همه ي ما دوست داريم كه برنده باشيم و نه بازنده . ولي آيا ميل به برنده بودن به تنهايي كافي است؟ با اين كه زندگي همواره توام با پيكار نيست، اما شايد بتوان آن را به صحنه ي بازي پيچيده اي تشبيه نمود ، كه پيروزي در آن ، رمز و رازي دارد. سيدني . جي . هريس نويسنده اي سرشناس و واقع گراست كه رموز برنده شدن را در ميدان زندگي مي شناسد و براي مودفقيت در آن ، راه هايي ساده پيشنهاد ميكند. اگر برنده بودن را به عنوان هدف زندگي خود انتخاب كردهايد، اين مطلب راهنماي خوبي براي شما خواهد بود.
اولين هدف گيري ¤¤
.برنده متعهد ميشود
.بازنده وعده ميدهد
.وقتي برنده اي مرتكب اشتباه ميشود، ميگويد: اشتباه كردم
.وقتي بازنده اي مرتكب اشتباه ميشود، ميگويد: تقصير من نبود
.برنده بيش از بازنده كار انجام ميدهد، و در انتها باز هم وقت دارد
.بازنده هميشه آنقدر گرفتار است كه نميتواند به كارهاي ضروري به پردازد
.هراس برنده از باختن به آن اندازه نيست كه بازنده باطنا" از برنده شدن دارد
برنده به بررسي دقيق يك مشكل مي پردازد
.بازنده از كنار مشكل گذشته ، و آن را حل نشده رها ميكند
.برنده ميگويد: بيا براي مشكل راه حلي پيدا كنيم
.بازنده ميگويد: هيچ كس راه حلي را نميداند
برنده مي داند به خاطر چه چيزي پيكار ميكند و بر سر چه چيزي توافق و سازش نمايد
.بازنده آن جا كه نبايد، سازش ميكند، و به خاطر چيزي كه ارزش ندارد، مبارزه ميكند
.برنده با جبران اشتباهش، تاسف و پشيماني خود را نشان ميدهد
.بازنده مي گويد: «متاسفم» ، اما در آينده اشتباه خود را تكرار ميكند
برنده مورد تحسين واقع شدن را به دوست داشته شدن ترجيح ميدهد، هر چند كه هر دو حالت رامد نظر دارد
بازنده دوست داشتني بودن را، به مورد تحسين واقع شدن ترجيح ميدهد، حتي اگر بهاي آن خفت و خواري باشد
.برنده گوش مي دهد
.بازنده فقط منتظر رسيدن نوبت خود، براي حرف زدن است
.برنده از ميانه روي و نرمش خود احساس قدرت ميكند
بازنده هرگز ميانه رو و معتدل نيست گاهي از موضع ضعف، و گاهي همچون ستمگران فرودست رفتار ميكند
.برنده ميگويد، بايد راه بهتري هم وجود داشته باشد
.بازنده ميگويد، تا بوده همين بوده و تا هست همين است
.برنده به افراد برتر از خود، احترام ميگذارد، و سعي ميكند تا از آنان چيزي بياموزد
.بازنده از افراد برتر از خود، خشم و نفرت داشته؟ و در پي يافتن نقاط ضعف آنان است
.برنده گامهاي متعادلي بر ميدارد
.بازنده دو نوع سرعت دارد، يا خيلي تند و يا خيلي كند
دومين هدف گيري ¤¤
.برنده ميداند كه گاهي اوقات ، پيروزي به بهاي بسيار گراني بدست مي آيد
بازنده بسيار مشتاق برنده شدن است، در جايي كه نه قادر به برنده شدن و نه حفظ آن است
برنده ارزيابي درستي از تواناييهاي خود داشته، و هوشمندانه از ناتواني هاي خود، آگاه است
.بازنده از توانايي ها و ناتواني هاي واقعي خود بي خبراست
برنده مشكلي بزرگ را انتخاب مي كند، و آن را به اجزاي كوچكتر تفكيك ميكند، تا حل آن آسان گردد
.بازنده مشكلات كوچك را آنچنان به هم مي آميزد، كه ديگر قابل حل شدن نيستند
برنده مي داند كه اگر به مردم فرصت داده شود، مهربان خواهند بود
.بازنده احساس ميكند كه اگر به مردم فرصت داده شود، نامهربان خواهند شد
.برنده تمركز حواس دارد
.بازنده پريشان حواس است
.برنده از اشتباهات خود درس ميگيرد
.بازنده از ترس مرتكب شدن اشتباه، يادگرفته كه اقدام به هيچ كاري نكند
برنده ميكوشد تا مردم را هرگز نيازارد، مگر در مواقع نادري كه اين دل آزاري در راستاي يك هدف بزرگ باشد
.بازنده نميخواهد به عمد ديگران را آزار دهد، اما ناخودآگاه هميشه اين كار را ميكند
.برنده ثروت اندوزي را وسيله اي براي لذت بردن از زندگي مي داند
بازنده مال اندوزي را هدف خود قرار ميدهد، بنابراين گذشته از ميزان انباشت ثروت، هيچگاه نميتواند خود را برنده محسوب كند، و هرگز برنده نميشود
.برنده نسبت به فضاي اطراف خود حساس است
.بازنده فقط نسبت به احساسات خود حساس است
سومين هدف گيري ¤¤
.بازنده شكستهاي خود را ناشي از، تبعيض يا سياست مي داند
برنده ترجيح مي دهد كه، خود را مسئول شكست هايش بداند، و نه ديگران را ولي وقت زيادي را صرف عيب جويي نميكند
.بازنده به قضا و قدر اعتقاد دارد
.برنده معتقد است، ما با كارهاي درست و اشتباه خود، سرنوشت خويش را تعيين ميكنيم
.بازنده از اين كه بيش از آنچه مي گيرد، بدهد، احساس ميكند بازنده است
.برنده در چنين موقعيتي احساس ميكند كه اعتبار خود را براي آينده تقويت مي نمايد
بازنده اگر از ديگران عقب به ماند، تندخو و خشن ميشود، و اگر جلوتر از ديگران باشد، بي احتياطي ميكند
.برنده در هر شرايطي كه قرار بگيرد، آرامش و تعادل خود را حفظ ميكند
.بازنده از اين كه خود و يا ديگران به نقايص وي آگاهي يابند، هراسان است
برنده ميداند كه نارسايي هاي او جزيي از شخصيت وجودي اوست، در حالي كه مي كوشد تا آثارناگوار اين نقايص را به زدايد، هرگز تاثير آنها را انكار نميكند
بازنده هنگامي كه از ديگران بدرفتاري ميبيند، خشم و ناخشنودي خويش را به زبان نمي آورد و زجر مي كشد، و با انتقام گرفتن از خود، شرايط بدتري را پديد مي آورد
برنده در چنين شرايطي آزادانه، رنجش و آزردگي خود را بيان نموده، تخليه ي احساسي ميكند، سپس مساله را به فراموشي مي سپارد
بازنده به «استقلال» خود مي بالد، در حاليكه به واقع در حال خونسردي است. و به كار گروهي خود مي بالد، در صورتي كه در حال دنباله روي است، و اراده اي از خود ندارد
برنده ميداند كه كدام تصميم ها را به طور مستقل بگيرد، و كدام يك را پس از مشورت با ديگران
بازنده نسبت به برندگان حسادت كرده، و ديگر بازندگان را حقير ميشمارد
برنده داوري او درباره ديگران با توجه به چگونگي استفاده آنان از توانايي ها و استعدادهاي خودشان است، نه بر مبناي معيارهاي موفقيت مادي و دنيوي. و براي يك «پسربچه واكسي» كه كارش را استادانه انجام ميدهد، در مقايسه با يك فرصت طلب تمام عيار احترام بيشتري قايل است
بازنده فكر ميكند كه براي بازنده شدن و برنده شدن قوانيني وجود دارد
برنده مي داند كه هر قاعده اي در هر كتابي را، مي توان ناديده انگاشت ، جز يكي، «هماني كه هستي و ميخواستي ، باش» ، تنها برگ برنده ، در دنيا همين است
بازنده به كساني كه از خودش قوي ترند، تكيه ميكند، و عقده هاي خود را بر سر افراد ضعيفتر از خويش خالي ميكند
برنده روي پاي خود مي ايستد و از اينكه ديگران، به وي تكيه كنند، احساس تحميل شدن نمي كند
چهارمين هدف گيري ¤¤
برنده در وجود يك آدم بد، خوبي ها را مي جويد و روي همين قسمت كار ميكند
بازنده در وجود يك انسان خوب، بدي ها را مي جويد. از اين رو ، به سختي ميتواند با ديگران همكاري كند
برنده در عين حال كه تعصبات خود را ميپذيرد، تلاش ميكند كه در هنگام قضاوت كردن بر اين تعصبات غلبه كند
بازنده منكر وجود هرگونه تعصب در خود است، و بنابراين در سراسر عمر، اسير تعصبات خويش خواهد بود
برنده هراسي ندارد از اينكه دريك موقعيت ضد و نقيض قرار گيرد، زيرا در افكارش خللي وارد نمي شود
.بازنده سازگار شدن با موقعيتهاي ضد و نقيض را به كار شايسته ترجيح ميدهد
برنده بازي سرنوشت، و اين حقيقت كه شايستگي ها را همواره پاداشي نيست، بي آنكه ديدگاهي بدبينانه داشته باشد، درك ميكند
.بازنده بي آنكه بازي هاي سرنوشت را درك نمايد، بدگمان است
.برنده ميداند كه چگونه ميتوان جدي بود، بي آن كه خشك و رسمي باشد
.بازنده غالبا خشك و رسمي است زيرا، فاقد توانايي جدي بودن است
برنده آنچه را كه ضرورت دارد، با متانت لازم انجام مي دهد، و توان خود را براي راه حل هايي ذخيره مي كند كه، در آنها از حق انتخاب برخوردار است
بازنده آنچه را كه ضرورت دارد، با حالتي اعتراض آميز انجام مي دهد، و هيچ توان و نيرويي را براي گرفتن تصميمات اخلاقي مهم باقي نمي گذارد
.برنده ارزش هاي اخلاقي را، به عنوان تنها منبع قدرت حقيقي مي شناسد
بازنده چون در باطن ، براي ارزشهاي اخلاقي احترام اندكي قايل است، بيش از ظرفيت خويش در جهت كسب منابع قدرت بيروني تلاش ميكند
برنده سعي ميكند كه رفتارهاي خود را براساس نتايج منطقي آنها قضاوت كند، و رفتارهاي ديگران را، براساس قصد و نيت آنها ارزيابي كند
بازنده رفتارهاي خود را براساس قصد و نيت خويش و رفتارهاي ديگران را براساس نتايج آنها ارزيابي ميكند
.برنده ديگران را نكوهش مي كند ولي آنها را مي بخشد
بازنده چنان بزدل است كه قادر به نكوهش ديگران نيست، و چنان حقير است كه قادر به بخشيدن ديگران هم ، نيست
پنجمين هدف گيري ¤¤
.برنده پس از بيان نكته ي اصلي مورد نظرش، لب از سخن فرو مي بندد
.بازنده آنقدر به صحبت ادامه مي دهد، كه نكته ي اصلي را فراموش ميكند
.برنده هر امتيازي را كه بتواند بدهد، مي دهد، جز اين كه اصول بنيادي خود را فدا كند
بازنده به خاطر هراس از دادن امتياز به لجاجت خود ادامه مي دهد، و اين ، در حالي است كه اصول بنيادي اش رفته رفته از بين مي رود
.برنده ضعفهاي خود را به خدمت توانايي هايش مي گيرد
بازنده توانايي هاي خود را هدر ميدهد، زيرا كه آنها را در خدمت ضعفهاي خود به كار مي گيرد
.برنده در برابر افراد سودمند و ناتوان، يكسان عمل ميكند
.بازنده به تملق قدرتمندان پرداخته و ضعفا را تحقير ميكند
.برنده ميخواهد مورد احترام ديگران باشد، اما ذهنش را درگير آن نميكند
بازنده براي رسيدن به اين هدف، دست به هر كاري ميزند، اما سرانجام، با شكست روبه رو مي شود و به هدف اش نمي رسد
برنده حتي زماني كه ديگران وي را به عنوان يك خبره مي شناسند، مي داند كه، هنوز خيلي چيزها را نميداند
بازنده ميخواهد كه ديگران او را يك خبره بدانند، و اين نكته كه : «بسيار كم مي داند» را، هنوز نياموخته است
برنده گشاده روست ، زيرا كه ميتواند بي آنكه خود را تحقير كند، بر خطاهاي خويش بخندد
بازنده چون حتي در خلوت خويش ، خود را پست و حقير مي شمارد، در حضور ديگران نيز قادر به خنديدن بر خطاهاي خود نيست
برنده نسبت به ضعفهاي ديگران، غمخواري ميكند، زيرا ضعفهاي خود را درك نموده و آنها را پذيرفته است
بازنده ديگران را به دليل ضعفهايشان خوار و خفيف مي شمارد، زيرا وجود ضعف در درون خود را، انكار نموده و پنهان ميكند
برنده هر كاري كه از دست اش بر آيد انجام ميدهد، و اگر سرانجام شكست خورد، به معجزه اميد مي بندد
.بازنده بدون آنكه كوچكترين تلاشي كند، به انتظار معجزه مي نشيند
.برنده تا دم مرگ بيشتر از آنچه كه از ديگران ميگيرد، مي دهد
بازنده تا پاي جان از اين توهم دست بر نميدارد كه، «پيروزي » يعني بيش از آنچه كه مي دهي، بستاني
برنده هنگامي كه مي بيند راهي را كه در پيش گرفته است، با مسير زندگاني او سازگار نيست، هراس از ترك كردن آن ، ندارد
بازنده «نيمه ي راهي » را در پيش گرفته و به آن ، ادامه مي دهد، و اهميتي نميدهد كه به كجا منتهي مي شود
۵/۱۱/۱۳۸۴
۴/۲۵/۱۳۸۴
آيا پاركي بود و … ؟
از در كه بيرون آمد خسته بود . وقتي هم به داخل رفته بود همين حال را داشت . روز قبل و روزهاي قبلتر ، نيز . ديگر به خستگي و ذله بودن عادت كرده بود و اگر روزي اين حال را نداشت ، به فكر ميافتاد « نكنه مريضم ؟ » سرش را بالا گرفت و سينه اش را جلو داد . نگاهي به آسمان ُپر از آسمانخراش انداخت . وقتي آبي آسمان را نديد ؛ آهي كشيد و با يك حركت استخوانهاي خشك شدهاش را به صدا در آورد و راه افتاد . اما چهرهي مردي كه ديده بود رهايش نميكرد ؛ مرد پشم آلودي كه جابجا موهاي ژوليدهاش سفيد شده و چشمهايش مثل چاهي كه رو به خشك شدن باشد ، تا عمق كاسهي سرش پايين رفته بود . از همه بدتر چين و چروكهايي كه تمام پيشاني و زير چشمهايش را پوشانده بود . او كي بود ؟
وقتي رييس جديد آمد ؛ اولين جايي را كه بازديد كرد ؛ دستشوييهاي اداره بود و همان لحظه دستور داد درشان را ببندند و از صبح فردا عدهاي بنا و كارگر به جان در و ديوار آنجا افتادند و با گرومب گرومبشان ، همه را ديوانه كردند و اين جنگ اعصاب بيشتر از يك ماه طول كشيد .
ديروز بود كه رييس با سلام و صلوات ، كليد آنجا را زد و در اتوماتيك آن را باز كرد . هر چند همهي كارمندها پيش از آنكه نطق مهم آقاي رييس تمام شود ، آنجا را با بوهاي خاص خودشان و دود سيگار افتتاح كرده بودند . اما او كه هيچچيز برايش تازگي نداشت و هيچ تازگيي خوشحالش نمي كرد ؛ تا امروز به آنجا نرفت .
به محض آنكه در پشت سرش بسته شد ، خودش را سينه به سينهي مردي ديد كه تا به حال نديده بود . مرد ميانسالي كه چند سالي از ميان سالياش گذشته بود . نه . مثل فيلمهاي كمدي سلامش نكرده و نترسيده بود .آنقدرها هم ناشي و كودن نبود كه فرق عكس آدمي كه در آيينه است و يك آدم واقعي را نفهمد . بلكه باور نكرده بود آن مرد خودش باشد و يا عكس او باشد كه … « مگر من چند سالمه ؟ »
رويش را برگردانده بود . اينجا هم ، همان مرد با تعجب نگاهش ميكرد . خودش را به جلو كشانده و با دست ، پوست گونههاي شل و وارفتهاش را محكم كشيده بود . اما درد هم او را به باور نرسانده بود و اگر يكي از همكار ها به او نگفته بود « مگر ديوونه شدي ؟ » تا ظهر همان جا مي ماند و خودش را وارسي ميكرد .
كيفش را برداشت و به راه افتاد و سعي كرد به قيافهي مردي كه در آيينه ديده بود ؛ فكر نكند . ولي اين كار غير ممكن بود . مرد كسي نبود غير از خودش . خودي كه هيچ كس را نداشت و ميان اين همه ازدحام گم شده بود . خودي كه گذشتهاي نداشت و يا اگر …
زير سايهي درختي ايستاد . كيفش را به زمين گذاشت و سعي كرد افق را پيدا كند و از خودش پرسيد « از كي تا حالا … ؟»
گرماي تابستان بود يا قيافهي مضحك مرد و يا آنهمه سوال بيجواب كه … قلبش گرمب گرومب ميزد و نفسش به شماره افتاده بود و عرق از چهار ستون بدنش كش كرده بود . خدايي بود كه پارك ملي كنارش بود . خودش را به داخل پارك انداخت و روي نيمكتي زير درخت انجير ، نشست . هنوز درست جاگير نشده بود ، نفسش جا نيفتاده بود كه دست خنكي ، دستش را گرفت و گفت « فالته ببينم »
دختر آن قدر جوان و شاداب بود كه بدون فكر دستش را به دست او داد. دختر توي چشمش خنديده بود و سر انگشتش را به كف دست او كشيد و گفت « عمرت درازه ، مي بيني خط تا وسط انگشتات رسيده ...»
كف دست عرق كردهي مرد به خارش افتاد و از آنجا به سرتاسر بدنش دويد . خنديد .
دختر گفت « نخند ، ماچش كن ! »
كف دستش را بوسيد . به اطرافش نگاه كرد . هيچ كس در آن اطراف نبود .
دختر دست او را و نگاهش را به طرف خودش كشيد و گفت « اوه ه ، چقزه لفتش ميدي » و ادامه داد . « يه زن مي بينم . نه . چن تا ، هيزي ؟ »
مرد دستش را پس كشيد و مثل هميشه از خودش پرسيد « هيز ؟ »
دختر دوبباره دستش را پيش كشيد و با خندهاي كه دل سنگ راآب ميكرد گفت « شوخي كردم ، يكي بيشتر نيس …ولي غريبه نيس ، خوديه » و چشمكي چاشني حرفش كرده بود . چشمكي كه زبان او را باز كرد و با خنده خنده گفت« خودت نيستي ؟ »
دختر دستش را ول كرد و خودش را عقب كشيد . او با جسارتي كه هيچوقت در خودش نديده بود ، دست دختر را گرفت و خودش را به او چسباند و با دهني كه كف كرده بود ، گفت « هر چي بخواي ميدم !»
دختر فحشي داد و سعي كرد از جايش بلند شود. اما او ولكن نبود . بازهم به دور برش نگاه كرد . هيچ كس نبود . دستش را دور كمر دختر انداخت و صورتش را جلو كشيد و در حاليكه نفس نفس ميزد گفت « دارو ندارمو ميدم »
دختر با تحاشي از بغل او در رفت . او كنترلش را از دست داد و ميخواست بيفتد كه دستي قوي زير بغلهايش را گرفت و دست ديگري ، دستهاي او را به زور جلو كشيد و دستي ديگر ، پيراهن سفيد و بلندي را بر تنش كشيد و تا مرد خواست اعتراض كند ، آستينهاي بلند پيراهن را دور دستهاي چسبيده بر پهلوهايش پيچانده و گره زدند و تا فريادش از دهن بيرون بزند ؛ دستي چسب را روي دهنش چسباند و تا نفس حبس شده را از بينياش بيرون بدهد ؛ دستها از زمين بلند و به داخل آمبولانس قرمزرنگ پرتش كردند .
ساعتها گذشت و از آن همه مردمي كه مثل مورچه ميآمدند و ميرفتند ، هيچ كس كيف سياه و قديميي را كه تنها و بي صاحب وسط پياده رو ايستاده بود نديد.
30/ 5/ 82
از در كه بيرون آمد خسته بود . وقتي هم به داخل رفته بود همين حال را داشت . روز قبل و روزهاي قبلتر ، نيز . ديگر به خستگي و ذله بودن عادت كرده بود و اگر روزي اين حال را نداشت ، به فكر ميافتاد « نكنه مريضم ؟ » سرش را بالا گرفت و سينه اش را جلو داد . نگاهي به آسمان ُپر از آسمانخراش انداخت . وقتي آبي آسمان را نديد ؛ آهي كشيد و با يك حركت استخوانهاي خشك شدهاش را به صدا در آورد و راه افتاد . اما چهرهي مردي كه ديده بود رهايش نميكرد ؛ مرد پشم آلودي كه جابجا موهاي ژوليدهاش سفيد شده و چشمهايش مثل چاهي كه رو به خشك شدن باشد ، تا عمق كاسهي سرش پايين رفته بود . از همه بدتر چين و چروكهايي كه تمام پيشاني و زير چشمهايش را پوشانده بود . او كي بود ؟
وقتي رييس جديد آمد ؛ اولين جايي را كه بازديد كرد ؛ دستشوييهاي اداره بود و همان لحظه دستور داد درشان را ببندند و از صبح فردا عدهاي بنا و كارگر به جان در و ديوار آنجا افتادند و با گرومب گرومبشان ، همه را ديوانه كردند و اين جنگ اعصاب بيشتر از يك ماه طول كشيد .
ديروز بود كه رييس با سلام و صلوات ، كليد آنجا را زد و در اتوماتيك آن را باز كرد . هر چند همهي كارمندها پيش از آنكه نطق مهم آقاي رييس تمام شود ، آنجا را با بوهاي خاص خودشان و دود سيگار افتتاح كرده بودند . اما او كه هيچچيز برايش تازگي نداشت و هيچ تازگيي خوشحالش نمي كرد ؛ تا امروز به آنجا نرفت .
به محض آنكه در پشت سرش بسته شد ، خودش را سينه به سينهي مردي ديد كه تا به حال نديده بود . مرد ميانسالي كه چند سالي از ميان سالياش گذشته بود . نه . مثل فيلمهاي كمدي سلامش نكرده و نترسيده بود .آنقدرها هم ناشي و كودن نبود كه فرق عكس آدمي كه در آيينه است و يك آدم واقعي را نفهمد . بلكه باور نكرده بود آن مرد خودش باشد و يا عكس او باشد كه … « مگر من چند سالمه ؟ »
رويش را برگردانده بود . اينجا هم ، همان مرد با تعجب نگاهش ميكرد . خودش را به جلو كشانده و با دست ، پوست گونههاي شل و وارفتهاش را محكم كشيده بود . اما درد هم او را به باور نرسانده بود و اگر يكي از همكار ها به او نگفته بود « مگر ديوونه شدي ؟ » تا ظهر همان جا مي ماند و خودش را وارسي ميكرد .
كيفش را برداشت و به راه افتاد و سعي كرد به قيافهي مردي كه در آيينه ديده بود ؛ فكر نكند . ولي اين كار غير ممكن بود . مرد كسي نبود غير از خودش . خودي كه هيچ كس را نداشت و ميان اين همه ازدحام گم شده بود . خودي كه گذشتهاي نداشت و يا اگر …
زير سايهي درختي ايستاد . كيفش را به زمين گذاشت و سعي كرد افق را پيدا كند و از خودش پرسيد « از كي تا حالا … ؟»
گرماي تابستان بود يا قيافهي مضحك مرد و يا آنهمه سوال بيجواب كه … قلبش گرمب گرومب ميزد و نفسش به شماره افتاده بود و عرق از چهار ستون بدنش كش كرده بود . خدايي بود كه پارك ملي كنارش بود . خودش را به داخل پارك انداخت و روي نيمكتي زير درخت انجير ، نشست . هنوز درست جاگير نشده بود ، نفسش جا نيفتاده بود كه دست خنكي ، دستش را گرفت و گفت « فالته ببينم »
دختر آن قدر جوان و شاداب بود كه بدون فكر دستش را به دست او داد. دختر توي چشمش خنديده بود و سر انگشتش را به كف دست او كشيد و گفت « عمرت درازه ، مي بيني خط تا وسط انگشتات رسيده ...»
كف دست عرق كردهي مرد به خارش افتاد و از آنجا به سرتاسر بدنش دويد . خنديد .
دختر گفت « نخند ، ماچش كن ! »
كف دستش را بوسيد . به اطرافش نگاه كرد . هيچ كس در آن اطراف نبود .
دختر دست او را و نگاهش را به طرف خودش كشيد و گفت « اوه ه ، چقزه لفتش ميدي » و ادامه داد . « يه زن مي بينم . نه . چن تا ، هيزي ؟ »
مرد دستش را پس كشيد و مثل هميشه از خودش پرسيد « هيز ؟ »
دختر دوبباره دستش را پيش كشيد و با خندهاي كه دل سنگ راآب ميكرد گفت « شوخي كردم ، يكي بيشتر نيس …ولي غريبه نيس ، خوديه » و چشمكي چاشني حرفش كرده بود . چشمكي كه زبان او را باز كرد و با خنده خنده گفت« خودت نيستي ؟ »
دختر دستش را ول كرد و خودش را عقب كشيد . او با جسارتي كه هيچوقت در خودش نديده بود ، دست دختر را گرفت و خودش را به او چسباند و با دهني كه كف كرده بود ، گفت « هر چي بخواي ميدم !»
دختر فحشي داد و سعي كرد از جايش بلند شود. اما او ولكن نبود . بازهم به دور برش نگاه كرد . هيچ كس نبود . دستش را دور كمر دختر انداخت و صورتش را جلو كشيد و در حاليكه نفس نفس ميزد گفت « دارو ندارمو ميدم »
دختر با تحاشي از بغل او در رفت . او كنترلش را از دست داد و ميخواست بيفتد كه دستي قوي زير بغلهايش را گرفت و دست ديگري ، دستهاي او را به زور جلو كشيد و دستي ديگر ، پيراهن سفيد و بلندي را بر تنش كشيد و تا مرد خواست اعتراض كند ، آستينهاي بلند پيراهن را دور دستهاي چسبيده بر پهلوهايش پيچانده و گره زدند و تا فريادش از دهن بيرون بزند ؛ دستي چسب را روي دهنش چسباند و تا نفس حبس شده را از بينياش بيرون بدهد ؛ دستها از زمين بلند و به داخل آمبولانس قرمزرنگ پرتش كردند .
ساعتها گذشت و از آن همه مردمي كه مثل مورچه ميآمدند و ميرفتند ، هيچ كس كيف سياه و قديميي را كه تنها و بي صاحب وسط پياده رو ايستاده بود نديد.
30/ 5/ 82
۴/۱۹/۱۳۸۴
کريم امامی نويسنده ايرانی درگذشت
کريم امامی، نويسنده و مترجم نامی بامداد شنبه ۱۸ تير در تهران درگذشت. او از چندی پيش در خانه خود بستری بود.
کريم امامی در سال ۱۳۰۹ در شيراز به دنيا آمد. او نخست در دانشگاه تهران در رشته زبان و ادبيات انگليسی تحصيل کرد و سپس در دانشگاه مينه سوتای آمريکا ادامه تحصيل داد.
کريم امامی از بهترين کارشناسان زبان و ادبيات انگليسی در ايران بود. او در سالهای پيش از انقلاب ۱۳۵۷ در مدارس عالی زبان انگليسی تدريس می کرد و در روزنامه های انگليسی زبان ايران مقاله و نقد می نوشت.
امامی از استادان مسلم فن ويراستاری و از پيشگامان صنعت نشر نوين در ايران بود.
کريم امامی سالهای دراز در موسسه انتشارات فرانکلين سرويراستار بود، و سپس به عنوان مدير انتشارات سروش فعاليت کرد.
کريم امامی در زمينه های هنری و ادبی نيز صاحب نظر بود، نقدها و مقالات بسياری در اين زمينه ها نوشته است.
او برخی از آثار برجسته شاعران و نويسندگان معاصر ايران را به زبان انگليسی ترجمه و منتشر کرده است. او همچنين رباعيات عمر خيام را به زبان انگليسی برگردانده است.
کريم امامی در زبان فارسی نيز نثری شيوا و روان و زيبا داشت.
برخی از آثار ترجمه کريم امامی بدين شرح است:
با خشم به ياد آر، نمايشنامه ای از جان آزبرن، آبان ۱۳۴۲
گتسبی بزرگ، رمانی از اسکات فيتس جرالد، تهران، ۱۳۴۴
ايرانيان در ميان انگليسی ها، نوشته دنيس رايت، نشر ۱۳۶۴
کريم امامی پس از انقلاب مجموعه ای از مقالات خود را در کتابی به عنوان "از پست و بلند ترجمه" منتشر کرده است.
کريم امامی تنها نویسنده ای فرهیخته و دانشور نبود، بلکه از نظر اخلاق و رفتار نیز انسانی نیک و وارسته شناخته می شد و در زندگی نمونه اخلاص و صداقت بود.
او پس از انقلاب به همراه همسرش خانم گلی امامی تصدی و اداره يک انتشاراتی و کتابفروشی کوچک به نام انتشارات زمينه را در تهران به عهده داشت.
از کريم امامی دو دختر به جا مانده است.
کريم امامی، نويسنده و مترجم نامی بامداد شنبه ۱۸ تير در تهران درگذشت. او از چندی پيش در خانه خود بستری بود.
کريم امامی در سال ۱۳۰۹ در شيراز به دنيا آمد. او نخست در دانشگاه تهران در رشته زبان و ادبيات انگليسی تحصيل کرد و سپس در دانشگاه مينه سوتای آمريکا ادامه تحصيل داد.
کريم امامی از بهترين کارشناسان زبان و ادبيات انگليسی در ايران بود. او در سالهای پيش از انقلاب ۱۳۵۷ در مدارس عالی زبان انگليسی تدريس می کرد و در روزنامه های انگليسی زبان ايران مقاله و نقد می نوشت.
امامی از استادان مسلم فن ويراستاری و از پيشگامان صنعت نشر نوين در ايران بود.
کريم امامی سالهای دراز در موسسه انتشارات فرانکلين سرويراستار بود، و سپس به عنوان مدير انتشارات سروش فعاليت کرد.
کريم امامی در زمينه های هنری و ادبی نيز صاحب نظر بود، نقدها و مقالات بسياری در اين زمينه ها نوشته است.
او برخی از آثار برجسته شاعران و نويسندگان معاصر ايران را به زبان انگليسی ترجمه و منتشر کرده است. او همچنين رباعيات عمر خيام را به زبان انگليسی برگردانده است.
کريم امامی در زبان فارسی نيز نثری شيوا و روان و زيبا داشت.
برخی از آثار ترجمه کريم امامی بدين شرح است:
با خشم به ياد آر، نمايشنامه ای از جان آزبرن، آبان ۱۳۴۲
گتسبی بزرگ، رمانی از اسکات فيتس جرالد، تهران، ۱۳۴۴
ايرانيان در ميان انگليسی ها، نوشته دنيس رايت، نشر ۱۳۶۴
کريم امامی پس از انقلاب مجموعه ای از مقالات خود را در کتابی به عنوان "از پست و بلند ترجمه" منتشر کرده است.
کريم امامی تنها نویسنده ای فرهیخته و دانشور نبود، بلکه از نظر اخلاق و رفتار نیز انسانی نیک و وارسته شناخته می شد و در زندگی نمونه اخلاص و صداقت بود.
او پس از انقلاب به همراه همسرش خانم گلی امامی تصدی و اداره يک انتشاراتی و کتابفروشی کوچک به نام انتشارات زمينه را در تهران به عهده داشت.
از کريم امامی دو دختر به جا مانده است.
۳/۲۱/۱۳۸۴
« امروز حسن حمال ُمرد .! »
تمام شد . دیگر کسی به نام حسن حمال نیست که جلوی پیتزا فروشی می نشست و گدایی می کرد . و شاید همین دو واژه ی ( گدایی و ُمردن) باعث شد تا آقای نویسنده دست به قلم ببرد و شاید صدای سازودهلی که از ظبط صوت پخش می شد ، او را وادار کرد چیزی بنویسد که حال و هوای روستا یی داشته باشد . اما چی ؟ ....
هیچوقت چیزی نوشته اید که خودتان نمی خواستید ؟ چیزی که خود جوش نباشد . یا به قول نویسنده های بزرگ میوه ی ، ذهن تان هنوز نرسیده باشد وبخواهید آن را کال کال بچینید . آقای نویسنده هم همین حال را داشت . خیلی وقت بود که چیزی ننو شته بود و فکر می کرد مرگ حسن حمال می تواند قصه ی جان بخشی بشود . اما از کجا شروع کند ؟ اقای نویسنده صدای ظبط صوت را بیشتر کرد . سیگاری آتش داد و زیر لبهایش گذاشت و نوشت...
... دو جوان ، زير آخرين درخت گردوي ده ايستاده بودند و چشم از چشم هم بر نمي داشتند . حرف نمي زدند . شايد به صداي ساز و دهلي گوش مي دادند، كه همه چيز را به رقص در آورده بود. شايد مستيُ دهل زن را مي ديدند كه مست صدايُ دهل ، دور د هلي که بر گردنش آویخته بود ، مي چرخيد و لحظه به لحظه بر شدت ضربه هایی که بر پوست دهل می زد، مي افزود و شايد به جدائي فكر مي كردند و نمي خواستند از جدائي حرف بزنند . شايد نمي خواستند از هم جدا بشوند . شايد حس جديدي پيدا كرده بودند. حسي كه آنها را مثل آهن ربا به طرف هم مي كشاند . پاهاي مرد به سگ لرز افتاده بود ودستها يش ....
آقای نویسنده با لذت به جمله هایی که نوشته بود ، نگاه کرد و صدای ظبط صوت را باز هم بلند تر کرد و نوشت ...
دهل زن مركز دايره اي شده بود که دهل دور او مي چرخيد و حاجي سازي كه سر اندر پا، بادي شده بود كه توي ساز مي د ميد ، مثل پروانه به دور دهل و دهل زن مي چرخيد و لحظه به لحظه به او نزديك و نزد يك تر مي شد و دهل زن . انگار مي خواستند يكي شوند انگار ساز و ساززن انسان و اشیا ، با تمام وجود به سمت يكي شدن مي رفتند . پاهاي مرد مي لرزيد . دستهايش را از دست زن بيرون كشيد، خم شد، بزرگترين سنگ را با يك ضرب روي شانه اش گذاشت و راه افتاد.
شانه اش درد گرفته بود و جنازه پر در آورده بود و همه ر ا به دنبال خودش می دواند . انگار شتاب داشت تا زودتر به جایگاه همیشگی خودش برسد . آقای نویسنده از سگ هم پشیمان تر شده بود . او هيچ وقت از این کار ها نمی کرد چه برسد به اینکه زیر تابوت حسن حمل را گرفته باشد . حسنی که هیچوقت از آقای نویسنده راضی نبود و آ قای نویسنده هم هیچ وقت از حسن خوشش نیامده بود . تا وقتی که به کنار گور رسیدند ، نفس همه بریده بود . آقای نویسنده دور تر از همه روی سنگ قبری نشست و به آ ن همه آدم سیاه پوش و سير خورده و چاق نگاه می کرد . و از خودش می پرسید : « حسن ، اين همه قوم و خویش پولدار داشت و اونوخ ...؟
مرد چاقی کنارش بود و گفت « ما همه مون هم ولایتی هستیم ، مال یه ده هستیم ! »
و همان مرد تعریف کرده بود که « مردم ده ما وختی از ده را می افتادن تا بیاین شهر ، برا کار . از زیر آخرین درخت ده ، بتا به وسعشون ، یه تکه سنگ رو کولشون می گذاشتند و تا لب جاده می آ وردند و نیت می کردن تا هموزن همون سنگ ، اسکناس جمع نکردن به ده ور نگردن !»
اقای نویسنده به دست نوشته اش نگاه کرد . این تکه ی آخری به دلش نچسبید و فکر کرد ،« همه چیز را لو می دهد » می خواست باکشان کند .اما بدون هر دلیلی از این کار صرف نظر کرد و انگار که این همه را ننوشته باشد ، توی ذهنش مرد را با سنگ بزرگی که بر داشته بود دوباره از کوه سرازیر کرد و نوشت « صدای زن پشت سر مرد دوید « اين سنگ ، خيلي سنگينه ! »
مرد حتی سری هم تکان نداد زن بغضش را فرو داد و پشت سر مرد دويد و فریاد زد « مگر نگفتن سنگ مناسبي ور دار! »
مرد باز هم جواب نداد. زن ایستاد و گفت :” كي بر ميگردي؟“
صداي زن توي اتاق پيچيد . آقای نویسنده لبخند زد . و مرد خنديد و به طرف پنجره رفت . آقای نویسنده به پنجره ی اتاقش نگاه کرد سرش را تکان داد و مرد را توی اتاق کاملا تاريكي گذاشت که چشم های پنجره اش ، با کاغذ و مقوا کور شده بود و نوشت « مرد كاغذ ها يي را كه به جاي شيشه روي پنجره چسبانده بود ، با يك ضرب كند و رو به روز كه توي كوچه مي پلكيد فرياد كشيد « امروز! همين امروز بر می گردم !»
تاریکی ، آنقدر توی اتاق مانده بود که به آن یک ذره نوری که از پنجره به داخل اتاق می دوید محل نگذاشت . نور روی صندوقی که همه ی دار و ندار مرد را ، این همه سال در درون خودش جا داده بود ، جا خوش کرد .
آقای نویسنده دست هایش را پشت سرش گذاشت . خمیازه ای کشید و به حسن حمال فکر کرد و اینکه آیا او هیچ شباهتی به مردی که می نوشت دارد ؟ آیا می توانست این همه سال پول جمع کند و توی صندوقی بریزد و صندوق را مثل جانش از این بیغوله ی اجاره ای به بیغوله ی دیگری ببرد ؟ نه ! حسن هیچ شباهتی با این مرد نداشت . آقای نویسنده چشم هایش را بست . صدای زن هنوز توی اتاق می پیچید . مرد بر گشت و به صندوق نگاه کرد . به نظرش رسید که، زن همراه ماشوله هاي گرد و غباري كه از لاي درزهاي صندوق بيرون مي زد وتوي نور سرگردان ميشد ، از صندوق بيرون آمد و با ناز روي صندوق نشست واو را صدا زد . مرد پنجره را رها كرد . زن دستهايش را به طرف او دراز كرد . مرد به طرفش دويد . هنوز به صندوق نرسیده بود که زن بخار شد . غيب شد . مرد واخورده ايستاد . ،صداي خنده ی زن از پشت سرش بلند شد . مرد به طرف صدا چرخيد . زن توي سه كنج اتاق دراز كشيده بود . پاهاي لخت و شهواني اش را بيرون انداخته و مرد را به خود مي خواند . مرد سر از پا نشناخته به طرفش دويد . زن دوباره غيب شد و در گوشه ي ديگر اتاق پيدا شد . اين بار ُ لخت بود . ُلختٍ لخت . مرد مثل ديوانه ها عربده اي كشيد و به آن سمت دويد . زن باز هم غيب شد و در گوشه اي ديگر...
مرد وسط اتاق ايستاد . نفس نفس ميزد . قلبش مثل دهل مي كوبيد .( یا صدای ُدهل بود که همه جا را پر کرده بود ؟ ) زن به طرفش آمد روبرويش ايستاد و دستش را دراز كرد . مرد روي زمين نشست و جلوي چشمهاي زن كه هنوز مي خنديد ، گريه كرد و با التماس گفت: « دست از سرم وردار.»
زن روسري اش را از روي موهاي بلند و مواجش برداشت ، سرش را تابي داد وبه طرف صندوق رفت . صندوق زير نور پنجره ، مثل ضريح امام زاده اي برق ميزد . زن روی صندوق نشست و با ناز خنديد.
آقای نویسنده فکر کرد زیادی خودش را به دست خیال سپرده است و نوشت « شايد مرد ترسيده بود .شايد فكر كرده بود كه...» اما خیال دست از سرش نمی کشید
« مرد ، بدون آنكه زن متوجه بشود ، چنگك حمالي را از روي زمين برداشت ، طنابش را آهسته آهسته به دور دستش پیچید ویکدفعه آن را با شدت به طرف زن پرت کرد . نوک تیز چنگک توی چشم زن نشست . مرد با بیرحمی طناب را به طرف خودش کشید . زن به روی زمین افتاد و ناله کرد . مرد خودش را به طرف زن کشید . بالای سرش نشست . سرش را روی صورت زن خم کرد . زن چشم هایش را باز کرد آب دهن پر از خونش را توی صورت مرد پاشید و گفت « نامرد ! »
صدای ساز و دهل همه جا را پر کرد . هنوز دهل زن بر روی دهل می کوبید و حاجی سازی مثل پروانه به دور آنها می چرخید .مردی ، وسط کویر داغ تخته سنگ بزرگی که بر روی کولش داشت پیش می رفت . آفتاب بالاي سرش ايستاده بود و رهايش نمي كرد واو بي توجه به سنگيني سنگ و داغي آفتاب ، با همه ي قدرت جواني اش راه را مي مكيد وپيش مي رفت و براي فراموش كردن درد شانه اش به صداي ساز ودهل ونقاره گوش مي كرد وافسار اسبي را مي كشيد كه او ( نوعروسش )را روي آن سوار كرده بود. اما اسب ايستاده بود ساز و دهل خاموش شده بود . مرد با تمام توانش افسار را مي كشيد . افسار دستهايش را شيار شيار كرده بود . مرد به اسب نگاه كرد . به عروس كه هر دو تا سنگ شده و گراني شان شانه هايش را له كرده بود . پنجه هايش را روبروي چشمانش گرفت. صندوق از وسط انگشتها رقص كنان جلو آمد . مرد با خنده ، به طرفش رفت ،سرش را روي صندوق گذاشت ، نوازشش كرد وگفت:« دلم نميا ، دلم نمي خواد، همه چيز تموم بشه ، مي ترسم .! »
آقای نویسنده به ظبط صوت که نوارش تمام شده بود نگاه کرد و فکر کرد « آیا من نوشتم که مرد ، بعد از آنهمه سال می خواهد امروز در صندوقش را باز کند و به دهشان بر گردد ؟ » و باز فکر کرد مگر ننوشتم که در طول این سالها مرد پیر شده ، موهایش سفید شده و کمرش خم آورده است ، هان؟ » حوصله ی بر گشتن خواندن مجدد آنچه را که نوشته بود، نداشت .و نوشت « مرد از توي صندوق سرو صدائي شنيد. صداي باد بود . طوفان بود . باران مثل طنابي زمين و آسمان را به هم وصل كرده بود . زمين با آسمان قهر كرده بود . هد يه اش را نمي پذ يرفت ، باران سرگردان مانده بود . آسمان رنجيد . .باران به سيل تبديل شد وسيلاب از زير درخت گردو به راه افتاد . به داخل ده سرازیر شد . خانه به خانه ، کوچه به کوچه . مفتش سخت گیری شده بود که از هیچ چیز نمی گذشت . همه چیز وهمه کس را بیرون کشید و روی آب شناورشان کرد . .مرد نديده بود . نمی توانست که ببیند . هنوز سنگ روی کولش بود. وسنگینی سنگ سرش را تا روی زمین خم کرده بود . باید جمع می کرد . باید به اندازه سنگی که استخوانهایش را خورد کرده بود پول جمع کند و حالا ... مرد گریه می کرد...
آقای نویسنده از جا بلند شد . به طرف ضبط صوت رفت ، تكمه ي قرمز رنگ آن را فشار داد . صداي ساز و دهل دوباره اتاق را پر كرد . آقای نویسنده پوز خندي زد وبه طرف ميزش برگشت وقلمش را به دست گرفت وبه كاغذ نيمه تمام جلويش خيره شد .آخرين جمله اي را كه نوشته بود خواند . ..ومرد گريه ميكرد “
وآقای نویسنده به مردی که گوشه ی اتاق تاریک، روی صندوق چوبی وبزرگش افتاده بود و گریه می کرد ، نگاه کرد . مرد صورتی نداشت . به هیچ کس شبیه نبود .حالا می فهمید که چرا کارش به بن بست رسیده بود . مهم ترین حلقه ي قصه اش را گم كرده بود . چهره ي مرد ، ... اقای نویسنده دستهايش را پشت گردنش گذاشت . كمرش را عقب داد ونفس عميقي كشيد و گفت « حسن حمال نمی خوام باشه اصلا ... نه ! از اون خوشم نمیا . اون .... توی ذهنش ، به دنبال یک حمال گشت . اولين جائي كه رفت ترمينال بود . نه ! حمال های ترمینال همه افغانی بودند و خيلي تر وفرز . توی ايستگاه قطار هم حمالها، خيلي خوش پر و پز بودند . برگشت . كنارمیدان آزادی ، چشمش به عده زيادي پيرمرد افتاد كه ساكت وبي حال چشمهاي ريزشان را به جاده دوخته بودند . هيچ كدام چهره نداشتند ، اسم نداشتند .انگار هيچ وقت نبودند يا او نديده بود شان .
دهل زن با تمام وجودش روي پوست دهل مي كوبيد وساز زن با نواي ساز بازي مي كرد وحمالها ، هیچ کدام كمتر از پنجاه سال نداشتند و روي پياده رو داغ لميده بودند . آقای نویسنده لنز دوربين نا مرئي اش را روي چهره ي تك تك آنها زوم كرد وجلو رفت ، كليك، كليك ، كليك....
آقای نویسنده سيگاري آتش زد . دود سيگار تا عمق ريه اش را به آتش كشيد .وا اوبدون توجه به سوزش ، همراه ضربه هاي دهل پايش را به زمين مي كوبيد وعكس ها را مرور ميكرد . يك، دو، سه، چهار ...
همه مثل هم بودند . همه موهايشان سفيد بود . همه كمرشان خميده بود وهمه چشم انظار بودند و....
آقای نویسنده يكي را انتخاب كرد . همان را كه از همه قد بلند تر بود . لاغرتر بود . همه لاغر بودند و اين يكي ....شايد همين جنبه از فيزيك وجودي مرد باعث شد تا آقای نویسنده به طرفش برود . سلام كرد و پيرمرد با تعجب نگاهش را از جاده گرفت ، سرش را بلند كرد. دستش را سايبان چشمش كرد و زل زد توي چشمان آقای نویسنده و آقای نویسنده ، توي چشمان خاكستري او همان حسرتی را ديد كه به دنبالش مي گشت . كنار پيرمرد روي زمين نشست . پيرمرد نگاهش را از روي او بر نمي داشت . آقای نویسنده دوباره سلام كرد . پيرمرد نگاهي به بقيه حمالها كرد . همه نگاهشان مي كردند . يكي که از همه جوان تر بود و قبراق تر گفت : گيرم عليك سلام ، چي ميخواي؟ آقای نویسنده خودش را عقب كشيد، پك ديگري به سيگارش زد اتاق پر از دود شده بود . از جایش بلند شد لای در را کمی باز کرد . صداي ساز و دهل از اتاق بيرون زد وکسی غريد « خودت كه نمي خوابي ، ما رو هم خواب به سر ميكني ، درو ببند ! »
آقای نویسنده گفت: « من كاري به كار كسي ندارم ، فقط شنيدم مردم ده شما وقتي براي كار به شهر مي آمدند ، تخته سنگي از جلوی ده بر مي داشتند و تا كنار جاده مي آ ورد ند، به اين نيت كه تا هم وزن آن پول جمع نكرده اند به ده بر نگردند. د رسته؟
همه ي حما لها خند يد ند . حمالی كه از همه قبراقتر بود در حا لي كه مي خنديد گفت:خلاف به عرضتون رسوندن حضرت آقا . پاشو برو ما را سر كار نذار .
آقای نویسنده به چهره ای چاق وعرق کرده ی آنهمه مردی که دور قبر حسن حمال جمع شده و از زور بی حوصله گی پا به پا می شدند نگاه کرد وپرسید: « يعني دروغه ؟! »
و نوشت ، همه چيز بر پايه ي دروغ استوار است. هيچ چيز حقيقت ند ارد . چيزي به نام حقيقت يا واقعيت وجود ندارد كه به آن بپردازي.... جمله را تمام نكرد و به ترسي كه از قيافه ي مرد و آنهمه حما ل به او دست داده بود . فکر کرد . صداي دهل كلافه اش كرده بود . مي خواست ضبط صوت را خاموش كند كه پيرمرد گفت : « بگذار بزنه !! »
پيرمرد با همان قيافه محزون و رنگ پريده كنار درگاه نشسته بود و در حالي كه به او نگاه ميكرد گفت:« همه چي شانسيه ، پيشوني نوشته، هر كي مي گه نه ، دروغ مي گه . پدرشم دروغ مي گه، ما همه مون سنگي داشتيم . هنوزم داريم . من دارم ، تو داري ، پدرم داشت. اين سنگو مثل دوالپا می مونه ، وختي ورش داشتي ، ديگه دست از سرت ور نمي داره و تا وقتي كه زنده اي همراته. ولي شانس ميخواد يكي ميشه، يكي نمي شه . تازه هموني هم كه مي شه، از يك طرف مي شه ، از هزارطرف دگه لنگ مي زنه . مي ناله . خدا همه چيزه یک جا به آدم نمي ده . يک چيزه ، مي ده صد تا چيز ديگه ميگيره....
آقاي نويسنده ديگربه اظهار فضل پیر مرد گوش نمي داد . به شخصيتي فكر ميكرد كه گو شه ي اتاق نشسته بود . سرش را روی صندوقش گذاشته بود وگريه ميكرد .
پيرمرد گفت: « منم گريه ميكنم . هميشه گريه مي كنم . خون مي بارم . فكر ميكني چي؟ فقط اون بلا سر اون مي تونست بيا؟ نه خيره ! من از اون بد ترم .مي دوني ، من همه چي دارم ، يعني داشتم و دادمشون به بچه ها ، گفتم بخورين ، بپاشين، من جون كندم كه شما راحت باشين ولي....“
مرد حوصله ی آقای نویسنده را سر برده بود . و شاید هم روند بی حال قصه حوصله اش را به سر برده بود .
و آقاي نويسنده نوشت ، مرد مثل همیشه اشکهایش را پاک کرد و گفت « جبران مي شه ، .جبران ميكنم.»
آقای نويسنده فكر كرد« چطوری ؟»
پيرمرد هنوز حرف می زد .انگار برای خودش درددل می کرد « :سنگ رو كولم مثل يک كوه شده بود وپا هام مثل دو تا تركه خشك . به خودم گفتم « مادر قحبه ، تا جاده د يگه راهي نمونده ، تاب بيار» كولم ذوق ذوق ميكرد. فكر كردم زخم شده ، يعني ، زخم شده بود وخون همه ي پشت وسينه مه پر كرده بود . ولي من دلم ميخواست ، ...نگا كن ، بيا دست بگذار! هنوز جا سنگ هست، مثل يه تخم مرغي باد كرده می بینی ؟ ....
آقای نویسنده به بوی بد تن مرد فکر کرد ونوشت « مرد كليد را از يقه اش بيرون كشيد وبا حسرت به كليد كه مثل نقره برق ميزد نگاه كرد. دست هايش مي لرزيد . باورش نمي شد كه بعد از آن همه سال مي خواهد در صندوق را باز كند . كليد را روي قفل انداخت . اشك توي چشمانش حلقه زده بود . چشمهايش مي سوخت . قفل را رها كرد ، دو قدم به عقب رفت و خودش را روي زمين انداخت...
پیر مرد هنوز تعریف می کرد « سنگه كه ول كردم ، ديگه نتونستم رو پاهام وايسم . افتادم واز هوش رفتم ، هشت فرسخ ، مي فهمي چقدر راهه ؟ ».
آقای نويسنده زير لب تكرار كرد« 48 كيلومتر ، اگر قطاري اين فاصله را در طول نيم ساعت طي كند ، محاسبه كنيد مدت زماني را كه مرد آمده است . » آقای نويسنده خنديد و قلم را بر روي كاغذ ها ئي كه ذره ذره روي هم جمع شده بودند ، رها كرد وفكر كرد « چرا كار پيش نميره؟ چرا موضوع دلچسب نيست.؟ » و به خودش گفت « چرا با خودت لج مي كني ؟ . چرا آب سر شمشيرش ميدي ؟ تمومش كن.»
و نوشت « مرد به طرف صندوق رفت. كليد را چرخاند . قفل زنگ زده بود و باز نمي شد...
پيرمرد می گفت: « من شانس آوردم. يعني شانس كه نه ، زرنگ بودم . چاچول باز بودم . آب از ُگج مشتم نمی چکید و هٍچي از دست ندادم . ولي خيليا همه چيزشون رفت . نومزادشون يا مردن ، يا عروس شدن، يا سيل اومد وهمه چيزشون و برد . ولي اونا دس ور نداشتن . دويدن دوباره بار بردن ، حما لي كردن ، گفتن جمع مي كنيم ودوباره همه چيز به دست مياد . خدا بیامرزه پدرمه می گفت « وختی می خوا، بیابرو بگیر بخواب ، وختی ام که داره میره ، برو بگیر بخواب . وگرنه زور خوابیدکی می زنی . زورت نمی رسه ....
.... مرد احساس مي كرد اتاق خيلي تاريك است . فكر ميكرد ميدان ديدش خيلي كم شده است . با سماجت به جان قفل افتاد . تا بالاخره قفل با صداي خشكي باز شد « کلیك »
پيرمرد حرف می زد . تعریف می کرد . نصیحت می کرد وآقای نویسنده نمی دانست با این مهمان نا خوانده چه کار بکند و در حالی که ذهنش جای دیگری بود سرش را برای او تکان می داد
«.... اومدی رو میدون د ید یشون ، نديدي شون ، اينا هيش وخ نمی تونن از شر اون سنگو راحت بشن ، یعنی سنگ ولشون نمي كنه . دارن ! خونه دارن ، زندگي دارن ، ماشين دارن . ولي سنگو ول كن نيس ! ...
....مرد چفت در صندوق رابالا زد و.... آقای نویسنده ناخواسته به قبرستان برگشت جنازه ی حسن را توی گور گذاشتند . یکی از گدا ها گفت « صلوات بفرستین »
عیر از گدا ها هیچکس حالی که دهنش را باز کند نداشت . همه شتاب داشتند تا زودتر به سر خانه وزندگی خودشان بر گردند ... .
پيرمرد گفت « گوش می کنی ؟ من خودم . هشت تا پسر دارم .هر كدوم يه ماشين بزرگ دارند . پول دارن . التماسم مي كنن كه نكن ،من از گيرشون در ميرم .فرار ميكنم وخودمٍ از هر جا كه باشه به ميد ون ميرسونم .اونا اگر بفهمن ...
.... مرد در صندوق را بالا زد . زخم شانه اش به زق زق افتاد . فكر مي كرد بعد از آن همه سال زخم باز شده و خون جريان پيدا كرده است.
پیر مرد پرسید « داری حرفا منه می نویسی ؟ بنویس ولی اسمی نبر که کی این حرفا را زده . ها جو.نم ، من همه چيزمٍ از دست دادم .همه چيز، ديگه آدم نيستم . پسرام فكر مي كنن ، من دستٍه خودمه . ميگن تو گدائي ، ميگن همه چي داري ، اووخ چرا؟....»
...مرد پوزخندي زد وچشمهايش را بست . آقای نويسنده همان طور که می نوشت گفت « خسته م كردي، تمومش كن. »
پيرمرد یک دفعه ساکت شد وبعد از چند لحظه گفت « هيچي شروع نشده بود كه تموم بشه . تو خودت سر َور دنبالش گذاشتي ....»
آقای نويسنده حوصله ی چواب دادن را نداشت ونوشت ؟« مرد همانطور چشم بسته، دستش را به داخل صندوق برد . توي صندوق هيچ چيز نبود . مرد دستش را پائين تر برد . چيز ُلختي از زير دستش در رفت . مرد با وحشت دستش را به اين طرف وآن طرف چرخاند . چيزي دستش را گزيد . مرد بدون توجه به سوزش دستش آن را وسط مشتش گرفت ..صداي جيسی بلند شد .
پيرمرد از جايش بلند شد . به طرف آقای نویسنده آمد ودستش را روی شانه ی او گذاشت و گفت « خودته اذیت نکن ، ايقد جون نكن ، یکدفه بنویس هٍچی اون تو نبود .! »
و نویسنده نوشت « مرد فریادی کشید صندوق را وسط اتاق چپه کرد . كف صندوق پر از بچه موشی شد که جیس جیس کنان به ز یر دست وپای مرد می خزیدند و ريز ريز اسكناسهاي رنگ ووارنگ همه جا را پر کرد . ونويسنده نوشت « باران شدت پيدا كرد . آب همه جا را گرفت . جنازه های باد كرده ی همه اهالي ده روي آب شناور بود . مرد گريه مي كرد . پيرمرد رفته بود . نوار به آخر رسيد وضبط وصوت با تلك وحشتناكي خاموش شد .
علی اکبر کرمانی نژاد 1382
تمام شد . دیگر کسی به نام حسن حمال نیست که جلوی پیتزا فروشی می نشست و گدایی می کرد . و شاید همین دو واژه ی ( گدایی و ُمردن) باعث شد تا آقای نویسنده دست به قلم ببرد و شاید صدای سازودهلی که از ظبط صوت پخش می شد ، او را وادار کرد چیزی بنویسد که حال و هوای روستا یی داشته باشد . اما چی ؟ ....
هیچوقت چیزی نوشته اید که خودتان نمی خواستید ؟ چیزی که خود جوش نباشد . یا به قول نویسنده های بزرگ میوه ی ، ذهن تان هنوز نرسیده باشد وبخواهید آن را کال کال بچینید . آقای نویسنده هم همین حال را داشت . خیلی وقت بود که چیزی ننو شته بود و فکر می کرد مرگ حسن حمال می تواند قصه ی جان بخشی بشود . اما از کجا شروع کند ؟ اقای نویسنده صدای ظبط صوت را بیشتر کرد . سیگاری آتش داد و زیر لبهایش گذاشت و نوشت...
... دو جوان ، زير آخرين درخت گردوي ده ايستاده بودند و چشم از چشم هم بر نمي داشتند . حرف نمي زدند . شايد به صداي ساز و دهلي گوش مي دادند، كه همه چيز را به رقص در آورده بود. شايد مستيُ دهل زن را مي ديدند كه مست صدايُ دهل ، دور د هلي که بر گردنش آویخته بود ، مي چرخيد و لحظه به لحظه بر شدت ضربه هایی که بر پوست دهل می زد، مي افزود و شايد به جدائي فكر مي كردند و نمي خواستند از جدائي حرف بزنند . شايد نمي خواستند از هم جدا بشوند . شايد حس جديدي پيدا كرده بودند. حسي كه آنها را مثل آهن ربا به طرف هم مي كشاند . پاهاي مرد به سگ لرز افتاده بود ودستها يش ....
آقای نویسنده با لذت به جمله هایی که نوشته بود ، نگاه کرد و صدای ظبط صوت را باز هم بلند تر کرد و نوشت ...
دهل زن مركز دايره اي شده بود که دهل دور او مي چرخيد و حاجي سازي كه سر اندر پا، بادي شده بود كه توي ساز مي د ميد ، مثل پروانه به دور دهل و دهل زن مي چرخيد و لحظه به لحظه به او نزديك و نزد يك تر مي شد و دهل زن . انگار مي خواستند يكي شوند انگار ساز و ساززن انسان و اشیا ، با تمام وجود به سمت يكي شدن مي رفتند . پاهاي مرد مي لرزيد . دستهايش را از دست زن بيرون كشيد، خم شد، بزرگترين سنگ را با يك ضرب روي شانه اش گذاشت و راه افتاد.
شانه اش درد گرفته بود و جنازه پر در آورده بود و همه ر ا به دنبال خودش می دواند . انگار شتاب داشت تا زودتر به جایگاه همیشگی خودش برسد . آقای نویسنده از سگ هم پشیمان تر شده بود . او هيچ وقت از این کار ها نمی کرد چه برسد به اینکه زیر تابوت حسن حمل را گرفته باشد . حسنی که هیچوقت از آقای نویسنده راضی نبود و آ قای نویسنده هم هیچ وقت از حسن خوشش نیامده بود . تا وقتی که به کنار گور رسیدند ، نفس همه بریده بود . آقای نویسنده دور تر از همه روی سنگ قبری نشست و به آ ن همه آدم سیاه پوش و سير خورده و چاق نگاه می کرد . و از خودش می پرسید : « حسن ، اين همه قوم و خویش پولدار داشت و اونوخ ...؟
مرد چاقی کنارش بود و گفت « ما همه مون هم ولایتی هستیم ، مال یه ده هستیم ! »
و همان مرد تعریف کرده بود که « مردم ده ما وختی از ده را می افتادن تا بیاین شهر ، برا کار . از زیر آخرین درخت ده ، بتا به وسعشون ، یه تکه سنگ رو کولشون می گذاشتند و تا لب جاده می آ وردند و نیت می کردن تا هموزن همون سنگ ، اسکناس جمع نکردن به ده ور نگردن !»
اقای نویسنده به دست نوشته اش نگاه کرد . این تکه ی آخری به دلش نچسبید و فکر کرد ،« همه چیز را لو می دهد » می خواست باکشان کند .اما بدون هر دلیلی از این کار صرف نظر کرد و انگار که این همه را ننوشته باشد ، توی ذهنش مرد را با سنگ بزرگی که بر داشته بود دوباره از کوه سرازیر کرد و نوشت « صدای زن پشت سر مرد دوید « اين سنگ ، خيلي سنگينه ! »
مرد حتی سری هم تکان نداد زن بغضش را فرو داد و پشت سر مرد دويد و فریاد زد « مگر نگفتن سنگ مناسبي ور دار! »
مرد باز هم جواب نداد. زن ایستاد و گفت :” كي بر ميگردي؟“
صداي زن توي اتاق پيچيد . آقای نویسنده لبخند زد . و مرد خنديد و به طرف پنجره رفت . آقای نویسنده به پنجره ی اتاقش نگاه کرد سرش را تکان داد و مرد را توی اتاق کاملا تاريكي گذاشت که چشم های پنجره اش ، با کاغذ و مقوا کور شده بود و نوشت « مرد كاغذ ها يي را كه به جاي شيشه روي پنجره چسبانده بود ، با يك ضرب كند و رو به روز كه توي كوچه مي پلكيد فرياد كشيد « امروز! همين امروز بر می گردم !»
تاریکی ، آنقدر توی اتاق مانده بود که به آن یک ذره نوری که از پنجره به داخل اتاق می دوید محل نگذاشت . نور روی صندوقی که همه ی دار و ندار مرد را ، این همه سال در درون خودش جا داده بود ، جا خوش کرد .
آقای نویسنده دست هایش را پشت سرش گذاشت . خمیازه ای کشید و به حسن حمال فکر کرد و اینکه آیا او هیچ شباهتی به مردی که می نوشت دارد ؟ آیا می توانست این همه سال پول جمع کند و توی صندوقی بریزد و صندوق را مثل جانش از این بیغوله ی اجاره ای به بیغوله ی دیگری ببرد ؟ نه ! حسن هیچ شباهتی با این مرد نداشت . آقای نویسنده چشم هایش را بست . صدای زن هنوز توی اتاق می پیچید . مرد بر گشت و به صندوق نگاه کرد . به نظرش رسید که، زن همراه ماشوله هاي گرد و غباري كه از لاي درزهاي صندوق بيرون مي زد وتوي نور سرگردان ميشد ، از صندوق بيرون آمد و با ناز روي صندوق نشست واو را صدا زد . مرد پنجره را رها كرد . زن دستهايش را به طرف او دراز كرد . مرد به طرفش دويد . هنوز به صندوق نرسیده بود که زن بخار شد . غيب شد . مرد واخورده ايستاد . ،صداي خنده ی زن از پشت سرش بلند شد . مرد به طرف صدا چرخيد . زن توي سه كنج اتاق دراز كشيده بود . پاهاي لخت و شهواني اش را بيرون انداخته و مرد را به خود مي خواند . مرد سر از پا نشناخته به طرفش دويد . زن دوباره غيب شد و در گوشه ي ديگر اتاق پيدا شد . اين بار ُ لخت بود . ُلختٍ لخت . مرد مثل ديوانه ها عربده اي كشيد و به آن سمت دويد . زن باز هم غيب شد و در گوشه اي ديگر...
مرد وسط اتاق ايستاد . نفس نفس ميزد . قلبش مثل دهل مي كوبيد .( یا صدای ُدهل بود که همه جا را پر کرده بود ؟ ) زن به طرفش آمد روبرويش ايستاد و دستش را دراز كرد . مرد روي زمين نشست و جلوي چشمهاي زن كه هنوز مي خنديد ، گريه كرد و با التماس گفت: « دست از سرم وردار.»
زن روسري اش را از روي موهاي بلند و مواجش برداشت ، سرش را تابي داد وبه طرف صندوق رفت . صندوق زير نور پنجره ، مثل ضريح امام زاده اي برق ميزد . زن روی صندوق نشست و با ناز خنديد.
آقای نویسنده فکر کرد زیادی خودش را به دست خیال سپرده است و نوشت « شايد مرد ترسيده بود .شايد فكر كرده بود كه...» اما خیال دست از سرش نمی کشید
« مرد ، بدون آنكه زن متوجه بشود ، چنگك حمالي را از روي زمين برداشت ، طنابش را آهسته آهسته به دور دستش پیچید ویکدفعه آن را با شدت به طرف زن پرت کرد . نوک تیز چنگک توی چشم زن نشست . مرد با بیرحمی طناب را به طرف خودش کشید . زن به روی زمین افتاد و ناله کرد . مرد خودش را به طرف زن کشید . بالای سرش نشست . سرش را روی صورت زن خم کرد . زن چشم هایش را باز کرد آب دهن پر از خونش را توی صورت مرد پاشید و گفت « نامرد ! »
صدای ساز و دهل همه جا را پر کرد . هنوز دهل زن بر روی دهل می کوبید و حاجی سازی مثل پروانه به دور آنها می چرخید .مردی ، وسط کویر داغ تخته سنگ بزرگی که بر روی کولش داشت پیش می رفت . آفتاب بالاي سرش ايستاده بود و رهايش نمي كرد واو بي توجه به سنگيني سنگ و داغي آفتاب ، با همه ي قدرت جواني اش راه را مي مكيد وپيش مي رفت و براي فراموش كردن درد شانه اش به صداي ساز ودهل ونقاره گوش مي كرد وافسار اسبي را مي كشيد كه او ( نوعروسش )را روي آن سوار كرده بود. اما اسب ايستاده بود ساز و دهل خاموش شده بود . مرد با تمام توانش افسار را مي كشيد . افسار دستهايش را شيار شيار كرده بود . مرد به اسب نگاه كرد . به عروس كه هر دو تا سنگ شده و گراني شان شانه هايش را له كرده بود . پنجه هايش را روبروي چشمانش گرفت. صندوق از وسط انگشتها رقص كنان جلو آمد . مرد با خنده ، به طرفش رفت ،سرش را روي صندوق گذاشت ، نوازشش كرد وگفت:« دلم نميا ، دلم نمي خواد، همه چيز تموم بشه ، مي ترسم .! »
آقای نویسنده به ظبط صوت که نوارش تمام شده بود نگاه کرد و فکر کرد « آیا من نوشتم که مرد ، بعد از آنهمه سال می خواهد امروز در صندوقش را باز کند و به دهشان بر گردد ؟ » و باز فکر کرد مگر ننوشتم که در طول این سالها مرد پیر شده ، موهایش سفید شده و کمرش خم آورده است ، هان؟ » حوصله ی بر گشتن خواندن مجدد آنچه را که نوشته بود، نداشت .و نوشت « مرد از توي صندوق سرو صدائي شنيد. صداي باد بود . طوفان بود . باران مثل طنابي زمين و آسمان را به هم وصل كرده بود . زمين با آسمان قهر كرده بود . هد يه اش را نمي پذ يرفت ، باران سرگردان مانده بود . آسمان رنجيد . .باران به سيل تبديل شد وسيلاب از زير درخت گردو به راه افتاد . به داخل ده سرازیر شد . خانه به خانه ، کوچه به کوچه . مفتش سخت گیری شده بود که از هیچ چیز نمی گذشت . همه چیز وهمه کس را بیرون کشید و روی آب شناورشان کرد . .مرد نديده بود . نمی توانست که ببیند . هنوز سنگ روی کولش بود. وسنگینی سنگ سرش را تا روی زمین خم کرده بود . باید جمع می کرد . باید به اندازه سنگی که استخوانهایش را خورد کرده بود پول جمع کند و حالا ... مرد گریه می کرد...
آقای نویسنده از جا بلند شد . به طرف ضبط صوت رفت ، تكمه ي قرمز رنگ آن را فشار داد . صداي ساز و دهل دوباره اتاق را پر كرد . آقای نویسنده پوز خندي زد وبه طرف ميزش برگشت وقلمش را به دست گرفت وبه كاغذ نيمه تمام جلويش خيره شد .آخرين جمله اي را كه نوشته بود خواند . ..ومرد گريه ميكرد “
وآقای نویسنده به مردی که گوشه ی اتاق تاریک، روی صندوق چوبی وبزرگش افتاده بود و گریه می کرد ، نگاه کرد . مرد صورتی نداشت . به هیچ کس شبیه نبود .حالا می فهمید که چرا کارش به بن بست رسیده بود . مهم ترین حلقه ي قصه اش را گم كرده بود . چهره ي مرد ، ... اقای نویسنده دستهايش را پشت گردنش گذاشت . كمرش را عقب داد ونفس عميقي كشيد و گفت « حسن حمال نمی خوام باشه اصلا ... نه ! از اون خوشم نمیا . اون .... توی ذهنش ، به دنبال یک حمال گشت . اولين جائي كه رفت ترمينال بود . نه ! حمال های ترمینال همه افغانی بودند و خيلي تر وفرز . توی ايستگاه قطار هم حمالها، خيلي خوش پر و پز بودند . برگشت . كنارمیدان آزادی ، چشمش به عده زيادي پيرمرد افتاد كه ساكت وبي حال چشمهاي ريزشان را به جاده دوخته بودند . هيچ كدام چهره نداشتند ، اسم نداشتند .انگار هيچ وقت نبودند يا او نديده بود شان .
دهل زن با تمام وجودش روي پوست دهل مي كوبيد وساز زن با نواي ساز بازي مي كرد وحمالها ، هیچ کدام كمتر از پنجاه سال نداشتند و روي پياده رو داغ لميده بودند . آقای نویسنده لنز دوربين نا مرئي اش را روي چهره ي تك تك آنها زوم كرد وجلو رفت ، كليك، كليك ، كليك....
آقای نویسنده سيگاري آتش زد . دود سيگار تا عمق ريه اش را به آتش كشيد .وا اوبدون توجه به سوزش ، همراه ضربه هاي دهل پايش را به زمين مي كوبيد وعكس ها را مرور ميكرد . يك، دو، سه، چهار ...
همه مثل هم بودند . همه موهايشان سفيد بود . همه كمرشان خميده بود وهمه چشم انظار بودند و....
آقای نویسنده يكي را انتخاب كرد . همان را كه از همه قد بلند تر بود . لاغرتر بود . همه لاغر بودند و اين يكي ....شايد همين جنبه از فيزيك وجودي مرد باعث شد تا آقای نویسنده به طرفش برود . سلام كرد و پيرمرد با تعجب نگاهش را از جاده گرفت ، سرش را بلند كرد. دستش را سايبان چشمش كرد و زل زد توي چشمان آقای نویسنده و آقای نویسنده ، توي چشمان خاكستري او همان حسرتی را ديد كه به دنبالش مي گشت . كنار پيرمرد روي زمين نشست . پيرمرد نگاهش را از روي او بر نمي داشت . آقای نویسنده دوباره سلام كرد . پيرمرد نگاهي به بقيه حمالها كرد . همه نگاهشان مي كردند . يكي که از همه جوان تر بود و قبراق تر گفت : گيرم عليك سلام ، چي ميخواي؟ آقای نویسنده خودش را عقب كشيد، پك ديگري به سيگارش زد اتاق پر از دود شده بود . از جایش بلند شد لای در را کمی باز کرد . صداي ساز و دهل از اتاق بيرون زد وکسی غريد « خودت كه نمي خوابي ، ما رو هم خواب به سر ميكني ، درو ببند ! »
آقای نویسنده گفت: « من كاري به كار كسي ندارم ، فقط شنيدم مردم ده شما وقتي براي كار به شهر مي آمدند ، تخته سنگي از جلوی ده بر مي داشتند و تا كنار جاده مي آ ورد ند، به اين نيت كه تا هم وزن آن پول جمع نكرده اند به ده بر نگردند. د رسته؟
همه ي حما لها خند يد ند . حمالی كه از همه قبراقتر بود در حا لي كه مي خنديد گفت:خلاف به عرضتون رسوندن حضرت آقا . پاشو برو ما را سر كار نذار .
آقای نویسنده به چهره ای چاق وعرق کرده ی آنهمه مردی که دور قبر حسن حمال جمع شده و از زور بی حوصله گی پا به پا می شدند نگاه کرد وپرسید: « يعني دروغه ؟! »
و نوشت ، همه چيز بر پايه ي دروغ استوار است. هيچ چيز حقيقت ند ارد . چيزي به نام حقيقت يا واقعيت وجود ندارد كه به آن بپردازي.... جمله را تمام نكرد و به ترسي كه از قيافه ي مرد و آنهمه حما ل به او دست داده بود . فکر کرد . صداي دهل كلافه اش كرده بود . مي خواست ضبط صوت را خاموش كند كه پيرمرد گفت : « بگذار بزنه !! »
پيرمرد با همان قيافه محزون و رنگ پريده كنار درگاه نشسته بود و در حالي كه به او نگاه ميكرد گفت:« همه چي شانسيه ، پيشوني نوشته، هر كي مي گه نه ، دروغ مي گه . پدرشم دروغ مي گه، ما همه مون سنگي داشتيم . هنوزم داريم . من دارم ، تو داري ، پدرم داشت. اين سنگو مثل دوالپا می مونه ، وختي ورش داشتي ، ديگه دست از سرت ور نمي داره و تا وقتي كه زنده اي همراته. ولي شانس ميخواد يكي ميشه، يكي نمي شه . تازه هموني هم كه مي شه، از يك طرف مي شه ، از هزارطرف دگه لنگ مي زنه . مي ناله . خدا همه چيزه یک جا به آدم نمي ده . يک چيزه ، مي ده صد تا چيز ديگه ميگيره....
آقاي نويسنده ديگربه اظهار فضل پیر مرد گوش نمي داد . به شخصيتي فكر ميكرد كه گو شه ي اتاق نشسته بود . سرش را روی صندوقش گذاشته بود وگريه ميكرد .
پيرمرد گفت: « منم گريه ميكنم . هميشه گريه مي كنم . خون مي بارم . فكر ميكني چي؟ فقط اون بلا سر اون مي تونست بيا؟ نه خيره ! من از اون بد ترم .مي دوني ، من همه چي دارم ، يعني داشتم و دادمشون به بچه ها ، گفتم بخورين ، بپاشين، من جون كندم كه شما راحت باشين ولي....“
مرد حوصله ی آقای نویسنده را سر برده بود . و شاید هم روند بی حال قصه حوصله اش را به سر برده بود .
و آقاي نويسنده نوشت ، مرد مثل همیشه اشکهایش را پاک کرد و گفت « جبران مي شه ، .جبران ميكنم.»
آقای نويسنده فكر كرد« چطوری ؟»
پيرمرد هنوز حرف می زد .انگار برای خودش درددل می کرد « :سنگ رو كولم مثل يک كوه شده بود وپا هام مثل دو تا تركه خشك . به خودم گفتم « مادر قحبه ، تا جاده د يگه راهي نمونده ، تاب بيار» كولم ذوق ذوق ميكرد. فكر كردم زخم شده ، يعني ، زخم شده بود وخون همه ي پشت وسينه مه پر كرده بود . ولي من دلم ميخواست ، ...نگا كن ، بيا دست بگذار! هنوز جا سنگ هست، مثل يه تخم مرغي باد كرده می بینی ؟ ....
آقای نویسنده به بوی بد تن مرد فکر کرد ونوشت « مرد كليد را از يقه اش بيرون كشيد وبا حسرت به كليد كه مثل نقره برق ميزد نگاه كرد. دست هايش مي لرزيد . باورش نمي شد كه بعد از آن همه سال مي خواهد در صندوق را باز كند . كليد را روي قفل انداخت . اشك توي چشمانش حلقه زده بود . چشمهايش مي سوخت . قفل را رها كرد ، دو قدم به عقب رفت و خودش را روي زمين انداخت...
پیر مرد هنوز تعریف می کرد « سنگه كه ول كردم ، ديگه نتونستم رو پاهام وايسم . افتادم واز هوش رفتم ، هشت فرسخ ، مي فهمي چقدر راهه ؟ ».
آقای نويسنده زير لب تكرار كرد« 48 كيلومتر ، اگر قطاري اين فاصله را در طول نيم ساعت طي كند ، محاسبه كنيد مدت زماني را كه مرد آمده است . » آقای نويسنده خنديد و قلم را بر روي كاغذ ها ئي كه ذره ذره روي هم جمع شده بودند ، رها كرد وفكر كرد « چرا كار پيش نميره؟ چرا موضوع دلچسب نيست.؟ » و به خودش گفت « چرا با خودت لج مي كني ؟ . چرا آب سر شمشيرش ميدي ؟ تمومش كن.»
و نوشت « مرد به طرف صندوق رفت. كليد را چرخاند . قفل زنگ زده بود و باز نمي شد...
پيرمرد می گفت: « من شانس آوردم. يعني شانس كه نه ، زرنگ بودم . چاچول باز بودم . آب از ُگج مشتم نمی چکید و هٍچي از دست ندادم . ولي خيليا همه چيزشون رفت . نومزادشون يا مردن ، يا عروس شدن، يا سيل اومد وهمه چيزشون و برد . ولي اونا دس ور نداشتن . دويدن دوباره بار بردن ، حما لي كردن ، گفتن جمع مي كنيم ودوباره همه چيز به دست مياد . خدا بیامرزه پدرمه می گفت « وختی می خوا، بیابرو بگیر بخواب ، وختی ام که داره میره ، برو بگیر بخواب . وگرنه زور خوابیدکی می زنی . زورت نمی رسه ....
.... مرد احساس مي كرد اتاق خيلي تاريك است . فكر ميكرد ميدان ديدش خيلي كم شده است . با سماجت به جان قفل افتاد . تا بالاخره قفل با صداي خشكي باز شد « کلیك »
پيرمرد حرف می زد . تعریف می کرد . نصیحت می کرد وآقای نویسنده نمی دانست با این مهمان نا خوانده چه کار بکند و در حالی که ذهنش جای دیگری بود سرش را برای او تکان می داد
«.... اومدی رو میدون د ید یشون ، نديدي شون ، اينا هيش وخ نمی تونن از شر اون سنگو راحت بشن ، یعنی سنگ ولشون نمي كنه . دارن ! خونه دارن ، زندگي دارن ، ماشين دارن . ولي سنگو ول كن نيس ! ...
....مرد چفت در صندوق رابالا زد و.... آقای نویسنده ناخواسته به قبرستان برگشت جنازه ی حسن را توی گور گذاشتند . یکی از گدا ها گفت « صلوات بفرستین »
عیر از گدا ها هیچکس حالی که دهنش را باز کند نداشت . همه شتاب داشتند تا زودتر به سر خانه وزندگی خودشان بر گردند ... .
پيرمرد گفت « گوش می کنی ؟ من خودم . هشت تا پسر دارم .هر كدوم يه ماشين بزرگ دارند . پول دارن . التماسم مي كنن كه نكن ،من از گيرشون در ميرم .فرار ميكنم وخودمٍ از هر جا كه باشه به ميد ون ميرسونم .اونا اگر بفهمن ...
.... مرد در صندوق را بالا زد . زخم شانه اش به زق زق افتاد . فكر مي كرد بعد از آن همه سال زخم باز شده و خون جريان پيدا كرده است.
پیر مرد پرسید « داری حرفا منه می نویسی ؟ بنویس ولی اسمی نبر که کی این حرفا را زده . ها جو.نم ، من همه چيزمٍ از دست دادم .همه چيز، ديگه آدم نيستم . پسرام فكر مي كنن ، من دستٍه خودمه . ميگن تو گدائي ، ميگن همه چي داري ، اووخ چرا؟....»
...مرد پوزخندي زد وچشمهايش را بست . آقای نويسنده همان طور که می نوشت گفت « خسته م كردي، تمومش كن. »
پيرمرد یک دفعه ساکت شد وبعد از چند لحظه گفت « هيچي شروع نشده بود كه تموم بشه . تو خودت سر َور دنبالش گذاشتي ....»
آقای نويسنده حوصله ی چواب دادن را نداشت ونوشت ؟« مرد همانطور چشم بسته، دستش را به داخل صندوق برد . توي صندوق هيچ چيز نبود . مرد دستش را پائين تر برد . چيز ُلختي از زير دستش در رفت . مرد با وحشت دستش را به اين طرف وآن طرف چرخاند . چيزي دستش را گزيد . مرد بدون توجه به سوزش دستش آن را وسط مشتش گرفت ..صداي جيسی بلند شد .
پيرمرد از جايش بلند شد . به طرف آقای نویسنده آمد ودستش را روی شانه ی او گذاشت و گفت « خودته اذیت نکن ، ايقد جون نكن ، یکدفه بنویس هٍچی اون تو نبود .! »
و نویسنده نوشت « مرد فریادی کشید صندوق را وسط اتاق چپه کرد . كف صندوق پر از بچه موشی شد که جیس جیس کنان به ز یر دست وپای مرد می خزیدند و ريز ريز اسكناسهاي رنگ ووارنگ همه جا را پر کرد . ونويسنده نوشت « باران شدت پيدا كرد . آب همه جا را گرفت . جنازه های باد كرده ی همه اهالي ده روي آب شناور بود . مرد گريه مي كرد . پيرمرد رفته بود . نوار به آخر رسيد وضبط وصوت با تلك وحشتناكي خاموش شد .
علی اکبر کرمانی نژاد 1382
۳/۰۴/۱۳۸۴
توبه ….
تقصيرمن نبود كه . تقصير دختر ملا بود كه پشت در ، تو تاريكي دالون ، خودشه تو بغل برادر صفرو انداخته بود و اونم مثل از قحط دراومدهها سر تا پاي اونه ميبوسيد وميليسد و ‘خرناس ميكشيد
ميگه « غيبت كردي !» غلط كردي . ميگه « هر كي غيبت ‘كنه، گوشت آدماي ديگهرو ميخوره » مگر من سگم كه گوشت بخورم ؟ برادر صفرو سگه كه داشت دختر تورو ميخورد . چَن بار دهنمه وا كردم تا بگم ، ولي ترسيدم . لامصب رحم كه نداره . تركههاي انار هميشه تو حوضش خيسه و .. . تازه ، من كه ديدم و فقط به صفرو گفتم ، اي حرفاره ميزنه ؛ اگر به خودش ميگفتم چكار ميكرد؟ ميگه « به مادرت نگي ؛ به هيشكدوم از همسايههامَم نگي ، اگر بشنفم به كسي گفتي اووخ . ..»
تقصيرا همه مال مادرم بود كه روز اول يه كله قند گذاشت تو سيني و يه پارچه پيراهنياَم گذاشت روش و داد به اين خانم و گفت « ملا ، گوشتاش مال شما ، استخوناش مال من »
اووخ كه نميفهميدم .حالا ميفهمم . اونم ميفهمه كه ميگه « اگر برا كسي تعريف ‘كني ، ايقد ميزنمت كه گوشتا تنت قيمهقيمه بشن ، فهميدي ؟»
قيمه قيمهام ميكنه . صورتش سرخ ميشه . اخماشه ميكشه توهم و چشماش بين چيناي صورتش گم ميشه و مثل جادوگرا جيغ ميزنه « فلك » قد درازا هم برا خودشيريني ميدوٌن و از تو حوض ، يه دسه تركه َور ميدارن و ميدن دستش
تركه تو دستش ، ميرقصه ، پيچ ميخوره و مثل مار بالا و پايين ميره . يا حضرت عباس!… الهي ُببري زبون ، تو چكار دُشتي بگي ؟ اصلا به تو چه، ها ؟ اونم به كي ؟ صفرو كه نخود زير زبونش خيس نميخوره ! حالا چكار كنم ؟
نميفهميدم از سرما ميلرزم يا از ترس ! بچه ها برا ايكه هم سرگرمِ بشن و هم تا خونه ملا از سرما نلرزن ، ُبلن ٌبلن ميخونن « الف ب تو تري ملا بميره زود تري »
صفرو خاك ور سر از همه ٌبلن تر جيغ ميكشه « خر جش كنيم يه گاخري » ولي من دل دماغ خوندن نداشتم . هر چي جلوتر ميريم ، ترسم بيشتر ميشه . اوقد كه اصلا نميفهمم هوا سرده . صفرو به طرفم اومد . با ٌمشت زد رو بازوم و گفت « چرا ساكتي ؟ » جوابشه ندادم . يعني ميترسيدم دهنمه باز كنم . ميترسيدم بد ترم بشه . هزار تا فاش پشت دندونام گير كرده بود و منتظر بودن تا من دهمنه باز كنم و . . . دلم ميخواس زورم ميرسيد ، ايقد ميزدمش تا بميره . ولي اون قدش از من بلنتر بود و سن و سالشم از من بيشتر .
بازوامه گرفت . تو چشمام نگا كرد و گفت « چرا حرف نميزني ، چطورته ؟ »
بدون اونكه دندونامه از رو هم جدا كنم گفتم « حالم خوش نيس »
اول خنديده . بعد دوباره نگام كرد و گفت « نه راس مي گي ، كُفتاتم قرمز شدن . خب نيا !»
تو دلم َچنتا فاشش دادم و خودمه از زير دستاش بيرون كشيدم و راه افتادم . اونم چپچپ نگام كرد . فاشي داد و رفت دنبال كارش . بچه ها هنوز ميخوندن و ميخنديدن
« الف ب تو تري ملا بميره زود تري خر جش كنيم يه گاخري . . ..»
ولي من فقط بالا پايين شدن َتركه را مي ديدم و دهن باز تَركهرو ، كه تموم بدنمه دندون كاري ميكرد .
مادرم ميگفت « ملا حسوده و كينهي اشتري داره و …» منم از همين كينهش ميترسيدم . بچهها خسته نميشدن و من دگه نميتونسم صداشونه تحمل كنم . نميتونسم ببينم اونا تا چَن دقه ديگه به التماسا و گريهها من ميخندن و ميدونسم اولين كسي كه ور دنبال فلك ميره همين صفرو نامرده كه ادعا رفيقي ميكنه . جيغ زدم « نامرد » و خودمه انداختم تو يه كوچهي دگه و تا اونجايي كه جون داشتم دويدم . دويدم تا شايد هوا سرد تنمه خنك كنه .
در خونهي ملا باز بود . مي دونسم منقل آتش الان وسط اتاق ، ذغالاش گٌل انداخته و سرخ سرخ شدن . ولي مي ترسيدم برم تو . با خودم گفتم « تو كه سرمات نميشه ، پس چرا ؟ » جواب خودمه ندادم به دوربرم نگا كردم . هيشكي نبود . حتا چٌغوكايم سرشونه پناه گرفته بودن . انگار يه كسي از تو دلم گفت « تو چقد آدم بيخودي هستي ، بالاتر از فلك كه چيزي نيس ، دگه چرا سرما بخوري ؟ تازه ، تركه رو پاهاي يخ زده بيشتر ميسوزه . برو تو لااقل تا وختي ميخواد بزنه پاهات گرم بشن .« ميخواسم بگم من سردم نيس كه يه حرف حسابي زد «. . . شايدم تا بچه ها اومدن ، دو تا زد تو سرتو اونا نديدن . ايطوري بهتر نيس ؟ » ديدم راس ميگه . سِرمو انداختم پايين و رفتم تو .
چه چيز بديه آدم بترسه . دس وپام ميلرزيد . آهسته آهسته از جلو اتاق ملا رد شدم در اتاقه باز كردم و رفتم تو . اتاق پر از گرما بود . ذغالا انگار ميخنديدن . چشمك ميزدن ، سرخيشون مثل صورت دختر ملا بود ، هميشه كه صورتش ايطو سرخ نيس . وختي من ديدمش . وختي برادر صفرو اوطور تند تند ماچش ميكرد ، ايطو سرخ شده بود وگرنه . . . هنوز درست گرم نشده بودم كه ملا شوهرش را صدا زد « إبراهيم ، إبراهيم ، خدا لعنتت كنه چرا در اتاق بچهها وازه ؟ »
سرخي ذغالا و صورت دختر ملا اوقد حواسمو پرت كرده بود كه يادم بره در اتاقه ببندم . ملا همونطور كه فاش مي داد به طرف اتاق آمد و وقتي منه ديد كه كنار منقل ازهم وارفته بودم گفت « به به شازده پسر ! گفتم تو آب ريدن ، كار آشيخ روبايه ، اووخ انداختم گردن إبراهيم بدبخت . َوخي َوخي برو بيرون . آدمي كه غيبت ميكنه ، جاش اينجا نيس » از جام بلند شدم ورفتم بيرون و او ادامه داد « همون بيرون وايسا تا من ببينم خودِ تو چكار كنم !»
دلش ميخواس التماس كنم ، گريه كنم . ولي نكردم . فقط يه كار خبطي كردم كه همون وخت ِهيچي بهش نگفتم .
بچه ها رسيدن و وختي منه جلو در اتاق ديدن شروع كردن به مسخره بازي . ملا از تو اتاق جيغ زد « چه مرگتونه !» اونا ماستاشونه به كيسه كردن و مثل مادرمٌردهها رفتن تو اتاق و بدون اونكه مثل هميشه ور سر كنار منقل بودن دعوا كنن ، سر جاشون نشستن . ملا دستاشه بغل كرده بود مثل برج زهر مار نگام ميكرد . بچهها كم كم داشت صداشون در مياومد كه ملا يه قدم به طرفم وردا شت . پاهام به لرزلرز افتاد و او مثل اينكه پشيمون شده باشه ، وايساد و دوباره تو چشمام خيره شد . منم لج كردم و صاف تو چشماش نگا كردم . ملا نگا ميكرد ، منم نگا ميكردم و تو دلم ميگفتم « بجنگ تا بجنگيم » ميفهميدم كه گير كرده و داشتم فكر ميكردم چكار ميتونه بكنه تا از اي وضع راحت بشه كه يكي از بچهها جيغ زد « ملا ! » اونم نگاشه دزديد و از حرصي كه داشت جيغ زد « چه مرگتونه ؟»
همه ساكت شدن . ملا دوباره نگام كرد و آهسته پرسيد « با تو چكار كنم ؟» جواب ندادم . اونم يه خورده صبر كرد و يهدفه جيغ زد« صفرو ! »
مي دونسم صفرو الان مثل ترقه از جاش بٌلن ميشه ، دستشه رو سينهش ميگذاره و مثل نوكرا ميگه « بله ملا !»
« بگو اين توله سگ بيايه تو »
صفرو سرش را از درگاه اتاق بيرون آورد . نيقاشه باز كرد و گفت « ملا ميگه بيا تو !»
از كنارش كه رد شدم بغل گوشش گفتم «كلاغ!» صفرو ميخواس جوابمه بده كه سنگيني نگاه ملا ساكتش كرد و رو به ملا گفت « ملا اجازه ، اين داره به ما فاش ميده !»
« الان ادبش مي كنم !»
نميدونم چرا دگه نميترسيدم . ملا گفت « مگر نگفتم ، غيبت چيز بديه ؟!»
جواب ندادم . بقيه جيغ زدن « بعللللللللله !»
دلم براشون ميسوخت ملا ادامه داد «مگر نگفتم هر كي پشت سر يه كس دگه حرف بزنه ُكنج جهنم جاشه ؟!»
بازهم اونا مثل بز بع بع كردن و ملا بدون آنكه مجال بده اونا ادامه بدن رو به صفر گفت « بدو برو . . . »
صفرو نگذاشت حرف ملا تموم بشه و گفت « فلك همينجايه ملا ! برم تركه بيارم ؟ »
ملا جواب نداد صفرو گفت « چكار كنم ملا ؟ »
« برو بتمرگ ، اي از فلك بدتر ميخواد » به طرف منقل رفت . همه دهن شون باز مونده بود . هيچ كس نميفهميد ملا ميخواد چكار بكنه . با انبر ذغالهاي داغ را يكي يكي برداشت و گذاشت تو سيني زير منقل . داشتم ميترسيدم . يكي از بچهها گفت « ميخوا مثل مادر من داغش كنه !»
ملا آهسته گفت « بد تر!»
ذغالا مثل روز ميدرخشيدن و تو دلم گفتم « مي كُشمت ، صفرو !»
« بيا جلو !»
يه كمي پابه پا كردم . جيغ زد « گفتم بيا جلو توله سگ !»
رفتم جلو .
« بشين ! »
نگاش كردم
« گفتم بشين بچه سگ »
تو دلم گفتم « مادرم ميكُشتت ! »
همونطور كه با ذغالا َور ميرفت گفت « مگر با تو نيستم ؟!»
ميخواسم چارزانو بشينم كه جيغ زد « دو زانو ! … مثل وختي دعا ميخونيم ، دستاته ببر بالا »
نگاش كردم . نگاش ميخنديد . منم به زور خنديدم .
« بگو خدايا توبه كردم »
گفتم « من كار بدي نكردم كه توبه كنم »
ملا جيغ زد « صفرو »
صفرو مثل برق از جاش بلند شد و جلو اومد . « بگيرش ! »
صفرو شونههامه محكم گرفت . ملا اشاره كرد ، يكي دگه از قد ُبلندايم اومد ُكمكش
« دهنته وا كُن »
گفتم« هر كار بكني من توبه نميكنم»
جيغ زد « گفتم دهنته واكن ، بگو چشم !»
« مادرم ميكُشتت !»
« زبونته در بيار تا خودم از تو حلقت نكشيدمش بيرون !»
انبر داغه به طرف دهنم آورد . ترسيدم . زبونمه بيرون آوردم . يه خورده خاكستر داغ از تو منقل برداشت و كف دستش ريخت و چيزايي زير لبي خوند و به اونا پُف كرد بعدش زبونمه با انبر گرفت و خاكستراره ريخت رو زبونم و گفت « زبونته مُهر كردم بدبخت . مُهر كردم تا ابد دگه نتوني زبون درازي كني »
نفسي كه تو گِلوم گير كرده بود بيرون پريد . خاكستراره تُف كردم و از جام ُبلن شدم و همونطور كه به طرف در ميدويدم گفتم « به همه ميگم »
پامه كه از در بيرون گذاشتم ، تا اونجايي كه ميتونستم جيغ زدم « الف ب تو تري ملا بميره زود تري خر جش كنم يه گاخري »
30/5/82
تقصيرمن نبود كه . تقصير دختر ملا بود كه پشت در ، تو تاريكي دالون ، خودشه تو بغل برادر صفرو انداخته بود و اونم مثل از قحط دراومدهها سر تا پاي اونه ميبوسيد وميليسد و ‘خرناس ميكشيد
ميگه « غيبت كردي !» غلط كردي . ميگه « هر كي غيبت ‘كنه، گوشت آدماي ديگهرو ميخوره » مگر من سگم كه گوشت بخورم ؟ برادر صفرو سگه كه داشت دختر تورو ميخورد . چَن بار دهنمه وا كردم تا بگم ، ولي ترسيدم . لامصب رحم كه نداره . تركههاي انار هميشه تو حوضش خيسه و .. . تازه ، من كه ديدم و فقط به صفرو گفتم ، اي حرفاره ميزنه ؛ اگر به خودش ميگفتم چكار ميكرد؟ ميگه « به مادرت نگي ؛ به هيشكدوم از همسايههامَم نگي ، اگر بشنفم به كسي گفتي اووخ . ..»
تقصيرا همه مال مادرم بود كه روز اول يه كله قند گذاشت تو سيني و يه پارچه پيراهنياَم گذاشت روش و داد به اين خانم و گفت « ملا ، گوشتاش مال شما ، استخوناش مال من »
اووخ كه نميفهميدم .حالا ميفهمم . اونم ميفهمه كه ميگه « اگر برا كسي تعريف ‘كني ، ايقد ميزنمت كه گوشتا تنت قيمهقيمه بشن ، فهميدي ؟»
قيمه قيمهام ميكنه . صورتش سرخ ميشه . اخماشه ميكشه توهم و چشماش بين چيناي صورتش گم ميشه و مثل جادوگرا جيغ ميزنه « فلك » قد درازا هم برا خودشيريني ميدوٌن و از تو حوض ، يه دسه تركه َور ميدارن و ميدن دستش
تركه تو دستش ، ميرقصه ، پيچ ميخوره و مثل مار بالا و پايين ميره . يا حضرت عباس!… الهي ُببري زبون ، تو چكار دُشتي بگي ؟ اصلا به تو چه، ها ؟ اونم به كي ؟ صفرو كه نخود زير زبونش خيس نميخوره ! حالا چكار كنم ؟
نميفهميدم از سرما ميلرزم يا از ترس ! بچه ها برا ايكه هم سرگرمِ بشن و هم تا خونه ملا از سرما نلرزن ، ُبلن ٌبلن ميخونن « الف ب تو تري ملا بميره زود تري »
صفرو خاك ور سر از همه ٌبلن تر جيغ ميكشه « خر جش كنيم يه گاخري » ولي من دل دماغ خوندن نداشتم . هر چي جلوتر ميريم ، ترسم بيشتر ميشه . اوقد كه اصلا نميفهمم هوا سرده . صفرو به طرفم اومد . با ٌمشت زد رو بازوم و گفت « چرا ساكتي ؟ » جوابشه ندادم . يعني ميترسيدم دهنمه باز كنم . ميترسيدم بد ترم بشه . هزار تا فاش پشت دندونام گير كرده بود و منتظر بودن تا من دهمنه باز كنم و . . . دلم ميخواس زورم ميرسيد ، ايقد ميزدمش تا بميره . ولي اون قدش از من بلنتر بود و سن و سالشم از من بيشتر .
بازوامه گرفت . تو چشمام نگا كرد و گفت « چرا حرف نميزني ، چطورته ؟ »
بدون اونكه دندونامه از رو هم جدا كنم گفتم « حالم خوش نيس »
اول خنديده . بعد دوباره نگام كرد و گفت « نه راس مي گي ، كُفتاتم قرمز شدن . خب نيا !»
تو دلم َچنتا فاشش دادم و خودمه از زير دستاش بيرون كشيدم و راه افتادم . اونم چپچپ نگام كرد . فاشي داد و رفت دنبال كارش . بچه ها هنوز ميخوندن و ميخنديدن
« الف ب تو تري ملا بميره زود تري خر جش كنيم يه گاخري . . ..»
ولي من فقط بالا پايين شدن َتركه را مي ديدم و دهن باز تَركهرو ، كه تموم بدنمه دندون كاري ميكرد .
مادرم ميگفت « ملا حسوده و كينهي اشتري داره و …» منم از همين كينهش ميترسيدم . بچهها خسته نميشدن و من دگه نميتونسم صداشونه تحمل كنم . نميتونسم ببينم اونا تا چَن دقه ديگه به التماسا و گريهها من ميخندن و ميدونسم اولين كسي كه ور دنبال فلك ميره همين صفرو نامرده كه ادعا رفيقي ميكنه . جيغ زدم « نامرد » و خودمه انداختم تو يه كوچهي دگه و تا اونجايي كه جون داشتم دويدم . دويدم تا شايد هوا سرد تنمه خنك كنه .
در خونهي ملا باز بود . مي دونسم منقل آتش الان وسط اتاق ، ذغالاش گٌل انداخته و سرخ سرخ شدن . ولي مي ترسيدم برم تو . با خودم گفتم « تو كه سرمات نميشه ، پس چرا ؟ » جواب خودمه ندادم به دوربرم نگا كردم . هيشكي نبود . حتا چٌغوكايم سرشونه پناه گرفته بودن . انگار يه كسي از تو دلم گفت « تو چقد آدم بيخودي هستي ، بالاتر از فلك كه چيزي نيس ، دگه چرا سرما بخوري ؟ تازه ، تركه رو پاهاي يخ زده بيشتر ميسوزه . برو تو لااقل تا وختي ميخواد بزنه پاهات گرم بشن .« ميخواسم بگم من سردم نيس كه يه حرف حسابي زد «. . . شايدم تا بچه ها اومدن ، دو تا زد تو سرتو اونا نديدن . ايطوري بهتر نيس ؟ » ديدم راس ميگه . سِرمو انداختم پايين و رفتم تو .
چه چيز بديه آدم بترسه . دس وپام ميلرزيد . آهسته آهسته از جلو اتاق ملا رد شدم در اتاقه باز كردم و رفتم تو . اتاق پر از گرما بود . ذغالا انگار ميخنديدن . چشمك ميزدن ، سرخيشون مثل صورت دختر ملا بود ، هميشه كه صورتش ايطو سرخ نيس . وختي من ديدمش . وختي برادر صفرو اوطور تند تند ماچش ميكرد ، ايطو سرخ شده بود وگرنه . . . هنوز درست گرم نشده بودم كه ملا شوهرش را صدا زد « إبراهيم ، إبراهيم ، خدا لعنتت كنه چرا در اتاق بچهها وازه ؟ »
سرخي ذغالا و صورت دختر ملا اوقد حواسمو پرت كرده بود كه يادم بره در اتاقه ببندم . ملا همونطور كه فاش مي داد به طرف اتاق آمد و وقتي منه ديد كه كنار منقل ازهم وارفته بودم گفت « به به شازده پسر ! گفتم تو آب ريدن ، كار آشيخ روبايه ، اووخ انداختم گردن إبراهيم بدبخت . َوخي َوخي برو بيرون . آدمي كه غيبت ميكنه ، جاش اينجا نيس » از جام بلند شدم ورفتم بيرون و او ادامه داد « همون بيرون وايسا تا من ببينم خودِ تو چكار كنم !»
دلش ميخواس التماس كنم ، گريه كنم . ولي نكردم . فقط يه كار خبطي كردم كه همون وخت ِهيچي بهش نگفتم .
بچه ها رسيدن و وختي منه جلو در اتاق ديدن شروع كردن به مسخره بازي . ملا از تو اتاق جيغ زد « چه مرگتونه !» اونا ماستاشونه به كيسه كردن و مثل مادرمٌردهها رفتن تو اتاق و بدون اونكه مثل هميشه ور سر كنار منقل بودن دعوا كنن ، سر جاشون نشستن . ملا دستاشه بغل كرده بود مثل برج زهر مار نگام ميكرد . بچهها كم كم داشت صداشون در مياومد كه ملا يه قدم به طرفم وردا شت . پاهام به لرزلرز افتاد و او مثل اينكه پشيمون شده باشه ، وايساد و دوباره تو چشمام خيره شد . منم لج كردم و صاف تو چشماش نگا كردم . ملا نگا ميكرد ، منم نگا ميكردم و تو دلم ميگفتم « بجنگ تا بجنگيم » ميفهميدم كه گير كرده و داشتم فكر ميكردم چكار ميتونه بكنه تا از اي وضع راحت بشه كه يكي از بچهها جيغ زد « ملا ! » اونم نگاشه دزديد و از حرصي كه داشت جيغ زد « چه مرگتونه ؟»
همه ساكت شدن . ملا دوباره نگام كرد و آهسته پرسيد « با تو چكار كنم ؟» جواب ندادم . اونم يه خورده صبر كرد و يهدفه جيغ زد« صفرو ! »
مي دونسم صفرو الان مثل ترقه از جاش بٌلن ميشه ، دستشه رو سينهش ميگذاره و مثل نوكرا ميگه « بله ملا !»
« بگو اين توله سگ بيايه تو »
صفرو سرش را از درگاه اتاق بيرون آورد . نيقاشه باز كرد و گفت « ملا ميگه بيا تو !»
از كنارش كه رد شدم بغل گوشش گفتم «كلاغ!» صفرو ميخواس جوابمه بده كه سنگيني نگاه ملا ساكتش كرد و رو به ملا گفت « ملا اجازه ، اين داره به ما فاش ميده !»
« الان ادبش مي كنم !»
نميدونم چرا دگه نميترسيدم . ملا گفت « مگر نگفتم ، غيبت چيز بديه ؟!»
جواب ندادم . بقيه جيغ زدن « بعللللللللله !»
دلم براشون ميسوخت ملا ادامه داد «مگر نگفتم هر كي پشت سر يه كس دگه حرف بزنه ُكنج جهنم جاشه ؟!»
بازهم اونا مثل بز بع بع كردن و ملا بدون آنكه مجال بده اونا ادامه بدن رو به صفر گفت « بدو برو . . . »
صفرو نگذاشت حرف ملا تموم بشه و گفت « فلك همينجايه ملا ! برم تركه بيارم ؟ »
ملا جواب نداد صفرو گفت « چكار كنم ملا ؟ »
« برو بتمرگ ، اي از فلك بدتر ميخواد » به طرف منقل رفت . همه دهن شون باز مونده بود . هيچ كس نميفهميد ملا ميخواد چكار بكنه . با انبر ذغالهاي داغ را يكي يكي برداشت و گذاشت تو سيني زير منقل . داشتم ميترسيدم . يكي از بچهها گفت « ميخوا مثل مادر من داغش كنه !»
ملا آهسته گفت « بد تر!»
ذغالا مثل روز ميدرخشيدن و تو دلم گفتم « مي كُشمت ، صفرو !»
« بيا جلو !»
يه كمي پابه پا كردم . جيغ زد « گفتم بيا جلو توله سگ !»
رفتم جلو .
« بشين ! »
نگاش كردم
« گفتم بشين بچه سگ »
تو دلم گفتم « مادرم ميكُشتت ! »
همونطور كه با ذغالا َور ميرفت گفت « مگر با تو نيستم ؟!»
ميخواسم چارزانو بشينم كه جيغ زد « دو زانو ! … مثل وختي دعا ميخونيم ، دستاته ببر بالا »
نگاش كردم . نگاش ميخنديد . منم به زور خنديدم .
« بگو خدايا توبه كردم »
گفتم « من كار بدي نكردم كه توبه كنم »
ملا جيغ زد « صفرو »
صفرو مثل برق از جاش بلند شد و جلو اومد . « بگيرش ! »
صفرو شونههامه محكم گرفت . ملا اشاره كرد ، يكي دگه از قد ُبلندايم اومد ُكمكش
« دهنته وا كُن »
گفتم« هر كار بكني من توبه نميكنم»
جيغ زد « گفتم دهنته واكن ، بگو چشم !»
« مادرم ميكُشتت !»
« زبونته در بيار تا خودم از تو حلقت نكشيدمش بيرون !»
انبر داغه به طرف دهنم آورد . ترسيدم . زبونمه بيرون آوردم . يه خورده خاكستر داغ از تو منقل برداشت و كف دستش ريخت و چيزايي زير لبي خوند و به اونا پُف كرد بعدش زبونمه با انبر گرفت و خاكستراره ريخت رو زبونم و گفت « زبونته مُهر كردم بدبخت . مُهر كردم تا ابد دگه نتوني زبون درازي كني »
نفسي كه تو گِلوم گير كرده بود بيرون پريد . خاكستراره تُف كردم و از جام ُبلن شدم و همونطور كه به طرف در ميدويدم گفتم « به همه ميگم »
پامه كه از در بيرون گذاشتم ، تا اونجايي كه ميتونستم جيغ زدم « الف ب تو تري ملا بميره زود تري خر جش كنم يه گاخري »
30/5/82
۲/۲۰/۱۳۸۴
چِنزو
تقصير مهدي بود
گفت « بيا بريم اون ور سيم خاردار » وگرنه همونجام چنزو فراوان بود . اما اونطرف سيماي خاردار ، وايييي، چه سروصدايي راه انداخته بودن . گوش آدم كر ميشد. لا بوتهها ، رو زمين ، تو هوا ، اونقدر چنزو بود كه سرِ آدم از حال ميرفت . خدائيش ، خودمام دلم ميخواس برم اونطرف، وگرنه ، اونكه عددي نبود…حالام خودش مقصره . عوض اينكه پيش پاشو نيگا كنه هي نيگا ميكنه به چرخ كه بالا ماشينه و هي دماغ بالا ميكشه و هي ميخوره زمين . به منچه اگه اون نبود منم اين حال و روزو نداشتم .
تقصير چرخ بود.
اگر چرخ نبود .اگر نميخواستيمش ، ميشد از رو سيمای خاردار بپر يم آنطرف و در ریم ولي …
مهديو خورد زمين دستاش پر از خار وخون شد . كنارش نشستم و گفتم «مجبورمون كه نكردن بچه! گور باباي خودشونو، رييسشون كردن ، بيا بزن درريم »
مهديو با دستاي خوني، عرق صورت و اشك چشماشو پاك كرد و با گريه گفت «چرخم !» بعدشام گفت
« تقصير تو بود !»
تقصير چنزوها بود !
دور تنم وول ميخوردند . پيراهنم پر شده بود و شكمم - مثل شكم زن همسايه كه تا جلو دهنش اومده بود - باد كرده بود . مهديو بيشتر از من جمع كرده بود ، چنزوها از يخهي پيراهنش زده بودن بيرون و از سروكولش بالا ميرفتند . ولي اون هنوزم حرص ميزد .
گفتم« مهديو بسه ! بيا بريم »
او همهي حواسش به چرخ بود كه مثل عروسكي وسط شنها وايساده بود و انگار با نواراي قشنگش داشت، دستك ميزد و ميرقصيد.
« فهميدي چي گفتم؟»
گفت« نه بچه .، هنوز اندازهي پول چراغ دينام نشدن ! »
حرفش تموم نشده بود كه اونا اومدن . لامصبا مثل ديو بودن .’گنده و يغور . از ماشين پياده شدن . يكيشون ، جلوي چشماي ترسيدهمون، چرخ رو از اونطرف سيم خاردار برداشت و گذاشت بالاي ماشين . بعد دو نفري اومدن طرفمون ، سِحرمون كرده بودن. .زبونم قفل شده بود . مهديو دويد طرفشون و تا گفت « چرخ، مال منه آقا ! »
يكي از اونا طوري زد تو گوشش كه برق از چشماي من پريد و قفل زبونم باز شد . دويدم و داد زدم«مهديو در رو ، اينا نگهبانن»
ولي اون لامصب ندويد . شايدم نفهميد من چي گفتم . يكي ازاونا دويد دنبالم . اگر با نامردي پشت پام نكرده بود كه نميتونس منو بگيره …
چقدر كتكمان زدند. وقتي خسته شدن و رفتن طرف ماشينشون . مهديو دويد دنبالشون و با گريه گفت« شما رو به قران آقا، چرخم . به خدا اين تقصيركاره ، آقا »
تقصير من نبود .
تقصير نگهبانا بود كه مثل ديو بودن و مثل غولا خنديدن و گفتن « اگر چرختونو ميخواين بايد بياين دنبالش ، بدويين تا بريم پيش رييس !»
«نامردا»
من گفتم يا مهديو؟ مهديو بود كه گريه ميكرد و فحش ميداد وگرنه من…
گفتم«چرا گريه ميكني بچه .اينا دارن اذيتمون ميكنن بدبخت . وگرنه كي دوتا بچه رو وسط تابستون و ميون اينهمه خار بيابون وادار ميكنه دنبال ماشين بدوه ، ها ؟ … آخرشم چرخو پس نميدن .اصلا معلوم نيس رييسي تو كار باشه، يا نه ؟ من مي گم ولش كن . اين چرخ ارزششو نداره ..تازه ، اينا كه اينجوريان، معلوم نيس رييسشون چي باشه ؟ بيا بريم ، حرف گوششون نكن!»
مهديو يه نيگا به چرخ كرد و گريهكنون گفت « نيگاش كن . مثل عروس ميمونه …هنوز يه دور درست سوارش نشده بودم . تقصير خودم بود . صبحي مادرم ميگفت " نرو .عليو حسوده و يه بلايي سر چرخت ميآره " گردنم بشكنه . كاشكي به حرفاش گوش داده بودم . حالا چي جوابشو بدم ؟ به پدرم چي بگم ؟»
« پاشين بياين، چرا نشستين ، به همين زودي خسته شدين؟»
مهديو از جا بلند شد دماغشو فين كرد و به طرف ماشين دويد و گفت«همش تقصير تويه»
تقصير من نبود .
تقصير خودش بود .شايدم تقصير پيرزنه بود . يه گوني پر چنزو، رو كولش داشت و جيغ ميزد «چنزو دارممم . چنزو. كاسهاي َپن قرون»
تقصير چنزوا بود كه اونقدر قشنگ جيرجير ميكردن . هيشوخ نديده بودم . نخورده بودم . وختي زن همسايه شكم گندهشو پس وپيش كرد و بال يكيشونو زنده زنده كند . دلم سوخت . اونوخ كه كلهشو با روده هاش درآورد و مابقيشو گذاشت تو دهن گشادشو و مثل ادامس جرق جرق جويد، حالم به هم خورد.
«كي سوسك ميخوره»؟
يكي ديگه گذاشت تو دهنش و گفت «ايقده قوه داره»!
پاهام اصلا قوّت نداشت . نفسم داشت در ميرفت و همونطور كه دنبال ماشين ميدويدم ؛ هي فكر ميكردم «رييس كيه ؟ چه جوريه ؟ چرا بايد فرودگاه رييس داشته باشه ؟ چرا بايد ،.سيم خاردار دورش كشيده باشن.؟ چرا همه نباس بيان توش ؟ اصلا چرا بايد فرودگاهي باشه ؟ چرا بايد چرخي باشه ؟ چرا بايد….
تقصير خودم بود !
من چه تقصيري داشتم ؟ تولهبز اومده بود ُپز چرخشو بده »
هي دور ميزد .با اون بوق فسقلي بوق ميزد تا به من نيك بده . منم محلش نميدادم . دلم ميخواس بزنمش . دلم ميخواس بخوره زمين و چرخش داغون بشه . اصلا خودش با چرخ تصادف كنه وبميره.«اي خدا ……» اصلا بايد از كي بپرسم چرا پدرم ، ايقد پول نداره كه براي منم چرخي بخره؟ حالا نميخواد نو بخره ، نواردار بخره . يه چرخ قراضه بخره كه ما بتونيم سوارش بشيم ، كو بوق نداشته باشه..اصلا زينيام نداشته باشه .
تقصير خود قرتيش بود
گفت«عليو نميخواي سوار شي ؟»
جواب ندادم
گفت« ايقدر روونه »
بي محلش كردم
گفت« يه دوري بزن ، مي دونم دلت داره پل پل ميزنه ، بيا »
ماشين از رو يه دسانداز گنده زد شد و چرخ پريد تو هوا ، كج شد ومهديو از ته دلش جيغ كشيد و تا نيگاش كردم ، پاهام پيچيدن تو هم و با صورت رفتم تو بوتهها و هزار، هزار تا چنزو ، به هوا بلند شد .
از جام بلند شدم . صورتم غرق خار بود . آتش گرفته بودم و اون نامرد بيخيال بيخيال دنبال چرخ ميدويد . حرصم گرفت و جيغ زدم«گور باباي توي نامرد و اون رييسو اين چرخ قراضه كردن . اصلا به من چه . من چه تقصيري كردم كه ….»
گريهام گرفته بود . هر چي فحش بلد بودم، به اون پيرزن لامصب دادم، كه اون همه پول جمع كرده بود و كاسهاش پر از پنج قروني شده بود . اصلا تقصير اون پنج قرونيا بود كه منو به اين فكر انداخت «حالا كه اين پيرزن با اين قيافهاش ميتونه ايقد پول جمع كنه ، چرا من نتونم ؟»
مهديو مي دويد و اصلا نفهميد من افتادم . نفهميد من جيغ زدم و فحشش دادم . تا ساختمان فرودگاه راهي نمانده بود . نگاهم به چرخ افتاد . ديگه داشت حالمو به هم ميزد . فكري به كلهام افتاد . دنبالش دويدم .داشت پنج قرونياشو ميشمرد و دستش پر از سكه بود . آهسته گفتم« يعني با ايقد پول ميتونيم چرخو بخريم ؟»
ترسيد. تند وتند پولاشو ريخت تو كيسهاي كه به گردنش داشت و گفت« چي ميخواي تولهسگ؟»
گفتم «چرا فحش ميدي ؟ اومدم ازت بپرسم چنزوارو از كجا گرفتي.درامديام داره؟»
كيسه رو انداخت تو يخهاشو تند وتند گفت« بايد بري طاهرآباد » و تند تند رفت . دنبالش دويدم . چقد التماسش كردم تا گفت«بايد چرخ داشته باشي . راه دوره . تازه تو نوچهاي ، اگر بتوني از سيم خاردار
بپري اون طرف - كه ميتوني- اونجا ديگه نونت تو روغنه . هر بوته هزارتا ، صدتا چنزو توشه . فقط بايد فرز باشي و گرنه….»
تقصير ما بود كه فرز نبوديم، نفهميديم . حالا ميفهميدم …تقصير اون نامردا بود كه ماشينو لب جادهي آسفالت نيگر داشته بودند . تا ما برسيم .از رييسشون ميترسيدن . وگرنه تا قيام قيامت مارو ميدوندن . مهديو كنار ماشين از حال رفت . منم دلم ، مثل دل بچه گنجشك داشت از توي حلقم بيرون ميزد و اونا به حال وروزمون خنديدن و گفتن «سوار شين »
تقصير مهديو بود كه دَس از چرخ َور نميداشت . تايرشو تو بغل گرفت ، زارزار گريه كرد و گفت «تقصير توئه ، تو نامردي . حسودي !»
نفسم بالا نيامد كه جوابشو كف دستش بگذارم . كامم مثل كاه خشكشده بود و رودههام تا تو حلقم بالا مياومدن و برميگشتن . توي دلم گفتم .«خودت تقصيركاري . تقصير خودته كه چُل مُل بودي . طمعكار بودي….»
ولي انگار، يكي تو گوشم گفت«توام مقصري ، اگر گولش نميزدي . چه طوري مياومدي اينجا؟ اونم با اين كفشاي پاره ، ها ؟»
حرصم گرفت و گفتم «خدام كاراش برعكسه . اونهمه بيابون دوروبر خونهي ماس . چقد بُته توشه ، كه اصلا خار ندارن ، اووخ اون چرا بايد چنزواشو بفرسته طاهرآباد . نمي شد فِرشون بده طرف ما ؟»
مهديو هنوز هق هق ميكرد . دلم براش سوخت . آخه اون پسر خالهم بود . همبازيم بود . فقط ، مهديو ترسو بود ، من نه . اون مادرش زرنگ بود وميتونس پول در بياره ، مادر من ، نه.
دوباره يه نفر بهم گفت«مادرش همه چي براش مي خره » گفتم «مثل خرم كتكش ميزنه . مادر من چي؟»
گفت « نگاش كن »
همچين قربون صدقهي چرخ ميرفت كه جيگر آدم آب ميشد .با خودم گفتم«همهي تقصيرا گردن منه. اگه بهش نميگفتم ، با پول چنزوا ميتونه برا چرخش كلهچراغ و دينام بخره ، كه نمياومد ….
چقدر زحمت كشيدم تا گول خورد .چقدر براش گفتم كه « اگه چرخت چراغ نداشته باشه چه اتفاقايي كه نميافته ، وگرنه….»
نگامو گرفت و همونطور كه اشك ميريخت ، گفت «حالا چكار كنيم ؟ اگر رييس آدم بدي باشه ، اگر چرخمو ندن؟ … ميدوني چقدر گريه كردم تا بهدستش آوردم . واي بيچارهم ميكنن ….»
دلم ميخواس بيخيال نباشم . دلم ميخواس ، دلم بسوزه . ولي نميسوخت . تازه ، اگر چرخش را پس نميدادن ، خوشحالتر ميشدم . آخه يه چرخ قراضه ايقد ارزش داره كه يه مرد ايطو براش اشك بريزه . تازه، شايد هزارتا، صدتا، آدم ديگهم صاحبش بودن ، سوارش شدن، حالا اگر دست اولم بود حرفي….نبود كه…يهدفعه كمرم سوخت . نگاه كردم ديدم مهديو با لقد زده تو كمرم . گفتم«چرا ميزني تولهسگ؟»
با گريه گفت «هرچي صدات كردم جواب ندادي . فكر كردم زبونملال ، مُردي . چرا جوابمو ندادي؟»
كمرم آتش گرفته بود . با اوقات تلخي گفتم«به منچه ! گور باباي تو و چرخت كردن . منكه همونجا گفتم تو هنوز بچهاي . نگفتم " اگر از مادرت ميترسي نيا… گفتم كه؟»
آب دماغشو با سر آستينش پاك كرد ومثل خروس جنگي تو سينهام وايساد و گفت«خيلي رودار شدي عليو ! اولا كه من نه بچهام ، نه ميترسم . ما هر دوتا هم سن وساليم . مادرمم چكارش كنم . تقصير من نيس كه مثل مادر تو نيس . تازه اونم بد نيس . فقط مثل مادر تو بي خيال نيس . از همه بدترميدوني چقدر جون كنده تا اين چرخو به دس آورده و…»
«ببين آمهدي ، آقابزرگ ، اي چرخ كلاته ، اوقد ارزش نداره كه ما مثل دخترا گريه كنيم ، التماس كنيم ، دنبالش بدويم . تازه همهي اين كارارم كرديم ، نكرديم ؟ من از همون اول گفتم ، حالاشم مي گم . بيا ولش كن ، بريم خونمون . ماشين كه وايساد ميپريم پايين و از سيم خاردار ميزنيم اونور و د دررو ، اينا كه اينجوريان ، معلوم نيس رييسشون چي باشه؟ غول باشه ، ديو باشه؟ از كجا معلوم هزارتا بلا سرمون نيارن ، ها ؟»
اول هيچي نگفت و مثل آدم بزرگا نگام كرد و بعد يهدفعه زد زير خنده . چقدر بد ميخنديد ، بلند و پشت سرهم ، از اين طور خنديدناش بدم مياومد .گفتم «به چي ميخندي ؟»
همانطور كه غش غش ميخنديد گفت «به تو كه همه چيزو يا ديو ميبيني ، يا غول بيابوني . اووخ به من ميگه بچه !»
دوباره خنديد و وسط خندهاش هي منو نشون ميداد و هي ميگفت «غول ، ديو ، پريزاد »
هروخ كسي اينطوري بهم ميخنده ، ديوونه ميشم . از جام پاشدم تا حسابشو برسم كه ماشين يهدفعه وايساد . كنترلم به هم خورد و به كله افتادم رو چرخ .
مهديو دوباره خنديد .ميخواستم فحشش بدم كه يكي ازنگهبانها از ماشين پياده شد و داد زد «بپرين پايين دست وصورتتونو بشورين كه الان پدرمونو ميسوزه »
آهسته از مهديو پرسيدم «كي پدرشونه ميسوزونه ؟»
مهديوهمونطور كه از ماشين پياده مي شد ، آهسته گفت «رييس!»
«من ميترسم مهديو ….ميدوني ، من تا حالا رييس نديدم ، بيا از خير اين چرخ كلاته بگذر.جون مادرت ، حرف گوش كن . بيا در ريم مهديو!»
مهديوخنديد . كنارجو دراز كشيد وصورتشو تا كنارگوش زير آب كرد .و من با ترس به نگهباناكه يهجور ديگه نگامون ميكردن ، نگاه كردم و بدون آنكه اونا متوجه بشن زدم تو پهلو مهديو . مهديو سرش را از زير آب بيرون آورد و نفس حبس شدهاشو كه پر از آب بود تو صورتم ول كرد و با خنده گفت«چه مرگته ؟ ديونه شدي؟»
با ترس و آهسته آهسته گفتم«نگاه كن چه جوري نگامون ميكنن. باور كن نقشهاي دارن. جون مادرت بيا درريم !»
مهديو دوباره خنديد دستاشو زد زير آب و يه كف آب پاشيد تو صورتم . از اين بيخياليش ديوونه شدم.وهولش دادم تو جو . اونم دستاشو ستون كرد تو جو وتا من آمدم خودم را جمع كنم ، خيس آبم كرد . داشتيم سر كيف مياومديم كه يكي ازنگهبانا اومد طرفمون . دستبندي ازبغل شلوارش دراورد و دستامونو را به هم قفل كرد . مهديو زد زير گريه . منم دلم هري ريخت . مگر چكار كرده بوديم ؟
٭٭٭
طيارهي سبزي جلو ساختمان فرودگاه وايساده بود . هر چي ماشين جلوتر ميرفت . طياره گنده و گندهتر ميشد . تا حالا طياره نديده بودم . دهنش مثل دهن گاوي باز شده و داشت يه ماشين گنده رو ميبلعيد . كيف كردم .زدم به پا مهديو و گفتم «مهديوطياره . نگا كن ، داره ماشين ميخوره !»
مهديواصلا گوش نكرد من چي ميگم . به دستبند ، نگا كرد و دوباره زد زير گريه . ترس ورم داشت «يعني چكارمون ميكنن؟»
ماشين وايساد . يه سرباز كه تفنگ داشت ، جلو در قدم ميزد . اومد جلو و با راننده حرف زد . مهديو از ترس ساكت شد . راننده از ماشين پياده شد و گفت «بايد ببريمشون پيش رييس »
نگهبان سرشو بالا انداخت و به طرف اتاق نگهبانيش رفت . به يه جايي تلفن زد . برگشت و گفت
« نخيرگفتم كه نميشه برن تو »
راننده سر ما داد كشيد« بياين پايين توله سگا»
مهديو پرسيد «چرخمم بيارم؟»
نگهبان عصباني شد . دست مهديو را گرفت و از ماشين به زور پايين كشيد و به نگهباني كه تفنگ داشت گفت «لااقل هواشونو داشته باش در نرن»
نگهبان شونههاشو بالا انداخت و اونا ماشين را گاز دادن و به طرف هواپيما رفتن . مهديو به ستون در تكيه داد و همونجا نشست . من تا يه متري نگهبان رفتم و فكر كردم اگر برم جلوتر ، چكارم ميكهد. .نگهبان تفنگشو مثل يه بچه تو بغلش گرفته بود و آهسته آهسته قدم ميزد . از خودم پرسيدم « چرا برا اينجا نگهبان گذاشتن ؟ يعني مي شه طيارهرم بدزدن؟» نگهبان اومد به طرفم . ترسيدم رومو برگردوندم ..
ماشين كنار هواپيما وايساد و نگهبانا رفتن تو ساختمون . مهديو چشم از ماشين و چرخ ورنميداشت . سرباز زد رو شونهمو وگفت« كاريتون ندارن ، نترسين»
مهديو با التماس گفت«چرخ چي؟ پسش ميدن؟»
چه نگاه خوبي داشت . شونههاشو بالا انداخت و گفت « نمي دونم ، ايطوري كه اينا ميگن ، رييس آدم بدي نيس .اينا با اين كاراشون آبرو اون بنده خدارم ميبرن .فكر كنم . آدم خوبيه . شايد … دارن ميان . الان معلوم ميشه »
ماشين جلومون وايساد . راننده ار ماشين پياده شد . فحشي داد و دستبندو از دستامون باز كرد و سوار ماشين شد . سرباز گفت « نگفتم »
مهديو دويد طرف ماشين وگفت«چرخ آقا ؟»
اون يكي خنديد و پرسيد «خيلي دوستش داري ؟»
مهديو سرشو تكون داد . راننده ماشينو روشن كرد و با خنده گفت«به همين سادگي ؟ اگر ميخوايش بايد دنبالش بدوي ، اگر بهمون رسيدي ، بهت مي دم.»
ماشين راه افتاد و مهديو دنبالش دويد .من ديگه حالشو نداشتم . تازه ميخواستم طيارهرو ، تماشا كنم . سرباز خنديد و به راهي كه ماشين و مهديو رفته بودن اشاره كرد و گفت « مردمآزارن . جوش نزن ، ميدن بهش »
ماشين ومهديو ذره ذره كوچك شدند . اونقد كه ديگه نديدمش . طياره دراشو بسته بود و داشت آروم آروم راه ميافتاد . رفتم طرف سيم خاردار . كلهمو چسبوندم به ميلهي درو و از خودم پرسيدم تقصير كي بود؟…
آبان 1376
علي اكبر كرماني نژاد
تقصير مهدي بود
گفت « بيا بريم اون ور سيم خاردار » وگرنه همونجام چنزو فراوان بود . اما اونطرف سيماي خاردار ، وايييي، چه سروصدايي راه انداخته بودن . گوش آدم كر ميشد. لا بوتهها ، رو زمين ، تو هوا ، اونقدر چنزو بود كه سرِ آدم از حال ميرفت . خدائيش ، خودمام دلم ميخواس برم اونطرف، وگرنه ، اونكه عددي نبود…حالام خودش مقصره . عوض اينكه پيش پاشو نيگا كنه هي نيگا ميكنه به چرخ كه بالا ماشينه و هي دماغ بالا ميكشه و هي ميخوره زمين . به منچه اگه اون نبود منم اين حال و روزو نداشتم .
تقصير چرخ بود.
اگر چرخ نبود .اگر نميخواستيمش ، ميشد از رو سيمای خاردار بپر يم آنطرف و در ریم ولي …
مهديو خورد زمين دستاش پر از خار وخون شد . كنارش نشستم و گفتم «مجبورمون كه نكردن بچه! گور باباي خودشونو، رييسشون كردن ، بيا بزن درريم »
مهديو با دستاي خوني، عرق صورت و اشك چشماشو پاك كرد و با گريه گفت «چرخم !» بعدشام گفت
« تقصير تو بود !»
تقصير چنزوها بود !
دور تنم وول ميخوردند . پيراهنم پر شده بود و شكمم - مثل شكم زن همسايه كه تا جلو دهنش اومده بود - باد كرده بود . مهديو بيشتر از من جمع كرده بود ، چنزوها از يخهي پيراهنش زده بودن بيرون و از سروكولش بالا ميرفتند . ولي اون هنوزم حرص ميزد .
گفتم« مهديو بسه ! بيا بريم »
او همهي حواسش به چرخ بود كه مثل عروسكي وسط شنها وايساده بود و انگار با نواراي قشنگش داشت، دستك ميزد و ميرقصيد.
« فهميدي چي گفتم؟»
گفت« نه بچه .، هنوز اندازهي پول چراغ دينام نشدن ! »
حرفش تموم نشده بود كه اونا اومدن . لامصبا مثل ديو بودن .’گنده و يغور . از ماشين پياده شدن . يكيشون ، جلوي چشماي ترسيدهمون، چرخ رو از اونطرف سيم خاردار برداشت و گذاشت بالاي ماشين . بعد دو نفري اومدن طرفمون ، سِحرمون كرده بودن. .زبونم قفل شده بود . مهديو دويد طرفشون و تا گفت « چرخ، مال منه آقا ! »
يكي از اونا طوري زد تو گوشش كه برق از چشماي من پريد و قفل زبونم باز شد . دويدم و داد زدم«مهديو در رو ، اينا نگهبانن»
ولي اون لامصب ندويد . شايدم نفهميد من چي گفتم . يكي ازاونا دويد دنبالم . اگر با نامردي پشت پام نكرده بود كه نميتونس منو بگيره …
چقدر كتكمان زدند. وقتي خسته شدن و رفتن طرف ماشينشون . مهديو دويد دنبالشون و با گريه گفت« شما رو به قران آقا، چرخم . به خدا اين تقصيركاره ، آقا »
تقصير من نبود .
تقصير نگهبانا بود كه مثل ديو بودن و مثل غولا خنديدن و گفتن « اگر چرختونو ميخواين بايد بياين دنبالش ، بدويين تا بريم پيش رييس !»
«نامردا»
من گفتم يا مهديو؟ مهديو بود كه گريه ميكرد و فحش ميداد وگرنه من…
گفتم«چرا گريه ميكني بچه .اينا دارن اذيتمون ميكنن بدبخت . وگرنه كي دوتا بچه رو وسط تابستون و ميون اينهمه خار بيابون وادار ميكنه دنبال ماشين بدوه ، ها ؟ … آخرشم چرخو پس نميدن .اصلا معلوم نيس رييسي تو كار باشه، يا نه ؟ من مي گم ولش كن . اين چرخ ارزششو نداره ..تازه ، اينا كه اينجوريان، معلوم نيس رييسشون چي باشه ؟ بيا بريم ، حرف گوششون نكن!»
مهديو يه نيگا به چرخ كرد و گريهكنون گفت « نيگاش كن . مثل عروس ميمونه …هنوز يه دور درست سوارش نشده بودم . تقصير خودم بود . صبحي مادرم ميگفت " نرو .عليو حسوده و يه بلايي سر چرخت ميآره " گردنم بشكنه . كاشكي به حرفاش گوش داده بودم . حالا چي جوابشو بدم ؟ به پدرم چي بگم ؟»
« پاشين بياين، چرا نشستين ، به همين زودي خسته شدين؟»
مهديو از جا بلند شد دماغشو فين كرد و به طرف ماشين دويد و گفت«همش تقصير تويه»
تقصير من نبود .
تقصير خودش بود .شايدم تقصير پيرزنه بود . يه گوني پر چنزو، رو كولش داشت و جيغ ميزد «چنزو دارممم . چنزو. كاسهاي َپن قرون»
تقصير چنزوا بود كه اونقدر قشنگ جيرجير ميكردن . هيشوخ نديده بودم . نخورده بودم . وختي زن همسايه شكم گندهشو پس وپيش كرد و بال يكيشونو زنده زنده كند . دلم سوخت . اونوخ كه كلهشو با روده هاش درآورد و مابقيشو گذاشت تو دهن گشادشو و مثل ادامس جرق جرق جويد، حالم به هم خورد.
«كي سوسك ميخوره»؟
يكي ديگه گذاشت تو دهنش و گفت «ايقده قوه داره»!
پاهام اصلا قوّت نداشت . نفسم داشت در ميرفت و همونطور كه دنبال ماشين ميدويدم ؛ هي فكر ميكردم «رييس كيه ؟ چه جوريه ؟ چرا بايد فرودگاه رييس داشته باشه ؟ چرا بايد ،.سيم خاردار دورش كشيده باشن.؟ چرا همه نباس بيان توش ؟ اصلا چرا بايد فرودگاهي باشه ؟ چرا بايد چرخي باشه ؟ چرا بايد….
تقصير خودم بود !
من چه تقصيري داشتم ؟ تولهبز اومده بود ُپز چرخشو بده »
هي دور ميزد .با اون بوق فسقلي بوق ميزد تا به من نيك بده . منم محلش نميدادم . دلم ميخواس بزنمش . دلم ميخواس بخوره زمين و چرخش داغون بشه . اصلا خودش با چرخ تصادف كنه وبميره.«اي خدا ……» اصلا بايد از كي بپرسم چرا پدرم ، ايقد پول نداره كه براي منم چرخي بخره؟ حالا نميخواد نو بخره ، نواردار بخره . يه چرخ قراضه بخره كه ما بتونيم سوارش بشيم ، كو بوق نداشته باشه..اصلا زينيام نداشته باشه .
تقصير خود قرتيش بود
گفت«عليو نميخواي سوار شي ؟»
جواب ندادم
گفت« ايقدر روونه »
بي محلش كردم
گفت« يه دوري بزن ، مي دونم دلت داره پل پل ميزنه ، بيا »
ماشين از رو يه دسانداز گنده زد شد و چرخ پريد تو هوا ، كج شد ومهديو از ته دلش جيغ كشيد و تا نيگاش كردم ، پاهام پيچيدن تو هم و با صورت رفتم تو بوتهها و هزار، هزار تا چنزو ، به هوا بلند شد .
از جام بلند شدم . صورتم غرق خار بود . آتش گرفته بودم و اون نامرد بيخيال بيخيال دنبال چرخ ميدويد . حرصم گرفت و جيغ زدم«گور باباي توي نامرد و اون رييسو اين چرخ قراضه كردن . اصلا به من چه . من چه تقصيري كردم كه ….»
گريهام گرفته بود . هر چي فحش بلد بودم، به اون پيرزن لامصب دادم، كه اون همه پول جمع كرده بود و كاسهاش پر از پنج قروني شده بود . اصلا تقصير اون پنج قرونيا بود كه منو به اين فكر انداخت «حالا كه اين پيرزن با اين قيافهاش ميتونه ايقد پول جمع كنه ، چرا من نتونم ؟»
مهديو مي دويد و اصلا نفهميد من افتادم . نفهميد من جيغ زدم و فحشش دادم . تا ساختمان فرودگاه راهي نمانده بود . نگاهم به چرخ افتاد . ديگه داشت حالمو به هم ميزد . فكري به كلهام افتاد . دنبالش دويدم .داشت پنج قرونياشو ميشمرد و دستش پر از سكه بود . آهسته گفتم« يعني با ايقد پول ميتونيم چرخو بخريم ؟»
ترسيد. تند وتند پولاشو ريخت تو كيسهاي كه به گردنش داشت و گفت« چي ميخواي تولهسگ؟»
گفتم «چرا فحش ميدي ؟ اومدم ازت بپرسم چنزوارو از كجا گرفتي.درامديام داره؟»
كيسه رو انداخت تو يخهاشو تند وتند گفت« بايد بري طاهرآباد » و تند تند رفت . دنبالش دويدم . چقد التماسش كردم تا گفت«بايد چرخ داشته باشي . راه دوره . تازه تو نوچهاي ، اگر بتوني از سيم خاردار
بپري اون طرف - كه ميتوني- اونجا ديگه نونت تو روغنه . هر بوته هزارتا ، صدتا چنزو توشه . فقط بايد فرز باشي و گرنه….»
تقصير ما بود كه فرز نبوديم، نفهميديم . حالا ميفهميدم …تقصير اون نامردا بود كه ماشينو لب جادهي آسفالت نيگر داشته بودند . تا ما برسيم .از رييسشون ميترسيدن . وگرنه تا قيام قيامت مارو ميدوندن . مهديو كنار ماشين از حال رفت . منم دلم ، مثل دل بچه گنجشك داشت از توي حلقم بيرون ميزد و اونا به حال وروزمون خنديدن و گفتن «سوار شين »
تقصير مهديو بود كه دَس از چرخ َور نميداشت . تايرشو تو بغل گرفت ، زارزار گريه كرد و گفت «تقصير توئه ، تو نامردي . حسودي !»
نفسم بالا نيامد كه جوابشو كف دستش بگذارم . كامم مثل كاه خشكشده بود و رودههام تا تو حلقم بالا مياومدن و برميگشتن . توي دلم گفتم .«خودت تقصيركاري . تقصير خودته كه چُل مُل بودي . طمعكار بودي….»
ولي انگار، يكي تو گوشم گفت«توام مقصري ، اگر گولش نميزدي . چه طوري مياومدي اينجا؟ اونم با اين كفشاي پاره ، ها ؟»
حرصم گرفت و گفتم «خدام كاراش برعكسه . اونهمه بيابون دوروبر خونهي ماس . چقد بُته توشه ، كه اصلا خار ندارن ، اووخ اون چرا بايد چنزواشو بفرسته طاهرآباد . نمي شد فِرشون بده طرف ما ؟»
مهديو هنوز هق هق ميكرد . دلم براش سوخت . آخه اون پسر خالهم بود . همبازيم بود . فقط ، مهديو ترسو بود ، من نه . اون مادرش زرنگ بود وميتونس پول در بياره ، مادر من ، نه.
دوباره يه نفر بهم گفت«مادرش همه چي براش مي خره » گفتم «مثل خرم كتكش ميزنه . مادر من چي؟»
گفت « نگاش كن »
همچين قربون صدقهي چرخ ميرفت كه جيگر آدم آب ميشد .با خودم گفتم«همهي تقصيرا گردن منه. اگه بهش نميگفتم ، با پول چنزوا ميتونه برا چرخش كلهچراغ و دينام بخره ، كه نمياومد ….
چقدر زحمت كشيدم تا گول خورد .چقدر براش گفتم كه « اگه چرخت چراغ نداشته باشه چه اتفاقايي كه نميافته ، وگرنه….»
نگامو گرفت و همونطور كه اشك ميريخت ، گفت «حالا چكار كنيم ؟ اگر رييس آدم بدي باشه ، اگر چرخمو ندن؟ … ميدوني چقدر گريه كردم تا بهدستش آوردم . واي بيچارهم ميكنن ….»
دلم ميخواس بيخيال نباشم . دلم ميخواس ، دلم بسوزه . ولي نميسوخت . تازه ، اگر چرخش را پس نميدادن ، خوشحالتر ميشدم . آخه يه چرخ قراضه ايقد ارزش داره كه يه مرد ايطو براش اشك بريزه . تازه، شايد هزارتا، صدتا، آدم ديگهم صاحبش بودن ، سوارش شدن، حالا اگر دست اولم بود حرفي….نبود كه…يهدفعه كمرم سوخت . نگاه كردم ديدم مهديو با لقد زده تو كمرم . گفتم«چرا ميزني تولهسگ؟»
با گريه گفت «هرچي صدات كردم جواب ندادي . فكر كردم زبونملال ، مُردي . چرا جوابمو ندادي؟»
كمرم آتش گرفته بود . با اوقات تلخي گفتم«به منچه ! گور باباي تو و چرخت كردن . منكه همونجا گفتم تو هنوز بچهاي . نگفتم " اگر از مادرت ميترسي نيا… گفتم كه؟»
آب دماغشو با سر آستينش پاك كرد ومثل خروس جنگي تو سينهام وايساد و گفت«خيلي رودار شدي عليو ! اولا كه من نه بچهام ، نه ميترسم . ما هر دوتا هم سن وساليم . مادرمم چكارش كنم . تقصير من نيس كه مثل مادر تو نيس . تازه اونم بد نيس . فقط مثل مادر تو بي خيال نيس . از همه بدترميدوني چقدر جون كنده تا اين چرخو به دس آورده و…»
«ببين آمهدي ، آقابزرگ ، اي چرخ كلاته ، اوقد ارزش نداره كه ما مثل دخترا گريه كنيم ، التماس كنيم ، دنبالش بدويم . تازه همهي اين كارارم كرديم ، نكرديم ؟ من از همون اول گفتم ، حالاشم مي گم . بيا ولش كن ، بريم خونمون . ماشين كه وايساد ميپريم پايين و از سيم خاردار ميزنيم اونور و د دررو ، اينا كه اينجوريان ، معلوم نيس رييسشون چي باشه؟ غول باشه ، ديو باشه؟ از كجا معلوم هزارتا بلا سرمون نيارن ، ها ؟»
اول هيچي نگفت و مثل آدم بزرگا نگام كرد و بعد يهدفعه زد زير خنده . چقدر بد ميخنديد ، بلند و پشت سرهم ، از اين طور خنديدناش بدم مياومد .گفتم «به چي ميخندي ؟»
همانطور كه غش غش ميخنديد گفت «به تو كه همه چيزو يا ديو ميبيني ، يا غول بيابوني . اووخ به من ميگه بچه !»
دوباره خنديد و وسط خندهاش هي منو نشون ميداد و هي ميگفت «غول ، ديو ، پريزاد »
هروخ كسي اينطوري بهم ميخنده ، ديوونه ميشم . از جام پاشدم تا حسابشو برسم كه ماشين يهدفعه وايساد . كنترلم به هم خورد و به كله افتادم رو چرخ .
مهديو دوباره خنديد .ميخواستم فحشش بدم كه يكي ازنگهبانها از ماشين پياده شد و داد زد «بپرين پايين دست وصورتتونو بشورين كه الان پدرمونو ميسوزه »
آهسته از مهديو پرسيدم «كي پدرشونه ميسوزونه ؟»
مهديوهمونطور كه از ماشين پياده مي شد ، آهسته گفت «رييس!»
«من ميترسم مهديو ….ميدوني ، من تا حالا رييس نديدم ، بيا از خير اين چرخ كلاته بگذر.جون مادرت ، حرف گوش كن . بيا در ريم مهديو!»
مهديوخنديد . كنارجو دراز كشيد وصورتشو تا كنارگوش زير آب كرد .و من با ترس به نگهباناكه يهجور ديگه نگامون ميكردن ، نگاه كردم و بدون آنكه اونا متوجه بشن زدم تو پهلو مهديو . مهديو سرش را از زير آب بيرون آورد و نفس حبس شدهاشو كه پر از آب بود تو صورتم ول كرد و با خنده گفت«چه مرگته ؟ ديونه شدي؟»
با ترس و آهسته آهسته گفتم«نگاه كن چه جوري نگامون ميكنن. باور كن نقشهاي دارن. جون مادرت بيا درريم !»
مهديو دوباره خنديد دستاشو زد زير آب و يه كف آب پاشيد تو صورتم . از اين بيخياليش ديوونه شدم.وهولش دادم تو جو . اونم دستاشو ستون كرد تو جو وتا من آمدم خودم را جمع كنم ، خيس آبم كرد . داشتيم سر كيف مياومديم كه يكي ازنگهبانا اومد طرفمون . دستبندي ازبغل شلوارش دراورد و دستامونو را به هم قفل كرد . مهديو زد زير گريه . منم دلم هري ريخت . مگر چكار كرده بوديم ؟
٭٭٭
طيارهي سبزي جلو ساختمان فرودگاه وايساده بود . هر چي ماشين جلوتر ميرفت . طياره گنده و گندهتر ميشد . تا حالا طياره نديده بودم . دهنش مثل دهن گاوي باز شده و داشت يه ماشين گنده رو ميبلعيد . كيف كردم .زدم به پا مهديو و گفتم «مهديوطياره . نگا كن ، داره ماشين ميخوره !»
مهديواصلا گوش نكرد من چي ميگم . به دستبند ، نگا كرد و دوباره زد زير گريه . ترس ورم داشت «يعني چكارمون ميكنن؟»
ماشين وايساد . يه سرباز كه تفنگ داشت ، جلو در قدم ميزد . اومد جلو و با راننده حرف زد . مهديو از ترس ساكت شد . راننده از ماشين پياده شد و گفت «بايد ببريمشون پيش رييس »
نگهبان سرشو بالا انداخت و به طرف اتاق نگهبانيش رفت . به يه جايي تلفن زد . برگشت و گفت
« نخيرگفتم كه نميشه برن تو »
راننده سر ما داد كشيد« بياين پايين توله سگا»
مهديو پرسيد «چرخمم بيارم؟»
نگهبان عصباني شد . دست مهديو را گرفت و از ماشين به زور پايين كشيد و به نگهباني كه تفنگ داشت گفت «لااقل هواشونو داشته باش در نرن»
نگهبان شونههاشو بالا انداخت و اونا ماشين را گاز دادن و به طرف هواپيما رفتن . مهديو به ستون در تكيه داد و همونجا نشست . من تا يه متري نگهبان رفتم و فكر كردم اگر برم جلوتر ، چكارم ميكهد. .نگهبان تفنگشو مثل يه بچه تو بغلش گرفته بود و آهسته آهسته قدم ميزد . از خودم پرسيدم « چرا برا اينجا نگهبان گذاشتن ؟ يعني مي شه طيارهرم بدزدن؟» نگهبان اومد به طرفم . ترسيدم رومو برگردوندم ..
ماشين كنار هواپيما وايساد و نگهبانا رفتن تو ساختمون . مهديو چشم از ماشين و چرخ ورنميداشت . سرباز زد رو شونهمو وگفت« كاريتون ندارن ، نترسين»
مهديو با التماس گفت«چرخ چي؟ پسش ميدن؟»
چه نگاه خوبي داشت . شونههاشو بالا انداخت و گفت « نمي دونم ، ايطوري كه اينا ميگن ، رييس آدم بدي نيس .اينا با اين كاراشون آبرو اون بنده خدارم ميبرن .فكر كنم . آدم خوبيه . شايد … دارن ميان . الان معلوم ميشه »
ماشين جلومون وايساد . راننده ار ماشين پياده شد . فحشي داد و دستبندو از دستامون باز كرد و سوار ماشين شد . سرباز گفت « نگفتم »
مهديو دويد طرف ماشين وگفت«چرخ آقا ؟»
اون يكي خنديد و پرسيد «خيلي دوستش داري ؟»
مهديو سرشو تكون داد . راننده ماشينو روشن كرد و با خنده گفت«به همين سادگي ؟ اگر ميخوايش بايد دنبالش بدوي ، اگر بهمون رسيدي ، بهت مي دم.»
ماشين راه افتاد و مهديو دنبالش دويد .من ديگه حالشو نداشتم . تازه ميخواستم طيارهرو ، تماشا كنم . سرباز خنديد و به راهي كه ماشين و مهديو رفته بودن اشاره كرد و گفت « مردمآزارن . جوش نزن ، ميدن بهش »
ماشين ومهديو ذره ذره كوچك شدند . اونقد كه ديگه نديدمش . طياره دراشو بسته بود و داشت آروم آروم راه ميافتاد . رفتم طرف سيم خاردار . كلهمو چسبوندم به ميلهي درو و از خودم پرسيدم تقصير كي بود؟…
آبان 1376
علي اكبر كرماني نژاد
۲/۱۲/۱۳۸۴
دوست خوبم خانم چلبي نيا اين حقير را مورد لطف قرار داده و در وبلاگ جديدشان ، نقد زير را بر داستان اشكال كه در قابيل منتشر شده نوشتهاند .از ايشان ممنونم و اي كاش بتوانيم همه همينطور دستگير يكديگر باشيم .
ادرس داستان
یادداشتی بر داستان اشکال، علی اکبر کرمانی
داستان اشكال،داستاني است كه دو نوع خط روايت را داراست.داستان و حكايت. داستان تا آنجايي است كه نعيم تصميم مي گيرد به جاي ده به شهر پيش حاكم برود كه فضايي وهم آلود ي را نيز در بر دارد. و با ورود نعيم به جايگاه و يا ظاهرا قصر حاكم داستان حالت حكايت را به خود مي گيرد.كه البته با روند حكايت وهم و وحشت در قصه بيشتر مي شود و ما رفته رفته حس مي كنيم در دنيايي پر از كابوس قرار گرفته ايم كه هيچ راه فراري نداريم. كابوسي كه هميشه از ديدنش وحشت داريم و آن چيزي نيست به جز موقعيت پس از مرگ. كرماني ظريف و آگاهانه و با مهارت داستان را نوشته است و معلوم است كه نويسنده بر برخي از اديان الهي ديگر نيز اشراف دارد. مثلا اشكال را در قالب و كالبد حاكم جاي دادن و آوردن مرغان و پرنده هاو مار، كه مشخصا هر كدام قالبي از انسان ها را در بر دارندو مثل حيوانات معمولي رفتار نمي كنند.به كار بردن رنگ هاي خاكستري و سبز و زنان كفن پوش سفيد و دالان هاي پيچ در پيچ سياه و... همگي نشان از مفاهيمي دارد كه به نوعي به ناخودآگاه جمعي ربط پيدا مي كند.
قوت داستان زياد است اما ناگفته نماند كه كرماني در بعضي جاها با توضيحات اضافي خود كم جايي براي تامل خواننده مي گذارد. مثل: خداوندگار يعني اينه؟ كه جملات توضيحي بعد از اين سوال اضافي است و تصور ذهني را از خواننده مي گيردو يا در جايي مي نويسد: زناني سفيد،مثل آئينه،مثل بلور... كه توضيح بعد از بلور اضافي است و نكته اي كه مي توان در اين جمله ياد آور شد حالت پارادوكس ما بين بلور و آئينه است كه در آن واحد به زن سفيد سفيد نسبت داده مي شود.خلاصه داستان اشكال از جمله داستان هايي است كه با ارائه هر نشانه و الماني به سمبلي تبديل مي شود و تاريخي را پشت سر دارد كه شايد هيچگاه كهنه نشود.
فريبا چلبي ياني
ادرس داستان
یادداشتی بر داستان اشکال، علی اکبر کرمانی
داستان اشكال،داستاني است كه دو نوع خط روايت را داراست.داستان و حكايت. داستان تا آنجايي است كه نعيم تصميم مي گيرد به جاي ده به شهر پيش حاكم برود كه فضايي وهم آلود ي را نيز در بر دارد. و با ورود نعيم به جايگاه و يا ظاهرا قصر حاكم داستان حالت حكايت را به خود مي گيرد.كه البته با روند حكايت وهم و وحشت در قصه بيشتر مي شود و ما رفته رفته حس مي كنيم در دنيايي پر از كابوس قرار گرفته ايم كه هيچ راه فراري نداريم. كابوسي كه هميشه از ديدنش وحشت داريم و آن چيزي نيست به جز موقعيت پس از مرگ. كرماني ظريف و آگاهانه و با مهارت داستان را نوشته است و معلوم است كه نويسنده بر برخي از اديان الهي ديگر نيز اشراف دارد. مثلا اشكال را در قالب و كالبد حاكم جاي دادن و آوردن مرغان و پرنده هاو مار، كه مشخصا هر كدام قالبي از انسان ها را در بر دارندو مثل حيوانات معمولي رفتار نمي كنند.به كار بردن رنگ هاي خاكستري و سبز و زنان كفن پوش سفيد و دالان هاي پيچ در پيچ سياه و... همگي نشان از مفاهيمي دارد كه به نوعي به ناخودآگاه جمعي ربط پيدا مي كند.
قوت داستان زياد است اما ناگفته نماند كه كرماني در بعضي جاها با توضيحات اضافي خود كم جايي براي تامل خواننده مي گذارد. مثل: خداوندگار يعني اينه؟ كه جملات توضيحي بعد از اين سوال اضافي است و تصور ذهني را از خواننده مي گيردو يا در جايي مي نويسد: زناني سفيد،مثل آئينه،مثل بلور... كه توضيح بعد از بلور اضافي است و نكته اي كه مي توان در اين جمله ياد آور شد حالت پارادوكس ما بين بلور و آئينه است كه در آن واحد به زن سفيد سفيد نسبت داده مي شود.خلاصه داستان اشكال از جمله داستان هايي است كه با ارائه هر نشانه و الماني به سمبلي تبديل مي شود و تاريخي را پشت سر دارد كه شايد هيچگاه كهنه نشود.
فريبا چلبي ياني
۲/۰۷/۱۳۸۴
کلمه در هيات تن
نوشته منتشر نشده اي از « ژلي نک » ، برنده جايزه نوبل ادبي سال ٢٠٠٤
آيا در برابر نياز اينهمه آدم به اعتقاد به خدا بايد به خشم آمد؟ و يا از مقابل اين خطر بايد گريخت؟ با کدام تعليم وتربيت انساني مي توان از خون شهدا جلوگيري کرد؟ چرا شهدا بر اين باورند که وجودشان ارزشمندترين چيزي است که مي توانند به خداوند هديه کنند؟اين وعده پاداش ابدي چيست که تسلايشان مي دهد؟ در برابر چه چيز خود را محافظت مي کنند؟ اين علاقه به جزا و پاداش براي چيست وقتي که قرار است بلافاصله وارد بهشت شوند، جايي که سفره از پيش برايشان چيده شده بي آنکه نيازي به شرکت در خلق اين شگفتي ها داشته باشند. در حقيقت از بازگشت به زمين مي ترسند. البته به آنها گفته شده به شرطي که فراموش کنند که قبلا در اين جهان بوده اند. پس اين بازگشت به چه درد مي خورد؟ بنابراين ترجيح مي دهند که در بهشت باکره گان که همان حوريان بهشتي هستند منزل کنند.
برگردان:
آزيتا نيکنام
از من کلمه فوران مي کند و نه خون. ولي چه کسي به اين کلمات نياز دارد؟ با همه سعي اي که دارند تا کلام امروز باشند، ولي چه کسي به آنها نياز دارد؟من تمام دقت و تلاشم را به کار برده ام تا کلمات بهتر بيان شوند و بتوان نقل شان کرد. و همه به اين قصد که فراموش شوند؛ حتي از طرف خودم. نمي توانم خود را جاودانه ببينم تا متقاعد شوم که آنچه که « بايد فراموش کنم » براي « هميشه فراموش » شده نخواهد ماند؛ همانطور که لسينگ در کتاب شجره نامه انسان مي گويد. ( ١ ) اين سپاه کلمات که به ديدار من مي آيند ولي در جهت مخالف مي دوند و بدون اخطاري ازرويم مي گذرند، به چه دردي مي خورند؟ کلماتم را بايد به کدام سو بدمم وقتي ديگراني هستند که تنها مرگ را مي طلبند و نيروي محرکشان غريزه حقيقت است و نه خالي درونشان؛ ولي در حقيقت اين غيبت غريزه با نوعي افراط درحفظ آبرو يا چيزي از اين دست است که تنها هدفش خلاصي از شر زندگي است.
من ، به عنوان مثال، حتي هدفي ندارم. البته بگويم برايم پيش آمده که هنگام نوشتن به هدفي فکر کنم ؛ آنهم نه براي گذاشتن تاثير خاصي يا براي تربيت نوع بشر ( در زندگيم به اندازه کافي تربيت شده ام و اثرش به قدري منفي بوده که هيچ علاقه اي ندارم تا با آن براي ديگران دردسر درست کنم ؛ مثل لباسي که از روي اندازه دوخته شده ولي نه به تن مي نشيند و نه آدم را هم چندان بزرگ مي کند؛ مهم نيست که امروز آدمها غرق در چه هستند و به چه ضرب وزوري چيزي در کله شان فرو کرده اند؛ نه ، توجه ورسيدگي فوق العاده بي نتيجه است؛ مي بايستي از پيش اندازه گيري مي کردم، اما انسان معمولا به طرز وحشتناکي بي قواره است.
اين حقيقت دارد که، اغلب، آدمها براي اندازه من که چندان هم بي قواره نيست، ساخته نشده اند؛ اندازه من به خوبي در جلد کتابي جا مي گيرد. آدمها به طرز روز فزوني مي خواهند خود را با اندازه هاي بزرگ تطبيق دهند؛ در نتيجه با عصبيت در لباس گشادتراز تنشان وول مي خورند؛ ( خود رابه اين حد باد کردن به چه درد مي خورد؟ ) بي آنکه بتوانند به حد و حدودشان دست يابند، يا حتي پيدايشان کنند. اينها همچنين فراموش کرده اند ؛ براي اينکه بي رويه و بي حد آدم بد را نکشند، مي بايست حد و اندازه آدمهايي را که مي کشند يا مي خواهند بکشند درست بگيرند. برايشان فرقي نمي کند؛ مهم اين است که هر چه بيشتر کشته شوند؛ براي هدفشان گوشت و استخوان آدمهاي ديگر را تکه و پاره مي کنند با اين باور که کشتارشان افتخاري است که با حيات خود قيمتش را مي پردازند. جسم براي جسم ؛ تن در برابر تن؛ عليه اين مسئله : عينک ، کتاب است و به نظر مي رسد که اين آخرين کلمات هاينر مولر مي باشد.
مدتها مسئله ام اين بود که چرا و براي چه کسي مي نويسم. حالا ديگر برايم فرقي نمي کند. نوشتن بي نتيجه بود و تعهد ادعا شده را هم در بر نداشت، مگر براي خودم. حالا ديگر برايم اهميتي ندارد؛ چون عليرغم آنچه مي گويند نوشتن به هيچ دردي نمي خورد. من حرفهايم را مي زنم، ولي ديگر فهميده ام که اگر کساني به من گوش مي دهند از سر اتفاق است. و اين هم برايم اهميتي ندارد؛ چون ديگر مسئله ام اين نيست که براي چه کسي و چرا مي نويسم، برعکس معتقدم که حرف نبايد تاثيري داشته باشد. بايد آگاهانه از فايده بخشي و از هرگونه قدرت تاثير گذاري صرف نظر کرد، به کلي صرف نظر کرد. هيچ کس نبايد در برابر ديگري زانو بزند و به طريق اولي در برابر من. همينطور؛ من هم مقابل احدي زانو نمي زنم ؛ در نهايت، روي تختم و در کمال آرامش دراز مي کشم؛ و کنارم شاگردان کم و بيش زرنگي حضور دارند که آنها هم کتاب مي خوانند و کار ديگري نمي کنند ؛ بدين نحو، شاگردان ابدي کلاسهاي ابتدايي مي شوند. در هر صورت، اين موقعيتي است که مي بايست پشت سر بگذارند.
نه، با اينکه در رختخواب به سر مي بريم و اين حضور در رختخواب کار را آسان مي کند؛ اما فعلا براي تن فرصت نداريم. اصولا از تن امتناع مي ورزيم ؛ هر چند که براي نگاه کردن چشم گير است. در اينجا آدمي به دار آويخته شده و خونش جاري است. من و همکلاسهايم حدس مي زنيم که بايد جالب باشد. حتي اخيرا فيلم هيجان انگيزي از آن ساخته شده (٢) ولي آيا ديگر متوجه اين تني شده ايم که از کتاب فراتر مي رود، تني که در همه صورش برايمان جذاب است؛ تن خدا وتن شهيد مصلوب.
نه. ما در مقابل هيچ مکتبي زانو نمي زنيم. کلام خدا ، مهم نيست کدام خدا، آنقدر آشناست که باز فراموش شده است؛ چون زمان اين کلام به سر آمده است. فرصت خود را داشته و حالا ديگر تمام شده است. اين کلام حتي کمترين اثري نگذاشت. از آخرين بار که آن را ديديم يا شنيدم، اين تصوير و تن بود که برنده شد؛ کلمه نمي توانست پيروز شود.
اين امر براي کلام نوشته شده در قرآن نيز صدق مي کند ، قرآني که در مجادله ولتر، هر صفحه اش عقل سليم را متزلزل مي کند. تخيل را در کوره سوزان جسم چنان به غليان در مي آورد که هر چيزي را مي توان باور کرد و هر کاري را که تا حالا غيرممکن بوده، عملي ساخت . لسينگ ، بعد از آنکه به دقت قرآن را بررسي مي کند، همه اين موارد را وارونه مي کند تا ببيند که سوي ديگرش نيز جواب مي دهد؛ و يکمرتبه اسلام عاقل ترين مذهب مي شود و مسيحيت بمثابه مکتبي است که مي خواهد غير عقلاني ترين امر را بباوراند؛ براي محق بودن مهم نيست که به چه چيز باور داريم ؛ من روي همهي اينها پا مي گذارم ، مسئله ام نيست و به دردم نمي خورند . يکي از اين مذاهب به معجزه نياز دارد تا بباوراند و ديگران هم باورش کنند، مذهب ديگر به آن نيازي ندارد، براي باوراندن امري غير عقلاني نياز ندارد به غير عقلاني متوسل شود، اين مذهب عقايد مندرج در کتابي را اشاعه مي دهد، و اين برايش کافي است. ولي، متاسفانه، بعضي به عينک و کتاب و روشنايي بيشتر بسنده نمي کنند؛ چون آن را کافي نمي دانند.
تورات، انجيل ، قران و نه هيچ کتاب ديگري و چند کتاب بي مقدار من که خوشبختانه حتي رسوبات روي موج برکه باغ من را هم عرضه نمي کنند؛ وقتي طوفان نزديک مي شود هشدار نمي دهد، صرفا عارض مي شودو کاري نمي توان کرد. کجاهستند کودکاني که کتابهاي مقدماتي را بخوانند؛ کجايند فرزندان بشريت تا کتابهاي بشري را بخوانند، ( خوشبختانه کتابهاي من جز آنها نيستند) که فکر مي کنند آنها را مي فهمند و به آنها احتياح دارند. تورات کتاب طفوليت است ، کتاب کلاسهاي ابتدايي است؛ وسيله ي مفيدي است براي اطفال؛ ولي با بچه بايد فاصله نگه داشت چنانکه لسينگ مي گويد. اما چه کسي مي تواند پيش بيني کند که چگونه بايد متحول و بزرگ شود ؟ اگر بزرگ مي شود براي رسيدن به خانه است؛ درحاليکه تنها چيزي را که گم مي کند همچنان خود اوست و جز ابديت چيزي براي از دست دادن ندارد. تقريبا هيچکس نمي تواند دورتر از جاييکه سنگ به آنجا پرتاب شده را ببيند و از بچه اي که امروز در گوشه اي از جهان بزرگ مي شود بيشتر نمي فهمد؛ هنوز بزرگ نشده سنگ پرتاب مي کند، ديگراني که بدنشان را با مواد منفجره مي پوشانند ؛ همانقدر به دور تر مي انديشند؛ به فراتر از جايي مي انديشند که گوشت تن خود و ديگران مي تواند پرواز کند؛ به کل در کليت اش فکر مي کنند. در هر لحظه اي براي وصل به ابديت آماده اند درگير اين دنياي زميني شوند.
من از بازي با کلمات هم آوا ( جناس ) خيلي خوشم مي آيد؛ شما هم هيچ کاري نمي توانيد بکنيد؛ سريع بگويم که با من راه ديگري نداريد؛ چون اين بازي موجب مي شود که به سرعت کارآمديتان را از دست بدهيد. در اصل اين همان چيزي است که من مي خواهم. به هرحال نوشتن بهتر از عمل کردن است؛ و نمي توانيد مرا از لطيفه گويي هاي احمقانه و کلمات عاري از وهم و رويا منصرف کنيد؛ حتي به زور؛ چرا، شايد با زور بتوانيد. وقتي ميخواهم حرفي بزنم آنطور که دلم مي خواهد مي زنم. ولو اينکه چيزي به دست نياورم و صدايم ديگر هيچ انعکاسي نداشته باشد؛ ولي دلم مي خواهد، دست کم اين امتياز را براي خودم نگه دارم .
لسينگ مي گويد : هر کتاب ابتدايي براي سن بخصوصي نوشته شده است ؛ در نتيجه حداکثر آنچه کودک مي تواند دريافت کند در کتاب گنجانده مي شود. در ضمن، درگذشته از چاپ سنگي که امروز به ويژه براي کتابهاي نفيس به کار مي رود استفاده مي شد. براي نزديکي به خدا، بچه مي بايستي به طور فشرده پر از رازهايي مي شد که هيچ کس کليدي برايش نداشت. راستي ، براي هوش بچه لسينگ چه کلمه اي به کار مي برد؟ محدود، گنگ ، و خرده بين؛ چه خوب گفته است. اين تعليمات بچه را رازناک و خرافاتي مي کند و موجب مي شود تا او به هر چه که سهل و قابل فهم است با ديده تحقير نگاه کند. خاخام يهودي بچه هايش را با نوشته تربيت مي کند؛ او بچه هاي بشري را با هرچه که بتوانند جذب کنند، پر مي کند، مشخصات مردمي که اين چنين تربيت يافته اند عين همان چيزي مي شود که به نوشته در مي آيد و از نوشته مي آيد؛ ولي اين يک نوشته است؛ نوشته شگفت آوري که دنباله ندارد؛ و مي توان دنبالش کرد يا نکرد، دنبال نوشته من نياييد، همان عقب بايستيد و به من زياد نزديک نشويد.
نوشتن مي تواند مواخذه کند، به هيجان در آورد ، چيزي را بشکند؛ اما نه مي تواند بکشد ونه کشته شود. مي تواند معقول باشد؛ و با اين حال بيشترين حماقت را موجب شود، درست همان وقتي که بيش از هميشه منطقي و معقول است. همه چيز ممکن است؛ يک مکتب نظري مي تواند کودکي را هوشمند کند؛ زيرا او به معجزه عقيده دارد و به اين نحو در حقيقت اتفاقي برايش رخ نمي دهد. ولي متاسفانه مکتب ديگري مي تواند کودک ديگري را احمق کند؛ چون به معجزه عقيده ندارد و بدين نحو همه چيز مي تواند برايش اتفاق بيفتد؛ هر کاري را که بخواهد مي تواند با بقيه انجام دهد. وطن ميتواند بکشد؛ علم مي تواند بکشد و جنگ نيز مسلما از سالها پيش مي توانسته بکشد؛ حتي حضرت مسيح کشته شده است تا ديگران بتوانند به نامش باز هم بکشند.
اما نوشته فقط به صرف نوشته بودن کسي را نمي کشد . آگاهي و حقيقت چرا، من فکر مي کنم که کلمات براي ماضروري هستند؛ زيرا کسي که ديگر حرف نمي زند، مي تواند بلافاصله مرتکب قتل شود؛ پس آموزگار بهتري لازم است تا بتوان سرانجام کتاب مقدماتي کهنه و بدرد نخور را از چنگ بچه بيرون کشيد. مسيح آمد و حتي خوداو هم دست به پاره کردن زد، پرده معبد دريده شد، مسيح نيز به معني واقعي کلمه پاره کرد، و دوره تازه اي از بي اخلاقي آغاز شد؛ ولي بي اخلاقي که مقدمتا مي بايستي برايش کشته شد، خلاف آن غير ممکن است، حتي کفشي عايد نمي شود، تنها قطعه پاي تکه شده اي که از کفش بيرون زده، و روي زمين مثل مرده دراز کشيده. بنابراين مسيح آمد و اگر مي خواهيد بدانيد من دلم نمي خواهد که جاي او بودم . هزار بار ترجيح دارد که صدائي باشيم که نه انعکاسي داشته باشد و نه شنيده شود تا اينکه يک مسيح شويم. کودک، حقايقي را آشکار کرد اما دوران کودکي سپري شده است حالا خدا خود را( در مسيح) نشان مي دهد، سويه اي از اورا پاره مي کنند تاببينند که تن انسان از چيست : از خون است ؛ و وقتي که مي ميرد ، خون است و آب.
وقتي که بچه بودم، خدا اغلب با من حرف مي زد وآنقدر حرف هايش را باور مي کردم که تا مدت مديدي مي ترسيدم نکند نشان شده ام. نيچه مي پرسيد: « چه چيزي سبب مي شود که فلاسفه اعتقادات خود رابه جاي حقيقت مي گيرند؟ آيا هوش عملي و برتري آنهاست؟» ، نمي دانم . اما در باره اين وقاحتي که خود من هم در گذشته داشته ام، با اينکه فيلسوف نبودم ، نظرکوچکي دارم . در هر صورت، فلسفه با زن جور در نمي آيد، جريانهاي فکري وجود دارند، ما زنها هر چه بيشتر فکر کنيم ، بيشتر جذابيت مان را از دست مي دهيم. و چون زن، که جز تنش چيزي ديگري نيست وتن به ويژه زوالپذير است، در نتيجه از همان ابتدا، در آلبوم شعرش قطعه شعري را مي چسباند تا جريان هاي فکري کمتر شود . زيرا زن ها يک جنبه عملي دارند. در گذشته، زنها از هرنوع قدرتي، به عمد چشم پوشيدند اما امروز، آنها هم براي هدفشان، و براي اينکه هرچه بيشتر ديگران کشته شوند، خود را منفجر مي کنند. چه وحشتناک است ، من همانطور که حس مي کنم ، حرف مي زنم و از کلمه « وحشتناک » خيلي خوشم مي آيد؛ با اين وجود، ترجيح مي دهم که آن را در قصه هاي ترسناک ببينم و نه در واقعيت . بدبختانه ، واقعيت ، قصه ترسناک نيست ، بلکه به تاريخ تبديل مي شود.
درمورد ترس و لرزبگويم که اين ديگران هستند که آن را به وجود مي آورند، و نه شاعران؛ آنها تا جاييکه مي توانستند، سرودند؛ هرچند که برايشان کافي نبود . ولي براي من، همين کافي است . من مي خواستم چيزي را که به عنوان حقيقت مي بينم ، براي تعداد بيشتري بازگو کنم . فکر مي کنم که تمايل به عدالت بيشتر، در همان نخستين گام هاي من وجود داشته؛ اما در کشوري که زندگي مي کنم، يعني اتريش، چيزي که به حساب مي آيد رد پايي است که در برف مي ماند( که برف دوباره آن را مي پوشاند و بدين نحو جلب اسکي بازان را تسهيل کرده و همه چيز را پاک مي کند). اين نوع « نوشتن » هميشه، مهمتر از هر « ثبت » کردني بر کاغذ بوده است ؛ مضحک است. در زبان آلماني به ثبت مي گوييم « بيرون دادن » زيرا چيزي که به اصطلاح از نويسنده به روي کاغذ « بيرون » مي آيد، اغلب، به طرد و بيرون راندن نويسنده اش منجرمي شود، در نتيجه بهتر است سکوت کنيم.
که بارها، البته با مهرباني ، اين را به من توصيه کرده اند. جالا ديگر نمي خواهم تلاش کنم تا تاثيري بگذارم . نه، حالا، حرف سرهم مي بافم و هيچ اثري هم نمي گذارم، من نمي توانم معجزه کنم . اگر اين شهيد مصلوب با همه جسمش موفق نشد ، چگونه من با اين « بيرون دادن روي کاغذ » مضحکم مي توانم به آن دست يابم ، آيااين چيزي را که من به عنوان « بيرون دادن ناگزير» عرضه مي کنم ، در واقع عشق به کاغذ نيست ؟ آيا صرفا براي اين نبوده که دوست داشتم کاري انجام دهم و اينکه کار ديگري هم بلد نبودم؟آيا کارم را زيادي بزرگ جلوه نداده ام تا بتوانم آن را با خودستايي به عنوان وظيفه تعليم و تربيت نوع بشر بقبولانم ؟ آيا کارم را به حدي بالا نبرده ام که ديگر نتواند به تنهايي سر پا بايستد، چون جاذبه زمين آن را دوباره به سر جايش پرتاب مي کند، ولو اينکه از زمينه واقعيت برنخاسته باشد؛ واقعيتي که، بدبختانه، من شخصا نمي شناسم، چون من اصلا چيززيادي نمي دانم و به ندرت از خانه بيرون مي روم تا با کسي آشنا شوم. آيا نيچه نخواهد پرسيد که مگر به خود دروغ گفتن و خود را متقاعد کردن که با کار هدف بزرگي را دنبال مي کنيم امتيازي است؟ مگر مي توان روضه دروغ گفتن به خود را از روضه خواني اعتقادات ديگر متمايز کرد؟
تصورش را بکنيد؛ من خودم را توليد مي کنم و نه هيچ کس ديگري را؛ حتي خودم را هم توليد نکرده ام . نمي خواهم چيزي توليد کنم که بتواند فراتر از خودم برود. با اين حال، کارگاه کوچکي را اداره مي کنم که نمي توانيد تصور کنيد چقدر کوچک است. کارگاهم نه چيزي ارائه مي دهد ونه چيزي به دست مي آورد؟ چيزي را منفجر نمي کند؛ شايد، فقط بي حرمتي مي کند؛ ولي کار مي کند و بي خطراست. با فکرهايي خداي خودم و يا هرچيز ديگري را مي سازم، مثلا طبيعت . مهم نيست چه فکري؛ چون در هر صورت اين منم که آن را مي سازم. واگر مي خواهيد بدانيد با چه چيزي براي خودم فکر مي سازم چاره ديگري نداريد مگر اينکه کتاب هايم را بخوانيد، همين.
اين متن فشرده اي از سخنراني الفريد ژلينک در آکادمي لسينک است ٣ مه ٢٠٠٤
(١) گولتولد افرايم لسينگ١٧٨١-١٧٢٩ نويسنده کتاب ناتان خردمند
(٢) نويسنده در اينجا به فيلم « مصايب مسيح » اثر ميل گيبسون اشاره مي کند
-
نوشته منتشر نشده اي از « ژلي نک » ، برنده جايزه نوبل ادبي سال ٢٠٠٤
آيا در برابر نياز اينهمه آدم به اعتقاد به خدا بايد به خشم آمد؟ و يا از مقابل اين خطر بايد گريخت؟ با کدام تعليم وتربيت انساني مي توان از خون شهدا جلوگيري کرد؟ چرا شهدا بر اين باورند که وجودشان ارزشمندترين چيزي است که مي توانند به خداوند هديه کنند؟اين وعده پاداش ابدي چيست که تسلايشان مي دهد؟ در برابر چه چيز خود را محافظت مي کنند؟ اين علاقه به جزا و پاداش براي چيست وقتي که قرار است بلافاصله وارد بهشت شوند، جايي که سفره از پيش برايشان چيده شده بي آنکه نيازي به شرکت در خلق اين شگفتي ها داشته باشند. در حقيقت از بازگشت به زمين مي ترسند. البته به آنها گفته شده به شرطي که فراموش کنند که قبلا در اين جهان بوده اند. پس اين بازگشت به چه درد مي خورد؟ بنابراين ترجيح مي دهند که در بهشت باکره گان که همان حوريان بهشتي هستند منزل کنند.
برگردان:
آزيتا نيکنام
از من کلمه فوران مي کند و نه خون. ولي چه کسي به اين کلمات نياز دارد؟ با همه سعي اي که دارند تا کلام امروز باشند، ولي چه کسي به آنها نياز دارد؟من تمام دقت و تلاشم را به کار برده ام تا کلمات بهتر بيان شوند و بتوان نقل شان کرد. و همه به اين قصد که فراموش شوند؛ حتي از طرف خودم. نمي توانم خود را جاودانه ببينم تا متقاعد شوم که آنچه که « بايد فراموش کنم » براي « هميشه فراموش » شده نخواهد ماند؛ همانطور که لسينگ در کتاب شجره نامه انسان مي گويد. ( ١ ) اين سپاه کلمات که به ديدار من مي آيند ولي در جهت مخالف مي دوند و بدون اخطاري ازرويم مي گذرند، به چه دردي مي خورند؟ کلماتم را بايد به کدام سو بدمم وقتي ديگراني هستند که تنها مرگ را مي طلبند و نيروي محرکشان غريزه حقيقت است و نه خالي درونشان؛ ولي در حقيقت اين غيبت غريزه با نوعي افراط درحفظ آبرو يا چيزي از اين دست است که تنها هدفش خلاصي از شر زندگي است.
من ، به عنوان مثال، حتي هدفي ندارم. البته بگويم برايم پيش آمده که هنگام نوشتن به هدفي فکر کنم ؛ آنهم نه براي گذاشتن تاثير خاصي يا براي تربيت نوع بشر ( در زندگيم به اندازه کافي تربيت شده ام و اثرش به قدري منفي بوده که هيچ علاقه اي ندارم تا با آن براي ديگران دردسر درست کنم ؛ مثل لباسي که از روي اندازه دوخته شده ولي نه به تن مي نشيند و نه آدم را هم چندان بزرگ مي کند؛ مهم نيست که امروز آدمها غرق در چه هستند و به چه ضرب وزوري چيزي در کله شان فرو کرده اند؛ نه ، توجه ورسيدگي فوق العاده بي نتيجه است؛ مي بايستي از پيش اندازه گيري مي کردم، اما انسان معمولا به طرز وحشتناکي بي قواره است.
اين حقيقت دارد که، اغلب، آدمها براي اندازه من که چندان هم بي قواره نيست، ساخته نشده اند؛ اندازه من به خوبي در جلد کتابي جا مي گيرد. آدمها به طرز روز فزوني مي خواهند خود را با اندازه هاي بزرگ تطبيق دهند؛ در نتيجه با عصبيت در لباس گشادتراز تنشان وول مي خورند؛ ( خود رابه اين حد باد کردن به چه درد مي خورد؟ ) بي آنکه بتوانند به حد و حدودشان دست يابند، يا حتي پيدايشان کنند. اينها همچنين فراموش کرده اند ؛ براي اينکه بي رويه و بي حد آدم بد را نکشند، مي بايست حد و اندازه آدمهايي را که مي کشند يا مي خواهند بکشند درست بگيرند. برايشان فرقي نمي کند؛ مهم اين است که هر چه بيشتر کشته شوند؛ براي هدفشان گوشت و استخوان آدمهاي ديگر را تکه و پاره مي کنند با اين باور که کشتارشان افتخاري است که با حيات خود قيمتش را مي پردازند. جسم براي جسم ؛ تن در برابر تن؛ عليه اين مسئله : عينک ، کتاب است و به نظر مي رسد که اين آخرين کلمات هاينر مولر مي باشد.
مدتها مسئله ام اين بود که چرا و براي چه کسي مي نويسم. حالا ديگر برايم فرقي نمي کند. نوشتن بي نتيجه بود و تعهد ادعا شده را هم در بر نداشت، مگر براي خودم. حالا ديگر برايم اهميتي ندارد؛ چون عليرغم آنچه مي گويند نوشتن به هيچ دردي نمي خورد. من حرفهايم را مي زنم، ولي ديگر فهميده ام که اگر کساني به من گوش مي دهند از سر اتفاق است. و اين هم برايم اهميتي ندارد؛ چون ديگر مسئله ام اين نيست که براي چه کسي و چرا مي نويسم، برعکس معتقدم که حرف نبايد تاثيري داشته باشد. بايد آگاهانه از فايده بخشي و از هرگونه قدرت تاثير گذاري صرف نظر کرد، به کلي صرف نظر کرد. هيچ کس نبايد در برابر ديگري زانو بزند و به طريق اولي در برابر من. همينطور؛ من هم مقابل احدي زانو نمي زنم ؛ در نهايت، روي تختم و در کمال آرامش دراز مي کشم؛ و کنارم شاگردان کم و بيش زرنگي حضور دارند که آنها هم کتاب مي خوانند و کار ديگري نمي کنند ؛ بدين نحو، شاگردان ابدي کلاسهاي ابتدايي مي شوند. در هر صورت، اين موقعيتي است که مي بايست پشت سر بگذارند.
نه، با اينکه در رختخواب به سر مي بريم و اين حضور در رختخواب کار را آسان مي کند؛ اما فعلا براي تن فرصت نداريم. اصولا از تن امتناع مي ورزيم ؛ هر چند که براي نگاه کردن چشم گير است. در اينجا آدمي به دار آويخته شده و خونش جاري است. من و همکلاسهايم حدس مي زنيم که بايد جالب باشد. حتي اخيرا فيلم هيجان انگيزي از آن ساخته شده (٢) ولي آيا ديگر متوجه اين تني شده ايم که از کتاب فراتر مي رود، تني که در همه صورش برايمان جذاب است؛ تن خدا وتن شهيد مصلوب.
نه. ما در مقابل هيچ مکتبي زانو نمي زنيم. کلام خدا ، مهم نيست کدام خدا، آنقدر آشناست که باز فراموش شده است؛ چون زمان اين کلام به سر آمده است. فرصت خود را داشته و حالا ديگر تمام شده است. اين کلام حتي کمترين اثري نگذاشت. از آخرين بار که آن را ديديم يا شنيدم، اين تصوير و تن بود که برنده شد؛ کلمه نمي توانست پيروز شود.
اين امر براي کلام نوشته شده در قرآن نيز صدق مي کند ، قرآني که در مجادله ولتر، هر صفحه اش عقل سليم را متزلزل مي کند. تخيل را در کوره سوزان جسم چنان به غليان در مي آورد که هر چيزي را مي توان باور کرد و هر کاري را که تا حالا غيرممکن بوده، عملي ساخت . لسينگ ، بعد از آنکه به دقت قرآن را بررسي مي کند، همه اين موارد را وارونه مي کند تا ببيند که سوي ديگرش نيز جواب مي دهد؛ و يکمرتبه اسلام عاقل ترين مذهب مي شود و مسيحيت بمثابه مکتبي است که مي خواهد غير عقلاني ترين امر را بباوراند؛ براي محق بودن مهم نيست که به چه چيز باور داريم ؛ من روي همهي اينها پا مي گذارم ، مسئله ام نيست و به دردم نمي خورند . يکي از اين مذاهب به معجزه نياز دارد تا بباوراند و ديگران هم باورش کنند، مذهب ديگر به آن نيازي ندارد، براي باوراندن امري غير عقلاني نياز ندارد به غير عقلاني متوسل شود، اين مذهب عقايد مندرج در کتابي را اشاعه مي دهد، و اين برايش کافي است. ولي، متاسفانه، بعضي به عينک و کتاب و روشنايي بيشتر بسنده نمي کنند؛ چون آن را کافي نمي دانند.
تورات، انجيل ، قران و نه هيچ کتاب ديگري و چند کتاب بي مقدار من که خوشبختانه حتي رسوبات روي موج برکه باغ من را هم عرضه نمي کنند؛ وقتي طوفان نزديک مي شود هشدار نمي دهد، صرفا عارض مي شودو کاري نمي توان کرد. کجاهستند کودکاني که کتابهاي مقدماتي را بخوانند؛ کجايند فرزندان بشريت تا کتابهاي بشري را بخوانند، ( خوشبختانه کتابهاي من جز آنها نيستند) که فکر مي کنند آنها را مي فهمند و به آنها احتياح دارند. تورات کتاب طفوليت است ، کتاب کلاسهاي ابتدايي است؛ وسيله ي مفيدي است براي اطفال؛ ولي با بچه بايد فاصله نگه داشت چنانکه لسينگ مي گويد. اما چه کسي مي تواند پيش بيني کند که چگونه بايد متحول و بزرگ شود ؟ اگر بزرگ مي شود براي رسيدن به خانه است؛ درحاليکه تنها چيزي را که گم مي کند همچنان خود اوست و جز ابديت چيزي براي از دست دادن ندارد. تقريبا هيچکس نمي تواند دورتر از جاييکه سنگ به آنجا پرتاب شده را ببيند و از بچه اي که امروز در گوشه اي از جهان بزرگ مي شود بيشتر نمي فهمد؛ هنوز بزرگ نشده سنگ پرتاب مي کند، ديگراني که بدنشان را با مواد منفجره مي پوشانند ؛ همانقدر به دور تر مي انديشند؛ به فراتر از جايي مي انديشند که گوشت تن خود و ديگران مي تواند پرواز کند؛ به کل در کليت اش فکر مي کنند. در هر لحظه اي براي وصل به ابديت آماده اند درگير اين دنياي زميني شوند.
من از بازي با کلمات هم آوا ( جناس ) خيلي خوشم مي آيد؛ شما هم هيچ کاري نمي توانيد بکنيد؛ سريع بگويم که با من راه ديگري نداريد؛ چون اين بازي موجب مي شود که به سرعت کارآمديتان را از دست بدهيد. در اصل اين همان چيزي است که من مي خواهم. به هرحال نوشتن بهتر از عمل کردن است؛ و نمي توانيد مرا از لطيفه گويي هاي احمقانه و کلمات عاري از وهم و رويا منصرف کنيد؛ حتي به زور؛ چرا، شايد با زور بتوانيد. وقتي ميخواهم حرفي بزنم آنطور که دلم مي خواهد مي زنم. ولو اينکه چيزي به دست نياورم و صدايم ديگر هيچ انعکاسي نداشته باشد؛ ولي دلم مي خواهد، دست کم اين امتياز را براي خودم نگه دارم .
لسينگ مي گويد : هر کتاب ابتدايي براي سن بخصوصي نوشته شده است ؛ در نتيجه حداکثر آنچه کودک مي تواند دريافت کند در کتاب گنجانده مي شود. در ضمن، درگذشته از چاپ سنگي که امروز به ويژه براي کتابهاي نفيس به کار مي رود استفاده مي شد. براي نزديکي به خدا، بچه مي بايستي به طور فشرده پر از رازهايي مي شد که هيچ کس کليدي برايش نداشت. راستي ، براي هوش بچه لسينگ چه کلمه اي به کار مي برد؟ محدود، گنگ ، و خرده بين؛ چه خوب گفته است. اين تعليمات بچه را رازناک و خرافاتي مي کند و موجب مي شود تا او به هر چه که سهل و قابل فهم است با ديده تحقير نگاه کند. خاخام يهودي بچه هايش را با نوشته تربيت مي کند؛ او بچه هاي بشري را با هرچه که بتوانند جذب کنند، پر مي کند، مشخصات مردمي که اين چنين تربيت يافته اند عين همان چيزي مي شود که به نوشته در مي آيد و از نوشته مي آيد؛ ولي اين يک نوشته است؛ نوشته شگفت آوري که دنباله ندارد؛ و مي توان دنبالش کرد يا نکرد، دنبال نوشته من نياييد، همان عقب بايستيد و به من زياد نزديک نشويد.
نوشتن مي تواند مواخذه کند، به هيجان در آورد ، چيزي را بشکند؛ اما نه مي تواند بکشد ونه کشته شود. مي تواند معقول باشد؛ و با اين حال بيشترين حماقت را موجب شود، درست همان وقتي که بيش از هميشه منطقي و معقول است. همه چيز ممکن است؛ يک مکتب نظري مي تواند کودکي را هوشمند کند؛ زيرا او به معجزه عقيده دارد و به اين نحو در حقيقت اتفاقي برايش رخ نمي دهد. ولي متاسفانه مکتب ديگري مي تواند کودک ديگري را احمق کند؛ چون به معجزه عقيده ندارد و بدين نحو همه چيز مي تواند برايش اتفاق بيفتد؛ هر کاري را که بخواهد مي تواند با بقيه انجام دهد. وطن ميتواند بکشد؛ علم مي تواند بکشد و جنگ نيز مسلما از سالها پيش مي توانسته بکشد؛ حتي حضرت مسيح کشته شده است تا ديگران بتوانند به نامش باز هم بکشند.
اما نوشته فقط به صرف نوشته بودن کسي را نمي کشد . آگاهي و حقيقت چرا، من فکر مي کنم که کلمات براي ماضروري هستند؛ زيرا کسي که ديگر حرف نمي زند، مي تواند بلافاصله مرتکب قتل شود؛ پس آموزگار بهتري لازم است تا بتوان سرانجام کتاب مقدماتي کهنه و بدرد نخور را از چنگ بچه بيرون کشيد. مسيح آمد و حتي خوداو هم دست به پاره کردن زد، پرده معبد دريده شد، مسيح نيز به معني واقعي کلمه پاره کرد، و دوره تازه اي از بي اخلاقي آغاز شد؛ ولي بي اخلاقي که مقدمتا مي بايستي برايش کشته شد، خلاف آن غير ممکن است، حتي کفشي عايد نمي شود، تنها قطعه پاي تکه شده اي که از کفش بيرون زده، و روي زمين مثل مرده دراز کشيده. بنابراين مسيح آمد و اگر مي خواهيد بدانيد من دلم نمي خواهد که جاي او بودم . هزار بار ترجيح دارد که صدائي باشيم که نه انعکاسي داشته باشد و نه شنيده شود تا اينکه يک مسيح شويم. کودک، حقايقي را آشکار کرد اما دوران کودکي سپري شده است حالا خدا خود را( در مسيح) نشان مي دهد، سويه اي از اورا پاره مي کنند تاببينند که تن انسان از چيست : از خون است ؛ و وقتي که مي ميرد ، خون است و آب.
وقتي که بچه بودم، خدا اغلب با من حرف مي زد وآنقدر حرف هايش را باور مي کردم که تا مدت مديدي مي ترسيدم نکند نشان شده ام. نيچه مي پرسيد: « چه چيزي سبب مي شود که فلاسفه اعتقادات خود رابه جاي حقيقت مي گيرند؟ آيا هوش عملي و برتري آنهاست؟» ، نمي دانم . اما در باره اين وقاحتي که خود من هم در گذشته داشته ام، با اينکه فيلسوف نبودم ، نظرکوچکي دارم . در هر صورت، فلسفه با زن جور در نمي آيد، جريانهاي فکري وجود دارند، ما زنها هر چه بيشتر فکر کنيم ، بيشتر جذابيت مان را از دست مي دهيم. و چون زن، که جز تنش چيزي ديگري نيست وتن به ويژه زوالپذير است، در نتيجه از همان ابتدا، در آلبوم شعرش قطعه شعري را مي چسباند تا جريان هاي فکري کمتر شود . زيرا زن ها يک جنبه عملي دارند. در گذشته، زنها از هرنوع قدرتي، به عمد چشم پوشيدند اما امروز، آنها هم براي هدفشان، و براي اينکه هرچه بيشتر ديگران کشته شوند، خود را منفجر مي کنند. چه وحشتناک است ، من همانطور که حس مي کنم ، حرف مي زنم و از کلمه « وحشتناک » خيلي خوشم مي آيد؛ با اين وجود، ترجيح مي دهم که آن را در قصه هاي ترسناک ببينم و نه در واقعيت . بدبختانه ، واقعيت ، قصه ترسناک نيست ، بلکه به تاريخ تبديل مي شود.
درمورد ترس و لرزبگويم که اين ديگران هستند که آن را به وجود مي آورند، و نه شاعران؛ آنها تا جاييکه مي توانستند، سرودند؛ هرچند که برايشان کافي نبود . ولي براي من، همين کافي است . من مي خواستم چيزي را که به عنوان حقيقت مي بينم ، براي تعداد بيشتري بازگو کنم . فکر مي کنم که تمايل به عدالت بيشتر، در همان نخستين گام هاي من وجود داشته؛ اما در کشوري که زندگي مي کنم، يعني اتريش، چيزي که به حساب مي آيد رد پايي است که در برف مي ماند( که برف دوباره آن را مي پوشاند و بدين نحو جلب اسکي بازان را تسهيل کرده و همه چيز را پاک مي کند). اين نوع « نوشتن » هميشه، مهمتر از هر « ثبت » کردني بر کاغذ بوده است ؛ مضحک است. در زبان آلماني به ثبت مي گوييم « بيرون دادن » زيرا چيزي که به اصطلاح از نويسنده به روي کاغذ « بيرون » مي آيد، اغلب، به طرد و بيرون راندن نويسنده اش منجرمي شود، در نتيجه بهتر است سکوت کنيم.
که بارها، البته با مهرباني ، اين را به من توصيه کرده اند. جالا ديگر نمي خواهم تلاش کنم تا تاثيري بگذارم . نه، حالا، حرف سرهم مي بافم و هيچ اثري هم نمي گذارم، من نمي توانم معجزه کنم . اگر اين شهيد مصلوب با همه جسمش موفق نشد ، چگونه من با اين « بيرون دادن روي کاغذ » مضحکم مي توانم به آن دست يابم ، آيااين چيزي را که من به عنوان « بيرون دادن ناگزير» عرضه مي کنم ، در واقع عشق به کاغذ نيست ؟ آيا صرفا براي اين نبوده که دوست داشتم کاري انجام دهم و اينکه کار ديگري هم بلد نبودم؟آيا کارم را زيادي بزرگ جلوه نداده ام تا بتوانم آن را با خودستايي به عنوان وظيفه تعليم و تربيت نوع بشر بقبولانم ؟ آيا کارم را به حدي بالا نبرده ام که ديگر نتواند به تنهايي سر پا بايستد، چون جاذبه زمين آن را دوباره به سر جايش پرتاب مي کند، ولو اينکه از زمينه واقعيت برنخاسته باشد؛ واقعيتي که، بدبختانه، من شخصا نمي شناسم، چون من اصلا چيززيادي نمي دانم و به ندرت از خانه بيرون مي روم تا با کسي آشنا شوم. آيا نيچه نخواهد پرسيد که مگر به خود دروغ گفتن و خود را متقاعد کردن که با کار هدف بزرگي را دنبال مي کنيم امتيازي است؟ مگر مي توان روضه دروغ گفتن به خود را از روضه خواني اعتقادات ديگر متمايز کرد؟
تصورش را بکنيد؛ من خودم را توليد مي کنم و نه هيچ کس ديگري را؛ حتي خودم را هم توليد نکرده ام . نمي خواهم چيزي توليد کنم که بتواند فراتر از خودم برود. با اين حال، کارگاه کوچکي را اداره مي کنم که نمي توانيد تصور کنيد چقدر کوچک است. کارگاهم نه چيزي ارائه مي دهد ونه چيزي به دست مي آورد؟ چيزي را منفجر نمي کند؛ شايد، فقط بي حرمتي مي کند؛ ولي کار مي کند و بي خطراست. با فکرهايي خداي خودم و يا هرچيز ديگري را مي سازم، مثلا طبيعت . مهم نيست چه فکري؛ چون در هر صورت اين منم که آن را مي سازم. واگر مي خواهيد بدانيد با چه چيزي براي خودم فکر مي سازم چاره ديگري نداريد مگر اينکه کتاب هايم را بخوانيد، همين.
اين متن فشرده اي از سخنراني الفريد ژلينک در آکادمي لسينک است ٣ مه ٢٠٠٤
(١) گولتولد افرايم لسينگ١٧٨١-١٧٢٩ نويسنده کتاب ناتان خردمند
(٢) نويسنده در اينجا به فيلم « مصايب مسيح » اثر ميل گيبسون اشاره مي کند
-
۲/۰۴/۱۳۸۴
دختري كه …
شايد خواب ميديدم . شايد هزار سال به عقب برگشته بودم و يا برعكس ،هزار سال جلو رفته بودم وگرنه كي باور ميكرد در اين دوره و زمانه … نه . خواب ميديدم . شايد اثر مطالعهي رمان دنياي حيوانات " اورول" بود . آخر آدمهايي كه ميديدم ، هيچكدام آدم نبودند . پا داشتند ، سر داشتند ، دست ، شكم . با هم حرف ميزدند .زبان يكديگر را ميفهميدند . فقط هرازگاهي فرفرشان من را به ياد گراز ميانداخت . اصلا من امروز چطورم شده ؟ شنيدم دانشمند ها گازي ساختهاند كه اگر كمي از آن را استشمام كنيد ، چشمها همه چيز را جور ديگري خواهند ديد . ولي من جايي نبودم كه كسي گاز را … اما از آدمهاي اين دوره هر چه بگوييم برميآيد . اينها دنبال هيچ بهانهاي نيستند و هيچ دليلي هم نميخواهند . اصلا كسي نيست از آنها بازخواست كند . بيست وشش سال قبل آنهمه كشته داديم و آنهمه خون ، تا امروز اينها بتوانند از آزادي برخوردار باشند . ما هم اگر آزاد نيستيم خودمان نميخواهيم وگرنه اينهمه وفور نعمت . كي زمان آن ملعون هميشگي تاريخ ، كسي جرات داشت سوار موتور سيكلتهاي آن چناني شود عكس كسي را جلوي موتورش بچسباند و پرچمي سرخ يا سبز به دستش بگيرد و با هزار موتورسوار ديگر در خيابانها ويراژ برود . كي يكي از بزرگان ملي و سياسي كه ميخواست به شهري برود از يكماه قبل آماده باش اعلام ميكردند و خيابان ها و حتا بيابانها هم قرق آنهمه مامور ميشد ؟ ميدانيد اصلا نمي خواستم اينها را بنويسم . قصدم نوشتن چيز ديگري بود . اما وقتي پشت اين دستگاه لعنتي مينشينم ، اين دكمههاي كيبورد هستند كه وسوسه و حتا وادارم ميكنند هر هورماهوري كه خواستم بنويسم و از مسير اصلي دور شوم . فكر كنم اين دست ايادي استعمار و شيطان بزرگ است . وگرنه … ديروز ، نه . پريروز . يعني روزجمعه. در دانشگاه نمايشگاهي به نام بعثت برپا شده بود و نمي دانم كدام شير پاك خوردهاي - با اين بهانه كه با يكي از اساتيد دانشگاه كاري دارد و من آن بندهي خدا را بهتر ميشناسم و ميتوانم با واسطه شدن و معرفي او به استاد كارش را راه بيندازم - دست من را گرفت تا به دانشگاه ببرد . البته قبل از آنكه وارد خيابان شويم حضور آنهمه موتور سوار پرچم به دست خبرمان كرد ،چه خبر است . من كه هميشه از همه چيز ميترسم،گوشهاي نداشتهام را گرفتم و با التماس از آن دوست خواستم از اين رفتن و ديدن آن استاد ، امروز بگذرد . اصلا اين روزها كه ديگران در تدارك پذيرايي اين مهمان عزيز هستند از رفتن به بيرون از خانه حذر كند . اما امان از گوش شنوا . اگر زياد اصرار نكردم ، شايد به اين دليل بود كه حمل بر خودستاييام كند . خلاصه رفتيم . دانشگاه مثل هميشه نه شلوغ بود و نه خلوت . هر چند بازار مد بود . گلزارش جايي براي قرار گذاشتن آنها كه ميدانيد . – چقدر من بدبين و بد حرف شدم از يك ذره كاه كوهي ميسازم - اصلا ديگر هيچچيز را وصف نميكنم فقط از نمايشگاه ميگويم و آنچه را كه ديدم . طبق روال هميشگي اينگونه نمايش گاهها ، چادر برزنتي بزرگي بر پا كرده بودند و با هزار پرچم سرخ و سبز تزيينش نموده بودند و بلندگوها همه جور آهنگي را پخش ميكردند . طوريكه صداي هيچ كس به خالويش نميرسيد . خب . اين چيزي معمولي بود . نمايشگاه است و بايد اينگونه باشد . هر چند در كنار گذر اصلي . ايستاديم تا آن استاد را قبل از ورود به كلاس و حتا ورود به دانشگاه ببينيم . حالا اينكه صدا كلافه مان كرده بود ، تقصير از ما بود كه انجا ايستاده بوديم . شايد نيم ساعتي نگذشته بود – آخر ميدانيد كه بعضي از اساتيد خيلي خوشقول و وقت شناسند – كه دختري نه كوتاه و نه بلند ، انگار نه انگار كه من يك متر و هشتاد سانت قد دارم و نود و پنج كيلو وزن با همهي سنگينياش به من زد و اگر خودم را نگرفته بودم ، حتما روي چادر نمايشگاه ميافتادم و شايد حسابم با كرامالكاتبين بود . خب به خير گذشت . او رفت و ما هم نيفتاديم . تا اينجا كه همه چيز خوب بود . اما چند دقيقهاي نگذشته بود كه دختر داد زد « آهاي با شمام »
غير از من كه باورم نميشد در اين دوره و زمانه و با حضور اينهمه مامور منكرات و حراست كسي – آنهم يك دختر - بتواند صدايش را به گوش مردان نامحرم برساند . كس ديگري توجه نكرد . دختر دوباره جيغ زد و اينبار بلندتر و رساتر . وقتي ديد همه متوجهاش شدهاند ، مثل سخنراني وارد و شايد شاعرههاي ماهر – كه خوشبختانه وفور نعمت است – ژست گرفت . نفس عميقي كشيد و خيلي قشنگ ، از آفتاب گفت . از سرخي رنگ قرمز. از طراوت و شادابيي كه ميبايست باشد و ديگر نيست و از هزار چيز ديگر . كم كم گرم شد . و هرچه گرمتر ميشد صدايش رساتر و دلنشينتر . پيشانياش به عرق ننشسته بود كه بيخيال دستش را به زير گره روسري هزاررنگش انداخت و آن را كه زيادي بود از سرش برداشت و موهاي خرمايي قشنگش را روي سينههاي نورستهاش افشان كرد . من تعجب كردم اما ديگران ، نه . باور كردني نبود . يعني اينقدر …
باز هم از عشق گفت . از بودن . از بودني كه نبود و نيست و چرا نبايد باشد و همانطور كه ميگفت يخهي مانتواش را گرفت و با يكضرب همهي دكمههاي ان را پاره كرد و تا كسي بفهمد مانتو هم از تنش جدا شده بود . حالا يك دختر خوشاندام با تك پوشي آستين ركابي و يخهاي كه نميتوانست زيبايي سينههاي كوچكش را پنهان كند جلوي من ايستاده بود و هنوز هم شعر ميگفت و عرق ميريخت . اما ديگر حرفهايش انسجامي نداشت . حركاتش بيخود بود . حالا پچپچهها شروع شده بود ، اما نه آنقدر كه كسي به فكر بيفتد و يا عكسالعملي نشان بدهد و اگر تلاش نميكرد تا تكپوش كوتاه را پاره كند ، شايد هيچ كس كاري به او نداشت . – من مطمئنم اگر آن را هم پاره ميكرد ، هيچكدام از مردان بيريش و ريشداري كه آنجا بود ، از جايش تكان نمي خورد - شايد هم غافلگير شده بودند . تكپوش پاره نميشد . دختر تصميم گرفت آن را بهطور صحيح از تنش بيرون بياورد . گوشهي كرست قرمزش هويدا شده بود كه – اصلا كرست داشت ؟ - كه يكدفعه چند دختر چادري ، همزمان و هر كدام از يك گوشه ، خودشان را روي او پرت كردند . دختر به زمين خورد و سرش به ميخ چادر گرفت و از حال رفت و دخترهايي كه او را به زمين انداخته بودند ، در كمال خونسردي تكهاي از برزنت چادر را روي او كشيدند و نميدانم چرا ، همهي پسرهايي كه آنجا بودند فرار كردند . وقتي مامورين حراست رسيدند و آمبولانس آمد ، تنها من آنجا بودم و مثل شخصيتهاي كمدي ، دهن گالهام باز مانده بود و به هيچچيز فكر نميكردم الا خوشحالي پدري كه دخترش يكضرب در كنكور قبول شده بود و جشني كه مادر براي قبولي او گرفته بود و مردي را ميديدم كه بغل ديوار چندك زده بود و سبيل نداشتهاش را ميكشيد و دعا ميكردم اي كاش آنكه ميبايست بيايد ، اين روزها نميامد و يا ايكاش دختر روز ديگري اينطور از خود بيخود ميشد و هنوز فكريام چه بلايي سر او ميآيد و يا ميآورند و چرا ؟
شايد خواب ميديدم . شايد هزار سال به عقب برگشته بودم و يا برعكس ،هزار سال جلو رفته بودم وگرنه كي باور ميكرد در اين دوره و زمانه … نه . خواب ميديدم . شايد اثر مطالعهي رمان دنياي حيوانات " اورول" بود . آخر آدمهايي كه ميديدم ، هيچكدام آدم نبودند . پا داشتند ، سر داشتند ، دست ، شكم . با هم حرف ميزدند .زبان يكديگر را ميفهميدند . فقط هرازگاهي فرفرشان من را به ياد گراز ميانداخت . اصلا من امروز چطورم شده ؟ شنيدم دانشمند ها گازي ساختهاند كه اگر كمي از آن را استشمام كنيد ، چشمها همه چيز را جور ديگري خواهند ديد . ولي من جايي نبودم كه كسي گاز را … اما از آدمهاي اين دوره هر چه بگوييم برميآيد . اينها دنبال هيچ بهانهاي نيستند و هيچ دليلي هم نميخواهند . اصلا كسي نيست از آنها بازخواست كند . بيست وشش سال قبل آنهمه كشته داديم و آنهمه خون ، تا امروز اينها بتوانند از آزادي برخوردار باشند . ما هم اگر آزاد نيستيم خودمان نميخواهيم وگرنه اينهمه وفور نعمت . كي زمان آن ملعون هميشگي تاريخ ، كسي جرات داشت سوار موتور سيكلتهاي آن چناني شود عكس كسي را جلوي موتورش بچسباند و پرچمي سرخ يا سبز به دستش بگيرد و با هزار موتورسوار ديگر در خيابانها ويراژ برود . كي يكي از بزرگان ملي و سياسي كه ميخواست به شهري برود از يكماه قبل آماده باش اعلام ميكردند و خيابان ها و حتا بيابانها هم قرق آنهمه مامور ميشد ؟ ميدانيد اصلا نمي خواستم اينها را بنويسم . قصدم نوشتن چيز ديگري بود . اما وقتي پشت اين دستگاه لعنتي مينشينم ، اين دكمههاي كيبورد هستند كه وسوسه و حتا وادارم ميكنند هر هورماهوري كه خواستم بنويسم و از مسير اصلي دور شوم . فكر كنم اين دست ايادي استعمار و شيطان بزرگ است . وگرنه … ديروز ، نه . پريروز . يعني روزجمعه. در دانشگاه نمايشگاهي به نام بعثت برپا شده بود و نمي دانم كدام شير پاك خوردهاي - با اين بهانه كه با يكي از اساتيد دانشگاه كاري دارد و من آن بندهي خدا را بهتر ميشناسم و ميتوانم با واسطه شدن و معرفي او به استاد كارش را راه بيندازم - دست من را گرفت تا به دانشگاه ببرد . البته قبل از آنكه وارد خيابان شويم حضور آنهمه موتور سوار پرچم به دست خبرمان كرد ،چه خبر است . من كه هميشه از همه چيز ميترسم،گوشهاي نداشتهام را گرفتم و با التماس از آن دوست خواستم از اين رفتن و ديدن آن استاد ، امروز بگذرد . اصلا اين روزها كه ديگران در تدارك پذيرايي اين مهمان عزيز هستند از رفتن به بيرون از خانه حذر كند . اما امان از گوش شنوا . اگر زياد اصرار نكردم ، شايد به اين دليل بود كه حمل بر خودستاييام كند . خلاصه رفتيم . دانشگاه مثل هميشه نه شلوغ بود و نه خلوت . هر چند بازار مد بود . گلزارش جايي براي قرار گذاشتن آنها كه ميدانيد . – چقدر من بدبين و بد حرف شدم از يك ذره كاه كوهي ميسازم - اصلا ديگر هيچچيز را وصف نميكنم فقط از نمايشگاه ميگويم و آنچه را كه ديدم . طبق روال هميشگي اينگونه نمايش گاهها ، چادر برزنتي بزرگي بر پا كرده بودند و با هزار پرچم سرخ و سبز تزيينش نموده بودند و بلندگوها همه جور آهنگي را پخش ميكردند . طوريكه صداي هيچ كس به خالويش نميرسيد . خب . اين چيزي معمولي بود . نمايشگاه است و بايد اينگونه باشد . هر چند در كنار گذر اصلي . ايستاديم تا آن استاد را قبل از ورود به كلاس و حتا ورود به دانشگاه ببينيم . حالا اينكه صدا كلافه مان كرده بود ، تقصير از ما بود كه انجا ايستاده بوديم . شايد نيم ساعتي نگذشته بود – آخر ميدانيد كه بعضي از اساتيد خيلي خوشقول و وقت شناسند – كه دختري نه كوتاه و نه بلند ، انگار نه انگار كه من يك متر و هشتاد سانت قد دارم و نود و پنج كيلو وزن با همهي سنگينياش به من زد و اگر خودم را نگرفته بودم ، حتما روي چادر نمايشگاه ميافتادم و شايد حسابم با كرامالكاتبين بود . خب به خير گذشت . او رفت و ما هم نيفتاديم . تا اينجا كه همه چيز خوب بود . اما چند دقيقهاي نگذشته بود كه دختر داد زد « آهاي با شمام »
غير از من كه باورم نميشد در اين دوره و زمانه و با حضور اينهمه مامور منكرات و حراست كسي – آنهم يك دختر - بتواند صدايش را به گوش مردان نامحرم برساند . كس ديگري توجه نكرد . دختر دوباره جيغ زد و اينبار بلندتر و رساتر . وقتي ديد همه متوجهاش شدهاند ، مثل سخنراني وارد و شايد شاعرههاي ماهر – كه خوشبختانه وفور نعمت است – ژست گرفت . نفس عميقي كشيد و خيلي قشنگ ، از آفتاب گفت . از سرخي رنگ قرمز. از طراوت و شادابيي كه ميبايست باشد و ديگر نيست و از هزار چيز ديگر . كم كم گرم شد . و هرچه گرمتر ميشد صدايش رساتر و دلنشينتر . پيشانياش به عرق ننشسته بود كه بيخيال دستش را به زير گره روسري هزاررنگش انداخت و آن را كه زيادي بود از سرش برداشت و موهاي خرمايي قشنگش را روي سينههاي نورستهاش افشان كرد . من تعجب كردم اما ديگران ، نه . باور كردني نبود . يعني اينقدر …
باز هم از عشق گفت . از بودن . از بودني كه نبود و نيست و چرا نبايد باشد و همانطور كه ميگفت يخهي مانتواش را گرفت و با يكضرب همهي دكمههاي ان را پاره كرد و تا كسي بفهمد مانتو هم از تنش جدا شده بود . حالا يك دختر خوشاندام با تك پوشي آستين ركابي و يخهاي كه نميتوانست زيبايي سينههاي كوچكش را پنهان كند جلوي من ايستاده بود و هنوز هم شعر ميگفت و عرق ميريخت . اما ديگر حرفهايش انسجامي نداشت . حركاتش بيخود بود . حالا پچپچهها شروع شده بود ، اما نه آنقدر كه كسي به فكر بيفتد و يا عكسالعملي نشان بدهد و اگر تلاش نميكرد تا تكپوش كوتاه را پاره كند ، شايد هيچ كس كاري به او نداشت . – من مطمئنم اگر آن را هم پاره ميكرد ، هيچكدام از مردان بيريش و ريشداري كه آنجا بود ، از جايش تكان نمي خورد - شايد هم غافلگير شده بودند . تكپوش پاره نميشد . دختر تصميم گرفت آن را بهطور صحيح از تنش بيرون بياورد . گوشهي كرست قرمزش هويدا شده بود كه – اصلا كرست داشت ؟ - كه يكدفعه چند دختر چادري ، همزمان و هر كدام از يك گوشه ، خودشان را روي او پرت كردند . دختر به زمين خورد و سرش به ميخ چادر گرفت و از حال رفت و دخترهايي كه او را به زمين انداخته بودند ، در كمال خونسردي تكهاي از برزنت چادر را روي او كشيدند و نميدانم چرا ، همهي پسرهايي كه آنجا بودند فرار كردند . وقتي مامورين حراست رسيدند و آمبولانس آمد ، تنها من آنجا بودم و مثل شخصيتهاي كمدي ، دهن گالهام باز مانده بود و به هيچچيز فكر نميكردم الا خوشحالي پدري كه دخترش يكضرب در كنكور قبول شده بود و جشني كه مادر براي قبولي او گرفته بود و مردي را ميديدم كه بغل ديوار چندك زده بود و سبيل نداشتهاش را ميكشيد و دعا ميكردم اي كاش آنكه ميبايست بيايد ، اين روزها نميامد و يا ايكاش دختر روز ديگري اينطور از خود بيخود ميشد و هنوز فكريام چه بلايي سر او ميآيد و يا ميآورند و چرا ؟
۱/۳۰/۱۳۸۴
بارون بود .بارون ?... اونم اين وخت سال . نه بهاره و نه زمستون كه بگيم داره به موقع … اصلا اين «موقع »را كي انتخاب كرده و اصلا به تو چه كه زير بارون وايسادي و به وقت و زمان بارون فكر مي كني . فكر كنم يه طوريت شده وگرنه … وگرنه چي ؟ زنم از خونه بيرونم كرده ؟ خب كرده . هيشكي قبولم نداره ؟ خوب نداره . شكمم از گرسنگي به قيل و قال افتاده؟ خوب افتاده . ميگي چيكار كنم؟ . بشينم گريه كنم . ؟ نمي كنم . تازه بخوام گريهام بكنم . گريهم نميياد كه . نه مي تونم استفراغ كنم . نه گريه و نه … بابا من نه دردم به درد آدماس و نه غذا خوردنم . همينو ميخواسي ؟
حالا داره بارون مياد . اونم وسط چلهي تابستون . در حاليكه تو زمستون نباريد . بهارم . اصلا هَف ساله كه آسمون قهر كرده و خدا از ما برگشته و نميباره كه نميباره و خشك سالي همه چيز و همهجا را از بين برده . و از همه مهمتر همه به اين وضع عادت كردن . دولتم داره شب و روز كار ميكنه تا زود تر ممر فاضلاب را تموم كنه تا پس از تصفيه آب ، شاش خودومونو بخوريم . به اونم عادت ميكنيم . ميخوريم و شايد بهبه چهچه هم بكنيم . مگر چه اشكالي داره ؟ اصلا كي ميدونه اين همه غذاهاي آماده و اينهمه دارو و دواهاي مسكن و مقوي ، چي توشونه ، ها ؟ كي به فكر اينه كه از چي درست ميشن؟ . پول مي ديم و ميخريم و ميخوريم و دم كه نميزنيم هيچي ، تازه افتخارم ميكنيم، كه مثلا خارجي هستن و از فلان كشور جهان سوم سوغاتي اوردن و … ديوونه شدم ، نه ؟ خيلي حرف ميزنم ، نه ؟ همه همينو ميگن . بعضي وقتا به خودم دلداري ميدم كه بابا من كه حرف بيخود نميزنم . تازه همينطوريام كه حرف نمي زنم . يه چيزي ، يه كسي ميآد پا ميذلره رو دمم و دهن من واز مي شه . تازه مگر لقمان ديوونه نبود . مگر اون همه حرف حساب و معقول نزده ؟ اونفدري كه اون حرف زده و اونقدر از حرفاي اون چاپ كردن ؛ امام رضا نزده و كتاب ازش چاپ نكردن . – الان اگر مادرم بود بين انگشتاشو گاز ميگرفت و يا اگر بچه حزبا…- واي واي كاش اسم اونارو نميبردم كه … اصلا تو داشتي درباره بارون ميگفتي و يا مينوشتي چيكار به اينهمه اينور اونور رفتن . بابا آسته برو آسته بيا … اَههه
خب بارون ميباره . همه خيس شدند . منم خيس شدم . خيابون و خونهها و ديوارا و همه و همه خيس شدن . بارون مي باره . خيليا خوشالن . بيشترشونم ناراحتن . يا ميوههاشون خراب ميشه ، يا گندماشون و يا مصالح ساختمونيشون و يا آرايششون به هم ميريزه . به من چه . نه بر اشتري سوارم و نه … اگه داشتم كه سوار ميشدم . شيطونو ميگه ، مگه فرق من با بهلول تو چيه ، كه يه چوب بلند جور نمي كنم و سوارش نميشَم . ها؟ فكر مي كنيين اگه يه روز يه مرد گنده رو ديدين سوار چوب شده و داره اينطرف اونطرف ميدوه چيكار مي كنين .؟ دولت چيكار ميكنه . دولت كه نه . شهرداري ؟ هههه . شهرداري ديگه بيلش گلي ور نميداره . همهي ادارهها بايد خودكفا باشن . بايد خرج خودشونو ، خودشون در بيارن . چه ربطي به شهرداري داره . اگر يه دلسوختهاي خواست ما رو معرفي كنه ، بايد اول بره پذيرش بيمارستان رواني – ميدونين ديگه اسم تيمارستان ور افتاده ؟ - يه خورده از اون پولاي نخواستهاشو بريزه به حساب آقاي دكتر – حالا اگر يه پارتي كت و كلفت داشته باشه ديگه بّهتر - هي من ياد گرفتم تشديد كجاي كيبورد قايم شده بود . خيلي دنبالش گشتم . شانسي خودش مثل يه ملخ تند و تيز پريد رو پشت « بهتر» . ديدينش ؟ … ولي كجا بود ؟ ولش كنين . شايد شما بدونين . يا اصلا ميدونستشن و نياز به گفتن من نبود و شايد … ميدونين ديگه حال نوشتن ندارم . ديگه نميخوام بهلول باشم . نميخوام دلسوخته ها دلشون برام بسوزه و بفرستنم تيمارستان – نه . بيمارستان رواني – اين تشديد و كيبورد اون حس و حال ازم گرفت . مثل تيمي كه ميره تو لاك دفاعي و صد در صد گل ميخوره . نه . نه سوت بزنين و نه ترقه بندازين و نه كسي رو هو كنين . من اين جوريام ديگه . از بارون شروع كردم و به زمين فوتبال رسيدم . ميترسم يه دفعه برم زير تيغهي گيوتين و تق … ناگهان بانگي بر اومد . …بيچاره ما اينروزا ديگه بانگيام بر نميآد .
نميخواين سرتونو - مثل همهي اونا كه براشون حرف ميزنم – بندازين پايين و در برين . نمي خواين مثل ننه و بابام دهنمو محكم بگيرين و با يه آمپول خفهم كنين ؟ نميخواين دهنم ببندين و دستامو ؛ تا هر چي داد ميزنم . مثل اسفراغي كه فوري برش ميگردونين ، بر گردن تو حلق خودم . راستشو بگم ، اصلا بارون نميباره . خيلي وقته كه نميباره . تازه بباره منو چه فايده .
ميگن از رونوشته مي شه حال طرفو فهميد . يعني حال من معلومه ؟ اگه معلومه برام ميل بزنين. …
دلم نيومد اين ترانه فرهادرا خودم تنهايي داد بزنم . شمام اگه خواستين بفرماييد . شايد تو عمرمون يه كاري كرده باشيم
گفتنيها كم نيست ، من و تو كم بوديم
خشك و پژمرده ، تا روي زمين خم بوديم
گفتنيها كم نيست ، من و تو كم گفتيم
مثل هذيان دم مرگ ، از آغاز چنين ،درهم و برهم گفتيم
ديدنيها كم نيست ، من وتو كم ديديم
بي سبب از پاييز ، جاي ميلاد اقاقيها را ،پرسيديم
چيدنيها كم نيست ، من و تو كم چيديم
وقت گل دادن عشق ، روي دار قالي
بيسبب حتي ، پرتاب گل سرخي را ، ترسيديم
خواندنيها كم نيست ،من و تو كم خوانديم
من و تو ساده ترين ،شكل سرودن را
در معبر باد ،با دهاني بسته وامانديم
من و تو كم بوديم
من و تو ، اما در ميدانها
اينك اندازهي ما ميخوانيم
ما به اندازهي ما ميگوييم ،ما به اندازهي ما می چینیم
ما به اندازهي ما می بوییم ،ما به اندازهي ما می روییم
من و تو كم ، نه كه بايد شب بی رحم وگل مريم وبيداري شبنم باشيم
من و تو خم ، نه و درهم نه وكم نه ،كه ميبايد ،با هم باشيم
من و تو حق داريم در شب اين جنبش
نبض آدم باشيم
من و تو حق داريم كه به اندازهي ما هم شده
با هم باشيم
گفتنيها كم نيست...
از آلبوم " خواب در بیداری " زنده ياد فرهاد :
حالا داره بارون مياد . اونم وسط چلهي تابستون . در حاليكه تو زمستون نباريد . بهارم . اصلا هَف ساله كه آسمون قهر كرده و خدا از ما برگشته و نميباره كه نميباره و خشك سالي همه چيز و همهجا را از بين برده . و از همه مهمتر همه به اين وضع عادت كردن . دولتم داره شب و روز كار ميكنه تا زود تر ممر فاضلاب را تموم كنه تا پس از تصفيه آب ، شاش خودومونو بخوريم . به اونم عادت ميكنيم . ميخوريم و شايد بهبه چهچه هم بكنيم . مگر چه اشكالي داره ؟ اصلا كي ميدونه اين همه غذاهاي آماده و اينهمه دارو و دواهاي مسكن و مقوي ، چي توشونه ، ها ؟ كي به فكر اينه كه از چي درست ميشن؟ . پول مي ديم و ميخريم و ميخوريم و دم كه نميزنيم هيچي ، تازه افتخارم ميكنيم، كه مثلا خارجي هستن و از فلان كشور جهان سوم سوغاتي اوردن و … ديوونه شدم ، نه ؟ خيلي حرف ميزنم ، نه ؟ همه همينو ميگن . بعضي وقتا به خودم دلداري ميدم كه بابا من كه حرف بيخود نميزنم . تازه همينطوريام كه حرف نمي زنم . يه چيزي ، يه كسي ميآد پا ميذلره رو دمم و دهن من واز مي شه . تازه مگر لقمان ديوونه نبود . مگر اون همه حرف حساب و معقول نزده ؟ اونفدري كه اون حرف زده و اونقدر از حرفاي اون چاپ كردن ؛ امام رضا نزده و كتاب ازش چاپ نكردن . – الان اگر مادرم بود بين انگشتاشو گاز ميگرفت و يا اگر بچه حزبا…- واي واي كاش اسم اونارو نميبردم كه … اصلا تو داشتي درباره بارون ميگفتي و يا مينوشتي چيكار به اينهمه اينور اونور رفتن . بابا آسته برو آسته بيا … اَههه
خب بارون ميباره . همه خيس شدند . منم خيس شدم . خيابون و خونهها و ديوارا و همه و همه خيس شدن . بارون مي باره . خيليا خوشالن . بيشترشونم ناراحتن . يا ميوههاشون خراب ميشه ، يا گندماشون و يا مصالح ساختمونيشون و يا آرايششون به هم ميريزه . به من چه . نه بر اشتري سوارم و نه … اگه داشتم كه سوار ميشدم . شيطونو ميگه ، مگه فرق من با بهلول تو چيه ، كه يه چوب بلند جور نمي كنم و سوارش نميشَم . ها؟ فكر مي كنيين اگه يه روز يه مرد گنده رو ديدين سوار چوب شده و داره اينطرف اونطرف ميدوه چيكار مي كنين .؟ دولت چيكار ميكنه . دولت كه نه . شهرداري ؟ هههه . شهرداري ديگه بيلش گلي ور نميداره . همهي ادارهها بايد خودكفا باشن . بايد خرج خودشونو ، خودشون در بيارن . چه ربطي به شهرداري داره . اگر يه دلسوختهاي خواست ما رو معرفي كنه ، بايد اول بره پذيرش بيمارستان رواني – ميدونين ديگه اسم تيمارستان ور افتاده ؟ - يه خورده از اون پولاي نخواستهاشو بريزه به حساب آقاي دكتر – حالا اگر يه پارتي كت و كلفت داشته باشه ديگه بّهتر - هي من ياد گرفتم تشديد كجاي كيبورد قايم شده بود . خيلي دنبالش گشتم . شانسي خودش مثل يه ملخ تند و تيز پريد رو پشت « بهتر» . ديدينش ؟ … ولي كجا بود ؟ ولش كنين . شايد شما بدونين . يا اصلا ميدونستشن و نياز به گفتن من نبود و شايد … ميدونين ديگه حال نوشتن ندارم . ديگه نميخوام بهلول باشم . نميخوام دلسوخته ها دلشون برام بسوزه و بفرستنم تيمارستان – نه . بيمارستان رواني – اين تشديد و كيبورد اون حس و حال ازم گرفت . مثل تيمي كه ميره تو لاك دفاعي و صد در صد گل ميخوره . نه . نه سوت بزنين و نه ترقه بندازين و نه كسي رو هو كنين . من اين جوريام ديگه . از بارون شروع كردم و به زمين فوتبال رسيدم . ميترسم يه دفعه برم زير تيغهي گيوتين و تق … ناگهان بانگي بر اومد . …بيچاره ما اينروزا ديگه بانگيام بر نميآد .
نميخواين سرتونو - مثل همهي اونا كه براشون حرف ميزنم – بندازين پايين و در برين . نمي خواين مثل ننه و بابام دهنمو محكم بگيرين و با يه آمپول خفهم كنين ؟ نميخواين دهنم ببندين و دستامو ؛ تا هر چي داد ميزنم . مثل اسفراغي كه فوري برش ميگردونين ، بر گردن تو حلق خودم . راستشو بگم ، اصلا بارون نميباره . خيلي وقته كه نميباره . تازه بباره منو چه فايده .
ميگن از رونوشته مي شه حال طرفو فهميد . يعني حال من معلومه ؟ اگه معلومه برام ميل بزنين. …
دلم نيومد اين ترانه فرهادرا خودم تنهايي داد بزنم . شمام اگه خواستين بفرماييد . شايد تو عمرمون يه كاري كرده باشيم
گفتنيها كم نيست ، من و تو كم بوديم
خشك و پژمرده ، تا روي زمين خم بوديم
گفتنيها كم نيست ، من و تو كم گفتيم
مثل هذيان دم مرگ ، از آغاز چنين ،درهم و برهم گفتيم
ديدنيها كم نيست ، من وتو كم ديديم
بي سبب از پاييز ، جاي ميلاد اقاقيها را ،پرسيديم
چيدنيها كم نيست ، من و تو كم چيديم
وقت گل دادن عشق ، روي دار قالي
بيسبب حتي ، پرتاب گل سرخي را ، ترسيديم
خواندنيها كم نيست ،من و تو كم خوانديم
من و تو ساده ترين ،شكل سرودن را
در معبر باد ،با دهاني بسته وامانديم
من و تو كم بوديم
من و تو ، اما در ميدانها
اينك اندازهي ما ميخوانيم
ما به اندازهي ما ميگوييم ،ما به اندازهي ما می چینیم
ما به اندازهي ما می بوییم ،ما به اندازهي ما می روییم
من و تو كم ، نه كه بايد شب بی رحم وگل مريم وبيداري شبنم باشيم
من و تو خم ، نه و درهم نه وكم نه ،كه ميبايد ،با هم باشيم
من و تو حق داريم در شب اين جنبش
نبض آدم باشيم
من و تو حق داريم كه به اندازهي ما هم شده
با هم باشيم
گفتنيها كم نيست...
از آلبوم " خواب در بیداری " زنده ياد فرهاد :
۱/۲۲/۱۳۸۴
« كاشكي كلاهي داشت »
مثل هميشه هيچكس نبود . هيچچيز نبود و او مثل هميشه غر نزد « خدايا اگر صلاح مي دوني ، ديگه راحتم كن » . مثل هميشه اول به آشپزخانه نرفت و كتري را روي بار نگذاشت ، ظرفهاي نشسته را نشست و از فرط خستگي و بيفكري بچهها گريه نكرد . تازه خوشحالم شد كه هيچكس نبود . گونياش را روي زمين انداخت و كنارش نشست .
نخي كه خفت گلوي گوني را محكم گرفته بود ، باز كرد . مثل هميشه چشمهايش را بست و نيت كرد « خدايا … »
دستش را به درون گوني برد و اولين تكه را لمس كرد . لطيف بود و نرم . چراغي در دلش روشن شد .« خوشبخت ميشه » دستش را پس و پيش كشيد . سر و ته آن پيدا نبود « يعني چيه ؟ خدايا…»
هميشه با اولين تكه نيت مي كرد و از رنگ و جنس و بزرگي و كوچكي آن سرنوشت آن را كه مي خواست حدس ميزد .
باز هم دستش را روي لطافت پارچه كشيد . بازهم از ماهيت آن چيزي نفهميد .« كاشكي ميفهميدم ، اونوخ … » چشمهايش را باز كرد . اما به دستش نگاه نكرد و داخل گوني . ميترسيد با ديدن آن نيتش باطل شود . ميترسيد وسوسه شود و تكهي ديگري را بردارد . چيزي كه مطابق ميل و نيتش باشد . نه آنچه را كه اول از هر چيز زير دستش آمده . دوباره چشمهايش را بست . باز هم زمزمه كرد « خدايا … »
صداي موتورسيكلتي از پيچ كوچه پيچيد . از ديوارها و كنارهي در گذشت . زن چشم هايش را باز كرد و
« اونقدر دَس َدس كردي تا اومد ، تا …»
وقتي او ميآمد ، به هيچچيز رحم نمي كرد و به هيچ كس . گوني را زير بغل مي زد و همان طور كه مثل اجل معلق آمده بود ، ميرفت و حالا … چرخها ميچرخيدند و صدا …
زن فرزتر از سني كه داشت ، از جايش بلند شد . سر گوني را گرفت و به طرف حياط كشيد .
صدا ، صدا ، چرخ ها و بازهم صدا … انگار از سر كوچه تا اينجا ، هزار سال فاصله بود. تا گوني را پشت در انداخت و در را بست ، صد بار ُمرد و زنده شد و مثل ُمردههاي جان به پشت ، پشت در وا رفت .
« ميفهمه . خر كه نيست . خودش شيطونو درس ميده ، اونوخ من … »
صدا هنوز نرسيده بود . هنوز ديوارهاي كوچه را مثل گوشهاي زن ميدريد و جلو ميآمد . زن ميخواست از پشت در بلند شود . ميخواست مثل هميشه خودش را به آشپزخانه برساند تا وقتي آمد ، شك نكند . اما رمق از دست و پايش رفته بود و قلبش مثل ُدهل ميكوبيد . به خودش فشار آورد و سعي كرد از جلوي در دور شود . پاها تا وسط آمدند و ديگر … كمرش را به كمك گرفت و مثل بچه اولش كه هيچ وقت چاردست و پا نرفت ، كونخز ، كون خز تا وسط سالن كشيد و آنجا از حال رفت . صدا تا جلوي در رسيده بود و نفس زن تا زير زبانش .
« كاشكي يه تيكهشو به خودم ميداد . كاشكي ميذاشت يه خورده نيگاشون كنم . كاشكي يه قرون از پولشون به خودم ميداد . كاشكي … »
او مي دانست ، زن هر پنجشنبه به خانههايي كه از قديمالايم ميشناختشان ، ميرود و مي دانست آنها علاوه بر چند توماني كه كف دستش ميگذارند ، كهنه لباسهايشان را هم به او مي دهند و زن ميدانست او هر جمعه ، گوشهي جمعه بازار بساطش را پهن ميكند و تكهاي همه را ميفروشد .
صدا به جلوي در رسيد و زن ناليد « به زمين گرم بخوره ، همهشونو ميريزه رو زرورق »
صدا روي زن آوار شد و خانه را پر كرد . زن بغض خفه شده را رها كرد . صدا از هيبت بغض ترسيد و از خانه به در رفت .از جلوي در گذشت . زن بغض را مهار كرد . ساكت شد . صدا از اولين خانه گذشت . دومي ، سومي . نفس زن برگشت . پاهايش جان گرفت . صدا جلوي خانهي چهارم كه رسيد خفه شد . زن به خودش ، به ترسش و به گريه كردنش ، خنديد . نه انگار كه نفس تا زير زبانش رسيده بود و نه اينكه پيري كمرش را خم كرده باشد . مثل تازهجوانها از جايش بلند شد . گوني را وسط كشيد . كنارش نشست « خدا كنه جابجا نشده باشد »
دستش را داخل گوني برد . هنوز اولين تكه بود . همان طور لطيف ، نرم . كسي گفت « زود باش »
كسي ديگر خنديد و گفت « بهبه ، چه پروپيمونه »
زن فكر كرد ، فكر خودش است كه پيش از ديدن تكهي لطيف دارد نيت او را تاويل مي كند . خنديد . تكه را جمع كرد . تكه ،آنقدر لطيف بود كه ميان دست هاي چروكيدهاش جمع شود . « چه طالع كوچلويي داره اين كوچولو دختر من »
هنوز حرفش تمام نشده بود كه سياهي دستي ، دستش را پس زد . گلوي گوني را جسبيد و آن را از جلوي زن برداشت و به طرف در رفت
« كجا بود ؟ چه جوري اومد ؟ ».
نفس زن همراه گوني از در بيرون رفت
« نره خر نشئه ، موتورو بيار جلو ، سنگينه »
نفس از صداي نكرهي مرد ، ترسيد و به داخل سالن برگشت . زن زير آوار صداي موتور دستش را باز كرد . سرخي شورت زنانهاي به او خنديد . زن گونهاش را خراشيد و كسي با طعنه گفت « بهتر از اين نميشه ، بايد كُلاشو بالا بزنه »
زن با گريه گفت « كاشكي كلاهي داشت »
19/1/ 84
مثل هميشه هيچكس نبود . هيچچيز نبود و او مثل هميشه غر نزد « خدايا اگر صلاح مي دوني ، ديگه راحتم كن » . مثل هميشه اول به آشپزخانه نرفت و كتري را روي بار نگذاشت ، ظرفهاي نشسته را نشست و از فرط خستگي و بيفكري بچهها گريه نكرد . تازه خوشحالم شد كه هيچكس نبود . گونياش را روي زمين انداخت و كنارش نشست .
نخي كه خفت گلوي گوني را محكم گرفته بود ، باز كرد . مثل هميشه چشمهايش را بست و نيت كرد « خدايا … »
دستش را به درون گوني برد و اولين تكه را لمس كرد . لطيف بود و نرم . چراغي در دلش روشن شد .« خوشبخت ميشه » دستش را پس و پيش كشيد . سر و ته آن پيدا نبود « يعني چيه ؟ خدايا…»
هميشه با اولين تكه نيت مي كرد و از رنگ و جنس و بزرگي و كوچكي آن سرنوشت آن را كه مي خواست حدس ميزد .
باز هم دستش را روي لطافت پارچه كشيد . بازهم از ماهيت آن چيزي نفهميد .« كاشكي ميفهميدم ، اونوخ … » چشمهايش را باز كرد . اما به دستش نگاه نكرد و داخل گوني . ميترسيد با ديدن آن نيتش باطل شود . ميترسيد وسوسه شود و تكهي ديگري را بردارد . چيزي كه مطابق ميل و نيتش باشد . نه آنچه را كه اول از هر چيز زير دستش آمده . دوباره چشمهايش را بست . باز هم زمزمه كرد « خدايا … »
صداي موتورسيكلتي از پيچ كوچه پيچيد . از ديوارها و كنارهي در گذشت . زن چشم هايش را باز كرد و
« اونقدر دَس َدس كردي تا اومد ، تا …»
وقتي او ميآمد ، به هيچچيز رحم نمي كرد و به هيچ كس . گوني را زير بغل مي زد و همان طور كه مثل اجل معلق آمده بود ، ميرفت و حالا … چرخها ميچرخيدند و صدا …
زن فرزتر از سني كه داشت ، از جايش بلند شد . سر گوني را گرفت و به طرف حياط كشيد .
صدا ، صدا ، چرخ ها و بازهم صدا … انگار از سر كوچه تا اينجا ، هزار سال فاصله بود. تا گوني را پشت در انداخت و در را بست ، صد بار ُمرد و زنده شد و مثل ُمردههاي جان به پشت ، پشت در وا رفت .
« ميفهمه . خر كه نيست . خودش شيطونو درس ميده ، اونوخ من … »
صدا هنوز نرسيده بود . هنوز ديوارهاي كوچه را مثل گوشهاي زن ميدريد و جلو ميآمد . زن ميخواست از پشت در بلند شود . ميخواست مثل هميشه خودش را به آشپزخانه برساند تا وقتي آمد ، شك نكند . اما رمق از دست و پايش رفته بود و قلبش مثل ُدهل ميكوبيد . به خودش فشار آورد و سعي كرد از جلوي در دور شود . پاها تا وسط آمدند و ديگر … كمرش را به كمك گرفت و مثل بچه اولش كه هيچ وقت چاردست و پا نرفت ، كونخز ، كون خز تا وسط سالن كشيد و آنجا از حال رفت . صدا تا جلوي در رسيده بود و نفس زن تا زير زبانش .
« كاشكي يه تيكهشو به خودم ميداد . كاشكي ميذاشت يه خورده نيگاشون كنم . كاشكي يه قرون از پولشون به خودم ميداد . كاشكي … »
او مي دانست ، زن هر پنجشنبه به خانههايي كه از قديمالايم ميشناختشان ، ميرود و مي دانست آنها علاوه بر چند توماني كه كف دستش ميگذارند ، كهنه لباسهايشان را هم به او مي دهند و زن ميدانست او هر جمعه ، گوشهي جمعه بازار بساطش را پهن ميكند و تكهاي همه را ميفروشد .
صدا به جلوي در رسيد و زن ناليد « به زمين گرم بخوره ، همهشونو ميريزه رو زرورق »
صدا روي زن آوار شد و خانه را پر كرد . زن بغض خفه شده را رها كرد . صدا از هيبت بغض ترسيد و از خانه به در رفت .از جلوي در گذشت . زن بغض را مهار كرد . ساكت شد . صدا از اولين خانه گذشت . دومي ، سومي . نفس زن برگشت . پاهايش جان گرفت . صدا جلوي خانهي چهارم كه رسيد خفه شد . زن به خودش ، به ترسش و به گريه كردنش ، خنديد . نه انگار كه نفس تا زير زبانش رسيده بود و نه اينكه پيري كمرش را خم كرده باشد . مثل تازهجوانها از جايش بلند شد . گوني را وسط كشيد . كنارش نشست « خدا كنه جابجا نشده باشد »
دستش را داخل گوني برد . هنوز اولين تكه بود . همان طور لطيف ، نرم . كسي گفت « زود باش »
كسي ديگر خنديد و گفت « بهبه ، چه پروپيمونه »
زن فكر كرد ، فكر خودش است كه پيش از ديدن تكهي لطيف دارد نيت او را تاويل مي كند . خنديد . تكه را جمع كرد . تكه ،آنقدر لطيف بود كه ميان دست هاي چروكيدهاش جمع شود . « چه طالع كوچلويي داره اين كوچولو دختر من »
هنوز حرفش تمام نشده بود كه سياهي دستي ، دستش را پس زد . گلوي گوني را جسبيد و آن را از جلوي زن برداشت و به طرف در رفت
« كجا بود ؟ چه جوري اومد ؟ ».
نفس زن همراه گوني از در بيرون رفت
« نره خر نشئه ، موتورو بيار جلو ، سنگينه »
نفس از صداي نكرهي مرد ، ترسيد و به داخل سالن برگشت . زن زير آوار صداي موتور دستش را باز كرد . سرخي شورت زنانهاي به او خنديد . زن گونهاش را خراشيد و كسي با طعنه گفت « بهتر از اين نميشه ، بايد كُلاشو بالا بزنه »
زن با گريه گفت « كاشكي كلاهي داشت »
19/1/ 84
۱/۱۵/۱۳۸۴
دست شیطان
داستان کوتاهی از عزيزالله نهفته
نويسندهي افغان
براي ديدن وبلاگ و ديگر آثار نويسنده روي نام كليك كنيد .
خیرو روی گرد و خاکی که روی یگانه شیشه ء اتاق را پوشیده بود، نقش یک دست را کشید و بعد در حالی که به برادرزاده و پسرش می دید به سایه اش گفت:
"دردم درد دیدن این هاست. حسینی و حسنی را می گویم. پدر حسنی در جهاد مرد. مادرش رفت ایران عروسی کرد. حالا من مانده ام و او. کاش دستش می بود. حسینی بهترین قالین باف بود و اما حالا چه به درد می خورد. حسنی با آن ذهن جن زده اش، شده بار دوش من. از کابل که آمدیم، فکر می کردیم در وطن چیزی باشه. حالا به خود می گویم چرا آمدم، کابل مین نداشت."
سایه از کنار دریچه رفت و در سایهء دیوار گم شد. خیرو روی تشک کنه یی نشست و به پیالهء چایی که مادر حسینی برایش آورده بود، خیره ماند.
در بیرون حسنی نقش دستی را که روی خاک های حویلی کشیده بود، خط خط می کرد. سایه اش انگار یک تنهء گرد وسنگی بود که روی حویلی تکان تکان می خورد. حسنی به سایه اش گفت:
"تاریکی بود. همین که ماما خیرو چراخ دستیش را روشن کرد، دست بریده یی را که یک ترموز را محکم گرفته بود، دیدم. بلای که در خانه همسایهء ما پیدا شده ، یک دست ندارد. می گویند که همو دست بچه های جوان را می کند و برای خود می گیرد. بعد، این دست را در جای دور می اندازد و به سراغ دست دیگری می رود.
ماما خیرو می گوید که در بمباران طیاره ها دست کدام کس بریده شده. ماما خیرو ، نمی تواند بسیار چیز هارا ببیند. من با چشم های خود دیدم گه چگونه بلا دست زن گدا را برید. زن را گرفته بودند، شش ، هفت بلا، یکی که خود را مثل کوچی ها ساخته و دستار سیاه پوشیده بود، ساطور بزرگش را بالا برد و بعد به سر دست زن پایین آورد. همه از بلا ها می ترسیدند. من فرار کردم، یکی که نمی دانم بلا بود یا از بچه های اسپندی، دست را در یک تار بسته دور سرش چرخ می داد و می خواند :
ملا دست دزده بریده
ملا کس دزده دریده
می خواستم ببینم با دست زن گدا چی می کنند، اما ماما خیرو دستم را گرفت و بردم خانه. "
ایه انگار دلتنگ شده باشد، آهسته از جا برخاست و رفت سوی دروازه ء حویلی که در کنار آن حسنی به سایه اش که کنار دروازه افتاده بود ، چشم دوخته بود. حسنی به سایه اش می گفت:
" قالین می بافتم . خلیفه بخشی برایم یک بایسکل بخشش داد. می گفت حسنی بهترین قالین باف است. اما حالا با این دست بریده چکنم؟ حسینی در بین مین زار دوید ، گفتم ندو ندو ، دوید. حالا او هم شده بی دست، درست مثل من. حسینی می گوید بیا برویم کابل، دست خود را از شیطان پس بگیریم. اول ها خنده ام می گرفت، حالا فکر می کنم حسینی حق به جانب است. شیطان دست مارا بریده، می رویم پیشش، دستش را می گیریم و تا دست های ما را جور نکند، رهایش نمی کنم. یا هو..."
دو سایه به هم نزدیک می شوند. هر دوسایه دست های راست شان را که از بند و آرنج بریده شده ، تکان می دهند.
خیرو دوباره کنار دریچه می آید. سایه اش این بار بزرگتر و سنگین تر حرکت می کند. سایه به خیرو می گوید: " دیگر نمی شد در کابل زندگی کرد. طالبان، ازهمه پول می خواستند، می گفتند ده میل سلاح داشتی، سلاح هارا بده، می گفتیم سلاح نداریم ، می گفتند پول بده، قیمت ده میل سلاح ره. حسنی می رفت بیرون ، می ترسیدم که به نام دزد دستش را ببرند. زنده گی شده بود ، مصیبت . رفتیم قریه. از چه راه هایی. همه ماین، همه جا کمین طالبان، همه جا خطر دزد. در یک موتر داینا کوچ وبار را انداختیم و رفتیم. مادر حسینی وقتی دست بریده حسینی را می دید، می زد به سرو رویش . با صد عذر و زاری نمی شد آرامش کرد. شب و روز می رفتیم. هر بار که می دیدیم یا خبر می شدیم که طالبان در راه اند راه را چپ می کردیم. سفر نبود، درد سر بود. "
خیرو چیزی نگفت. سایه دوباره تکان خورد و در سایهء دیوار محو شد. در برون حسنی و حسینی هنوز هم با سایه های شان، کنار دروازه ایستاده بودند. حسنی نمی دانست با سایه اش حرف می زند یا حسینی. می گفت: " موتر می رفت. همه روز را خواب بودم. جاده سنگلاخی بود. تشنه بودم. آب نبود. خاک بود و موتر می رفت. بعدتر دانستم که بلا ، راه را بسته و ما از راه دیگر رفتیم. ماما خیرو می گفت که از راه دور می رویم تا روی بلا را نبینیم. شب در راه ماندیم. ماما خیرو می ترسید. همه می ترسیدن. من هم می ترسیدم. می ترسیدم که بلا یک باره از دستم بگیرد. بلا نزدیک شد. جیغ زدم. ماما خیرو دستم را گرفت، بلا گم شد. بعد حسینی را دیدم . دستش را بلا بریده بود. بلا دورش چرخ می زد . بوبوی حسینی که می دید. فریاد می زد. با جیغ و فریاد همو بود که بلا می ترسید و می رفت. ورنه شاید دست مرا هم می برد. "
مادر حسینی سرش را با چادر سبزش پوشاند و بر تشک کنار خیرو نشست. سایه نداشت یا خیرو فکر کرد که سایه ندارد. مادر حسینی به سایه یی که محو و ناپیدا در کنارش افتاده بود، دید و زیر زبان گفت: " در کابل طالب ها دست حسینی رابریدند. هیچ کس نمیدانست چرا ؟ حسینی و دزدی؟ به نام دزدی بریدند. همه می دانستند که حسینی بچه ء خوبی است. از کار که می آمد یک سر می رفت نزد آقا معلم و از او ریاضی و هندسه یاد می گرفت . آقا معلم درخانه اش مکتب ساخته بود، دخترها و بچه ها می رفتند چیزی یاد بگیرند. طالبان از همان جا بردنش . ده دستش کتاب بود. دستش را بریدند که دزدی کرده است! دست راستش را... نامرد ها!"
دیگر اتاق تاریک تر از آن شده بود که سایه یی در آن دیده شود.اتاق آهسته آهسته در تاریکی شام یک رنگ می شد. اما در بیرون، در کنار دروازه، سایه های محو حسنی و حسینی هنوز هم تکان می خوردند. حسنی به سایه اش که دیگر با سایهء حسینی آمیخته بود گفت: "حسینی رنگی به رخ نداشت. صدایش به زوزهء باد می ماند. دستش را با پارچه سفیدی بسته بودند. گلچهره گریه می کرد . بوبوی حسینی گریه می کرد. نمی دانستم که چکنم؟ یک بار دلم شد بروم به حویلی همسایه و بلا را ببرم سر گوچه و درپیش همه دستش را ببرم، اما در خود لرزیدم . در دستم درد احساس کردم. دستم را ماما خیرو محکم گرفت و درد را از آن فرار داد. حسینی وفتی ولیبال می کرد، مرا می گفت که توپ های بیرون رفته را بیارم. توپ هارا که می آوردم. بلا را می دیدم که به ما می بیند. بلا همیشه ریش سیاه و دستار سیاه و چشمهای سیاه داشت. وقتی می گفتم ، بلا آمد ، همه می دویدند و خود را درخانه هایشان پنهان می کردند. من هم می گریختم. حسینی هم. "
خیرو دیگر باسایه اش حرف نمی زد. دیگر در زیر پایش سایه یی نبود که تکان بخورد. حرف های خیرو از سینه اش به زبانش را راه باز می کردند و در اتاق که دیگر در سیاهی شام رنگ می باخت، می پیچید:" حسینی و حسنی با هم دو سال تفاوت ندارند، اما حسنی را جن زده. جن در حیاط همسایه پیدا شده بود. حالا او درهر جا و هر چیز کار جن را می بیند. می گفت که بلا دست حسینی را برده . اگر بریم به بلا بگویم دستش را پس می دهد. شبها می ترسد . فکر میکند بلا دستش را می برد . وقتی دستش را محکم می گیرم ، آرام می شود . یک روز طالبان حسینی را گرفتند که چرا وقت نماز ولیبال می کنی. حسنی آمد و گفت بلا حسینی را برد. دستش را می برد. رنگ از رخ ما پرید. رفتیم به گوچه . حسینی با توپ پاره اش نشسته بود و گریه می کرد. گفتیم برو خوب شد. خوب شد که دستش را نبریدند. اما روزش رسید که دستش را بریدند."
در حویلی هم دیگر سایه یی نبود. حسینی و حسنی برگشتند به طرف اتاق. حسینی به یاد روزی افتاد که آن حادثه برایش افتاده بود: " در حویلی همسایه بود. بلند و سیاه چهره. شاید دو آدم هم برابرش نشوند. وقتی دهن باز می کرد، می توانست آدم را از منزل دوم بخورد. همین که دیدمش، سراپا وحشت زده فریاد زدم. اما صدایم را کسی نشنید. نزدیک آمد. تمام بدنم از ترس می لرزید. ریشش سیاه و رگ های سفید در خود داشت. وقتی نزدیک شد، از دهن بزرگش ماری به طرفم آمد. بعد دیدم که یک دست نداشت. دستش را از ساعد بریده بودند. با دست دیگرش دشتم را محکم گرفت. می خواست دستم را ببرد و برای خودش بگیرد. دوباره فریاد زدم. دستم را رها کرد و من در میان سیاهیی که تا چند روز از چشمانم نرفت افتادم."
حسینی مکثی کرد و باز به یاد روز دیگری افتاد: " بلا رفته بود در زمین . نمی دانستم. بچه هایی که می دانستند ، می گفتند نرو نرو، آوازشان به گوشم نمی رسید. سنگ پیش پایم آمد. افتادم. می دانستم که بلا دستم را خواهد برد. می خواستم دستم را میان رانهایم پنهان کنم. اما دستم در اختیارم نبود. دستم یک گز پیشتر از من به روی خاک ها افتاد. بلا از زیر زمین به تندی برخاست. ندانستم چگونه، اما با صدای بلندی دستم را از آرنج برید. دیگر نفهمیدم.وقتی به خود آمدم دستم نبود. حالا تصمیم دارم با حسینی بروم به خانهء همسایه که بلا در آن جا خانه کرده است. به هر زوری که باشد دستم را از پیشش می گیرم."
حسنی چشمانش را بست و در حالی که به حرف های درونش گوش می داد ، به دروازهء اتاق تکیه داد:
" وقتی ولیبال می کردم ، بلا نبود. دستم را هم کسی نمی خواست ببرد. اما حسنی درست می گفت. بلا همیشه بود. همین که من غافل شدم ، دستم را برید. حالا بی دست چگونه دار قالین را راه بیندازم ؟ حالا چگونه قالین ببافم؟ بلا کارش را کرد. حالا خلیفه بخشی مرا بهترین قالین باف خود نمی داند. من باید دستم را از پیش بلا پس بگیرم."
اما در اتاق، خیرو همچنان به صدایی گوش می داد که از سینه اش روی لبانش جاری می شد:
" صدازدیم که ماین است. نشنید. سر ماینها، می دوید. نمی شد که تنها رهایش کنیم. از عقبش رفتیم. شاید از ما ترسید یا فکر کرد که همو بلا در پشتش است. تند تر دوید. سنگی در پیش پایش آمد. خورد به روی و دستش درست سر ماین آمد. داکتر ها دستش را قطع کردند. حالا شده مانند حسینی، حسینی مانند او. هر دو می روند به شهرتا دست شیطان را ببرند. "
پایان
کابل
عزیزالله نهفته
=====================================================================================
جهاني از سايه هاي يك دست
نقدي بر داستان دست شيطان نوشته عزيز الله نهفته
پيمان اسماعيلی
داستان دست شيطان داستان زيبايي است . با فضايي وهم آلود و تودر تو . نكته جالب اينجاست كه خواننده ايراني با خواندن اكثر نوشته هاي نويسندگان ديار افغان دچار اين شكل وهم زدگي مي شود . به عنوان مثال به داستان مردگان نوشته محمد حسين محمدي و يا اكثر داستانهاي آصف سلطان زاده مي توان اشاره كرد . به نظر من جداي از پرداخت داستاني ، اين مسئله به ساختار زباني بر مي گردد كه اين نويسندگان در نوشته هايشان از آن بهره مي گيرند . ساختاري كه با نحو آشناي زبان فارسي به آن شكلي كه ما ايراني ها در زبانمان از آن بهره مي گيريم تا حدودي متفاوت است . استفاده نحوي اي كه اين نويسندگان افغان از زبان مي كنند براي خودشان طبيعي و آشنا و براي ما نامعمول و ناآشناست . همين دير آشنايي نحو زباني باعث مي شود كه فرايند درك جملات و تصاوير در ذهن خواننده ايراني - كه به نحو فارسي ايراني خو كرده - دگرگون شده و حالتي وهم آلود به خود بگيرد . در حقيقت تفاوت چينش طبيعي كلمات نسبت به آن چيزي كه ذهن ما به آن خو كرده و استفاده هاي عجيب و نامعقول از افعال و صفات ( البته از نظر ما ) به خلق جهاني منجر مي شود كه تا حدودي با جهان طبيعي و مالوفمان متفاوت است :
خیرو روی گرد و خاکی که روی یگانه شیشه ء اتاق را پوشیده بود، نقش یک دست را کشید و بعد در حالی که به برادرزاده و پسرش می دید به سایه اش گفت:..
به نظر من كيفيت وهم انگيزي كه در نوشته هاي نويسندگان اين ديار موج مي زند بيش از هر چيز مديون كاربرد متفاوت كلماتي است كه آنها به طور طبيعي در ساخت متنشان به كار مي برند .
و اما داستان دست شيطان جداي از اين گفته ها ، عامدانه ساحتاري وهم آور را به متنش تزريق كرده. در اين داستان سه شخصيت اصلي و محوري(مرجع) وجود دارد . خيرو ، حسني و حسيني . هركدام از اين شخصيتها با سايه خودشان عملا به دو شخصيت متفاوت تبديل شده اند . سايه هايي كه ماهيتي جداي از شخصيتها پيدا كرده اند و با آنها درگير نوعي كنش رفتاري مي شوند . البته تركيبات مختلف شخصيت خيرو از اين دسته بندي هم فرا تر رفته و با معرفي فردي به اسم " مادر حسيني " به سه شخصيت متفاوت در غالب يك شخصيت حقيقي تبديل مي شود :
خیرو روی تشک کنه یی نشست و به پیالهء چایی که مادر حسینی برایش آورده بود، خیره ماند.
و يا :
مادر حسینی سرش را با چادر سبزش پوشاند و بر تشک کنار خیرو نشست. سایه نداشت یا خیرو فکر کرد که سایه ندارد. مادر حسینی به سایه یی که محو و ناپیدا در کنارش افتاده بود، دید و زیر زبان گفت: " در کابل طالب ها دست حسینی رابریدند. هیچ کس نمیدانست چرا ؟
در توضيح اين مسئله بايد گفت كه در ابتداي داستان خيرو با اين جملات به خواننده معرفي مي شود :
خیرو روی گرد و خاکی که روی یگانه شیشه ء اتاق را پوشیده بود، نقش یک دست را کشید و بعد در حالی که به برادرزاده و پسرش می دید به سایه اش گفت:...
از خلال اين جملات و چند جمله بعد آن مي فهميم كه خيرو مادر حسيني است و حسني نيز برادر زاده اش است . برادري كه در جهاد مرده و زنش ( مادر حسني ) رفته ايران شوهر كرده . بنابراين اضافه شدن شخصيت مادر حسيني در حقيقت اشاره ديگري است به شخصيت خود خيرو .
پس شخصيتهاي اصلي اين داستان را به شكل زير مي توان دسته بندي كرد :
1- خيرو ، سايه خيرو ، مادر حسيني
2- حسيني و سايه اش
3- حسني و سايه اش
هر كدام از موارد يك تا سه اشاره اي هستند متفاوت به يك شخصيت واحد .
با پيشروي داستان شخصيتهاي حسني و حسيني به نوعي در هم تركيب مي شوند و خواننده نمي تواند تصميم بگيرد كه كدام روايت را به عنوان روايت معتبر زندگي اين شخصيتها بپذيرد :
حسینی در بین مین زار دوید ، گفتم ندو ندو ، دوید. حالا او هم شده بی دست، درست مثل من ( از زبان حسني )
در کابل طالب ها دست حسینی رابریدند. هیچ کس نمیدانست چرا ؟ حسینی و دزدی؟( از زبان مادر حسيني )
بلا رفته بود در زمین . نمی دانستم. بچه هایی که می دانستند ، می گفتند نرو نرو، آوازشان به گوشم نمی رسید. سنگ پیش پایم آمد. افتادم. می دانستم که بلا دستم را خواهد برد. می خواستم دستم را میان رانهایم پنهان کنم. اما دستم در اختیارم نبود. دستم یک گز پیشتر از من به روی خاک ها افتاد.( از زبان خود حسيني كه اشاره اي است به روي مين رفتنش )
یک روز طالبان حسینی را گرفتند که چرا وقت نماز ولیبال می کنی. حسنی آمد و گفت بلا حسینی را برد. دستش را می برد. رنگ از رخ ما پرید. رفتیم به گوچه . حسینی با توپ پاره اش نشسته بود و گریه می کرد. گفتیم برو خوب شد. خوب شد که دستش را نبریدند. اما روزش رسید که دستش را بریدند.(از زبان خيرو كه اشاره اي است به بريده شدن دست حسيني به وسيله طالبان)
وقتی ولیبال می کردم ، بلا نبود. دستم را هم کسی نمی خواست ببرد. اما حسنی درست می گفت. بلا همیشه بود. همین که من غافل شدم ، دستم را برید.( از زبان حسني كه با توجه به قسمت وايبال بازي كردن حسيني اشاره اي است به بريده شدن دستش به وسيله طالبان )
صدازدیم که ماین است. نشنید. سر ماینها، می دوید. نمی شد که تنها رهایش کنیم. از عقبش رفتیم. شاید از ما ترسید یا فکر کرد که همو بلا در پشتش است. تند تر دوید. سنگی در پیش پایش آمد. خورد به روی و دستش درست سر ماین آمد. داکتر ها دستش را قطع کردند. حالا شده مانند حسینی، حسینی مانند او(از زبان خيرو كه اشاره اي است به روي مين رفتن حسني )
از طرفي جن زدگي حسني و خلق موجودي تصوري به اسم بلا همان چيزي است كه در جاي ديگري از زبان حسيني بيرون مي آيد :
حویلی همسایه بود. بلند و سیاه چهره. شاید دو آدم هم برابرش نشوند. وقتی دهن باز می کرد، می توانست آدم را از منزل دوم بخورد. همین که دیدمش، سراپا وحشت زده فریاد زدم. اما صدایم را کسی نشنید. نزدیک آمد. تمام بدنم از ترس می لرزید. ریشش سیاه و رگ های سفید در خود داشت. وقتی نزدیک شد، از دهن بزرگش ماری به طرفم آمد. بعد دیدم که یک دست نداشت...(از زبان حسيني )
از ديدگاه حسني ، حسيني روي مين رفته و دست خودش را طالبان بريده .
از ديدگاه حسيني ، خودش يك بار روي مين رفته و يك بار هم دستش به وسيله طالبان قطع شده .
از ديدگاه خيرو دست حسيني را طالبان بريده و حسني روي مين رفته .
از زبان مادر حسيني ، دست حسيني را طالبان بريده .
همان طور كه گفته شد جن زدگي اين دونفر هم شبيه هم است و بلا را هر دو نفرشان مي بينند و با توهمش زندگي مي كنند . در پايان نيز از زبان خيرو مي شنويم :
حالا شده مانند حسینی، حسینی مانند او. هر دو می روند به شهرتا دست شیطان را ببرند.
خب حالا مي شنيم و تحليل مي كنيم . حسني و حسيني يكي هستند ؟ ما در اين داستان با روايتهاي مختلفي از يك شخصيت رو به رو هستيم ؟
- حسینی و حسنی با هم دو سال تفاوت ندارند، اما حسنی را جن زده ( از زبان خيرو )
خيرو معتقد است كه اين دو نفر دو شخصيت متفاوتند. توجه داشته باشيد كه خيرو تنها كسي است كه روايتهايش از ماجرا با هم تناقض ندارد و هم در مقام خيرو و هم در مقام مادر حسيني معتقد است كه دست حسيني را طالبان بريده و حسني روي مين رفته . علاوه بر اين توصيفات روي مين رفتن حسني با وصف جن زدگي اي كه خيرو به حسني نسبت مي دهد تطابق كامل دارد . به نظر من خيرو و شخصيتهاي موازي اش ( مادر حسيني و سايه اش ) قابل اعتماد ترين روايت از ماجرا را ارائه مي دهند ( زيرا كه تغييري در گفته هايشان نيست ).
علاوه بر آن يكي فرض كردن حسني و حسيني چندان درست به نظر نمي رسد و به نوعي ، تنها تاويلي است خام از اين داستان . اين شخصيتها نه يك شخصيت واحد كه دوشخصيت جداي از هم هستند . دو شخصيت جداي از هم كه عمده تلاش داستان ، يكسان كردن آنها در جريان روايت است . تمام اين روايتهاي پيچ در پيچ و گمراه كننده در حقيقت تمهيدي هستند كه نويسنده براي ادغام كردن اين دو شخصيت مجزا انديشيده است . تمهيدي كه در پايان خواننده را در دريافت يك روايت خطي از داستان ناتوان مي سازد و او را در روايتهايي دايره اي شكل و بي انتها رها مي سازد . روايتهايي كه اين دو شخصيت را به هم تبديل مي كند .
البته اين همه تغيير و تبديل روايت و شخصيتها آن هم در داستاني به اين كوتاهي مشكلاتي را در درك خواننده از داستان ايجاد مي كند. در واقع عمده تلاش خواننده صرف رمز گشايي از متن و كشف رياضي وار روابطي است كه نويسنده به عمد در داستان خود جايگذاري كرده است . نويسنده با روايتي ديكتاتور مابانه رمزهايش را در متن جايگذاري مي كند و از خواننده هم مي خواهد كه به كشف رمز اين متن بپردازد . كشف رمزي كه اگر صورت نگيرد ، دركي از متن حاصل نمي شود و هدف نهايي نويسنده نيز آشكار نمي گردد . شايد اين ديدگاه متن را بيش از هرچيز ديگري به پازل شبيه كرده باشد . پازلي كه با پيدا كردن تمامي اجزاء آن و جايگذاري آنها ، پرتره نهايي متن به نمايش گذارده مي شود . شايد بهتر بود كه نويسنده به جاي اين همه تغيير و تبديلات پشت سر هم روايتها ، زمان بيشتري را صرف شخصيت پردازي آدمهايش مي كرد . اگر چنين اتفاقي در اين داستان مي افتاد ، خواننده بر تغييرات روايت چيره مي شد و با دركي كه متن از شخصيتها به او داده بود – فراتر از هر نوع معما پردازي - حالتهاي مختلف روايت را ( به دور از هر نوع بازي فرماليستي ) به راحتي پي مي گرفت . خلاصه شدن شخصيتها و روابط تا به اين حد ، اتمسفر طبيعي داستاني را تضعيف كرده و متن را به سوي نوعي پازل سوق داده است . اين خطر ، خطري است كه بسياري از نويسندگان با ذهنيت فرماليستي را تهديد مي كند .
يكي ديگر از مشكلات اين داستان ، بي فايده بودن عملي بعضي از شبه شخصيتهاست ( مثلا سايه خيرو ). انگار كه بعضي از اين شبه شخصيتها تنها نقش سنگ صبور شخصيتهاي مرجع را بازي مي كنند و به غير از كاركرد سمبوليكشان – گفتگوي شخصيتها با سايه به طور مستقيم و بدون هيچ گونه نوع آوري ما را به ياد بوف كور مي اندازد – كاركرد ديگري ندارند . البته مي توان چنين تفسير كرد كه اين شخصيتها همگي سايه هايي سرگردانند و شبه شخصيتهايي مثل سايه حسني و حسيني و يا سايه خيرو تاكيدي هستند بر ماهيت سايه گونه شخصيتهاي مرجع . اما خارج از تاويل و با ديدي ساختاري به قصه ،شبه شخصيتها تنها يك بار لب به سخن باز مي كنند و آنجا هم به غير از واگويه كردن مقداري اطلاعات اجتماعي كار ديگري از دستشان بر نمي آيد :
سایه به خیرو می گوید:
” دیگر نمی شد در کابل زندگی کرد. طالبان، ازهمه پول می خواستند، می گفتند ده میل سلاح داشتی، سلاح هارا بده، می گفتیم سلاح نداریم ، می گفتند پول بده، قیمت ده میل سلاح ره ...
اين سايه ها كه بايد در وهمي كردن هرچه بيشتر داستان موثر باشند به موجودات منفعلي تبديل شده اند كه تنها به واگويه هاي شخصيتهاي مرجع گوش مي دهند ( اين كاركرد را مقايسه كنيد با كاركرد سايه راوي در بوف كور ) . وهم فضاي داستان نه از اين سايه هاي سرگردان كه از ذهنيت خود شخصيتهاي مرجع ( خيرو ، حسني و حسيني ) بر آمده است :
حسینی به یاد روزی افتاد که آن حادثه برایش افتاده بود: "در حویلی همسایه بود. بلند و سیاه چهره. شاید دو آدم هم برابرش نشوند. وقتی دهن باز می کرد، می توانست آدم را از منزل دوم بخورد. همین که دیدمش، سراپا وحشت زده فریاد زدم. اما صدایم را کسی نشنید. نزدیک آمد. تمام بدنم از ترس می لرزید. ریشش سیاه و رگ های سفید در خود داشت. وقتی نزدیک شد، از دهن بزرگش ماری به طرفم آمد. بعد دیدم که یک دست نداشت. دستش را از ساعد بریده بودند...
البته همان طور كه در ابتداي اين نوشته نيز گفتم اين داستان نكات زيباي بسياري دارد. از آن جمله از بين رفتن سايه ها در انتهاي روايت است :
دیگر اتاق تاریک تر از آن شده بود که سایه یی در آن دیده شود.اتاق آهسته آهسته در تاریکی شام یک رنگ می شد .
ويا :
خیرو دیگر باسایه اش حرف نمی زد. دیگر در زیر پایش سایه یی نبود که تکان بخورد.
انگار در فضاي جن زده اين آدمها ، حتي سايه ها نيز حق حيات ندارند و به نابودي كشيده مي شوند .
علاوه بر آن با كمي دقت مي شود فهميد كه نوع زباني كه تمامي شخصيتها ( شخصيتهاي مرجع و شبه شخصيتهايي نظير سايه ها ) به كار مي برند بسيار شبيه هم است . اين شباهت هر چند ممكن است بالقوه براي يك داستان ضعف به حساب بيايد اما در اين داستان تمهيدي است هوشمندانه در پرداخت فضاي اثر . اين يكساني زبان تاكيدي است هنرمندانه بر يكساني نهايي اين آدمها . اين زبان يكدست حسني و حسيني را در هم ادغام مي كند و فرم اثر را به يكدستي تحسين برانگيزي مي رساند :
حالا شده مانند حسینی، حسینی مانند او.
از طرفي نويسنده با بازي اي كه از اين سايه ها مي گيرد ، گه گاه ، شخصيتهاي مرجعش را با آنها ( و با خودشان ) يكي مي كند :
برون حسنی و حسینی هنوز هم با سایه های شان، کنار دروازه ایستاده بودند. حسنی نمی دانست با سایه اش حرف می زند یا حسینی.
و يا :
اما در بیرون، در کنار دروازه، سایه های محو حسنی و حسینی هنوز هم تکان می خوردند. حسنی به سایه اش که دیگر با سایهء حسینی آمیخته بود گفت:..
در اين جملات سايه ها با حسني و حسيني يكي مي شوند و جهاني تشكيل مي شود از سايه هاي يك دست . جهاني كه شخصيتهاي واقعيش از سايه ها سايه ترند. جهاني كه ما را به ياد رمان جاودانه پدرو پارامو مي اندازد .
داستان کوتاهی از عزيزالله نهفته
نويسندهي افغان
براي ديدن وبلاگ و ديگر آثار نويسنده روي نام كليك كنيد .
خیرو روی گرد و خاکی که روی یگانه شیشه ء اتاق را پوشیده بود، نقش یک دست را کشید و بعد در حالی که به برادرزاده و پسرش می دید به سایه اش گفت:
"دردم درد دیدن این هاست. حسینی و حسنی را می گویم. پدر حسنی در جهاد مرد. مادرش رفت ایران عروسی کرد. حالا من مانده ام و او. کاش دستش می بود. حسینی بهترین قالین باف بود و اما حالا چه به درد می خورد. حسنی با آن ذهن جن زده اش، شده بار دوش من. از کابل که آمدیم، فکر می کردیم در وطن چیزی باشه. حالا به خود می گویم چرا آمدم، کابل مین نداشت."
سایه از کنار دریچه رفت و در سایهء دیوار گم شد. خیرو روی تشک کنه یی نشست و به پیالهء چایی که مادر حسینی برایش آورده بود، خیره ماند.
در بیرون حسنی نقش دستی را که روی خاک های حویلی کشیده بود، خط خط می کرد. سایه اش انگار یک تنهء گرد وسنگی بود که روی حویلی تکان تکان می خورد. حسنی به سایه اش گفت:
"تاریکی بود. همین که ماما خیرو چراخ دستیش را روشن کرد، دست بریده یی را که یک ترموز را محکم گرفته بود، دیدم. بلای که در خانه همسایهء ما پیدا شده ، یک دست ندارد. می گویند که همو دست بچه های جوان را می کند و برای خود می گیرد. بعد، این دست را در جای دور می اندازد و به سراغ دست دیگری می رود.
ماما خیرو می گوید که در بمباران طیاره ها دست کدام کس بریده شده. ماما خیرو ، نمی تواند بسیار چیز هارا ببیند. من با چشم های خود دیدم گه چگونه بلا دست زن گدا را برید. زن را گرفته بودند، شش ، هفت بلا، یکی که خود را مثل کوچی ها ساخته و دستار سیاه پوشیده بود، ساطور بزرگش را بالا برد و بعد به سر دست زن پایین آورد. همه از بلا ها می ترسیدند. من فرار کردم، یکی که نمی دانم بلا بود یا از بچه های اسپندی، دست را در یک تار بسته دور سرش چرخ می داد و می خواند :
ملا دست دزده بریده
ملا کس دزده دریده
می خواستم ببینم با دست زن گدا چی می کنند، اما ماما خیرو دستم را گرفت و بردم خانه. "
ایه انگار دلتنگ شده باشد، آهسته از جا برخاست و رفت سوی دروازه ء حویلی که در کنار آن حسنی به سایه اش که کنار دروازه افتاده بود ، چشم دوخته بود. حسنی به سایه اش می گفت:
" قالین می بافتم . خلیفه بخشی برایم یک بایسکل بخشش داد. می گفت حسنی بهترین قالین باف است. اما حالا با این دست بریده چکنم؟ حسینی در بین مین زار دوید ، گفتم ندو ندو ، دوید. حالا او هم شده بی دست، درست مثل من. حسینی می گوید بیا برویم کابل، دست خود را از شیطان پس بگیریم. اول ها خنده ام می گرفت، حالا فکر می کنم حسینی حق به جانب است. شیطان دست مارا بریده، می رویم پیشش، دستش را می گیریم و تا دست های ما را جور نکند، رهایش نمی کنم. یا هو..."
دو سایه به هم نزدیک می شوند. هر دوسایه دست های راست شان را که از بند و آرنج بریده شده ، تکان می دهند.
خیرو دوباره کنار دریچه می آید. سایه اش این بار بزرگتر و سنگین تر حرکت می کند. سایه به خیرو می گوید: " دیگر نمی شد در کابل زندگی کرد. طالبان، ازهمه پول می خواستند، می گفتند ده میل سلاح داشتی، سلاح هارا بده، می گفتیم سلاح نداریم ، می گفتند پول بده، قیمت ده میل سلاح ره. حسنی می رفت بیرون ، می ترسیدم که به نام دزد دستش را ببرند. زنده گی شده بود ، مصیبت . رفتیم قریه. از چه راه هایی. همه ماین، همه جا کمین طالبان، همه جا خطر دزد. در یک موتر داینا کوچ وبار را انداختیم و رفتیم. مادر حسینی وقتی دست بریده حسینی را می دید، می زد به سرو رویش . با صد عذر و زاری نمی شد آرامش کرد. شب و روز می رفتیم. هر بار که می دیدیم یا خبر می شدیم که طالبان در راه اند راه را چپ می کردیم. سفر نبود، درد سر بود. "
خیرو چیزی نگفت. سایه دوباره تکان خورد و در سایهء دیوار محو شد. در برون حسنی و حسینی هنوز هم با سایه های شان، کنار دروازه ایستاده بودند. حسنی نمی دانست با سایه اش حرف می زند یا حسینی. می گفت: " موتر می رفت. همه روز را خواب بودم. جاده سنگلاخی بود. تشنه بودم. آب نبود. خاک بود و موتر می رفت. بعدتر دانستم که بلا ، راه را بسته و ما از راه دیگر رفتیم. ماما خیرو می گفت که از راه دور می رویم تا روی بلا را نبینیم. شب در راه ماندیم. ماما خیرو می ترسید. همه می ترسیدن. من هم می ترسیدم. می ترسیدم که بلا یک باره از دستم بگیرد. بلا نزدیک شد. جیغ زدم. ماما خیرو دستم را گرفت، بلا گم شد. بعد حسینی را دیدم . دستش را بلا بریده بود. بلا دورش چرخ می زد . بوبوی حسینی که می دید. فریاد می زد. با جیغ و فریاد همو بود که بلا می ترسید و می رفت. ورنه شاید دست مرا هم می برد. "
مادر حسینی سرش را با چادر سبزش پوشاند و بر تشک کنار خیرو نشست. سایه نداشت یا خیرو فکر کرد که سایه ندارد. مادر حسینی به سایه یی که محو و ناپیدا در کنارش افتاده بود، دید و زیر زبان گفت: " در کابل طالب ها دست حسینی رابریدند. هیچ کس نمیدانست چرا ؟ حسینی و دزدی؟ به نام دزدی بریدند. همه می دانستند که حسینی بچه ء خوبی است. از کار که می آمد یک سر می رفت نزد آقا معلم و از او ریاضی و هندسه یاد می گرفت . آقا معلم درخانه اش مکتب ساخته بود، دخترها و بچه ها می رفتند چیزی یاد بگیرند. طالبان از همان جا بردنش . ده دستش کتاب بود. دستش را بریدند که دزدی کرده است! دست راستش را... نامرد ها!"
دیگر اتاق تاریک تر از آن شده بود که سایه یی در آن دیده شود.اتاق آهسته آهسته در تاریکی شام یک رنگ می شد. اما در بیرون، در کنار دروازه، سایه های محو حسنی و حسینی هنوز هم تکان می خوردند. حسنی به سایه اش که دیگر با سایهء حسینی آمیخته بود گفت: "حسینی رنگی به رخ نداشت. صدایش به زوزهء باد می ماند. دستش را با پارچه سفیدی بسته بودند. گلچهره گریه می کرد . بوبوی حسینی گریه می کرد. نمی دانستم که چکنم؟ یک بار دلم شد بروم به حویلی همسایه و بلا را ببرم سر گوچه و درپیش همه دستش را ببرم، اما در خود لرزیدم . در دستم درد احساس کردم. دستم را ماما خیرو محکم گرفت و درد را از آن فرار داد. حسینی وفتی ولیبال می کرد، مرا می گفت که توپ های بیرون رفته را بیارم. توپ هارا که می آوردم. بلا را می دیدم که به ما می بیند. بلا همیشه ریش سیاه و دستار سیاه و چشمهای سیاه داشت. وقتی می گفتم ، بلا آمد ، همه می دویدند و خود را درخانه هایشان پنهان می کردند. من هم می گریختم. حسینی هم. "
خیرو دیگر باسایه اش حرف نمی زد. دیگر در زیر پایش سایه یی نبود که تکان بخورد. حرف های خیرو از سینه اش به زبانش را راه باز می کردند و در اتاق که دیگر در سیاهی شام رنگ می باخت، می پیچید:" حسینی و حسنی با هم دو سال تفاوت ندارند، اما حسنی را جن زده. جن در حیاط همسایه پیدا شده بود. حالا او درهر جا و هر چیز کار جن را می بیند. می گفت که بلا دست حسینی را برده . اگر بریم به بلا بگویم دستش را پس می دهد. شبها می ترسد . فکر میکند بلا دستش را می برد . وقتی دستش را محکم می گیرم ، آرام می شود . یک روز طالبان حسینی را گرفتند که چرا وقت نماز ولیبال می کنی. حسنی آمد و گفت بلا حسینی را برد. دستش را می برد. رنگ از رخ ما پرید. رفتیم به گوچه . حسینی با توپ پاره اش نشسته بود و گریه می کرد. گفتیم برو خوب شد. خوب شد که دستش را نبریدند. اما روزش رسید که دستش را بریدند."
در حویلی هم دیگر سایه یی نبود. حسینی و حسنی برگشتند به طرف اتاق. حسینی به یاد روزی افتاد که آن حادثه برایش افتاده بود: " در حویلی همسایه بود. بلند و سیاه چهره. شاید دو آدم هم برابرش نشوند. وقتی دهن باز می کرد، می توانست آدم را از منزل دوم بخورد. همین که دیدمش، سراپا وحشت زده فریاد زدم. اما صدایم را کسی نشنید. نزدیک آمد. تمام بدنم از ترس می لرزید. ریشش سیاه و رگ های سفید در خود داشت. وقتی نزدیک شد، از دهن بزرگش ماری به طرفم آمد. بعد دیدم که یک دست نداشت. دستش را از ساعد بریده بودند. با دست دیگرش دشتم را محکم گرفت. می خواست دستم را ببرد و برای خودش بگیرد. دوباره فریاد زدم. دستم را رها کرد و من در میان سیاهیی که تا چند روز از چشمانم نرفت افتادم."
حسینی مکثی کرد و باز به یاد روز دیگری افتاد: " بلا رفته بود در زمین . نمی دانستم. بچه هایی که می دانستند ، می گفتند نرو نرو، آوازشان به گوشم نمی رسید. سنگ پیش پایم آمد. افتادم. می دانستم که بلا دستم را خواهد برد. می خواستم دستم را میان رانهایم پنهان کنم. اما دستم در اختیارم نبود. دستم یک گز پیشتر از من به روی خاک ها افتاد. بلا از زیر زمین به تندی برخاست. ندانستم چگونه، اما با صدای بلندی دستم را از آرنج برید. دیگر نفهمیدم.وقتی به خود آمدم دستم نبود. حالا تصمیم دارم با حسینی بروم به خانهء همسایه که بلا در آن جا خانه کرده است. به هر زوری که باشد دستم را از پیشش می گیرم."
حسنی چشمانش را بست و در حالی که به حرف های درونش گوش می داد ، به دروازهء اتاق تکیه داد:
" وقتی ولیبال می کردم ، بلا نبود. دستم را هم کسی نمی خواست ببرد. اما حسنی درست می گفت. بلا همیشه بود. همین که من غافل شدم ، دستم را برید. حالا بی دست چگونه دار قالین را راه بیندازم ؟ حالا چگونه قالین ببافم؟ بلا کارش را کرد. حالا خلیفه بخشی مرا بهترین قالین باف خود نمی داند. من باید دستم را از پیش بلا پس بگیرم."
اما در اتاق، خیرو همچنان به صدایی گوش می داد که از سینه اش روی لبانش جاری می شد:
" صدازدیم که ماین است. نشنید. سر ماینها، می دوید. نمی شد که تنها رهایش کنیم. از عقبش رفتیم. شاید از ما ترسید یا فکر کرد که همو بلا در پشتش است. تند تر دوید. سنگی در پیش پایش آمد. خورد به روی و دستش درست سر ماین آمد. داکتر ها دستش را قطع کردند. حالا شده مانند حسینی، حسینی مانند او. هر دو می روند به شهرتا دست شیطان را ببرند. "
پایان
کابل
عزیزالله نهفته
=====================================================================================
جهاني از سايه هاي يك دست
نقدي بر داستان دست شيطان نوشته عزيز الله نهفته
پيمان اسماعيلی
داستان دست شيطان داستان زيبايي است . با فضايي وهم آلود و تودر تو . نكته جالب اينجاست كه خواننده ايراني با خواندن اكثر نوشته هاي نويسندگان ديار افغان دچار اين شكل وهم زدگي مي شود . به عنوان مثال به داستان مردگان نوشته محمد حسين محمدي و يا اكثر داستانهاي آصف سلطان زاده مي توان اشاره كرد . به نظر من جداي از پرداخت داستاني ، اين مسئله به ساختار زباني بر مي گردد كه اين نويسندگان در نوشته هايشان از آن بهره مي گيرند . ساختاري كه با نحو آشناي زبان فارسي به آن شكلي كه ما ايراني ها در زبانمان از آن بهره مي گيريم تا حدودي متفاوت است . استفاده نحوي اي كه اين نويسندگان افغان از زبان مي كنند براي خودشان طبيعي و آشنا و براي ما نامعمول و ناآشناست . همين دير آشنايي نحو زباني باعث مي شود كه فرايند درك جملات و تصاوير در ذهن خواننده ايراني - كه به نحو فارسي ايراني خو كرده - دگرگون شده و حالتي وهم آلود به خود بگيرد . در حقيقت تفاوت چينش طبيعي كلمات نسبت به آن چيزي كه ذهن ما به آن خو كرده و استفاده هاي عجيب و نامعقول از افعال و صفات ( البته از نظر ما ) به خلق جهاني منجر مي شود كه تا حدودي با جهان طبيعي و مالوفمان متفاوت است :
خیرو روی گرد و خاکی که روی یگانه شیشه ء اتاق را پوشیده بود، نقش یک دست را کشید و بعد در حالی که به برادرزاده و پسرش می دید به سایه اش گفت:..
به نظر من كيفيت وهم انگيزي كه در نوشته هاي نويسندگان اين ديار موج مي زند بيش از هر چيز مديون كاربرد متفاوت كلماتي است كه آنها به طور طبيعي در ساخت متنشان به كار مي برند .
و اما داستان دست شيطان جداي از اين گفته ها ، عامدانه ساحتاري وهم آور را به متنش تزريق كرده. در اين داستان سه شخصيت اصلي و محوري(مرجع) وجود دارد . خيرو ، حسني و حسيني . هركدام از اين شخصيتها با سايه خودشان عملا به دو شخصيت متفاوت تبديل شده اند . سايه هايي كه ماهيتي جداي از شخصيتها پيدا كرده اند و با آنها درگير نوعي كنش رفتاري مي شوند . البته تركيبات مختلف شخصيت خيرو از اين دسته بندي هم فرا تر رفته و با معرفي فردي به اسم " مادر حسيني " به سه شخصيت متفاوت در غالب يك شخصيت حقيقي تبديل مي شود :
خیرو روی تشک کنه یی نشست و به پیالهء چایی که مادر حسینی برایش آورده بود، خیره ماند.
و يا :
مادر حسینی سرش را با چادر سبزش پوشاند و بر تشک کنار خیرو نشست. سایه نداشت یا خیرو فکر کرد که سایه ندارد. مادر حسینی به سایه یی که محو و ناپیدا در کنارش افتاده بود، دید و زیر زبان گفت: " در کابل طالب ها دست حسینی رابریدند. هیچ کس نمیدانست چرا ؟
در توضيح اين مسئله بايد گفت كه در ابتداي داستان خيرو با اين جملات به خواننده معرفي مي شود :
خیرو روی گرد و خاکی که روی یگانه شیشه ء اتاق را پوشیده بود، نقش یک دست را کشید و بعد در حالی که به برادرزاده و پسرش می دید به سایه اش گفت:...
از خلال اين جملات و چند جمله بعد آن مي فهميم كه خيرو مادر حسيني است و حسني نيز برادر زاده اش است . برادري كه در جهاد مرده و زنش ( مادر حسني ) رفته ايران شوهر كرده . بنابراين اضافه شدن شخصيت مادر حسيني در حقيقت اشاره ديگري است به شخصيت خود خيرو .
پس شخصيتهاي اصلي اين داستان را به شكل زير مي توان دسته بندي كرد :
1- خيرو ، سايه خيرو ، مادر حسيني
2- حسيني و سايه اش
3- حسني و سايه اش
هر كدام از موارد يك تا سه اشاره اي هستند متفاوت به يك شخصيت واحد .
با پيشروي داستان شخصيتهاي حسني و حسيني به نوعي در هم تركيب مي شوند و خواننده نمي تواند تصميم بگيرد كه كدام روايت را به عنوان روايت معتبر زندگي اين شخصيتها بپذيرد :
حسینی در بین مین زار دوید ، گفتم ندو ندو ، دوید. حالا او هم شده بی دست، درست مثل من ( از زبان حسني )
در کابل طالب ها دست حسینی رابریدند. هیچ کس نمیدانست چرا ؟ حسینی و دزدی؟( از زبان مادر حسيني )
بلا رفته بود در زمین . نمی دانستم. بچه هایی که می دانستند ، می گفتند نرو نرو، آوازشان به گوشم نمی رسید. سنگ پیش پایم آمد. افتادم. می دانستم که بلا دستم را خواهد برد. می خواستم دستم را میان رانهایم پنهان کنم. اما دستم در اختیارم نبود. دستم یک گز پیشتر از من به روی خاک ها افتاد.( از زبان خود حسيني كه اشاره اي است به روي مين رفتنش )
یک روز طالبان حسینی را گرفتند که چرا وقت نماز ولیبال می کنی. حسنی آمد و گفت بلا حسینی را برد. دستش را می برد. رنگ از رخ ما پرید. رفتیم به گوچه . حسینی با توپ پاره اش نشسته بود و گریه می کرد. گفتیم برو خوب شد. خوب شد که دستش را نبریدند. اما روزش رسید که دستش را بریدند.(از زبان خيرو كه اشاره اي است به بريده شدن دست حسيني به وسيله طالبان)
وقتی ولیبال می کردم ، بلا نبود. دستم را هم کسی نمی خواست ببرد. اما حسنی درست می گفت. بلا همیشه بود. همین که من غافل شدم ، دستم را برید.( از زبان حسني كه با توجه به قسمت وايبال بازي كردن حسيني اشاره اي است به بريده شدن دستش به وسيله طالبان )
صدازدیم که ماین است. نشنید. سر ماینها، می دوید. نمی شد که تنها رهایش کنیم. از عقبش رفتیم. شاید از ما ترسید یا فکر کرد که همو بلا در پشتش است. تند تر دوید. سنگی در پیش پایش آمد. خورد به روی و دستش درست سر ماین آمد. داکتر ها دستش را قطع کردند. حالا شده مانند حسینی، حسینی مانند او(از زبان خيرو كه اشاره اي است به روي مين رفتن حسني )
از طرفي جن زدگي حسني و خلق موجودي تصوري به اسم بلا همان چيزي است كه در جاي ديگري از زبان حسيني بيرون مي آيد :
حویلی همسایه بود. بلند و سیاه چهره. شاید دو آدم هم برابرش نشوند. وقتی دهن باز می کرد، می توانست آدم را از منزل دوم بخورد. همین که دیدمش، سراپا وحشت زده فریاد زدم. اما صدایم را کسی نشنید. نزدیک آمد. تمام بدنم از ترس می لرزید. ریشش سیاه و رگ های سفید در خود داشت. وقتی نزدیک شد، از دهن بزرگش ماری به طرفم آمد. بعد دیدم که یک دست نداشت...(از زبان حسيني )
از ديدگاه حسني ، حسيني روي مين رفته و دست خودش را طالبان بريده .
از ديدگاه حسيني ، خودش يك بار روي مين رفته و يك بار هم دستش به وسيله طالبان قطع شده .
از ديدگاه خيرو دست حسيني را طالبان بريده و حسني روي مين رفته .
از زبان مادر حسيني ، دست حسيني را طالبان بريده .
همان طور كه گفته شد جن زدگي اين دونفر هم شبيه هم است و بلا را هر دو نفرشان مي بينند و با توهمش زندگي مي كنند . در پايان نيز از زبان خيرو مي شنويم :
حالا شده مانند حسینی، حسینی مانند او. هر دو می روند به شهرتا دست شیطان را ببرند.
خب حالا مي شنيم و تحليل مي كنيم . حسني و حسيني يكي هستند ؟ ما در اين داستان با روايتهاي مختلفي از يك شخصيت رو به رو هستيم ؟
- حسینی و حسنی با هم دو سال تفاوت ندارند، اما حسنی را جن زده ( از زبان خيرو )
خيرو معتقد است كه اين دو نفر دو شخصيت متفاوتند. توجه داشته باشيد كه خيرو تنها كسي است كه روايتهايش از ماجرا با هم تناقض ندارد و هم در مقام خيرو و هم در مقام مادر حسيني معتقد است كه دست حسيني را طالبان بريده و حسني روي مين رفته . علاوه بر اين توصيفات روي مين رفتن حسني با وصف جن زدگي اي كه خيرو به حسني نسبت مي دهد تطابق كامل دارد . به نظر من خيرو و شخصيتهاي موازي اش ( مادر حسيني و سايه اش ) قابل اعتماد ترين روايت از ماجرا را ارائه مي دهند ( زيرا كه تغييري در گفته هايشان نيست ).
علاوه بر آن يكي فرض كردن حسني و حسيني چندان درست به نظر نمي رسد و به نوعي ، تنها تاويلي است خام از اين داستان . اين شخصيتها نه يك شخصيت واحد كه دوشخصيت جداي از هم هستند . دو شخصيت جداي از هم كه عمده تلاش داستان ، يكسان كردن آنها در جريان روايت است . تمام اين روايتهاي پيچ در پيچ و گمراه كننده در حقيقت تمهيدي هستند كه نويسنده براي ادغام كردن اين دو شخصيت مجزا انديشيده است . تمهيدي كه در پايان خواننده را در دريافت يك روايت خطي از داستان ناتوان مي سازد و او را در روايتهايي دايره اي شكل و بي انتها رها مي سازد . روايتهايي كه اين دو شخصيت را به هم تبديل مي كند .
البته اين همه تغيير و تبديل روايت و شخصيتها آن هم در داستاني به اين كوتاهي مشكلاتي را در درك خواننده از داستان ايجاد مي كند. در واقع عمده تلاش خواننده صرف رمز گشايي از متن و كشف رياضي وار روابطي است كه نويسنده به عمد در داستان خود جايگذاري كرده است . نويسنده با روايتي ديكتاتور مابانه رمزهايش را در متن جايگذاري مي كند و از خواننده هم مي خواهد كه به كشف رمز اين متن بپردازد . كشف رمزي كه اگر صورت نگيرد ، دركي از متن حاصل نمي شود و هدف نهايي نويسنده نيز آشكار نمي گردد . شايد اين ديدگاه متن را بيش از هرچيز ديگري به پازل شبيه كرده باشد . پازلي كه با پيدا كردن تمامي اجزاء آن و جايگذاري آنها ، پرتره نهايي متن به نمايش گذارده مي شود . شايد بهتر بود كه نويسنده به جاي اين همه تغيير و تبديلات پشت سر هم روايتها ، زمان بيشتري را صرف شخصيت پردازي آدمهايش مي كرد . اگر چنين اتفاقي در اين داستان مي افتاد ، خواننده بر تغييرات روايت چيره مي شد و با دركي كه متن از شخصيتها به او داده بود – فراتر از هر نوع معما پردازي - حالتهاي مختلف روايت را ( به دور از هر نوع بازي فرماليستي ) به راحتي پي مي گرفت . خلاصه شدن شخصيتها و روابط تا به اين حد ، اتمسفر طبيعي داستاني را تضعيف كرده و متن را به سوي نوعي پازل سوق داده است . اين خطر ، خطري است كه بسياري از نويسندگان با ذهنيت فرماليستي را تهديد مي كند .
يكي ديگر از مشكلات اين داستان ، بي فايده بودن عملي بعضي از شبه شخصيتهاست ( مثلا سايه خيرو ). انگار كه بعضي از اين شبه شخصيتها تنها نقش سنگ صبور شخصيتهاي مرجع را بازي مي كنند و به غير از كاركرد سمبوليكشان – گفتگوي شخصيتها با سايه به طور مستقيم و بدون هيچ گونه نوع آوري ما را به ياد بوف كور مي اندازد – كاركرد ديگري ندارند . البته مي توان چنين تفسير كرد كه اين شخصيتها همگي سايه هايي سرگردانند و شبه شخصيتهايي مثل سايه حسني و حسيني و يا سايه خيرو تاكيدي هستند بر ماهيت سايه گونه شخصيتهاي مرجع . اما خارج از تاويل و با ديدي ساختاري به قصه ،شبه شخصيتها تنها يك بار لب به سخن باز مي كنند و آنجا هم به غير از واگويه كردن مقداري اطلاعات اجتماعي كار ديگري از دستشان بر نمي آيد :
سایه به خیرو می گوید:
” دیگر نمی شد در کابل زندگی کرد. طالبان، ازهمه پول می خواستند، می گفتند ده میل سلاح داشتی، سلاح هارا بده، می گفتیم سلاح نداریم ، می گفتند پول بده، قیمت ده میل سلاح ره ...
اين سايه ها كه بايد در وهمي كردن هرچه بيشتر داستان موثر باشند به موجودات منفعلي تبديل شده اند كه تنها به واگويه هاي شخصيتهاي مرجع گوش مي دهند ( اين كاركرد را مقايسه كنيد با كاركرد سايه راوي در بوف كور ) . وهم فضاي داستان نه از اين سايه هاي سرگردان كه از ذهنيت خود شخصيتهاي مرجع ( خيرو ، حسني و حسيني ) بر آمده است :
حسینی به یاد روزی افتاد که آن حادثه برایش افتاده بود: "در حویلی همسایه بود. بلند و سیاه چهره. شاید دو آدم هم برابرش نشوند. وقتی دهن باز می کرد، می توانست آدم را از منزل دوم بخورد. همین که دیدمش، سراپا وحشت زده فریاد زدم. اما صدایم را کسی نشنید. نزدیک آمد. تمام بدنم از ترس می لرزید. ریشش سیاه و رگ های سفید در خود داشت. وقتی نزدیک شد، از دهن بزرگش ماری به طرفم آمد. بعد دیدم که یک دست نداشت. دستش را از ساعد بریده بودند...
البته همان طور كه در ابتداي اين نوشته نيز گفتم اين داستان نكات زيباي بسياري دارد. از آن جمله از بين رفتن سايه ها در انتهاي روايت است :
دیگر اتاق تاریک تر از آن شده بود که سایه یی در آن دیده شود.اتاق آهسته آهسته در تاریکی شام یک رنگ می شد .
ويا :
خیرو دیگر باسایه اش حرف نمی زد. دیگر در زیر پایش سایه یی نبود که تکان بخورد.
انگار در فضاي جن زده اين آدمها ، حتي سايه ها نيز حق حيات ندارند و به نابودي كشيده مي شوند .
علاوه بر آن با كمي دقت مي شود فهميد كه نوع زباني كه تمامي شخصيتها ( شخصيتهاي مرجع و شبه شخصيتهايي نظير سايه ها ) به كار مي برند بسيار شبيه هم است . اين شباهت هر چند ممكن است بالقوه براي يك داستان ضعف به حساب بيايد اما در اين داستان تمهيدي است هوشمندانه در پرداخت فضاي اثر . اين يكساني زبان تاكيدي است هنرمندانه بر يكساني نهايي اين آدمها . اين زبان يكدست حسني و حسيني را در هم ادغام مي كند و فرم اثر را به يكدستي تحسين برانگيزي مي رساند :
حالا شده مانند حسینی، حسینی مانند او.
از طرفي نويسنده با بازي اي كه از اين سايه ها مي گيرد ، گه گاه ، شخصيتهاي مرجعش را با آنها ( و با خودشان ) يكي مي كند :
برون حسنی و حسینی هنوز هم با سایه های شان، کنار دروازه ایستاده بودند. حسنی نمی دانست با سایه اش حرف می زند یا حسینی.
و يا :
اما در بیرون، در کنار دروازه، سایه های محو حسنی و حسینی هنوز هم تکان می خوردند. حسنی به سایه اش که دیگر با سایهء حسینی آمیخته بود گفت:..
در اين جملات سايه ها با حسني و حسيني يكي مي شوند و جهاني تشكيل مي شود از سايه هاي يك دست . جهاني كه شخصيتهاي واقعيش از سايه ها سايه ترند. جهاني كه ما را به ياد رمان جاودانه پدرو پارامو مي اندازد .
اشتراک در:
پستها (Atom)