دست شیطان
داستان کوتاهی از عزيزالله نهفته
نويسندهي افغان
براي ديدن وبلاگ و ديگر آثار نويسنده روي نام كليك كنيد .
خیرو روی گرد و خاکی که روی یگانه شیشه ء اتاق را پوشیده بود، نقش یک دست را کشید و بعد در حالی که به برادرزاده و پسرش می دید به سایه اش گفت:
"دردم درد دیدن این هاست. حسینی و حسنی را می گویم. پدر حسنی در جهاد مرد. مادرش رفت ایران عروسی کرد. حالا من مانده ام و او. کاش دستش می بود. حسینی بهترین قالین باف بود و اما حالا چه به درد می خورد. حسنی با آن ذهن جن زده اش، شده بار دوش من. از کابل که آمدیم، فکر می کردیم در وطن چیزی باشه. حالا به خود می گویم چرا آمدم، کابل مین نداشت."
سایه از کنار دریچه رفت و در سایهء دیوار گم شد. خیرو روی تشک کنه یی نشست و به پیالهء چایی که مادر حسینی برایش آورده بود، خیره ماند.
در بیرون حسنی نقش دستی را که روی خاک های حویلی کشیده بود، خط خط می کرد. سایه اش انگار یک تنهء گرد وسنگی بود که روی حویلی تکان تکان می خورد. حسنی به سایه اش گفت:
"تاریکی بود. همین که ماما خیرو چراخ دستیش را روشن کرد، دست بریده یی را که یک ترموز را محکم گرفته بود، دیدم. بلای که در خانه همسایهء ما پیدا شده ، یک دست ندارد. می گویند که همو دست بچه های جوان را می کند و برای خود می گیرد. بعد، این دست را در جای دور می اندازد و به سراغ دست دیگری می رود.
ماما خیرو می گوید که در بمباران طیاره ها دست کدام کس بریده شده. ماما خیرو ، نمی تواند بسیار چیز هارا ببیند. من با چشم های خود دیدم گه چگونه بلا دست زن گدا را برید. زن را گرفته بودند، شش ، هفت بلا، یکی که خود را مثل کوچی ها ساخته و دستار سیاه پوشیده بود، ساطور بزرگش را بالا برد و بعد به سر دست زن پایین آورد. همه از بلا ها می ترسیدند. من فرار کردم، یکی که نمی دانم بلا بود یا از بچه های اسپندی، دست را در یک تار بسته دور سرش چرخ می داد و می خواند :
ملا دست دزده بریده
ملا کس دزده دریده
می خواستم ببینم با دست زن گدا چی می کنند، اما ماما خیرو دستم را گرفت و بردم خانه. "
ایه انگار دلتنگ شده باشد، آهسته از جا برخاست و رفت سوی دروازه ء حویلی که در کنار آن حسنی به سایه اش که کنار دروازه افتاده بود ، چشم دوخته بود. حسنی به سایه اش می گفت:
" قالین می بافتم . خلیفه بخشی برایم یک بایسکل بخشش داد. می گفت حسنی بهترین قالین باف است. اما حالا با این دست بریده چکنم؟ حسینی در بین مین زار دوید ، گفتم ندو ندو ، دوید. حالا او هم شده بی دست، درست مثل من. حسینی می گوید بیا برویم کابل، دست خود را از شیطان پس بگیریم. اول ها خنده ام می گرفت، حالا فکر می کنم حسینی حق به جانب است. شیطان دست مارا بریده، می رویم پیشش، دستش را می گیریم و تا دست های ما را جور نکند، رهایش نمی کنم. یا هو..."
دو سایه به هم نزدیک می شوند. هر دوسایه دست های راست شان را که از بند و آرنج بریده شده ، تکان می دهند.
خیرو دوباره کنار دریچه می آید. سایه اش این بار بزرگتر و سنگین تر حرکت می کند. سایه به خیرو می گوید: " دیگر نمی شد در کابل زندگی کرد. طالبان، ازهمه پول می خواستند، می گفتند ده میل سلاح داشتی، سلاح هارا بده، می گفتیم سلاح نداریم ، می گفتند پول بده، قیمت ده میل سلاح ره. حسنی می رفت بیرون ، می ترسیدم که به نام دزد دستش را ببرند. زنده گی شده بود ، مصیبت . رفتیم قریه. از چه راه هایی. همه ماین، همه جا کمین طالبان، همه جا خطر دزد. در یک موتر داینا کوچ وبار را انداختیم و رفتیم. مادر حسینی وقتی دست بریده حسینی را می دید، می زد به سرو رویش . با صد عذر و زاری نمی شد آرامش کرد. شب و روز می رفتیم. هر بار که می دیدیم یا خبر می شدیم که طالبان در راه اند راه را چپ می کردیم. سفر نبود، درد سر بود. "
خیرو چیزی نگفت. سایه دوباره تکان خورد و در سایهء دیوار محو شد. در برون حسنی و حسینی هنوز هم با سایه های شان، کنار دروازه ایستاده بودند. حسنی نمی دانست با سایه اش حرف می زند یا حسینی. می گفت: " موتر می رفت. همه روز را خواب بودم. جاده سنگلاخی بود. تشنه بودم. آب نبود. خاک بود و موتر می رفت. بعدتر دانستم که بلا ، راه را بسته و ما از راه دیگر رفتیم. ماما خیرو می گفت که از راه دور می رویم تا روی بلا را نبینیم. شب در راه ماندیم. ماما خیرو می ترسید. همه می ترسیدن. من هم می ترسیدم. می ترسیدم که بلا یک باره از دستم بگیرد. بلا نزدیک شد. جیغ زدم. ماما خیرو دستم را گرفت، بلا گم شد. بعد حسینی را دیدم . دستش را بلا بریده بود. بلا دورش چرخ می زد . بوبوی حسینی که می دید. فریاد می زد. با جیغ و فریاد همو بود که بلا می ترسید و می رفت. ورنه شاید دست مرا هم می برد. "
مادر حسینی سرش را با چادر سبزش پوشاند و بر تشک کنار خیرو نشست. سایه نداشت یا خیرو فکر کرد که سایه ندارد. مادر حسینی به سایه یی که محو و ناپیدا در کنارش افتاده بود، دید و زیر زبان گفت: " در کابل طالب ها دست حسینی رابریدند. هیچ کس نمیدانست چرا ؟ حسینی و دزدی؟ به نام دزدی بریدند. همه می دانستند که حسینی بچه ء خوبی است. از کار که می آمد یک سر می رفت نزد آقا معلم و از او ریاضی و هندسه یاد می گرفت . آقا معلم درخانه اش مکتب ساخته بود، دخترها و بچه ها می رفتند چیزی یاد بگیرند. طالبان از همان جا بردنش . ده دستش کتاب بود. دستش را بریدند که دزدی کرده است! دست راستش را... نامرد ها!"
دیگر اتاق تاریک تر از آن شده بود که سایه یی در آن دیده شود.اتاق آهسته آهسته در تاریکی شام یک رنگ می شد. اما در بیرون، در کنار دروازه، سایه های محو حسنی و حسینی هنوز هم تکان می خوردند. حسنی به سایه اش که دیگر با سایهء حسینی آمیخته بود گفت: "حسینی رنگی به رخ نداشت. صدایش به زوزهء باد می ماند. دستش را با پارچه سفیدی بسته بودند. گلچهره گریه می کرد . بوبوی حسینی گریه می کرد. نمی دانستم که چکنم؟ یک بار دلم شد بروم به حویلی همسایه و بلا را ببرم سر گوچه و درپیش همه دستش را ببرم، اما در خود لرزیدم . در دستم درد احساس کردم. دستم را ماما خیرو محکم گرفت و درد را از آن فرار داد. حسینی وفتی ولیبال می کرد، مرا می گفت که توپ های بیرون رفته را بیارم. توپ هارا که می آوردم. بلا را می دیدم که به ما می بیند. بلا همیشه ریش سیاه و دستار سیاه و چشمهای سیاه داشت. وقتی می گفتم ، بلا آمد ، همه می دویدند و خود را درخانه هایشان پنهان می کردند. من هم می گریختم. حسینی هم. "
خیرو دیگر باسایه اش حرف نمی زد. دیگر در زیر پایش سایه یی نبود که تکان بخورد. حرف های خیرو از سینه اش به زبانش را راه باز می کردند و در اتاق که دیگر در سیاهی شام رنگ می باخت، می پیچید:" حسینی و حسنی با هم دو سال تفاوت ندارند، اما حسنی را جن زده. جن در حیاط همسایه پیدا شده بود. حالا او درهر جا و هر چیز کار جن را می بیند. می گفت که بلا دست حسینی را برده . اگر بریم به بلا بگویم دستش را پس می دهد. شبها می ترسد . فکر میکند بلا دستش را می برد . وقتی دستش را محکم می گیرم ، آرام می شود . یک روز طالبان حسینی را گرفتند که چرا وقت نماز ولیبال می کنی. حسنی آمد و گفت بلا حسینی را برد. دستش را می برد. رنگ از رخ ما پرید. رفتیم به گوچه . حسینی با توپ پاره اش نشسته بود و گریه می کرد. گفتیم برو خوب شد. خوب شد که دستش را نبریدند. اما روزش رسید که دستش را بریدند."
در حویلی هم دیگر سایه یی نبود. حسینی و حسنی برگشتند به طرف اتاق. حسینی به یاد روزی افتاد که آن حادثه برایش افتاده بود: " در حویلی همسایه بود. بلند و سیاه چهره. شاید دو آدم هم برابرش نشوند. وقتی دهن باز می کرد، می توانست آدم را از منزل دوم بخورد. همین که دیدمش، سراپا وحشت زده فریاد زدم. اما صدایم را کسی نشنید. نزدیک آمد. تمام بدنم از ترس می لرزید. ریشش سیاه و رگ های سفید در خود داشت. وقتی نزدیک شد، از دهن بزرگش ماری به طرفم آمد. بعد دیدم که یک دست نداشت. دستش را از ساعد بریده بودند. با دست دیگرش دشتم را محکم گرفت. می خواست دستم را ببرد و برای خودش بگیرد. دوباره فریاد زدم. دستم را رها کرد و من در میان سیاهیی که تا چند روز از چشمانم نرفت افتادم."
حسینی مکثی کرد و باز به یاد روز دیگری افتاد: " بلا رفته بود در زمین . نمی دانستم. بچه هایی که می دانستند ، می گفتند نرو نرو، آوازشان به گوشم نمی رسید. سنگ پیش پایم آمد. افتادم. می دانستم که بلا دستم را خواهد برد. می خواستم دستم را میان رانهایم پنهان کنم. اما دستم در اختیارم نبود. دستم یک گز پیشتر از من به روی خاک ها افتاد. بلا از زیر زمین به تندی برخاست. ندانستم چگونه، اما با صدای بلندی دستم را از آرنج برید. دیگر نفهمیدم.وقتی به خود آمدم دستم نبود. حالا تصمیم دارم با حسینی بروم به خانهء همسایه که بلا در آن جا خانه کرده است. به هر زوری که باشد دستم را از پیشش می گیرم."
حسنی چشمانش را بست و در حالی که به حرف های درونش گوش می داد ، به دروازهء اتاق تکیه داد:
" وقتی ولیبال می کردم ، بلا نبود. دستم را هم کسی نمی خواست ببرد. اما حسنی درست می گفت. بلا همیشه بود. همین که من غافل شدم ، دستم را برید. حالا بی دست چگونه دار قالین را راه بیندازم ؟ حالا چگونه قالین ببافم؟ بلا کارش را کرد. حالا خلیفه بخشی مرا بهترین قالین باف خود نمی داند. من باید دستم را از پیش بلا پس بگیرم."
اما در اتاق، خیرو همچنان به صدایی گوش می داد که از سینه اش روی لبانش جاری می شد:
" صدازدیم که ماین است. نشنید. سر ماینها، می دوید. نمی شد که تنها رهایش کنیم. از عقبش رفتیم. شاید از ما ترسید یا فکر کرد که همو بلا در پشتش است. تند تر دوید. سنگی در پیش پایش آمد. خورد به روی و دستش درست سر ماین آمد. داکتر ها دستش را قطع کردند. حالا شده مانند حسینی، حسینی مانند او. هر دو می روند به شهرتا دست شیطان را ببرند. "
پایان
کابل
عزیزالله نهفته
=====================================================================================
جهاني از سايه هاي يك دست
نقدي بر داستان دست شيطان نوشته عزيز الله نهفته
پيمان اسماعيلی
داستان دست شيطان داستان زيبايي است . با فضايي وهم آلود و تودر تو . نكته جالب اينجاست كه خواننده ايراني با خواندن اكثر نوشته هاي نويسندگان ديار افغان دچار اين شكل وهم زدگي مي شود . به عنوان مثال به داستان مردگان نوشته محمد حسين محمدي و يا اكثر داستانهاي آصف سلطان زاده مي توان اشاره كرد . به نظر من جداي از پرداخت داستاني ، اين مسئله به ساختار زباني بر مي گردد كه اين نويسندگان در نوشته هايشان از آن بهره مي گيرند . ساختاري كه با نحو آشناي زبان فارسي به آن شكلي كه ما ايراني ها در زبانمان از آن بهره مي گيريم تا حدودي متفاوت است . استفاده نحوي اي كه اين نويسندگان افغان از زبان مي كنند براي خودشان طبيعي و آشنا و براي ما نامعمول و ناآشناست . همين دير آشنايي نحو زباني باعث مي شود كه فرايند درك جملات و تصاوير در ذهن خواننده ايراني - كه به نحو فارسي ايراني خو كرده - دگرگون شده و حالتي وهم آلود به خود بگيرد . در حقيقت تفاوت چينش طبيعي كلمات نسبت به آن چيزي كه ذهن ما به آن خو كرده و استفاده هاي عجيب و نامعقول از افعال و صفات ( البته از نظر ما ) به خلق جهاني منجر مي شود كه تا حدودي با جهان طبيعي و مالوفمان متفاوت است :
خیرو روی گرد و خاکی که روی یگانه شیشه ء اتاق را پوشیده بود، نقش یک دست را کشید و بعد در حالی که به برادرزاده و پسرش می دید به سایه اش گفت:..
به نظر من كيفيت وهم انگيزي كه در نوشته هاي نويسندگان اين ديار موج مي زند بيش از هر چيز مديون كاربرد متفاوت كلماتي است كه آنها به طور طبيعي در ساخت متنشان به كار مي برند .
و اما داستان دست شيطان جداي از اين گفته ها ، عامدانه ساحتاري وهم آور را به متنش تزريق كرده. در اين داستان سه شخصيت اصلي و محوري(مرجع) وجود دارد . خيرو ، حسني و حسيني . هركدام از اين شخصيتها با سايه خودشان عملا به دو شخصيت متفاوت تبديل شده اند . سايه هايي كه ماهيتي جداي از شخصيتها پيدا كرده اند و با آنها درگير نوعي كنش رفتاري مي شوند . البته تركيبات مختلف شخصيت خيرو از اين دسته بندي هم فرا تر رفته و با معرفي فردي به اسم " مادر حسيني " به سه شخصيت متفاوت در غالب يك شخصيت حقيقي تبديل مي شود :
خیرو روی تشک کنه یی نشست و به پیالهء چایی که مادر حسینی برایش آورده بود، خیره ماند.
و يا :
مادر حسینی سرش را با چادر سبزش پوشاند و بر تشک کنار خیرو نشست. سایه نداشت یا خیرو فکر کرد که سایه ندارد. مادر حسینی به سایه یی که محو و ناپیدا در کنارش افتاده بود، دید و زیر زبان گفت: " در کابل طالب ها دست حسینی رابریدند. هیچ کس نمیدانست چرا ؟
در توضيح اين مسئله بايد گفت كه در ابتداي داستان خيرو با اين جملات به خواننده معرفي مي شود :
خیرو روی گرد و خاکی که روی یگانه شیشه ء اتاق را پوشیده بود، نقش یک دست را کشید و بعد در حالی که به برادرزاده و پسرش می دید به سایه اش گفت:...
از خلال اين جملات و چند جمله بعد آن مي فهميم كه خيرو مادر حسيني است و حسني نيز برادر زاده اش است . برادري كه در جهاد مرده و زنش ( مادر حسني ) رفته ايران شوهر كرده . بنابراين اضافه شدن شخصيت مادر حسيني در حقيقت اشاره ديگري است به شخصيت خود خيرو .
پس شخصيتهاي اصلي اين داستان را به شكل زير مي توان دسته بندي كرد :
1- خيرو ، سايه خيرو ، مادر حسيني
2- حسيني و سايه اش
3- حسني و سايه اش
هر كدام از موارد يك تا سه اشاره اي هستند متفاوت به يك شخصيت واحد .
با پيشروي داستان شخصيتهاي حسني و حسيني به نوعي در هم تركيب مي شوند و خواننده نمي تواند تصميم بگيرد كه كدام روايت را به عنوان روايت معتبر زندگي اين شخصيتها بپذيرد :
حسینی در بین مین زار دوید ، گفتم ندو ندو ، دوید. حالا او هم شده بی دست، درست مثل من ( از زبان حسني )
در کابل طالب ها دست حسینی رابریدند. هیچ کس نمیدانست چرا ؟ حسینی و دزدی؟( از زبان مادر حسيني )
بلا رفته بود در زمین . نمی دانستم. بچه هایی که می دانستند ، می گفتند نرو نرو، آوازشان به گوشم نمی رسید. سنگ پیش پایم آمد. افتادم. می دانستم که بلا دستم را خواهد برد. می خواستم دستم را میان رانهایم پنهان کنم. اما دستم در اختیارم نبود. دستم یک گز پیشتر از من به روی خاک ها افتاد.( از زبان خود حسيني كه اشاره اي است به روي مين رفتنش )
یک روز طالبان حسینی را گرفتند که چرا وقت نماز ولیبال می کنی. حسنی آمد و گفت بلا حسینی را برد. دستش را می برد. رنگ از رخ ما پرید. رفتیم به گوچه . حسینی با توپ پاره اش نشسته بود و گریه می کرد. گفتیم برو خوب شد. خوب شد که دستش را نبریدند. اما روزش رسید که دستش را بریدند.(از زبان خيرو كه اشاره اي است به بريده شدن دست حسيني به وسيله طالبان)
وقتی ولیبال می کردم ، بلا نبود. دستم را هم کسی نمی خواست ببرد. اما حسنی درست می گفت. بلا همیشه بود. همین که من غافل شدم ، دستم را برید.( از زبان حسني كه با توجه به قسمت وايبال بازي كردن حسيني اشاره اي است به بريده شدن دستش به وسيله طالبان )
صدازدیم که ماین است. نشنید. سر ماینها، می دوید. نمی شد که تنها رهایش کنیم. از عقبش رفتیم. شاید از ما ترسید یا فکر کرد که همو بلا در پشتش است. تند تر دوید. سنگی در پیش پایش آمد. خورد به روی و دستش درست سر ماین آمد. داکتر ها دستش را قطع کردند. حالا شده مانند حسینی، حسینی مانند او(از زبان خيرو كه اشاره اي است به روي مين رفتن حسني )
از طرفي جن زدگي حسني و خلق موجودي تصوري به اسم بلا همان چيزي است كه در جاي ديگري از زبان حسيني بيرون مي آيد :
حویلی همسایه بود. بلند و سیاه چهره. شاید دو آدم هم برابرش نشوند. وقتی دهن باز می کرد، می توانست آدم را از منزل دوم بخورد. همین که دیدمش، سراپا وحشت زده فریاد زدم. اما صدایم را کسی نشنید. نزدیک آمد. تمام بدنم از ترس می لرزید. ریشش سیاه و رگ های سفید در خود داشت. وقتی نزدیک شد، از دهن بزرگش ماری به طرفم آمد. بعد دیدم که یک دست نداشت...(از زبان حسيني )
از ديدگاه حسني ، حسيني روي مين رفته و دست خودش را طالبان بريده .
از ديدگاه حسيني ، خودش يك بار روي مين رفته و يك بار هم دستش به وسيله طالبان قطع شده .
از ديدگاه خيرو دست حسيني را طالبان بريده و حسني روي مين رفته .
از زبان مادر حسيني ، دست حسيني را طالبان بريده .
همان طور كه گفته شد جن زدگي اين دونفر هم شبيه هم است و بلا را هر دو نفرشان مي بينند و با توهمش زندگي مي كنند . در پايان نيز از زبان خيرو مي شنويم :
حالا شده مانند حسینی، حسینی مانند او. هر دو می روند به شهرتا دست شیطان را ببرند.
خب حالا مي شنيم و تحليل مي كنيم . حسني و حسيني يكي هستند ؟ ما در اين داستان با روايتهاي مختلفي از يك شخصيت رو به رو هستيم ؟
- حسینی و حسنی با هم دو سال تفاوت ندارند، اما حسنی را جن زده ( از زبان خيرو )
خيرو معتقد است كه اين دو نفر دو شخصيت متفاوتند. توجه داشته باشيد كه خيرو تنها كسي است كه روايتهايش از ماجرا با هم تناقض ندارد و هم در مقام خيرو و هم در مقام مادر حسيني معتقد است كه دست حسيني را طالبان بريده و حسني روي مين رفته . علاوه بر اين توصيفات روي مين رفتن حسني با وصف جن زدگي اي كه خيرو به حسني نسبت مي دهد تطابق كامل دارد . به نظر من خيرو و شخصيتهاي موازي اش ( مادر حسيني و سايه اش ) قابل اعتماد ترين روايت از ماجرا را ارائه مي دهند ( زيرا كه تغييري در گفته هايشان نيست ).
علاوه بر آن يكي فرض كردن حسني و حسيني چندان درست به نظر نمي رسد و به نوعي ، تنها تاويلي است خام از اين داستان . اين شخصيتها نه يك شخصيت واحد كه دوشخصيت جداي از هم هستند . دو شخصيت جداي از هم كه عمده تلاش داستان ، يكسان كردن آنها در جريان روايت است . تمام اين روايتهاي پيچ در پيچ و گمراه كننده در حقيقت تمهيدي هستند كه نويسنده براي ادغام كردن اين دو شخصيت مجزا انديشيده است . تمهيدي كه در پايان خواننده را در دريافت يك روايت خطي از داستان ناتوان مي سازد و او را در روايتهايي دايره اي شكل و بي انتها رها مي سازد . روايتهايي كه اين دو شخصيت را به هم تبديل مي كند .
البته اين همه تغيير و تبديل روايت و شخصيتها آن هم در داستاني به اين كوتاهي مشكلاتي را در درك خواننده از داستان ايجاد مي كند. در واقع عمده تلاش خواننده صرف رمز گشايي از متن و كشف رياضي وار روابطي است كه نويسنده به عمد در داستان خود جايگذاري كرده است . نويسنده با روايتي ديكتاتور مابانه رمزهايش را در متن جايگذاري مي كند و از خواننده هم مي خواهد كه به كشف رمز اين متن بپردازد . كشف رمزي كه اگر صورت نگيرد ، دركي از متن حاصل نمي شود و هدف نهايي نويسنده نيز آشكار نمي گردد . شايد اين ديدگاه متن را بيش از هرچيز ديگري به پازل شبيه كرده باشد . پازلي كه با پيدا كردن تمامي اجزاء آن و جايگذاري آنها ، پرتره نهايي متن به نمايش گذارده مي شود . شايد بهتر بود كه نويسنده به جاي اين همه تغيير و تبديلات پشت سر هم روايتها ، زمان بيشتري را صرف شخصيت پردازي آدمهايش مي كرد . اگر چنين اتفاقي در اين داستان مي افتاد ، خواننده بر تغييرات روايت چيره مي شد و با دركي كه متن از شخصيتها به او داده بود – فراتر از هر نوع معما پردازي - حالتهاي مختلف روايت را ( به دور از هر نوع بازي فرماليستي ) به راحتي پي مي گرفت . خلاصه شدن شخصيتها و روابط تا به اين حد ، اتمسفر طبيعي داستاني را تضعيف كرده و متن را به سوي نوعي پازل سوق داده است . اين خطر ، خطري است كه بسياري از نويسندگان با ذهنيت فرماليستي را تهديد مي كند .
يكي ديگر از مشكلات اين داستان ، بي فايده بودن عملي بعضي از شبه شخصيتهاست ( مثلا سايه خيرو ). انگار كه بعضي از اين شبه شخصيتها تنها نقش سنگ صبور شخصيتهاي مرجع را بازي مي كنند و به غير از كاركرد سمبوليكشان – گفتگوي شخصيتها با سايه به طور مستقيم و بدون هيچ گونه نوع آوري ما را به ياد بوف كور مي اندازد – كاركرد ديگري ندارند . البته مي توان چنين تفسير كرد كه اين شخصيتها همگي سايه هايي سرگردانند و شبه شخصيتهايي مثل سايه حسني و حسيني و يا سايه خيرو تاكيدي هستند بر ماهيت سايه گونه شخصيتهاي مرجع . اما خارج از تاويل و با ديدي ساختاري به قصه ،شبه شخصيتها تنها يك بار لب به سخن باز مي كنند و آنجا هم به غير از واگويه كردن مقداري اطلاعات اجتماعي كار ديگري از دستشان بر نمي آيد :
سایه به خیرو می گوید:
” دیگر نمی شد در کابل زندگی کرد. طالبان، ازهمه پول می خواستند، می گفتند ده میل سلاح داشتی، سلاح هارا بده، می گفتیم سلاح نداریم ، می گفتند پول بده، قیمت ده میل سلاح ره ...
اين سايه ها كه بايد در وهمي كردن هرچه بيشتر داستان موثر باشند به موجودات منفعلي تبديل شده اند كه تنها به واگويه هاي شخصيتهاي مرجع گوش مي دهند ( اين كاركرد را مقايسه كنيد با كاركرد سايه راوي در بوف كور ) . وهم فضاي داستان نه از اين سايه هاي سرگردان كه از ذهنيت خود شخصيتهاي مرجع ( خيرو ، حسني و حسيني ) بر آمده است :
حسینی به یاد روزی افتاد که آن حادثه برایش افتاده بود: "در حویلی همسایه بود. بلند و سیاه چهره. شاید دو آدم هم برابرش نشوند. وقتی دهن باز می کرد، می توانست آدم را از منزل دوم بخورد. همین که دیدمش، سراپا وحشت زده فریاد زدم. اما صدایم را کسی نشنید. نزدیک آمد. تمام بدنم از ترس می لرزید. ریشش سیاه و رگ های سفید در خود داشت. وقتی نزدیک شد، از دهن بزرگش ماری به طرفم آمد. بعد دیدم که یک دست نداشت. دستش را از ساعد بریده بودند...
البته همان طور كه در ابتداي اين نوشته نيز گفتم اين داستان نكات زيباي بسياري دارد. از آن جمله از بين رفتن سايه ها در انتهاي روايت است :
دیگر اتاق تاریک تر از آن شده بود که سایه یی در آن دیده شود.اتاق آهسته آهسته در تاریکی شام یک رنگ می شد .
ويا :
خیرو دیگر باسایه اش حرف نمی زد. دیگر در زیر پایش سایه یی نبود که تکان بخورد.
انگار در فضاي جن زده اين آدمها ، حتي سايه ها نيز حق حيات ندارند و به نابودي كشيده مي شوند .
علاوه بر آن با كمي دقت مي شود فهميد كه نوع زباني كه تمامي شخصيتها ( شخصيتهاي مرجع و شبه شخصيتهايي نظير سايه ها ) به كار مي برند بسيار شبيه هم است . اين شباهت هر چند ممكن است بالقوه براي يك داستان ضعف به حساب بيايد اما در اين داستان تمهيدي است هوشمندانه در پرداخت فضاي اثر . اين يكساني زبان تاكيدي است هنرمندانه بر يكساني نهايي اين آدمها . اين زبان يكدست حسني و حسيني را در هم ادغام مي كند و فرم اثر را به يكدستي تحسين برانگيزي مي رساند :
حالا شده مانند حسینی، حسینی مانند او.
از طرفي نويسنده با بازي اي كه از اين سايه ها مي گيرد ، گه گاه ، شخصيتهاي مرجعش را با آنها ( و با خودشان ) يكي مي كند :
برون حسنی و حسینی هنوز هم با سایه های شان، کنار دروازه ایستاده بودند. حسنی نمی دانست با سایه اش حرف می زند یا حسینی.
و يا :
اما در بیرون، در کنار دروازه، سایه های محو حسنی و حسینی هنوز هم تکان می خوردند. حسنی به سایه اش که دیگر با سایهء حسینی آمیخته بود گفت:..
در اين جملات سايه ها با حسني و حسيني يكي مي شوند و جهاني تشكيل مي شود از سايه هاي يك دست . جهاني كه شخصيتهاي واقعيش از سايه ها سايه ترند. جهاني كه ما را به ياد رمان جاودانه پدرو پارامو مي اندازد .
۱/۱۵/۱۳۸۴
۱/۰۹/۱۳۸۴
دوشنبه 8/1/84
باز هم بهار . بازهم گرمي و شوروشر بادهاي موسمي . باز هم افسوس . افسوس براي روزهايي كه تندتر از هر تندي رفتند و چيزي جز ياد و خاطره و افسوس به جاي نگذاشتند . افسوس براي لحظاتي كه ميتوانستند دنيايي گرما و وروحنوازي داشته باشند . افسوس براي خودم كه پيرزال افسانهاي را مانم . همانكه كه سالهاي سال ، چشمانتظار آمدن عمو نوروز است وروز نو و سال نو…
چشم هايتان را ببنديد . پيرزني را با يك خانهي نقلي در نظر آوريد . خانهاي چه زيبا و چه نظيف ، همه جا شسته ، روفته . هيچ جا اثري از كثيفي و پلشتي نميبينيد و خودش… رخت نو پوشيده ، آرا كرده ، سفرهاي هرچه بهتر انداخته و بهترينهايش را بر آن نهاده .
آخرين لحظات سال كهنه است و دمبه دم رسيدن سال نو وآمدن يار نو و نو كردن و… نه . نو كردن ، نه . كه ديدن و رسيدن به آرزوي هميشگي … ديديد ؟
خسته است پيرزن . آهي ميكشد و به اطراف نگاه ميكند . از آنهمه نو بودن و طراوت به وجد ميآيد . تن به متكاهاي سفيد و پر بار بالاي اتاق ميدهد ، تا نفسي چاق كند و خودش را براي آمدن يار مهيا سازد .- چه لذتي دارد وصفالعيش- لبخندش را مي بينيد ؟
اما افسوس . خستگي و خواب دو يار همراهند… يار ميآيد . كنار خفتهي پيكرش چمباتمه ميزند . استكاني چايي مي خورد و شايد دستي به موهاي بافته و حنا بستهي او مي كشد و براي آنكه خستگي او را هم از پا نيندازد ، آهسته و پاورچين به دنبال كارش ميرود و او…
اي كاش ميشد همان پيرزن باشم ، كه نيستم . نه خانهاي نقلي دارم كه پر از تمييزي و پاكي باشد و نه سفرهاي رنگي . از همهي داشتههاي او فقط خستگياش را دارم و مانده گي و از همه بدتر پشيماني.
چهلوپنج بهار همين گونه آمد و رفت و چهل وششمي … بايد بساط ميهمانيي كه چيده بودم جمع كنم .
– چيده بودم ؟ - بايد چشم به عيد ديگر بدوزم و شرط كنم تا عيد ديگر حتما بيدار بمانم. - ميمانم ؟ - ميتوانم خودم را با پيرزن يكي ببينم ؟ نه . به جايي رسيدهام كه ديگر نبايد و نميتوانم منتظر بمانم . نميتوانم كه نه ، ميتوانم . اما شرع و عرف همه با هم دست به يكي كردهاند و مدعي ناتوانستن من هستند .به هر جا و هر سو و هرچه نگاه ميكنم فرياد نبايدها را ميشنوم و نبودنها را.
« نبايد . نبايد . نبايد … چيزي به نام عشق و جايي براي چشمانتظاري نمانده . موهاي سفيد را ببين ، بزرگي بچههايت . درد دست و پاها ، پف زير چشمها ، همه چيز به پايان رسيده . خط پايان را نميبيني ؟ چشمهايت را باز كن ، ديگر ... »
دلم از هرچه شرع و عرف است به هم ميخورد و از هرچه بايد و نبايد . تا امروز ، تا همين ساعت ، هي به اميد رفع مشكلات ماندم و اينكه فردايي هر چه زيباتر و نكوتر ، چشم انتظارم است . داد ميزدم « زمان از آن من است . نه من پيرم و نه خدا بخيل ...»
اما امروز . نه . ديروز هم همينطور. آيينه خط پايان را نشان ميدهد ، نه رسيدن و نه باور به رسيدن را . تكه زميني در گوشهي يك قبرستان . قبري ساخته . سيمان كرده و سنگ قبر كوچكي كه نام و فاميلم بر آن حك شده باشد تا مگر بي خاك و گور از دنيا نروم و سنگ لاكردار هر روز و هر دفعه كه از كنارش ميگذرم به ياد آخرتم بيندازد و توَشهاي كه بايد براي آنزمان بردارم .
بر سر آيينه داد ميزنم « پس امروزم چه ؟ ديروزهايي كه به اميد امروز گذشت ؟ چرا به هركه ميرسم اخم در هم ميكشد . بينياش را ميگيرد و روي بر ميگرداند ، كه بوي كافور شامهاش را ميآزارد و جنازهاي را ميبيند روي سنگ مرده شورخانه …
پيري پاي از اين زمان بركشيده . پيري خميده قامت ، همين ديروز خنديد و گفت « با همين فكرها امروزت هم از دست ميرود . امروز را درياب . فردا ، خيلي زود تر از امروز ميآيد و تو باز هم حسرت چهل و چهل وپنج سالگي را خواهي خورد »
آه مي كشم . به ديروزها مينگرم . ديروزهايي كه فرداي روز قبل خود بودند . فردايي كه ميشد پر از عشق باشد . پراز شور و شر و جواني و خواستن . روزهايي كه با دويدن به سر آمدند ، دويدن در مسابقهاي كه جايزهاش ، چيزي جز رسيدن به امروز نبود و خركاري . جان كندن براي داشتن خانه . براي شكمي معمور . براي پوششي برازنده . براي داشتن ناداشتههايي كه هيچوقت تمامي نداشت . براي سير كردن وسرويس دادن به زن و بچهاي كه امروز تو را فقط پيري ميبينند كه هيچ وقت جوان نبوده و جواني نداشته.
چه بگويم ؟ هر چه بگويم جز آه و نالهي پيرزني فاحشه نيست . اما من حتا فاحشههم نبودم و فاحشگي هم نكردم . كردم ؟
نه ! اين نه ، نه براي فاحشگي نكردن و نه براي فاحشه بودن است . كه ظريفي ميگفت « فاحشهها، حسرت به دلترين موجودات خدايند » ميگفت « انها اسمي به در كردهاند ، كه ما همه هر يك به نحوي عمرمان را در فاحشگي گذرانديم . آنها صادقترين و بهترين هستند . كه آنچه بودند ، نمودند و ما ... »
دلم اسير هوهوي باد بهاري است و حسرت جوانهاي را دارد . حسرت شكوفهاي . اميد نگاهي از سر شوق ، پر از تمنا . تمناي من بودن و همچو من بودن .
تنم در حسرت دستي كه پوست چروكيده و ترك خوردهام را نوازش كند ، ميسوزد . اميد به يك نگاه . يك لبخند . يك آه …
چه آرزوهاي حقيري . چه ارزشهاي بي ارزشي . بودن اينگونه را نميخواهم و خواستن اين گونه را و زيستني اينگونه بودن را …
پس چه مي خواهم ؟ سر به دنبال چه دارم و چه داشتم ؟ كي ميداند ؟
عمر آدمي چه بيهوده مي گذرد . روزي بچه است و بچگي را نمي خواهد . آنگاه كه به بلوغ رسيد و نوجواني ، آن را هم نمي خواهد و جواني و ميان سالي و وووو …
كي ميداند چه مي خواهد و چرا ميخواهد ؟ كي مدعيست به آنچه مي خواسته رسيدهاست ؟ و كي ميداند من اينها را چرا و براي كي و چي مينويسم ؟ من كه نمي دانم . همچنان كه هيچ وقت نفهميدم براي چي مينوشتم و چرا نوشتم ؟ شما مي دانيد ؟
هروقت نوشتم و هر چه نوشتم ، از حسرت نوشتم و از ناداشتهها . و چه حقير بودند خواستههايم . وقتي نگاهشان ميكنم . هيچوقت با نگاهي سير و ُپر به اطرافم ، ننوشتم . هميشه نگاهم به افق بود . افقي آنقدر نزديك و اووه كه چه دور و پايان ناپذير . افقي كه آنهمه دويدم و هيچوقت از آنچه بود نزديك تر نشد و نشد و نخواهد شد . چه دل پر حسرتي دارم و چه نگاه منتظري . چرا ؟ …
باز هم بهار . بازهم گرمي و شوروشر بادهاي موسمي . باز هم افسوس . افسوس براي روزهايي كه تندتر از هر تندي رفتند و چيزي جز ياد و خاطره و افسوس به جاي نگذاشتند . افسوس براي لحظاتي كه ميتوانستند دنيايي گرما و وروحنوازي داشته باشند . افسوس براي خودم كه پيرزال افسانهاي را مانم . همانكه كه سالهاي سال ، چشمانتظار آمدن عمو نوروز است وروز نو و سال نو…
چشم هايتان را ببنديد . پيرزني را با يك خانهي نقلي در نظر آوريد . خانهاي چه زيبا و چه نظيف ، همه جا شسته ، روفته . هيچ جا اثري از كثيفي و پلشتي نميبينيد و خودش… رخت نو پوشيده ، آرا كرده ، سفرهاي هرچه بهتر انداخته و بهترينهايش را بر آن نهاده .
آخرين لحظات سال كهنه است و دمبه دم رسيدن سال نو وآمدن يار نو و نو كردن و… نه . نو كردن ، نه . كه ديدن و رسيدن به آرزوي هميشگي … ديديد ؟
خسته است پيرزن . آهي ميكشد و به اطراف نگاه ميكند . از آنهمه نو بودن و طراوت به وجد ميآيد . تن به متكاهاي سفيد و پر بار بالاي اتاق ميدهد ، تا نفسي چاق كند و خودش را براي آمدن يار مهيا سازد .- چه لذتي دارد وصفالعيش- لبخندش را مي بينيد ؟
اما افسوس . خستگي و خواب دو يار همراهند… يار ميآيد . كنار خفتهي پيكرش چمباتمه ميزند . استكاني چايي مي خورد و شايد دستي به موهاي بافته و حنا بستهي او مي كشد و براي آنكه خستگي او را هم از پا نيندازد ، آهسته و پاورچين به دنبال كارش ميرود و او…
اي كاش ميشد همان پيرزن باشم ، كه نيستم . نه خانهاي نقلي دارم كه پر از تمييزي و پاكي باشد و نه سفرهاي رنگي . از همهي داشتههاي او فقط خستگياش را دارم و مانده گي و از همه بدتر پشيماني.
چهلوپنج بهار همين گونه آمد و رفت و چهل وششمي … بايد بساط ميهمانيي كه چيده بودم جمع كنم .
– چيده بودم ؟ - بايد چشم به عيد ديگر بدوزم و شرط كنم تا عيد ديگر حتما بيدار بمانم. - ميمانم ؟ - ميتوانم خودم را با پيرزن يكي ببينم ؟ نه . به جايي رسيدهام كه ديگر نبايد و نميتوانم منتظر بمانم . نميتوانم كه نه ، ميتوانم . اما شرع و عرف همه با هم دست به يكي كردهاند و مدعي ناتوانستن من هستند .به هر جا و هر سو و هرچه نگاه ميكنم فرياد نبايدها را ميشنوم و نبودنها را.
« نبايد . نبايد . نبايد … چيزي به نام عشق و جايي براي چشمانتظاري نمانده . موهاي سفيد را ببين ، بزرگي بچههايت . درد دست و پاها ، پف زير چشمها ، همه چيز به پايان رسيده . خط پايان را نميبيني ؟ چشمهايت را باز كن ، ديگر ... »
دلم از هرچه شرع و عرف است به هم ميخورد و از هرچه بايد و نبايد . تا امروز ، تا همين ساعت ، هي به اميد رفع مشكلات ماندم و اينكه فردايي هر چه زيباتر و نكوتر ، چشم انتظارم است . داد ميزدم « زمان از آن من است . نه من پيرم و نه خدا بخيل ...»
اما امروز . نه . ديروز هم همينطور. آيينه خط پايان را نشان ميدهد ، نه رسيدن و نه باور به رسيدن را . تكه زميني در گوشهي يك قبرستان . قبري ساخته . سيمان كرده و سنگ قبر كوچكي كه نام و فاميلم بر آن حك شده باشد تا مگر بي خاك و گور از دنيا نروم و سنگ لاكردار هر روز و هر دفعه كه از كنارش ميگذرم به ياد آخرتم بيندازد و توَشهاي كه بايد براي آنزمان بردارم .
بر سر آيينه داد ميزنم « پس امروزم چه ؟ ديروزهايي كه به اميد امروز گذشت ؟ چرا به هركه ميرسم اخم در هم ميكشد . بينياش را ميگيرد و روي بر ميگرداند ، كه بوي كافور شامهاش را ميآزارد و جنازهاي را ميبيند روي سنگ مرده شورخانه …
پيري پاي از اين زمان بركشيده . پيري خميده قامت ، همين ديروز خنديد و گفت « با همين فكرها امروزت هم از دست ميرود . امروز را درياب . فردا ، خيلي زود تر از امروز ميآيد و تو باز هم حسرت چهل و چهل وپنج سالگي را خواهي خورد »
آه مي كشم . به ديروزها مينگرم . ديروزهايي كه فرداي روز قبل خود بودند . فردايي كه ميشد پر از عشق باشد . پراز شور و شر و جواني و خواستن . روزهايي كه با دويدن به سر آمدند ، دويدن در مسابقهاي كه جايزهاش ، چيزي جز رسيدن به امروز نبود و خركاري . جان كندن براي داشتن خانه . براي شكمي معمور . براي پوششي برازنده . براي داشتن ناداشتههايي كه هيچوقت تمامي نداشت . براي سير كردن وسرويس دادن به زن و بچهاي كه امروز تو را فقط پيري ميبينند كه هيچ وقت جوان نبوده و جواني نداشته.
چه بگويم ؟ هر چه بگويم جز آه و نالهي پيرزني فاحشه نيست . اما من حتا فاحشههم نبودم و فاحشگي هم نكردم . كردم ؟
نه ! اين نه ، نه براي فاحشگي نكردن و نه براي فاحشه بودن است . كه ظريفي ميگفت « فاحشهها، حسرت به دلترين موجودات خدايند » ميگفت « انها اسمي به در كردهاند ، كه ما همه هر يك به نحوي عمرمان را در فاحشگي گذرانديم . آنها صادقترين و بهترين هستند . كه آنچه بودند ، نمودند و ما ... »
دلم اسير هوهوي باد بهاري است و حسرت جوانهاي را دارد . حسرت شكوفهاي . اميد نگاهي از سر شوق ، پر از تمنا . تمناي من بودن و همچو من بودن .
تنم در حسرت دستي كه پوست چروكيده و ترك خوردهام را نوازش كند ، ميسوزد . اميد به يك نگاه . يك لبخند . يك آه …
چه آرزوهاي حقيري . چه ارزشهاي بي ارزشي . بودن اينگونه را نميخواهم و خواستن اين گونه را و زيستني اينگونه بودن را …
پس چه مي خواهم ؟ سر به دنبال چه دارم و چه داشتم ؟ كي ميداند ؟
عمر آدمي چه بيهوده مي گذرد . روزي بچه است و بچگي را نمي خواهد . آنگاه كه به بلوغ رسيد و نوجواني ، آن را هم نمي خواهد و جواني و ميان سالي و وووو …
كي ميداند چه مي خواهد و چرا ميخواهد ؟ كي مدعيست به آنچه مي خواسته رسيدهاست ؟ و كي ميداند من اينها را چرا و براي كي و چي مينويسم ؟ من كه نمي دانم . همچنان كه هيچ وقت نفهميدم براي چي مينوشتم و چرا نوشتم ؟ شما مي دانيد ؟
هروقت نوشتم و هر چه نوشتم ، از حسرت نوشتم و از ناداشتهها . و چه حقير بودند خواستههايم . وقتي نگاهشان ميكنم . هيچوقت با نگاهي سير و ُپر به اطرافم ، ننوشتم . هميشه نگاهم به افق بود . افقي آنقدر نزديك و اووه كه چه دور و پايان ناپذير . افقي كه آنهمه دويدم و هيچوقت از آنچه بود نزديك تر نشد و نشد و نخواهد شد . چه دل پر حسرتي دارم و چه نگاه منتظري . چرا ؟ …
۱/۰۵/۱۳۸۴
شعر آینده از محدود شدن به نشانه های شعری گذشته بی نیاز است
ترانه جوانبخت
تاريخ شعر در ايران همراه با تاريخ خود ايران، نشيب و فرازهاي بسياري را طي كرده است. در هر دوره شعرا به تعريف شعر خود در چارچوب وزن، رديف و قافيه، مضمون شعري خاص و يا اجتناب از وزن پرداختهاند. شعر آنان داراي ساختاري منسجم همراه با تكصدايي بود و نگاه متفاوت اصلا در آن وجود نداشت. به اين دليل، اين نوع شعر از پيچيدگي چنداني برخوردار نبود و درك آن براي مخاطبان آسان بود. در دو دهه اخير در ايران شعري متفاوت به منصه ظهور رسيد. شعري كه در آن شعرا از نگاه متفاوت، چندصدايي و ساختارشكني بهره گرفتند. از آنجايي كه اين نوع شعر از پيچيدگي خاصي برخوردار است، لذا درك آن براي مخاطبان چندان آسان نيست و تاكنون مخاطبان اندكي را به خود جذب كرده است.
بايد در نظر داشت كه استفاده از زباني نرم و شيوا در جذب مخاطبان شعر مؤثر است. شاعر ميتواند با ظرافت در شعر به ساختارشكني بپردازد و نگاه متفاوت و چند زباني را در شعر خود بهكار گيرد. شعر آينده از محدود شدن به نشانههاي شعري گذشته بينياز است. البته اين به آن معنا نيست كه شعر آينده فاقد اين نشانههاست؛ بلكه شاعر از شعر گذشته براي تغييرات زباني بهره ميگيرد؛ اما شعر خود را به آنها محدود نميكند. درواقع ميتوان گفت كه شعر آينده محدوديتي به نشانه شعري خاص ندارد. هرچند كه ظرافت شاعرانه بايد در آن حفظ شود؛ تا در چارچوب شعر باقي بماند.
در ساختارشكني كه مختص اين نوع شعر است، شاعر ميتواند از دو نوع ساختارشكني بهره گيرد؛ اولين نوع ساختارشكني، بهكار بردن تغيير در مضمون شعر است. شاعر ميتواند از چند موضوع به طور همزمان
در شعر صحبت كند و شعر را به صورت قطعه قطعه پيش برد. نوع دوم ساختارشكني، ساختارشكني معنايي است كه در واژههاي خاص نمود دارد.
چندصدايي بودن از ديگر ويژگيهاي اين نوع شعر است. چندصدايي به معناي چندزباني نيست. يعني استفاده از چند نوع زبان، دليل بر چندصدايي نميباشد. براي آنكه چندصدايي در شعر بهوجود آيد، بايد چند گوينده بهطور همزمان در شعر حضور يابند و با استفاده از زبانهاي مختلف در شعر، چندصدايي را سبب شوند. مخاطب بايد تغيير حس شاعرانه را در اين چندصدايي دريابد؛ وگرنه ميشود نتيجه گرفت كه اصلا چندصدايي در كار نبوده است.
نگاه متفاوت، از ديگر ويژگيهاي اين نوع شعر است. نگاهي كه شاعر در اين نوع شعر دارد، با نگاهي كه شاعران در گذشته به شعر داشتهاند، متفاوت است. اشاره به تضادهاي وجودي، چه از نظر نوع ديدگاه و چه از نظر زبان شعري، ميتواند در اين راستا كمك كند. استفاده از زبان طنز از ديگر راههاي مفيد است كه ميتواند هم براي چندزبانه شدن شعر و هم براي بيان اين نگاه متفاوت بهكار رود. ميتوان گفت كه شاعر با استفاده از نگاه متفاوت، ساختارشكني و چندصدايي شعر خود را از محدود شدن به نشانههاي شعري گذشته درميآورد و به آن ساختار و زباني جديد ميدهد. از آنجايي كه شعراي معاصر با بهكار بردن ساختارشكني و چندصدايي از ظرافتهاي شعري كاستهاند، لذا هنوز اين نوع شعر مخاطبان خود را نيافته است. بايد اذعان داشت كه آنچه در سرودن شعر مهم است، ظرافت شعري است كه نبايد قرباني شود.
تنها در اين صورت است كه مخاطب شعر، همانطور كه در شعر گذشته ديديم، به اين نوع شعر رغبت نشان داده و از آن استقبال خواهد كرد. لازم است بدانيم كه شعري كه از محدود شدن به نشانههاي شعري گذشته بينياز است، نبايد خود محدود به مخاطبان اندك شود و اين تنها با توجه بيشتر به مخاطبان شعر امكانپذير است.
ترانه جوانبخت
تاريخ شعر در ايران همراه با تاريخ خود ايران، نشيب و فرازهاي بسياري را طي كرده است. در هر دوره شعرا به تعريف شعر خود در چارچوب وزن، رديف و قافيه، مضمون شعري خاص و يا اجتناب از وزن پرداختهاند. شعر آنان داراي ساختاري منسجم همراه با تكصدايي بود و نگاه متفاوت اصلا در آن وجود نداشت. به اين دليل، اين نوع شعر از پيچيدگي چنداني برخوردار نبود و درك آن براي مخاطبان آسان بود. در دو دهه اخير در ايران شعري متفاوت به منصه ظهور رسيد. شعري كه در آن شعرا از نگاه متفاوت، چندصدايي و ساختارشكني بهره گرفتند. از آنجايي كه اين نوع شعر از پيچيدگي خاصي برخوردار است، لذا درك آن براي مخاطبان چندان آسان نيست و تاكنون مخاطبان اندكي را به خود جذب كرده است.
بايد در نظر داشت كه استفاده از زباني نرم و شيوا در جذب مخاطبان شعر مؤثر است. شاعر ميتواند با ظرافت در شعر به ساختارشكني بپردازد و نگاه متفاوت و چند زباني را در شعر خود بهكار گيرد. شعر آينده از محدود شدن به نشانههاي شعري گذشته بينياز است. البته اين به آن معنا نيست كه شعر آينده فاقد اين نشانههاست؛ بلكه شاعر از شعر گذشته براي تغييرات زباني بهره ميگيرد؛ اما شعر خود را به آنها محدود نميكند. درواقع ميتوان گفت كه شعر آينده محدوديتي به نشانه شعري خاص ندارد. هرچند كه ظرافت شاعرانه بايد در آن حفظ شود؛ تا در چارچوب شعر باقي بماند.
در ساختارشكني كه مختص اين نوع شعر است، شاعر ميتواند از دو نوع ساختارشكني بهره گيرد؛ اولين نوع ساختارشكني، بهكار بردن تغيير در مضمون شعر است. شاعر ميتواند از چند موضوع به طور همزمان
در شعر صحبت كند و شعر را به صورت قطعه قطعه پيش برد. نوع دوم ساختارشكني، ساختارشكني معنايي است كه در واژههاي خاص نمود دارد.
چندصدايي بودن از ديگر ويژگيهاي اين نوع شعر است. چندصدايي به معناي چندزباني نيست. يعني استفاده از چند نوع زبان، دليل بر چندصدايي نميباشد. براي آنكه چندصدايي در شعر بهوجود آيد، بايد چند گوينده بهطور همزمان در شعر حضور يابند و با استفاده از زبانهاي مختلف در شعر، چندصدايي را سبب شوند. مخاطب بايد تغيير حس شاعرانه را در اين چندصدايي دريابد؛ وگرنه ميشود نتيجه گرفت كه اصلا چندصدايي در كار نبوده است.
نگاه متفاوت، از ديگر ويژگيهاي اين نوع شعر است. نگاهي كه شاعر در اين نوع شعر دارد، با نگاهي كه شاعران در گذشته به شعر داشتهاند، متفاوت است. اشاره به تضادهاي وجودي، چه از نظر نوع ديدگاه و چه از نظر زبان شعري، ميتواند در اين راستا كمك كند. استفاده از زبان طنز از ديگر راههاي مفيد است كه ميتواند هم براي چندزبانه شدن شعر و هم براي بيان اين نگاه متفاوت بهكار رود. ميتوان گفت كه شاعر با استفاده از نگاه متفاوت، ساختارشكني و چندصدايي شعر خود را از محدود شدن به نشانههاي شعري گذشته درميآورد و به آن ساختار و زباني جديد ميدهد. از آنجايي كه شعراي معاصر با بهكار بردن ساختارشكني و چندصدايي از ظرافتهاي شعري كاستهاند، لذا هنوز اين نوع شعر مخاطبان خود را نيافته است. بايد اذعان داشت كه آنچه در سرودن شعر مهم است، ظرافت شعري است كه نبايد قرباني شود.
تنها در اين صورت است كه مخاطب شعر، همانطور كه در شعر گذشته ديديم، به اين نوع شعر رغبت نشان داده و از آن استقبال خواهد كرد. لازم است بدانيم كه شعري كه از محدود شدن به نشانههاي شعري گذشته بينياز است، نبايد خود محدود به مخاطبان اندك شود و اين تنها با توجه بيشتر به مخاطبان شعر امكانپذير است.
۱/۰۳/۱۳۸۴
زنداني
اينجا حياط زندان است . اما نه درخت خشكيدهاي دارد و نه فضاي خاكستري و سردي كه در همهي داستانها ديده و يا خواندهايد . بر عكس ديوارهايش را سبز رنگ زدهاند و كفاش را با موزاييكهاي رنگي فرش كردهاند و حتا از بلندگو سياهي كه در سه كنج ديوار جا سازي كردهاند ترنم ملايم موسيقي روح را شاد مي كند .
اينجا زندان است و من شايد يك زنداني . زنداني خيلي پيري كه نه سنش را مي داند و نه جرم و نه مدت زندان بودنش و مدتي كه بايد بگذرد تا آزادش كند .
من يك زنداني هستم . نه موهايم كوتاه نيست ولباش راه راه زندانيها را بر تن ندارم و حتا جارو خاكاندازي هم در دستم نيست . من … راستي من كيستم ؟
كيستم واژهاي نيست كه به حال و هواي اين قصه بخورد و اصلا نميتواند از دهن اينچنين شخصيتي كه من باشم بيرون آمده باشد . آخر من نميدانم چند سال دارم و چقدر سواد – فكر كنم اين را گفتم – اما چرا گفتم و چرا دوباره تكرارش كردم . چه چيزي در اين معرفي كردن هست كه بايد هر كسي در شروع اين كار را بكند . آيا آدمها نمي توانند بي هويت و نميدانم … اصلا چرا من هرزه گويي مي كنم ؟ داشتم از زندان مي نوشتم . مي نوشتم ؟ يا ميگفتم ؟ اصلا چرا بايد بگويم و يا چرا بايد بنويسم . مگر خودتان زندان نديدهايد و زنداني ؟
ديديد . مطمئنم كه ديدهايد – حالا اگر حودتان زنداني نبوده باشيد و اين تجربهي ميمون را امتحان نكرده باشيد . خب وقتي خودتان همه چيز را ديدهايد من چرا بايد خودم را – براي نوشتنش – عذاب بدهم و شما را كه يك تجربه گر هستيد .
مي دانيد داستاني خواندم ونويسنده فضاي خاكستري يك زندان را خوب تشريح كرده بود – فضاي خاكستري ، درخت خشكيده ، قارقار كلاغ و ديوارهاي بلند . كاملا معلوم بود كه او هيچوقت زندان و يا زنداني نبوده و با توجه به ديدهها – فيلمهاي سينمايي – و شنيده ها و يا خوانده هايش اين را نوشته . همين باعث شد كه راجع به زندان و عليالخصوص – عربي ننويسم ؟ چشم . اما چكارش ميشود كرد كه هر چه بنويسم … شما خودتان بهتر مي دانيد كه اصلا امكان ندارد ما از اينگونه نوشتن جدا شويم و … - خيلي خوب بر مي گردم و پاكش مي كنم . اصلا شما نديدهاش بگيريد و من قول ميدهم ديگر از اينطور واژهها استفاده نكنم ، خوب شد . خب كجا بودم ؟ ولش كنيد . هر جا كه بودم ، باشم . از همينجا كه هستم شروع مي كنم . نه مي دانيد بهتر است از اول شروع كنم . از زندان . و يك زنداني كه من بودم . دلتان مي خواهد اعدامش كنيم ؟ مزه ميدهد . آخر مدتهاست كه از اعدام و اعدامي چيزي نخواندهايد و يا نشنيدهايد . شنيدين ؟
مي دونم . مي دونم . شما در مملكتي زنداني ميكنيد كه صفحهي حوادث روزنامههاش حتما روزي يك اعدام را مشروحا نوشته . اما اين يك چيز ديگهاس … بگم ؟ اصلا من دارم ميگم يا مي نويسم ؟ اگر مي نويسم ،چرا … نه . نه ، نه . نگذاريد در مورد چگونه نوشتن بنويسم كه حالمو به هم ميزنه . خب ، هرطور كه دوست داشتيد حساب كنيد . ولي خودم دلم ميخواهد نوشته باشم . يعني حرف زدنم را نوشته باشم . يعني يك چيزي بين گفتن و نوشتن و يا … بابا ولم كنيد . بگذاريد راجع به زنداني نوشته باشم و زنداني كه با همهي زندانهاي عالم فرق داشت باشد . ديوارهايش سبز و كفاش موزاييك و بلندگويش موسيقي پخش كند و ديگه چي ؟ آهان ، آدمش جوان باشد و لباس زندانيها را هم نپوشيده و ريش سبيل صاف كرده و موهاي سشوار … نه ديگه خيلي زيادياش ميشود و غير قابل قبول . نه موهايش نه بلند بود و نه كوتاه . اما يك سيگار چاق و چله لاي انگشتهايش بود و خلاصه خيلي شنگول و قبراق و … كتابم داشته باش ؟ فكر نميكنين سياسي ميشه و در نوندونيمو گل ميگيرن . ؟
گفتم نوندوني ، نه بابا ، نه روزنامه نگارم و نه … ميخواين ولش كنيم ؟ نه من بنويسم و نه شما فكر كنيد كه چيزي خوندين ؟ اينجوري بهتر نيست ؟
اما زنداني چي ميشه و اون زندون ؟ راست ميگين ، گورباباي همه كردن الا من و شما . – فحشه ؟ بله درسته . ولي من چي بنويسم . شما كه يكسر ارد ميدين و سانسورم ميكنين . مگر اون همه مقالهاي كه در مذمت خود سانسوري مينويسند ، نخوندين . –مي دونم ، ميدونم بازهم از كلمهي عربي استفاده كردم ، فحش دادم و … خوبه پاكش كنم ؟
خودمو پاك كنم ؟
درستش كنم ؟ … چرابلند حرف نميزنين ؟ مي ترسين ؟ نترسين بابا ما انقلاب كرديم …
باشه باشه . حرف شما مقبول و گفتهتون كاملا درست . ولي من پاكش نميكنم . خدارو چي ديدي ، يهدفعه ديدين تو اين بگير و ببند جايزه دادن ها و مسابقات ادبي مقام اورد و آخر عمري سرمو بلند كرد . شما اگر دوست نداشتين ، خودتون پاكش كنين . يا حق
1/1/84
اينجا حياط زندان است . اما نه درخت خشكيدهاي دارد و نه فضاي خاكستري و سردي كه در همهي داستانها ديده و يا خواندهايد . بر عكس ديوارهايش را سبز رنگ زدهاند و كفاش را با موزاييكهاي رنگي فرش كردهاند و حتا از بلندگو سياهي كه در سه كنج ديوار جا سازي كردهاند ترنم ملايم موسيقي روح را شاد مي كند .
اينجا زندان است و من شايد يك زنداني . زنداني خيلي پيري كه نه سنش را مي داند و نه جرم و نه مدت زندان بودنش و مدتي كه بايد بگذرد تا آزادش كند .
من يك زنداني هستم . نه موهايم كوتاه نيست ولباش راه راه زندانيها را بر تن ندارم و حتا جارو خاكاندازي هم در دستم نيست . من … راستي من كيستم ؟
كيستم واژهاي نيست كه به حال و هواي اين قصه بخورد و اصلا نميتواند از دهن اينچنين شخصيتي كه من باشم بيرون آمده باشد . آخر من نميدانم چند سال دارم و چقدر سواد – فكر كنم اين را گفتم – اما چرا گفتم و چرا دوباره تكرارش كردم . چه چيزي در اين معرفي كردن هست كه بايد هر كسي در شروع اين كار را بكند . آيا آدمها نمي توانند بي هويت و نميدانم … اصلا چرا من هرزه گويي مي كنم ؟ داشتم از زندان مي نوشتم . مي نوشتم ؟ يا ميگفتم ؟ اصلا چرا بايد بگويم و يا چرا بايد بنويسم . مگر خودتان زندان نديدهايد و زنداني ؟
ديديد . مطمئنم كه ديدهايد – حالا اگر حودتان زنداني نبوده باشيد و اين تجربهي ميمون را امتحان نكرده باشيد . خب وقتي خودتان همه چيز را ديدهايد من چرا بايد خودم را – براي نوشتنش – عذاب بدهم و شما را كه يك تجربه گر هستيد .
مي دانيد داستاني خواندم ونويسنده فضاي خاكستري يك زندان را خوب تشريح كرده بود – فضاي خاكستري ، درخت خشكيده ، قارقار كلاغ و ديوارهاي بلند . كاملا معلوم بود كه او هيچوقت زندان و يا زنداني نبوده و با توجه به ديدهها – فيلمهاي سينمايي – و شنيده ها و يا خوانده هايش اين را نوشته . همين باعث شد كه راجع به زندان و عليالخصوص – عربي ننويسم ؟ چشم . اما چكارش ميشود كرد كه هر چه بنويسم … شما خودتان بهتر مي دانيد كه اصلا امكان ندارد ما از اينگونه نوشتن جدا شويم و … - خيلي خوب بر مي گردم و پاكش مي كنم . اصلا شما نديدهاش بگيريد و من قول ميدهم ديگر از اينطور واژهها استفاده نكنم ، خوب شد . خب كجا بودم ؟ ولش كنيد . هر جا كه بودم ، باشم . از همينجا كه هستم شروع مي كنم . نه مي دانيد بهتر است از اول شروع كنم . از زندان . و يك زنداني كه من بودم . دلتان مي خواهد اعدامش كنيم ؟ مزه ميدهد . آخر مدتهاست كه از اعدام و اعدامي چيزي نخواندهايد و يا نشنيدهايد . شنيدين ؟
مي دونم . مي دونم . شما در مملكتي زنداني ميكنيد كه صفحهي حوادث روزنامههاش حتما روزي يك اعدام را مشروحا نوشته . اما اين يك چيز ديگهاس … بگم ؟ اصلا من دارم ميگم يا مي نويسم ؟ اگر مي نويسم ،چرا … نه . نه ، نه . نگذاريد در مورد چگونه نوشتن بنويسم كه حالمو به هم ميزنه . خب ، هرطور كه دوست داشتيد حساب كنيد . ولي خودم دلم ميخواهد نوشته باشم . يعني حرف زدنم را نوشته باشم . يعني يك چيزي بين گفتن و نوشتن و يا … بابا ولم كنيد . بگذاريد راجع به زنداني نوشته باشم و زنداني كه با همهي زندانهاي عالم فرق داشت باشد . ديوارهايش سبز و كفاش موزاييك و بلندگويش موسيقي پخش كند و ديگه چي ؟ آهان ، آدمش جوان باشد و لباس زندانيها را هم نپوشيده و ريش سبيل صاف كرده و موهاي سشوار … نه ديگه خيلي زيادياش ميشود و غير قابل قبول . نه موهايش نه بلند بود و نه كوتاه . اما يك سيگار چاق و چله لاي انگشتهايش بود و خلاصه خيلي شنگول و قبراق و … كتابم داشته باش ؟ فكر نميكنين سياسي ميشه و در نوندونيمو گل ميگيرن . ؟
گفتم نوندوني ، نه بابا ، نه روزنامه نگارم و نه … ميخواين ولش كنيم ؟ نه من بنويسم و نه شما فكر كنيد كه چيزي خوندين ؟ اينجوري بهتر نيست ؟
اما زنداني چي ميشه و اون زندون ؟ راست ميگين ، گورباباي همه كردن الا من و شما . – فحشه ؟ بله درسته . ولي من چي بنويسم . شما كه يكسر ارد ميدين و سانسورم ميكنين . مگر اون همه مقالهاي كه در مذمت خود سانسوري مينويسند ، نخوندين . –مي دونم ، ميدونم بازهم از كلمهي عربي استفاده كردم ، فحش دادم و … خوبه پاكش كنم ؟
خودمو پاك كنم ؟
درستش كنم ؟ … چرابلند حرف نميزنين ؟ مي ترسين ؟ نترسين بابا ما انقلاب كرديم …
باشه باشه . حرف شما مقبول و گفتهتون كاملا درست . ولي من پاكش نميكنم . خدارو چي ديدي ، يهدفعه ديدين تو اين بگير و ببند جايزه دادن ها و مسابقات ادبي مقام اورد و آخر عمري سرمو بلند كرد . شما اگر دوست نداشتين ، خودتون پاكش كنين . يا حق
1/1/84
۱۲/۲۹/۱۳۸۳
سالي گذشت بيآنكه هيچ تغييري در آسمان بي رنگ اهل قلم اين ملك به وجود آيد . نه ابري شد - كه خدا نكند از اينكه هست بدتر پشود ، هر چند كه نرمه بادهايي خبر از طوفاني ميدهند كه اگر بيايد ...-و نه آنچنان آفتابي كه رنگ و بويي از گلهاي اين باغ ببينيم . البته بودند جرقههايي كه تنها و تنها به حمت خودشان لحظهاي ديرپا سر از پشت برگهاي قديمي در آوردند ، خودي نمودند و دوباره از ترس سز به لاك خودشان كشيدند و ... اما سئوالي كه هميشه بوده و باز هم خواهد بود و -فكر نكنم هيچوقت دست از سر ما بكشد - باز هم باقيست . و نمي دانم كي و كي جوابش را پيدا خواهيم كرد - بعضي وقتها شك ميكنم ، اصلا سئوالي هست ؟ -هست . اگر نبود اينهمه گروه و گروه بازي ، اينهمه حق و ناحق كردن ، اينهمه به ناحق سخنگو شدن و رهبري اهل قلم را به خود چسباندن و كار خود كردن ، از كجاست ؟
از همه بدتر ما - همين من و تو كه دم از آزادي و آزادي خواهي مي زنيم ، كي دست از خودمان مي كشيم ؟ كي تختههاي اين دكان لكنته تخظئه كردن و زيرآب زدن و توهين و افترا بستن به يكديگر را مي بنديم . كي ؟
به اميد اينكه امسال همه يك بازنگري در اعمال و اقوال خودمان داشته باشيم . به اميد اينكه دست در دست هم بگذاريم و بخواهيم همه از اين كوتولهگي در بياييم . به اميد اينكه ... چقدر اميد دارم و اين همه سال گذشت هر سال - بدون آنكه يكيشان برااورده شوند - هزار اميد ديگر بهشان اظافه شد . اصلا چرا اميد داشته باشم و چرا اين حرف ها را بزنم و بنويسم ؟ نكند من هم مثل آنها داعيهاي در سر دارم و آيا اينهمه ادعايي مثل ادعاهاي آنها نيست ؟ پس عيد بر همهي اهل قلم مبارك باد و سال خوشي داشته باشيد و دعا كنيد تا من - خودم را ميگويم - از اين ركود و بيحالي بدر آيم . يا حق. -
از همه بدتر ما - همين من و تو كه دم از آزادي و آزادي خواهي مي زنيم ، كي دست از خودمان مي كشيم ؟ كي تختههاي اين دكان لكنته تخظئه كردن و زيرآب زدن و توهين و افترا بستن به يكديگر را مي بنديم . كي ؟
به اميد اينكه امسال همه يك بازنگري در اعمال و اقوال خودمان داشته باشيم . به اميد اينكه دست در دست هم بگذاريم و بخواهيم همه از اين كوتولهگي در بياييم . به اميد اينكه ... چقدر اميد دارم و اين همه سال گذشت هر سال - بدون آنكه يكيشان برااورده شوند - هزار اميد ديگر بهشان اظافه شد . اصلا چرا اميد داشته باشم و چرا اين حرف ها را بزنم و بنويسم ؟ نكند من هم مثل آنها داعيهاي در سر دارم و آيا اينهمه ادعايي مثل ادعاهاي آنها نيست ؟ پس عيد بر همهي اهل قلم مبارك باد و سال خوشي داشته باشيد و دعا كنيد تا من - خودم را ميگويم - از اين ركود و بيحالي بدر آيم . يا حق. -
۱۲/۲۴/۱۳۸۳
نشان شيرو خورشيد/داستانی از چخوف
داستان « نشان شير و خورشيد » داستانی از نويسنده بزرگ روسی آنتوان چخوف است كه امسال صدمين سالمرگ اوست . نكته جالب در اين داستان ايرانی بودن يكی از قهرمان های اصلی قصه است . اين داستان در يكی از شماره های كتاب جمعه به سردبيری احمد شاملو به چاپ رسيده است .اول چيزی كه مبنای نوشتن اين داستان شده يا در واقع چرايی شكل گرفتن اين قصه را از زبان مترجم آن كريم كشاورز بخوانيد :
در عهد قاجار نشان شیر و خورشید و دیگر نشان و امتیازات عالبا به اشخاص ـ بدون استحقاق ـ داده می شده و یا حتی فروخته می شده . از دو نمونه زیر صحت این مدعی مكشوف می گردد :از یادداشت ای اعتمادالسطلنه ( عهد ناصری ) : « ... اما چیزی كه محل تعجب این است كه چنجاه فرمان نشان ـ سفید مهر ـ بدون تعیین درجه كه همراه امین اقدس ( عمه ملیجك ) كرده بود سی و هشت طغرا از آن ها را به طور انعامبه میرزا رضاخان قونسول تفلیس ( مقصود ارفع السلطنه یا « پرنس ارفع » است ) داده اند كه به هر كس می خواهد بفروشد . حالت متمولین روس و قید آن ها به نشان معین است . البته میرزا رضا خان به ده هزار تومان فرامین را خواهد فروخت ... الخ » ( جمع كل مخارج امین اقدس زن محبوب شاه برای معالجه كوری ، در فرنگ ، ده هزار تومان شده بود . )
تقاضای نشان شیر و خورشید ... ( تقاضای چهار نفر فرانسوی از مظفرالدین شاه به هنگام اقامت وی در پاریس . از خاطره های مهماندار فرانسوی شاه ـ نقل از « اطلاعات » مورخ 23/11/54 ـ صفحه 11 ).شاهنشاه عظیم الشانا ـ غرض از تحریر این عریضه كه من به عرض آن مفتخرم آن كه من و دوستانم ـ ژول برونل و ابل شنه ـ میل داریم كه با نهایت افتخار چهار بطری شراب شامپانی و دو بطری شراب بردو به حضور مبارك تقدیم داریم . استدعای ما در مقابل آن است كه اعلیحضرت هم ما را به اعطای نشان شیر و خورشید مفتخر فرمایند .امید آن كه از این بذل عنایت دریغ نشود . ما رعیت فرانسه ایم و سابقا به خدمت سپاهیگری اشتغال داشتیم . سلامت ذات همایونی و سعادت مملكت شاهنشاهی ایران آرزوی ماست . خوبست اعلیحضرت یكی از گماشتگان خود را بفرستند تا بطری ها تقدیم شود . با نهایت افتخار سلامت ذات شاهانه را خواستاریم . زنده باد اعلیحضرت مظفرالدین شاه ، زنده باد ایران .آنتوان چخوف داستان نویس نامی روس نیز در سال 1887 م . ( 1305 ه . ق ) یعنی نه سال پیش از كشته شدن ناصر الدین شاه ـ داستانی زیر عنوان « نشان شیر و خورشید » نوشته و منشر كرده كه موید نظر اعتمادالسلطنه و مضمون نامه بالای چند نفر فرانسوی مذكور است و ترجمه آن از نظر خوانندگان می گذرد .(مترجم)
نشان شير و خورشيد
در یكی از شهرهای آن سوی كوهساران اورال شایع شد كه مردی از متشخصان ایران به نام راحت قلم چند روز پیش وارد آن شهر شده و در مهمان سرای « ژاپون » اقامت گزیده است . این شایعه در مردم عادی و عامی هیچ اثری نكرد : خوب ، ایرانیی آمده ، آمده باشد ! فقط استپان ایوانویچ كوتسین رئیس بلدیه كه از ورود آن مرد مشرقی به وسیله منشی اداره اطلاع یافت در اندیشه فرو رفت وپرسید :
ــ به كجا می رود ؟
ــ گویا به پاریس یا لندن .
ــ عجب ! ... پس معلوم است آدم كله گنده ای است
ــ خدا می داند .
رئیس بلدیه چون از اداره به خانه خود آمد و ناهار خورد باری دیگر در اندیشه فرو رفت و این دفعه تا غروب توی فكر بود . ورود آن مرد متشخص ایرانی اوا را سخت مشغول داشته علاقمند كرده بود . به نظرش آمد كه دست تقدیر گریبان این راحت قلم را گرفته به نزد او آورده است و سرانجام ، آن روز خوشی كه او آرزوی دیرین و شورانگیز خویش را عملی كند فرا رسیده . كوتسین 2 مدال استانیسلاو و درجه سوم و یك مدال صلیب سرخ و یك مدال « انجمن نجات غریق » را دارا بود . گذشته از این ها آویزه گونه ای ( تفنگ زرین و گیتاری به شكل متقاطع ) داده بود برایش درست كرده بودند و چون این آویزه را به سینه لباس رسمیش نصب می كرد از دور مثل چیزی ویژه و زیبا و عجیب می مانست و به جا ینشان امتیاز می گرفتندش . همه می دانندكه آدم هر قدر بیشتر نشان و مدال داشته باشد بیشتر حریص می شود ـ و رئیس بلدیه هم مدت ها بود میل داشت نشان « شیر وخورشید » ایران را داشته باشد . با شور وعشق میل داشت ، دیوانه وار میل داست . نیك می دانست كه برای دریافت این نشان نه لازم است جنگ كنید و نه برای آسایشگاه سالخوردگان اعانه بدهید و نه در انتخابات فعالیت ابراز نمائید، بلكه فقط باید در كمین فرصت باشید . و به نظرش چنین آمد كه اكنون آن فرصت به دست آمده .
روز بعد ، به هنگام نیمروز همه نشان های امتیاز خود را به سینه زد و سوار شد و به مهمان سرای « ژاپون » رفت . بخت یاری اش كرد . و چون وارد نمره آن ایرانی نامدار شد دید او تنهاست و بیكار نشسته . راحت قلم آسیائی بود عظیم الجثه ، بینی ئی داشت چون ابیا و چشمان ورقملبیده و فینه به سر . روی زمین نشسته بود و در جامه دان خود كاوش می كرد .
كوتسین تبسم كنان چنین گفت :
ــ خواهشمندم از این كه مزاحمتان شده ام غفوم فرمایید . افتخار دارم خود را معرف كنم : اصیلزاده وشوالیه ، استپان ایوانویچ كوتسین ، رئیس بلدیه این محل . وظیفه خود می دانم به شخص آن جناب كه نماینده كشور معظم دوست و همسایه ما هستید مراتب احترام را تقدیم دارم .
مرد ایرانی برگشت و زیر لب چیزی به زبان فرانسوی خیلی بد تته پته كرد . كوتسین سخنان تبریكیه ای را كه قبلا از بر كرده بود دنبال كرده چنین گفت :
ــ مرزهای ایران با حدود میهن پهناور ما مماس می باشند و بدین سبب ، به اصطلاح ، حسن توجه متقابل این جانب را برمی انگیزد كه مراتب توافق و هم بستگی خود را به آن جناب تقدیم دارم .
ایرانی نامدار برخاست و باری دیگر به همان زبان چیزی تته پته كرد . كوتسین كه هیچ زبانی نمی دانست ، سر تكان داد و خواست بفهماند كه نمی فهد و در دل اندیشید كه « خوب ، من چگونه با او گفتگو كنم ؟ خوب بود الساعه دنبال مترجم می فرستادم ولی موضوع باریك و دقیق است . جلو شخص ثالث نمی توان حرف زد . بعد مترجم توی همه شهر با بوق و كرنا مطالب را فاش می كند . »
بعد كوتسین همه لغت های خارجی را كه در روزنامه خوانده و به ذهن سپرده بود به یاد آورد و من و من كنان گفت :
ــ من رئیس بلدیه ام ... یعنی « لرد مر » ... یعنی مونی سیپاله ... ووئی ؟كومپرانه ؟ (1) می خواست با كلمات و یا حركت دست و صورت وضع اجتماعی خود را بیان كند ولی نمی دانست چگونه به این مقصود نایل شود . تابلو « شهرونیز » كه به دیوار آویزان و نام شهر به حروف درشت زیر آن نوشته شده بود نجاتش داد . با نگشت به شهر اشاره كرد و بعد سر خود را نشان داد و به عقیده خودش جمله ای ساخت به این مضمون كه « من سرور و رئیس بلدیه ام » . آن مرد ایرانی چیزی درك نكرد ولی لبخندی زد و گفت :
ــ كاریاشو ، موسیو ، كاریاشو ... (2)
نیم ساعت بعد رئیس بلدیه گاه به شانه و گاه به زانوی آن مرد ایرانی دست می كوفت و می گفت :
ــ كمپرونه ؟ ووئی ؟ به عنوان لردمر و مونی سیپاله ... به شما پیشنهاد می كنم كه « پرومناژ » كوچكی بكنیم ... كومپرونه ؟ پرومناژ ...
كوتسین با انگشت ونیز را نشان داد و با دو انگشت تقلید پاهایی را كه حركت می كنند در اورد . راحت قلم كه چشم از مدال های كوتسین برنمی داشت ، ظاهرا حدس زد كه ایشان مهمترین رجل شهر هستند و كلمه « پرومناژ » را فهمید و لبخند ملاطفت آمیزی زد . بعد هر دو نفر پالتوهای خود را پوشیدند و از نمره خارج شدند . در پایین ، نزدیك دری كه به طرف رستوران «ژاپون » گشوده می شد ، كوتسین فكر كرد كه بد نبود اگر مرد ایرانی را ضیافت می كرد . توقف كرد و به میزها اشاره نمود و گفت :
ــ بد نیست به رسم روسیان بندازیم بالا ... پوره ... آنتركت ... شامپان و غیره ... كومپرونه ؟ می فهمی ؟
مهمان نامدار فهمید و اندكی بعد ، هر دو نفر در بهترین اطاق رستوران نشسته مشغول نوشیدن شامپانی و خوردن بودند . كوتسین گفت :
ــ می نوشیم به سلامتی ترقی ایران ... ما روس ها ایرانیان را دوست می داریم ... گرچه دینمان یكی نیست ولی منافع مشترك و به اصطلاح حسن توجه متقابل ... ترقی ... بازارهای آسیا ... فتوحات مسالمت جویانه ، به اصطلاح ...
ایرانی نامدار با اشتهای فراوان می نوشید و می خورد . چنگان را در ماهی نمك سود فرو برد و سر را به علامت تحسین و ستایش به حركت در آورد و گفت :
ــ كاریاشو! بی رین (3) !
رئیس بلدیه به غایت خوشحال شد و گفت :
ــ از این ماه یخوشتان می آید ؟ بی ین ؟ چه خوب . ــ بعد رو به پیشخدمت رستوران كرد و گفت : برادر امر كن دو تا ماه یاز آن بهترهاش به نمره حضرت اشرف بفرستند !
بعد رئیس بلدیه و آن ایرانی متشخص رفتند باغ وحش را تماشا كنند . مردم عامی شهر دیدند كه چگونه رئیس شهرستان ، استپان ایوانویچ ، كه صورتش از فرط نوشیدن شامپانی سرخ شده و شاد و بسیار راضی است ، آن مرد ایرانی را در خیابان های عمده و بازار گرداند و دیدنی های شهر را نشانش داد و سرانجام بر فراز برج آتش نشانیش برد .
ضمنا مردم عامی شهر دیدند كه چگونه نزدیك دروازه سنگی كه دو طرفش مجمسه شیر بود توفق كرد و اول شیر را به آن مرد ایرانی نشان داد بعد انگشت را حواله آسمان كرده و خورشید را و بعد به سینه خود اشاره كرد و بعد بار دیگر به شیر كنار دروازه وخورشید آسمان . و مرد ایرانی تبسم كنان سبیل رضا سر تكان داد و دندان های سفید خویش را ظاهر ساخت . بعد از غروب هر دو در مهمانخانه « لندن » نشسته به نوای زنان هارپ نواز گوش دادند . اما شب را در كجا گذراندند ، معلوم نیست .
فردای آن روز ، صبح، رئیس بلدیه به اداره آمد . كارمندات ظاهرا در بعضی چیزها اطلاع حاصل كرده برخی مطالب را حدس می زدند . چونكه منشی بلدیه به نزد او آمد و با تبسمی سخریه آمیز چنین گفت :
ــایرانیان رسمی دارند كه اگر مهمان نامداری به ایشان وارد با ید به دست خود گوسفندی را برا ی او سر ببرند .
چیزی نگذشت پاكتی را كه به وسیله پست رسیده بود به رئیس بلدیه دادند . او پاكت را گشود و كاریكاتوری را مشاهده كرد . راحت قلم را كشیده بودند كه شخص شخیص رئیس بلدیه در مقابلش به زانو در افتاده و دست ها را به سوی او دراز كرده می گوید :
به نشانه دوستی دو كشور
یعنی روسیه و ایران
و به علامت احترام به شما ، ای سفیر بسیار محترم
میل داشتم خود را به عنوان گوسفند در قدمتان ذبح كنم
ولی عفوم كنید ( نمی توانم ) چون من خرم !
وجود رئیس بلدیه را احساس نامطبوعی فرا گرفت ... ولی طولی نكشید .
به هنگام نیمروز بار دیگر نزد آن ایرانی نامدار رفت و مجددا ضیافتش كرد و دیدنی های شهر را نشانش داد و باز به سوی دروازه سنگی اش برد و باز گاه به شیر و گاه به خورشید آسمان و گاه به سینه خود اشاره كرد . به اتفاق در مهمان سرای « ژاپون » ناهار خوردند و بعد از ناهار ، سیگار بر لب ، با صورت های سرخ از مشروب ، خوشحال و راضی باز بر برج آتش نشانی صعود كردند و رئیس بلدیه كه گویا می خواست دیدگان مهمان خود را با منظره بی نظیری خیره كند از آن بالا برای قراولی كه آن پایین مشغول گشت بود فریاد زد :
ــ آژیر خطر بده !
ولی آژیر بی نتیجه ماند ، چون ماموران آتش نشانی حمام رفته بودند و كسی حاضر نشد . در مهمانخانه « لندن » شام خوردند و پس از شام مرد ایرانی سواز قطار شد و رفت و استپان ایوانویچ به هنگام بدرقه او سه بار به رسم روس ها با او روبوسی كرد و حتی اشك از دیدگان فرو رخت و وقتی كه قطار به حركت در آمد فریاد زد :
ــ از طرف ما به ایران تعظیم كنید و بگویید كه دوستش داریم !
یك سال و چهار ماه گذشت . یخ بندان سختی بود . قریب سی و پنج درجه زیر صفر باد شدیدی كه تا مغز استخوان نفوذ می كرد می وزید . استپان ایوانویج در خیابان حركت می كرد و پوستین را گشوده بود و افسوس می خورد كه هیچكس پیشش نیم آید تا نشان « شیر وخورشید » را بر سینه اش ببیند . تا غروب با پوستین باز و سینه گشوده را می رفت و سخت سرما خورد و شب هنگام از پهلویی به پهلوی دیگر می غلتید و نمی توانست به خواب برود .
روحش معذب بود . باطنش می سوخت . قلبش ناآرام در تپش بود : حالا می خواست نشان « تاكووا » ی صربستان را زیب پیكر كند . دیوانه وار می خواست . عاشقانه می خواست . به خاطر آن عذاب می كشید .
داستان « نشان شير و خورشيد » داستانی از نويسنده بزرگ روسی آنتوان چخوف است كه امسال صدمين سالمرگ اوست . نكته جالب در اين داستان ايرانی بودن يكی از قهرمان های اصلی قصه است . اين داستان در يكی از شماره های كتاب جمعه به سردبيری احمد شاملو به چاپ رسيده است .اول چيزی كه مبنای نوشتن اين داستان شده يا در واقع چرايی شكل گرفتن اين قصه را از زبان مترجم آن كريم كشاورز بخوانيد :
در عهد قاجار نشان شیر و خورشید و دیگر نشان و امتیازات عالبا به اشخاص ـ بدون استحقاق ـ داده می شده و یا حتی فروخته می شده . از دو نمونه زیر صحت این مدعی مكشوف می گردد :از یادداشت ای اعتمادالسطلنه ( عهد ناصری ) : « ... اما چیزی كه محل تعجب این است كه چنجاه فرمان نشان ـ سفید مهر ـ بدون تعیین درجه كه همراه امین اقدس ( عمه ملیجك ) كرده بود سی و هشت طغرا از آن ها را به طور انعامبه میرزا رضاخان قونسول تفلیس ( مقصود ارفع السلطنه یا « پرنس ارفع » است ) داده اند كه به هر كس می خواهد بفروشد . حالت متمولین روس و قید آن ها به نشان معین است . البته میرزا رضا خان به ده هزار تومان فرامین را خواهد فروخت ... الخ » ( جمع كل مخارج امین اقدس زن محبوب شاه برای معالجه كوری ، در فرنگ ، ده هزار تومان شده بود . )
تقاضای نشان شیر و خورشید ... ( تقاضای چهار نفر فرانسوی از مظفرالدین شاه به هنگام اقامت وی در پاریس . از خاطره های مهماندار فرانسوی شاه ـ نقل از « اطلاعات » مورخ 23/11/54 ـ صفحه 11 ).شاهنشاه عظیم الشانا ـ غرض از تحریر این عریضه كه من به عرض آن مفتخرم آن كه من و دوستانم ـ ژول برونل و ابل شنه ـ میل داریم كه با نهایت افتخار چهار بطری شراب شامپانی و دو بطری شراب بردو به حضور مبارك تقدیم داریم . استدعای ما در مقابل آن است كه اعلیحضرت هم ما را به اعطای نشان شیر و خورشید مفتخر فرمایند .امید آن كه از این بذل عنایت دریغ نشود . ما رعیت فرانسه ایم و سابقا به خدمت سپاهیگری اشتغال داشتیم . سلامت ذات همایونی و سعادت مملكت شاهنشاهی ایران آرزوی ماست . خوبست اعلیحضرت یكی از گماشتگان خود را بفرستند تا بطری ها تقدیم شود . با نهایت افتخار سلامت ذات شاهانه را خواستاریم . زنده باد اعلیحضرت مظفرالدین شاه ، زنده باد ایران .آنتوان چخوف داستان نویس نامی روس نیز در سال 1887 م . ( 1305 ه . ق ) یعنی نه سال پیش از كشته شدن ناصر الدین شاه ـ داستانی زیر عنوان « نشان شیر و خورشید » نوشته و منشر كرده كه موید نظر اعتمادالسلطنه و مضمون نامه بالای چند نفر فرانسوی مذكور است و ترجمه آن از نظر خوانندگان می گذرد .(مترجم)
نشان شير و خورشيد
در یكی از شهرهای آن سوی كوهساران اورال شایع شد كه مردی از متشخصان ایران به نام راحت قلم چند روز پیش وارد آن شهر شده و در مهمان سرای « ژاپون » اقامت گزیده است . این شایعه در مردم عادی و عامی هیچ اثری نكرد : خوب ، ایرانیی آمده ، آمده باشد ! فقط استپان ایوانویچ كوتسین رئیس بلدیه كه از ورود آن مرد مشرقی به وسیله منشی اداره اطلاع یافت در اندیشه فرو رفت وپرسید :
ــ به كجا می رود ؟
ــ گویا به پاریس یا لندن .
ــ عجب ! ... پس معلوم است آدم كله گنده ای است
ــ خدا می داند .
رئیس بلدیه چون از اداره به خانه خود آمد و ناهار خورد باری دیگر در اندیشه فرو رفت و این دفعه تا غروب توی فكر بود . ورود آن مرد متشخص ایرانی اوا را سخت مشغول داشته علاقمند كرده بود . به نظرش آمد كه دست تقدیر گریبان این راحت قلم را گرفته به نزد او آورده است و سرانجام ، آن روز خوشی كه او آرزوی دیرین و شورانگیز خویش را عملی كند فرا رسیده . كوتسین 2 مدال استانیسلاو و درجه سوم و یك مدال صلیب سرخ و یك مدال « انجمن نجات غریق » را دارا بود . گذشته از این ها آویزه گونه ای ( تفنگ زرین و گیتاری به شكل متقاطع ) داده بود برایش درست كرده بودند و چون این آویزه را به سینه لباس رسمیش نصب می كرد از دور مثل چیزی ویژه و زیبا و عجیب می مانست و به جا ینشان امتیاز می گرفتندش . همه می دانندكه آدم هر قدر بیشتر نشان و مدال داشته باشد بیشتر حریص می شود ـ و رئیس بلدیه هم مدت ها بود میل داشت نشان « شیر وخورشید » ایران را داشته باشد . با شور وعشق میل داشت ، دیوانه وار میل داست . نیك می دانست كه برای دریافت این نشان نه لازم است جنگ كنید و نه برای آسایشگاه سالخوردگان اعانه بدهید و نه در انتخابات فعالیت ابراز نمائید، بلكه فقط باید در كمین فرصت باشید . و به نظرش چنین آمد كه اكنون آن فرصت به دست آمده .
روز بعد ، به هنگام نیمروز همه نشان های امتیاز خود را به سینه زد و سوار شد و به مهمان سرای « ژاپون » رفت . بخت یاری اش كرد . و چون وارد نمره آن ایرانی نامدار شد دید او تنهاست و بیكار نشسته . راحت قلم آسیائی بود عظیم الجثه ، بینی ئی داشت چون ابیا و چشمان ورقملبیده و فینه به سر . روی زمین نشسته بود و در جامه دان خود كاوش می كرد .
كوتسین تبسم كنان چنین گفت :
ــ خواهشمندم از این كه مزاحمتان شده ام غفوم فرمایید . افتخار دارم خود را معرف كنم : اصیلزاده وشوالیه ، استپان ایوانویچ كوتسین ، رئیس بلدیه این محل . وظیفه خود می دانم به شخص آن جناب كه نماینده كشور معظم دوست و همسایه ما هستید مراتب احترام را تقدیم دارم .
مرد ایرانی برگشت و زیر لب چیزی به زبان فرانسوی خیلی بد تته پته كرد . كوتسین سخنان تبریكیه ای را كه قبلا از بر كرده بود دنبال كرده چنین گفت :
ــ مرزهای ایران با حدود میهن پهناور ما مماس می باشند و بدین سبب ، به اصطلاح ، حسن توجه متقابل این جانب را برمی انگیزد كه مراتب توافق و هم بستگی خود را به آن جناب تقدیم دارم .
ایرانی نامدار برخاست و باری دیگر به همان زبان چیزی تته پته كرد . كوتسین كه هیچ زبانی نمی دانست ، سر تكان داد و خواست بفهماند كه نمی فهد و در دل اندیشید كه « خوب ، من چگونه با او گفتگو كنم ؟ خوب بود الساعه دنبال مترجم می فرستادم ولی موضوع باریك و دقیق است . جلو شخص ثالث نمی توان حرف زد . بعد مترجم توی همه شهر با بوق و كرنا مطالب را فاش می كند . »
بعد كوتسین همه لغت های خارجی را كه در روزنامه خوانده و به ذهن سپرده بود به یاد آورد و من و من كنان گفت :
ــ من رئیس بلدیه ام ... یعنی « لرد مر » ... یعنی مونی سیپاله ... ووئی ؟كومپرانه ؟ (1) می خواست با كلمات و یا حركت دست و صورت وضع اجتماعی خود را بیان كند ولی نمی دانست چگونه به این مقصود نایل شود . تابلو « شهرونیز » كه به دیوار آویزان و نام شهر به حروف درشت زیر آن نوشته شده بود نجاتش داد . با نگشت به شهر اشاره كرد و بعد سر خود را نشان داد و به عقیده خودش جمله ای ساخت به این مضمون كه « من سرور و رئیس بلدیه ام » . آن مرد ایرانی چیزی درك نكرد ولی لبخندی زد و گفت :
ــ كاریاشو ، موسیو ، كاریاشو ... (2)
نیم ساعت بعد رئیس بلدیه گاه به شانه و گاه به زانوی آن مرد ایرانی دست می كوفت و می گفت :
ــ كمپرونه ؟ ووئی ؟ به عنوان لردمر و مونی سیپاله ... به شما پیشنهاد می كنم كه « پرومناژ » كوچكی بكنیم ... كومپرونه ؟ پرومناژ ...
كوتسین با انگشت ونیز را نشان داد و با دو انگشت تقلید پاهایی را كه حركت می كنند در اورد . راحت قلم كه چشم از مدال های كوتسین برنمی داشت ، ظاهرا حدس زد كه ایشان مهمترین رجل شهر هستند و كلمه « پرومناژ » را فهمید و لبخند ملاطفت آمیزی زد . بعد هر دو نفر پالتوهای خود را پوشیدند و از نمره خارج شدند . در پایین ، نزدیك دری كه به طرف رستوران «ژاپون » گشوده می شد ، كوتسین فكر كرد كه بد نبود اگر مرد ایرانی را ضیافت می كرد . توقف كرد و به میزها اشاره نمود و گفت :
ــ بد نیست به رسم روسیان بندازیم بالا ... پوره ... آنتركت ... شامپان و غیره ... كومپرونه ؟ می فهمی ؟
مهمان نامدار فهمید و اندكی بعد ، هر دو نفر در بهترین اطاق رستوران نشسته مشغول نوشیدن شامپانی و خوردن بودند . كوتسین گفت :
ــ می نوشیم به سلامتی ترقی ایران ... ما روس ها ایرانیان را دوست می داریم ... گرچه دینمان یكی نیست ولی منافع مشترك و به اصطلاح حسن توجه متقابل ... ترقی ... بازارهای آسیا ... فتوحات مسالمت جویانه ، به اصطلاح ...
ایرانی نامدار با اشتهای فراوان می نوشید و می خورد . چنگان را در ماهی نمك سود فرو برد و سر را به علامت تحسین و ستایش به حركت در آورد و گفت :
ــ كاریاشو! بی رین (3) !
رئیس بلدیه به غایت خوشحال شد و گفت :
ــ از این ماه یخوشتان می آید ؟ بی ین ؟ چه خوب . ــ بعد رو به پیشخدمت رستوران كرد و گفت : برادر امر كن دو تا ماه یاز آن بهترهاش به نمره حضرت اشرف بفرستند !
بعد رئیس بلدیه و آن ایرانی متشخص رفتند باغ وحش را تماشا كنند . مردم عامی شهر دیدند كه چگونه رئیس شهرستان ، استپان ایوانویچ ، كه صورتش از فرط نوشیدن شامپانی سرخ شده و شاد و بسیار راضی است ، آن مرد ایرانی را در خیابان های عمده و بازار گرداند و دیدنی های شهر را نشانش داد و سرانجام بر فراز برج آتش نشانیش برد .
ضمنا مردم عامی شهر دیدند كه چگونه نزدیك دروازه سنگی كه دو طرفش مجمسه شیر بود توفق كرد و اول شیر را به آن مرد ایرانی نشان داد بعد انگشت را حواله آسمان كرده و خورشید را و بعد به سینه خود اشاره كرد و بعد بار دیگر به شیر كنار دروازه وخورشید آسمان . و مرد ایرانی تبسم كنان سبیل رضا سر تكان داد و دندان های سفید خویش را ظاهر ساخت . بعد از غروب هر دو در مهمانخانه « لندن » نشسته به نوای زنان هارپ نواز گوش دادند . اما شب را در كجا گذراندند ، معلوم نیست .
فردای آن روز ، صبح، رئیس بلدیه به اداره آمد . كارمندات ظاهرا در بعضی چیزها اطلاع حاصل كرده برخی مطالب را حدس می زدند . چونكه منشی بلدیه به نزد او آمد و با تبسمی سخریه آمیز چنین گفت :
ــایرانیان رسمی دارند كه اگر مهمان نامداری به ایشان وارد با ید به دست خود گوسفندی را برا ی او سر ببرند .
چیزی نگذشت پاكتی را كه به وسیله پست رسیده بود به رئیس بلدیه دادند . او پاكت را گشود و كاریكاتوری را مشاهده كرد . راحت قلم را كشیده بودند كه شخص شخیص رئیس بلدیه در مقابلش به زانو در افتاده و دست ها را به سوی او دراز كرده می گوید :
به نشانه دوستی دو كشور
یعنی روسیه و ایران
و به علامت احترام به شما ، ای سفیر بسیار محترم
میل داشتم خود را به عنوان گوسفند در قدمتان ذبح كنم
ولی عفوم كنید ( نمی توانم ) چون من خرم !
وجود رئیس بلدیه را احساس نامطبوعی فرا گرفت ... ولی طولی نكشید .
به هنگام نیمروز بار دیگر نزد آن ایرانی نامدار رفت و مجددا ضیافتش كرد و دیدنی های شهر را نشانش داد و باز به سوی دروازه سنگی اش برد و باز گاه به شیر و گاه به خورشید آسمان و گاه به سینه خود اشاره كرد . به اتفاق در مهمان سرای « ژاپون » ناهار خوردند و بعد از ناهار ، سیگار بر لب ، با صورت های سرخ از مشروب ، خوشحال و راضی باز بر برج آتش نشانی صعود كردند و رئیس بلدیه كه گویا می خواست دیدگان مهمان خود را با منظره بی نظیری خیره كند از آن بالا برای قراولی كه آن پایین مشغول گشت بود فریاد زد :
ــ آژیر خطر بده !
ولی آژیر بی نتیجه ماند ، چون ماموران آتش نشانی حمام رفته بودند و كسی حاضر نشد . در مهمانخانه « لندن » شام خوردند و پس از شام مرد ایرانی سواز قطار شد و رفت و استپان ایوانویچ به هنگام بدرقه او سه بار به رسم روس ها با او روبوسی كرد و حتی اشك از دیدگان فرو رخت و وقتی كه قطار به حركت در آمد فریاد زد :
ــ از طرف ما به ایران تعظیم كنید و بگویید كه دوستش داریم !
یك سال و چهار ماه گذشت . یخ بندان سختی بود . قریب سی و پنج درجه زیر صفر باد شدیدی كه تا مغز استخوان نفوذ می كرد می وزید . استپان ایوانویج در خیابان حركت می كرد و پوستین را گشوده بود و افسوس می خورد كه هیچكس پیشش نیم آید تا نشان « شیر وخورشید » را بر سینه اش ببیند . تا غروب با پوستین باز و سینه گشوده را می رفت و سخت سرما خورد و شب هنگام از پهلویی به پهلوی دیگر می غلتید و نمی توانست به خواب برود .
روحش معذب بود . باطنش می سوخت . قلبش ناآرام در تپش بود : حالا می خواست نشان « تاكووا » ی صربستان را زیب پیكر كند . دیوانه وار می خواست . عاشقانه می خواست . به خاطر آن عذاب می كشید .
۱۲/۱۴/۱۳۸۳
داستانى كه صادق هدايت هرگز ننوشت
بهروايت: سيد محمــــدعلى جمالزاده
بهخاطرم آمد كه شايد بیمناسبت نباشد قصهاي كه روزي دوست ناكامم شادروان صادق هدايت در موقعي كه دو نفري تنها روي تختهسنگهاي رودخانهي خشك در كنار دهكده قلهك نشسته و گپ ميزديم برايم حكايت نمود و گفت خيال دارد بهصورت داستاني بنويسد( و گمان ميكنم عاقبت هم ننوشت و يا اگر بعدها نوشته بر من مجهول مانده است)، بهطور اجمال در اينجا نقل نمايم و معلوم است كه از عهدهي صد يك لطف و ملاحت بيان معروف او برنخواهم آمد.
گفت خيال دارم قصهاي بدين مضمون بنويسم: دونفر جوان ايراني دانشجو در فرنگستان با هم عهد و پيمان ميبندند كه پس از پايان تحصيلاتشان بهايران برگردند و با تمام قواي خود در راه خدمت بههموطنانشان بكوشند و جواني و آينده و جان خود را در كف گرفته، بههيچوجه از فقر و سختي و بيچارگي و حتي از زندان و شكنجه و مرگ نترسند. براي اينكه اين عهد و پيمان مقدس كاملن مسجل باشد، با نوك قلمتراش هر يك از آنها دست خود را مجروح ميكند و با خون خود قرارداد مبارك را كه نوشتهاند امضا ميكند. عاقبت تحصيلاتشان هم بهطور دلخواه بهپايان ميرسد و بهايران برميگردند. آتش عشق و امد چنان سر تا پايشان را مشتعل داشته كه چشمشان هيچ بدي و زشتي را نميبيند و شوق بهخدمتگزاري و فداكاري بهاندازهاي بر روح پاك و تابناكشان مسلط و چيره است كه سر از پا نميشناسند و واقعن در راه مقصد و مقصود، سر و دستار ندانند كه كدام اندازند؛ ولي افسوس كه آن فرشتهي بدخواهي كه از ساير جاهاي دنيا دامن فراچيده و بر سقف لاجورداندود محيط ما چون عنكبوت گرسنه در كمين نشسته است و در مقابل آرزوي مقبلان ديوار ميكشد، چانكه افتد و داني كار خود را بهطور شايد و بايد انجام ميدهد و وقتي دو رفيق جوان ما از خواب لذتبخش فداكاري و جانفشاني بيدار و هشيار ميگردند، خود را گوشهي زندان كذائي قصر در يكي از آن سولدانيهاي نامباركي ميبينند كه بندهترين بندگان خدا را از هر تصميم و تلاشي كه سهل است، از عمر و زندگي هم يكسره بيزار ميسازد.
در ابتدا از چند هفته محكوميت صحبت در ميان است ولي در آنجايي كه ايمان فلك رفته بباد بياد، كيست و كدام خدابيامرزي است كه غم دوستان بينام و نشان و مخصوصن تهيدست و جيب و كيسه خالي ما را داشته باشد.
هفتهها به ماهها و ماهها به سالها ميكشد و عاقبت روزي از روزها بدون آن:ه ابدن معلوم شود براي چه و بهكدام علت و سبب، يكي از آن دو نفر را آزاد ميكنند و ديگري همانجا ماندگار ميشود. اما سرانجام روزي برات آزادي او نيز صادر ميگردد و بيرونش مياندازند.
قوايش تحليل رفته و عليل و خسته و بيچاره است. هيچ ميل و رغبت به معاشرت با مردم ندارد.از نشست و برخاست با دوست و آشنا لذتي نميبرد. روماتيسمي كه در زندان قوز بالا قوزش گرديده عذابش ميدهد. شبها خوابهاي پريشان نميگذارد درست بخوابد. وسيله ي طبيب و دواي حسابي ندارد. در گوشهي خانهي محقر پدر و مادري افتاده است و مادر پيرش كه از غم و غصه بهكلي در هم شكسته است تنها پرستار و غمخوار اوست. دستش ديگر بهكتاب و قلم نميرود. از دنيا و مافيها و حتي از رؤيت مادرش هم سير و بيزار است. چند بار بهوسيلهي مادرش در جستجوي رفيقش برميآيد و تيرش به سنگ ميخورد و بدون آنكه از اين راه اندوهي بهخود راه دهد، نه علاقه و بستگي مخصوصي به زندگاني دارد و نه برايش قوت و بنيهاي باقي مانده كه پاياني بهچنين زيستي بدهد.
ماهها ميگذرد و كمكم بهاري ميرسد. روزي بهاصرار مادرش لباس ميپوشد و بهقصد گردش و تفرج از خيابانها و كوچهها گذشته، ناگاه خود را در نزديكيهاي مسگرآباد و آن طرفها ميبيند. سرگردان است و مانند سگ ولگرد بدون هيچ مقصد و مقصودي اينور و آنور ميرود.ناگاه جمعيت زيادي از زن و مرد و كوچك و بزرگ جلب توجهش را ميكند كه بهطرف امامزادهاي كه در همان اطراف واقع است روان است؛ او هم با جمعيت بهراه ميافتد و معلوم ميشود چند ماه پيش امامزاده معجز كرده است و پيرزني را كه سه چهار سال از تمام تن فلج بوده شفا داده است و از آن تاريخ به بعد هفتهاي نميگذرد كه يكي دو معجزه نكند.
در صحن امامزاده جمعيت چنان زياد است كه جاي سوزن انداختن باقي نمانده است. قشقره و همهمهي عجيبي است و هر كس سعي دارد خود را به ضريح برساند. زن و مرد مانند ديوانگان و مصر و عين دور ضريح را گرفتهاند و بوي پيه صدها شمع باريك و كلفتي كه روي مقبره روشن كردهاند انسان را گيج ميكند؛ زيارتنامهخوانها هم همه با عمامههاي سياه و سبز صداها را در هم انداختهاند و غلغله السلامعليك، السلامعليك چنان بلند است كه اگر توپ در كنند كسي نمي شنود. از فرط گرما و دود بوي پيه و عرقپا و بدن نفسش به تنگي ميافتد و به هر زحمتي هست خود را از ميان ازدحام بيرون مياندازد. در بيرون در گوشهي ايوان رواق چشمش به سيد جليلالقدر سياهچردهي پر ريش و پشمي ميافتد كه تسبيح به يك دست و عصاي آبنوس به دست ديگر، در ميان جمعي از خدام امام زاده ايستاده است و مردم خود را روي دست و پاي او مياندازند، ميبوسند و ميبويند و نذر و نياز از نقد و جنس مانند باران در اطرافش ميبارد. معلوم ميشود متوليباشي امامزاده است و دعايش مستجاب و آب دهانش شفابخش هر مرضي است همينقدر كه دستش را بر روي عضو مريضي بگذارد، درد هر قدر هم كه شديد باشد فورن تسكين مييابد.
متوليباشي در نظر رفيق ما آشنا ميآيد. درست كه نگاه ميكند ميبيند رفيق همعهد و همپيمان خودش است كه بدين هيبت و شكل و قواره در آمده است. خودتان ميتوانيد حدس بزنيد كه چهقدر تعجب ميكند. مات و متحير همانجا خشكش ميزند و آنقدر اين پا و آن پا ميكند تا ازدحام كمتر ميشود و آقاي متوليباشي با دست به كساني كه دست به سينه اطرافش را گرفتهاند اشاره ميكند كه متفرق بشوند و چاي و شربت ميخواهد.
رفيقمان با ترس و دودلي هر چه تمامتر آهسته آهسته نزديكتر ميرود و سلام ميدهد. از جواب سلام ميفهمد كه يارو هم او را شناخته است. ده دقيقه بعد دو نفري وارد باغچهي خنك و مصفائي ميشوند كه در همان جوار امامزاده واقع و داراي عمارت تازهساز و بسيار شكيلي است و تعلق به حضرتآقا دارد. نوكر و پيشخدمت تعظيمكنان نزديك ميشوند و آقا سفارش شربت و شيريني و ميوه ميدهد.
همينكه حضرت توليت پناهي عمامه و شال و عبا و ردا را بهكنار ميگذارند و "رب دوشامبر" شيك خود را ميپوشند و مجالي براي صحبت و و درددل پيدا ميشود، رفيق ما ميپرسد: اين ديگر چه رنگ و چه بساطي است. اگر به من ميگفتند دربان تئاتر فولىبرژه پاريس شدهاي زودتر باور ميكردم تا اينكه متولي امامزاده شدي و معجز و كرامت ميكني.
آقاي متوليباشي قاهقاه بناي خنده ميگذارد و پس از آنكه پي در پي دو سه گيلاس كنياك در چالهي گلو كه ريش و پشم مانند گردنبند كلفت و قطوري از پشم بز آنرا پوشانيده مياندازد، بدينقرار لب به سخن ميگشايد: پس از رهايي از زندان كمكم فهميدم كه خربزه آب است و بايد در فكر نان بود و پس از آنكه مدتي به اين در و آن در زدم و دستم به جايي بند نشد، فهميدم كه مردم اين آب و خاك دو دستهاند: يك دسته خر و سادهلوح و نادان و دستهي ديگر رند و حقهباز و نادرست؛ ديدم خداوند تمام نعمت خود را در حق اين دستهي دوم تمام كرده است و رويهمرفته هم، حقهبازي به خريت ترجيح دارد و سواري بهتر از سواري دادن است و بنا به مقدمات و تصادفاتي كه حالا موقعش نيست كه تفصيلش را برايت نقل كنم، هشت ماه پيش با چيدن دوز و كلكهاي استادانه يكنفر زن گدايي را در كوچه پيدا كردم كه در مقابل حقالزحمه و وعد و وعيد حاضر شد خودش را به افليجي بزند و همين امام زاده كه ويران و فرسوده و كنار شهر افتاده بود و احدي بهسراغش نميآمد معجزه كرد و او را شفا داد و من هم به كمك خوابهايي كه ميديدم و امامزاده بم(بمن) ظاهر ميشد و دستورهايي ميداد، داراي شهرت گرديدم. اول متوليباشي امامزاده شدم و حالا ديگر نانم كاملن توي روغن است و همهجا محترم و معززم و از صدقهي سر اين حضرت، دين و دنيايم نجات يافته است و تو هم اگر مايل باشي و استعدادي در خود سراغ داشته باشي برايت در همين امامزاده كار مناسبي پيدا خواهم كرد كه نان مفت ور شالت بگذارند و دستت را ببوسند و آب وضويت را بهرسم تبرك و در ازاي ريال و اسكناس عليهالسلام به اطراف و اكناف اين خاك ببرند.
رفيق دوم ميگويد: خانهات آبادان، حرفي ندارم كه در زمرهي نمكخواران اين درگاه باشم ولي آخر مگر فراموش كردهاي كه ما با هم چه عهد و پيمانها داشتيم؟مگر يادت نيست كه با خون خود امضا كرديم كه خدمتگزار خالص و خاص اين آب و خاك و اين مردم باشيم.
متوليباشي با لبخند مليح و معنيداري پشت چشم را نازك ميكند و ميگويد: نه عزيزم، هيچ فراموش نكردهام و همين الان درست مثل اين است كه دارم با نوك قلمتراشي كه يادگار وطن بود، دست خودم را ميبرم كه با خون خودم قراردادمان را امضا كنم، ولي چيزي كه هست يك قطره از آن خون، امروز ديگر در بدن من نيست و اقامت در اين محيط و محشور بودن با اين مخلوق مرا به كلي عوض كرده است و اين آدمي كه با اين ريش و پشم و با اين سر تراشيده و با اين تسبيح و عصا ميبيني ابدن آن جواني نيست كه آنروز آن عهد و پيمان را با يكدنيا صداقت و خلوص و يك عالم ايمان و ايقان با خون خود امضا كرد. آن آدم، امروز ديگر براي من آدم مجهول و ناشناسي است كه گاهي كه بهيادش ميافتم دلم برايش ميسوزد و از سادهلوحي و صاف و صادقي او خندهام ميگيرد.
به نقل از: زندگانى و آثار صادق هدايت، دكتر ابوالقاسم جنتى عطايى،انتشارات مجيد،بىتاريخ[ احتمالن اواخر دهه چهل شمسى]
نمي دانم اين متن را از كجا گير اوردم و مبدا آن كدام وبلاگ است . هر چه كردم از آن بگذرم نشد . بنابراين با عرض معذرت از آن دوست كه نمي توام لينكش را در اينجا بگذارم . از دوستاني كه مي دانند و يا جايي اين متن به چشمشان خورده استدعا دارم براي اينكه مديون نباشم خبرم كنند . يا حق
بهروايت: سيد محمــــدعلى جمالزاده
بهخاطرم آمد كه شايد بیمناسبت نباشد قصهاي كه روزي دوست ناكامم شادروان صادق هدايت در موقعي كه دو نفري تنها روي تختهسنگهاي رودخانهي خشك در كنار دهكده قلهك نشسته و گپ ميزديم برايم حكايت نمود و گفت خيال دارد بهصورت داستاني بنويسد( و گمان ميكنم عاقبت هم ننوشت و يا اگر بعدها نوشته بر من مجهول مانده است)، بهطور اجمال در اينجا نقل نمايم و معلوم است كه از عهدهي صد يك لطف و ملاحت بيان معروف او برنخواهم آمد.
گفت خيال دارم قصهاي بدين مضمون بنويسم: دونفر جوان ايراني دانشجو در فرنگستان با هم عهد و پيمان ميبندند كه پس از پايان تحصيلاتشان بهايران برگردند و با تمام قواي خود در راه خدمت بههموطنانشان بكوشند و جواني و آينده و جان خود را در كف گرفته، بههيچوجه از فقر و سختي و بيچارگي و حتي از زندان و شكنجه و مرگ نترسند. براي اينكه اين عهد و پيمان مقدس كاملن مسجل باشد، با نوك قلمتراش هر يك از آنها دست خود را مجروح ميكند و با خون خود قرارداد مبارك را كه نوشتهاند امضا ميكند. عاقبت تحصيلاتشان هم بهطور دلخواه بهپايان ميرسد و بهايران برميگردند. آتش عشق و امد چنان سر تا پايشان را مشتعل داشته كه چشمشان هيچ بدي و زشتي را نميبيند و شوق بهخدمتگزاري و فداكاري بهاندازهاي بر روح پاك و تابناكشان مسلط و چيره است كه سر از پا نميشناسند و واقعن در راه مقصد و مقصود، سر و دستار ندانند كه كدام اندازند؛ ولي افسوس كه آن فرشتهي بدخواهي كه از ساير جاهاي دنيا دامن فراچيده و بر سقف لاجورداندود محيط ما چون عنكبوت گرسنه در كمين نشسته است و در مقابل آرزوي مقبلان ديوار ميكشد، چانكه افتد و داني كار خود را بهطور شايد و بايد انجام ميدهد و وقتي دو رفيق جوان ما از خواب لذتبخش فداكاري و جانفشاني بيدار و هشيار ميگردند، خود را گوشهي زندان كذائي قصر در يكي از آن سولدانيهاي نامباركي ميبينند كه بندهترين بندگان خدا را از هر تصميم و تلاشي كه سهل است، از عمر و زندگي هم يكسره بيزار ميسازد.
در ابتدا از چند هفته محكوميت صحبت در ميان است ولي در آنجايي كه ايمان فلك رفته بباد بياد، كيست و كدام خدابيامرزي است كه غم دوستان بينام و نشان و مخصوصن تهيدست و جيب و كيسه خالي ما را داشته باشد.
هفتهها به ماهها و ماهها به سالها ميكشد و عاقبت روزي از روزها بدون آن:ه ابدن معلوم شود براي چه و بهكدام علت و سبب، يكي از آن دو نفر را آزاد ميكنند و ديگري همانجا ماندگار ميشود. اما سرانجام روزي برات آزادي او نيز صادر ميگردد و بيرونش مياندازند.
قوايش تحليل رفته و عليل و خسته و بيچاره است. هيچ ميل و رغبت به معاشرت با مردم ندارد.از نشست و برخاست با دوست و آشنا لذتي نميبرد. روماتيسمي كه در زندان قوز بالا قوزش گرديده عذابش ميدهد. شبها خوابهاي پريشان نميگذارد درست بخوابد. وسيله ي طبيب و دواي حسابي ندارد. در گوشهي خانهي محقر پدر و مادري افتاده است و مادر پيرش كه از غم و غصه بهكلي در هم شكسته است تنها پرستار و غمخوار اوست. دستش ديگر بهكتاب و قلم نميرود. از دنيا و مافيها و حتي از رؤيت مادرش هم سير و بيزار است. چند بار بهوسيلهي مادرش در جستجوي رفيقش برميآيد و تيرش به سنگ ميخورد و بدون آنكه از اين راه اندوهي بهخود راه دهد، نه علاقه و بستگي مخصوصي به زندگاني دارد و نه برايش قوت و بنيهاي باقي مانده كه پاياني بهچنين زيستي بدهد.
ماهها ميگذرد و كمكم بهاري ميرسد. روزي بهاصرار مادرش لباس ميپوشد و بهقصد گردش و تفرج از خيابانها و كوچهها گذشته، ناگاه خود را در نزديكيهاي مسگرآباد و آن طرفها ميبيند. سرگردان است و مانند سگ ولگرد بدون هيچ مقصد و مقصودي اينور و آنور ميرود.ناگاه جمعيت زيادي از زن و مرد و كوچك و بزرگ جلب توجهش را ميكند كه بهطرف امامزادهاي كه در همان اطراف واقع است روان است؛ او هم با جمعيت بهراه ميافتد و معلوم ميشود چند ماه پيش امامزاده معجز كرده است و پيرزني را كه سه چهار سال از تمام تن فلج بوده شفا داده است و از آن تاريخ به بعد هفتهاي نميگذرد كه يكي دو معجزه نكند.
در صحن امامزاده جمعيت چنان زياد است كه جاي سوزن انداختن باقي نمانده است. قشقره و همهمهي عجيبي است و هر كس سعي دارد خود را به ضريح برساند. زن و مرد مانند ديوانگان و مصر و عين دور ضريح را گرفتهاند و بوي پيه صدها شمع باريك و كلفتي كه روي مقبره روشن كردهاند انسان را گيج ميكند؛ زيارتنامهخوانها هم همه با عمامههاي سياه و سبز صداها را در هم انداختهاند و غلغله السلامعليك، السلامعليك چنان بلند است كه اگر توپ در كنند كسي نمي شنود. از فرط گرما و دود بوي پيه و عرقپا و بدن نفسش به تنگي ميافتد و به هر زحمتي هست خود را از ميان ازدحام بيرون مياندازد. در بيرون در گوشهي ايوان رواق چشمش به سيد جليلالقدر سياهچردهي پر ريش و پشمي ميافتد كه تسبيح به يك دست و عصاي آبنوس به دست ديگر، در ميان جمعي از خدام امام زاده ايستاده است و مردم خود را روي دست و پاي او مياندازند، ميبوسند و ميبويند و نذر و نياز از نقد و جنس مانند باران در اطرافش ميبارد. معلوم ميشود متوليباشي امامزاده است و دعايش مستجاب و آب دهانش شفابخش هر مرضي است همينقدر كه دستش را بر روي عضو مريضي بگذارد، درد هر قدر هم كه شديد باشد فورن تسكين مييابد.
متوليباشي در نظر رفيق ما آشنا ميآيد. درست كه نگاه ميكند ميبيند رفيق همعهد و همپيمان خودش است كه بدين هيبت و شكل و قواره در آمده است. خودتان ميتوانيد حدس بزنيد كه چهقدر تعجب ميكند. مات و متحير همانجا خشكش ميزند و آنقدر اين پا و آن پا ميكند تا ازدحام كمتر ميشود و آقاي متوليباشي با دست به كساني كه دست به سينه اطرافش را گرفتهاند اشاره ميكند كه متفرق بشوند و چاي و شربت ميخواهد.
رفيقمان با ترس و دودلي هر چه تمامتر آهسته آهسته نزديكتر ميرود و سلام ميدهد. از جواب سلام ميفهمد كه يارو هم او را شناخته است. ده دقيقه بعد دو نفري وارد باغچهي خنك و مصفائي ميشوند كه در همان جوار امامزاده واقع و داراي عمارت تازهساز و بسيار شكيلي است و تعلق به حضرتآقا دارد. نوكر و پيشخدمت تعظيمكنان نزديك ميشوند و آقا سفارش شربت و شيريني و ميوه ميدهد.
همينكه حضرت توليت پناهي عمامه و شال و عبا و ردا را بهكنار ميگذارند و "رب دوشامبر" شيك خود را ميپوشند و مجالي براي صحبت و و درددل پيدا ميشود، رفيق ما ميپرسد: اين ديگر چه رنگ و چه بساطي است. اگر به من ميگفتند دربان تئاتر فولىبرژه پاريس شدهاي زودتر باور ميكردم تا اينكه متولي امامزاده شدي و معجز و كرامت ميكني.
آقاي متوليباشي قاهقاه بناي خنده ميگذارد و پس از آنكه پي در پي دو سه گيلاس كنياك در چالهي گلو كه ريش و پشم مانند گردنبند كلفت و قطوري از پشم بز آنرا پوشانيده مياندازد، بدينقرار لب به سخن ميگشايد: پس از رهايي از زندان كمكم فهميدم كه خربزه آب است و بايد در فكر نان بود و پس از آنكه مدتي به اين در و آن در زدم و دستم به جايي بند نشد، فهميدم كه مردم اين آب و خاك دو دستهاند: يك دسته خر و سادهلوح و نادان و دستهي ديگر رند و حقهباز و نادرست؛ ديدم خداوند تمام نعمت خود را در حق اين دستهي دوم تمام كرده است و رويهمرفته هم، حقهبازي به خريت ترجيح دارد و سواري بهتر از سواري دادن است و بنا به مقدمات و تصادفاتي كه حالا موقعش نيست كه تفصيلش را برايت نقل كنم، هشت ماه پيش با چيدن دوز و كلكهاي استادانه يكنفر زن گدايي را در كوچه پيدا كردم كه در مقابل حقالزحمه و وعد و وعيد حاضر شد خودش را به افليجي بزند و همين امام زاده كه ويران و فرسوده و كنار شهر افتاده بود و احدي بهسراغش نميآمد معجزه كرد و او را شفا داد و من هم به كمك خوابهايي كه ميديدم و امامزاده بم(بمن) ظاهر ميشد و دستورهايي ميداد، داراي شهرت گرديدم. اول متوليباشي امامزاده شدم و حالا ديگر نانم كاملن توي روغن است و همهجا محترم و معززم و از صدقهي سر اين حضرت، دين و دنيايم نجات يافته است و تو هم اگر مايل باشي و استعدادي در خود سراغ داشته باشي برايت در همين امامزاده كار مناسبي پيدا خواهم كرد كه نان مفت ور شالت بگذارند و دستت را ببوسند و آب وضويت را بهرسم تبرك و در ازاي ريال و اسكناس عليهالسلام به اطراف و اكناف اين خاك ببرند.
رفيق دوم ميگويد: خانهات آبادان، حرفي ندارم كه در زمرهي نمكخواران اين درگاه باشم ولي آخر مگر فراموش كردهاي كه ما با هم چه عهد و پيمانها داشتيم؟مگر يادت نيست كه با خون خود امضا كرديم كه خدمتگزار خالص و خاص اين آب و خاك و اين مردم باشيم.
متوليباشي با لبخند مليح و معنيداري پشت چشم را نازك ميكند و ميگويد: نه عزيزم، هيچ فراموش نكردهام و همين الان درست مثل اين است كه دارم با نوك قلمتراشي كه يادگار وطن بود، دست خودم را ميبرم كه با خون خودم قراردادمان را امضا كنم، ولي چيزي كه هست يك قطره از آن خون، امروز ديگر در بدن من نيست و اقامت در اين محيط و محشور بودن با اين مخلوق مرا به كلي عوض كرده است و اين آدمي كه با اين ريش و پشم و با اين سر تراشيده و با اين تسبيح و عصا ميبيني ابدن آن جواني نيست كه آنروز آن عهد و پيمان را با يكدنيا صداقت و خلوص و يك عالم ايمان و ايقان با خون خود امضا كرد. آن آدم، امروز ديگر براي من آدم مجهول و ناشناسي است كه گاهي كه بهيادش ميافتم دلم برايش ميسوزد و از سادهلوحي و صاف و صادقي او خندهام ميگيرد.
به نقل از: زندگانى و آثار صادق هدايت، دكتر ابوالقاسم جنتى عطايى،انتشارات مجيد،بىتاريخ[ احتمالن اواخر دهه چهل شمسى]
نمي دانم اين متن را از كجا گير اوردم و مبدا آن كدام وبلاگ است . هر چه كردم از آن بگذرم نشد . بنابراين با عرض معذرت از آن دوست كه نمي توام لينكش را در اينجا بگذارم . از دوستاني كه مي دانند و يا جايي اين متن به چشمشان خورده استدعا دارم براي اينكه مديون نباشم خبرم كنند . يا حق
۱۲/۰۱/۱۳۸۳
تقديم به همهي زناني كه همه جا مادرند
باد بود يا باران ؟ گرم بود يا او از بسكه دويده بود اينطور عرق ميريخت ؟يادلش ميخواست گرم باشد . دل به اين خوش كرده بود كه گرم است . كه زمستان نيست كه … وقتي زن را با آن چادر مشكي و مقنعه و هزار ويژگي زن بودن ، پشت ميز ديد . با همهي سرعتي كه داشت برگشت . جلوي در ايستاد . نفس بريدهاش را چاق كرد ، يااللهي گفت و وارد اتاق شد و زير لب گفت« اينم كه نيست »
از صبح تا حالا به هر جا كه پا گذاشته بود با نيست روبرو شده بود . نيستي كه براي او ، چيزي جز نيستي نبود . نيستي كه ميخواست او را نيست كند . زن سرش را بلند كرد و گفت « بفرماييد ؟»
شايد اين كلمهي معمولي چيزي براي تعجب نداشته باشد . اما او با تعجب به زن نگاه كرد . به زور نفس نفس زدنش را كنترل كرد . زن حال او را كه ديد گفت « بشين »
چشمها برق زدند و چيزي مثل شوري اشك راه حلقش را گرفت . مگر اينجا هم …؟ فقط يك لحظه بود . يك آن . كاغذ مچاله را به طرف زن گرفت و خسخس نفسهايش گفت « بايد بدمش به شما ؟»
تا زن كاغذ را نگاه كند ، او به زن نگاه كرد . به چادرش و … از روي نااميدي سرش را تكان داد و كسي از درونش التماس كرد « خدايا … ؟ »
زن زير چشمي ميپاييدش . كاغد را روي ميز انداخت و گفت « خواهش مي كنم . بفرماييد »
خندهاي هيچجا نبوده گلويش را خارش داد و فكر كرد شايد اشتباه آمده و اينجا نه دادگاه ، كه جايي غير از آنچه … جلوي فكر كردنش را گرفت ، به عكس امام نگاه كرد و گفت « شما بايد جواب بدين ؟ »
زن شايد لبخند مليحي كه به صورت يغورش نميامد چاشني نگاهش كرد و او ادامه داد « شمارو به خدا ، من … »
شايد زن جملهي نا تمام او را كه در بغض ناخواستهاش گم شده بود تمام كرد « شتاب دارين » وشايد او فكر كرد خودش جمله را تمام كرده است « خيلي عجله دارم » و مابقي كاغذهاي دستش را جلوي زن گذاشت و زن گفته بود «عجله داشتي كه اينموقع آمدي؟ و … » و با نگاهش به عقربههاي عجول ساعت جملهاش را نيمه تمام گذاشته بود .
و او نگاهش پر از التماس شد و پرسيد « رفتن ؟ »
زن به كاغذ ها نگاه كرد و او از اين همه سكوت و آن همه خونسردي زن حرصش گرفته بود . زن پرسيد « كي ؟ »
و او گفت «قاضي »
و زن گفت « من خودم قاضيام » و از او پرسيده بود چكار داري ، پرسيده بود مشكلت چيه ؟ و او با خودش گفت « اونا كه مرد بودن و قدرت داشتن ، چيكار كردن كه اين زن … » زن هنوز نگاهش مي كرد و او در حاليكه شبكلاه پشمي پدرش را از پشت دود سيگار محو و مبهم ميديد ، از نگاه منتظر پدرش گفت ، از قفسي كه ذرهذره به طرف او ميخزد ، از التماسي كه تو چشمهاي پدرش موج ميزد « من طاقت زندون ندارم بابا ، زود بيا » بغض كرده بود . لبهاي بي رنگش داشت چين ميخورد و از نگاه بد قاضيي گفت كه عمدا آنها را تا آخر وقت نگاه داشته تا پدر پير و زندان نديدهاش را دستبند به دست راهي زندان كند . از التماسهاي نكردهاي كه از صبح تا به حال كرده بود . از توهينها و بيمحليها … و يادش رفته بود كه شتاب دارد . يادش رفته بود كه اينجا دادگاه است و اين زن هم يك قاضي است و …
زن سرش پايين بود و دستش بين آن همه دفتر و دستك بزرگ ، در حال رفت و آمد . شايد حركت تند دستهاي زن او را وادار به درددل كرده بود و شايد عقربههاي ساعت كه پدرش را آرام آرام به طرف قفس هل ميداد و از او ديگر كاري ساخته نبود . هر چه بود از وجدان نداشتهي قاضي گفت . از جايگاهي كه مي بايست … ميبايست ، ميبايست … چرا ؟
زن كاغذهايي را سياه كرد آنها را به هم وصل كرد و بدون آنكه به روي خودش بياورد كه مرد اينهمه حرف زده است و يا او حرفهاي مرد را شنيده ، همه را به طرف او گرفت و گفت « تا دفتر نبسته ، شماره بزن و بيا »
و او دوباره دويده بود . خسته نباشي گفته بود و گردنش را كج كرده و سنگيني خستگي دفتردار را به جان خريده بود و دويده بود و زن هنوز پشت ميزش بود . سلام كرد يا احساس نزديكيي كه زن به او مي داد سلام را رد كرده بود . زن پشت دفتر هاي بزرگ گم شده بود و دستهاي سفيدش در سياهي كلماتي كه تند و تند صفحه را سياه ميكرد حل شده بود و مرد چشم از ساعت بر نميداشت . از عقربههايي كه پدرش را تسليم كرده بود و او را . اما باز هم اميد داشت و همكاري زن به او اميد ميداد كه همهچيز درست خواهد شد . هنوز دفترها بسته نشده بود كه مردي همراه دختر بچه اي وارد شد و او فكر كرد شوهر زن است . زن كاغذهاي شماره خورده ممهور را به طرف مرد گرفت و مرد پشت ميز روبروي زن نشست . – منشي زن بود - حالا او ايراد ميگرفت و زن توجيح ميكرد و او علت توجيههاي زن را نميفهميد و اينكه زن بر خلاف مقررات اداري همهي كارهاي مرد را راه انداخته بود و زن دمبه ساعت به ساعت پشت دستش نگاه ميكرد و شايد به اين فكر مي كرد اي كاش اين كار آخر را هم به مرد محول نكرده بود . اما منشي به زن آموزش ميداد و منت سر مرد ميگذاشت كه خانم قاضي … و او ميترسيد . از نگاه منشي ، از دسدس كردنش ، از … ديگر نگاه گرم پدرش را نمي ديد .
منشي كاغذ ها را با منت مهر كرد و مثل طلبكارها گفت « ببر ثبت اسناد و جوابشو بيار »
. او به زن نگاه كرد و زن به ساعت و گفت « اميدي نيست اما … »
و او امان نداده بود . دويده بود . دويده بود و شايد به خودش اميد داده بود كه هنوز وقت هست ، هنوز … اما آيا به چشمهاي هيز و لبهاي سياه قاضيي كه ميخواست او نرسد ، مي رسيد .
دوباره سلام كرد . هن هن زد . گردن كج كرد و خستگي خريد و التماس كرد و خسته نباشي گفت و اينبار هم زني پشت ميز بود و بازهم از نفسنفس زدنهاي او ترسيد و او را دعوت به نشستن كرد و از آخر وقت بودن و … دوباره دفترها و دست هاي سفيد زن و سياهي قلم و سفيدي كاغذ . دفتر آخري بسته شد. او نفس گم شدهاش را پيدا كرد و با صدا بيرونش داد .
زن پرسيد « تومان يا ريال ؟ »
«تومان »
زن قلم را روي ميز انداخت و گفت « از بسكه عجولي . اينجا نوشته ريال »
زنجيري روي دستها قفل شد . كسي پيرمردي را هل داد و قطره اشك سمجي روي ريش مرد افتاد .
باد بود يا باران ؟ گرم بود يا او از بسكه دويده بود اينطور عرق ميريخت ؟يادلش ميخواست گرم باشد . دل به اين خوش كرده بود كه گرم است . كه زمستان نيست كه … وقتي زن را با آن چادر مشكي و مقنعه و هزار ويژگي زن بودن ، پشت ميز ديد . با همهي سرعتي كه داشت برگشت . جلوي در ايستاد . نفس بريدهاش را چاق كرد ، يااللهي گفت و وارد اتاق شد و زير لب گفت« اينم كه نيست »
از صبح تا حالا به هر جا كه پا گذاشته بود با نيست روبرو شده بود . نيستي كه براي او ، چيزي جز نيستي نبود . نيستي كه ميخواست او را نيست كند . زن سرش را بلند كرد و گفت « بفرماييد ؟»
شايد اين كلمهي معمولي چيزي براي تعجب نداشته باشد . اما او با تعجب به زن نگاه كرد . به زور نفس نفس زدنش را كنترل كرد . زن حال او را كه ديد گفت « بشين »
چشمها برق زدند و چيزي مثل شوري اشك راه حلقش را گرفت . مگر اينجا هم …؟ فقط يك لحظه بود . يك آن . كاغذ مچاله را به طرف زن گرفت و خسخس نفسهايش گفت « بايد بدمش به شما ؟»
تا زن كاغذ را نگاه كند ، او به زن نگاه كرد . به چادرش و … از روي نااميدي سرش را تكان داد و كسي از درونش التماس كرد « خدايا … ؟ »
زن زير چشمي ميپاييدش . كاغد را روي ميز انداخت و گفت « خواهش مي كنم . بفرماييد »
خندهاي هيچجا نبوده گلويش را خارش داد و فكر كرد شايد اشتباه آمده و اينجا نه دادگاه ، كه جايي غير از آنچه … جلوي فكر كردنش را گرفت ، به عكس امام نگاه كرد و گفت « شما بايد جواب بدين ؟ »
زن شايد لبخند مليحي كه به صورت يغورش نميامد چاشني نگاهش كرد و او ادامه داد « شمارو به خدا ، من … »
شايد زن جملهي نا تمام او را كه در بغض ناخواستهاش گم شده بود تمام كرد « شتاب دارين » وشايد او فكر كرد خودش جمله را تمام كرده است « خيلي عجله دارم » و مابقي كاغذهاي دستش را جلوي زن گذاشت و زن گفته بود «عجله داشتي كه اينموقع آمدي؟ و … » و با نگاهش به عقربههاي عجول ساعت جملهاش را نيمه تمام گذاشته بود .
و او نگاهش پر از التماس شد و پرسيد « رفتن ؟ »
زن به كاغذ ها نگاه كرد و او از اين همه سكوت و آن همه خونسردي زن حرصش گرفته بود . زن پرسيد « كي ؟ »
و او گفت «قاضي »
و زن گفت « من خودم قاضيام » و از او پرسيده بود چكار داري ، پرسيده بود مشكلت چيه ؟ و او با خودش گفت « اونا كه مرد بودن و قدرت داشتن ، چيكار كردن كه اين زن … » زن هنوز نگاهش مي كرد و او در حاليكه شبكلاه پشمي پدرش را از پشت دود سيگار محو و مبهم ميديد ، از نگاه منتظر پدرش گفت ، از قفسي كه ذرهذره به طرف او ميخزد ، از التماسي كه تو چشمهاي پدرش موج ميزد « من طاقت زندون ندارم بابا ، زود بيا » بغض كرده بود . لبهاي بي رنگش داشت چين ميخورد و از نگاه بد قاضيي گفت كه عمدا آنها را تا آخر وقت نگاه داشته تا پدر پير و زندان نديدهاش را دستبند به دست راهي زندان كند . از التماسهاي نكردهاي كه از صبح تا به حال كرده بود . از توهينها و بيمحليها … و يادش رفته بود كه شتاب دارد . يادش رفته بود كه اينجا دادگاه است و اين زن هم يك قاضي است و …
زن سرش پايين بود و دستش بين آن همه دفتر و دستك بزرگ ، در حال رفت و آمد . شايد حركت تند دستهاي زن او را وادار به درددل كرده بود و شايد عقربههاي ساعت كه پدرش را آرام آرام به طرف قفس هل ميداد و از او ديگر كاري ساخته نبود . هر چه بود از وجدان نداشتهي قاضي گفت . از جايگاهي كه مي بايست … ميبايست ، ميبايست … چرا ؟
زن كاغذهايي را سياه كرد آنها را به هم وصل كرد و بدون آنكه به روي خودش بياورد كه مرد اينهمه حرف زده است و يا او حرفهاي مرد را شنيده ، همه را به طرف او گرفت و گفت « تا دفتر نبسته ، شماره بزن و بيا »
و او دوباره دويده بود . خسته نباشي گفته بود و گردنش را كج كرده و سنگيني خستگي دفتردار را به جان خريده بود و دويده بود و زن هنوز پشت ميزش بود . سلام كرد يا احساس نزديكيي كه زن به او مي داد سلام را رد كرده بود . زن پشت دفتر هاي بزرگ گم شده بود و دستهاي سفيدش در سياهي كلماتي كه تند و تند صفحه را سياه ميكرد حل شده بود و مرد چشم از ساعت بر نميداشت . از عقربههايي كه پدرش را تسليم كرده بود و او را . اما باز هم اميد داشت و همكاري زن به او اميد ميداد كه همهچيز درست خواهد شد . هنوز دفترها بسته نشده بود كه مردي همراه دختر بچه اي وارد شد و او فكر كرد شوهر زن است . زن كاغذهاي شماره خورده ممهور را به طرف مرد گرفت و مرد پشت ميز روبروي زن نشست . – منشي زن بود - حالا او ايراد ميگرفت و زن توجيح ميكرد و او علت توجيههاي زن را نميفهميد و اينكه زن بر خلاف مقررات اداري همهي كارهاي مرد را راه انداخته بود و زن دمبه ساعت به ساعت پشت دستش نگاه ميكرد و شايد به اين فكر مي كرد اي كاش اين كار آخر را هم به مرد محول نكرده بود . اما منشي به زن آموزش ميداد و منت سر مرد ميگذاشت كه خانم قاضي … و او ميترسيد . از نگاه منشي ، از دسدس كردنش ، از … ديگر نگاه گرم پدرش را نمي ديد .
منشي كاغذ ها را با منت مهر كرد و مثل طلبكارها گفت « ببر ثبت اسناد و جوابشو بيار »
. او به زن نگاه كرد و زن به ساعت و گفت « اميدي نيست اما … »
و او امان نداده بود . دويده بود . دويده بود و شايد به خودش اميد داده بود كه هنوز وقت هست ، هنوز … اما آيا به چشمهاي هيز و لبهاي سياه قاضيي كه ميخواست او نرسد ، مي رسيد .
دوباره سلام كرد . هن هن زد . گردن كج كرد و خستگي خريد و التماس كرد و خسته نباشي گفت و اينبار هم زني پشت ميز بود و بازهم از نفسنفس زدنهاي او ترسيد و او را دعوت به نشستن كرد و از آخر وقت بودن و … دوباره دفترها و دست هاي سفيد زن و سياهي قلم و سفيدي كاغذ . دفتر آخري بسته شد. او نفس گم شدهاش را پيدا كرد و با صدا بيرونش داد .
زن پرسيد « تومان يا ريال ؟ »
«تومان »
زن قلم را روي ميز انداخت و گفت « از بسكه عجولي . اينجا نوشته ريال »
زنجيري روي دستها قفل شد . كسي پيرمردي را هل داد و قطره اشك سمجي روي ريش مرد افتاد .
۱۱/۲۸/۱۳۸۳
هميشه فكر مي كردم غير از داستان چيزديگري را نبايد در اينجا بگذارم و در طول اين دو سال سعي كردم بر اين عقيده پابرجا بمانم و ماندم . اما امروز آنقدر پرم و انقدر خسته از بودن كه نمي توانم نگفته بگذرم . اما از چي ؟ چرا پرم ؟ و چه چيز را مي خواهم بيرون بريزم ؟ چرا اين كار را مي كنم . شايد نداشتن مطلب اينطور مرا به اين وادي كشانده و شايد اينكه مدتهاست كه نمي توانم بنويسم ... هر چه هست تا قبل از نوشتن - قبل از باز كردن اين صفحه هزار حرف نگفته داشتم و هزار گله و شكايت و حالا ... انگار همه پر گرفته و همه ... شايد دلم براي خودم تنگ شده بود و شايد . ..هر چه هست دلم نمي خواهد اين نوشتن را رها كنم و شايد نوشتن دست از سرم بر نمي دارد و شايد ... شايد همهي درد من از همين شايدهاست . ..
شما مي دانيد من چطورم شده ؟
شما مي دانيد من چطورم شده ؟
۱۱/۲۱/۱۳۸۳
خانم فريبا چلبينيا مرحمت فرموده و در وبلاگشان يادداشتي در مورد داستان طناب نوشته اند . از ايشان متشكرم
www.ch77.persianblog.com
يك حادثه
يك حادثه اتفاق افتاده است . يك حادثه كه از سالها قبل نطفهاش با گريهي يك بچه بسته شده بود و امروز به انجام رسيد .
هيچ وقت با صدايي كه ميدا و منشائي نداشته باشد بر خورديد ؟ يا اينكه همه چيز براي شما با علت و معلول همراه است و چيز هاي ناشناخته را خيلي راحت رد مي كنيد و بي توجه از آنها مي گذريد و يا اصلا ... نه . بگذاريد به اصل حادثه بپردازيم . چيزي كه اگر در يك داستان نباشد ، داستان همه چيز مي شود الا داستان . شايد دوستاني كه همهي سبك ها را كنار گذاشته اند بر من ايراد بگيرند . خوب بگيرند . كسي مزاحم انها نمي شود و هيچ وقت هم نشده . يعني من نشدم و معتقدم هر كسي آزاد است آزاد نبودن خودش و در انقياد قرارندادن ديگران را مد نظر داشته باشد .
بله يك حادثه اتفاق افتاده است . مردي خودش را پيدا كرد و براي خودش گريه كرد و شايد آن قدر خسيس بود كه حاظر نشد صد تومان به خودش بدهد و از همه مهمتر ، صداي گريه ي بچه اي كه در ذهنش اين همه سال بيداد كرده بود از همان لحظه تمام شد . اما مرد ، بعد از آن حادثه ديگر براي خودش گريه مي كند و براي دلتنگي ي كه از دست دادن گريه ي بچه شايد يكي از علت هايش باشد .
رو بروي من بر روي صفحه ي مانيتور مردي ، نه . پير مردي ايستاده و در كمال بي شرمي چرت مي زند و من به مردي فكر مي كنم كه خودش را ديد كه وسط خرابه اي ايستاده بود و به ديوارها و سقف هايي كه با آنهمه گچ بري و تزئين فرش زمين شده بودند ، نگاه مي كرد و نمي دانست از آنهمه ويراني لذت ببرد و يا دل بسوزاند و يا به آدمهايي كه در اين خانه به سر مي بردند فكر كند ، به عشق ها ، اميد ها ، گريه و شيون هايي برا ي از دست دادن عزيزان شان و گريه وشيوني براي رفتن خودشان .
اين ها بايد باشند تا حادثه رونقي بگيرد . هر چند كه من پايان اين حادثه و حتي خود حادثه را در همين چند سطر بالا شرح دادم اما ...
مرد ايستاده بود. . . نه . اول پشت ديوار ، بر روي تكه ي بزرگي از سقف كه پر از نقشهاي زيبا بود شاشيد و وقتي لرز با حال تخليه تمام شد تازه حس قديمي "ديدن " به سراغش آمد . به اطرافش نگاه كرد . شايد هم اصلا نگاه نكرد و اداي نگاه كردن را در مي آورد و به زير گچ بري ها لگد زد و به كوچه نگاه مي كرد تا ببيند آيا كسي رد مي شود تا با تعجب به او نگاه كند و او زير نگاه متعجب آن ها ، بادي به زير سبيل هايش بيندازد كه يعني اين منم . اما كوچه ي يك روز زمستاني آن هم در ماه رمضان ، كاملا خلوت بود و من فكر مي كنم مرد، نه براي ديدن ، بلكه به اين خرابه آمده بود تا دور از چشم مامور هاي منكرات و امر به معروف، در كمال راحتي سيگارش را دود كند . به هر حال مرد ايستاده بود . قيافهي متفكري به خودش گرفته بود و از اين طرف به آن طرف مي رفت تا اول اينكه سيگارش تمام شود و دوم بر آن لكه ي گردي كه جلوي شلوارش از چكه هاي ادرار به وجود آمده بود ، خشك شود كه صداي خش خشي را شنيد . ..
نه . نترسيد . خش خش واژه يست كه در شما اين توهم را به وجود مي آورد كه ، حادثه ، يك حادثه مرگبار بوده و من هر چه مي گردم واژه اي كه آهنگ خش خش را جور ديگري نشان بدهد پيدا نمي كنم . پس صدا ، صداي سايش دو چيز آهني بود . خش خشي نرم و ريز و مداوم . مي بينيد خش خش مي خواهد كه بماند و ...
شايد مرد هم مثل شما اول از اين صدا ترسيد و شايد شك وارده باعث شد كه بچه ي ذهنش براي چند لحظه ساكت شود و او به طرف مركز صدا برود . برود ؟ ...
مرد به راه افتاد . صدا ، صداي چيز نا شناخته اي نبود . چيز ترسناكي هم نبود . صداي ريز يك كار ظريف بود . كاري در كمال راحتي و محتاطي . حتما اين طور صداها را بارها و بارها شنيده ايد. كار هاي ظريف صداي خوشايندي دارند . يك آهنگ جان دار . صدايي ماندني و دل انگيز . مرد فكر مي كرد خيالاتي شده است . فكر مي كرد آن گچ بري هاي ظريف ذهنش را وادار كرده اند تا اين صدا ها را بسازد . اما هر چه جلوتر مي رفت صدا واضح تر مي شد و مرد كنجكاو تر . از ديواري بالا رفت . در سه كنج ديوار ، بين سه ديوار خرابه ، جايي كه بيشتر شبيه يك قبر بود ، مرد جواني نشسته بود و ته يك قوطي نوشابه حارجي را با چيزي شبيه تيغ مي تراشيد . بچه ي ذهن مرد به گريه افتاد . اين مرد يك معتاد بود . وگرنه كي توي اين بيغوله اين طور راحت مي نشيند و ...
مرد مي خواست بر گردد . بچه ي ذهنش با گريه ، از او مي خواست تا برگردد و مرد جوان را به حال خودش بگذارد . اما چگونه ؟ چطور بر گردد تا صدايي ايجاد نكند و مرد جوان را نترساند و يك سوال ، مرد چه كار مي كرد . كاري كه او مي كرد هيچ شباهتي به مصرف مواد مخدر نداشت . اما چرا اينجا ؟
مرد ايستاد . مرد جوان هم متوجه وجود او نشد . با حوصله ته قوطي نوشابه را تراشيد از يك بطري كمي آب توي قوطي ريخت . قوطي را به هم زد و با دقت محتويات قوطي را نگاه كرد و از جايش بلند شد و مرد را ديد و خيلي خونسرد گفت « بفرما »
بچه ي ذهن مرد ، آرام گرفته بود . او هم كنجكاو شده بود و شايد با چشمان نامرئي اش با دقت مرد جوان را زير نظر داشت . مرد گفت « نه . ممنون . اشكالي نداره تماشا كنم . ؟ »
مرد جوان نگاهي به ديوار روبرو كرد و گفت « نه . فقط بيا اينجا بنشين . اين زنه ، اگه ببينه ، بد و بيراه مي گه و ... »
در اين طور مواقع من نمي فهمم چكار كنم كه عين واقعه را نگويم و يا حادثه را طوري شكل بدهم كه به ساخت قصه نزديك تر باشم و از نوشتن وا مي مانم . حادثه اي بود يا نبود ؟ چطور مي توانم بدون آنكه حوصله ي خودم و مخاطبم سر برود آنچه را بنويسم كه ... اصلا چرا بايد بنويسم ؟ بنويسم تا عاقبت اعتياد را شرح داده باشم و يا ...
يك حادثه چگونه به وجود مي آيد ؟ آيا صرف گريه كردن بچه ي ذهن مرد براي شروع يك حادثه كافي نبود ؟آيا يك نويسنده اين حق را دارد تا به تكنيك هاي نوشتن بيش ازخود نوشته اهميت بدهد ؟ ...
مرد دوم پشتش را به مرد اول كرد و از جيب كتش كبريت در آورد و گفت « يه دختر مثل قرص ماه همراه دو تا لاشي ومعتاد اينجا بودند . لامصبا جنس داشتند . كشيدند و هرچي من التماسشون كردم يه ذره به من بدن . ندادن . دنيا بي رحم شده »
مرد اول پرسيد « تو چه كار مي كني ؟ »
« چكار مي كنم ؟ گورمه مي كنم . ندارم كه . مي خوام ته ظرف اونارو دماغي بكشم »
بچه ي ذهن مرد بي قرار بود و نمي خواست بماند اما او تا به حال همه جور كشيدن را ديده بود الا اين طريق را و ...
مرد دوم كتاب پاره و جلد سياهي را ار كنار دستش برداشت ، به طرف مرد اول پرت كرد و گفت « سرگرم شو »
شايد فكر كنيد جاي كتاب اينجا نيست و يا نمي تواند كاركرد درستي داشته باشد . اما اين يك ماجراي واقعي است و نويسنده نمي خواهد هيچ گونه دخل و تصرفي در آن بنمايد و كتاب هم آنجا بود . يك كتاب جلد مشكي به نام " مي خواهم زندگي كنم " و من هر چه فكر مي كنم اسم نويسنده اش را به ياد نمي آوردم و فكر مي كنم " ساگان " بود و مترجمش يك خانم كه تا آن زمان اسمش را نشنيده بودم .
مرد دوم سعي داشت كاغذ هاي پوسيده و نم زده را آتش بدهد و نمي شد . مرد اول مقوايي برداشت به طرف او پرت كرد و گفت « اونا خيسن » مرد دوم مقوا را آتش زد و گفت « ذهنم ديگه كار نمي كنه . كم كه ندارم بچه م مريضه ، زنم ول كرده و رفته . ديشبم داشتم رو ميدون دنبال يه كسي مي گشتم تا وبالش بشم كه يك مامور به جونم افتاد و گفت ...»
شعله تند و تند مي سوخت و به انتهاي مقوا مي دويد آب هاي توي قوطي به جوش آمده بودند و جز جز مي كردند و مرد بدون آنكه به سوختن انگشتانش توجه داشته باشد قوطي را همراه شعله به اين طرف و آن طرف مي كشاند و حرف مي زد « ...اول گفت من خمارم و جنسم ندارم و هيشكم به من جنس نمي دن و خلاصه هي التماس و التنماس كه برام بخر ما هم كه تازه از حبس بيرون اومده بوديم و دلمونم نمي خواس دوباره بر گرديم و مي فهمي كه .. اين روزا آدم به مادر خودشم اعتماد نداره . چي دردسرت بدم آخرس گول خورديم . خوب خودمونم خمار بوديم و ...» قوطي دود زد آبش تقريبا خشك شد مرد قوطي را توي يك قوطي بزگتر كذاشت كمي آب به دور قوطي ريخت تا خنك شود و گفت « هيچي نشد . همش آب ...
و مرد اول به اين فكر بود كه او چطور مي خواهد اين آب ها را از طريق بيني اش بكشد و من از خودم مي پرسم از اين نوشتن چي عايد تو مي شود . ولي دلم براي گريه ي بچه ي ذهن مرد كه حالا ديگر خيلي وقت است ساكت شده تنگ شده و فكر مي كنم با نوشتن اين ها شايد بتوانم او را زنده كنم و يا ....
مرد دوم قوطي را برداشت . پشتش را به مرد اول كرد و به انتهاي دخمه رفت . مرد اول از جا بلند شد و به داخل دخمه رفت وپشت سر مرد ايستاد و از روي شانه ي او به دست هاي مرد نگاه كرد مرد با دست او را به طرف در دخمه هول داد و گفت « تاريكي مي كني ، برو سر جات منم الان ميام همون جا » مرد اول برگشت . مرد دوم از توي قوطي كبريتش بريده ي فيلتر سيگار را درآورد و به داخل قوطي انداخت . سرنگي از جيبش در آورد سر سوزن را داخل فيلتر سيگار گذاشت و محتويات قوطي را به داخل سرنگ كشيد و گفت « آبن ، به درد هيچي نمي خورن »
و من در اين فكرم هر چيزي را براي چيزي ساختند و كار ديگري نمي تواند بكند همان طور كه فيلتر سيگار اين جا هم كار فيلتر را انجام داد و معلوم نيست آن كه براي اولين بار فيلتر را ساخت اين جنبه اش را هم در نظر داشت يا نه ؟ خميازه هاي پير مرد روي مانيتور حالم را گرفت و شايد هم از اين طور نوشتن خسته شدم كه او را بهانه كردم و با يك كليك آن را ُكشتم .
حالا فكر مي كنيد مرد با آن سرنگ مي خواست چكار كند ؟ دلم نمي خواهد ديگر ادامه بدهم چون مي دانم شما آخرش را حدس زده و مثل من خسته شده ايد اما ...سعي مي كنم خلاصه اش بكنم . مرد آيتسنش را بالا زد و سرنگ را روي رگ هاي برجسته ي دستش گذاشت و دستش را مچ كرد اما رگ مثل اينكه ترسيده باشد فروكش كرد قايم شد . مرد به اطرافش نگاه كرد تكه ي سيمي ديد . آن را دور دستش پيچيد و از مرداول كمك خواست او كمكش كرد و سيم را دور بازوي او گره زد و مرد سرنگ را بعد از چند بار تو و بيرون كشيدن بالاخره به داخل رگش فرو كرد و خون به داخل سرنگ دويد و مرد با لذت لبخندي زد و گذاشت تا خونش محتويا بد رنگ سرنگ را كاملا قرمز كرد و آنو قت همه را با يك فشار به داخل رگ راند و دوباره خون را به داخل سرنگ كشيد و بعد از چند لحظه آنها را به داخل رگش زد و اين عمل را چند بار تكرار كرد
مرد اول مثل شما ، حوصله اش سر رفته بود. دنبال بهانه اي بود كه كتاب را بردارد و بزند به چاك و از ادامه اين صحنه ي بي حود رها شود كه مرد دوم سرنگ را بيرون كشيد و خون همراه سر سوزن تيرك زد بيرون . مرد ناخنش را با آب دهنش خيس كرد و روي رگ گذاشت . اما خون بند نمي آمد مرد از روي زمين لته ي نسبتا بزرگي را كه پر از لكه هاي سياه شده ي خون بود بر داشت و رگه ي خون سياه را از وي دستش پاك كرد و با آب دهنش جاي آن ها را پاك كرد اما خون بند نمي آمد مرد از جايش بلند شد كاپشنش را از روي ديوار برداشت و گفت « خودش خشك مي شود » مرد اول هم برخاست . كتاب را پشت سرش گرفت و از جلوي در دخمه كنار رفت . مرد دوم با هوشياري دستش را به طرف متاب دراز كرد و پرسيد ساعت چنده ؟ »
مرد اول جوابش را نداد . مرد دوم گفت يه نخ سيگار مي دي ؟» مرد اول پاكت سيگارش را در آورد . مرد د وم گفت كرامت را تمام كن و چن نخ بده . مرد اول با اكراه دو نخ سيگار به او داد و از روي ديوار گذشت . مرد دوم هم به دنبالش آمد و گفت يك آقايي مي كني ؟.
مرد اول با تعجب نگاهش كرد . بچه ي ذهن مرد از روي بي حوصلگي به گريه افتاد . مرد دوم گفت « من خيلي ديرم شده ، صد تومن كرايهي راه به من مي دي ؟»
جوابش را نداد . صداي بچه قطع شده بود . مرد دوم دوباره گفت و مرد اول با نفرت گفت « نه»
از همان لحظه تا به حال صداي بچه قطع شد و من هرچه به دنبالش مي گردم او را نمي يابم و قبلا گفتم شايد با نوشتن اين موضوع او را پيدا كنم . اما نشد . و فكر مي كنم باز هم بايد بگردم وشايد دوباره مجبور شوم اين ها را با دقت بيشتري بنويسم . و شايد ...
دي ماه هشتاد ودو
www.ch77.persianblog.com
يك حادثه
يك حادثه اتفاق افتاده است . يك حادثه كه از سالها قبل نطفهاش با گريهي يك بچه بسته شده بود و امروز به انجام رسيد .
هيچ وقت با صدايي كه ميدا و منشائي نداشته باشد بر خورديد ؟ يا اينكه همه چيز براي شما با علت و معلول همراه است و چيز هاي ناشناخته را خيلي راحت رد مي كنيد و بي توجه از آنها مي گذريد و يا اصلا ... نه . بگذاريد به اصل حادثه بپردازيم . چيزي كه اگر در يك داستان نباشد ، داستان همه چيز مي شود الا داستان . شايد دوستاني كه همهي سبك ها را كنار گذاشته اند بر من ايراد بگيرند . خوب بگيرند . كسي مزاحم انها نمي شود و هيچ وقت هم نشده . يعني من نشدم و معتقدم هر كسي آزاد است آزاد نبودن خودش و در انقياد قرارندادن ديگران را مد نظر داشته باشد .
بله يك حادثه اتفاق افتاده است . مردي خودش را پيدا كرد و براي خودش گريه كرد و شايد آن قدر خسيس بود كه حاظر نشد صد تومان به خودش بدهد و از همه مهمتر ، صداي گريه ي بچه اي كه در ذهنش اين همه سال بيداد كرده بود از همان لحظه تمام شد . اما مرد ، بعد از آن حادثه ديگر براي خودش گريه مي كند و براي دلتنگي ي كه از دست دادن گريه ي بچه شايد يكي از علت هايش باشد .
رو بروي من بر روي صفحه ي مانيتور مردي ، نه . پير مردي ايستاده و در كمال بي شرمي چرت مي زند و من به مردي فكر مي كنم كه خودش را ديد كه وسط خرابه اي ايستاده بود و به ديوارها و سقف هايي كه با آنهمه گچ بري و تزئين فرش زمين شده بودند ، نگاه مي كرد و نمي دانست از آنهمه ويراني لذت ببرد و يا دل بسوزاند و يا به آدمهايي كه در اين خانه به سر مي بردند فكر كند ، به عشق ها ، اميد ها ، گريه و شيون هايي برا ي از دست دادن عزيزان شان و گريه وشيوني براي رفتن خودشان .
اين ها بايد باشند تا حادثه رونقي بگيرد . هر چند كه من پايان اين حادثه و حتي خود حادثه را در همين چند سطر بالا شرح دادم اما ...
مرد ايستاده بود. . . نه . اول پشت ديوار ، بر روي تكه ي بزرگي از سقف كه پر از نقشهاي زيبا بود شاشيد و وقتي لرز با حال تخليه تمام شد تازه حس قديمي "ديدن " به سراغش آمد . به اطرافش نگاه كرد . شايد هم اصلا نگاه نكرد و اداي نگاه كردن را در مي آورد و به زير گچ بري ها لگد زد و به كوچه نگاه مي كرد تا ببيند آيا كسي رد مي شود تا با تعجب به او نگاه كند و او زير نگاه متعجب آن ها ، بادي به زير سبيل هايش بيندازد كه يعني اين منم . اما كوچه ي يك روز زمستاني آن هم در ماه رمضان ، كاملا خلوت بود و من فكر مي كنم مرد، نه براي ديدن ، بلكه به اين خرابه آمده بود تا دور از چشم مامور هاي منكرات و امر به معروف، در كمال راحتي سيگارش را دود كند . به هر حال مرد ايستاده بود . قيافهي متفكري به خودش گرفته بود و از اين طرف به آن طرف مي رفت تا اول اينكه سيگارش تمام شود و دوم بر آن لكه ي گردي كه جلوي شلوارش از چكه هاي ادرار به وجود آمده بود ، خشك شود كه صداي خش خشي را شنيد . ..
نه . نترسيد . خش خش واژه يست كه در شما اين توهم را به وجود مي آورد كه ، حادثه ، يك حادثه مرگبار بوده و من هر چه مي گردم واژه اي كه آهنگ خش خش را جور ديگري نشان بدهد پيدا نمي كنم . پس صدا ، صداي سايش دو چيز آهني بود . خش خشي نرم و ريز و مداوم . مي بينيد خش خش مي خواهد كه بماند و ...
شايد مرد هم مثل شما اول از اين صدا ترسيد و شايد شك وارده باعث شد كه بچه ي ذهنش براي چند لحظه ساكت شود و او به طرف مركز صدا برود . برود ؟ ...
مرد به راه افتاد . صدا ، صداي چيز نا شناخته اي نبود . چيز ترسناكي هم نبود . صداي ريز يك كار ظريف بود . كاري در كمال راحتي و محتاطي . حتما اين طور صداها را بارها و بارها شنيده ايد. كار هاي ظريف صداي خوشايندي دارند . يك آهنگ جان دار . صدايي ماندني و دل انگيز . مرد فكر مي كرد خيالاتي شده است . فكر مي كرد آن گچ بري هاي ظريف ذهنش را وادار كرده اند تا اين صدا ها را بسازد . اما هر چه جلوتر مي رفت صدا واضح تر مي شد و مرد كنجكاو تر . از ديواري بالا رفت . در سه كنج ديوار ، بين سه ديوار خرابه ، جايي كه بيشتر شبيه يك قبر بود ، مرد جواني نشسته بود و ته يك قوطي نوشابه حارجي را با چيزي شبيه تيغ مي تراشيد . بچه ي ذهن مرد به گريه افتاد . اين مرد يك معتاد بود . وگرنه كي توي اين بيغوله اين طور راحت مي نشيند و ...
مرد مي خواست بر گردد . بچه ي ذهنش با گريه ، از او مي خواست تا برگردد و مرد جوان را به حال خودش بگذارد . اما چگونه ؟ چطور بر گردد تا صدايي ايجاد نكند و مرد جوان را نترساند و يك سوال ، مرد چه كار مي كرد . كاري كه او مي كرد هيچ شباهتي به مصرف مواد مخدر نداشت . اما چرا اينجا ؟
مرد ايستاد . مرد جوان هم متوجه وجود او نشد . با حوصله ته قوطي نوشابه را تراشيد از يك بطري كمي آب توي قوطي ريخت . قوطي را به هم زد و با دقت محتويات قوطي را نگاه كرد و از جايش بلند شد و مرد را ديد و خيلي خونسرد گفت « بفرما »
بچه ي ذهن مرد ، آرام گرفته بود . او هم كنجكاو شده بود و شايد با چشمان نامرئي اش با دقت مرد جوان را زير نظر داشت . مرد گفت « نه . ممنون . اشكالي نداره تماشا كنم . ؟ »
مرد جوان نگاهي به ديوار روبرو كرد و گفت « نه . فقط بيا اينجا بنشين . اين زنه ، اگه ببينه ، بد و بيراه مي گه و ... »
در اين طور مواقع من نمي فهمم چكار كنم كه عين واقعه را نگويم و يا حادثه را طوري شكل بدهم كه به ساخت قصه نزديك تر باشم و از نوشتن وا مي مانم . حادثه اي بود يا نبود ؟ چطور مي توانم بدون آنكه حوصله ي خودم و مخاطبم سر برود آنچه را بنويسم كه ... اصلا چرا بايد بنويسم ؟ بنويسم تا عاقبت اعتياد را شرح داده باشم و يا ...
يك حادثه چگونه به وجود مي آيد ؟ آيا صرف گريه كردن بچه ي ذهن مرد براي شروع يك حادثه كافي نبود ؟آيا يك نويسنده اين حق را دارد تا به تكنيك هاي نوشتن بيش ازخود نوشته اهميت بدهد ؟ ...
مرد دوم پشتش را به مرد اول كرد و از جيب كتش كبريت در آورد و گفت « يه دختر مثل قرص ماه همراه دو تا لاشي ومعتاد اينجا بودند . لامصبا جنس داشتند . كشيدند و هرچي من التماسشون كردم يه ذره به من بدن . ندادن . دنيا بي رحم شده »
مرد اول پرسيد « تو چه كار مي كني ؟ »
« چكار مي كنم ؟ گورمه مي كنم . ندارم كه . مي خوام ته ظرف اونارو دماغي بكشم »
بچه ي ذهن مرد بي قرار بود و نمي خواست بماند اما او تا به حال همه جور كشيدن را ديده بود الا اين طريق را و ...
مرد دوم كتاب پاره و جلد سياهي را ار كنار دستش برداشت ، به طرف مرد اول پرت كرد و گفت « سرگرم شو »
شايد فكر كنيد جاي كتاب اينجا نيست و يا نمي تواند كاركرد درستي داشته باشد . اما اين يك ماجراي واقعي است و نويسنده نمي خواهد هيچ گونه دخل و تصرفي در آن بنمايد و كتاب هم آنجا بود . يك كتاب جلد مشكي به نام " مي خواهم زندگي كنم " و من هر چه فكر مي كنم اسم نويسنده اش را به ياد نمي آوردم و فكر مي كنم " ساگان " بود و مترجمش يك خانم كه تا آن زمان اسمش را نشنيده بودم .
مرد دوم سعي داشت كاغذ هاي پوسيده و نم زده را آتش بدهد و نمي شد . مرد اول مقوايي برداشت به طرف او پرت كرد و گفت « اونا خيسن » مرد دوم مقوا را آتش زد و گفت « ذهنم ديگه كار نمي كنه . كم كه ندارم بچه م مريضه ، زنم ول كرده و رفته . ديشبم داشتم رو ميدون دنبال يه كسي مي گشتم تا وبالش بشم كه يك مامور به جونم افتاد و گفت ...»
شعله تند و تند مي سوخت و به انتهاي مقوا مي دويد آب هاي توي قوطي به جوش آمده بودند و جز جز مي كردند و مرد بدون آنكه به سوختن انگشتانش توجه داشته باشد قوطي را همراه شعله به اين طرف و آن طرف مي كشاند و حرف مي زد « ...اول گفت من خمارم و جنسم ندارم و هيشكم به من جنس نمي دن و خلاصه هي التماس و التنماس كه برام بخر ما هم كه تازه از حبس بيرون اومده بوديم و دلمونم نمي خواس دوباره بر گرديم و مي فهمي كه .. اين روزا آدم به مادر خودشم اعتماد نداره . چي دردسرت بدم آخرس گول خورديم . خوب خودمونم خمار بوديم و ...» قوطي دود زد آبش تقريبا خشك شد مرد قوطي را توي يك قوطي بزگتر كذاشت كمي آب به دور قوطي ريخت تا خنك شود و گفت « هيچي نشد . همش آب ...
و مرد اول به اين فكر بود كه او چطور مي خواهد اين آب ها را از طريق بيني اش بكشد و من از خودم مي پرسم از اين نوشتن چي عايد تو مي شود . ولي دلم براي گريه ي بچه ي ذهن مرد كه حالا ديگر خيلي وقت است ساكت شده تنگ شده و فكر مي كنم با نوشتن اين ها شايد بتوانم او را زنده كنم و يا ....
مرد دوم قوطي را برداشت . پشتش را به مرد اول كرد و به انتهاي دخمه رفت . مرد اول از جا بلند شد و به داخل دخمه رفت وپشت سر مرد ايستاد و از روي شانه ي او به دست هاي مرد نگاه كرد مرد با دست او را به طرف در دخمه هول داد و گفت « تاريكي مي كني ، برو سر جات منم الان ميام همون جا » مرد اول برگشت . مرد دوم از توي قوطي كبريتش بريده ي فيلتر سيگار را درآورد و به داخل قوطي انداخت . سرنگي از جيبش در آورد سر سوزن را داخل فيلتر سيگار گذاشت و محتويات قوطي را به داخل سرنگ كشيد و گفت « آبن ، به درد هيچي نمي خورن »
و من در اين فكرم هر چيزي را براي چيزي ساختند و كار ديگري نمي تواند بكند همان طور كه فيلتر سيگار اين جا هم كار فيلتر را انجام داد و معلوم نيست آن كه براي اولين بار فيلتر را ساخت اين جنبه اش را هم در نظر داشت يا نه ؟ خميازه هاي پير مرد روي مانيتور حالم را گرفت و شايد هم از اين طور نوشتن خسته شدم كه او را بهانه كردم و با يك كليك آن را ُكشتم .
حالا فكر مي كنيد مرد با آن سرنگ مي خواست چكار كند ؟ دلم نمي خواهد ديگر ادامه بدهم چون مي دانم شما آخرش را حدس زده و مثل من خسته شده ايد اما ...سعي مي كنم خلاصه اش بكنم . مرد آيتسنش را بالا زد و سرنگ را روي رگ هاي برجسته ي دستش گذاشت و دستش را مچ كرد اما رگ مثل اينكه ترسيده باشد فروكش كرد قايم شد . مرد به اطرافش نگاه كرد تكه ي سيمي ديد . آن را دور دستش پيچيد و از مرداول كمك خواست او كمكش كرد و سيم را دور بازوي او گره زد و مرد سرنگ را بعد از چند بار تو و بيرون كشيدن بالاخره به داخل رگش فرو كرد و خون به داخل سرنگ دويد و مرد با لذت لبخندي زد و گذاشت تا خونش محتويا بد رنگ سرنگ را كاملا قرمز كرد و آنو قت همه را با يك فشار به داخل رگ راند و دوباره خون را به داخل سرنگ كشيد و بعد از چند لحظه آنها را به داخل رگش زد و اين عمل را چند بار تكرار كرد
مرد اول مثل شما ، حوصله اش سر رفته بود. دنبال بهانه اي بود كه كتاب را بردارد و بزند به چاك و از ادامه اين صحنه ي بي حود رها شود كه مرد دوم سرنگ را بيرون كشيد و خون همراه سر سوزن تيرك زد بيرون . مرد ناخنش را با آب دهنش خيس كرد و روي رگ گذاشت . اما خون بند نمي آمد مرد از روي زمين لته ي نسبتا بزرگي را كه پر از لكه هاي سياه شده ي خون بود بر داشت و رگه ي خون سياه را از وي دستش پاك كرد و با آب دهنش جاي آن ها را پاك كرد اما خون بند نمي آمد مرد از جايش بلند شد كاپشنش را از روي ديوار برداشت و گفت « خودش خشك مي شود » مرد اول هم برخاست . كتاب را پشت سرش گرفت و از جلوي در دخمه كنار رفت . مرد دوم با هوشياري دستش را به طرف متاب دراز كرد و پرسيد ساعت چنده ؟ »
مرد اول جوابش را نداد . مرد دوم گفت يه نخ سيگار مي دي ؟» مرد اول پاكت سيگارش را در آورد . مرد د وم گفت كرامت را تمام كن و چن نخ بده . مرد اول با اكراه دو نخ سيگار به او داد و از روي ديوار گذشت . مرد دوم هم به دنبالش آمد و گفت يك آقايي مي كني ؟.
مرد اول با تعجب نگاهش كرد . بچه ي ذهن مرد از روي بي حوصلگي به گريه افتاد . مرد دوم گفت « من خيلي ديرم شده ، صد تومن كرايهي راه به من مي دي ؟»
جوابش را نداد . صداي بچه قطع شده بود . مرد دوم دوباره گفت و مرد اول با نفرت گفت « نه»
از همان لحظه تا به حال صداي بچه قطع شد و من هرچه به دنبالش مي گردم او را نمي يابم و قبلا گفتم شايد با نوشتن اين موضوع او را پيدا كنم . اما نشد . و فكر مي كنم باز هم بايد بگردم وشايد دوباره مجبور شوم اين ها را با دقت بيشتري بنويسم . و شايد ...
دي ماه هشتاد ودو
۱۱/۰۷/۱۳۸۳
دختر دست كوچكش را از دستكش بیرون كشید و قطره اشك سمج گوشهی چشمش را پاك كرد و مثل بچهها با خیابان بای بای كرد . مرد اخمهایش را در هم كشید و غرید .: نكن ، مردم میگن با ما بود
دختر با تعجب نگاهش كرد و گفت : بگن ، ما كه داریم میریم . تازه اینجا كه كسی به كسی نیست .
مرد نگاهش را از چشمان شیفتهی او دزدید و به نرم نرم باران كه شیشه را میپوشاند خیره شد . دختر دوباره دستگش را به دست كرد و یكدفعه با صدای بلندی گفت : میدونی اگر این باران تو این سه روز ...
مرد دستش را روی دهن دختر گذاشت و آهسته گفت : چه خبرته
دختر اول جا خورد و بعد جملهاش را دوباره تكرار كرد : میدونی اگر این باران تو این سه روز باریده بود ، چطور حالمون گرفته میشد ؟
مرد نگاهی به راننده كرد و به نجوا گفت : آهسته تر !
: اِه ، دیگه ازاین یواشتر
راننده برفپاككن را به كار انداخت . قطره های باران به آبگل تبدیل شدند و دختر دست مرد را فشار داد . مرد به آیینه نگاه كرد و دستش را كشید . دختر سرش را بغل گوش مرد گذاشت و گفت : خدا را شكر
: برا چی ؟
: همین بارون … همینكه هیچ اتفاقی نیفتاد
مرد فقط پوزخند زد و دختر ادامه داد : دوهزار تومن نذر عباسعلی كردم .
مرد خندید . برفپاككن ماشین خرخر كرد و دختر گفت :به محض اینكه رسیدم میرم میندازم تو حرم ، اگرم خسته بودم میدم خواهرم بره بندازه .
مرد به خیابان خیره بود و آنهمه ازدحامی كه هیج وقت ندیده بود. سرش را به ستون ماشین تكیه داد و احساس كرد میل عجیبی به خوابیدن دارد . دختر دوباره دست او را گرفت و گفت : مرسی
: برا چی ؟
برا همهچی . برا بودنمان . برا اینهمه لذتی كه بردیم . مرسی . مرسی
و دست سرد مرد را فشار داد . مرد به راننده نگاه كرد و باز هم دستش را پس كشید و دختر با ناز گفت : كاش تموم نشده بود . یعنی بازم تكرار میشه ؟
مرد جواب نداد و دختر خودش را كج كرد و سنگینی تنش را روی مرد انداخت و گفت : ولی خیلی شانس آوردیم
: برا چی ؟
: اوف كشتی منو با این برا چي براچي كردنت . نمیخوای حرف بزنی ؟
مرد نگاهش كرد و دختر چشمكی زد و ران مرد را مالید و آهسته گفت : من نمی خوام برگردم .
مرد به آیینه اشاره كرد و گفت : هنوز كه نرسیدیم . وقتی رسیدیم …
دختر خودش را از مرد جدا كرد و گفت : تو هم ، هی نفوس بد بزن . دیگه رسیدن یعنی چی ؟ اون ایستگاه قطاره و اینم من و تو … تازه تو قطار كه كسی دیگه به این چیزا كار نداره .
مرد پوزخند زد .
: هنوز میترسی ؟
: نترسم
: از چی ، مگه …
راننده از توی آیینه نگاهشان كرد و پرسید : برم دم ایستگاه ؟
مرد به باران نگاه كرد و دختر گفت : متشكرم
راننده آنهمه كوله را روي زمين و زير باران چيد . مرد بدون آنكه نگاهش كند كرايه را داد و راننده وقتي پولها را لاي پولهايش گذاشت خندهي زشتي كرد و گفت : خوش بگذره .
مرد با غيظ تف كرد و دختر گفت :بي ادب
مرد سه چهار كوله را به دست گرفت و به داخل ايستگاه دويد . دختر كمي منتظر ماند و وقتي مرد نيامد نايلونهاي مانده را برداشت و به دنبال مرد رفت . مرد روي نيمكت وارفته بود . دختر كنارش ايستاد و گفت : خدارو شكر . خوبه كه ما كار خلافي نميكنيم وگرنه …
مرد با نگاهش ، با پوزخند نبودهاش دهن دختر را بست . دختر روي نيمكت نشست و پرسيد : چيزي شده ؟
مرد چشمهاي خوابآلودش را محكم ماليد
:خب چرا حرف نمي زني ، از چيزي ناراحتي ، ميترسي ؟آخه چرا روز آخري رو خراب ميكني ؟ تو اونجا كه بايد ميترسيدي ، نترسيدي . وقتي ميباس بترسي و نياي ، اومدي . حالا كه خدارو شكر همه چيز به خير گذشته و هيچ اتفاقي نيفتاده اينطور عزا گرفتي . نترس ، ديگه همه چي تموم شد . تو قطار خبري نميشه . اگرم فكر خونوادهي منو ميكني ، خيالت راحت باشه نه اونا ميان و … تازه وفتيام رسيديم ، من از تو قطار ازت جدا ميشم . خب ديگه چي ميگي ؟
مرد دستش را از روي چشمهايش برداشت و گفت : خوابم مياد . خيلي خستهام .
دختر خنديد و گفت : كي بود ادعا ميكرد « كاري ميكنم تا اسم منو شنيدي سوراخ موش اجاره كني يكي هزار تومن »
مرد نگاهش كرد . دختر دستش را روي دست او گذاشت و گفت : وقتي رسيدي خودتو بساز .
مرد باز هم نگاهش كرد . دختر چشمكي زد و ادامه داد : باشه ، يه خورده عس…
مرد دستش را كشيد و گفت : اينجا ايستگاس ، نميتوني يه دقه زبون به دهن بگيري .
: مگه چيميشه ؟
: هيچي ، نگاه نكن اون دو نفر بد جوري دارن نگامون مي كنن
دختر برگشت به دو مرد ريشو چاق كه به ستوني تكيه داده بودند نگاه كرد . مرد غريد : گفتم نيگا نكن
دختر با صداي بلند گفت : آخه چرا ؟ مگه ما چيكار كرديم . ايييييييف ، خدايا شكرت . بابا اينجا اون شهر خراب شدهي خودمون كه نيس . تا از هركس و هر چي بترسيم . اينجا تهرونه و …
مرد دست او را گرفت و آهسته گفت : خواهش مي كنم ، اينا همهجا هستن و اگه گير بدن …
: به چي گير بدن ، آخه ؟
مرد سرش را تكان داد و سيگاري از جيب كتش در آورد . هوز كبريت نكشيده بود كه مردان از ستون جدا شدند و به طرفشان حركت كردند . كبريت از دست مرد افتاد و آهسته گفت : نگفتم ، حالا درستش كن .
دختر به مردها كه دم به دم نزديك ميشدند نگاه كرد و مرد زير نگاه سنگين آنها وارفت . دختر دست او را گرفت و گفت: حالا چيبگيم ؟
مرد از جايش بلند شد . مرد ها روبروي آنها ايستادند يكيشان تا كنار مرد آمد و سرش را تا كنار دهن مرد جلو آورد و آهسته گفت : تو ايستگاه سيگار كشيدن ممنوعه آقا !
مرد سيگار را له كرد .
24/10 /83
دختر با تعجب نگاهش كرد و گفت : بگن ، ما كه داریم میریم . تازه اینجا كه كسی به كسی نیست .
مرد نگاهش را از چشمان شیفتهی او دزدید و به نرم نرم باران كه شیشه را میپوشاند خیره شد . دختر دوباره دستگش را به دست كرد و یكدفعه با صدای بلندی گفت : میدونی اگر این باران تو این سه روز ...
مرد دستش را روی دهن دختر گذاشت و آهسته گفت : چه خبرته
دختر اول جا خورد و بعد جملهاش را دوباره تكرار كرد : میدونی اگر این باران تو این سه روز باریده بود ، چطور حالمون گرفته میشد ؟
مرد نگاهی به راننده كرد و به نجوا گفت : آهسته تر !
: اِه ، دیگه ازاین یواشتر
راننده برفپاككن را به كار انداخت . قطره های باران به آبگل تبدیل شدند و دختر دست مرد را فشار داد . مرد به آیینه نگاه كرد و دستش را كشید . دختر سرش را بغل گوش مرد گذاشت و گفت : خدا را شكر
: برا چی ؟
: همین بارون … همینكه هیچ اتفاقی نیفتاد
مرد فقط پوزخند زد و دختر ادامه داد : دوهزار تومن نذر عباسعلی كردم .
مرد خندید . برفپاككن ماشین خرخر كرد و دختر گفت :به محض اینكه رسیدم میرم میندازم تو حرم ، اگرم خسته بودم میدم خواهرم بره بندازه .
مرد به خیابان خیره بود و آنهمه ازدحامی كه هیج وقت ندیده بود. سرش را به ستون ماشین تكیه داد و احساس كرد میل عجیبی به خوابیدن دارد . دختر دوباره دست او را گرفت و گفت : مرسی
: برا چی ؟
برا همهچی . برا بودنمان . برا اینهمه لذتی كه بردیم . مرسی . مرسی
و دست سرد مرد را فشار داد . مرد به راننده نگاه كرد و باز هم دستش را پس كشید و دختر با ناز گفت : كاش تموم نشده بود . یعنی بازم تكرار میشه ؟
مرد جواب نداد و دختر خودش را كج كرد و سنگینی تنش را روی مرد انداخت و گفت : ولی خیلی شانس آوردیم
: برا چی ؟
: اوف كشتی منو با این برا چي براچي كردنت . نمیخوای حرف بزنی ؟
مرد نگاهش كرد و دختر چشمكی زد و ران مرد را مالید و آهسته گفت : من نمی خوام برگردم .
مرد به آیینه اشاره كرد و گفت : هنوز كه نرسیدیم . وقتی رسیدیم …
دختر خودش را از مرد جدا كرد و گفت : تو هم ، هی نفوس بد بزن . دیگه رسیدن یعنی چی ؟ اون ایستگاه قطاره و اینم من و تو … تازه تو قطار كه كسی دیگه به این چیزا كار نداره .
مرد پوزخند زد .
: هنوز میترسی ؟
: نترسم
: از چی ، مگه …
راننده از توی آیینه نگاهشان كرد و پرسید : برم دم ایستگاه ؟
مرد به باران نگاه كرد و دختر گفت : متشكرم
راننده آنهمه كوله را روي زمين و زير باران چيد . مرد بدون آنكه نگاهش كند كرايه را داد و راننده وقتي پولها را لاي پولهايش گذاشت خندهي زشتي كرد و گفت : خوش بگذره .
مرد با غيظ تف كرد و دختر گفت :بي ادب
مرد سه چهار كوله را به دست گرفت و به داخل ايستگاه دويد . دختر كمي منتظر ماند و وقتي مرد نيامد نايلونهاي مانده را برداشت و به دنبال مرد رفت . مرد روي نيمكت وارفته بود . دختر كنارش ايستاد و گفت : خدارو شكر . خوبه كه ما كار خلافي نميكنيم وگرنه …
مرد با نگاهش ، با پوزخند نبودهاش دهن دختر را بست . دختر روي نيمكت نشست و پرسيد : چيزي شده ؟
مرد چشمهاي خوابآلودش را محكم ماليد
:خب چرا حرف نمي زني ، از چيزي ناراحتي ، ميترسي ؟آخه چرا روز آخري رو خراب ميكني ؟ تو اونجا كه بايد ميترسيدي ، نترسيدي . وقتي ميباس بترسي و نياي ، اومدي . حالا كه خدارو شكر همه چيز به خير گذشته و هيچ اتفاقي نيفتاده اينطور عزا گرفتي . نترس ، ديگه همه چي تموم شد . تو قطار خبري نميشه . اگرم فكر خونوادهي منو ميكني ، خيالت راحت باشه نه اونا ميان و … تازه وفتيام رسيديم ، من از تو قطار ازت جدا ميشم . خب ديگه چي ميگي ؟
مرد دستش را از روي چشمهايش برداشت و گفت : خوابم مياد . خيلي خستهام .
دختر خنديد و گفت : كي بود ادعا ميكرد « كاري ميكنم تا اسم منو شنيدي سوراخ موش اجاره كني يكي هزار تومن »
مرد نگاهش كرد . دختر دستش را روي دست او گذاشت و گفت : وقتي رسيدي خودتو بساز .
مرد باز هم نگاهش كرد . دختر چشمكي زد و ادامه داد : باشه ، يه خورده عس…
مرد دستش را كشيد و گفت : اينجا ايستگاس ، نميتوني يه دقه زبون به دهن بگيري .
: مگه چيميشه ؟
: هيچي ، نگاه نكن اون دو نفر بد جوري دارن نگامون مي كنن
دختر برگشت به دو مرد ريشو چاق كه به ستوني تكيه داده بودند نگاه كرد . مرد غريد : گفتم نيگا نكن
دختر با صداي بلند گفت : آخه چرا ؟ مگه ما چيكار كرديم . ايييييييف ، خدايا شكرت . بابا اينجا اون شهر خراب شدهي خودمون كه نيس . تا از هركس و هر چي بترسيم . اينجا تهرونه و …
مرد دست او را گرفت و آهسته گفت : خواهش مي كنم ، اينا همهجا هستن و اگه گير بدن …
: به چي گير بدن ، آخه ؟
مرد سرش را تكان داد و سيگاري از جيب كتش در آورد . هوز كبريت نكشيده بود كه مردان از ستون جدا شدند و به طرفشان حركت كردند . كبريت از دست مرد افتاد و آهسته گفت : نگفتم ، حالا درستش كن .
دختر به مردها كه دم به دم نزديك ميشدند نگاه كرد و مرد زير نگاه سنگين آنها وارفت . دختر دست او را گرفت و گفت: حالا چيبگيم ؟
مرد از جايش بلند شد . مرد ها روبروي آنها ايستادند يكيشان تا كنار مرد آمد و سرش را تا كنار دهن مرد جلو آورد و آهسته گفت : تو ايستگاه سيگار كشيدن ممنوعه آقا !
مرد سيگار را له كرد .
24/10 /83
۱۰/۲۹/۱۳۸۳
يك روز داغ و يك ...
نزديك ظهر بود و آفتاب مثل كوره همه جا را ميسوزاند . ميخواستيم بريم آبتني ، ولي صفرو نيامده بود . داغ كرده بوديم . گفتم « بيا بريم ، اون ديگه نمياد »
اصغرو به طرف ديوار خانهي ملا رفت و گفت « يه دقه صبر كن ، شايد اومد »
ميخواستم بگم نمياد . مي خواستم بگم داره حالم به هم مي خوره كه از پشت پنجره ملا صدايي شنيدم . انگار كسي داشت ناله ميكرد. گفتم « اصغرو...؟!»
گفت « شنيدم »
روي زمين نشست مثل آدم بزرگا ، با ناخن روي زمين خط كشيد و خيلي خونسرد پرسيد : حالا ديگه ابراهيم بايد اومده باشه خونه ، مگر نه؟
ابراهيم شوهر ملا بود ولي … گفتم:« تو چاه نيفتاده باشه ؟!»
.خنديد و گفت : خدا مرگت بده . صداش از تو اتاق مياد ، اووخ تو مي گي افتاده تو چاه .
گفتم : آخه صداش مثل آدماييه كه افتادن تو چاه . خودت گوش كن.
اصغرو گوش كرد و گفت : بيچاره .
گفتم : يه فكري بكن.
اصغرو زد رو دماغش و گفت : صدا يكي ديگه ام هست؛ گوش بده .
گفتم : يعني چي؟
گفت: خري ، نمي فهمي ، يه نفر ديگه ام آخ ، آخ مي كنه . يه دقه زبون به كف بگير.
گفتم : يعني داره مي ’كشتش ؛ نه ؟
خنديد و گفت : شايد يكي ’كشته باشدشون ، شايدام داره نفسشون در مي ره.
گفتم : يعني چي؟ من مي رم در مي زنم .
به طرفم دويد و دستم را گرفت و آهسته فرياد كشيد« نه ! صبر كن.»
ـ: براچي؟
ـ:خوب لامصب تورم مي كشه و خونت ميافته به گردن من.
رفت زير پنجره ايستاد و گفت : اول ميبا خاطر جمع بشيم . يه دقه ساكت باش.!
دوباره گوش داديم . آفتاب داغ ديوونه مون كرده بود . صدا از لاي پنجره اي كه هيچ وقت باز نمي شد ، آهسته ، آهسته ، بيرون مي خزيد « آخ ، آخ ، واي ، واي .»
گريه ام گرفته بود گفتم : يا مار زدتشون ، يا عقرب .كسي نكشتشون ؟ .
اصغر با مشت توي ’گرده ام زد و گفت : مار و عقرب كجا بوده خر.
پهلوم درد گرفت ، اشك توي چشمام جمع شد و گفتم« حتما در ِ چاه مار و موشا باز مونده ! ؟»
اصغرو يك سال ، نه ! دو سال ! از من بزرگتر بود . خنديد و گفت : صداي ناله هاي پشتِ سر هم تمام شد . گفتم :« تموم كردن ، حالا ديگه بي ملا چكار كنيم؟!»
اصغرو گفت : نه ، تموم نكردن ، ترسيدن ، بيا جلو ببينم،...،
رفتم جلو، اصغر بي حوصله گفت: « نه جلوتر ؛» مي ترسيدم . رمق از دست و پاهام رفته بود يك كم رفتم جلو تر اصغرو بي حوصله گفت : « بيا جلوتر لامصب ؛ كنار ديوار!»
كمي جلوتر رفتم و كنار ديوار ايستادم . اصغرو دندانهايش را روي هم فشار داد و از پشت دندانهايش گفت :« تو چرا اي قد خري !...مي گم ؛ بيا زير ديوار وايستا مي خوام برم بالا !»
گفتم : « پنجره كه بسته است!»
دستم را با شدت جلو كشيد و گفت :« مي خوام نگاه كنم ، نمي خوام برم تو كه !»
گفتم« خوب خر َرد دستات رو پنجره مي مونه ، اووخ فردا مي گن تو ’كشتيشون!»
اصغرو به يك ضرب بالاي شانه هاي من پريد و گفت« هيشكي نمرده ، نمي ميره،»
دوباره صداي ملا در آمد. ولي اين بار يواشتر
...ملا توي خون خودش غلت مي خورد . خون جلوي سينه اش جمع ٍدلمه مي شد . ملا هي ميگفت :
« ’مردم،’مردم ، تموم كن !، تموم كن،!»
« پاهاي اصغرو روشونه هام تكان تكان مي خورد گفتم : « چرا ايقد مي’جري ، شونه هام شكست !؟»
اصغرو بدون آن كه چشم از پنجره بردارد ، آهسته گفت « هيس! ايقد تكون نخور، الان ميام پايين»
صداي ملا كشدار شده بود. گفتم « كره خر ،’مرد . تموم كرد . تو اون بالا داري چكار مي كني؟!»
اصغرو جوابم را نداد.
گفتم« اگر نيايي پايين ميرم عقب ها ! »
اصغرو جواب نداد .يك قدم رفتم جلو ، اصغرو دستپاچه شد ، مي خواست بيفتد . آمد حفاظ پنجره را بگيرد كه دستش خورد توي شيشه . شيشه با صداي بلندي شكست .اصغرو خودش را از روي كولم پايين انداخت و درحالي كه به سرعت ميگريخت گفت « واي خدا !!»
هاج وواج مونده بودم ، تا جلوي در خانهي’ ملا به دنبالش دويدم . ولي اومثل قرقي در رفت.
صداي پايي ازداخل خانه مي آمد. خوشحال شدم،« يك نفر زنده اس »
هنوز فكرم تمام نشده بود كه در با شدت باز شد. شوهر ملا بود. دكمه هاي پيراهنش بازبود . سرخ شده بود. عرق كرده بود. گفتم« سلام . ملا هست؟ سالمه ؟! »
هنوز حرفم تمام نشده بود كه دستش مثل پتكي توي گوشم خورد و مرا به وسط كوچه پرت كرد.
بهمن80
نزديك ظهر بود و آفتاب مثل كوره همه جا را ميسوزاند . ميخواستيم بريم آبتني ، ولي صفرو نيامده بود . داغ كرده بوديم . گفتم « بيا بريم ، اون ديگه نمياد »
اصغرو به طرف ديوار خانهي ملا رفت و گفت « يه دقه صبر كن ، شايد اومد »
ميخواستم بگم نمياد . مي خواستم بگم داره حالم به هم مي خوره كه از پشت پنجره ملا صدايي شنيدم . انگار كسي داشت ناله ميكرد. گفتم « اصغرو...؟!»
گفت « شنيدم »
روي زمين نشست مثل آدم بزرگا ، با ناخن روي زمين خط كشيد و خيلي خونسرد پرسيد : حالا ديگه ابراهيم بايد اومده باشه خونه ، مگر نه؟
ابراهيم شوهر ملا بود ولي … گفتم:« تو چاه نيفتاده باشه ؟!»
.خنديد و گفت : خدا مرگت بده . صداش از تو اتاق مياد ، اووخ تو مي گي افتاده تو چاه .
گفتم : آخه صداش مثل آدماييه كه افتادن تو چاه . خودت گوش كن.
اصغرو گوش كرد و گفت : بيچاره .
گفتم : يه فكري بكن.
اصغرو زد رو دماغش و گفت : صدا يكي ديگه ام هست؛ گوش بده .
گفتم : يعني چي؟
گفت: خري ، نمي فهمي ، يه نفر ديگه ام آخ ، آخ مي كنه . يه دقه زبون به كف بگير.
گفتم : يعني داره مي ’كشتش ؛ نه ؟
خنديد و گفت : شايد يكي ’كشته باشدشون ، شايدام داره نفسشون در مي ره.
گفتم : يعني چي؟ من مي رم در مي زنم .
به طرفم دويد و دستم را گرفت و آهسته فرياد كشيد« نه ! صبر كن.»
ـ: براچي؟
ـ:خوب لامصب تورم مي كشه و خونت ميافته به گردن من.
رفت زير پنجره ايستاد و گفت : اول ميبا خاطر جمع بشيم . يه دقه ساكت باش.!
دوباره گوش داديم . آفتاب داغ ديوونه مون كرده بود . صدا از لاي پنجره اي كه هيچ وقت باز نمي شد ، آهسته ، آهسته ، بيرون مي خزيد « آخ ، آخ ، واي ، واي .»
گريه ام گرفته بود گفتم : يا مار زدتشون ، يا عقرب .كسي نكشتشون ؟ .
اصغر با مشت توي ’گرده ام زد و گفت : مار و عقرب كجا بوده خر.
پهلوم درد گرفت ، اشك توي چشمام جمع شد و گفتم« حتما در ِ چاه مار و موشا باز مونده ! ؟»
اصغرو يك سال ، نه ! دو سال ! از من بزرگتر بود . خنديد و گفت : صداي ناله هاي پشتِ سر هم تمام شد . گفتم :« تموم كردن ، حالا ديگه بي ملا چكار كنيم؟!»
اصغرو گفت : نه ، تموم نكردن ، ترسيدن ، بيا جلو ببينم،...،
رفتم جلو، اصغر بي حوصله گفت: « نه جلوتر ؛» مي ترسيدم . رمق از دست و پاهام رفته بود يك كم رفتم جلو تر اصغرو بي حوصله گفت : « بيا جلوتر لامصب ؛ كنار ديوار!»
كمي جلوتر رفتم و كنار ديوار ايستادم . اصغرو دندانهايش را روي هم فشار داد و از پشت دندانهايش گفت :« تو چرا اي قد خري !...مي گم ؛ بيا زير ديوار وايستا مي خوام برم بالا !»
گفتم : « پنجره كه بسته است!»
دستم را با شدت جلو كشيد و گفت :« مي خوام نگاه كنم ، نمي خوام برم تو كه !»
گفتم« خوب خر َرد دستات رو پنجره مي مونه ، اووخ فردا مي گن تو ’كشتيشون!»
اصغرو به يك ضرب بالاي شانه هاي من پريد و گفت« هيشكي نمرده ، نمي ميره،»
دوباره صداي ملا در آمد. ولي اين بار يواشتر
...ملا توي خون خودش غلت مي خورد . خون جلوي سينه اش جمع ٍدلمه مي شد . ملا هي ميگفت :
« ’مردم،’مردم ، تموم كن !، تموم كن،!»
« پاهاي اصغرو روشونه هام تكان تكان مي خورد گفتم : « چرا ايقد مي’جري ، شونه هام شكست !؟»
اصغرو بدون آن كه چشم از پنجره بردارد ، آهسته گفت « هيس! ايقد تكون نخور، الان ميام پايين»
صداي ملا كشدار شده بود. گفتم « كره خر ،’مرد . تموم كرد . تو اون بالا داري چكار مي كني؟!»
اصغرو جوابم را نداد.
گفتم« اگر نيايي پايين ميرم عقب ها ! »
اصغرو جواب نداد .يك قدم رفتم جلو ، اصغرو دستپاچه شد ، مي خواست بيفتد . آمد حفاظ پنجره را بگيرد كه دستش خورد توي شيشه . شيشه با صداي بلندي شكست .اصغرو خودش را از روي كولم پايين انداخت و درحالي كه به سرعت ميگريخت گفت « واي خدا !!»
هاج وواج مونده بودم ، تا جلوي در خانهي’ ملا به دنبالش دويدم . ولي اومثل قرقي در رفت.
صداي پايي ازداخل خانه مي آمد. خوشحال شدم،« يك نفر زنده اس »
هنوز فكرم تمام نشده بود كه در با شدت باز شد. شوهر ملا بود. دكمه هاي پيراهنش بازبود . سرخ شده بود. عرق كرده بود. گفتم« سلام . ملا هست؟ سالمه ؟! »
هنوز حرفم تمام نشده بود كه دستش مثل پتكي توي گوشم خورد و مرا به وسط كوچه پرت كرد.
بهمن80
۱۰/۲۳/۱۳۸۳
پدرم گم شده بود .
پدرم گم شده بود و من تولهي درمونده و سرمازده اي بودم كه نمي دونستم كجا دنبالش بگردم . اصلا ميون اونهمه آدم مگر مي شد پدرم را پيدا كنم . تقصير خودش بود . خودش ، خودشو از بالا پرت كرد پايين تا از اون نايلونهايي كه توشون پرتقال و شيريني بود ، بگيره . منكه نگفتم . منكه نخواستم . اصلا تا حالا اونهمه نايلون و اونهمه ادم كه هي كف مي زدند و هي سر و صدا مي دادند ، نديده بودم . پدرم مي گفت برا شاه اينكاررو مي كنن . من نميفهميدم شاه كيه . اصلا چيه . از پدرم پرسيدم . گفت : شاه صاحب همهي ادما و همهی مملكته و من نفهميدم مملكت چيه و ترسيدم ازش بپرسم . حالام مي ترسيدم برم دنبالش و مي ترسيدم اصلا گريه كنم . اخه چرا گريه كنم ؟
خب پدرم گم شده ، تو بودي نبايد گريه مي كردي . باشه كه هفت سالمه . باشه كه مردي شدم .باشه كه … من خونهمونو بلد نبودم . شما ميدونين خونهي ما كجايه ؟
همونجا كنار خونهي اصغر. دو تا خونه مونده به خونهي اكبر . نمي دونين ؟ خب منم نمي دونم …
اما اگه ندونم چه جوري برم خونه مون . ببينين من دو تا خواهر دارم و مادرم ،همون زن قدبلند ه كه دوتا دندوناي جلو دهنش شكسته . مي شناسينش ؟…
خب پدرم زد تو دهنش . مادرم مي خواست بره خونه خالهم . پدرم گفت نرو . مادرم ... اصلا من چكار دارم به اينا . شما خونهي مارو بلدين . اصلا ميدونين من كجايم ؟ بابا … بابا
خب اگر داد نزنم كه بابام پيداش نمي شه . … نه خيرم اسمم اسكندر نيس . اسكندر اسم همسايه مون بوده كه ميگن مرده . ميگن خيليم گردن كلفت بوده و همه ازش مي ترسيدن . ميگن ... اصلا به من چه كه اسكندر بوده يا نبوده . من پدرم گم شده شما نديدينش ؟همين حالا اينجا بود . ها . همين يه دقه پيش . مگه نديدنش كه از همه تون قد بلند تر بود و از همه تون بيشتر مي گفت جاويد شاه . دستاش اونقد گنده يه كه دستاي همه تون توش گم ميشه . وقتي اون اقاهه اومد و از اون نايلونا داد ، پدرم گقت : اقا ما عيالواريم دو تا بده و اون اقاهه نداد . پدرم ديد اون پايينم دارن مي دن ، اين نايلونه داد به من و تندي از اين بالا پريد پايين تا دو تا ديگه هم بگيره . شما مي دونين ما عيالواريم يعني چي ؟
دوتا خواهر دارم . مادرمم هست و ننجانم . بابا م اوستا بنايه . ها . شما نديدينش . …
پدرم گم شده بود و من ميون اونهمه ادم كه تند تند پرتقال مي خوردند و اب پرتقال از چك و چونه شون رو لباساشون مي ريخت وايساده بودم و دنبال پدرم مي گشتم و مي ترسيدم از جام تكون بخورم . مي ترسيدم منم گم بشم . اخه شوخي نيس كه . پدرم با اون قد بلند و اون دستاي كلفتش گم شده . اووخ من … بابا بابا …
پدرم گم شده بود . اون رفت تا پرتقال براي عيالواراش بگيره و من وسط اون همه ادم كه لباس نو بهشون داده بودند و كلا هاي قرمز و ابي پلاستيكي يه مورچه ي كوچكي بودم كه مي ترسيدم . هنوز هم مي ترسم . هنوز هم بعد از اون همه سال از گم شدن مي ترسم . هنوز هم دنبال پدرم مي گردم تا با اون دستاي گنده ش كتكم بزنه و با زبري كف دستاش صورتمو ناز كنه . ناز كه نه زخم . شما پدرم رو نديدين ؟
پدرم گم شده بود و من تولهي درمونده و سرمازده اي بودم كه نمي دونستم كجا دنبالش بگردم . اصلا ميون اونهمه آدم مگر مي شد پدرم را پيدا كنم . تقصير خودش بود . خودش ، خودشو از بالا پرت كرد پايين تا از اون نايلونهايي كه توشون پرتقال و شيريني بود ، بگيره . منكه نگفتم . منكه نخواستم . اصلا تا حالا اونهمه نايلون و اونهمه ادم كه هي كف مي زدند و هي سر و صدا مي دادند ، نديده بودم . پدرم مي گفت برا شاه اينكاررو مي كنن . من نميفهميدم شاه كيه . اصلا چيه . از پدرم پرسيدم . گفت : شاه صاحب همهي ادما و همهی مملكته و من نفهميدم مملكت چيه و ترسيدم ازش بپرسم . حالام مي ترسيدم برم دنبالش و مي ترسيدم اصلا گريه كنم . اخه چرا گريه كنم ؟
خب پدرم گم شده ، تو بودي نبايد گريه مي كردي . باشه كه هفت سالمه . باشه كه مردي شدم .باشه كه … من خونهمونو بلد نبودم . شما ميدونين خونهي ما كجايه ؟
همونجا كنار خونهي اصغر. دو تا خونه مونده به خونهي اكبر . نمي دونين ؟ خب منم نمي دونم …
اما اگه ندونم چه جوري برم خونه مون . ببينين من دو تا خواهر دارم و مادرم ،همون زن قدبلند ه كه دوتا دندوناي جلو دهنش شكسته . مي شناسينش ؟…
خب پدرم زد تو دهنش . مادرم مي خواست بره خونه خالهم . پدرم گفت نرو . مادرم ... اصلا من چكار دارم به اينا . شما خونهي مارو بلدين . اصلا ميدونين من كجايم ؟ بابا … بابا
خب اگر داد نزنم كه بابام پيداش نمي شه . … نه خيرم اسمم اسكندر نيس . اسكندر اسم همسايه مون بوده كه ميگن مرده . ميگن خيليم گردن كلفت بوده و همه ازش مي ترسيدن . ميگن ... اصلا به من چه كه اسكندر بوده يا نبوده . من پدرم گم شده شما نديدينش ؟همين حالا اينجا بود . ها . همين يه دقه پيش . مگه نديدنش كه از همه تون قد بلند تر بود و از همه تون بيشتر مي گفت جاويد شاه . دستاش اونقد گنده يه كه دستاي همه تون توش گم ميشه . وقتي اون اقاهه اومد و از اون نايلونا داد ، پدرم گقت : اقا ما عيالواريم دو تا بده و اون اقاهه نداد . پدرم ديد اون پايينم دارن مي دن ، اين نايلونه داد به من و تندي از اين بالا پريد پايين تا دو تا ديگه هم بگيره . شما مي دونين ما عيالواريم يعني چي ؟
دوتا خواهر دارم . مادرمم هست و ننجانم . بابا م اوستا بنايه . ها . شما نديدينش . …
پدرم گم شده بود و من ميون اونهمه ادم كه تند تند پرتقال مي خوردند و اب پرتقال از چك و چونه شون رو لباساشون مي ريخت وايساده بودم و دنبال پدرم مي گشتم و مي ترسيدم از جام تكون بخورم . مي ترسيدم منم گم بشم . اخه شوخي نيس كه . پدرم با اون قد بلند و اون دستاي كلفتش گم شده . اووخ من … بابا بابا …
پدرم گم شده بود . اون رفت تا پرتقال براي عيالواراش بگيره و من وسط اون همه ادم كه لباس نو بهشون داده بودند و كلا هاي قرمز و ابي پلاستيكي يه مورچه ي كوچكي بودم كه مي ترسيدم . هنوز هم مي ترسم . هنوز هم بعد از اون همه سال از گم شدن مي ترسم . هنوز هم دنبال پدرم مي گردم تا با اون دستاي گنده ش كتكم بزنه و با زبري كف دستاش صورتمو ناز كنه . ناز كه نه زخم . شما پدرم رو نديدين ؟
۱۰/۱۳/۱۳۸۳
مينا مي رفت وسايه اش ،دراز و ديلاق، جلوتر از او جست و خيز ميكردو به طرف چهارراه مي رفت و مينا يكسره به دسته گلي كه همشاگردي اش ديروز به خانم معلم داده بود فكر مي كرد و به نگاه گرم معلم و چشم هاي پر از تكبر همشاگردي اش و اخم هاي خودش كه چرا باغچه ندارند و چرا گل . وشايد درذهنش به دنبال يك باغچه ي پر از گل بود و يك دسته گل هزار رنگ كه كسي از درونش فرياد زد : ولش كن ، هر چيزي كه تكراري شد ، ديگه ارزش نداره .
سايه جلوي يك در بزررگ ايستاد. مينا با پا اشاره كرد كه از جلوي در بيا كنار ، اما سايه پايش را به در قرمز كوبيد و در بمبي شد و صدايش پرده هاي گوش مينا را تركاند . مينا ترسيد . ميخواست فرار كند . مي خواست بدود و خودش را در پناه ماشين روبرويش قايم كند . اما …
در باز شد و زني كه سعي مي كرد سر و سينه هاي لختش را زير چادر پنهان كند از لاي در به مينا نگاه كرد . سايه ي دراز و ديلاق مينا از كنار زن سر خورد و به وسط باغجه پر از گل خانه دويد و تا مينا اشاره كرد كه باز گردد ، زن گفت : چي مي خواِي خانم ؟
مينا توي آنهمه گل گم شده بود و . خودش را مي ديد كه پشت يك بغل گل گم شده و نگاه خانم معلم و بچه ها را كه همه مات اينهمه گل بودند و ... زن دوباره پرسيد و مينا جواب نداد و شايد داشت از خودش مي پرسيد كه اينهمه گل از كجا آمده و چرا يك نفر بايد اين همه گل داشته باشد و يك نفر … زن آهسته دست روي شانه ي او زد و گفت : گل مي خواي ؟
مينا شنيد يا نشنيد ، سرش را تكان داد وزن گفت : خوب چرا وايسادي بپر بچين !
مينا فقط لبخند زد .
زن دست مينا را گرفت و به داخل خانه كشيد . ذهن مينا براي يك لحظه به بد بودن زن و نيت زن فكر كرد و شايد كمي هم پا سست كرد تا برگردد . ولي گل ها چشمك مي زدند . مينا با يك حركت ذهنش را خفه كرد و به داخل رفت . زن روي چارپايه ي كنار باغچه نشست و مينا كيفش را به دست او داد و تا ذهنش گفت : اووووه ، چقدر گل
سايه اش به داخل باغچه پريد و خودش را روي گلها انداخت و مينا ناخواسته فرياد زد : چكار مي كني ، مواظب باش . تو كه همه رو داغون كردي
صداي خنده ي زن او را خجالت داد و سرش را پايين انداخت و زن گفت . اون فقط سايه بود .
مينا از اينكه زن ذهن او را مي خواند ، بيشتر خجالت كشيد و زن ادامه داد : سايه ها هميشه عجولند ، مگه نه ؟
مينا سرش را به طرف سايه برگرداند و سايه ، سرش را پايين انداخته و به آنها نگاه مي كرد. دلش براي بيپناهي او سوخت و گفت : سايهي من اين طوري نيست ، يعني نبود و ….
زن به سايه ي او و سايه ي خودش كه نشسته و آهسته آهسته ، خودش را به طرف سايه ي مينا مي كشاند ، نگاه كرد و گفت مال منم همينطور . - ادامه داد - پس چرا معطلي ؟
مينا محو حركت سايه ي زن بود كه آويزان سايه ي او شده بود و سايه ي او آهسته آهسته و از روي خجالت از گير سايه ي زن فرار مي كرد . زن رد نگاه مينا را گرفت . سايه اش را صدا زد و گفت : نگفتم ! بيا كنار ، اذيت نكن .
سايه ي زن ترسيد . خودش را از سايه ي مينا جدا كرد و به وسط باغچه رفت و روي درخت رز هفت رنگ ايستاد . مينا داد زد : اون بهترينه . برو كنار .
زن خنديد و گفت : آهان قيچي مي خواي . همون گوشه جلوي پاته
مينا به دهن قيچي و گردن لاغر گل ها نگاه كرد و گفت : بيچاره !
زن گفت : چي؟
مينا دوباره سرش را پايين انداخت و فكر كرد اگر كسي با قيچي گردن او را ببرد …
زن گفت : مي خواي من اين كارو بكنم ؟
مينا ترسيد . سايه اش به طرف در دويد . زن خنديد و گفت : پس ورش دار
سايه ايستاد . سايه ي زن خنديد و مينا قيچي را برداشت و ضامنش را باز كرد . قيچي مثل يك مار از جا پريد و مينا از ترس آن را رها كرد و سايه ي مينا از ديوار بالا رفت و زن خنديد . مينا خجالت كشيد و قيچي را برداشت . سايه از ديوار پايين پريد و به طرف باغچه رفت . سايه ي زن جلوي او را گرفت و مثل بچه ها داد زد : مال خودمونه .
زن آهسته غريد : خجالت داره !
مينا گفت : شما هم با سايه تون حرف ميزنين ؟
زن گفت : مگه بده ؟
حرف هاي مادر مينا توي گوشش جرينگ جرينگ صدا كردند « فقط ديوونهها با خودشون حرف ميزنن ، دختر!» زن خنديد و مينا گفت : نه !
زن هم گفت : نه !
مينا خنديد . به گلها نگاه كرد . . زن او را به طرف باغچه هول داد . مينا كنار يك بوته ايستاد . يكي از گل ها را به طرف خودش كشيد آن را نگاه كرد و به " نه " زن فكر كرد . زن قيچي را به دست مينا داد . مينا سرش را بلند كرد و توي آبي چشمان زن نگاه كرد و لبهايش خنديد . زن هم خنديد . سايه ها خودشان را به كنار آنها كشاندند . زن گفت : همين خوبه ؟
سايه ي مينا سرش را به علامت ، نه بالا برد . مينا دست نرم و داغ زن را گرفت . دست هاي زن مثل برگ گل نازك بود . زن قيچي را از دست او بيرون كشيد ، گل را چيد و به مينا داد . مينا باز هم به نگاه زن ، نگاه كرد و گل را گرفت . سايه ها خنديدند و سايه ي زن گفت : بزنش تو موهات . مينا هنوز به " نه " زن فكر مي كرد . زن گفت : چيه ؟
مينا گل را به طرف زن گرفت و گفت : مرسي
و بدون آنكه به سايه اش نگاه كند از در بيرون دويد ….
سايه جلوي يك در بزررگ ايستاد. مينا با پا اشاره كرد كه از جلوي در بيا كنار ، اما سايه پايش را به در قرمز كوبيد و در بمبي شد و صدايش پرده هاي گوش مينا را تركاند . مينا ترسيد . ميخواست فرار كند . مي خواست بدود و خودش را در پناه ماشين روبرويش قايم كند . اما …
در باز شد و زني كه سعي مي كرد سر و سينه هاي لختش را زير چادر پنهان كند از لاي در به مينا نگاه كرد . سايه ي دراز و ديلاق مينا از كنار زن سر خورد و به وسط باغجه پر از گل خانه دويد و تا مينا اشاره كرد كه باز گردد ، زن گفت : چي مي خواِي خانم ؟
مينا توي آنهمه گل گم شده بود و . خودش را مي ديد كه پشت يك بغل گل گم شده و نگاه خانم معلم و بچه ها را كه همه مات اينهمه گل بودند و ... زن دوباره پرسيد و مينا جواب نداد و شايد داشت از خودش مي پرسيد كه اينهمه گل از كجا آمده و چرا يك نفر بايد اين همه گل داشته باشد و يك نفر … زن آهسته دست روي شانه ي او زد و گفت : گل مي خواي ؟
مينا شنيد يا نشنيد ، سرش را تكان داد وزن گفت : خوب چرا وايسادي بپر بچين !
مينا فقط لبخند زد .
زن دست مينا را گرفت و به داخل خانه كشيد . ذهن مينا براي يك لحظه به بد بودن زن و نيت زن فكر كرد و شايد كمي هم پا سست كرد تا برگردد . ولي گل ها چشمك مي زدند . مينا با يك حركت ذهنش را خفه كرد و به داخل رفت . زن روي چارپايه ي كنار باغچه نشست و مينا كيفش را به دست او داد و تا ذهنش گفت : اووووه ، چقدر گل
سايه اش به داخل باغچه پريد و خودش را روي گلها انداخت و مينا ناخواسته فرياد زد : چكار مي كني ، مواظب باش . تو كه همه رو داغون كردي
صداي خنده ي زن او را خجالت داد و سرش را پايين انداخت و زن گفت . اون فقط سايه بود .
مينا از اينكه زن ذهن او را مي خواند ، بيشتر خجالت كشيد و زن ادامه داد : سايه ها هميشه عجولند ، مگه نه ؟
مينا سرش را به طرف سايه برگرداند و سايه ، سرش را پايين انداخته و به آنها نگاه مي كرد. دلش براي بيپناهي او سوخت و گفت : سايهي من اين طوري نيست ، يعني نبود و ….
زن به سايه ي او و سايه ي خودش كه نشسته و آهسته آهسته ، خودش را به طرف سايه ي مينا مي كشاند ، نگاه كرد و گفت مال منم همينطور . - ادامه داد - پس چرا معطلي ؟
مينا محو حركت سايه ي زن بود كه آويزان سايه ي او شده بود و سايه ي او آهسته آهسته و از روي خجالت از گير سايه ي زن فرار مي كرد . زن رد نگاه مينا را گرفت . سايه اش را صدا زد و گفت : نگفتم ! بيا كنار ، اذيت نكن .
سايه ي زن ترسيد . خودش را از سايه ي مينا جدا كرد و به وسط باغچه رفت و روي درخت رز هفت رنگ ايستاد . مينا داد زد : اون بهترينه . برو كنار .
زن خنديد و گفت : آهان قيچي مي خواي . همون گوشه جلوي پاته
مينا به دهن قيچي و گردن لاغر گل ها نگاه كرد و گفت : بيچاره !
زن گفت : چي؟
مينا دوباره سرش را پايين انداخت و فكر كرد اگر كسي با قيچي گردن او را ببرد …
زن گفت : مي خواي من اين كارو بكنم ؟
مينا ترسيد . سايه اش به طرف در دويد . زن خنديد و گفت : پس ورش دار
سايه ايستاد . سايه ي زن خنديد و مينا قيچي را برداشت و ضامنش را باز كرد . قيچي مثل يك مار از جا پريد و مينا از ترس آن را رها كرد و سايه ي مينا از ديوار بالا رفت و زن خنديد . مينا خجالت كشيد و قيچي را برداشت . سايه از ديوار پايين پريد و به طرف باغچه رفت . سايه ي زن جلوي او را گرفت و مثل بچه ها داد زد : مال خودمونه .
زن آهسته غريد : خجالت داره !
مينا گفت : شما هم با سايه تون حرف ميزنين ؟
زن گفت : مگه بده ؟
حرف هاي مادر مينا توي گوشش جرينگ جرينگ صدا كردند « فقط ديوونهها با خودشون حرف ميزنن ، دختر!» زن خنديد و مينا گفت : نه !
زن هم گفت : نه !
مينا خنديد . به گلها نگاه كرد . . زن او را به طرف باغچه هول داد . مينا كنار يك بوته ايستاد . يكي از گل ها را به طرف خودش كشيد آن را نگاه كرد و به " نه " زن فكر كرد . زن قيچي را به دست مينا داد . مينا سرش را بلند كرد و توي آبي چشمان زن نگاه كرد و لبهايش خنديد . زن هم خنديد . سايه ها خودشان را به كنار آنها كشاندند . زن گفت : همين خوبه ؟
سايه ي مينا سرش را به علامت ، نه بالا برد . مينا دست نرم و داغ زن را گرفت . دست هاي زن مثل برگ گل نازك بود . زن قيچي را از دست او بيرون كشيد ، گل را چيد و به مينا داد . مينا باز هم به نگاه زن ، نگاه كرد و گل را گرفت . سايه ها خنديدند و سايه ي زن گفت : بزنش تو موهات . مينا هنوز به " نه " زن فكر مي كرد . زن گفت : چيه ؟
مينا گل را به طرف زن گرفت و گفت : مرسي
و بدون آنكه به سايه اش نگاه كند از در بيرون دويد ….
۱۰/۱۱/۱۳۸۳
حذف عبارت 'خليج عربی' از اطلس اينترنتی نشنال جئوگرافيک
مهرداد فرهمند
در نسخه اينترنتی اطلس جهان نشنال جئوگرافيک عبارت 'خليج عربی' که در تازه ترين نسخه چاپی اين اطلس در داخل پرانتز در مقابل نام خليج فارس گنجانده شده حذف شده است
مؤسسه آمريکايی نشنال جئوگرافيک که از معتبرترين مراکز جغرافيايی جهان به شمار می رود در نسخه اينترنتی اطلس جهان خود عبارت "خليج عربی" را که در تازه ترين نسخه چاپی اين اطلس در داخل پرانتز در مقابل نام خليج فارس گنجانده بود حذف کرده و به جای آن در مقابل نام خليج فارس نوشته است: "نامی که بيش از هر چيز برای اين خليج رايج بوده و در طول تاريخ به کار رفته، خليج فارس است، هرچند برخی نيز آن را خليج عربی می نامند".
برای ديدن نقشه خليج فارس در اطلس اينترنتی نشنال جئوگرافيک اينجا را کليک کنيد
اين مؤسسه علاوه بر حذف عبارت 'خليج عربی' توضيحی را که پيشتر در مقابل نام جزاير ابوموسی، تنب بزرگ و تنب کوچک قرار داده و آنها را جزاير "اشغال شده توسط ايران و مورد ادعای امارات" خوانده بود نيز حذف کرده است.
تغيير ديگری که مؤسسه نشنال جئوگرافيک بر نقشه خليج فارس خود اعلام کرده، حذف عبارتهای 'قيس' و 'شيخ شعيب' به عنوان نامهای عربی جزيره های کيش و لاوان است.
همچنين جستجو به دنبال عبارت Arabian Gulf (خليج عربی) در موتور جستجوگر سايت نشنال جئوگرافيک پيامی به اين مضمون به همراه دارد: "مکانی که به دنبال آن هستيد، يافته نشد، املای واژه مورد نظر خود را تصحيح کنيد".
مؤسسه نشنال جئوگرافيک به مناسبت اين تغييرات با انتشار بيانيه ای اعلام کرده است که اين تغييرات در پی مشورت با مراجع دولتی، دانشگاهی و برخی سازمانها و افراد صورت گرفته است.
اين تغييرات در اطلس نشنال جئوگرافيک پس از آن رخ داد که حميدرضا آصفی، سخنگوی وزارت امور خارجه ايران اعلام کرد رئيس مؤسسه نشنال جئوگرافيک طی نامه ای به عذرخواهی پرداخته و اعلام آمادگی کرده است که "اشتباه" اين مؤسسه را در مورد نام خليج فارس جبران کند.
در مقابل نام خليج فارس در نسخه اينترنی اطلس نشنال جئوگرافيک نوشته شده: "نامی که بيش از هر چيز برای اين خليج رايج بوده و در طول تاريخ به کار رفته، خليج فارس است، هرچند برخی نيز آن را خليج عربی می نامند
نامی که در مدارک بين المللی و اسناد سازمان ملل متحد برای اين خليج به کار رفته خليج فارس است و مسئولان مؤسسه نشنال جئوگرافيک از همان آغاز در مورد علت به کار بردن عبارت واژه "خليج عربی" در داخل پرانتز برای اين خليج گفته بودند که از نظر آنها نام اين خليج، خليج فارس است و استفاده از عبارت "خليج عربی" تنها به اين معنی است که اين نام نيز در برخی کشورها برای اين خليج به کار می رود و می توان آن را نام دوم اين خليج به شمار آورد.
با اين حال، دولت ايران به استفاده از عبارت "خليج عربی" در اين اطلس بشدت اعتراض کرده و حتی انتشار نشريات مؤسسه نشنال جئوگرافيک را در ايران و ورود خبرنگاران اين نشريات به کشور را ممنوع کرده است.
مردم ايران نيز چه در داخل و چه در خارج از اين کشور به شيوه های گوناگون به کاربرد عبارت "خليج عربی" اعتراض کرده اند و از جمله چشمگيرترين اقدامات از اين دست، راه انداختن صفحاتی در شبکه اينترنت به زبانهای انگليسی و عربی و پيوند دادن آن به موتورهای جستجوگر اينترنتی است، به گونه ای که اگر کسی از طريق اين موتورهای جستجوگر به دنبال واژه "خليج عربی" بگردد، نخستين نتيجه ای که از اين جستجو دريافت می کند پيامی با اين مضمون است که "چنين خليجی وجود ندارد، به دنبال خليج فارس بگرديد".
کاربرد عبارت "خليج عربی" در واقع با بروز جنبش ناسيوناليستی در جهان عرب به رهبری جمال عبدالناصر، رهبر مصر در سالهای دهه پنجاه و شصت ميلادی آغاز شد که در واقع نشانه ای بود از اعتراض ملی گرايان عرب به حکومت وقت ايران به عنوان متحد نزديک آمريکا و دولتهای غربی در منطقه خاورميانه.
کاربرد اين عبارت چه پيش و چه پس از روی کارآمدن حکومت جمهوری اسلامی در ايران به شيوه های مختلف مورد اعتراض دولتهای حاکم بر اين کشور بوده که در مواردی عقب نشينيهايی نيز به همراه داشته است.
يکی از موارد اين عقب نشينيها به فيلم کوتاه پويانمايی ای مربوط می شود که چندی پيش در نسخه انگليسی سايت اينترنتی شبکه تلويزيونی الجزيره منتشر شد و در آن حساسيت ايران به نام خليج فارس به شيوه ای طنزگونه مورد انتقاد قرار گرفت.
در پی اعتراض مديرعامل خبرگزاری جمهوری اسلامی به اين فيلم، مسئولان شبکه الجزيره اقدام به حذف آن از سايت خود کردند.
مهرداد فرهمند
در نسخه اينترنتی اطلس جهان نشنال جئوگرافيک عبارت 'خليج عربی' که در تازه ترين نسخه چاپی اين اطلس در داخل پرانتز در مقابل نام خليج فارس گنجانده شده حذف شده است
مؤسسه آمريکايی نشنال جئوگرافيک که از معتبرترين مراکز جغرافيايی جهان به شمار می رود در نسخه اينترنتی اطلس جهان خود عبارت "خليج عربی" را که در تازه ترين نسخه چاپی اين اطلس در داخل پرانتز در مقابل نام خليج فارس گنجانده بود حذف کرده و به جای آن در مقابل نام خليج فارس نوشته است: "نامی که بيش از هر چيز برای اين خليج رايج بوده و در طول تاريخ به کار رفته، خليج فارس است، هرچند برخی نيز آن را خليج عربی می نامند".
برای ديدن نقشه خليج فارس در اطلس اينترنتی نشنال جئوگرافيک اينجا را کليک کنيد
اين مؤسسه علاوه بر حذف عبارت 'خليج عربی' توضيحی را که پيشتر در مقابل نام جزاير ابوموسی، تنب بزرگ و تنب کوچک قرار داده و آنها را جزاير "اشغال شده توسط ايران و مورد ادعای امارات" خوانده بود نيز حذف کرده است.
تغيير ديگری که مؤسسه نشنال جئوگرافيک بر نقشه خليج فارس خود اعلام کرده، حذف عبارتهای 'قيس' و 'شيخ شعيب' به عنوان نامهای عربی جزيره های کيش و لاوان است.
همچنين جستجو به دنبال عبارت Arabian Gulf (خليج عربی) در موتور جستجوگر سايت نشنال جئوگرافيک پيامی به اين مضمون به همراه دارد: "مکانی که به دنبال آن هستيد، يافته نشد، املای واژه مورد نظر خود را تصحيح کنيد".
مؤسسه نشنال جئوگرافيک به مناسبت اين تغييرات با انتشار بيانيه ای اعلام کرده است که اين تغييرات در پی مشورت با مراجع دولتی، دانشگاهی و برخی سازمانها و افراد صورت گرفته است.
اين تغييرات در اطلس نشنال جئوگرافيک پس از آن رخ داد که حميدرضا آصفی، سخنگوی وزارت امور خارجه ايران اعلام کرد رئيس مؤسسه نشنال جئوگرافيک طی نامه ای به عذرخواهی پرداخته و اعلام آمادگی کرده است که "اشتباه" اين مؤسسه را در مورد نام خليج فارس جبران کند.
در مقابل نام خليج فارس در نسخه اينترنی اطلس نشنال جئوگرافيک نوشته شده: "نامی که بيش از هر چيز برای اين خليج رايج بوده و در طول تاريخ به کار رفته، خليج فارس است، هرچند برخی نيز آن را خليج عربی می نامند
نامی که در مدارک بين المللی و اسناد سازمان ملل متحد برای اين خليج به کار رفته خليج فارس است و مسئولان مؤسسه نشنال جئوگرافيک از همان آغاز در مورد علت به کار بردن عبارت واژه "خليج عربی" در داخل پرانتز برای اين خليج گفته بودند که از نظر آنها نام اين خليج، خليج فارس است و استفاده از عبارت "خليج عربی" تنها به اين معنی است که اين نام نيز در برخی کشورها برای اين خليج به کار می رود و می توان آن را نام دوم اين خليج به شمار آورد.
با اين حال، دولت ايران به استفاده از عبارت "خليج عربی" در اين اطلس بشدت اعتراض کرده و حتی انتشار نشريات مؤسسه نشنال جئوگرافيک را در ايران و ورود خبرنگاران اين نشريات به کشور را ممنوع کرده است.
مردم ايران نيز چه در داخل و چه در خارج از اين کشور به شيوه های گوناگون به کاربرد عبارت "خليج عربی" اعتراض کرده اند و از جمله چشمگيرترين اقدامات از اين دست، راه انداختن صفحاتی در شبکه اينترنت به زبانهای انگليسی و عربی و پيوند دادن آن به موتورهای جستجوگر اينترنتی است، به گونه ای که اگر کسی از طريق اين موتورهای جستجوگر به دنبال واژه "خليج عربی" بگردد، نخستين نتيجه ای که از اين جستجو دريافت می کند پيامی با اين مضمون است که "چنين خليجی وجود ندارد، به دنبال خليج فارس بگرديد".
کاربرد عبارت "خليج عربی" در واقع با بروز جنبش ناسيوناليستی در جهان عرب به رهبری جمال عبدالناصر، رهبر مصر در سالهای دهه پنجاه و شصت ميلادی آغاز شد که در واقع نشانه ای بود از اعتراض ملی گرايان عرب به حکومت وقت ايران به عنوان متحد نزديک آمريکا و دولتهای غربی در منطقه خاورميانه.
کاربرد اين عبارت چه پيش و چه پس از روی کارآمدن حکومت جمهوری اسلامی در ايران به شيوه های مختلف مورد اعتراض دولتهای حاکم بر اين کشور بوده که در مواردی عقب نشينيهايی نيز به همراه داشته است.
يکی از موارد اين عقب نشينيها به فيلم کوتاه پويانمايی ای مربوط می شود که چندی پيش در نسخه انگليسی سايت اينترنتی شبکه تلويزيونی الجزيره منتشر شد و در آن حساسيت ايران به نام خليج فارس به شيوه ای طنزگونه مورد انتقاد قرار گرفت.
در پی اعتراض مديرعامل خبرگزاری جمهوری اسلامی به اين فيلم، مسئولان شبکه الجزيره اقدام به حذف آن از سايت خود کردند.
۱۰/۰۴/۱۳۸۳
به بم ، كه سالي گذشت و هيچكس غبار از چهرهي غمبار درختانش پاك نكرد
...
يك صندلي روي ميدان
يك صندلي ي سفيد و پلاستيكي ،
يك صندلي خالي و هزار هزار نخل و شاخ اشكن شاخههاي پرتقال و نارنگي.
و يك ميدان پر از هيچي
عكسي از سكوت و رنگي از امروز .
امروز ...
ُلخت ُلخت درخت هاي خجالت زدهي خيابان ، با لرز لرز باد ، تن به سكوت داده بودند .
و رموك و ترس زده ، زمين ، دم به ساعت از خشم مي لرزيد .
و آدمها ، ناآشنا با بوي نخل با ناز خرزهره …
غريبه ، غريبه ، غربت و ...
اين جا ، غريبه ها همه جا را گرفته اند .
. مي دوند . مي ايستند . مي روند .
مي آيند . مي روند . مي نشينند . مي ايستند و ...
چيز غريبي اينجاست . غريبي كه غريبه نيست و آشنا هم ...انگار همه گم شدهاند
.او گم شده بود ، به همين سادگي .گم شده بود و خودش بهتر از هركسي مي دانست كه گم شده و فكر مي كرد اين يك عارضه ي ارثي است . پدرش هم در چند سال آخر عمر به همين درد مبتلا شده بود . گم ميشد و نميدانست از كجا به خانه بر گردد و نمي توانست به كسي آدرس بدهد و براي همين توي هر جيبش آدرس دقيق و توضيح مختصري نسبت به حالش نوشته بودند تا ...اما او كه فكر نمي كرد به اين زودي مبتلا شود ، بايد چكار مي كرد . به درخت اكاليپتوسي رسيد . خنديد و مثل هميشه اول تنهي نرم و سفيد درخت را با دست نوازش داد و بعد چشمهايش را بست و به مسير آمدهاش فكر كرد . هيچ چيز نبود . فقط يك صندلي سفيد و پلاستيكي ، يك صندلي روي پيادهرو ميداني كه تنهاي تنها بود . روي صندلي نشسته بود . سعي كرده بود خستگي را با چند نفس عميق از تنش بيرون دهد اما بوي خاكي كه تمام وجودش را پر كرده بود و حس خفگي و تنهايي ، ترسانده بودش . از جايش بلند شده و به اين طرف آمده بود ...اين جا كجابود ؟
از درخت جداشد و بدون آنكه دستش را از تنهاش جدا كند ، با چشمهاي بسته يك دور ، دور درخت زد و مثل بچهگيها گفت « درخت خدا . خوب خدا . من گم شدم . خونهم كجا ؟ »
"كجا" را كه گفت ايستاد . چشم هايش را باز كرد و رو به سمتي كه ايستاده بود ، به راه افتاد ...
او گم شده بود . خودش هم مي دانست گم شده و فكر مي كرد او نيست كه گم شده ، بقيه گم شده اند ، نيمي از وجودش گم شده است . اما كجا ؟
وقتي رسيدي ، اوقاتت تلخ بود . وقتي ديدي در چارطاق باز است ، تلخ ،تلخ مثل برج زهر مار از در گذشتي
از وسط باغچه و از زير درخت هاي پرتقال گذشتي . يكي از آن ها را به طرف خودت كشيدي . روي پرتقال پر از خاك هاي سياه بود . فكر كردي آفت جديد به جانشان افتاده و گفتي بايد سم پاشيشون بكنم . اما حالا واجب تر از درخت ها هم بود . در چرا باز بود . كي در را باز گذاشته بود . به درخت هاي نارنگي و گريپفروت ها نگاه نكردي . تنه ي نخل ها را ناز نكردي . از همه گذشتي و به طرف مهتابي رفتي . به طرف آن همه صدا .
گيج بودي ، گيج تر شدي . همه بودند اما هيچ كدام از بچه هايت نبودند . زنت نبود . اين ها كه وسط اتاقت ايستاده بودند ، غريبه نبودند ، آشنا هم نبودند . همه را مي شناختي اما خيلي وقت بود كه ديگر به طرفشان نرفته بودي . ول شان كرده و گفته بودي « كندو كه پر مي شه بايد يه دسته جدا بشن و گرنه ... »
اما چرا اتاق تو ؟ كي به آنها اجازه داده بود اين طور هوريز كنند آن تو ؟ پس بقيه كجايند ؟ چرا خونه اين طور به هم ريخته است نگاه كن ، كتابها ، چرا پخش و پلاشون كردند . مي خواستي جيغ بزني و صدايشان كني ، اما...
هيچ كس تو را نديد . هيچكس حتي نگاهي هم به پشت سرش نمي كرد . خسته شده بودي . فكر مي كردي رمق ايستادن نداري . به اطرافت نگاه كردي . يك صندلي آن جا بود . به طرفش رفتي و با خودت گفتي چرا امروز اين همه صندلي خالي مي بينم ؟ روي صندلي نشستي . نفس گم شده ات را رها كردي . دلت بهانه مي گرفت . منتظر بودي تا كسي به سر وقتت بيايد و تو مثل هميشه شروع كني به نق زدن . مي خواستي برايشان تعريف كني كه تو هم به مرض پدرت مبتلا شدي . اما هيچ كس نيامد . دلت مي خواست داد بزني . مي خواستي از ان همه آدمي كه وسط اتاقت به دنبال چيزي مي گشتند بپرسي « آخه چي گم كردين ؟ مگر كسي تو اين خونه نيست . » دهنت را باز كردي . فرياد هم زدي . فريادت توي فرياد يكي از آنها گم شد . « ديدمش »
چي ديده بودند ؟ همه به جنب و جوش افتادند . با هر حركتي كه آنها مي كردند ، تو احساس مي كردي سبك تر مي شوي . نفست راحت تر بيرون مي آيد . كسي داد زد « همون طور نشسته رفته »
و تو از خودت پرسيدي كي رفته ؟ كي نشسته رفته ؟ گيج شده بودي . گم بودي . گم تر شدي . زني جيغ كشيد . مردي توي سرش زد . كسي به طرفت دويد و از زير پايهي صندلي ، پارچه مچاله اي را بيرون كشيد و به طرف اتاق دويد . باز هم كسي زجه زد . سبك شده بودي . احساس مي كردي مي تواني به طرفشان بروي . از جايت بلند شدي و مثل آنكه پرواز مي كني به طرف اتاق راه افتادي . اما آن ها اتاق را ول كردند و در حاليكه چهار طرف پارچه را گرفته بودند به طرف سايه سار نخل ها رفتند . كنجكاو شده بودي . رفتي طرفشان . زير نخل ها چند نفر خوابيده و خودشان را سفت لاي پتو پيچيده بودند . با آنكه مي خواستي بفهمي آنها كي هستند و چرا خوابيده اند ، اما كنجكاوي اين كه آنها توي آن پارچه چي داشتند و آن چيز توي اتاق تو چكار مي كرد اجازه فصولي نداد . به طرفشان رفتي .
آنها پارچه را كنار آنها كه خوابيده بودند ، گذاشته و مثل مادر مرده ها كنارش تشستند و تو آهسته آهسته به طرف آن چه كه بيشتر به يك مجسمه شباهت داشت ، رفتي . پارچه را كنار زدي و ...
...
يك صندلي روي ميدان
يك صندلي ي سفيد و پلاستيكي ،
يك صندلي خالي و هزار هزار نخل و شاخ اشكن شاخههاي پرتقال و نارنگي.
و يك ميدان پر از هيچي
عكسي از سكوت و رنگي از امروز .
امروز ...
ُلخت ُلخت درخت هاي خجالت زدهي خيابان ، با لرز لرز باد ، تن به سكوت داده بودند .
و رموك و ترس زده ، زمين ، دم به ساعت از خشم مي لرزيد .
و آدمها ، ناآشنا با بوي نخل با ناز خرزهره …
غريبه ، غريبه ، غربت و ...
اين جا ، غريبه ها همه جا را گرفته اند .
. مي دوند . مي ايستند . مي روند .
مي آيند . مي روند . مي نشينند . مي ايستند و ...
چيز غريبي اينجاست . غريبي كه غريبه نيست و آشنا هم ...انگار همه گم شدهاند
.او گم شده بود ، به همين سادگي .گم شده بود و خودش بهتر از هركسي مي دانست كه گم شده و فكر مي كرد اين يك عارضه ي ارثي است . پدرش هم در چند سال آخر عمر به همين درد مبتلا شده بود . گم ميشد و نميدانست از كجا به خانه بر گردد و نمي توانست به كسي آدرس بدهد و براي همين توي هر جيبش آدرس دقيق و توضيح مختصري نسبت به حالش نوشته بودند تا ...اما او كه فكر نمي كرد به اين زودي مبتلا شود ، بايد چكار مي كرد . به درخت اكاليپتوسي رسيد . خنديد و مثل هميشه اول تنهي نرم و سفيد درخت را با دست نوازش داد و بعد چشمهايش را بست و به مسير آمدهاش فكر كرد . هيچ چيز نبود . فقط يك صندلي سفيد و پلاستيكي ، يك صندلي روي پيادهرو ميداني كه تنهاي تنها بود . روي صندلي نشسته بود . سعي كرده بود خستگي را با چند نفس عميق از تنش بيرون دهد اما بوي خاكي كه تمام وجودش را پر كرده بود و حس خفگي و تنهايي ، ترسانده بودش . از جايش بلند شده و به اين طرف آمده بود ...اين جا كجابود ؟
از درخت جداشد و بدون آنكه دستش را از تنهاش جدا كند ، با چشمهاي بسته يك دور ، دور درخت زد و مثل بچهگيها گفت « درخت خدا . خوب خدا . من گم شدم . خونهم كجا ؟ »
"كجا" را كه گفت ايستاد . چشم هايش را باز كرد و رو به سمتي كه ايستاده بود ، به راه افتاد ...
او گم شده بود . خودش هم مي دانست گم شده و فكر مي كرد او نيست كه گم شده ، بقيه گم شده اند ، نيمي از وجودش گم شده است . اما كجا ؟
وقتي رسيدي ، اوقاتت تلخ بود . وقتي ديدي در چارطاق باز است ، تلخ ،تلخ مثل برج زهر مار از در گذشتي
از وسط باغچه و از زير درخت هاي پرتقال گذشتي . يكي از آن ها را به طرف خودت كشيدي . روي پرتقال پر از خاك هاي سياه بود . فكر كردي آفت جديد به جانشان افتاده و گفتي بايد سم پاشيشون بكنم . اما حالا واجب تر از درخت ها هم بود . در چرا باز بود . كي در را باز گذاشته بود . به درخت هاي نارنگي و گريپفروت ها نگاه نكردي . تنه ي نخل ها را ناز نكردي . از همه گذشتي و به طرف مهتابي رفتي . به طرف آن همه صدا .
گيج بودي ، گيج تر شدي . همه بودند اما هيچ كدام از بچه هايت نبودند . زنت نبود . اين ها كه وسط اتاقت ايستاده بودند ، غريبه نبودند ، آشنا هم نبودند . همه را مي شناختي اما خيلي وقت بود كه ديگر به طرفشان نرفته بودي . ول شان كرده و گفته بودي « كندو كه پر مي شه بايد يه دسته جدا بشن و گرنه ... »
اما چرا اتاق تو ؟ كي به آنها اجازه داده بود اين طور هوريز كنند آن تو ؟ پس بقيه كجايند ؟ چرا خونه اين طور به هم ريخته است نگاه كن ، كتابها ، چرا پخش و پلاشون كردند . مي خواستي جيغ بزني و صدايشان كني ، اما...
هيچ كس تو را نديد . هيچكس حتي نگاهي هم به پشت سرش نمي كرد . خسته شده بودي . فكر مي كردي رمق ايستادن نداري . به اطرافت نگاه كردي . يك صندلي آن جا بود . به طرفش رفتي و با خودت گفتي چرا امروز اين همه صندلي خالي مي بينم ؟ روي صندلي نشستي . نفس گم شده ات را رها كردي . دلت بهانه مي گرفت . منتظر بودي تا كسي به سر وقتت بيايد و تو مثل هميشه شروع كني به نق زدن . مي خواستي برايشان تعريف كني كه تو هم به مرض پدرت مبتلا شدي . اما هيچ كس نيامد . دلت مي خواست داد بزني . مي خواستي از ان همه آدمي كه وسط اتاقت به دنبال چيزي مي گشتند بپرسي « آخه چي گم كردين ؟ مگر كسي تو اين خونه نيست . » دهنت را باز كردي . فرياد هم زدي . فريادت توي فرياد يكي از آنها گم شد . « ديدمش »
چي ديده بودند ؟ همه به جنب و جوش افتادند . با هر حركتي كه آنها مي كردند ، تو احساس مي كردي سبك تر مي شوي . نفست راحت تر بيرون مي آيد . كسي داد زد « همون طور نشسته رفته »
و تو از خودت پرسيدي كي رفته ؟ كي نشسته رفته ؟ گيج شده بودي . گم بودي . گم تر شدي . زني جيغ كشيد . مردي توي سرش زد . كسي به طرفت دويد و از زير پايهي صندلي ، پارچه مچاله اي را بيرون كشيد و به طرف اتاق دويد . باز هم كسي زجه زد . سبك شده بودي . احساس مي كردي مي تواني به طرفشان بروي . از جايت بلند شدي و مثل آنكه پرواز مي كني به طرف اتاق راه افتادي . اما آن ها اتاق را ول كردند و در حاليكه چهار طرف پارچه را گرفته بودند به طرف سايه سار نخل ها رفتند . كنجكاو شده بودي . رفتي طرفشان . زير نخل ها چند نفر خوابيده و خودشان را سفت لاي پتو پيچيده بودند . با آنكه مي خواستي بفهمي آنها كي هستند و چرا خوابيده اند ، اما كنجكاوي اين كه آنها توي آن پارچه چي داشتند و آن چيز توي اتاق تو چكار مي كرد اجازه فصولي نداد . به طرفشان رفتي .
آنها پارچه را كنار آنها كه خوابيده بودند ، گذاشته و مثل مادر مرده ها كنارش تشستند و تو آهسته آهسته به طرف آن چه كه بيشتر به يك مجسمه شباهت داشت ، رفتي . پارچه را كنار زدي و ...
۹/۲۹/۱۳۸۳
ماشين كفتار تير خوردهاي بود كه زوزه ميكشيد و از سينهكشي بالا مي رفت . مرد نوك سبيلش را جويد ، دندهي ماشين را عوض كرد و گفت : مصبتو شكر ، پس كي اين سينهكشيا تموم ميشه ؟
انگار خودش معني استعاري حرفش را فهميد و ادامه داد : هيچوخت . از وختي كه ياد ميدم تو پيچ خم اين زندگي لعنتي ، دارم از سينهكشيا بالا ميرم و هيچوخت نرسيدم كه نرسيدم .
: ديگهم نميرسي بيچاره ، . چيزخورت كرده . خرت كرده . دار و ندار تو هَپليهَپو كرده و آخرشم يه بلايي سرت ميآره كه مثل سگ مومو كني و هيشكيم نباشه يه چيكه آب به حلقت بچكونه . امروز گفتمت ؛ كه فردا نگي مادرم فهميد و نگفت .
مرد عرق پيشانياش را پاك كرد و با التماس گفت : بيچارهم كردين . شمارو به خدا دس از سرم وردارين
سينه كشي خيلي تيز بود و ماشين با تمام توانش زور مي زد و بالا مي رفت . مرد فرمان ماشين را ناز كرد و گفت : تو هم به آتش من ميسوزي . بيسپَن ساله كه با مني و دم نمي زني و حالا سر پيري بايد اين راهو بري و…
زن دست هايش را زير سينه هاي بزرگش حلقه كرد و گفت : بره ، تو هم برو . كي جلوتو گرفته كه نري ؟ بابا بيسپَن سال تحملشون كردم . ديگه نميتونم . نمي تونم بگذارمشون رو سرم ، من نميفهمم چرا اي خونوادهي تو دس وردار نيسن و نميفهمن كه ما ديگه پير شديم؟
مرد دنده را سبك كرد و گفت « خوش به حال تو كه يه مشت آهن و لاستيكي .بالاخره تا اونجا كه توان داشته باشي پيش ميري و وختيام نتونسي …ولي ما آدما … هرچي ميكشيم از اين زناس . هيشكيام نيس به اين جوونا ، بگه آخه بدبختا ، شما كه ميبينين پدراتون چطور مثل خر زير اون همه باري كه ننههاتون بارشون كردن زه زدن ، له شدن ؛ پس چرا دوماد ميشين ؟ دوماد ميشين كه حالا بعد از بيسپَن سال ننه باباتون ُدم در بيارن و تازه يادشون بياد كه چرا زنت بهشون محل نميده و زنتون مثله دختر بچه ها اشك و مُفشو با َپر پيرنش پاك كنه كه « من ديگه بيشتر از اين نميتونم . خَسهم كردين . آخه چقد بيمنتي . » منم مثه بچه ننهها ترك شهر و ديار بكنم و … آخ كه چقد تو خري ، مرد »
صدايش از شيشهي باز ماشين بيرون دويد و او يك آن به نظرش رسيد صدا هم مي تواند شكلي داشته باشد و با خودش گفت« در نظر بگير، اگر هر حرفي كه مي زديم ، مثل يه تيكه سنگ ميرَف ميافتد اون گوشه ، اونوخ چي ميشد . دنيا ميشد همش حرف و داد و فرياد . آخه حرفاي كوچيك كوچيك كه تخته سنگ نمي شدن ، ميشدن نرمه ريگايي كه اينور و اونور افتادن .»
نگاهش آسفالت را رها كرد و به آنهمه صخره و سنگ و ريگهاي اطراف نگاه كرد و گفت : از كجا معلوم كه نباشن
ماشين سينه كشي را پس زده بود . مرد بعد از چند بار گاز دادن دنده را عوض كرد و از خودش پرسيد : معلوم نيس ماشينام حرف مي زنن ، زبون دارن ، يا نه؟
تريليي با دنده سنگين از پيچ جاده پيچيد و سينه به سينهي ماشين او شد ، مرد به سرعت ماشين را ازجلوي آن كنار كشيد . تريلي پوق وحشتناكي كشيد و از كنارش گذشت . مرد به زور خنديد و گفت « اين بوق حتما يه تخته سنگ مي شد و راهو بند ميآورد .» فرمان ماشين را ناز كرد و پرسيد « چي گفت ؟ تو فهميدي . ؟ حتما از اون فحشا داد ؟ بيخيال بابا . بزرگتره و بزرگترا هميشه داد و هوارشون بالاس. چي ميشه كرد ؟ بخواي جوابشونو بدي ، بده . جوابشونم ندي ، بدتره ، بخواي قهر كني و قيد همهشونو بزني ، ديگه بدتر . ديگه از من و تو گذشته . قهر كني كجا بري ؟ به كي بگي ؟ مجبوري مثل اين حقير سراپا تقصير بخاروني و ور گردي . حالا خوب شد به هيشكي نگفتم كه دارم قهر مي كنم وگرنه … اي مصبتو شكر پنجاه تومن پول ، تو دو روز باد هوا شد و رفت . هميطور راه كه ميري بايد پول بپاشي . خوش به حال همونا كه دارن . من و تو كه از روز اول عمرمون نه از اين پولا داشتيم و نه ريختيم و نه … بي خيال بابا . بگازون . الان پول بنزين تورم نداريم كه فردا صبح دوباره ول بشيم تو اين شهر دراندشت ، دنبال دو زار روزيي كه گير حلالزادههاش نمياد . كاش يه چَن تا مسافر پيدا ميشد تا لااقل …
جاده سرازير شده و ماشين دور بر داشته بود كه چشم مرد به دو جوان افتاد . بشكني زد و گفت « رسيد …حالا خدا كنه دَس بالا كنن . » حرفش تمام نشده بود كه يكي از آنها بلند شد و به طرف شهراشاره كرد و او زد روي ترمز .
: شهر ميري ؟
او پوزخندي زد و مي خواست بگويد « اگه نميرفتم كه نيگر نمي داشتم» كه دومي سوار شد و اولي هم كنار دستش روي صندلي عقب نشست .
: يكيتان مياومدين جلو
: همينجا خوبه
مرد با خودش گفت « منم مي دونم همونجا خوبه ، ولي فكرشو نمي كنين ، اگه كنارم بودين ، ديگه من هي َدمبه ساعت نمي باس تو آيينه نيگا كنم ؟»
آيينه ، جوانكي نوزده بيست ساله را نشان مي داد ، سياه و خسته و خاكآلود و او تا نگاه مرد را ديد ،گفت : الان دو ساعته كه اينجا وايساديم ، از اون همه ماشيني كه رفت يكيشون نيگامونم نكرد . نه ديني ، نه خدايي ، نه پيغمبري …
مرد پوزخندي زد و گفت : بله . از بسكه جرم و جنايت زياد شده ، ميترسن . اگر الان از پشت سر ، شما يه چاقو يا يه كُلت بگذارين تو پهلو من ، من تو اين بيابون برهوت ، چكار مي تونم بكنم ؟
جوانك سرش را تكان داد و مثل آنكه جا خورده باشد ديگر حرفي نزد .دوباره زوزهي ماشين بود و مويهي باد . مرد از حرفي كه زده بود پشيمان شد . خودش را جابجا كرد و به آن يكي نگاه كرد . فكر كرد قيافهي عجيبي دارد . فكر كرد قيافهاش به قاتل ها ميخورد . ماشين ، تو سرازيري دور بر داشته بود و باسرعت پايين مي رفت . مرد پايش را از روي گاز برداشت . آهسته فرمان ماشين را ناز كرد و گفت « آروم بي زبون . از اين قيافهها بوي خير بلند نميشه ، فكر كنم روز آخر همراهيمون باشه . مادرم هميشه مي گفت « ُقرُقر سرِ خوشي ، درد ميآره و ناخوشي » … اي خدا لعنتت كنه زن . ببين به چه روزي انداختيمون . حالا چي ميشد يه كم ، به ننه مون بيشتر حال مي دادي و مارو آوارهي دشت و بيابون نميكردي ؟…
: مي تونيم يه سيگار بكشيم ؟
صدا مثل بُمب تو ماشين منفجر شد و مرد مثل ترقه از جا پريد . هر كار كرد تا دهن خشك شدهاش را باز كند، نشد . سرش را تكان داد كه بكش
: شما نميكشين ؟
همان جوانك اولي بود . مرد فكر كرد « پس چرا اونيكي حرف نميزنه .؟ » دوباره نگاهش كرد . دماغ گُنده اي داشت و موهاي بلندش را روي شانههايش ريخته و سياهتر از اولي بود و چشمهايش مثل چشمهاي اژدها سرخ سرخ بود . مرد ناليد« يا خدا !» و به ماشين گفت « آروم لامصب . يه طوريت بشه . ريپ بزن . تو كه هميشه حال ميگرفتي . نشون بده كه به درد نميخوري .» دوباره دزدكي نگاهش كرد « چرا مژه نميزنه ؟ » جوانك رد نگاهش را گرفت و بدون آنكه مژه بزند ، دود سيگارش را به طرف او فوت كرد .با آنكه مرد خورهي سيگار بود .احساس كرد دود مثل نشادر مستقيم وارد دهنش شد و تا عمق ريه اش را به آتش كشيد و سرفه امانش را بريد. تا فرمان را رها كرد؛ ماشين خودش را به طرف شُلدُر كشيد . مرد سريع ماشين و خودش را جمع كرد و گفت « خدا لعنت كنه شيطونو ، مرد تو ديوونه شدي ، اين فكرا چيه كه مي كني »هنوز حرفش تمام نشده بود كه سردي گزنده و تيز طنابي را زير گردنش حس كرد . دو دستي گردنش را چسبيد . و ماشين قيقاج رفت .
: چيزي شده ؟
باز هم همان اولي بود و دومي هنوز هم به جاده زل زده بود و مژه نمي زد . « يا خدا ، اگه اينا ماشين دُزد باشن چي ؟ … خُب باشن . چي ميخوان . منكه چيزي غير از همين قراضه ندارم . اينم نمي خوام . فكر كردي چي ؟ تو روشون وايميسم . نه جونم ، مهرم حلال جونم آزاد .… اگه دستم به اون سليطه برسه … آخه چه جوري بهشون ثابت كنم من هيچي ندارم ، هان ؟ …خب نشونشون بده . قبل از اون كه اونا بگن ، نشونشون بده »
خودش را به زور از روي صندلي بلند كرد و كيف خالياش را با هزار مكافات از جيب عقب شلوارش بيرون كشيد و طوري كه آنها ببينند چيزي تويش نيست ، گذاشتش روي صندلي بغل دستش و نگاهشان كرد . اولي آهسته آهسته به سيگارش پك ميزد و دومي هنوز هم نگاهش را از جاده بر نداشته بود
« چه جادهي خلوتي . حالا ميباس شتاب داشته باشي . لامصبا كون به كون هم مي اومدن ، خاك مرده پاشيدن روش . بابا ، يكي به دادم برسه »
: وايسا…
مو بلنده بود كه جيغ ميزد و او از ترس و عوض اينكه پايش را روي پدال ترمز بگذارد ، روي پدال گاز فشار داد و ماشين پر در آورد .
: پاشو وايسا ، آتيش سيگار افتاد رو شلوارت
مرد نفس حبس شدهاش را پر صدا رها كرد و پرسيد« وايسم؟ »
: نه ، برو آقا ، ببخشيد . هوا گرمه رفتم تو چرت
باز هم اولي بود . و دومي …مرد فكر كرد «نكنه گُنگ باشه ؟ »
لاشهي له شدهي سگي وسط جاده پهن بود . مرد پايش را از روي پدال گاز برداشت تا از رويش رد نشود . اما سرعت ماشين زياد بود و نشد . مرد چندشش شد و كسي از پشت سر گفت : ما از يك سگم كمتريم . لااقل اونا اين شانسو دارن كه له بشن ولي ما داريم زنده زنده مي پوسيم .
: چي ؟
اولي خواب بود و دومي ميخ جاده بود و مژه نمي زد .مرد شك كرد كه خودش بوده يا …
« بچهاَم داري ؟»
مرد به آيينه نگاه كرد . دومي با حالت خاصي، موهاي بلندش را به هم ريخت و بدون آنكه نگاه او را جواب بدهد ادامه داد « معلومه كه داري ، ولي چند تا ؟ دوتا ، سه تا ، يا مثل باباي من چهارتا ؟ شايدم خيلي از خود بيخود بودي و بيشتر از چهارتا ؟ اصلا بگو ببينم بچه داري ؟ نكنه يه زن ديگه ام مثل عموي من داري و از اونم هف هشت تا بچه داشته باشي ؟ هان ؟
مرد بين آن همه سوال گم شده بود . تا مي خواست براي يكيشان جوابي پيدا كند او يك سوال ديگر طرح مي كرد « نگفتم ، ديوونه اس »
جوونك سرش را جلو كشيده بود و زل زده بود تو آيينه و چشم هاي مرد را نشان كرده بود و نگاهش مثل نور بالاي ماشيني كه از پشت سر بيايد چشم هاي مرد را به سوختن انداخته بود .
« ميدوني بابام سه تا پسر داره و يه دختر . دختره هنوز خيلي جوونه و سوغات سبكسري سر پيري ننه بابامونه كه سر پيريام دس وردار نيسن و … حب نميشه چيزي گفت ، طبيعته و بايدم بشه ؟ اما من سه تا ديپلم دارم . اول تجربيرو گرفتم وبعد ديدم بيكارم ؛ خوندم ، كامپيوترم گرفتم . بازم ديدم تو كنكور ، قبول نمي شم ؛ نقشه كشيرم گرفتم . بازم كنكور قبول نشدم و كارم گيرم نيومد ، خب …»
مرد با خودش گفت « زدي به دزدي ، نه ؟»
: مي دوني وادارم كردن . اونقد نق زدن ، اونقد طعنه و متلك شنيدم كه ديگه از خودم بيزار شدم ؛ از همه بيزار شدم …از ننهم ، از بابام ، از همه و همه …
« جون مادرت از من بيزار نباش ، به خدا منم سهتا مثل تو دارم كه اونام دست كمي از تو…»
: تو خوب گفتي ، چارهي ديگهاي برامون نگذاشتين … ميشه بزني كنار
« چي ؟… والله ، به پيغمبر من …»
: خواهش ميكنم بزن كنار ؛ نگذار …
« ببين جوون من … والله …»
پاهاي مرد ناي ترمز گرفتن نداشت . دستهايش مثل لقوهاي ها مي لرزيد . ماشين تلو تلو مي خورد و دومي جيغ مي زد و اولي : بزن كنار وگرنه …
با آنكه گردن ميت را هزار بار شسته و دو بستهي پنبه دورتادورش پيچيده بودند ؛ باز هم خون نشت كرده و كفن را نجس كرده بود . دو زن دو طرف جنازه را گرفته و جيغ مي زدند . كسي داد زد « بسه . شمارو به خدا ايقد عذابش ندين ، لااقل بذارين تو مرگش راحت باشه »
يكي از زنها خودش را از روي جنازه به طرف آن يكي كشاند ؛ گيس هاي او را گرفت و داد زد « حالا به آرزوت رسيدي ؟»
مرد جيغ كشيد « نه !!»
اولي داد زد : چرا نه ؟ نيگردار ، حالش خوش نيس . الان مياره بالا و همه جا رو به گند مي كشه …
انگار خودش معني استعاري حرفش را فهميد و ادامه داد : هيچوخت . از وختي كه ياد ميدم تو پيچ خم اين زندگي لعنتي ، دارم از سينهكشيا بالا ميرم و هيچوخت نرسيدم كه نرسيدم .
: ديگهم نميرسي بيچاره ، . چيزخورت كرده . خرت كرده . دار و ندار تو هَپليهَپو كرده و آخرشم يه بلايي سرت ميآره كه مثل سگ مومو كني و هيشكيم نباشه يه چيكه آب به حلقت بچكونه . امروز گفتمت ؛ كه فردا نگي مادرم فهميد و نگفت .
مرد عرق پيشانياش را پاك كرد و با التماس گفت : بيچارهم كردين . شمارو به خدا دس از سرم وردارين
سينه كشي خيلي تيز بود و ماشين با تمام توانش زور مي زد و بالا مي رفت . مرد فرمان ماشين را ناز كرد و گفت : تو هم به آتش من ميسوزي . بيسپَن ساله كه با مني و دم نمي زني و حالا سر پيري بايد اين راهو بري و…
زن دست هايش را زير سينه هاي بزرگش حلقه كرد و گفت : بره ، تو هم برو . كي جلوتو گرفته كه نري ؟ بابا بيسپَن سال تحملشون كردم . ديگه نميتونم . نمي تونم بگذارمشون رو سرم ، من نميفهمم چرا اي خونوادهي تو دس وردار نيسن و نميفهمن كه ما ديگه پير شديم؟
مرد دنده را سبك كرد و گفت « خوش به حال تو كه يه مشت آهن و لاستيكي .بالاخره تا اونجا كه توان داشته باشي پيش ميري و وختيام نتونسي …ولي ما آدما … هرچي ميكشيم از اين زناس . هيشكيام نيس به اين جوونا ، بگه آخه بدبختا ، شما كه ميبينين پدراتون چطور مثل خر زير اون همه باري كه ننههاتون بارشون كردن زه زدن ، له شدن ؛ پس چرا دوماد ميشين ؟ دوماد ميشين كه حالا بعد از بيسپَن سال ننه باباتون ُدم در بيارن و تازه يادشون بياد كه چرا زنت بهشون محل نميده و زنتون مثله دختر بچه ها اشك و مُفشو با َپر پيرنش پاك كنه كه « من ديگه بيشتر از اين نميتونم . خَسهم كردين . آخه چقد بيمنتي . » منم مثه بچه ننهها ترك شهر و ديار بكنم و … آخ كه چقد تو خري ، مرد »
صدايش از شيشهي باز ماشين بيرون دويد و او يك آن به نظرش رسيد صدا هم مي تواند شكلي داشته باشد و با خودش گفت« در نظر بگير، اگر هر حرفي كه مي زديم ، مثل يه تيكه سنگ ميرَف ميافتد اون گوشه ، اونوخ چي ميشد . دنيا ميشد همش حرف و داد و فرياد . آخه حرفاي كوچيك كوچيك كه تخته سنگ نمي شدن ، ميشدن نرمه ريگايي كه اينور و اونور افتادن .»
نگاهش آسفالت را رها كرد و به آنهمه صخره و سنگ و ريگهاي اطراف نگاه كرد و گفت : از كجا معلوم كه نباشن
ماشين سينه كشي را پس زده بود . مرد بعد از چند بار گاز دادن دنده را عوض كرد و از خودش پرسيد : معلوم نيس ماشينام حرف مي زنن ، زبون دارن ، يا نه؟
تريليي با دنده سنگين از پيچ جاده پيچيد و سينه به سينهي ماشين او شد ، مرد به سرعت ماشين را ازجلوي آن كنار كشيد . تريلي پوق وحشتناكي كشيد و از كنارش گذشت . مرد به زور خنديد و گفت « اين بوق حتما يه تخته سنگ مي شد و راهو بند ميآورد .» فرمان ماشين را ناز كرد و پرسيد « چي گفت ؟ تو فهميدي . ؟ حتما از اون فحشا داد ؟ بيخيال بابا . بزرگتره و بزرگترا هميشه داد و هوارشون بالاس. چي ميشه كرد ؟ بخواي جوابشونو بدي ، بده . جوابشونم ندي ، بدتره ، بخواي قهر كني و قيد همهشونو بزني ، ديگه بدتر . ديگه از من و تو گذشته . قهر كني كجا بري ؟ به كي بگي ؟ مجبوري مثل اين حقير سراپا تقصير بخاروني و ور گردي . حالا خوب شد به هيشكي نگفتم كه دارم قهر مي كنم وگرنه … اي مصبتو شكر پنجاه تومن پول ، تو دو روز باد هوا شد و رفت . هميطور راه كه ميري بايد پول بپاشي . خوش به حال همونا كه دارن . من و تو كه از روز اول عمرمون نه از اين پولا داشتيم و نه ريختيم و نه … بي خيال بابا . بگازون . الان پول بنزين تورم نداريم كه فردا صبح دوباره ول بشيم تو اين شهر دراندشت ، دنبال دو زار روزيي كه گير حلالزادههاش نمياد . كاش يه چَن تا مسافر پيدا ميشد تا لااقل …
جاده سرازير شده و ماشين دور بر داشته بود كه چشم مرد به دو جوان افتاد . بشكني زد و گفت « رسيد …حالا خدا كنه دَس بالا كنن . » حرفش تمام نشده بود كه يكي از آنها بلند شد و به طرف شهراشاره كرد و او زد روي ترمز .
: شهر ميري ؟
او پوزخندي زد و مي خواست بگويد « اگه نميرفتم كه نيگر نمي داشتم» كه دومي سوار شد و اولي هم كنار دستش روي صندلي عقب نشست .
: يكيتان مياومدين جلو
: همينجا خوبه
مرد با خودش گفت « منم مي دونم همونجا خوبه ، ولي فكرشو نمي كنين ، اگه كنارم بودين ، ديگه من هي َدمبه ساعت نمي باس تو آيينه نيگا كنم ؟»
آيينه ، جوانكي نوزده بيست ساله را نشان مي داد ، سياه و خسته و خاكآلود و او تا نگاه مرد را ديد ،گفت : الان دو ساعته كه اينجا وايساديم ، از اون همه ماشيني كه رفت يكيشون نيگامونم نكرد . نه ديني ، نه خدايي ، نه پيغمبري …
مرد پوزخندي زد و گفت : بله . از بسكه جرم و جنايت زياد شده ، ميترسن . اگر الان از پشت سر ، شما يه چاقو يا يه كُلت بگذارين تو پهلو من ، من تو اين بيابون برهوت ، چكار مي تونم بكنم ؟
جوانك سرش را تكان داد و مثل آنكه جا خورده باشد ديگر حرفي نزد .دوباره زوزهي ماشين بود و مويهي باد . مرد از حرفي كه زده بود پشيمان شد . خودش را جابجا كرد و به آن يكي نگاه كرد . فكر كرد قيافهي عجيبي دارد . فكر كرد قيافهاش به قاتل ها ميخورد . ماشين ، تو سرازيري دور بر داشته بود و باسرعت پايين مي رفت . مرد پايش را از روي گاز برداشت . آهسته فرمان ماشين را ناز كرد و گفت « آروم بي زبون . از اين قيافهها بوي خير بلند نميشه ، فكر كنم روز آخر همراهيمون باشه . مادرم هميشه مي گفت « ُقرُقر سرِ خوشي ، درد ميآره و ناخوشي » … اي خدا لعنتت كنه زن . ببين به چه روزي انداختيمون . حالا چي ميشد يه كم ، به ننه مون بيشتر حال مي دادي و مارو آوارهي دشت و بيابون نميكردي ؟…
: مي تونيم يه سيگار بكشيم ؟
صدا مثل بُمب تو ماشين منفجر شد و مرد مثل ترقه از جا پريد . هر كار كرد تا دهن خشك شدهاش را باز كند، نشد . سرش را تكان داد كه بكش
: شما نميكشين ؟
همان جوانك اولي بود . مرد فكر كرد « پس چرا اونيكي حرف نميزنه .؟ » دوباره نگاهش كرد . دماغ گُنده اي داشت و موهاي بلندش را روي شانههايش ريخته و سياهتر از اولي بود و چشمهايش مثل چشمهاي اژدها سرخ سرخ بود . مرد ناليد« يا خدا !» و به ماشين گفت « آروم لامصب . يه طوريت بشه . ريپ بزن . تو كه هميشه حال ميگرفتي . نشون بده كه به درد نميخوري .» دوباره دزدكي نگاهش كرد « چرا مژه نميزنه ؟ » جوانك رد نگاهش را گرفت و بدون آنكه مژه بزند ، دود سيگارش را به طرف او فوت كرد .با آنكه مرد خورهي سيگار بود .احساس كرد دود مثل نشادر مستقيم وارد دهنش شد و تا عمق ريه اش را به آتش كشيد و سرفه امانش را بريد. تا فرمان را رها كرد؛ ماشين خودش را به طرف شُلدُر كشيد . مرد سريع ماشين و خودش را جمع كرد و گفت « خدا لعنت كنه شيطونو ، مرد تو ديوونه شدي ، اين فكرا چيه كه مي كني »هنوز حرفش تمام نشده بود كه سردي گزنده و تيز طنابي را زير گردنش حس كرد . دو دستي گردنش را چسبيد . و ماشين قيقاج رفت .
: چيزي شده ؟
باز هم همان اولي بود و دومي هنوز هم به جاده زل زده بود و مژه نمي زد . « يا خدا ، اگه اينا ماشين دُزد باشن چي ؟ … خُب باشن . چي ميخوان . منكه چيزي غير از همين قراضه ندارم . اينم نمي خوام . فكر كردي چي ؟ تو روشون وايميسم . نه جونم ، مهرم حلال جونم آزاد .… اگه دستم به اون سليطه برسه … آخه چه جوري بهشون ثابت كنم من هيچي ندارم ، هان ؟ …خب نشونشون بده . قبل از اون كه اونا بگن ، نشونشون بده »
خودش را به زور از روي صندلي بلند كرد و كيف خالياش را با هزار مكافات از جيب عقب شلوارش بيرون كشيد و طوري كه آنها ببينند چيزي تويش نيست ، گذاشتش روي صندلي بغل دستش و نگاهشان كرد . اولي آهسته آهسته به سيگارش پك ميزد و دومي هنوز هم نگاهش را از جاده بر نداشته بود
« چه جادهي خلوتي . حالا ميباس شتاب داشته باشي . لامصبا كون به كون هم مي اومدن ، خاك مرده پاشيدن روش . بابا ، يكي به دادم برسه »
: وايسا…
مو بلنده بود كه جيغ ميزد و او از ترس و عوض اينكه پايش را روي پدال ترمز بگذارد ، روي پدال گاز فشار داد و ماشين پر در آورد .
: پاشو وايسا ، آتيش سيگار افتاد رو شلوارت
مرد نفس حبس شدهاش را پر صدا رها كرد و پرسيد« وايسم؟ »
: نه ، برو آقا ، ببخشيد . هوا گرمه رفتم تو چرت
باز هم اولي بود . و دومي …مرد فكر كرد «نكنه گُنگ باشه ؟ »
لاشهي له شدهي سگي وسط جاده پهن بود . مرد پايش را از روي پدال گاز برداشت تا از رويش رد نشود . اما سرعت ماشين زياد بود و نشد . مرد چندشش شد و كسي از پشت سر گفت : ما از يك سگم كمتريم . لااقل اونا اين شانسو دارن كه له بشن ولي ما داريم زنده زنده مي پوسيم .
: چي ؟
اولي خواب بود و دومي ميخ جاده بود و مژه نمي زد .مرد شك كرد كه خودش بوده يا …
« بچهاَم داري ؟»
مرد به آيينه نگاه كرد . دومي با حالت خاصي، موهاي بلندش را به هم ريخت و بدون آنكه نگاه او را جواب بدهد ادامه داد « معلومه كه داري ، ولي چند تا ؟ دوتا ، سه تا ، يا مثل باباي من چهارتا ؟ شايدم خيلي از خود بيخود بودي و بيشتر از چهارتا ؟ اصلا بگو ببينم بچه داري ؟ نكنه يه زن ديگه ام مثل عموي من داري و از اونم هف هشت تا بچه داشته باشي ؟ هان ؟
مرد بين آن همه سوال گم شده بود . تا مي خواست براي يكيشان جوابي پيدا كند او يك سوال ديگر طرح مي كرد « نگفتم ، ديوونه اس »
جوونك سرش را جلو كشيده بود و زل زده بود تو آيينه و چشم هاي مرد را نشان كرده بود و نگاهش مثل نور بالاي ماشيني كه از پشت سر بيايد چشم هاي مرد را به سوختن انداخته بود .
« ميدوني بابام سه تا پسر داره و يه دختر . دختره هنوز خيلي جوونه و سوغات سبكسري سر پيري ننه بابامونه كه سر پيريام دس وردار نيسن و … حب نميشه چيزي گفت ، طبيعته و بايدم بشه ؟ اما من سه تا ديپلم دارم . اول تجربيرو گرفتم وبعد ديدم بيكارم ؛ خوندم ، كامپيوترم گرفتم . بازم ديدم تو كنكور ، قبول نمي شم ؛ نقشه كشيرم گرفتم . بازم كنكور قبول نشدم و كارم گيرم نيومد ، خب …»
مرد با خودش گفت « زدي به دزدي ، نه ؟»
: مي دوني وادارم كردن . اونقد نق زدن ، اونقد طعنه و متلك شنيدم كه ديگه از خودم بيزار شدم ؛ از همه بيزار شدم …از ننهم ، از بابام ، از همه و همه …
« جون مادرت از من بيزار نباش ، به خدا منم سهتا مثل تو دارم كه اونام دست كمي از تو…»
: تو خوب گفتي ، چارهي ديگهاي برامون نگذاشتين … ميشه بزني كنار
« چي ؟… والله ، به پيغمبر من …»
: خواهش ميكنم بزن كنار ؛ نگذار …
« ببين جوون من … والله …»
پاهاي مرد ناي ترمز گرفتن نداشت . دستهايش مثل لقوهاي ها مي لرزيد . ماشين تلو تلو مي خورد و دومي جيغ مي زد و اولي : بزن كنار وگرنه …
با آنكه گردن ميت را هزار بار شسته و دو بستهي پنبه دورتادورش پيچيده بودند ؛ باز هم خون نشت كرده و كفن را نجس كرده بود . دو زن دو طرف جنازه را گرفته و جيغ مي زدند . كسي داد زد « بسه . شمارو به خدا ايقد عذابش ندين ، لااقل بذارين تو مرگش راحت باشه »
يكي از زنها خودش را از روي جنازه به طرف آن يكي كشاند ؛ گيس هاي او را گرفت و داد زد « حالا به آرزوت رسيدي ؟»
مرد جيغ كشيد « نه !!»
اولي داد زد : چرا نه ؟ نيگردار ، حالش خوش نيس . الان مياره بالا و همه جا رو به گند مي كشه …
۹/۲۶/۱۳۸۳
از لای نرده های بالکن نگاه کرد: بچه های نیمه لخت در حیاط کوچک خاکی بازی می کردند. یکی از آنها که روی شانه های دیگری رفته بود، مسلما نقش موذن را بازی می کرد. چشمانش را کاملا بسته بود و به آهنگ می خواند: لااله الا الله. کسی که او را بر دوش می کشید بی حرکت ایستاده بود و نقش مناره را بازی می کرد. دیگری که در خاک سجده کرده بود و زانو زده بود نقش مومنان را. بازی خیلی زود متوقف شد: همه می خواستند موذن باشند و هیچکس نمی خواست برج یا مومنان باشد.
داستان جستجوی ابن رشد – بورخس
داستان جستجوی ابن رشد – بورخس
۹/۲۱/۱۳۸۳
الان فيلمنامه قرمز، آبي ، سفبد كريستف كيشلوفسكي ، ترچمه نوشين حسيني را تمام كردم ودلم نيامد از شعر پاياني آن جدا شوم و آن را اينجا گذاشتم تا ...
گرچه من با زبان فرشتگان
و انسانها سخن ميگويم
چون عشقي ندارم
همانند يك سكهي بيارزش موجد صدا
و يا يك سنج پر طنين شدهام.
گرچه از نعمت پيشگويي بهرهمندم
و تمام اسرار را ميدانم وتمامي معرفت را ،
و گر چه به قدري ايمانم قوي است
كه ميتوانم كوهها را حركت دهم
چون عشقي ندارم ،
بيارزشم
عشق مهربان است و رنجي بس طولاني ميكشد .
عشق حسادت نميكند، خودنمايي نميكند .
لاف نميزند.
همهچيز را به دنيا ميآورد ، همه چيز را باور دارد .
به همه چيز اميدوار استو همه چيز را تحمل ميكند.
عشق هرگز عقيم نميماند .
اما اگر چه پيشگوييهايي باشند.
آنها عقيم خواهند ماند ،
گرچه زبانهايي باشند ، متوقف خواهند شد .
حال اين ... سه ، عشق و اميد و ايمان
پايداري ميكنند،
اما عظيمترين آنها عشق است .
عشق است ...
گرچه من با زبان فرشتگان
و انسانها سخن ميگويم
چون عشقي ندارم
همانند يك سكهي بيارزش موجد صدا
و يا يك سنج پر طنين شدهام.
گرچه از نعمت پيشگويي بهرهمندم
و تمام اسرار را ميدانم وتمامي معرفت را ،
و گر چه به قدري ايمانم قوي است
كه ميتوانم كوهها را حركت دهم
چون عشقي ندارم ،
بيارزشم
عشق مهربان است و رنجي بس طولاني ميكشد .
عشق حسادت نميكند، خودنمايي نميكند .
لاف نميزند.
همهچيز را به دنيا ميآورد ، همه چيز را باور دارد .
به همه چيز اميدوار استو همه چيز را تحمل ميكند.
عشق هرگز عقيم نميماند .
اما اگر چه پيشگوييهايي باشند.
آنها عقيم خواهند ماند ،
گرچه زبانهايي باشند ، متوقف خواهند شد .
حال اين ... سه ، عشق و اميد و ايمان
پايداري ميكنند،
اما عظيمترين آنها عشق است .
عشق است ...
۹/۱۵/۱۳۸۳
ساز و آتش و شن باد
مي دويدي . توي دريايي از شن غوطه مي خوردي ومي دويدي . تا زانو توي شنها فرو مي رفتي . به زمين مي افتادي و بلند مي شدي و مي دويدي . چشمانت هيچ چيز را نمي ديد . چاره اي نداشتي ، اگر آفتاب مي زد . اگر تا آن وقت پيدايش نمي كردي....
... بايد مي رفتي . كجا ؟ اصلاً بودي ؟ يا نبودي ؟
بودي ! ضربه اي كه به پشت سرت زده بودند ! خون هاي خشكيده لاي گردنت !...
او را برده بودند ! وقتي گوش به حرف آن غول پشمالو نداد . وقتي زير تفنگش زد و گفت « نِميام » . تو باور نكردي . باور نكردي كه او هم … چه بي رحم بودند . تا آنجا كه مي توانستند با مشت ، با لگد ، با تفنگ ، توي سرش ، كمرش ، هر جا كه رسيد زدند ، زدند و تو هم مثل بقيه فقط نگاه كردي .نگاه كردي و گريه كردي . …
پايت به چيزي خورد . سكندري خوردي . افتادي . « چي بود ؟! » مثل كرم روي زمين خزيدي . پيدايش كردي . دستي بود . از بازو قطع شده بود. بدنت لرزيد . ترسيدي . هنوز گرم بود . بي هوا پرتش كردي . « اگه دست اون باشه ؟.... »
او !؟...
دستهايش را با طنابي به پشت شتر بستند و به كوير زدند . دنبالش دويدي . گريه كردي . از پشت سر با تفنگ توي سرت زدند . تو نفهميدي . دويدي . دويدي .
هميشه مي دانستي كجاست . اما اين بار … خودت هم گم شده بودي . دست را از روي زمين برداشتي . جان داشت .جلوي چشمت ، پنجه ها تـوي هم گره خوردند . مشت شدند … هميشه همينطور بود . هر وقت اتفاقي مي افتاد كه نمي توانست كاري بكند پنجه هايش را توي هم قفل مي كرد و فشار مي داد .
ـ : « تو ناخونات درد نمي گيره ؟ »
نگاهت مي كرد و جواب نمي داد . به گلهاي شمعداني مشتاقيه 1 خـيره مي شد . انگار مي گفت « مزاحمي .! »
پدرش همسايه ي قبر مشتاق بود و او هميشه آنجا بود . به معجر تكيه مي داد و دست مشت كرده اش آهسته ، آهسته بالا و پائين مي شد . انگار تار مي زد .
« چرا اينكارو كرد . مگر قيافه شو نديد كه مثل غول بود . مگر باور كردني بود كه يه آدم ، تنهايي به جاده بزنه و راه رو ببنده . گيرم كه تنها بود مگه تو با اون هيكلت ميتونسبي حريفش بشي ... »
وقتي غول از پله هاي اتوبوس بالا آمد ، پنجه هايش را مشت كرد . وقتي با قنداق تفنگ روي سر و بازوي راننده كوبيد . رگِ كنار پيشانيش بيرون زد و تو، دستش را توي دستت گرفتي و زمزمه كردي « خر نشو . بي خيال . مگر فقط من توييم ! » نگاهت كرد . عصبي بود و زير لب غريد ...
مي شناختيش . هميشه با هم بودين ، در يك روز به دنيا آمده بودين ، در يك محل بزرگ شده بودين ، همسايه ، همكلاس ، دوست . او تودار بود و كم حرف و تو …
دست را پرت كردي وفرياد زدي : « لعنتي ! چرا اينكارو كردي ؟! »
دست لرزيد . چرخيد . جمع شد . روي شنها چيزي شبيه تار كشيد . تاري كه به هيچ تار ديگري شبيه نبود و همانطور كه توي مشتاقيه بالا و پائين مي شد شروع به زدن كرد . مي زد ، مي زد . تند و تند ، صدا همه جا پيچيد ، همه جا را پر كرد شنهاي كوير صدا را مي گرفت . نازشان مي كرد . چند برابرشان مي كرد وولشان مي كرد ، ترسيدي .
باور نمي كردي . باور كردني نبود . اما يك جا شنيده بودي . دستي كه تار مي زد ! كجا بود ؟ … توي يك قصه و حالا …
مي زد ، مي زد ، مي زد . مي گفت « به همين جرم ، سنگسارش كردن »
بغض مي كرد ، گريه مي كرد و مي گفت « قران رو با تار مي خونده ، مي فهمي تار مي زده وقران ميخونده ! »
« مگر تو كي بودي ؟ كي بودي ؟ چرا نمي شناختمت .؟! »
ساز غوغا كرده بود . مي ناليد . مي غريد . دست ، مست و پي پروا مي زد ، مي زد . صدا تويِ خلوت كوير مي پيچيد . روي موجهاي شن ، موج بر مي داشت ، مي چرخيد و توي گوشهايت هل هله مي كرد . گوشهايت را گرفتي . فرياد زدي . « كجائي ؟ كجائي ؟»
ترسيده بودي . پاهايت مي لرزيد . غول مسلح جلو آمد . توي چشمهايش خيره شد ، آهسته گفتي « سر تو بنداز پائين »
1 – مشتاقيه = مقبره ي مشتاق علي شاه صوفي و عارف سده ي .و يكي از آثار باستاني كرمان
« مگر حرف حاليش بود. سرشو كه پايين ننداخت ، بر عكس ذل زد توچشماي اون غول بي شاخ ودم »
غول هم همين را مي خواست از پشت چِپيه اي كه دور سر وصورتش پيچيده بود ، رو به او گفت « تـو . بـلنـد شـو »
از هـمين مـي تـرسيـدي . مي دانستي چقدر لجباز ويك دنده است .با چشمات التماس كردي .ولي او بلند نشد . راننده با التماس گفته بود « پاشو آقا ! اينجا جاده ي زاهدانه ! »
« زاهدان لعنتي ! هر چي بهش گفتم« من نميام . من 20 سال پيش اين راهو رفتم و همه چيزمو روش گذاشتم ، ديگه نمي خوام بيام .» مگه حرف گوش كرد . مگه قبول كرد .هميشه همين طور بود . مي دونست من رو حرفش حرف نمي زنم . حتي نمي پرسيد . نمي گفت … لعنتي ! لعنتي ! حالا من چكار كنم ؟ »
به آسمان نگاه كردي . آسمان غبار گرفته و كثيف بود . تاريك بود . هيچ چيز ديده نمي شد . نه ماه ، نه ستاره . گم شده بودي . جايش خالي بود . دلت برايش تنگ شده بود . براي ’قرزدنش . قهر كردنش ، توپ و تشرهايش . بايد مي رفتي . بايد پيداش مي كردي . دست را برداشتي و دويدي . شنها مثل تله ، پاهايت را مي گرفتند . به زمين مي خوردي . بلند مي شدي و مي رفتي .
« اين رفتنا بي فايده اس ، بي هدفه . تو نمي دوني كجا داري مي ري . كجا مي خواي بري . »
« نمي دونم . ولي مي خوام بدونم ! مي خوام تو رو پيدا كنم تا بهت بگم … مي گي چكار كنم . بشينم تا آفتاب ذوبم كنه ، لهم كنه . »
شنها جا خالي مي دادند ، زير پايت را خالي مي كردند . دست سنگين بود . خسته شده بودي . تشنه بودي . از تپه اي بالا رفتي ، نگاه كردي . كوير روشن بود . پر از ستاره بود وستاره ها ، تا روي زمين آمده بودند . با خودت گفتي « اگر بود ، مست اين ستاره ها ميشد .محو اين تاريك روشن ستاره ها ميشد . اما حالا كه نبود . فرباد زدي «كجايي؟ زنده اي يا ’مردي ؟»
هيچكس جواب نداد .صدايش توي گوشت پيچيد « كوير ، سكوت كوير هيچ سوالي رو جواب نميده . هيچي نميده ، فقط مي گيره »
دوباره به صافي كوير نگاه كردي . هيج جا اثري اززندگي نبود . از آن همه تنهايي ترسيدي . خودت را روي زمين انداختي . شنها جا خالي دادند .زير پايت خالي شد . افتادي . غلطيدي . شن ، چشم و دهن و گوشهايت را پر كرد . داشتي خفه مي شدي .
هول عجيبي به جانت افتاده بود « اگه زير شنها دفن بشم ؟ »
دست و پا زدي . دنبال دست آويزي مي گشتي كه نبود . داشتي قيد خودت را مي زدي كه جسمي نرم ، جلوي چرخيدنت را گرفت . شنها از روي سرت سريدند . پرت كردند ، گم ات كردند و رفتند . خودت را از زير شنها بيرون كشيدي ، چشمهايت را پاك كردي . باور نمي كردي . خودت را جلو كشيدي . چيزي را ميان شنها كاشته بودند . با دست لمسش كردي . نرم بود ، داغ بود ، مثل دستي بود كه از بازو قطعش كرده باشند !. باور نمي كردي. همانطور كه لمسش ميكردي، دستت را بالا كشيدي وخدا خدا مي كردي كه ...
به پنجه ها كه رسيدي .پنجه هاي دست، دور دستت قفل شد . « يه تله ؟ » فشار آوردي . تقلا كردي . ترسيدي . ول ات نمي كرد . به زمين ميخكوب شده بودي . بايد كاري مي كردي . به اطراف نگاه كردي . هيچ كس نبود . هيچ چيز نبود . به نظرت رسيد روبرويت ايستاده است
و دستهايش را روي شكمش گذاشته بود و قاه قاه مي خندد …
نمي خنديد ، هيچ وقت نمي خنديد . مگر وقتيكه مي فهميد تو توي دام افتادي و به كمكش احتياج داري . « لعنتي ، لعنتي ! » با دستي كه آزاد بود شنهاي دور دست را خالي كردي . ريشه نداشت . بـه هيچ چيز نچسبيده بود . با يك ضرب بيرونش كشيدي . از دستت جدا شد و روي زمين افتاد . دور يك محور چرخيد . دايـره اي كشيد . انگشتها باز شدند . كشيده شدند . دست بالا رفت و با شدت روي دايره زد . صداي دف مثل چشمه اي ، غل غل كرد و بيرون زد . همه جا را پر كرد ، شنها به حركت درآمدند ، لغزيدند . دست اول هم از زير شنها بيرون آمد . تار مي زد . تار و دف ، آهنگ عجيبي بود . آهنگي كه همه چيز را به حركت درآورد ، به رقص وا مي داشت . گوش را كر مي كرد . گوشهايت را گرفتي .
« چرا گوشاتو گرفتي ؟ موسيقي كه فقط ناز و غمزه نيست . گوش بده . گل شمعدوني ، خشتاي ديوار ، درختا ، دنيا در حال ترنمه . … چه دستايي رو كه نبريدن ، چه سازائي رو كه نشكستن … »
سپيده داشت سر مي زد ، مي ترسيدي . از آفتاب ، از نور . « اگه آفتاب بزنه ، اگه … »
موسيقي هنوز جاري بود . حركت داشت . دستها را برداشتي . راه افتادي . صدا مثل جوئي روان ، جلوتر از تو مي دويد . دنبالش دويدي . خودت را فراموش كردي . او را از ياد برده بودي . مرگش را ، مثله شدنش را .
« اگه آفتاب بزنه … »
سپيدي كم كم جلو مي خزيد و تو دلت مي خواست بايستد ، حركت نكند . همه حواست به حركت او بود . جلويت را نمي ديدي .نمي خواستي ببيني . ميخواستي از روز جلو بزني . از روز مي ترسيدي . از آفتاب ، از داغي كوير .اما زمين زير پايت دهن باز كرد وبلعيدت .
تاريكي ، سكوت ، سقوط .خلاء . باور نمي كردي. . خودت را رها كردي … . همه چيز مثل خواب بود . افسانه . دست از خودت’ شستي و خودت را رها كردي و...
اما باور نكردني تر ، آن چيزي بود ، كه روبرويت بود . چيزي كه نگذاشت شدت ضربه را حس كني. نگذاشت بفهني كه متل يك تكه گوشت افتادي روي زمين . باور نمي كردي . . شايد ديگران هم باور نكنند . كوير خانه اي را در بغل گرفته بود . خفه كرده بود . از خانه فقط نيم دايره اي رو به افق باز مانده بود . شن تا دهنه آن رسيده بود .خانه انگار، آدمي اسير باتلاق بود . فرياد مي كشيد . آخرين فرياد ...
خودت را جلو كشيدي و بدون توجه به فريادهاي خانه ، خودت را به تاريكي امن آن سپردي . ديگر از نور نمي ترسيدي .از آفتاب ، از طلوع مهر . به سپيده خيره شدي ، به نور ، كه خسته خسته مي آمد . مست شدي . محو شدي . اما...
از ته تاريكي صداي هياهوئي مي آمد . كوس و كرناي جنگ ، چكاچك شمشير ، فرياد ، ناله ، فكر كردي ، خوابي ، فكر كردي ، خواب مي بيني . صدا لحظه لحظه بيشتر مي شد . دستها ، جان گرفتند . به تقلا افتادند . روي زمين خزيدند وتوي تاريكي گم شدند و....
چيزي از درون تو را تحريك مي كرد . مي جوشيدي . تلواسه داشتي . بلند شدي ، كورمال ، كورمال بطرف صدا رفتي . مثل مستها بودي . از هيچ چيز نمي ترسيدي . به در وديوار مي خوردي پيش مي رفتي .
پايت به مانعي خورد . راه بندي از دستهاي كاشته شده . دستهايي كه به التماس باز بسته مي شدند . دستهائي كه به دنبال دستاويزي بودند . تا از ريشه در آيند وبه طرف صدا بروند . از آنها گذشتي . از دور نوري پيدا شد . به سمت نور رفتي .
« چرا ايستادي ؟ »
« ياور كردني نبود . باور كن كه باور نمي كردم . خودش بود . پشتش به نوربود ، روي صندلي نشسته بود .يك عصائي نقره كاري شده ، تو دستش بود . چشمامو ماليدم ، هي باور ميكني ؟ خودمو زدم . فكر كردم خواب مي بينم . ولي به حضرت عباس خودش بود . همون غولي كه از اتوبوس اومد بالا . چشماشو نيم گم كرده بود . انگار انتظار منو داشت . انگار اونج گماشته بودنش كه ...»
. نترسيدي ؟ ترسيدي ؟ آهسته جلو رفتي . دعـا كردي كه خـواب بـاشه . نمي ترسيدي ولي دلهره داشتي . بـا دلهـره از جـلويش رد شـدي . از دالان پيچ در پيچي گذشتي ، به صحرائي رسيدي . قيامت بود . جنگلي از دستهاي كاشته شده . دستهايي كه به دنبال دستاويزي بودند . جلو رفتي . از ميانشان گذشتي ، به تپه اي از آتش رسيدي . آتشي كه مي سوخت و هرم داغش تو را به ياد جهنم مي انداخت . نمي ترسيدي . يكدفعه زلزله شد ، دستها به جنبش درآمدند ، لرزيدند . نواختند . صدائي مثل رعد تركيد . صداي مهيب . تركيبي از هر صدا كه در عالم بود . دستها مي زدند . مي زدند . و تو محتاط و دل به دريازده پيش مي رفتي . …
كجا رفتي ؟ دنبال چي بودي ؟ خودت هم نمي دانستي . به سدي از غولهاي سر پيچيده رسيدي . ترسيدي . مي خواستي برگردي .اما ديدي ،همه دارند به آسمان نگاه مي كنند .به آن سوي آتش ، سرت را بالا گرفتي . به رد نگاهشان نگاه كردي . ديديش . شمع آجينش كرده بودند . بر صليبي بالاي شط آتش مصلوب بود . زنده بود . گريه مي كرد .نگاهش به دستهاي تنها بود . بطرفش دويدي . صدايش كردي . كسي طناب صليب را پاره كرد . آتش او را بلعيد . فرياد كشيدي . به آتش زدي . نمي سوختي دورت پر از آتش بود وتو نمي سوختي . فقط به دنبال او بودي .
. ديديش ، آن سوي شعله ها ، درست توي مركز آتش . باز هم باور نكردي . هنوز هم باور نمي كني....
وسط آتشها تختي بود وروي تخت ، زني ، مادرانه سرش را بر دامن گرفته بود . باورت نمي شد . باور كردني نبود . زن ، غريبه نبود . ميشناختيش . دوستش داشتي .زن مي خنديد او هم ميخنديد . معلوم نبود به تو ميخندند يا .... صدايت كردند . به طرفشان دويدي . دستت را گرفتند . خنديدي . خنديدند و بهنمي از آتش روي سرتان خراب شد .
علي اكبر كرماني نژاد 1381
مي دويدي . توي دريايي از شن غوطه مي خوردي ومي دويدي . تا زانو توي شنها فرو مي رفتي . به زمين مي افتادي و بلند مي شدي و مي دويدي . چشمانت هيچ چيز را نمي ديد . چاره اي نداشتي ، اگر آفتاب مي زد . اگر تا آن وقت پيدايش نمي كردي....
... بايد مي رفتي . كجا ؟ اصلاً بودي ؟ يا نبودي ؟
بودي ! ضربه اي كه به پشت سرت زده بودند ! خون هاي خشكيده لاي گردنت !...
او را برده بودند ! وقتي گوش به حرف آن غول پشمالو نداد . وقتي زير تفنگش زد و گفت « نِميام » . تو باور نكردي . باور نكردي كه او هم … چه بي رحم بودند . تا آنجا كه مي توانستند با مشت ، با لگد ، با تفنگ ، توي سرش ، كمرش ، هر جا كه رسيد زدند ، زدند و تو هم مثل بقيه فقط نگاه كردي .نگاه كردي و گريه كردي . …
پايت به چيزي خورد . سكندري خوردي . افتادي . « چي بود ؟! » مثل كرم روي زمين خزيدي . پيدايش كردي . دستي بود . از بازو قطع شده بود. بدنت لرزيد . ترسيدي . هنوز گرم بود . بي هوا پرتش كردي . « اگه دست اون باشه ؟.... »
او !؟...
دستهايش را با طنابي به پشت شتر بستند و به كوير زدند . دنبالش دويدي . گريه كردي . از پشت سر با تفنگ توي سرت زدند . تو نفهميدي . دويدي . دويدي .
هميشه مي دانستي كجاست . اما اين بار … خودت هم گم شده بودي . دست را از روي زمين برداشتي . جان داشت .جلوي چشمت ، پنجه ها تـوي هم گره خوردند . مشت شدند … هميشه همينطور بود . هر وقت اتفاقي مي افتاد كه نمي توانست كاري بكند پنجه هايش را توي هم قفل مي كرد و فشار مي داد .
ـ : « تو ناخونات درد نمي گيره ؟ »
نگاهت مي كرد و جواب نمي داد . به گلهاي شمعداني مشتاقيه 1 خـيره مي شد . انگار مي گفت « مزاحمي .! »
پدرش همسايه ي قبر مشتاق بود و او هميشه آنجا بود . به معجر تكيه مي داد و دست مشت كرده اش آهسته ، آهسته بالا و پائين مي شد . انگار تار مي زد .
« چرا اينكارو كرد . مگر قيافه شو نديد كه مثل غول بود . مگر باور كردني بود كه يه آدم ، تنهايي به جاده بزنه و راه رو ببنده . گيرم كه تنها بود مگه تو با اون هيكلت ميتونسبي حريفش بشي ... »
وقتي غول از پله هاي اتوبوس بالا آمد ، پنجه هايش را مشت كرد . وقتي با قنداق تفنگ روي سر و بازوي راننده كوبيد . رگِ كنار پيشانيش بيرون زد و تو، دستش را توي دستت گرفتي و زمزمه كردي « خر نشو . بي خيال . مگر فقط من توييم ! » نگاهت كرد . عصبي بود و زير لب غريد ...
مي شناختيش . هميشه با هم بودين ، در يك روز به دنيا آمده بودين ، در يك محل بزرگ شده بودين ، همسايه ، همكلاس ، دوست . او تودار بود و كم حرف و تو …
دست را پرت كردي وفرياد زدي : « لعنتي ! چرا اينكارو كردي ؟! »
دست لرزيد . چرخيد . جمع شد . روي شنها چيزي شبيه تار كشيد . تاري كه به هيچ تار ديگري شبيه نبود و همانطور كه توي مشتاقيه بالا و پائين مي شد شروع به زدن كرد . مي زد ، مي زد . تند و تند ، صدا همه جا پيچيد ، همه جا را پر كرد شنهاي كوير صدا را مي گرفت . نازشان مي كرد . چند برابرشان مي كرد وولشان مي كرد ، ترسيدي .
باور نمي كردي . باور كردني نبود . اما يك جا شنيده بودي . دستي كه تار مي زد ! كجا بود ؟ … توي يك قصه و حالا …
مي زد ، مي زد ، مي زد . مي گفت « به همين جرم ، سنگسارش كردن »
بغض مي كرد ، گريه مي كرد و مي گفت « قران رو با تار مي خونده ، مي فهمي تار مي زده وقران ميخونده ! »
« مگر تو كي بودي ؟ كي بودي ؟ چرا نمي شناختمت .؟! »
ساز غوغا كرده بود . مي ناليد . مي غريد . دست ، مست و پي پروا مي زد ، مي زد . صدا تويِ خلوت كوير مي پيچيد . روي موجهاي شن ، موج بر مي داشت ، مي چرخيد و توي گوشهايت هل هله مي كرد . گوشهايت را گرفتي . فرياد زدي . « كجائي ؟ كجائي ؟»
ترسيده بودي . پاهايت مي لرزيد . غول مسلح جلو آمد . توي چشمهايش خيره شد ، آهسته گفتي « سر تو بنداز پائين »
1 – مشتاقيه = مقبره ي مشتاق علي شاه صوفي و عارف سده ي .و يكي از آثار باستاني كرمان
« مگر حرف حاليش بود. سرشو كه پايين ننداخت ، بر عكس ذل زد توچشماي اون غول بي شاخ ودم »
غول هم همين را مي خواست از پشت چِپيه اي كه دور سر وصورتش پيچيده بود ، رو به او گفت « تـو . بـلنـد شـو »
از هـمين مـي تـرسيـدي . مي دانستي چقدر لجباز ويك دنده است .با چشمات التماس كردي .ولي او بلند نشد . راننده با التماس گفته بود « پاشو آقا ! اينجا جاده ي زاهدانه ! »
« زاهدان لعنتي ! هر چي بهش گفتم« من نميام . من 20 سال پيش اين راهو رفتم و همه چيزمو روش گذاشتم ، ديگه نمي خوام بيام .» مگه حرف گوش كرد . مگه قبول كرد .هميشه همين طور بود . مي دونست من رو حرفش حرف نمي زنم . حتي نمي پرسيد . نمي گفت … لعنتي ! لعنتي ! حالا من چكار كنم ؟ »
به آسمان نگاه كردي . آسمان غبار گرفته و كثيف بود . تاريك بود . هيچ چيز ديده نمي شد . نه ماه ، نه ستاره . گم شده بودي . جايش خالي بود . دلت برايش تنگ شده بود . براي ’قرزدنش . قهر كردنش ، توپ و تشرهايش . بايد مي رفتي . بايد پيداش مي كردي . دست را برداشتي و دويدي . شنها مثل تله ، پاهايت را مي گرفتند . به زمين مي خوردي . بلند مي شدي و مي رفتي .
« اين رفتنا بي فايده اس ، بي هدفه . تو نمي دوني كجا داري مي ري . كجا مي خواي بري . »
« نمي دونم . ولي مي خوام بدونم ! مي خوام تو رو پيدا كنم تا بهت بگم … مي گي چكار كنم . بشينم تا آفتاب ذوبم كنه ، لهم كنه . »
شنها جا خالي مي دادند ، زير پايت را خالي مي كردند . دست سنگين بود . خسته شده بودي . تشنه بودي . از تپه اي بالا رفتي ، نگاه كردي . كوير روشن بود . پر از ستاره بود وستاره ها ، تا روي زمين آمده بودند . با خودت گفتي « اگر بود ، مست اين ستاره ها ميشد .محو اين تاريك روشن ستاره ها ميشد . اما حالا كه نبود . فرباد زدي «كجايي؟ زنده اي يا ’مردي ؟»
هيچكس جواب نداد .صدايش توي گوشت پيچيد « كوير ، سكوت كوير هيچ سوالي رو جواب نميده . هيچي نميده ، فقط مي گيره »
دوباره به صافي كوير نگاه كردي . هيج جا اثري اززندگي نبود . از آن همه تنهايي ترسيدي . خودت را روي زمين انداختي . شنها جا خالي دادند .زير پايت خالي شد . افتادي . غلطيدي . شن ، چشم و دهن و گوشهايت را پر كرد . داشتي خفه مي شدي .
هول عجيبي به جانت افتاده بود « اگه زير شنها دفن بشم ؟ »
دست و پا زدي . دنبال دست آويزي مي گشتي كه نبود . داشتي قيد خودت را مي زدي كه جسمي نرم ، جلوي چرخيدنت را گرفت . شنها از روي سرت سريدند . پرت كردند ، گم ات كردند و رفتند . خودت را از زير شنها بيرون كشيدي ، چشمهايت را پاك كردي . باور نمي كردي . خودت را جلو كشيدي . چيزي را ميان شنها كاشته بودند . با دست لمسش كردي . نرم بود ، داغ بود ، مثل دستي بود كه از بازو قطعش كرده باشند !. باور نمي كردي. همانطور كه لمسش ميكردي، دستت را بالا كشيدي وخدا خدا مي كردي كه ...
به پنجه ها كه رسيدي .پنجه هاي دست، دور دستت قفل شد . « يه تله ؟ » فشار آوردي . تقلا كردي . ترسيدي . ول ات نمي كرد . به زمين ميخكوب شده بودي . بايد كاري مي كردي . به اطراف نگاه كردي . هيچ كس نبود . هيچ چيز نبود . به نظرت رسيد روبرويت ايستاده است
و دستهايش را روي شكمش گذاشته بود و قاه قاه مي خندد …
نمي خنديد ، هيچ وقت نمي خنديد . مگر وقتيكه مي فهميد تو توي دام افتادي و به كمكش احتياج داري . « لعنتي ، لعنتي ! » با دستي كه آزاد بود شنهاي دور دست را خالي كردي . ريشه نداشت . بـه هيچ چيز نچسبيده بود . با يك ضرب بيرونش كشيدي . از دستت جدا شد و روي زمين افتاد . دور يك محور چرخيد . دايـره اي كشيد . انگشتها باز شدند . كشيده شدند . دست بالا رفت و با شدت روي دايره زد . صداي دف مثل چشمه اي ، غل غل كرد و بيرون زد . همه جا را پر كرد ، شنها به حركت درآمدند ، لغزيدند . دست اول هم از زير شنها بيرون آمد . تار مي زد . تار و دف ، آهنگ عجيبي بود . آهنگي كه همه چيز را به حركت درآورد ، به رقص وا مي داشت . گوش را كر مي كرد . گوشهايت را گرفتي .
« چرا گوشاتو گرفتي ؟ موسيقي كه فقط ناز و غمزه نيست . گوش بده . گل شمعدوني ، خشتاي ديوار ، درختا ، دنيا در حال ترنمه . … چه دستايي رو كه نبريدن ، چه سازائي رو كه نشكستن … »
سپيده داشت سر مي زد ، مي ترسيدي . از آفتاب ، از نور . « اگه آفتاب بزنه ، اگه … »
موسيقي هنوز جاري بود . حركت داشت . دستها را برداشتي . راه افتادي . صدا مثل جوئي روان ، جلوتر از تو مي دويد . دنبالش دويدي . خودت را فراموش كردي . او را از ياد برده بودي . مرگش را ، مثله شدنش را .
« اگه آفتاب بزنه … »
سپيدي كم كم جلو مي خزيد و تو دلت مي خواست بايستد ، حركت نكند . همه حواست به حركت او بود . جلويت را نمي ديدي .نمي خواستي ببيني . ميخواستي از روز جلو بزني . از روز مي ترسيدي . از آفتاب ، از داغي كوير .اما زمين زير پايت دهن باز كرد وبلعيدت .
تاريكي ، سكوت ، سقوط .خلاء . باور نمي كردي. . خودت را رها كردي … . همه چيز مثل خواب بود . افسانه . دست از خودت’ شستي و خودت را رها كردي و...
اما باور نكردني تر ، آن چيزي بود ، كه روبرويت بود . چيزي كه نگذاشت شدت ضربه را حس كني. نگذاشت بفهني كه متل يك تكه گوشت افتادي روي زمين . باور نمي كردي . . شايد ديگران هم باور نكنند . كوير خانه اي را در بغل گرفته بود . خفه كرده بود . از خانه فقط نيم دايره اي رو به افق باز مانده بود . شن تا دهنه آن رسيده بود .خانه انگار، آدمي اسير باتلاق بود . فرياد مي كشيد . آخرين فرياد ...
خودت را جلو كشيدي و بدون توجه به فريادهاي خانه ، خودت را به تاريكي امن آن سپردي . ديگر از نور نمي ترسيدي .از آفتاب ، از طلوع مهر . به سپيده خيره شدي ، به نور ، كه خسته خسته مي آمد . مست شدي . محو شدي . اما...
از ته تاريكي صداي هياهوئي مي آمد . كوس و كرناي جنگ ، چكاچك شمشير ، فرياد ، ناله ، فكر كردي ، خوابي ، فكر كردي ، خواب مي بيني . صدا لحظه لحظه بيشتر مي شد . دستها ، جان گرفتند . به تقلا افتادند . روي زمين خزيدند وتوي تاريكي گم شدند و....
چيزي از درون تو را تحريك مي كرد . مي جوشيدي . تلواسه داشتي . بلند شدي ، كورمال ، كورمال بطرف صدا رفتي . مثل مستها بودي . از هيچ چيز نمي ترسيدي . به در وديوار مي خوردي پيش مي رفتي .
پايت به مانعي خورد . راه بندي از دستهاي كاشته شده . دستهايي كه به التماس باز بسته مي شدند . دستهائي كه به دنبال دستاويزي بودند . تا از ريشه در آيند وبه طرف صدا بروند . از آنها گذشتي . از دور نوري پيدا شد . به سمت نور رفتي .
« چرا ايستادي ؟ »
« ياور كردني نبود . باور كن كه باور نمي كردم . خودش بود . پشتش به نوربود ، روي صندلي نشسته بود .يك عصائي نقره كاري شده ، تو دستش بود . چشمامو ماليدم ، هي باور ميكني ؟ خودمو زدم . فكر كردم خواب مي بينم . ولي به حضرت عباس خودش بود . همون غولي كه از اتوبوس اومد بالا . چشماشو نيم گم كرده بود . انگار انتظار منو داشت . انگار اونج گماشته بودنش كه ...»
. نترسيدي ؟ ترسيدي ؟ آهسته جلو رفتي . دعـا كردي كه خـواب بـاشه . نمي ترسيدي ولي دلهره داشتي . بـا دلهـره از جـلويش رد شـدي . از دالان پيچ در پيچي گذشتي ، به صحرائي رسيدي . قيامت بود . جنگلي از دستهاي كاشته شده . دستهايي كه به دنبال دستاويزي بودند . جلو رفتي . از ميانشان گذشتي ، به تپه اي از آتش رسيدي . آتشي كه مي سوخت و هرم داغش تو را به ياد جهنم مي انداخت . نمي ترسيدي . يكدفعه زلزله شد ، دستها به جنبش درآمدند ، لرزيدند . نواختند . صدائي مثل رعد تركيد . صداي مهيب . تركيبي از هر صدا كه در عالم بود . دستها مي زدند . مي زدند . و تو محتاط و دل به دريازده پيش مي رفتي . …
كجا رفتي ؟ دنبال چي بودي ؟ خودت هم نمي دانستي . به سدي از غولهاي سر پيچيده رسيدي . ترسيدي . مي خواستي برگردي .اما ديدي ،همه دارند به آسمان نگاه مي كنند .به آن سوي آتش ، سرت را بالا گرفتي . به رد نگاهشان نگاه كردي . ديديش . شمع آجينش كرده بودند . بر صليبي بالاي شط آتش مصلوب بود . زنده بود . گريه مي كرد .نگاهش به دستهاي تنها بود . بطرفش دويدي . صدايش كردي . كسي طناب صليب را پاره كرد . آتش او را بلعيد . فرياد كشيدي . به آتش زدي . نمي سوختي دورت پر از آتش بود وتو نمي سوختي . فقط به دنبال او بودي .
. ديديش ، آن سوي شعله ها ، درست توي مركز آتش . باز هم باور نكردي . هنوز هم باور نمي كني....
وسط آتشها تختي بود وروي تخت ، زني ، مادرانه سرش را بر دامن گرفته بود . باورت نمي شد . باور كردني نبود . زن ، غريبه نبود . ميشناختيش . دوستش داشتي .زن مي خنديد او هم ميخنديد . معلوم نبود به تو ميخندند يا .... صدايت كردند . به طرفشان دويدي . دستت را گرفتند . خنديدي . خنديدند و بهنمي از آتش روي سرتان خراب شد .
علي اكبر كرماني نژاد 1381
اشتراک در:
پستها (Atom)