‌ بيك باقي‌اف - رييس‌جمهور قرقيزستان - در پيامي به مناسبت درگذشت اين نويسنده كه از راديو و تلويزيون اين كشور پخش شد، اعلام كرد: «مرگ آيتماتوف فرهنگ جهان و كشورمان را در سوگ عظيمي فرو برد. او مشاركتي ارزشمند براي استحكام دوستي‌ها ميان مردم جهان داشت.»

رويترز كه حاضران را 20هزار نفر اعلام كرده است، همچنين گزارش داد، دميتري مدودف - رييس‌جمهور روسيه - در پيامي عنوان كرد: «چنگيز آيتماتوف ديگر در ميان ما نيست؛ اما سخنان انديشمندانه‌ي او هميشه باقي خواهند ماند. آثار او پرورش‌دهنده‌ي اصول مهرباني، عدالت و انسان‌دوستي هستند كه در قلب خوانندگان در كشورهاي مختلف و نسل‌هاي متعدد رسوخ كرده‌اند.»

چنگيز آيتماتوف كه از او به‌عنوان يكي از نامزدهاي كسب جايزه‌ي نوبل ادبيات نام برده مي‌شد، روز سه‌شنبه، 21 خرداد، در سن 79سالگي در آلمان درگذشت.

آيتماتوف كه متولد 12 دسامبر 1928 بود، موفق به كسب جوايز ادبي متعددي شده بود و به‌عنوان سفير قرقيزستان در چندين كشور اروپايي فعاليت مي‌كرد.

از جمله معرو‌ف‌ترين كتاب‌هاي او به «جميله» و «روزي كه صد‌ سال طول كشيد» مي‌توان اشاره كرد.

او به دو زبان روسي و قرقيزي كتاب‌هاي خود را مي‌نوشت و آثارش به بيش از 150 زبان جهان ترجمه شده و تاكنون 40 ميليون نسخه از كتاب‌هايش در سرتاسر جهان به فروش رفته‌اند


---------------------------------------------------------
به همين سادگي، مردي كه سال‌هاي جواني اكثر پيرهاي امروزي با كتاب‌هاي او به سر رسيد؛ رفت.اما متن خبر را با دقت بيشتري بخوانيد و ببينيد دانه‌ي فلفل و خال رخ يار چه فرقي با هم دارند. احمد محمود رفت. شاملو رفت و و و و فرق دولت‌مردان ما و دولت مردان قرقيز در چيست. از تشويق و برگزاري يادواره شان گذشتيم؛اي‌كاش آن‌همه ...

۳/۲۲/۱۳۸۷

سفرنامه كهنوج 6

45 كيلومتر تازانديم تا به محل موعود رسيديم -اي‌كاش عكس‌ها خراب نشده بود- قبرستان زمين بايري بود كه از يك‌سو به دامنه‌ي تپه‌اي مي‌رسيد و از سويي به چند خانه‌ي كپري و از سويي به كشتزاري بي‌پهنا. وقتي ماشين ايستاد تا كناره‌ي تپه بيش از چند كيلومتر راه بود. تعجب كردم گفتم اين‌همه راه را بايد پياده برويم؟
بهزادي خنديد و گفت: بچه شهري! تا قبرها راهي نمانده!
گفتم: شهري پدرته! من جداندرجد دهاتي هستم و هر بچه تهروني‌هم مي‌تواند با چشم، از اين‌جا تا دامنه‌ي تپه را تخمين بزند. در ثاني وقتي جاده هست چرا در اين گرما اين‌همه راه برويم؟
مي‌دانستم زرتشتي‌ها مرده‌‌هايشان را در دخمه‌اي بالاي تپه مي‌گذاشته‌اند. وقتي بهزادي زمين بايري را آن‌سوي جاده نشان داد؛ تعجب كردم. ‌ از جاده تا جايي كه آن‌ها مد نظرشان بود يك كيلومتري بود. در طول راه بچه‌ها از تعصب خاص مردمي كه در خانه‌هاي كپري كنار قبرستان،زندگي مي‌كردند گفتند و اين‌كه چقدر مواظب آيند و روند‌ه‌گاني هستند كه به اين‌جا مي‌آيند و با توجه به غارت زيرخاكي‌هاي تپه‌ي "كُنار‌صندل جيرفت" اجازه نمي‌دهند؛ كسي- از اين محل- تكه سنگي را با خودش ببرد و منتظر بودند تا با چوب و چماق به سروقت‌مان بيايند.
وقتي بهزادي با انگشتش به قهوه‌اي سوخته‌ي زمين اشاره كرد مات ماندم.انگار نقاشي ماهر، با استفاده از همه تجاربش با گچ، طرح اسكلت آدمي به پهلو خوابيده را نقش زده بود تا در آينده آن را كامل كند.اول شك كردم. اما وقتي با سرانگشتم سفيدي را لمس كردم و سختي آن نك انگشتم را خراش دادباورم شد. اما باور نكردم اسكلت يك زرتشتي باشد.
گفتم : زرتشتي‌ها به پاكي آب و آتش و خاك اهميت زيادي مي‌دادند و هيچ‌وقت مرده‌هايشان را به خاك نمي‌سپردند و اين‌گونه خواباندن جسد – به پهلو و رو به جنوب- خاص مسلمانان است و در طول اين‌ةمه سال و قرن خاك توسط باد صيقل خورده و باد دو متر خاك روي هم انباشته را جابجا كرده كه اين‌گونه اسكلت از خاك بيرون زده. بازهم رد سفيد و صيقل خورده را لمس كردم و به فكر افتادم كه چطور؟ با آن‌كه مي‌دانستم اين‌منطقه_ شهرستان قلعه‌گنج- با توجه به موقعيت اقليمي و كوهستاني بودنش هميشه مامن مطرودين جامعه‌ي ساكن اين اطراف بوده است و هنوزهم هست؛ اما كي مسلمانان اين‌قدر در عذاب قرار گرفته‌اند كه به اين منطقه‌ي بي‌آب و علف پناه بياورند. در ذهنم تاريخ را مرور كردم. مغول‌ها؟ نه! پس… ناگهان جرقه‌اي ذهنم را باز كرد. مهر‌پرست‌ها! آن‌ها مرده‌هايشان را دفن مي‌كردند. رو به جنوب مي‌خواباندند. زرتشتي‌ها خيلي عذاب‌شان دادند، طوري‌كه هيچي‌برايشان نماند و تنها غده‌ي كمي از آن‌ها توانستند خودشان را به كناره‌ي خليج فارس برسانند و اين‌جا هم كه نزديك حليج است. كاش بيشتر مي‌دانستم!
نقش‌هاي زيادي بود . كوچك، بزرگ. كسي در درونم فرياد كشيد:" واي بر مغلوب!"
هنوز درگير غالب و مغلوب بودم و اين‌كه هيچ ايدئولوژي بدون زور و خون‌ريزي نتوانسته جاي خود را باز نمايد و پايه‌هاي هر دين و آييني بر خرابه‌هاي دين قبلي استوار است كه هوتي ، ماشين را جلوي زيارت‌گاهي نگه داشت و گفت: اينم زيارت" بچه" يه چيز خنكي مي‌خوريم مي‌ريم.
در دامنه‌ي تپه‌اي كوچك زيارت‌گاه نيمه‌سازي با گنبد سبز قرار داشت. دور و اطرافش را دار و درخت زده بودند. منبعي آب كنارش ساخته و راه‌پله‌اي سنگي از ميان آن‌همه گدا و زن‌هاي دست‌فروش ما را به درون دعوت مي‌كرد. آنقدر كه گدا بود؛ زوار نبود. زن‌ها بر سر آن‌كه از كه نوشابه بخريم سر و صدا راه انداختند. انگار فروش اجناس از روي نوبت بود. اما آن‌كه نوبتش بود نوشابه‌ي سياه نداشت و زن‌ها اصرار داشتند نوشابه‌ي زرد بخريم كه لج كرديم و از دختر بچه‌اي كه مي‌ترسيد صدايش را بلند كند، چند نوشابه خريديم.- جايتان خالي؛ در آن گرما واقعا چسبيد- به طرف زيارتگاه رفتيم و بهزادي توصيح داد
"اين‌جا قبر يكي از بچه‌هاي شيرخوار امام‌رضاست؛ كه در حين سفر مريض شده و عمرش را به اهالي اين‌جا بخشيده تا بتوانند از روي نوبت لقمه‌اي نان به دست بياورند"
هيچ‌كدام از حرفهايش كنجكاوم نكرد كه در هر گوشه‌ي اين آب و خاك، هرجا كه آبي و آباداني بود يكي از اين امام‌زاده‌ها سر به زمين نهاده‌اند اما از روي نوبت نان پيدا كردن اهالي؟
روي هر پله گدايي نشسته بود كه از زور گرما حال التماس كردن هم نداشتند و مثل مگس وزوز مي‌كردند. شايد تعداد‌شان از 50 نفر بيشتر بود. مقبره در يك اتاق ساده، با ضريحي آب‌طلا داده شده و سنگ قبري كه رويش پر از اسكناس‌هاي سبز هزاري و دو‌توماني بود؛ پوزخندي نثارمان كرد و فرياد زد " هرچه فقر و درد بي‌درمان و بي‌سوادي حاكم باشد، ما تنها ملجا مردم هستيم!"
هوتي، در واشده‌گاه كنار قبر و كنار دختر بچه‌اي كه جلويش پر از بسته‌هاي خاك و تريشه‌هاي سبز روپوش ضريح بود؛ نمازش را خواند. بقيه حتا به داخل هم نيامدند. هرچه به دنبال تابلو نام و نشان امام‌زاده گشتم چيزي نبود. دخترك تريشه‌اي بر داشت. روبرويم گرفت و با صداي محزوني گفت: معجز‌نمايه! هركه برده دردش دوا شده و كاسبيش بركت! بخر. نازكاش هزار و پهن‌تراش دو تومن… تربتم دارم. برا مريضي بچه‌ها خوبه. بخر!" چه چشمان سبز و گيرايي داشت.
از امام‌زاده بيرون زدم. روي پله‌ي اول پيرزني نشسته بود كه حتا نمي‌توانست دهنش را باز كند و لقمه‌را از دست زني جوان كه تا جلوي دهنش مي‌اورد؛ بگيرد. عكسي از او گرفتم. عجيب بود، بينايي چشمانش آن‌قدر بالا بود كه برق برق لنز دوربين را ببيند و اعتراض كند. زن جوان نگاهم كرد و گفت چيزي بهش بده. گناه داره. اصلا چوك-پسر- نداره. يكي داشت با موتور تصادف كرد و مرد.
به زور و از هزار جاي دلم دويت‌تومان كندم و به طرف پيرزن گرفتم. مثل عقاب گرفت و لاي اسكناس‌هاي مچاله‌ي زير تشكچه‌اش گذاشت. زن جوان گفت : به مو نمي‌دي؟
گفتم : اين‌كه كاسبيش بد نيست!؟
گفت: اي‌آقا، كدوم كاسبي؟‌…ماهي دوروز نوبتش مي‌شه. اونم كه هميشه اي‌جوري شلوغ نيست!
يك دويستي هم به او دادم و پرسيدم : جريان نوبت چيه؟
گفت: اي آقا، وقتي هوا خنكه بد نيست. مردم خيلي مي‌آين، اي‌روزا دگه نمي‌ارزه.
گفتم: نوبت چيه ؟
گفت مردم اي‌جا كه كشاورزي ندارن. كار ندارن، ممر زندگي‌شون از گداييه. برا همين نوبت بندي كردن و هر روز يه گروه از مردم ميان اي‌جا گدايي. روزاي پن‌شنبه خوبه. بقيه‌ش تعريفي‌، ني!
: همه‌ي مردم ي‌آن؟
:ها؟ نيان چكار كنن؟… مردا نوبت مي‌دن و هر كي از رو اصل و نسبش جايي داره. اين پيرزن، زن كدخدا بوده كه اي‌جايه، اونا كه عقب‌ترن بچه غلاماش بودن .
ماشين بوق زد. همه سوار بودن و از گرما بي‌تاب. با اين‌كه ذهنم پر از سوال بود، مجبور شدم به طرف ماشين بروم..

۳/۱۸/۱۳۸۷

سفرنامه كهنوج 5

داماد، آرايش و پيرايش شده به دنبال عروس رفت؛ تا از آرايشگاه به زيارت‌گاه بروند و ما به خيابان‌هاي اصلي كهنوج رفتيم. –درست شنيديد، خيابان‌ها- كهنوج پر از خيابان‌هاي كوتاه،كوتاه است و كه از هر طرف شروع نماييد، به خيابان اصلي مي‌رسيد- خياباني كه حكم بازار آن شهر را دارد و از چند پاساژ و چندين مغازه تشكيل شده است و همه‌جاي آن پر از دست‌فروش – آن‌هم از نوع زن – است. تعداد زياد كفاش و دست‌فروش آفغاني آدم را به فكر مي‌اندازد كه نكند در يكي از شهر‌هاي افغانستان است. كاسب‌ها اكثرا از اهالي شهر‌هاي ديگر ايرانند و كم‌تر كهنوجي كاسبي را مي‌بينيد. از كرمان كه راه افتادم در نظر گرفتم ره‌اوردم از اين شهر چند زير‌شلوار بلوچي گشاد باشد و چند بكس سيگار. وقتي به مغازه‌اي كه پر از شلوار بلوچي بود؛مراجعه كرديم فروشنده افغاني، چنان قيمتي گفت كه برق از سرم پريد. وقتي جريان را پرسيدم؛ با لبخندي آن‌چناني، شلواري را نشان داد و گفت " اين شلوار، 15 متر پارچه برده است" شلوار ديگري را نشان داد و گفت" حداقل 6متر تترون خارجي در آن به‌كار رفته" وقتي نگاه متعجبم را ديد؛ گفت اينا مخصوص بلوچايه، و سرحدي‌ها، سنگيني‌شونه نمي‌تونن تاب بيارن."
با اين‌كه اين شهر كنار جاده‌ي ترانزيت بندر – زاهدان و مشهد قرار گرفته معهذا، قيمت سيگار تومني صد دينار، گران‌تر از شهر خودمان بود. از خير خريد گذشتيم و به خانه‌ي عروس و داماد برگشتيم. وسط زميني خاكي را با چادر دو‌تا كرده بودند و تك و توك مردان و زناني در حال رفت و امد بودند. گروه اركستر هم دعوت كرده بودند كه يك ارگ داشت و چند خواننده. صداي بلند‌گو‌ها آن‌قدر زياد بود كه گوش را آزار مي‌داد و شو‌باد- باد‌خنك و مشهور اين‌منطقه- خيلي راحت خاك و آشغال‌ها را از اين صورت خوب شسته‌شده و چرب‌چيلي به آن صورت مي‌رساند. خوبي اين محل اين بود كه تنها يك در داشت و زن‌ها مي‌بايد از جلوي چشمان مرد‌ها رد شده و به پشت پرده بروند و چه حظي داشت ديدن آن‌همه تنوع در رنگ لباس آن‌ها و هيكل‌هاي متناسب‌شان- به ياد داشته باشيد؛ آدم هرچي پيرتر مي‌شود، هيز‌تر مي‌شود. دوستان مرحمت كردند و بين آن‌همه آدم برايم صندلي آوردند. هنوز درست جا نگرفته بوديم كه رادر داماد يك كيف سامسونت به دست مهدي‌زهي- يادتان كه هست. يكي از نويسندگان كهنوج- داد و از او خواست بِجار جمع كند. – بجار مساوي با پولي كه به عنوان هديه به عروس و داماد مي‌دهند و در شهر‌هاي ديگر كرمان "فضل" هم گفته مي‌شود.درون كيف يك دفتر نو بود و يك خودكار. مهدي‌زهي نگاهي خاص به من كرد و نگاهش گفت " ببخشيد من ديگر تا آخر شب بايد اين وضع را تحمل كرده و از شما جدا باشم." ما هم شانه‌اي بالا انداختيم و با فكر اين‌كه تا چند دقيقه‌ي ديگر شاهد صحنه‌اي جالب خواهيم بود؛ به رقص چند پسربچه مشغول شديم.
كيف علامتي بود براي آن‌ها كه مي‌خواستند هر‌چه زودتر از شر سنگيني پول‌هاي دسته شده‌ي جيب‌شان راحت شوند. تك تك مي‌امدند و چند اسكناس به مهدي زهي مي‌دادند و او با دقت مي‌شمارد؛ اسم‌شان را مي‌‌پرسيد و در دفتر ياد‌داشت مي‌كرد. از كمي مبلغ پول اهدايي تعجب كردم- هر نفر چيزي بين ده الا بيست‌هزارتومان مي‌داد- و به ياد ختنه‌سيرون رابري‌ها افتادم. بچه‌ها زا روي تخت نشاندند. مردي كيف سامسونت داشت و مردي دفتري و مرد ديگر پول‌ها را مي‌گرفت. مي‌شمرد و جار مي‌زد: فلاني اين‌قدر تومان!
همه‌ي مردم داد مي‌زدند: خونه‌ش آبادون
كسي كه پول مي‌داد مبلغي را در ازاء بدهي‌ي كه به صاحب جشن داشت مي‌داد و مبلغي اظافه مي‌داد و نام يكي از فرزندان يا نوه‌هايش را ذكر مي‌كرد تا در جشن نامبرده، به او برگردانند، نه كس ديگري! و پول جمع‌آوري شده چه مبلغ كلاني شد. – نه كلان كه مي‌توانست براي شروع يك كار و زندگي كفايت كند. هرچند كه به مرور مي‌بايست اين پول را برگرداند. مكلف بود كه پس بدهد، در غير اين‌صورت كار پس از پيغام و پس‌غام به جنگ و دعوا هم مي‌كشيد- البته در بعضي از مناطق- اما در اين‌جا- مثل همه‌ي مناطق شهري ايران- كسي اجباري به بازپرداخت نداشت و براي همين هديه‌ها اين‌قدر اندك بود.
هنوز ارگ مي‌زد و خواننده بد صداي بندري زرزر مي‌كرد كه چلو‌مرغ را در ظرف‌هاي يك‌بار‌مصرف توزيع نمودند. چيزي كه از آن بيزار بودم. عنوان كردم. مهدي‌زهي شام را گرفت. به خانه برديم و در آن‌جا در كاسه بشقاب معمولي خورديم . جايتان خالي نباشد كه مرغ‌ها را فقط در آب سرخ پخته بودند. بي‌هيچ مخلفات جانبي. من خوابيدم و بقيه به محل جشن برگشتند
صبح با پچ‌پچه‌اي از خواب بيدار شدم. مهدي‌زهي ميان اسكناس‌ها نشسته بود. هي مي‌شمرد، ياد‌داشت مي‌كرد و بعد از چند لحظه نوشته‌اش را خط مي‌زد و شروع به شمردن مي‌كرد. دلم برايش سوخت وقتي گفت هنوز چشم به هم نگذاشته. تا ساعت دو جشن و بزن و بكوب ادامه داشته و پس از آن مشغول شمردن شده و هرچه مي‌كند؛ شمرده‌ها با ليست نمي‌خواند. تا ساعت هشت، پول‌ها را تفكيك كرده و دسته بندي نموديم. سه هزار تومن، با ليست تفاوت داشت. داشتيم دنبال بقيه مي‌گشتيم كه پول‌ها را از جلويم جمع كرد و گفت بابا من يك ميليون كم مي‌اوردم؛ شما دنبال سه تومن مي‌گرديد.مي‌گذارم روش. ولشون كنين.اين‌هم سزاي معتمد بودن!
كم‌كم سرو كله‌ي بهزادي و هوتي و ببربيان پيدا شد. پس از صبحانه، بهزادي پيشنهاد كرد؛ به قبرستان زرتشتي‌ها برويم.

۳/۱۷/۱۳۸۷

نادر ابراهيمي هم رفت. خدايش بيامرزد


نادر ابراهيمي كه چند سالي بيمار بود، روز پنج‌شنبه 16 خرداد از دنيا رفت.

به گزارش ايسنا، اين نويسنده پيشكسوت به دليل عوارض ناشي از بيماري كه طي چند سال گذشته او را رنج مي‌داد، ساعاتي قبل در منزلش درگذشت.

مراسم تشييع پيكر اين هنرمند طبق اعلام خانواده‌اش بعد از تعطيلات انجام خواهد شد و زمان دقيق آن متعاقبا اعلام مي‌شود.

نادر ابراهيمي متولد 14 فروردين‌ماه سال 1315 در تهران است كه در سن 72 سالگي از دنيا رفت.

از آثار اين نويسنده‌ به «خانه‌اي براي شب»، «آرش در قلمرو ترديد (يا: پاسخ‌ناپذير)»، «هزارپاي سياه و قصه‌هاي صحرا»، «افسانه باران»، «در سرزمين كوچك من» (منتخب آثار)، «تضادهاي دروني»، «انسان، جنايت، احتمال»، «مكان‌هاي عمومي»، «در حد توانستن» (شعرگونه)، «غزل‌داستان‌هاي سال بد»، «ابوالمشاغل» (زندگي‌نامه) و «فردا مشكل امروز نيست» و «يك عاشقانه آرام» مي‌توان اشاره كرد.
شناخت‌نامه نادر ابراهيمي به‌قلم همسرش

فرزانه منصوري در شناخت‌نامه اين نويسنده آورده است: «نادر ابراهيمي در [چهاردهم] فروردين‌ماه سال 1315 در تهران به‌دنيا آمد. تحصيلات مقدماتي را در اين شهر گذراند و پس از گرفتن ديپلم ادبي از دبيرستان دارالفنون، به دانشكده حقوق وارد شد. اما اين دانشكده را پس از دو سال رها كرد و سپس در رشته زبان و ادبيات انگليسي به درجه ليسانس رسيد.

او از 13سالگي به يك سازمان سياسي پيوست كه بارها دستگيري، بازجويي و زندان رفتن را برايش در پي داشت.

ارايه فهرست كاملي از شغل‌هاي ابراهيمي، كار دشواري است. او خود در دو كتاب "ابن مشغله" و "ابوالمشاغل" ضمن شرح وقايع زندگي، به فعاليت‌هاي گوناگون خود نيز پرداخته است. ازجمله شغل‌هاي او بوده است: كمك‌كارگري تعميرگاه سيار در تركمن‌صحرا، كارگري چاپخانه، حسابداري و تحويلداري بانك، صفحه‌بندي روزنامه و مجله و كارهاي چاپ ديگر، ميرزايي يك حجره فرش در بازار، مترجمي و ويراستاري، ايران‌شناسي عملي و چاپ مقاله‌هاي ايران‌شناختي، فيلم‌سازي مستند و سينمايي، مصور كردن كتاب‌هاي كودكان، مديريت يك كتاب‌فروشي، خطاطي، نقاشي و نقاشي روي روسري و لباس، تدريس در دانشگاه‌ها و ... .

در تمام سال‌هاي پركار و بي‌كار يا وقت‌هايي كه در زندان به‌سر مي‌برد، نوشتن را ـ كه از 16 سالگي آغاز كرده بود ـ كنار نگذاشت. در سال 1342 نخستين كتاب خود را با عنوان "خانهي براي شب" به‌چاپ رسانيد كه داستان "دشنام" در آن با استقبالي چشم‌گير مواجه شد. تا سال 1380 علاوه بر صدها مقاله تحقيقي‌ و نقد، بيش از صد كتاب از او چاپ و منتشر شده است، كه دربرگيرنده داستان بلند (رمان) و كوتاه، كتاب كودك و نوجوان، نمايش‌نامه، فيلم‌نامه و پژوهش در زمينه‌هاي گوناگون است. ضمن آن‌كه چند اثرش به زبان‌هاي مختلف دنيا برگردانده شده است.

نادر ابراهيمي چندين فيلم مستند و سينمايي و همچنين دو مجموعه تلويزيوني را نوشته و كارگرداني كرده، و آهنگ‌ها و ترانه‌هايي براي آن‌ها ساخته است. او همچنين توانسته است نخستين مؤسسه غيرانتفاعي ـ غيردولتي ايران‌شناسي را تأسيس كند؛ كه هزينه و زحمت‌هاي فراواني براي سفر، تهيه فيلم و عكس و اسلايد از سراسر ايران و بايگاني كردن آن‌ها صرف كرد؛ ولي چنان‌كه بايد، شناخته و به‌كار گرفته نشد و با فرارسيدن انقلاب و جنگ، متوقف شد.

او فعاليت حرفهي خود را در زمينه ادبيات كودكان، با تاسيس "مؤسسه همگام با كودكان و نوجوانان" ـ با همكاري همسرش ـ در آن مؤسسه متمركز كرد. اين مؤسسه، به‌منظور مطالعه در زمينه مسائل مربوط به كودكان و نوجوانان برپا شد و فعاليتش را در حيطه نوشتن، چاپ و پخش كتاب، نقاشي، عكاسي، و پژوهش درباره خلق‌وخو، رفتار و زبان كودكان و نيز بررسي شيوه‌هاي يادگيري آنان دنبال كرد. "همگام" عنوان "ناشر برگزيده آسيا" و "ناشر برگزيده نخست جهان" را از جشنواره‌هاي آسيايي و جهاني تصويرگري كتاب كودك دريافت كرد.

ابراهيمي در زمينه ادبيات كودكان، جايزه نخست براتيسلاوا، جايزه نخست تعليم و تربيت يونسكو، جايزه كتاب برگزيده سال ايران و چندين جايزه ديگر را هم دريافت كرده است. او همچنين عنوان "نويسنده برگزيده ادبيات داستاني 20 سال بعد از انقلاب" را به‌خاطر داستان بلند و هفت‌جلدي "آتش بدون دود" به‌دست آورده است.

نادر ابراهيمي در زندگي پرفرازونشيب خود، جايگاه خاصي براي ورزش نگه داشته است. او رشته‌هاي مختلف ورزشي را تجربه كرده، يكي از قديمي‌ترين گروه‌هاي كوهنوردي را به‌نام "ابرمرد" بنيان نهاده و در توسعه كوهنوردي و اخلاق كوهنوردي، تاثيرگذار بوده است.

ــ‌ فهرست آثار نادر ابراهيمي براي بزرگسالان:

خانهي براي شب، آرش در قلمرو ترديد (يا: پاسخ‌ناپذير)، مصابا و رؤياهاي گاجرات، بار ديگر شهري كه دوست مي‌داشتم، هزارپاي سياه و قصه‌هاي صحرا، افسانه باران، در سرزمين كوچك من ‌(منتخب آثار)، تضادهاي دروني، انسان - جنايت - احتمال، مكان‌هاي عمومي، رونوشت بدون اصل، در حد توانستن (شعرگونه)، غزل‌داستان‌هاي سال بد، ابن مشغله (زندگي‌نامه، جلد اول)، ابوالمشاغل (زندگي‌نامه، جلد دوم)، فردا مشكل امروز نيست، لوازم نويسندگي (از مجموعه ساختار و مباني ادبيات داستاني)، مقدمهي بر فارسي‌نويسي براي كودكان، مقدمهي بر مصورسازي كتاب‌هاي كودك، مقدمهي بر مراحل خلق و توليد ادبيات كودك، مقدمهي بر آرايش و پيرايش كتاب‌هاي كودكان، دور ايران در شش ساعت، چهل ‌نامه كوتاه به همسرم، آتش بدون دود (داستان بلند هفت‌جلدي؛ دريافت جايزه به‌عنوان برگزيده 20 سال پس از انقلاب)، با سرودخوان جنگ - در خطه نام و ننگ، يك صعود باورنكردني، تكثير تأسف‌انگيز پدربزرگ، مردي در تبعيد ابدي (بر اساس زندگي ملاصدرا)، حكايت آن اژدها، بر جاده‌هاي آبي سرخ (داستان بلند 10 جلدي، بر اساس زندگي ميرمهناي دوغابي)، صوفيانه‌ها و عارفانه‌ها (بخشي از تاريخ تحليلي پنج‌هزار سال ادبيات داستاني ايران)، يك عاشقانه آرام، سه ديدار با مردي كه از فراسوي باور ما مي‌آمد (داستان بلند سه‌جلدي، بر اساس زندگي امام خميني (ره)، عارف، فيلسوف، سياستمدار و رهبر فقيد انقلاب اسلامي ايران)، براعت استهلال (از مجموعه ساختار و مباني ادبيات داستاني)، طراحي حيوانات (طرح‌هاي كوثر احمدي، با گفتاري تحليلي در باب مفاهيم و تعاريف طرح در هنرها)، الف‌با (تحليل فلسفي 50 طرح از علي‌اكبر صادقي‌، نقاش)، مويه كن سرزمين محبوب (ترجمه با همكاري فريدون سالك) و پيش‌گفتار كوچه‌هاي كوتاه (مجموعه قصه‌هاي كوتاه گروهي از شاگردان نادر ابراهيمي ـ دانش‌پژوهان نخستين دوره آموزشي ساختار و مباني ادبيات داستاني، با پيش‌گفتاري از نادر ابراهيمي).

نمايش‌نامه‌ها:


اجازه هست آقاي برشت؟، وسعت معناي انتظار (سه قصه نمايشي)، يك قصه معمولي و قديمي در باب جنايت.

فيلم‌نامه‌ها:

صداي صحرا، آخرين عادل غرب.

ــ‌ فهرست آثار نادر ابراهيمي براي كودكان و نوجوانان:

كلاغ‌ها (جايزه اول فستيوال كتاب‌هاي كودكان توكيوي ژاپن، جايزه اول - سيب طلايي - براتيسلاوا، جايزه اول تعليم و تربيت از يونسكو)، سنجاب‌ها، دور از خانه (كتاب برگزيده شوراي كتاب كودك)، قصه گل‌هاي قالي، پهلوان پهلوانان؛ پورياي ولي (جايزه بزرگ جشنواره كتاب كودك كنكور نوما، ژاپن)، باران - آفتاب و قصه كاشي، بزي كه گم شد، من راه خانه‌ام را گم كرده‌ام، سفرهاي دورودراز هامي و كامي در وطن، پدر چرا توي خانه مانده است (از مجموعه قصه‌هاي انقلاب براي كودكان)، جاي او خالي (همان)، نيروي هوايي (همان)، سحرگاهان همافرها اعدام مي‌شوند (همان)، برادرت را صدا كن (همان)، برادر من مجاهد (همان)، برادر من فدايي (همان)، جنگ بزرگ از مدرسه اميريان (همان)، نامه فاطمه (همان)‌، پاسخ‌ نامه فاطمه (همان)، مامان! من چرا بزرگ نمي‌شوم (از مجموعه قصه‌هاي ريحانه خانم)، روزي كه فريادم را همسايه‌ها شنيدند (همان)، آدم وقتي حرف مي‌زند چه شكلي مي‌شود (همان)، درخت قصه ـ قمري‌هاي قصه (جايزه كتاب برگزيده ازسوي هيأت داوران بزرگ‌سال كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان، جايزه كتاب برگزيده ازسوي هيأت داوران خردسال، ترجمه‌شده به زبان روسي در تركمنستان)، عبدالرزاق پهلوان، آن‌كه خيال بافت و آن‌كه عمل كرد، حكايت كاسه آب خنك (از مجموعه نوسازي حكايت‌هاي خوب قديم براي كودكان) حكايت دو درخت خرما (همان)، آن شب كه تا سحر (همان)، قلب كوچكم را به چه كسي هديه بدهم؟ (ديپلم افتخار نخستين نمايشگاه تصويرگران كتاب كودك)، مثل پولاد باش پسرم؛ مثل پولاد (از مجموعه ايران را عزيز بداريم)، داستان سنگ و فلز و‌ آهن (همان)، با من آشنا شد (همان)، با من دوست شو (همان)، هستم اگر مي‌روم؛ گر نروم نيستم (همان)، راستي اگر نبودم (همان)، كمياب و قيمتي اما ... (همان)، مدرسه بزرگ‌تري هم وجود دارد (همان)، گل‌آباد ديروز؛ گل‌آباد امروز (همان)، گل‌آباد امروز؛ گل‌آباد فردا (همان)، فرهنگ فرآورده‌هاي فلزي ايران (همان)، هفت آموزگار مهربان (همان)، ما مسلمانان اين آب و خاكيم، قصه سار و سيب، قصه موش خودنما و شتر باصفا، با من بخوان تا ياد بگيري، حالا ديگر مي‌خواهم فكر كنم، قصه قاليچه‌هاي شيري، همه گربه‌هاي من (1 و2)، ديدار با آرزو، از پنجره نگاه كن (ترجمه با همكاري احمد منصوري)، دوست؛ كسي است كه آدم را دوست دارد (همان)، آدم آهني (همان).

ــ فعاليت‌هاي سينمايي نادر ابراهيمي:

نويسندگي و كارگرداني فيلم سنمايي صداي صحرا، تهيه‌شده در سينماتئاتر ركس، نويسندگي و كارگرداني فيلم مستند علم‌كوه و تخت سليمان، نويسندگي و كارگرداني فيلم مستند گل‌هاي وحشي ايران؛ قسمت اول: آذربايجان ـ گل‌هاي خردادي ـ تهيه‌شده در تلويزيون، نويسندگي و كارگرداني فيلم داستاني پدر در كوهستان (يا: ما از راه ديگري مي‌رويم) ـ تهيه‌شده در كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان، نويسندگي و كارگرداني مجموعه تلويزيوني 36ساعته آتش بدون دود، تهيه‌شده در تلويزيون، نويسندگي و كارگرداني 50 ساعت از مجموعه تربيتي آموزشي سفرهاي دور و دراز هامي و كامي در وطن ـ تهيه‌شده در تلويزيون، تدريس فيلم‌نامه‌نويسي و كارگرداني و تحليل فيلم در دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم، تدريس فيلم‌نامه‌نويسي و اصول كارگرداني و تحليل فيلم در دفتر فيلم‌سازي سپاه پاسداران، تدريس فيلم‌نامه‌نويسي و اصول داستان‌نويسي در دانشكده صداوسيما، تدريس اصول داستان‌نويسي و تحليل فيلم در دانشگاه هنر، نويسندگي و مشاورت كارگرداني مجموعه كوتاه تلويزيوني هفته دولت، نويسندگي و مشاوره كارگرداني و تدوين مجموعه 13 قسمتي جمعه خونين مكه، نويسندگي و كارگرداني و تدوين فيلم 61 دقيقهي شركت نفت در سخت‌ترين سال‌ها، نويسندگي و كارگرداني و تدوين يك مجموعه تلويزيوني به‌نام اسناد كهنه، تاريخ نو، نويسندگي و كارگرداني فيلم مستند ”صحراي دوگانه”، گفتار متن فيلم‌هاي مستند ”ارگ بم”، ”گلاب قمصر”، پ مثل پليكان، بخشي از مغول‌ها، ‌تپه‌هاي قيطريه، آن‌كه خيال بافت و آن‌كه عمل كرد و كايت، نويسندگي و كارگرداني فيلم سينمايي روزي كه هوا ايستاد، نويسندگي فيلم‌نامه فيلم سينمايي دست شيطان، و دو فيلم‌نامه چاپ‌شده: صداي صحرا و آخرين عادل غرب.

ــ سرود‌هاي نادر ابراهيمي:

اي وطن (شعر و آهنگ) در مجموعه تلويزيوني سفرهاي دور و دراز هامي و كامي، سفر براي وطن (شعر و آهنگ)، در مجموعه تلويزيوني سفرهاي دور و دراز هامي و كامي، هجرت (شعر) در نمايش‌نامه سنجاب‌ها ـ اثر نويسنده، و دنبال دل (شعر و آهنگ) در نمايش‌نامه سنجاب‌ها ـ اثر نويسنده.»

پي‌نوشت: تاريخ نگارش اين شناخت‌نامه به سال 1382 مربوط مي‌شود.

۲/۱۷/۱۳۸۷

از دست وزير

در قحط سالی ۱۲۸۸ قيمت نان آنقدر گران شده بود که مردم به تنگ آمده بودند. در
اين سالها نان يک من يک قران بفروش می‌رسيد . مردم تصنيف زير را در اعتراض به حکومت وقت ساختند.

شاه کج کلاه ------------- رفته کربلا --------- گشته بی بلا

نان شده گران --------- يک من يک قران -------- يک من يک قران

ما شديم اسير ----------- از دست وزير ------------ از دست وزير

۱/۲۳/۱۳۸۷

شکست خوردگان زندگي،
مردماني هستند
که هرگز درنيافته اند
هنگامي که دست از تلاش کشيده اند
چه قدر به موفقيت نزديک بوده اند

۱/۲۰/۱۳۸۷

سفرنامه كهنوج 3

دختر كهنوجي:http://img.majidonline.com/show/149707/kahnoj%2086.1.8%20(65).JPG
از در كه مي‌گذشتي، سرازيري تندي، پاهايت را در اختيار مي‌گرفت و مي‌كشيدت تا جلوي در حمام كه رو به خيابان بود- شايد روزهاي ديگر اين‌كشش اختياري نبود؛ اما امروز جايي براي يك غريبه نبود كه استاد سازي و دهل‌چي، جايي به كسي نمي‌دادند و آن‌همه جوان. بين راه دنده پنج را به كار گرفتيم و به زور جلوي پايين رفتن را.- دنده پنج يادتان هست؟ نبايد باشد و چيز عجيبي هم نيست؛ كه اكنون همه‌ي ماشين‌ها پنج دنده شده‌اند، اما آن روزها- من‌كه نديدم اما مي‌گويند گذر از گدار ده‌بكري مكافاتي بود براي راننده‌ها كه آن سرش ناپيدا. جاده‌اي نبود و راهي ؛ سربالاليي تيزي بود كه كمتر ماشيني مي‌توانست با نيروي خود بالا برود.چند متري كه بالا مي‌رفت زور ماشين ته مي‌كشيد. شاگرد شوفر- يادشان بخير، لاغر بودند و هميشه چرب و چيلي و بيشترشان از صداي خوبي برخوردار بودند- راننده با قرچ قروچ پرصدايي دنده‌ها را با كمك دست و پا جا مي‌زد . حتا خودش را خم مي‌كرد شايد ماشين يك متر – نه خدايا چند سانت- جلوتر برود. مسافرين هرچه غراتر صلوات مي‌فرستادند تا شايد... اين‌همه بي‌اثر بود . شاگرد تكه چوب نسبتا بزرگ و تراش‌خورده‌ و مثلثي شكل به دست گرفته و آماده‌ي اشاره‌ي شوفر. شوفر شايد اشاره‌هم نمي‌كرد كه او مثل قرقي از ماشين پايين مي‌پريد و قبل از آن‌كه ماشين پس بزند و بخواهد به عقب برگردد، چوب را زير طاير ماشين بگذارد. مسافرين پياده مي‌سدند و از زور انساني استفاده مي‌كردند و ماشين آرام آرام و پرپر كنان سانت به سانت پيش مي‌رفت تا از سربالايي گدار بگذرد. دنده پنج، همان تكه چوب بود- ساز ناز مي‌آورد و دهل سرتاپا نياز دورش مي‌چرخيد. ساز مي‌خراميد و دهل با صداي بم و نرينه‌اش التماس مي‌كرد و قربان صدقه مي‌رفت. حيف كه اين دو آن‌چنان هم‌نوا نبودند، وگرنه چه حظي دارد و چه شور در درون انسان مي‌اندازد ناز و نياز‌شان. شايد هم . استاد سازي فقط هزاري و دو هزار توماني را مي‌شناخت تا دورت بگررد و سوت تيز سازش پرده‌هاي گوشت را جريحه دار كند كه آواز دهل شنيدن از دور خوش است.
داماد بين زن‌هاي دست‌مال بدست محاصره بود و استاد سلماني قيچي و ماشين سرتراشي را بدست داشت و صوري دستش را پشت سر او تكان مي‌داد كه روز پيش- در مغازه- هر چه مي‌بايست بچيند؛ چيده بودو تنها براي ميمنت كمي موي، به جا گذاشته بود كه با قيچي به‌هم زدني، چيد و بر زمين‌شان ريخت و هل‌هله‌ي زنان خانه را به عرش برد. برادر داماد او را روي شانه‌هايش گذاشت. برادر ديگرش تفنگ سرپر را سر دست گرفتو بي‌هوا- به هر سمتي- شليك مي‌كرد و مو بر تنم سيخ كرده بود و از بخت بدم هرچه از كنارش دورتر مي‌شدم؛ بيشتر به من مي‌چسبيد- كه همين چند وقت پيش در ستون حوادث روزنامه‌اي خواندم كه گلوله‌اي عروسي را به عزا تبديل كرد- عجيب بود كه هيچ پليس و بسيجي نيامد و حتا سركشي هم نكرد. هيچ‌كس نپرسيد چرا زن‌ها مي‌رقصند، مي‌خوانند. نه تنها در خانه كه داماد نيمه‌لخت و رقص‌شان را به خيابان هم بردند و مهمان‌هاي نوروزي را حالي دادند.- بگذاريد برگرديم و كم‌كم پيش برويم. بعد از آن‌كه موي داماد چيده شد و استاد سلماني – از بخت بد او هم نويسنده و اهل هنر بود و نمي‌دانيد سلماني‌ها چه چانه‌ي گرمي دارند . هر چند من بدم نمي‌آمد و متاسف بودم كه چرا ظبط ‌صوتي با خودم نبرده بودم. اول از تعصب بلوچي‌شان مي‌ترسيدم كه دوربينم را روشن كنم. اين‌كه سهل است مي‌ترسيدم مستقيم به زن‌ها نگاهي بيندازم و از دل سير رقص‌شان را تماشا كنم. رقص كه نبود. حكايت بال بال زدن كبوتران بود، بالا و پايين رفتن دستمال‌هاي رنگين، پرواز پروانه‌هاي شاد را تداعي مي‌كرد. اسماعيل‌ذهي اجازه داد عكس بگيرم و تا دلم خواست؛ فيلم گرفتم. هرچند كه "هوتي" ( يكي ديگر از نويسنده‌ها) موقع تخليه‌ي دوربين و ريختن‌شان روي سي‌دي- همه را پاك كرد.( گناهش گردن خودش؛ شايد غيبت مي‌كنم و غير عمدي بوده است)
از لحظه‌اي كه وارد شده بودم بيشتر چند زن ميان‌سال و سيه‌چرده خودشان را سپر بقيه كرده و مي‌رقصيدند و يكي‌شان چمدان لباس داماد را كه با گل تزيين شده بود روي سر داشت و مي‌رفت و مي‌رقصيد. اگر گاه‌گاهي جواني- جوان كه نه- جوان‌تر از آن‌ها پا به ميان مي‌گذاشت؛ سعي مي‌كرد؛ خود را پشت سپر محافظ آن‌ها قايم كند. استاد سلماني مي‌گفت: اين‌طور نيست و شما با پيش‌زمينه‌ي زن‌ها و مراسم خودتان اين‌طور برداشتي داشته‌ايد. اين‌جا و در اين‌طور مراسم‌ها، زن‌هاي ما آزادند.
شنيده بودم در اين شهر تبعيض نژادي بيداد مي‌كند . از او پرسيدم. سري جنباند و گفت بزرگ‌ترين معضل جوانان همين مسئله است. مردم اين دسته به چند دسته تقسيم شده‌اند و بارزترين و بزرگ‌ترين‌شان بلوچ‌ها هستند و با آن‌كه سال‌هاست ديگر هيچي از بلوچي باقي نمانده است و ممكن است كسي نان شب نداشته باشد اما او هنوز در حال و هواي بلوچ‌بازي و خان بودن خود سير مي‌كند و اگر كسي از طايفه‌ي سياه‌ها- بردگان قديم- كه از موقعيت اجتماعي و مالي خوبي هم برخوردار باشد به خواستگاري برود؛ مطمون باش، كه مخالفت مي‌كنند. اما به سرحدي‌ها- اهالي خارج از كهنوج- اين عمل را انجام دهد؛ مشكبي كه پيش نمي‌آيد، بلكه موافقت هم خواهند كرد..
از او پرسيدم: اين دو زن سيه‌جرده كه جلوتر از همه مي‌رقصند، از سياه‌ها هستند؟
خنديد و گفت: زبون‌تو بجو، اينا از بلوچاي بزرگند. بعدم تو اشتباه نكن، بلوچي به رنگ پوست نيست. الان خيلي از سياه‌ها با وصلتي كه با سرحدي‌ها داشته‌اند، پوستي كاملا روشن دارند؛ اما هنوز سياهند.
ساز براي لحظه‌اي خاموش شد و زن‌ها يك‌صدا با لهجه‌ي خود دم گرقتند:
اي دلاك سرتراش---------------------سر خوبيش بتراش
اين‌جا كه سر مي‌تراشيدند--------------------- نقل و نبات مي‌پاشيدند
پيش‌دو( آلت جنگي) باباش به گرو-------------سر خوبيش بتراش
روبند داداش( خواهرش) به گرو-------------- سر خوبيش بتراش
انگار كه با هم تمرين كرده باشند، همه هم‌صدا مي‌خواندند و تا زماني كه آن‌ها مي‌خواندن، ساز‌زن و دهل‌زن تند و تند به سيگار‌هاي‌شان پك‌هاي عميق مي‌زدند تا وقتي ‌كه ان‌ها تمام كردند بتوانند دوباره بنوازند. اين‌كار چندين بار تكرار شد تا داماد از دوش برادرش پاين امد وبه حمام رفت.
: اين كار خيلي خطرناك است. در يكي از همين مراسم، برادر داماد كه كوچك‌تر از داماد بود بعد از ان‌كه داماد سنگين را از روي دوشش پايين اورد مستقيم به بيمارستان رفت و هنوز هم عليل است كه مهره‌هاي كمرش عيب ديده. حالا كي جرات مي‌كنه بگه بهشون، نكن
داماد به جمام رفت و دلاك از گذشته گفت كه داماد را بر اشتري تزيين شده سوار مي‌كردند به پاي چشمه مي‌بردند و تا بيرون مي‌امد عده‌اي با احراي نمايش مي‌پرداختند و با توجه به اين‌كه در ان‌زمان همه مسلح بودند، پدر داماد گوسفندي را به عنوان نمايش مي‌گذاشت و هر كس مي‌توانست آن را با تير بزند لاشه‌ي پوست كنده‌ي گوسفند مال او بود و در زمان برد و آورد داماد و در طول مسير مسابقه‌ي شتردواني مي‌گذاشتند.
هنوز هم ساز و دهل مي‌زدند و مردي چپيه‌اي دور كمرش بست و كنار ان‌ها آمد و با لرزندان سينه و ساير اندام خودش – ظاهرا – شروع به رقصيدن نمود و خاواده‌ي داماد و مرداني كه آن‌جا بودند هر كدام اسكناسي در جيب او گذاشتند و او با صدايي شبيه صداي اسب- قيه‌كشان- از ان‌ها تشكر كردو مردان از اين صدا لذت مي‌بردند. من‌كه هيچ لذتي نديدم.
دلاك مي‌گفت: ناشيه، بلد نيست. يك نفر هست، همراه دهل‌زنان حرفه‌اي مي‌ايد. باور كن در يك عروسي كه من بودم شايد بيش از چندصدهزارتومان شاباش گرفت. داماد داخل حمام بود. زن‌ها مي‌خواندند. ساز و دهل مي‌زدند . استاد سلماني مي‌گفت: اين‌جا شهر است و مردم شهري شدند، مي‌خواهي عروسي ببيني، بيا بريم تو روستا‌ها، مزه‌عروسي اون‌جا خوبه. باور كن چند برابر اين‌جا خرج مي‌كنند
: خرج يك عروسي كلا چقدر مي‌شود؟
: اينا خرجي نكردن، فكر نكنم بيشتر از هفت، هشت ميليون شده باشه، اما تو دهات، شايد فقط پنج تومن طلا برا عروس بخرند. بعضي وقتا سازي و دهل‌زن از اون‌ور آب مي‌ارن.
: مهريه چي؟
:خدا تومن، حالا كه رسم شده هر سالي كه عروس به دنيا اومد، همون‌قدر سكه مهر مي‌كنن
: پس جهيزيه‌ي خوبي مي‌ارن؟
: ذكي، اصلا. تازه عروس كه حموم رفت، لباس تنشم در مي‌آرن و مادر عروس مي‌بره. فكر كردي كجايه!
خرج و مخارج عروسي چي؟
: همه‌ش به گردن دوماده. برا همينه كه جوونا نمي‌تونن دوماد بشن. مگر اين‌كه برن او‌ور آب .يا باباشون بره و يا قبلا رفته و پولدار بشه.
زدم به شوخي گفتم: نه بابا صرف نمي‌كنه. مي‌خواستم بيام تو اين شهر و يه زن بيوه بگيرم، با اين وضع، ديگه فكرشم نمي‌كنم.
: نكن، اين‌جا بيوه‌حق ندارن عروس بشن و تا اخر عمر تو خونه‌ي پدر دوماد مي‌مونن، مگر سياه‌ها، كه اونام فكر نكنم.
وقتي ديد من دمغ شدم، ادامه داد: اما تا دلت بخواي دختر هست كه با التماس بهت مي‌دن.
:با همين خرج؟
: نه مفتي !
داماد از حمام بيرون آمد. كت و شلوار نُك مدادي پوشيده بود با كراوات پهن و طوسي رنگ و كفش‌هاي مد روز( من‌كه به اين‌طور كفشا مي‌گم: كفش دلقكي) و واقعا داماد به آن قد كوتاه و دماغ درشت و كفش‌هاي كذايي به دلقكي تبديل شده بود.
زن‌ها كل كشيدند . روي سرش نقل پاشيدند. ساز و دهل به جان آمدند. دوباره پروانه‌ها به جنب و جوش افتادند. برادر ديگرداماد ، او را روي شانه‌هايش سوار كرد از سربالايي خانه بالا رفت. تفنگ دم به ساعت مي‌غريد. دهل‌زن به وجد آمده بود و ناشيانه بر طبل مي‌كوبيد. داماد را به خيابان بردند. زن‌ها رقص كنان به دنبال‌شان. نيم‌ساعت خيابان اصلي شهر كه كمربندي‌اش هم بود ؛ با آن‌همه ماشين مهمانان نوروزي و تريلي‌هاي سنگين بند آمد و من عكس مي‌گرفتم و فيلم برداري مي‌كردم. اين را هم بگويم آن‌قدر دوربين‌هاي گران‌قيمت مشغول عكس‌برداري و فيلم‌برداري بودند كه دوربين من، پنهاني و دور از هم سرك مي‌كشيد و سعي داشت بدون نشان‌دادن خود اين مراسم را ثبت كند.

۱/۱۳/۱۳۸۷

سفر به كهنوج 2

نويسندگان كهنوج:
نشسته از راست: علي ببر بيان، من حقير سراپا تقصير، -اسم بقيه را نمي‌دانم-
ايستاده از چپ:- بعد از نفر اول- مهرداد بهزادي،اسماعيل مهدي ذهي، وحيده ببر بيان- بليز آبي-



روي نيمكت روبروي خيابان نشسته بودم. بادي نه‌چندان خنك و نه آن‌چنان مرطوب، زير لباسم بالا و پايين مي‌رفت و تنم را- بعد از 18 سال دوري از اين‌گونه آب و هوا- به مورمور انداخته بود و ذهنم مثل هميشه در حال ساخت يك موضوع منفي بود و انگار كاركردش اين بود تا از عالم و آدم موضوعي براي ترسيدنم بسازد. هزار بار به آقاي ببربيان زنگ زده بودم و هر بار گوشي موبايل پيامي داده بود كه دسترسي به او ميسر نيست. به مهرداد بهزادي زنگ زده بودم و او گفته بود اداره سه مهمان نوروزي دارد و نمي‌تواند به دنبالم بيايد و اگر مي‌شود خودم به خانه‌اش بروم… دلم پر بود؛ بي‌خود و بلاتكليف و بهانه‌جو. انگار بهانه‌ي بي‌برنامه‌گي خودش را… راستي بي‌برنامه‌گي بود؟ نبود. مي‌دانستم هنوز چند دقيقه بيشتر نيست كه رسيده‌ام و… كنارم چند نفر ازروستاييان كهنوجي با راننده‌ي ميني‌بوس سركله مي‌زدند تا به طور دربست آن‌ها را به مقصدشان برساند. يكي‌شان كه قد كوتاهي داشت و كاملا سياه بود؛ انگار كه مسابقه‌ي فك جنباندن گذاشته باشد؛ آن‌چنان فك هايش را روي آدامسي كه در دهان داشت؛ مي‌كوبيد و لب و لوچه‌اش را كج و كوله مي‌كرد كه حال هركسي را به هم مي‌زد. خيابان پر بود از دود و دم ماشين‌هاي مسافرين نوروزي كه ترافيك شهرهايشان را همراه آن‌همه آشغالي- كه از شيشه‌ي ماشين‌ها بيرون مي‌ريختند- سرازير تنها خيابان هميشه خلوت كهنوج كرده بودند. كم كم تن عادت كرده به سرما، خودش را با گرماي اين‌جا وفق مي‌داد و قطره‌ةاي عرق روي پيشاني‌ام پيدا شده بود." پس كجاييد؟"
آن‌قدر حالم بد بود و به خودم پرداختم كه يادم رفت؛ دارم سفرنامه مي‌نويسم و بايد كه پيش از هركاري به موقعيت جغرافيايي و اجتماعي اين شهر مي‌پرداختم و چه كار سختي است سفرنامه نوشتن و…
بياييد اين ناشي‌گري مرا به بزرگ‌واري خودتان ببخشيد و همان‌طور كه تا به حال تحملم كرديد، بازهم صبوري كنيد و براي خواندن موقعيت‌ها به ادرس‌ زير مراجعه كنيد و بگذاريد كار خودم را بكنم و با ذهن نامنسجم‌ام همراه شويد:
موقعيت جغرافيايي:http://iran-travel.blogfa.com/post-275.aspx
موقعيت اجتماعي:http://iran-travel.blogfa.com/post-275.aspx

ماشيني مي‌ايستد و ببربيان با خنده به طرفم مي‌آيد و همه‌ي ترس‌ها و اميد بي‌عزتي‌ها برباد مي‌رود. خيابان‌هاي كوتاه را پشت سر مي‌گذاريم. جلوي اولين خانه‌ي كوچه‌اي خاكي، كه چند راه پر پيچ و خم از كنارش مي‌گذرد؛ مي‌ايستد و : اين‌خانه‌ي ماست
ببر بيان مي‌گويد و هنوز ديوار‌هاي كج و سيماني توي چشمم جا نيفتاده كه ادامه مي‌دهد: اين‌هم مسجد افغاني‌هاست. بازهم ديواري از بلوك سيماني و از همه مهم‌تر كج و بي‌قرينه. از دري كوچك و راهرويي كوچك‌ترمي‌گذريم. چند سال از زماني‌كه در اتاقي اين‌چنين تاريك و بي‌پنجره زندگي مي‌كردم مي‌گذرد. تاريكي چشم را اذيت مي‌كند. از درگاهي بدون در مي‌گذريم و وارد اتاقي ديگر مي‌شويم كه التماس‌كنان كمي نور از پنجره‌ مي‌خواهد و كولر گازي نمي‌گذارد. مي‌نشينم و با نفسي پرصدا، همه‌ي ترس‌ها را پس مي‌زنم. بالاخره به مقصد رسيدم؛ بي‌كه " قسمت" فادر به كاري باشد و يا اتفاقي بيافتد. ذهنم ناخواسته‌ به خانه‌ةاي قديمي برگشت. اتاق‌هاي تاريك و بي‌پنجره و چند اتاق تو در تو محصور و بين ديوارهايي از خدا بزرگ‌تر و ادم‌هايي دريا دل و با سخاوت. ناخواسته آهي كشيدم و دلم هواي آن‌همه صميميت و يك‌رنگي همسايه‌ها را كرد. تك‌تك همسايه‌ها با همان شكل و شمايل از جلوي چشمم رژه رفتند؛ بعضي‌هاشان سلام كردند و رويم را بوسيدند و با چه كوچكي‌ي دست‌شان را بوسيدم و انتظار دو قراني عيدي را داشتم كه دستي و فريادي هراسان نه تنها از آن فضا كه از روي تشكچه هم پايينم كشيد و سپس خنده، خنده- مدت‌ها بود اين‌چنين از ته دل نخنديده بودم و اين را به فال نيك گرفتم.
نهار را فارغ از رژيم فشار خون و حظور نگاه‌‌هاي غريب سنگين زن صاحب‌خانه خورديم- اين‌جا رسم نيست زن خود را به مهان مرد نشان دهد. هرچند ببربيان مجرد بود و خواهرش هم نويسنده و براي پذيرايي يكي دو بار سري زد- بعد هم چرتي خواب. نه. قبل از خواب و نهار، مهدي‌ذهي آمد و با آمدنش كلي خوشحال شديم كه بچه‌ي بي‌ريا و صميمي‌ي است.
يادم نيست، گفتم به بهانه‌ي ديدن عروسي پر طمطراق كهنوجي‌ها رنج اين سفر را بر خودم هموار كرده‌ام يا نه. اما قبل از خواب قرار شد ساعت پنج حركت كنيم كه به مراسم "سرتراشون" برسيم.

مراسم عروسي در اين شهر فعلا سه شب است. اما تا همين چند سال پيش به بيش از يك هفته‌هم مي‌رسيد و كل خرج اين مراسم به عهده‌ي داماد بوده و هست و برخلاف همه‌ي شهر‌هاي ايران عروس هيچ‌گونه جهيزيه‌اي با خود به خانه‌ي داماد نمي‌برد- تازگي‌ها رسم شده سه يا چهار روزبعد از عروسي يك يخچال و يك تخته فرش و گاهي تلويزيون براي آن‌ها مي‌خرند- و اين مراسم به اين شرح است:
بارريزون:
چند روز قبل از عروسي، مرد‌هاي خانواده داماد با اسب و شتر و الاغ به بيابان مي‌رفتند و هيزم جمع كرده و بار خران كرده و به حانه عروس مي‌بردند.خانواده عروس به‌طور صوري از ريختن هيزم جلوي خانه‌شان خودداري مي‌كردند و يك جنگ زرگري مي‌گرفتند و سپس اين قيل و قال با خوردن شربت شيريني خاتمه مي‌يافت
خانه بستن:
خانه‌هاي اين منطقه قبلا –بيشتر- از ني و چوب و شاخه‌هاي خرما- پيش- ساخته مي‌شد- هنوز هم در دهات اطراف اكثر خانه‌ها از همين نوع هستند و به آن‌ها كتوك و كپر و… مي‌گويند- چند روز قبل از عروسي مردهاي خانواده داماد در كنار خانه‌ي پدر عروس خانه‌اي براي عروس داماد مي‌ساختند كه اين‌هم با همان جار و جنجال صوري و صرف شربت و شيريني و تزيين در خانه با پارچه‌هاي رنگي و گل و بوته، ختم به خير مي‌شد
حجله رفتن عروس
در يكي از روزهاي قبل از عروسي ، عروس به حجله مي‌رفت و مدتي همان‌جا مي‌ماند كه خانواده‌اش او را رها نمي‌كردند تا عروس به بهانه‌اي از در بيرون رود و از همين لحظه تا وقتي كه عروس –شب عروسي- بر تخت مي‌نشست چشمانش را باز نمي‌كرد.
اين مراسم فعلا منسوخ شده و غير از بعضي از دهات در جاهاي ديگر اجرا نمي‌شود. مراسم زير هنوز جاريست و بايد كه اجرا شوند.

جُل برون
- جشن عروسي اصلي از اين‌جا شروع مي‌شود.- دو روز قبل از حجله رفتن عروس و داماد، زن‌هاي خانواده‌ي داماد، كليه‌ي خريد‌هايي كه براي عروس انجام داده‌اند- طلا و لباس و آيينه‌شمعدان و غيره- را در سيني‌گذاشته و بعد از غروب خورشيد- وقتي تُك هوا شكسته شده و هوا خنك مي‌شود- و دسته جمعي با هلهله و كيل و آواز به خانه‌ي عروس مي‌روند. در ان‌جا خياط چادر عروس را مي‌برد و پس از صرف شربت و شيريني- بعضي جاها صرف شام- به خانه‌هاي خود برمي‌گردند.

حنابندان
صبح عده‌اي از دوستان و اقوام داماد طي تشريفاتي با ساز و دهل به خانه‌ي او مي‌روند. زن‌ها قدح‌هاي حناي خيس خورده از شب پيش را مي‌اورند و همه سر و كف دست و پاها را حنا مي‌بندند. در طول اين مدت ساز و دهل مي‌زنند و زن و مرد به صورت دسته‌ي كر اين آواز را مي‌خوانند:
امشب حناش مي‌بَنم( مي‌بندم)---------------- وَر دس و پاش مي‌بنم
اگر حناش نباشه----------- ---------------شمش طلاش مي‌بنم
ما حنا را تر مي‌كنيم ---------------------- ما شيري(داماد) را شر مي‌كنيم
امشب حنا بندانه ---------------- ماسي( مادر) گل شادانه

پس از صرف نهار كه خيلي هم مفصل است به خانه‌ي عروس مي‌روند و به همين شكل عروس را حنا مي‌بندند. ناگفته نماند كه در تمام طول اين مدت عروس چشمهايش را مي‌بندد.

حمام برون
صبح روز عروسي زنان فاميل با ساز و دهل به خانه‌ي عروس مي‌روند و او را به حمام مي‌برند.دور سر او دسمال مي‌بندند و همراه ساز و دهل در حالي‌كه هر كدام از زن‌ها دو يا چند دسمال رنگي به دست دارند؛ آواز خوانده و مي‌رقصند. يكي از اهنگ‌هايشان اين است:
شونه‌زن آي شونه‌زن================= شونه به موهايش بزن
كال(تار) مويش كم نَبو(نشود) ============ دل شيري(داماد) قهر ابو( بود)
عروس بعد از درآمدن از حمام به منظور هديه گرفتن از داماد مجددا چشم‌هايش را مي‌بندد
سر تراشون:
تا اين‌جايش را من نديدم و از شنيده‌ها استفاده كردم و از كتاب "فرهنگ عاميانه مردم قلعه‌گنج" تاليف آقاي زمان صادقي. اما از اين‌جا به بعد…
: ادامه دارد

.