۳/۲۸/۱۳۸۹

عناصر داستان


• داستان

• رمان و انواع آن

• تجربه

• جدال

• حادثه

• داستان

• راوي داستان يا زاويه ديد

• هسته ي داستان

• شخصيت يا قهرمان

• زمينه

• فضا و جو

• لحن

• الگو




عناصر كه مجموعاً پيكره ي داستاني را به وجود مي آورند، عبارتند از :

1ـ تجربه (1)

اعمالي كه در داستان مطرح است تجربيات است. يعني اين تجربيات و آزمون هاي گوناگون است كه حادثه را به وجود مي آورد و ايجاد جدال مي كند.

2ـ جدال (2)
جدال مطرح در داستان يا جدال دو انسان با يكديگر است مثل جدال داش آكل با كاكا رستم يا جدال انسان با طبيعت، خدا يا سرنوشت و از اين قبيل است. مثلاً جدالي كه در «پيرمرد و دريا» اثر ارنست همينگوي ديده مي شود و يا جدال انسان با خود، كه نمونه آن را در «هملت» و «بوف كور» مي توان مشاهده كرد.

3ـ حادثه (3)
جدال منجر به حادثه مي شود. براي اين كه بتوان به چرايي و انگيزه ي حادثه ها جواب داد بايد به جدال ها برگشت، زيرا در يك داستان سطح بالا، هيچ حادثه ي تصادفي و اتفاقي نيست بلكه مسبوق و مبتني بر جدالي است. گاهي يك حادثه مي تواند تمامي يك داستان را تشكيل دهد.
4ـ داستان (4)
روايت مرتب و منظم حوادث است، بيان تسلسل و توالي حوادث و اتفاقاتي است كه در داستان رخ مي دهد. بعد از فلان حادثه، ديگر چه اتفاقي افتاده است؟ بعد چه شد؟ و بدين ترتيب داستان كنجكاوي خواننده را براي تعقيب حوادث تحريك مي كند. مي توان گفت روايت منظم و مرتب حوادث باعث جاذبه و كشش داستان است.
5ـ راوي داستان يا زاويه ديد (5)
هر داستان به طريقي روايت مي شود و حتي ممكن است در يك داستان واحد، از انحاء مختلف روايت استفاده شود. معمول ترين شيوه روايت استفاده از اول شخص (من) و سوم شخص (او) است. در روايت اول شخص، خود نويسنده يكي از افراد داستان است و گاهي خود قهرمان اصلي است. اما در روايت سوم شخص، نويسنده بيرون از داستان قرار دارد و اَعمال قهرمانان را گزارش مي دهد. در روش روايي سوم شخص، راوي ممكن است علـّام و داناي كل (6) باشد، يعني از همه ي ماجراها و حوادث و افكار و خيالات قهرمانان اطلاع داشته باشد. يكي از انواع اين گونه راوي، راوي فضول (7) است كه نه تنها در همه صحنه هاي داستان آزادانه رفت و آمد دارد و بر اعمال و افكار قهرمانان ناظر است بلكه افكار و احساسات و اعمال آنان را محك مي زند و ارزش گذاري مي كند. بسياري از داستان هاي معروف به اين شيوه نوشته شده اند، از قبيل «جنگ و صلح» تولستوي و برخي از آثار داستايوسكي و چارلز ديكنز.
راوي علام يا داناي كل ممكن است از روش غير شخصي (8) يا غير فضولي (9) استفاده كند. بدين معني كه فقط اعمال و حوادث را به خواننده گزارش دهد اما عقايد و تفسيرها و قضاوت هاي خود را مطرح نكند، در اكثر كارهاي ارنست همينگوي (مثلاً داستان يك جاي تر و تميز) با اين شيوه مواجه ايم. نوع ديگر روايت به شيوه سوم شخص، زاويه ديد محدود (10) است. بدين معني كه نويسنده داستان را با ضمير شوم شخص روايت مي كند، اما گزارش و نماي خود را به افكار و احساس و ماجراهاي يك قهرمان يا حداكثر چند قهرمان محدود مي كند و به ابعاد مختلف همه ي شخصيت ها، كاري ندارد. به چنين قهرماني كه نويسنده در مورد آنان تجربه و اطلاع كافي دارد نقطه كانون (11) يا آينه (12) يا مركز آگاهي و اطلاع (13) مي گويند. در برخي از داستان هاي هنري جيمز، اين شيوه ديده مي شود. به راوي از ديدگاه هاي ديگري هم مي توان نگريست: راوي خود آگاه و راوي جايز الخطا. راوي خودآگاه(14) نويسنده اي است كه از كيفيت خلق اثر هنري خود دقيقاً آگاه است و با اطمينان تمام و نقشه ي قبلي، خواننده را در مسايل مختلف رمان خود، با خويش سهيم مي سازد. اما راوي غير موثق و غير قابل اعتماد يا جايزالخطا Fallible Narrator يا Unreliable Narrator نويسنده اي است كه تفاسير و قضاوت هاي او از مطالب، با اعتقادات مرسوم و متعارف منطبق نيست و خواننده در صحت و قبول گزارش ها و تحليل هاي او مشكوك و مردد است .
6ـ هسته ي داستان (15)
و آن بيان ترتيب و توالي حوادث برجسته و رابط علت و معلولي است. بديهي است كه منطق هر داستاني مبتني بر همين ترتيب منظم علت و معلولي حوادث و وقايع است. پلات، ساختمان فكري و ذهني و دروني داستان است و خواننده ي هوشمند با توجه به پلات است كه ناظر توالي منطقي حوادث و نتايج علت و معلول مترتب به آنها خواهد بود. چون پلات مهم ترين و ظريف ترين عنصر داستان ساز است در صفحات آتي، جداگانه به شرح آن خواهيم پرداخت.
7ـ شخصيت يا قهرمان (16)
قهرمانان و شخصيت هاي داستان كساني هستند كه با اعمال يا گفتار خود داستان را به وجود مي آورند. به آن چه مي كنند آكسيون و به آن چه مي گويند ديالوگ يا گفتار گفته مي شود . به زمينه و عواملي كه باعث گفتار يا اعمال قهرمانان (17) داستان مي شود انگيزه (18) مي گويند. بدين ترتيب آكسيون يا عمل و كنش، مجموعه اعمال و رفتار و به اصطلاح كارهايي است كه از قهرمان در داستان سر مي زند و ديالوگ مجموعه گفتارهاي شخصيت هاي داستان است و بديهي است كه در يك داستان حساب شده هر فعل يا حرفي بايد علت و انگيزه مناسب و خاصي داشته باشد.
قهرمانان ممكن است از آغاز تا پايان داستان ثابت بماند و از نظر فكري و روحي تغييري نكند و نيز ممكن است بر اثر عوامل گوناگون مثلا يك بحران شديد و آني، به تدريج يا ناگهاني تغيير و تحول يابد. به قهرمان نوع اول شخصيت ثابت وبه قهرمان نوع دوم شخصيت متغير گويند. اين اصطلاحات از اي. ام. فورستر صاحب كتاب معروف «جنبه هاي رمان» است. فورستر در اين كتاب شخصيت هاي داستان را به دو نوع تقسيم كرده است: اول شخصيت ثابت يا ساده (19) كه مي توان همه وجود او را در يك جمله وصف كرد و به خواننده شناساند. او يك نوع طرز تفكر يا ايده و كيفيت رواني بيشتر ندارد. پيچيده نيست و با جزييات سروكار ندارد. دوم شخصيت متغير(20) كه از نظر خلقيات و انگيزه هاي رفتاري، وجودي پيچيده است. با جزئيات مسايل پيرامون خود سروكار دارد و مثل يك شخصيت واقعي در زندگي واقعي است .
با توجه به اين سخنان، مي توان در تقسيم ديگري گفت كه شخصيت اثر يا تيپ است و يا فرد . فرد خصوصيات مخصوص به خود دارد. خلقيات او همگاني نيست. بايد با دقت او را شناخت و با حال و روزگار و افكار و اوهام او آشنا شد، مثل قهرمان بوف كور كه شايد در دنياي واقعي هم مصداقي نداشته باشد.
اما تيپ، نماينده ي قشر و صنفي از مردم و جامعه است. يعني طبقه و گروهي از مردم همان خلقيات و رفتار را دارند. وقتي او را شناختيم مثل اين كه هزاران نفر را شناختيم، مثل قهرمان داستان حاجي آقا نوشته صادق هدايت. در مدير مدرسه آل احمد، مدير مدرسه نماينده يك تيپ است، اما معلم يك فرد است.
نويسنده در شخصيت پردازي(21) دو راه دارد : نمايش يا نشان دادن (22) يا روايت و بيان كردن (23). در روش نشان دادن كه گاهي به آن روش نمايشي (متد دراماتيك) مي گويند، شخصيت صحبت مي كند، عمل مي كند و خواننده مي تواند خود، انگيزه ها و اوضاع و احوالي را كه پشت اعمال و گفتار اوست استنباط نمايد. اما در شيوه روايت و بيان كردن، نويسنده خودش با اقتدار و آزادي دست به توصيفات و ارزش گذاري مي زند و آن چه را كه خود مي خواهد در اختيار خواننده قرار مي دهد.
امروزه بيشتر روش نمايش را توصيه مي كنند و روش روايت يا بيان كردن را فقط وقتي قبول دارند كه داستان، جنبه هنري بسيار والايي داشته باشد. زيرا اعتقاد بر اين است كه نويسنده بايد حتي المقدور حضور خود را در داستان حذف و محو و به هر حال كم رنگ كند، تا اول بتواند عيني و غير شخصي بنويسد و ثانياً خواننده را با خود در آفرينش داستان سهيم سازد.
8ـ زمينه (24)
زمينه اثر به تصوير كشيدن اوضاع و احوالي است كه باعث آشنايي خواننده با شخصيت هاي داستاني مي شود و خواننده نسبت به قهرمانان، شناخت و آگاهي كسب مي كند. زمينه را توصيف نويسنده به وجود مي آورد. زمينه ي زندگي شرقي با غربي فرق دارد يا زمينه زندگي قرن پنجم با قرن بيستم فرق مي كند. زمينه ي زندگي در شمال و جنوب ايران با هم متفاوت است. و اينها بايد در داستان رعايت شود. نويسندگان بي دقت، معمولاً در ساختن زمينه، مرتكب اشتباه مي شوند. نويسنده براي ارائه يك زمينه‌ي خوب و مناسب در داستان، بايد اطلاعات تاريخي و جغرافيايي و جامعه شناختي دقيق و عميقي داشته باشد. مي توان گفت كه زمينه، زمان تاريخي و مكاني جغرافيايي است كه حوادث داستان در آن اتفاق مي افتد. مثلاً زمينه ي داستان مكبث، اسكاتلند در قرون وسطي است و زمينه ي داستان پولي سيس جيمز جويس، دوبلين در روز 16 ژوئن 1904 است.
9ـ فضا و جو (25)
جو، فضاي ذهني داستان است كه نويسنده آن را به وجود مي آورد. در صحنه تئاتر مثلاً، جو را با گذاشتن دكور و تنظيم نور به وجود مي آورند و در داستان با عبارات و توصيفات. در جو و فضا، توصيفات برخلاف زمينه، بيشتر جنبه دروني و ذهني دارد و از اين رو فضا از زمينه داستان قوي تر و حساس تر و مؤثرتر است. فضا مي تواند شاد يا غمگينانه (كه بيشتر اين طور است) باشد. شكسپير فضاي ترسناك آغاز هملت را با گفتگوي موجز نگهباناني كه متوجه حضور روح شده اند به وجود آورده است.
10ـ لحن (26)
لحن ايجاد فضا در كلام است. شخصيت ها در زبان خود را بيان مي كنند و به خواننده مي شناسانند. از اين رو لحن، مفهومي نزديك به سبك داد. شخصيت ها را از طريق لحن آنان مي شناسيم و با آنان رابطه ايجاد مي كنيم. البته گاهي يك شخصيت واحد ممكن است لحن هاي مختلفي داشته باشد. به هر حال، لحن نقطه نظر و ديد نويسنده نسبت به موضوع داستان است. لحن مي تواند، رسمي، غير رسمي، صميمانه، مؤدبانه، جدي، طنزدار و ... باشد و از اين رو لحن با تاثير گذاري داستان، رابطه دارد.
11ـ الگو (27)
بافتي است كه همه اجزاء داستان ـ مثلاً شخصيت هاـ را در خود جاي مي دهد و به نحوي به هم مربوط مي كند و از اين رو مفهومي شبيه به فرم در شعر است. الگو هم مانند پلات منطق داستان را به وجود مي آورد يعني امور و وقايعي را كه در داستان اتفاق افتاده است منطقي و پذيرفتني مي نمايد. به نظر برخي از محققان، در قصه هاي رواني، الگوي ذهني شخصيت ها، حتي بيشتر از هسته داستاني (Plat) اهميت دارد.
1) Experience
2) Conflict
3) Event
4) Story
5) Point of View
6) Omniscient
7) Intrusive Narrator
8) Impersonal
9) Unintrusive
10) Limited Point of View
11) Focus
12) Mirror
13) Centre of Consciousness
14) Conscious Narrator ـ Self
15) Plot
16) Character
17) Action
18) Motivation
19) Flat Character
20) Round Character
21) Characterizing
22) Showing
23) Telling
24) Setting
25) Atmosphere
26) Tone
27) Pattern



۲/۰۹/۱۳۸۹

دومين مجموعه‌ي داستان كوتاه كرمان با نام( خواب قاليچه چپ مي‌زند ) منتشر شد





بالاخره دومين مجموعه‌داستان نويسندگان كرمان با نام "خواب قاليچه چپ مي‌زند" توسط انتشارات سخن‌گستر از زير چاپ در آمد و روز 23 ارديبهشت در نمايشگاه كتاب تهران رونمايي خواهد شد. اميدوارم نشر ثالث هم كتاب اول را در بياورد

۱/۲۴/۱۳۸۹

آنچه‌ بايد از پست‌ مدرنيسم‌ بدانيـــم





اين‌ مقاله‌ مقدمه‌اي‌ است‌ به‌ پست‌ مدرنيسم‌ و ساختارشكني‌ آنگونه‌ كه‌ مربوط‌ به‌ چالش‌هاي‌ ويژه‌ تحقيق‌و تدريس‌ در زمينه‌ علوم‌ چندرشته‌اي‌ مربوط‌ به‌ علم‌ و دين‌ مي‌گردد.
● نويسنده: ويليام‌ - گراسى‌

● مترجم: طاهر - رحمانى

تعريف‌ مبهم‌

اولين‌ مشكل‌ كه‌ ضرورتاً با آن‌ مواجه‌ هستيم‌، عبارت‌ از اين‌ است‌ كه‌، پست‌ مدرنيسم‌ وساختارشكني‌، يك‌ سلسله‌ ديدگاهها و نظرات‌ فلسفي‌ را بيان‌ مي‌نمايد. آنچه‌ در دست‌ داريم‌، تحرك‌فكري‌ گسترده‌اي‌ است‌ كه‌ از درون‌ متفاوت‌ بنظر مي‌رسد ولي‌ در برون‌ به‌ عنوان‌ توسعه‌ فلسفي‌ جديد،عموميت‌ پيدا مي‌كند. در حقيقت‌، ساختارشكني‌ كه‌ بنظر مي‌رسد شكل‌ نهايي‌ پست‌ مدرنيسم‌ باشد،آشكارا نظريه‌ تفكر مبهم‌ تلقي‌ مي‌گردد. بنابراين‌ تلاش‌ و كوشش‌ من‌ براي‌ توضيح‌ اين‌ اصطلاحات‌، الزاماًمتناقض‌ خواهد بود. آنچنان‌ كه‌ آنها تعريف‌ مي‌كنند، تئوري‌ پست‌ مدرن‌ و ضد تئوري‌ ساختارشكني‌، يابه‌ عنوان‌ تفكر و انديشه‌ انساني‌ و يا تجربه‌اي‌ كه‌ در خارج‌، در حوزه‌ مشكلات‌ و مسائل‌معرفت‌شناسي‌ اِعمال‌ مي‌شوند، مورد ملاحظه‌ قرار مي‌گيرند. شكلي‌ قدرتمند از عقلانيت‌ كه‌فراگير مي‌باشد و نيز اين‌ تفكر را تقويت‌ مي‌كند، ممكن‌ است‌ به‌ عنوان‌ بُعد علمي‌ رئاليسم‌ ماوراء فلسفي‌و پوزيتيويسم‌ منطقي‌ ارائه‌ گردد.

ساختارشكني‌ مدرنيته‌

اگر بخواهيم‌ معني‌ و مفهوم‌ پست‌ مدرنيسم‌ را بدانيم‌، لازم‌ است‌ ابتدا مدرنيته‌ را كه‌ ادعا دارد،جانشين‌ و وارث‌ خواهد بود، تعريف‌ نماييم‌.

مدرنيته‌، با ديدگاه‌ جهاني‌ روشنفكري‌، يكسان‌ تصور مي‌گردد. اين‌ رويكرد موفق‌ و قدرتمند درحوزه‌ طبيعت‌ و فرهنگ‌ رخ‌ داده‌ است‌ تا بر اجتماع‌، اقتصاد، اخلاق‌، ساختارهاي‌ معرفتي‌ و دنياي‌ مدرن‌ما مسلط‌ شود. استدلال‌ بشري‌، همان‌گونه‌ كه‌ در تفكر قياسي‌ رياضي‌ و فيزيك‌ نمونه‌سازي‌ و مدل‌سازي‌شده‌، آمده‌ است‌ تا جايگزين‌ تفكر، خرافه‌پرستي‌ مذهبي‌ و ساير شكل‌هاي‌ غيرعقلانيت‌ گردد.

دليل‌ و برهان‌، علم‌، تكنولوژي‌ و مديريت‌ بوروكراتيك‌، از طريق‌ كنترل‌ عقلاني‌ طبيعت‌ و جامعه‌،دانش‌ ما ـ سلامتي‌ و كاميابي‌ ـ و خوشبختي‌ ما را بهبود و اصلاح‌ خواهد نمود.

نوگرا و تجدّدطلب‌ با حمله‌ به‌ مذهب‌، مطالعه‌ و بررسي‌ پاراديگماتيك‌ را براي‌ جستجو و پيگيري‌افكار و انديشه‌ پست‌ مدرن‌ ميسر مي‌سازد.

«كارل‌ ماركس‌» در بحث‌هاي‌ قوانين‌ اقتصادي‌ بنيادي‌ جامعه‌ و در نتيجه‌ مؤسسات‌ اجتماعي‌ وفلسفه‌هاي‌ بنا شده‌ بر پايه‌ و اساس‌ ماترياليست‌ها، موضوع‌ زيربنا و روبنا را مطرح‌ نموده‌ است‌. مذهب‌ به‌عنوان‌ بخشي‌ از روبنا، مطلقاً آينه‌ ايدئولوژيكي‌ ساخت‌ اقتصادي‌ جامعه‌، معرفي‌ گرديده‌ است‌.

«زيگموند فرويد» همچنين‌ در توضيح‌ و تشريح‌ ساختارهاي‌ بنيادي‌ روانشناسانة‌ بشري‌ كه‌محدوديت‌ها و امكانات‌ زندگي‌ انسان‌ از آن‌ منتج‌ مي‌گردد، بحث‌ زيربنا و روبنا را به‌كار برده‌ است‌.مذهب‌ در ديدگاه‌ فرويد، در اصطلاح‌ او حقيقت‌ ندارد، ولي‌ انعكاس‌ فريبنده‌ برخي‌ از واقعيت‌ روحي‌ ورواني‌ است‌. هم‌ فرويد و هم‌ ماركس‌، به‌ علاوه‌ تعداد بسياري‌ از جانشينان‌ آنها، درباره‌ اينكه‌ واقعيت‌ فردو جامعه‌، براي‌ شخص‌ يا گروه‌ به‌ ندرت‌ بديهي‌ و واضح‌ مي‌باشد، بحث‌هايي‌ را مطرح‌ نموده‌اند. مفاهيم‌و معاني‌ پنهان‌ يا ساختارهايي‌ وجود دارند كه‌ بايستي‌ از طريق‌ شكل‌هاي‌ جديد از تجزيه‌ و تحليل‌ علمي‌اجتماعي‌، آشكار گردند.

«كلود لوي‌ استراس‌»، رويكرد روبنا و زيربنا را در مطالعات‌ و بررسي‌هاي‌ انسان‌شناختي‌ مورداستفاده‌ قرار داده‌ است‌. بدين‌ ترتيب‌، ريشه‌هاي‌ انسان‌شناختي‌ به‌ عنوان‌ مجموعه‌ مقررات‌ و قوانين‌، به‌اين‌ استعاره‌ پنهان‌ از زير ساخت‌هاي‌ علّي‌ و سببي‌، وام‌دار مي‌باشد، حتي‌ فرضيه‌ تكامل‌ «چارلزداروين‌» به‌ عنوان‌ الگوي‌ زيربنا و روبنا مي‌تواند ارائه‌ و مطرح‌ گردد، زيرا همه‌ شكل‌هاي‌ بالاتر زندگي‌،الزاماً، بر روي‌ شكل‌هاي‌ پاييني‌ نهاده‌ شده‌ و همه‌ آنها توسط‌ قوانين‌ پنهان‌ كه‌ بديهي‌ و آشكار نمي‌باشند،ساخته‌ شده‌ و به‌وجود آمده‌اند. خودفهمي‌ شخص‌ و يا گروه‌ به‌ عنوان‌ دانش‌ معتبر، مورد ملاحظه‌ قرارنمي‌گيرد، زيرا اين‌ دانش‌ با اغواگري‌ روحي‌ و رواني‌، وهم‌ و خيال‌ رؤيايي‌ و تعصب‌ ايدئولوژيكي‌،تحريف‌ مي‌گردد. از آنجاكه‌ علم‌ مي‌تواند، مسائل‌ و موارد نامرئي‌ را در طبيعت‌ به‌ اثبات‌ برساند، مثل‌اينكه‌ زمين‌ به‌ دور خورشيد حركت‌ مي‌كند، لذا علوم‌ اجتماعي‌ جديد نظير، اقتصاد، روان‌شناسي‌،انسان‌شناسي‌ و جامعه‌شناسي‌، از سرشت‌ و ذات‌ حقيقي‌ باورهاي‌ فردي‌ و ساختارهاي‌ اجتماعي‌ كه‌ ازپايه‌هاي‌ بنيادي‌، استنتاج‌ مي‌شوند، پرده‌برداري‌ مي‌نمايد.

بنيان‌گذاران‌ ساختارگراي‌ اقتصاد انتقادي‌، روان‌شناسي‌، جامعه‌شناسي‌ و انسان‌شناسي‌، همه‌ ضدمذهب‌ بودند. بيشتر نوگراها، مخالف‌ مذهب‌ مي‌باشند، زيرا مذهب‌ شكل‌ بي‌خردي‌ ثابت‌ وغيرعقلانيت‌ خطرناكي‌ را معرفي‌ و ارائه‌ مي‌نمايد.

آنها جهاني‌ را تصوير و مجسم‌ مي‌سازند كه‌ از موهومات‌ و خرافات‌ مذهبي‌، رها شده‌ است‌. اين‌تصور، فرهنگ‌ علم‌ جديد و جهان‌ مادي‌ را به‌طور عميق‌، تحت‌ نفوذ و تأثير قرار داده‌ است‌. در حقيقت‌،پروژه‌ اسطوره‌زدايي‌ نوگراها، همان‌طور كه‌ در تفسير بنيادگرايان‌ پروتستان‌ و در بيانيه‌ تاريخي‌ انتقادي‌جستجوي‌ كتاب‌ مقدس‌ معتبر، صراحتاً روشن‌ مي‌باشد، توسط‌ متفكران‌ مذهبي‌، پذيرفته‌ شده‌ است‌. درحالي‌ كه‌ نوگرايي‌، در بيانيه‌ مذهبي‌ و علمي‌ خود، انتقاد معتبر خردمندانه‌ و جدي‌ را باز گذاشته‌،نابخردانه‌ خواهد بود، اگر حوزه‌ وسيع‌ انتقاد به‌ موفقيت‌هاي‌ واقعي‌ و كمالات‌ نوگرايي‌ را مورد ملاحظه‌قرار ندهد.

بدون‌ فهم‌ و توجه‌ و درك‌ ادعاهاي‌ فراتئوري‌ مدرنيته‌، نوگرايي‌ نوين‌، امكان‌پذير نخواهد بود.همچنان‌ كه‌ خواهيم‌ ديد، حداقل‌ در طول‌ تاريخ‌ و در راستاي‌ توسعه‌ انديشه‌ و تفكر انساني‌، مفاهيم‌بي‌آلايش‌ وجود نداشته‌ است‌.



از ساختارگرايي‌ تا ساختارگرايي‌ نوين‌: ساختارشكني‌ بنياد و ريشه‌

تفكر و انديشه‌اي‌ كه‌ با ماركس‌، داروين‌، فرويد و لوي‌ استراس‌ شروع‌ شده‌ و به‌ عنوان‌ مكاتب‌ رفتاري‌اصلي‌ و فرعي‌ كه‌ از مباني‌ خود دفاع‌ و طبقه‌بندي‌هايي‌ كه‌ ساير نتايج‌ را در پي‌ داشت‌ را به‌وجود آورده‌بود، در تاريخ‌ روشنفكري‌ قرن‌ بيستم‌ ادامه‌ پيدا كرد. روش‌ ساختارشكني‌ چهارچوب‌ تئوري‌ ديگران‌،عبارت‌ است‌ از اينكه‌، ساختار طبقه‌بندي‌ تجزيه‌ و تحليل‌ را با برخي‌ مباني‌ جديد، جايگزين‌ نماييم‌.

پس‌ از چندين‌ دهه‌ چرخش‌ در دايره‌، سرانجام‌، فلاسفه‌ و دانشمندان‌ علوم‌ اجتماعي‌، مبارزه‌ جدي‌ رابراي‌ مباني‌ روبناي‌ استعاره‌ دانش‌ و آگاهي‌، آغاز نموده‌اند. درحال‌ حاضر، در تئوري‌ ماركسيسم‌،واضح‌ است‌ كه‌ عناصر روبنا بايد سبب‌ تأثيراتي‌ روي‌ مباني‌ اقتصادي‌ جامعه‌ شوند. به‌ علاوه‌ نقدماركسيستي‌ ايدئولوژي‌ خائنانه‌ و ادعايش‌ مبني‌ بر علم‌ حقيقي‌ تاريخ‌، به‌ عنوان‌ ايدئولوژي‌ نيازمند انتقاد،به‌ آساني‌ مي‌تواند ارائه‌ گردد. براي‌ ابطال‌ نظرية‌ علمي‌ اجتماعي‌، فرد با نشان‌ دادن‌ اينكه‌ ساختارپيش‌فرض‌ شده‌، واقعاً محصول‌ و نتيجه‌ برخي‌ از پديده‌هاي‌ ديگر است‌، ساختارشكني‌ مي‌نمايد. بدين‌ترتيب‌، بررسي‌ مشهور ماكس‌ وبر «اخلاق‌ پروتستان‌ و روح‌ كاپيتاليسم‌» طبقه‌بندي‌ ماتريالسيت‌ماركسيست‌ را نقض‌ نموده‌ و استدلال‌ مي‌كند كه‌ ايدئولوژي‌ پروتستانتيسم‌ ساختار اقتصادي‌ جامعه‌ راتغيير داده‌ و اگرچه‌، نتيجه‌ و اثر آن‌ غيرتعمدي‌ بوده‌ است‌. وارونه‌سازي‌ وبر درخصوص‌ مباني‌ و روبناي‌ماركس‌، مي‌تواند در حوزه‌ نقد ايدئولوژيكي‌ وبر مجدداً نقض‌ و ابطال‌ گردد. اين‌ تسلسل‌ فلسفي‌،موجب‌ مشكل‌ بزرگي‌ در علوم‌ اجتماعي‌، تئوري‌ زبان‌شناختي‌ و هرمنوتيك‌ در تاريخ‌ اخير گرديده‌ است‌.

ساختارگرايي‌ نوين‌، كه‌ واقعاً با پست‌ مدرنيسم‌ مترادف‌ و هم‌ معني‌ است‌، ادعا و امكان‌ تجزيه‌ وتحليل‌ هم‌ جهت‌ و ساده‌ را آغاز نموده‌ و در همان‌ حال‌، بحث‌ اينكه‌ واقعيت‌ در برخي‌ از معاني‌ قابل‌توجه‌ از مشاهده‌ مستقيم‌ و احساس‌ مشترك‌ پنهان‌ مي‌باشد را نيز ادامه‌ داده‌ است‌.

ساختارگرايي‌ نوين‌، تمامي‌ طبقه‌بندي‌ بنيادي‌ را به‌ عنوان‌ آثار و فرآورده‌هاي‌ علّي‌ ساير عناصر، به‌وسيله‌ آزمايش‌ مجدد آنها، كنار مي‌زند. هيچ‌ قياس‌ قابل‌ دسترس‌ و موضوع‌ ارشميدسي‌ قابل‌ اتكاء،كه‌ دليل‌ و برهان‌ بشري‌ بر آن‌ بنا نهاده‌ شده‌ باشد، وجود ندارد.

آنچه‌ در اين‌ قاعده‌ كانتي‌ جديد معقول‌ مي‌باشد، عبارت‌ است‌ از اينكه‌ قدري‌ تصوير درون‌ فرضي‌به‌ سوي‌ پديده‌ طبيعي‌ است‌. هيچ‌ تجربه‌ مستقيم‌ واقعيت‌ بدون‌ تأمل‌ و تفسير وجود ندارد؛ و همه‌تأويل‌ها و تفاسير در برخي‌ دريافت‌ها و ادراكات‌، به‌ وسيله‌ تعصبات‌ و غرض‌هاي‌ فرهنگي‌ و شخصي‌تحريف‌ و تباه‌ و يا توسط‌ تفسيرگران‌ قبل‌ از بررسي‌ و مطالعه‌، حكم‌ صادر گرديده‌ است‌.



هرمنوتيك‌ واقعيت‌

هرمنوتيك‌ يك‌ نظام‌ فلسفي‌ است‌ كه‌ در اين‌ نظام‌ با مشكلات‌ تئوري‌ تأويل‌ و تفسير مواجه‌ مي‌گرديم‌.نظام‌ هرمنوتيك‌ خارج‌ از مشكلاتي‌ كه‌ در بررسي‌ كتاب‌ مقدس‌، نقد ادبي‌ و تفسير قانون‌، با آن‌ مواجه‌هستيم‌، رشد نموده‌ و پارادايم‌ مسلط‌ براي‌ فهم‌ تفكر نوگرايي‌ جديد و ساختارشكني‌ گرديده‌ است‌.

مشكل‌ قرائت‌ و فهم‌ يك‌ متن‌، سبب‌ استعاره‌ جديدي‌ براي‌ همه‌ انواع‌ برداشتها و نيز فهم‌ پديده‌اجتماعي‌ و علم‌الحيات‌، گرديده‌ است‌. در يك‌ سطح‌ ساده‌، هرمنوتيك‌ قرائت‌ يك‌ متن‌، با مؤلف‌، متن‌ وخواننده‌ آغاز مي‌گردد. متن‌ اساساً توسط‌ ساختار تعمّدي‌ اثر مؤلف‌، تأثير پذيرفته‌، اما استقلال‌ خودش‌ ازمؤلف‌ را نيز دارا مي‌باشد. متن‌، هميشه‌ روح‌ خود را نيز دارا مي‌باشد. معاني‌ كه‌ از مقاصد نويسنده‌مستقل‌ باشد، در متن‌ موجود مي‌باشد، همچنان‌ كه‌ روحيه‌ شخصي‌ و پيش‌فرض‌هاي‌ فرهنگي‌ ـاجتماعي‌ نوسينده‌ كه‌ در آن‌ فضا زندگي‌ مي‌كرده‌ و قلم‌ مي‌زده‌، ناخودآگاه‌ در متن‌ انعكاس‌ يافته‌ است‌.بدين‌ ترتيب‌ مطلب‌ قبل‌ و بعد نويسنده‌، عنصر ضروري‌ و لازم‌ در قرائت‌ و فهم‌ متن‌ بوده‌ و بسيار اهميت‌دارد.

هرمنوتيك‌ ساختارگرا، متناوباً درصدد بوده‌ تا متن‌ را مجزاي‌ از نويسنده‌ و يا مقاصد نويسنده‌ رابهتر از آنچه‌ نويسنده‌ فهميده‌، درك‌ نمايد. در هر يك‌ از اين‌ حالت‌ها، ساختارگرايان‌، بر اين‌ باورند كه‌ آنهاصاحب‌ برخي‌ از تئوري‌هاي‌ انتقادي‌ مي‌باشند كه‌ قرائت‌ صحيح‌ قابل‌ شناخت‌ و فهميدن‌ را ميسرمي‌سازد. به‌ هر حال‌ خواننده‌، روحيه‌ و پيش‌فرض‌هاي‌ فرهنگي‌ و اجتماعي‌ خويش‌ را دارا بوده‌ و اساساًاينكه‌ چگونه‌ متن‌ خوانده‌ و فهميده‌ مي‌شود، بر او تأثير مي‌گذارد. بنابراين‌ خواننده‌، همچنين‌ با قبل‌ و بعداز عبارت‌ موردنظر، درگير مي‌باشد. يك‌ تئوري‌ انتقادي‌، به‌ پيش‌فرض‌ قرينه‌اي‌ كه‌ قرائت‌ و فهم‌ اقتباس‌شده‌ ازقبل‌ را معين‌ مي‌سازد، وابسته‌ مي‌باشد. به‌ علاوه‌، متن‌ همچنين‌، تاريخ‌ تفسير خودش‌ كه‌ قبلاًامكان‌ قرائت‌ها و قرائت‌هاي‌ مجدد را تجويز كرده‌، گسترش‌ و توسعه‌ مي‌دهد. بدين‌ ترتيب‌ هرمنوتيك‌پويا، به‌ سرعت‌، در پيچيدگي‌، انفجار حاصل‌ مي‌كند. هرمنوتيك‌ خودش‌ را به‌ عنوان‌ مشكل‌ تسلسل‌مطرح‌ مي‌كند، همچنان‌ كه‌ حكم‌ پيش‌ از قضاوت‌، توضيح‌ و تفسير را نشان‌ داده‌ كه‌ اين‌ توضيح‌، فهم‌ ودرك‌ متن‌ را معين‌ مي‌كند كه‌ اين‌ هم‌ حكم‌ پيش‌ از قضاوت‌ را مجدداً مشخص‌ مي‌كند. اين‌ پويايي‌ به‌عنوان‌ توصيف‌ و تعريف‌ نه‌ فقط‌ در قرائت‌ و فهم‌ يك‌ متن‌، بلكه‌ قرائت‌ و فهم‌ مرحله‌ پديده‌هاي‌ اجتماعي‌و حياتي‌ مشاهده‌ مي‌گردد.



قدرت‌ ـ دانش‌

معيار و ملاك‌ براي‌ مشخص‌ كردن‌ اينكه‌ كدام‌ تفسير و تأويل‌ متن‌، صحيح‌ يا بهتر است‌، اغلب‌ به‌عنوان‌ بازتاب‌ شكل‌ قدرت‌ اجتماعي‌ ارائه‌ و معرفي‌ گرديده‌ است‌. چيزي‌ كه‌ به‌ عنوان‌ آگاهي‌ فرض‌مي‌گردد، با قدرت‌ تعريف‌ مي‌گردد. در حقيقت‌، در اين‌ ديدگاه‌، آگاهي‌ و قدرت‌، مترادف‌ و هم‌معني‌مي‌باشند. به‌ هر حال‌، قدرت‌ و آگاهي‌، آميخته‌ و مركب‌، چندوجهي‌ و متناقض‌ مي‌باشند.

مسير فكري‌، متفكرين‌ پست‌ مدرن‌، عبارت‌ است‌ از اينكه‌، صورت‌ آسماني‌ قدرت‌ ـ آگاهي‌ پنهان‌ رابدون‌ تأسيس‌ يك‌ هرمنوتيك‌ تفسيري‌ جديد كه‌ به‌ عنوان‌ تئوري‌ جديد بزرگ‌، جنبه‌ مادي‌ به‌ خود بگيردموقتاً آشكار نمايند. اين‌ فراروايت‌ جديد، ابزار جديد اغفال‌ و تعدي‌ و ظلم‌ خواهد بود؛ بدين‌ ترتيب‌،مبارزه‌ پست‌ مدرنيسم‌، بدون‌ شكاف‌ ساختگي‌ كه‌ تحقق‌ آن‌ را اراده‌ نمايد، در جريان‌ تغيير، زندگي‌مي‌نمايد.



نوع‌ ديگري‌ از هستي‌شناسي‌ هرمنوتيك‌

در بيشتر انديشه‌هاي‌ پست‌ مدرن‌، نوع‌ ديگري‌ از معرفت‌شناسي‌ و نقش‌ تفسيري‌، اهميت‌ و اعتبارمركزي‌ به‌ خود مي‌گيرد. تجربياتي‌ كه‌ در زمره‌ پارادايم‌ آگاهي‌ ـ قدرت‌ِ مسلط‌ قرار نمي‌گيرند، چشم‌اندازانتقادي‌ از واقعيت‌ را ارائه‌ مي‌نمايند. در حال‌ حاضر، «ميشل‌ فوكو» درخصوص‌ زندان‌ها وبيمارستان‌هاي‌ رواني‌ مطلب‌ مي‌نويسد تا توجه‌ بيشتر به‌ نقش‌ جامعه‌ را توضيح‌ و تبيين‌ نمايد.

«امانوئل‌ لويناس‌» و «ژاك‌ دريدا» اختلاف‌ و تفاوت‌ را به‌ هستي‌شناسي‌ قبلي‌ بالا مي‌برند. آگاهي‌واقعي‌ در ضمير و نفس‌ عقلاني‌ بنا نهاده‌ نمي‌شود، بلكه‌ درنوع‌ انتقال‌ داده‌ شده‌ تصاوير ذهني‌شخص‌ كه‌ صاحب‌ قدرت‌ شده‌، به‌ مبارزه‌ فراخوانده‌ مي‌شود.

اين‌ قرائت‌ مختلف‌ و متفاوت‌ در جايي‌ است‌ كه‌ انديشه‌ پست‌ مدرنيست‌، اغلب‌ خودش‌ را كه‌ داراي‌نقش‌ اخلاقي‌ و رهاسازي‌ از قيد و بند معرفي‌ مي‌كند، درصدد است‌ تا آگاهي‌هاي‌ مقهور و مطيع‌ را درمحدودة‌ آگاهي‌ ـ قدرت‌ مسلط‌، آزاد نمايد.



تحول‌ زباني‌ ـ رئاليسم‌ مجازي‌

پست‌ مدرنيسم‌ همچنين‌ با تحول‌ و جنبش‌ زباني‌ در فلسفه‌، توصيف‌ و مشخص‌ مي‌گردد. «لودويك‌وايتكنشتاين‌» تئوري‌ پوزيتيويستي‌ زبان‌ را كه‌ قبلاً دارا بوده‌ و انتقال‌ مهمي‌ در طراحي‌ حركت‌ ازمدرنيسم‌ به‌ پست‌ مدرنيسم‌ محسوب‌ مي‌شده‌ را كنار گذاشته‌ است‌. وايتكنشتاين‌ ناگزير شد، زبان‌ها را اززبان‌ رمزي‌ گرفته‌ تا زبان‌ مادري‌ كه‌ همه‌ آنها ذاتاً خود مرجع‌ هستند را مورد توجه‌ و ملاحظه‌ قرار دهد.زبان‌ به‌ عنوان‌ يك‌ نوع‌ تئوري‌ بازي‌ كه‌ قوانين‌ آن‌ قراردادي‌ و مورد قبول‌ هر گروه‌ مي‌باشد، فهميده‌مي‌شود. زباني‌ كه‌ ما صحبت‌ مي‌كنيم‌، در محدوده‌ مرزهاي‌ عقلانيت‌، غيرعقلاني‌ و ساير امورعقلاني‌ زبان‌ بازي‌ است‌. شعور و نطق‌ انسان‌، چندزباني‌ است‌. ترجمه‌ ميان‌ رشته‌اي‌ و بين‌ فرهنگي‌،نتيجه‌ را ارائه‌ مي‌دهند. در محدوده‌ قوانين‌ بازي‌ مورد احترام‌، براي‌ يك‌ يهودي‌ متعصب‌ هر ذره‌ طبيعت‌مي‌تواند عقلاني‌ باشد. در حقيقت‌ آنها يك‌ فرد خواهند بود. به‌ هر حال‌ يك‌ زبان‌ِ حقيقت‌ برتر، آنچنان‌ كه‌پوزيتيويست‌هاي‌ علمي‌ و بنيادگرايان‌ مذهبي‌ اميدوار بوده‌اند، وجود نخواهد داشت‌. كلمات‌،نقش‌ معني‌دهنده‌ خودشان‌ را فقط‌ از طريق‌ ارتباطات‌ دلالت‌هاي‌ ضمني‌، در كاربردهاي‌ بنا نهاده‌ شده‌، به‌دست‌ مي‌آورند. از آنجا كه‌ نقش‌ زبان‌، ابتدا در دلالت‌هاي‌ ضمني‌ بنا نهاده‌ شده‌، لذا ما با تئوري‌ استعاره‌،همانند زبان‌شناسي‌ بدوي‌ و قديمي‌ آن‌ را خاتمه‌ مي‌دهيم‌. استعاره‌ با نگهداري‌ دو معني‌ ناسازگار و درحالت‌ كشش‌، به‌ تأثير خود نائل‌ گشته‌ و ديدگاه‌ جديدي‌ را آشكار مي‌سازد. استعاره‌ها، مي‌توانند، ساده‌،گسترده‌، بيش‌ از اندازه‌ مورد استفاده‌ قرار گرفته‌ و تازه‌ و بديع‌ باشند.

استعاره‌، هست‌ / نيست‌ را كه‌ معني‌ به‌وجود مي‌آورند را توضيح‌ و تبيين‌ مي‌نمايد.

با توسعه‌ و تعميم‌، ممكن‌ خواهد بود تا استدلال‌ كنيم‌ كه‌ مدل‌ها، سمبل‌ها و تئوري‌ها، هماننداستعاره‌هاي‌ پيچيده‌ عمل‌ مي‌كنند. چه‌ خدا را با پدر، و چه‌ تكامل‌ را با جنگل‌، مساوي‌ فرض‌ نماييم‌،ارتباطات‌ مجازي‌ به‌كار مي‌بريم‌ تا معاني‌ را به‌ وجود آوريم‌ كه‌ از لحاظ‌ ادبي‌ غيرحقيقي‌ هستند. استعاره‌هادر توانايي‌ خود، جهت‌ به‌وجود آوردن‌ معاني‌، قدرتمند و بارور هستند. استعاره‌هاي‌ مشترك‌، اغلب‌ درانديشه‌ و تفكرات‌ ما، مسلم‌ فرض‌ مي‌شوند. حركت‌ پست‌ مدرن‌، در برخي‌ از انواع‌ ساختارشكني‌،آشكارسازي‌ استعاره‌ مسلم‌ فرض‌ شده‌ كاربردي‌ را درگير مي‌نمايند.




ساختارگرایی (Structuralism)، یک شیوه اندیشیدن و یک روش فراکافت در قرن بیستم، بویژه در نیمه نخست آن است. از نظر روش شناسی، ساختارگرایی به تجزیه و تحلیل سیستم های عمده با استفاده از بررسی سازه ها و عناصر تشکیل دهنده آن می پردازد.

عالِم اجتماعی ساختارگرا بر این باور است که جامعه، شبکه ای از عناصر برهم تنیده و مرتبط است و به بررسی الگوها و اهمیت این عناصر می پردازد.

روانشناس ساختارگرا به سازماندهی تجربیات ذهنی بر پایه سلسله مراتب از آسان به دشوار می پرداخت. به بیان رساتر، روانشناس ساختارگرا معتقد بود که کارکرد روانشناسی، همانا بررسی عناصر بنیادین ذهن است. برای نمونه، ادوارد برادفورد تیچِنِر، روانشناس آمریکایی و بنیانگذار روانشناسی ساختارگرا، سازه های احساس مزه را بدین ترتیب عنوان کرده بود : شیرین، ترش، شور، تلخ.

روانشناسی کارکردگرا در مقابل روانشناسی ساختارگرا قرارداشت. بر پایه باور پیروان این مکتب، وظیفه روانشناسی، بررسی کارکرد ذهن است و نه ساختار آن.

با انتشار کتابِ Course de linguistique generale (دوره زبانشناسی عمومی) در سال 1916 ساختارگرایی در زبانشناسی پا به عرصه وجود گذاشت. این کتاب حاوی دیدگاه های فردیناند دو سوسور بود که بوسیله شاگردان وی گرداوری و منتشر شد(خود سوسور در سال 1913 درگذشته بود). ساختارگرایی را شاخه ای از زبانشناسی توصیفی (Descriptive Linguistics) می دانند که در نخستین سالهای قرن بیستم بجای زبانشناسی تجویزی (Prescriptive Linguistics) شکوفا شد.

فرانتز بوآس (مردم شناس آمریکایی آلمانی الاصل) و ادوارد سِپیر (زبانشناس و مردم شناس آمریکایی) بنیانگذاران روش های زبانشناسی توصیفی محسوب می شوند. این دو در نخستین سالهای قرن بیستم به ضبط و بررسی زبانهای بومی آمریکا پرداختند. آنها با گوش دادن به زبان بومیان، ابتدا داده هایی درباره آواها و واج های زبان مورد نظر را گرداوری و بررسی می کردند، سپس به بررسی چگونگی ترکیب این آواها برای تشکیل یک تکواژ می پرداختند. آنگاه رابطه معنایی و دستوری واژگان و تکواژها را برای تشکیل یک جمله مورد کنکاش قرار می دادند. زبانشناس توصیفی با استفاده از این روش می توانست بدون آنکه زبانی بصورت مکتوب موجود باشد و یا دستوری مکتوب از آن زبان در دست باشد، قواعد و گرامر آنرا درآورد.

فردیناند دو سوسور میان سخن حقیقی (زبان گویشی) و دانشی که در زیر آن نهفته است (گرامر) تفاوت قائل شد. برای زبانشناس توصیف گرا، ”گرامر“ مجموعه ای از نمونه های زبان بود؛ درحالیکه از دیدگاه زبانشناس ساختارگرا، ”گرامر“ مجموعه ای از روابطی به شمار می رفت که سخن را تشکیل می داد.

در بررسی بّعدِ اجتماعی یا گروهی زبان، سوسور بررسی گرامر را بر کاربرد وبررسی قوانین را بر اصطلاحات ارجح می دانست. سوسور به ژرفساخت زبان بیش از روساختِ آن اهمیت می داد و به تحول تاریخی توجه نداشت. یعنی پژوهش های وی ایستاسنجانه (Synchronic) بود و نه ترازمانی (Diachronic).

چون ساختارگرایی، به ژرف ساخت بیش از روساخت اهمیت می دهد، در بسیاری از موارد، مشابه دیدگاههای مارکس و فروید است. هر دو متفکر یاد شده، به علت های پنهان، انگیزه های ناخودآگاه، و نیروهای مافوق فردی اعتقاد داشتند.

ساختارگرایی، همچون مارکسیسم و فرویدیسم، درپی کوچک انگاشتن نقش فرد است و به همین دلیل معمولا آنرا ضد انسانگرایی و انسانمداری (Antihumanistic) می دانند. توجه داشته باشید که فرد در زبانشناسی با فرد در جامعه شناسی تفاوت دارد. آیا می توانید این تفاوت را بیابید؟

سوسور را همچنین پایه گذار علم نشانه شناسی (Semiotics) می دانند؛ گرچه چارلز سُندِرز پیِرس، فیلسوف آمریکایی و دانشمند معاصر سوسور، این علم را مدون و طرح کلی آن را ترسیم نمود. نشانه شناسی، پای خود را از زبانشناسی فراتر گذاشت و به حوزه ادبیات، معماری و حتی پزشکی وارد شد.

ساختار شکنی در انديشه‌ ی ژاك دريدا

ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ

ساختار، ساختارگرایی، ساختارشكني، پساساختارگرايي

ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ



● نويسنده: محمد الياس - قنبري

● منبع: سایت - جامعه شناسی ایران - تاريخ شمسی نشر 02/06/1388



ساختارگرايي، آيين فكري مهمي است كه در نيمه دوم قرن بيستم در قلمرو فلسفه و علوم انساني پديد آمد و سرچشمه تاثيرات فراواني شد. اين آيين، از دهه 1950 به طور عمده در فرانسه بسط يافت و تا دو دهه بعد در ميان پژوهشگران و دانشگاهيان اروپايي و امريكايي اعتبار بسيار كسب كرد و در مردم شناسي، فلسفه، زيبايي شناسي، نقد ادبي، روان كاوي و حتي پژوهش هاي سياسي بسيار راه گشا بود. ساختارگرايي در مطالعات فرهنگي نيز رويكردي غالب محسوب مي شود. آثار رولان بارت با بررسي مقولات فرهنگي به مثابه اجزاي يك نظام نشانه اي شايد در اين زمينه پيشتاز بوده است.

همه ساختارگرايان از اين بينش آغاز كرده اند كه پديدارهاي اجتماعي و فرهنگي، رويدادهايي واجد معنا هستند و در نتيجه دلالت هاي آنها بايد در مركز پژوهش، قرار گيرد. از اين رو در تحليل ساختاري بر مجموعه مناسبات ميان اجزاي ساختار در هر پديدار تاكيد مي شود. با شناخت اين مناسبات درون ساختاري است كه يك پديدار، معنا مي يابد. ساختارگرايي، از نظام نشانه اي زبان آغاز مي كند اما فرهنگ نيز مي تواند به مثابه دستگاهي سرشار از نشانه ها مورد تحليل ساختاري واقع شود. ساختارگرايي براي تحليل هر پديده فرهنگي و اجتماعي پيشنهاد مي كند كه نخست، تفاوت هاي دروني و صوري ميان اجزاي يك پديده را كه موجب ايجاد اشكال متفاوت آن پديده از نظر معناهاي فرهنگي مي شود را بررسي كنيم. عناصر فرهنگي به خودي خود از الگوهايي ساختاري شكل يافته اند و ظاهري بي معنا دارند و تنها بررسي مناسبات، تفاوت ها و تقابل هاست كه به آنها معنا مي بخشد. در اين مقاله سعي مي شود كه مفاهيم ساختار و ساختارگرايي با بررسي ريشه آنها در زبان شناسي سوسوري تبيين شوند. گسترش و رشد اين رويكرد در ساير مكاتب فكري از جمله مطالعات فرهنگي نشان داده شود و سر انجام با طرح ايرادات تفكر ساختارگرايي نشان داده شود كه چطور ساختارگرايي از مركزيت خارج شده و نظريه هاي ديگري از جمله نظريه گفتمان فوكو جايگزين آن مي شود.

ساختار چيست؟

درك بينش ساختارگرا پيچيده نيست. اگر به خانه خود نگاه كنيم متوجه اجزايي مي شويم كه در كنار يكديگر قرار گرفته اند و اين اجزا با در كنار هم قرار گرفتن، كليتي معنا دار به نام خانه را ساخته اند. ترتيب قرار گرفتن اتاق ها و نحوه چيدمان ميز ناهار خوري و مبل و صندلي ها و رنگ پرده ها مي تواند در يك خانه صورت هاي متفاوتي ايجاد كند ولي همواره آن چيزي كه ثابت است خود ساخت خانه است كه معنا و مفهوم خود را حفظ مي كند. اگر به يك وبلاگ نگاه كنيد عناصري چون صفحه اصلي، نوشته ها، بخش نظرات و عكس نويسنده را مشاهده مي كنيد كه در كنار هم ساختاري به نام وبلاگ را شكل داده اند اين عناصر، در وبلاگ هاي ديگر ممكن است حذف شوند،زياد شوند، رنگ ديگري پيدا كنند و چيدمان متفاوتي بگيرند اما باز با همه اين پويايي ها، شالوده و اساس ساختاري وبلاگ باقي مي ماند. در اين صورت بينشي كه ما نسبت به خانه خود و يا محيط يك وبلاگ داريم بينشي ساختگراست. می توان در اینجا رویکرد گشتالتی در روان شناسی را یادآور شد که بر آن است که نمی توان یک کل را به اجزایش تقلیل داد و کل زیستی جداگانه از اجزایش دارد و در واقع خواص کل است که رفتار و موقعیت اجزا را شکل می دهد.

با سيري در آن دسته از متون علمي و فلسفي كه خود ساختار گرا بوده اند و يا به ساختارگرايي پرداخته اند مي توان اين تعريف جامع و مانع را از مفهوم ساخت استنباط كرد:

”ساخت: شبكه روابط عناصر يك نظام در رابطه متقابل با يكديگر است كه اين روابط مي تواند طبق قواعد همنشيني و جانشيني صورت هاي جديد و گوناگوني به خود بگيرد و در عين حال كليت يك ساخت واحد و ثابت را حفظ كند”.

ريشه هاي تفكر ساختي را مي توان در آراي متفكران متقدمي چون لايبنيتس و و حتي رواقيون يونان رد يابي كرد اما در حقيقت حدود يك قرن پيش با انتشار كتاب دوره زبان شناسي عمومي فردينان دوسوسور در ژنو بود كه تفكر ساخت گرا شكلي دقيق و منظم به خود گرفت و بارور شد.

زبان به مثابه نظامی ساختاری

زبان شناسي را غالبآ جزئي از علم نشانه شناسي تلقي مي كنند زيرا زبان را تنها يكي از انواع نظام هاي نشانه اي مي دانند. اما در واقع زبان، عام ترين نظام است و همه نظام هاي ديگر از جمله نشانه شناسي جزئي از نظام زبان شناسي محسوب مي شوند. زبان، قبل از همه چيز وجود دارد و ما اصلآ بدون كلمات قادر به انديشه نيستيم.

تا قبل از سوسور، مطالعات زبان شناسي، آواها، ريشه كلمات، دستور زبان و تحولات تاريخي زبان را بررسي مي كرد و وجهه اي در زماني، تاريخي و ديناميك داشت ولي سوسور، مطالعات زبان شناسي را معطوف به بررسي ساختار زبان كرد. يعني كندوكاو ساختار زبان با وضعيتي كه در همين لحظه دارد و بررسي عناصر تشكيل دهنده زبان و روابط ميان آنها كه منجر به كشف قواعد ثابت و دائمي در، روابط ميان اين عناصر مي شود. البته سوسور مخالف بررسي تاريخي زبان نيست ولي معتقد است كه بررسي تاريخي معتبر، به معني بررسي روندي است كه زبان در فاصله دو مقطع بررسي ايستا طي مي كند. در غير اين صورت، بررسي تاريخي، چيز زيادي به ما نمي گويد. بررسي اجزا و روابط عناصر ساختي زبان، ما را به ياد دوركيم مي اندازد كه اصرار داشت با دنبال كردن تاريخ يك پديده نمي توانيم سازوكارش را درك كنيم و براي شناخت جامعه، ناگزير بايد اجزا و مناسبات ميان آن اجزا را كشف كنيم.

اجزاي نظام نشانه اي زبان، نشانه ها هستند. به طور مثال، نامي به عنوان درخت در ذهن ما وجود دارد و ما در ذهن خود صوتي را هم مي توانيم از آن نام تصور كنيم (derakht) كه مي تواند از حنجره خارج شود. سوسور اين نام را (تصور صوتي) مي نامد. اين تصور صوتي در ذهن ما دالي است كه اشاره مي كند به يك مفهوم ذهني ديگر كه همان مفهوم ذهني درخت است. اين مفهوم ذهني مدلول ناميده مي شود. بايد توجه كرد كه واژه ها مانند برچسب به مفاهيم نچسبيده اند و رابطه آنها يك رابطه اختياري و قرار دادي است. به بيان ديگر رابطه ميان دال و مدلول يك رابطه ضروري و الزامي نيست و مثلآ مي توان تصور كرد قرار دادي را كه در آن از اين به بعد، سگ را درخت صدا بزنيم. براي درك بهتر ضروري نبودن رابطه دال و مدلول مي توان به تفاوت دال ها در زبان هاي مختلف اشاره كرد. در زبان فارسي واژه ”درخت” به مفهوم درخت اشاره مي كند ولي در زبان عربي، واژه ”شجر” دال بر مدلول درخت است. پس رابطه دال و مدلول، رابطه اي اختياري و غير ضروري است. البته بايد توجه كرد كه رابطه دال و مدلول در يك بستر فرهنگي خاص، پس از استعمال، به رابطه اي تثبيت شده تبديل مي شود كه نمي توان به سادگي آن را از ميان برد. زبان شناسي ساختاري سوسور، جدايي واژه و مفهوم مورد نظر آن واژه را كاملآ نمايان مي كند و دو مفهوم دال و مدلول را طرح مي كند. دال: صورت، تصوير و يا آوايي است كه به مفهوم يا معنايي به نام مدلول اشاره مي كند. به طور مثال كلمه ”سگ” در شكل ذاتي خود تنها يك كلمه دو حرفي است كه با خواندن آواهاي آن، صدايي از حنجره خارج مي شود. اين عنصر، بدون مدلول بي معناست و مدلول آن همان مفهومي است كه از يك موجود پشمالوي واق واقو در ذهن ما ايجاد مي شود. مفهوم اين موجود پشمالو و پر جنب و جوش را نيز بدون صدا نمي توان بيان كرد و مفهوم ذهني سگ نيز تنها به وسيله همان واژه ( و صدايي كه آن واژه توليد مي كند )، تبديل به نشانه اي معنادار براي بيان و كاربرد در نظام زبان مي شود دال و مدلول در كنار هم معنادار مي شوند. بايد دقت كرد كه دال ( تصوير، صورت) و مدلول (معنا، مفهوم) هر دو مقولاتي ذهني هستند و به نظام زبان تعلق دارند و نشانه، رابطه دال و مدلول در ذهن است. در عالم واقع، درخت تنها يك شي عمودي با تنه قهوه اي رنگ با برگ هاي انبوه سبزرنگ است كه انواع و اقسام مختلفي نيز دارد: (درخت سيب، درخت كاج، درخت چنار) اما اين اشيا عمودي سبز و قهوه اي درعالم خارج گرچه شكل ها و انواع مختلفي نيز دارند ولي همگي در مفهومي به نام ”درخت” مشترك اند. اين مفهوم، مدلولي است كه واژه درخت دال آن است. واژه درخت بر مفهوم درخت دلالت مي كند و مفهوم درخت هم از درخت هاي عالم واقع خبر مي دهد. در واقع مي توان گفت كه مدلول، واسطه ميان دال و اشيا خارجي است. البته بسياري از مفاهيم هستند كه ما به ازايي در عالم واقع ندارند. اين مفاهيم، مفاهيمي انتزاعي و كاملآ ذهني هستند. به طور مثال، واژه (freedom)، دالي است كه مدلول آن مفهوم آزادي است اما مفهوم آزادي مانند مفهوم درخت معادلي مادي و قابل مشاهده در عالم واقع ندارد. در ضمن جا دارد كه اين نكته نيز ذكر شود كه نوع خاصي از رابطه نشانه اي نيز وجود دارد كه در آن دال و مدلول پيوندي ضروري مي يابند. ترازو، نماد مفهوم عدالت است و رابطه نمادين ميان دال ”ترازو” و مدلول ”عدالت” رابطه اي ناگسستني مي نمايد. روابط نشانه ها، انواع ديگري نيز دارد چون: رابطه علي و رابطه شباهت (تداعي).

فرايند زبان، از رابطه ميان واحد هاي زباني ساخت مي يابد. عناصر، در محور افقي در كنار يكديگر، همنشين مي شوند و كلمات و جملات معني دار توليد مي كنند. به عنوان مثال: سه حرف (گ) (ج) و (ن) در تركيب هاي مختلفي با هم همنشين مي شوند كه دو تركيب آن، يعني ”گنج” و ”جنگ” معني دار است. (آمد) و (م) در محور افقي همنشين هم مي شوند و جمله معني دار ”آمدم” را توليد مي كند اما در همين جمله ”آمدم” (ي) مي تواند در محور عمودي، جانشين (م) شود و تركيب جديد ”آمدي” را توليد كند. در فرايند زباني، كلمات متفاوت جانشين هم مي شوند.

اينجاست كه سوسور، جمله مهم خود را بيان مي كند كه: ” در زبان، تنها چيزي كه وجود دارد، تفاوت است ”. اين جمله بدين معني است كه توليد معنا در قالب گفتار و نوشتار، چيزي نيست جز، تغيير و جابجايي مداوم حروف و كلمات مختلف در بستر ثابت ساختارهاي زباني.

گسترش رویکرد ساختارگرایانه

به نظر می رسد، اين جمله سوسور در كتاب زبان شناسي عمومي، كه ”در زبان، تنها تفاوت وجود دارد”، همان نقطه اتكايي را ايجاد كرد كه ارشميدس به دنبالش بود تا دنيا را بر آن بنا كند و نفوذ و مقاومت زياد ساختارگرايي، ريشه در قوت و استحكام اين نقطه محوري نظريه زبان شناسي ساختاري سوسور دارد. با بررسي ميزان نفوذ ساختارگرايي مي توان، تصويري كلي تر و كل نگر تر از اين رهيافت به دست آورد.

تفكر ساخت گرايانه به زبان شناسي و نشانه شناسي محدود نماند. این رویکرد در دهه هاي 1960 و 1970 قوت گرفت و به همه جا سرايت كرد. فلسفه، جامعه شناسي، مردم شناسي، نقد ادبي، مطالعات فرهنگي، روانكاوي، فلسفه علم و تاريخ و ساير رشته ها هركدام به نحوي از ساختارگرايي تاثير پذيرفتند و درون خود نظريه هايي مبتني بر ديدگاه ساختارگرا را پرورش دادند و همچنين اين رشته هاي علمي نيز متقابلآ بر ساختارگرايي تاثيراتي گذاشتند و با برقراري روابط بينامتني، اين تحولات را به يكديگر اشاعه دادند. لاکان در حوزه روانکاوی فرویدی ساختارگرایی را بسط می دهد. لوي اشتراوس با همين ديدگاه، در انسان شناسی دست به كشف ساختار ناپيداي نظام هاي خويشاوندي در جوامعه قبيله اي مي زند. رولان بارت در نشانه شناسی و اسطوره شناسی با همين رويكرد، دست به تحلیل می زند. به طور مثال بارت تصاویری را تحلیل می کندکه معتقد است به شکلی موذیانه و به قصد اسطوره سازی سعی در القای مفاهیم ایدئولوژیک طبقات حاکم را دارند. بارت با فرارفتن از سطح ظاهر به عمق ساختار سعی در برداشتن نقاب از ساختار اسطوره های مصنوعی می کند به واقع بارت روابط ساختاری را اموری طبیعی و مسلم تلقی نمی کرد و بر آن بود که انگیزش در ساخت آنها دخالت می کند و شاید به خاطر همین ایده بود که در آثار متاخرش به پساساختارگرایی نزدیک مي شود. اسطوره شناسي هاي بارت را مي توان يكي از ريشه هاي مطالعات فرهنگي دانست. چرا كه وي با بررسي نشانه شناسانه زندگي روزمره و پديده هاي به ظاهر پيش پا افتاده فرهنگي معنادار بودن و امكان تفسير و تحليل در حوزه فرهنگ را نمايان كرد. با رویکرد ساختار گرایانه می توان همه چیز را تحلیل کرد. رولان بارت حتی از ساختار غذاها و نحوه غذا خوردن ها سخن می گوید. مي توان با همين نگاه نشان داد كه غذاهاي ايراني ساختي مبتني بر برنج و خورشت دارند و با تغییر خورشت هاست که غذای متفاوتی ایجاد می شود ولي ساختار غذاي ايراني به قوت خود باقي مي ماند. مي توان با بررسي فيلم هاي هندي، دريافت كه ساختار كلي اين فيلم ها بر سه عنصر زن، قهرمان و ضد قهرمان شكل مي گيرد و اين همه فيلم هاي مختلف همگي ساختاري يكسان دارند.

ساختارگرايي هم به مثابه يك ديدگاه كل نگرانه و هم به مثابه يك روش، چند دهه يكه تاز دنياي انديشه بود و در همه جا سلطه خود را پهن كرده بود. به طور مثال در علوم اجتماعی كاركردگرايي نيز ملقب به كاركردگرايي ساختاري شد و جالب تر اينكه تضاد گرايان و تحول خواهان ماركسيست نيز كه درست در نقطه مقابل انديشه محافظه كارانه كاركرد گرايي و ساختارگرايي قرار دارند، ماركسيسم ساختار گرا را تاسيس نمودند. دو مفهوم ساختار ( كه نقش تعيين كننده دارد ) و اجزاي متغير، به نوعی تداعي كننده مفهوم زير بنا و روبناي ماركس است. با اين تفاوت كه ماركس به دنبال بر هم زدن سلطه زير بناست ولي ساختارگرايي بر آن است كه بدون ساختار، همه چيز از بين خواهد رفت و اصل و بنيان همه چيز مبتني بر ساخت آن است نه بر اجزايي كه طبق قواعد ساخت، تغيير مي كنند.

ایرادات تفکر ساختارگرا

اگر با زيربناي انديشه ساختارگرايي آشنا باشيم (و متوجه باشیم که ساختارگرایی رویکردی محافظه کار و روشی غیر تاریخی دارد) حتمآ بايد براي مان اين سوال ايجاد شود كه چگونه افرادي چون آلتوسر امكان پيوند ساختارگرايي و ماركسيسم را فراهم آوردند؟ به بيان يان كرايب: اگر قائل به ساختارگرايي باشيم و آنگونه که ساختارگرایی (سوسوری) می گوید اجزای روبنایی را متعین از ساختارها تلقي كنيم، چگونه مي توانيم مدعي تغيير ساختارها باشيم؟ آلتوسر تاثير پذيري از ساختارگرايي فرانسوي را انكار مي كند و همچنين خود را مفسر و اصلاح گر نظريات ماركس نمي داند و معتقد است كه بدون اينكه بر ماركسيسم ناب چيزي بيفزايد و يا چيزي از آن بكاهد فقط، آن را بازخواني كرده است و نظريات او چيزي نيست جز همان نظريات واقعي خود ماركس ولي به نظر مي رسد تلاش او نيز نتوانست مشکلات نظريه ماركسيستي را حل کند و مارکسیسم را از بحران نظری خارج کند.

البته به نظر من، يان كرايب شناخت كافي از آراي سوسور نداشته است زيرا (در کتاب نظریه های اجتماعی مدرن) بي جهت، ساختارگرايي را متهم به عدم توانايي در بررسي تغييرات مي كند در حالي كه نظر سوسور را در مورد بررسی در زمانی (تاریخی) ساختار زبانی مشاهده کردیم. همچنين يان كرايب در معرفی دال و مدلول سوسوری، عنصر مادي و خارجي را به عنوان مدلول مطرح مي كند در حالي كه اين تعريف از مدلول به هيچ وجه با نظريات سوسور تطابق ندارد.

رویکرد ساختگرايانه با تاكيد بيش از حدي كه بر ساختارها و عمق نظام مي كند ممكن است از ظاهر و اتفاقات مهمی كه در سطح روبنایی نظام مي افتد غفلت كند و منجر به نوعی تقلیل گرایی و ساده انگاری و توهم درک کامل حقیقت (از ابتدا تا انتهای تاریخ) شود. تقلیل گرایی و توهمی که شاید ماركس با تمركز بيش از حد بر زيربنا و غفلت از اتفاقاتي كه در روبناي ايدئولوژيك جامعه رخ مي دهد دچارش شده بود.

همچنین ساختارگرايي در شكل افراطي خود منجر به مرگ سوژه مي شود و انسان را چونان عروسك خيمه شب بازي تسليم اراده ساختارهاي بنيادي افكار تلقي مي كند. این ایرادات و مشكلات و تعارضاتي كه بعدها در اثر تركيب ساختارگرايي با ساير انديشه ها نمايان شد منجر به ظهور پساساختارگرايي و به حاشيه رفتن ساختارگرايي شد. اما تاثير ساختارگرایی به قدري ريشه دار بود كه هنوز مي توان بقاياي آن را در همه جا حس كرد و اگرچه شايد در حوزه نظريه نقش ديدگاه ساختارگرايانه، شاید امروز کمرنگ تر شده باشد ولي در حوزه روش هنوز تحليل مبتني بر ساخت راهگشاست.

ساختارگرایی به مثابه روش

ساختارگرايي به مثابه يك روش، به ما یک امکان می دهد. اینکه واقعيت هاي نا محدود اطراف خود را طبقه بندي كنيم و به طور مثال هزاران فيلم سينمايي متفاوت را در قالب یک ژانر هنری به نام سینمای وسترن بگنجانيم. در روان شناسی گشتالتی هم بر این معنا تاکید می شود که ادراک انسانی نمی تواند به اجزای متکثر و مجزا تعلق گیرد بلکه ذهن برای ادراک و اجتناب از آشفتگی همواره در حال دسته بندی مقولات و طبقه بندی آنهاست.

آیا ساختارگرایی یک پارادایم است؟

دیدگاه ساختارگرایانه به قدری عام و فرا نگر است که نمی توان از آن به سادگی مرکزیت زدایی کرد. همين عام بودن و فرانگر بودن ساختارگرايي است كه آن را از حد و اندازه يك نظريه خارج مي كند و می تواند آن را به مثابه يك پارادايم مطرح كند. پاردايمي كه ديدگاهي كلي براي چارچوب بخشيدن به نظريات علمي فراهم مي كند و مفروضات و مفاهيم خاص خود را دارد و به مانند ساير پاردايم ها در درون خود نظريه هاي گوناگوني را از رشته هاي مختلف علمي تاسيس مي كند. پارادیم ها به گفته کوهن با روابطی که میان اجزای آنها وجود دارد کلیت همبسته ای را شکل می دهند درست مانند آنچه سوسور آن را خود ارجاعی نظام زبان می خواند.

ساختارگرایی جدا از اینکه خود می تواند به مثابه رویکرد پارادایمی مطرح باشد آنجا که از ساخت سخن می گوید ساخت را نیز به عنوان مقوله ای تعریف می کند که خصلتی پارادایمی دارد. یعنی با پارادایم ساختارگرایی به دنبال کشف ساخت هایی است که خود خصلتی پاردایم گونه دارد و من فکر می کنم اینجا به تناقضی بر می خوریم که ساختارگرایی از حل آن عاجز است. آیا با بررسی نظام های متفاوت و با روشی استقرائی کشف کرده ایم که در عمق هر نظامی یک ساختار نسبتآ ثابت وجود دارد و یا اینکه از همان اول عینک ساختارگرایی به چشم زده ایم و همه چیز را ساختمند دیده ایم؟ شاید تصور کنیم که همین تناقضات است که ساختارگرایی را طبق فرایندی که کوهن انقلاب های علمی می نامید از مرکزیت خارج می کند و پارادایم غالب را از ساختارگرایی به ساختارشکنی و هرج و مرج پست مدرنیسم منتقل می کند.

اما نکته جالب اینجاست که نام کتاب کوهن ”ساختار انقلاب های علمی” است بدین معنی که جابجایی پارادایم ها نیز خود فرایندی ساختار مند است در نتیجه اگر قائل به نظریه پارادایمی کوهن در دگرگونی نظام های معرفتی انسان باشیم و اگر ساختار گرایی را یکی از این نظام های معرفتی (که بسیار غالب و پر نفوذ نیز بوده است) بدانیم ساختار انقلابهای علمی او در مورد ساختارگرایی نقض غرض خواهد بود زیرا نمی توان با نظریه کوهن (که خود رویکردی ساختارگراست) از ساختارگرایی مرکزیت زدایی نمود. درست همان طور که با رویکردی پوزیتیویستی (مبتنی بر مشاهده و استقرا و تعمیم) نمی توان با پوزیتیویسم مبارزه کرد. توماس کوهن گرچه خود را دشمن رویکرد پوزیتیویستی به علوم می داند و سعی در ابطال آن دارد ولی خودش با مشاهده و استقرا و تعمیم پی به وجود ساختارهای مشابهی در انقلاب های علمی می برد. به سخن دیگر می توان گفت که هر پارادایمی که قصد جایگزین کردن طرح جدیدی به جای ساختارگرایی را داشته باشد نباید خود واجد ساختار باشد. از این رو نمی توان ساختارگرایی را به عنوان یک پارادایم درک کرد بلکه ساختارگرایی چیزی فراتر از یک پارادایم است و به همین دلیل است که رگه هایی از تفکر ساختی در سراسر تاریخ اندیشه قابل ردگیری است. ساختارگرایی همواره بدون رقیب در طول تاریخ حضور داشته است در حالی که پارادایم ها همواره پارادایم رقیبی دیگر بوده اند. اما اگر تفکر ساختاری یک پارادایم نیست پس چیست؟

ساختار شکنی، پساساختارگرایی و ظهور مفهوم گفتمان

فوکو مطمئنآ به محدودیت های ساختارگرایی افراطی که ساختارها را وجودی ثابت و طبیعی تلقی می کند واقف است. ساختارها ثابت نیستند و در طول زمان تغییر می کنند و اصولآ هیچگونه ضرورت و اجباری در صورت و محتوای ساختار وجود ندارد و به قول دریدا همواره ساختارها به خود خیانت می کنند و خود را در هم می شکنند و ساختارشکنی دریدایی درست مانند اسطوره زدایی بارتی می تواند پوچی و تصنعی بودن ساختارها را رسوا کند. همین طور فوکو درک می کند که نمی توان از تفکر ساختاری به عنوان مفهوم کوهنی پارادایم دفاع کرد. اینجاست که فوکو با هوشمندی تمام و بر خلاف کوهن (که قائل به تکامل خطی تاریخ اندیشه هاست) مفهوم گسست را مطرح می کند و تغییرات تاریخ را به دست حوادث و احتمالات می سپارد زیرا تنها مقوله ای که ساخت پذیر نیست همین حوادث و احتمالات است. دقت کنید که فرایند ساختارشکنی (و شکل گیری ساختار جدید) نمی تواند خود مقوله ای ساختاری باشد زیرا نمی توانیم در آن واحد هم هم ساختارگرا باشیم و هم ساختار شکن. در نتیجه ریشه مفهوم گفتمان، و نظريه گفتمان فوکویی (و بعدها نظریه گفتمان لاکلاو و موفه) را نيز باید در ساختارگرايي جستجو کرد. با این تفاوت که گفتمان ها انعطاف و سیالیت بیشتری دارند. نظریه گفتمان بر آن است كه پديده ها تنها از غالب گفتمان است كه معنا مي يابند.گفتمان ها نظام هاي نشانه اي هستند كه با ايجاد سلطه هژمونيك، همان كاركردي را ايفا مي كنند كه اسطوره ها در زمان قديم انجام مي داده اند يعني گفتمان ها و اسطوره ها هردو وسيله اي براي هويت يابي و سازماندهي جامعه هستند. گفتمان ها همان چیزی هستند که بارت آنها را اسطوره های معاصر می داند اسطوره هایی که باید آنها را زدود.

فوکو هم از محدودیت های ساختارگرایی افراطی فرار می کند و هم بدون اینکه دوباره در دام ساختارگرایی بیفتد تبیین جامع تری از مفاهیم ساختارگرایی و ساختارشکنی و حرکت تاریخ از خلال این دو مفهوم ارائه می کند. به زعم فوکو هیچ معرفت معتبر و حقیقت نابی وجود ندارد و تنها حوادثی پراکنده منجر به شکل گیری یک نظام حقیقت جدید و آغاز یک دوره تاریخی می شود که باید با دیرینه شناسی آنها را جستجو کرد. دوران رنسانس و کلاسیک و مدرن هرکدام نظام حقیقت خود را شکل می دهند و به همین ترتیب پیدایش متفکران پست مدرنی چون خود فوکو را نیز باید معلول قضا و قدر دانست. گرچه فوکو با بیان تصادفی بودن تاریخ و برساخته شدن حقیقت در هر دوره تاریخی به نوعی نسبی گرایی و شکاکیت پسا مدرن می رسد ولی هنگامی که به تبارشناسی و بررسی روابط میان نهادها و گفتمان ها ميپردازد قائل به نوعي نظم و ساختار در توليد گفتمان ها مي شود كه او را از پساساختارگرا بودن مبرا مي دارد. گذر کردن فوکو از ساختارگرایی لزومآ به معنی ورود به پساساختارگرایی نیست. و در صورتی می توان نسبت فوکو با پساساختارگرایی را درک کرد که تعریف روشنی از پساساختارگرایی ارائه شود. به نظر می رسد فوکو این مفاهیم را دور می زند و فراتر می رود و بازی را از اصل عوض می کند و طرح دیگری در می اندازد.
منلع: سايت انديشه

پنجاه و چهار سخن زیبا






1- آرزو دارم روزی این حقیقت به واقعیت مبدل شود که همه‌ی انسان‌ها برابرند. (مارتین لوتر‌کینگ)

2- بهتر است روی پای خود بمیری تا روی زانو‌هایت زندگی کنی. (رودی)

3- قطعاً خاک و کود لازم است تا گل سرخ بروید. اما گل سرخ نه خاک است و نه کود (پونگ)

4- بر روی زمین چیزی بزرگتر از انسان نیست و درانسان چیزی بزرگتر از فکر او. (همیلتون)

۵- عمر آنقدر کوتاه است که نمی‌ارزد آدم حقیر و کوچک بماند. (دیزرائیلی)

6- چیزی ساده تر از بزرگی نیست آری ساده بودن همانا بزرگ بودن است. (امرسون)

7- به نتیجه رسیدن امور مهم ، اغلب به انجام یافتن یا نیافتن امری به ظاهر کوچک بستگی دارد. (چاردینی)

8- آنکه خود را به امور کوچک سرگرم می‌کند چه بسا که توانای کاهای بزرگ را ندارد. (لاروشفوکو)

9- اگر طالب زندگی سالم و بالندگی‌رو می باشیم باید به حقیقت عشق بورزیم. (اسکات پک)

10- زندگی بسیار مسحور کننده است فقط باید با عینک مناسبی به آن نگریست. (دوما)

11- دوست داشتن انسان‌ها به معنای دوست داشتن خود به اندازه ی دیگری است. (اسکات پک)

12- عشق یعنی اراده به توسعه خود با دیگری در جهت ارتقای رشد دومی. (اسکات پک)

13- ما دیگران را فقط تا آن قسمت از جاده که خود پیموده‌ایم می‌توانیم هدایت کنیم. (اسکات پک)

14- جهان هر کس به اندازه ی وسعت فکر اوست. (محمد حجازی)

15- هنر کلید فهم زندگی است. (اسکار وایله)

16- تغییر دهنرگان اثر گذار در جهان کسانی هستند که بر خلاف جریان شنا می‌کنند. (والترنیس)

17- اگر زیبایی را آواز سر دهی ، حتی در تنهایی بیابان ، گوش شنوا خواهی یافت. (خلیل جبران)

18- روند رشد، پیچیده و پر زحمت است و در درازای عمر ادامه دارد. (اسکات پک)

19- در جستجوی نور باش، نور را می‌یابی. (آرنت)

20- برای آنکه کاری امکان‌پذیر گردد دیدگان دیگری لازم است، دیدگانی نو. (یونک)

21- شب آنگاه زیباست که نور را باور داشته باشیم. (دوروستان)

22- آدمی ساخته‌ی افکار خویش است فردا همان خواهد شد که امروز می‌اندیشیده است. (مترلینگ)

23- اگر دریچه های ادراک شسته بودند،انسان همه‌ چیز را همان گونه که هست می‌دید:بی‌انتها. (بلیک)

24- برده یک ارباب دارد اما جاه‌طلب به تعداد افرادی که به او کمک می‌کنند. (بردیر فرانسوی)

25- هیچ وقت به گمان اینکه وقت دارید ننشینید زیرا در عمل خواهید دید که همیشه وقت کم و کوتاه است. (فرانکلین)

26- نباید از خسته بودن خود شرمنده باشی بلکه فقط باید سعی کنی خسته آور نباشی. (هیلزهام)

27- هر قدر به طبیعت نزدیک شوی ، زندگانی شایسته تری را پیدا می‌کنی. (نیما یوشیج)

28- اگر زمانی دراز به اعماق نگاه کنی آنگاه اعماق هم به درون تو نظر می‌اندازند. (نیچه)

29- زیبائی در فرا رفتن از روزمره‌گی‌هاست. (ورنر هفته)

30- برای کسی که شگفت‌زده‌ی خود نیست معجزه‌ای وجود ندارد. (اشنباخ)

31- تفکر در باب خوشبختی ، عشق ، آزادی ، عدالت ، خوبی و بدی، تفکر درباره‌ی پرسش‌هایی که بنیاد هستی ما را دگرگون می‌کند. (ادگارمون)

32- «عقلانیت باز» آن عقلانیتی است که فراموش نمی‌کند که «یکی» در «چند» است و «چند» در «یکی». (ادگارمون)

33- آرامش،زن دل‌انگیزی است که در نزدیکی دانایی منزل دارد. (اپیکارموس)

34- هیچ چیزدر زیر خورشید زیباتر از بودن در زیر خورشید نیست. (باخ‌من)

35- تنها آرامش و سکوت سرچشمه‌ی نیروی لایزال است. (داستایوفسکی)

36- با عشق،زمان فراموش می شود و با زمان هم عشق.

37- علت هر شکستی،عمل کردن بدون فکر است. (الکس‌مکنزی)
38- من تنها یک چیز می‌دانم و آن اینکه هیچ نمی‌دانم. (سقراط)

39- دانستن کافی نیست،باید به دانسته ی خود عمل کنید. (ناپلئون هیل)

40- تپه‌ای وجود ندارد که دارای سراشیبی نباشد! (ضرب‌المثل ولزی)

41- خداوند،روی خطوط کج و معوج، راست و مستقیم می‌نویسد. (برزیلی)

42- تو ارباب سخنانی هستی که نگفته‌ای،ولی حرفهایی که زده‌ای ارباب تو هستند. (ضرب‌المثل تازی)

43- تا زمانیکه امروز مبدل به فردا شود انسان‌ها از سعادتی که در این دم نهفته است غافل خواهند بود. (ضرب‌المثل چینی)

44- بهتر است ثروتمند زندگی کنیم تا اینکه ثروتمند بمیریم. (جانسون)

45- اگر می‌بینی کسی به روی تو لبند نمی‌زند علت را در لبان فرو بسته ی خود جستجو کن. (دیل کارنگی)

46- شیرینی یکبار پیروزی به تلخی صد بار شکست می‌ارزد. (سقراط)

48- ضعیف‌الاراده کسی است که با هر شکستی بینش او نیز عوض شود. (ادگار‌ آلن‌پو)

40- به جای اینکه به تاریکی لعنت بفرستی یک شمع روشن کن. (ضرب‌المثل چینی)

50- برای اینکه بزرگ باشی نخست کوچک باش. (ضرب‌المثل هندی)

51- برای اینکه پیش روی قاضی نایستی، پشت سر قانون راه برو. (ضرب‌المثل انگلیسی)

52- به کارهای زشت عادت مکن زیرا ترک آن دشوار است. (ضرب‌المثل فارسی)

53- مانند علما بنویس و مانند توده مردم حرف بزن. (ضرب‌المثل هندی)

54- بزرگترین عیب برای دنیا همین بس که بی‌وفاست.(حضرت علی علیه‌السلام)

۱۲/۲۸/۱۳۸۸

نوروزانه



سالي كه گذشت. سالي بود مثل همه‌ي سال‌هاي نيم قرني كه از زندگي‌ام گذشته.شايد بگوييد اين‌همه شور و شر انتخابات؛ بيداري مردم، بگير و ببند دولت، هيجان‌هاي خاص خود را داشت و تو چگونه...حرف شما را رد نمي‌كنم اما وقتي بوي پيري همه‌ي وجودت را مي‌گيرد انگار كه سال‌ها در بازار ماهي فروشي بوده‌اي بدنت بوي سار مرگ مي‌گيرد. بويي كه اجازه ورود به هيچ عطر و بوي خوش را نمي‌دهد. پير شدم و پيري مثل عقده‌اي گلوگير به خفقانم انداخته است. شايد مي‌خواهيد مثل همه بگوييد...
نگوييد مي‌دانم. اما واقعا سخت است كه نيم قرن زندگي كرده باشي و وقتي به دست‌هاي پير و در حال چروك خوردنت نگاه كني هيچ‌چيز نبيني. و انگاه كه تنبوشه‌ي خشك و خورد شده از آن‌همه لطمات را نگاه كني دلت به حال خودت مي‌سوزد كه سال‌ها اين تنبوشه همراهت بوده و تو به آن عادت كردي. همان‌طور كه دستت و پايت و...دلت مي‌گيرد وقتي ميبيني غير از خركاري كاري نكردي و هميشه چشمت به فردايي بوده كه هر روز مي‌آمد و با روز قبل فرقي نداشت و تو با سادگي اميد فردايي ديگر را مي‌دادي. فريادي از عمق وجودت سر بر مي‌آرد" پس اون فردا كجاست؟ من‌كه ديگر تواني ندارم" "
يك‌سال است كه نتوانستم چيزي بنويسم و كاري كنم كه پرم كند. شادم كند و تنها در بقچه‌هاي كهنه گشتم و ...مثل هميشه به كارهاي جوان‌ها پناه بردم و گفتم شايد كه پله‌اي باشم...
كتاب "ابرهاي خاك خورده" سه سال در نوبت مجوز بود و با حذف چند داستان اجازه نشر گرفت و نشر ثالث....چه بدقولند ادم‌ها
"قاليچه گرد نداشت" مجموعه‌ي دومي بود كه سخن‌گستر قرار بود تا سي بهمن درآورد و ... خدا كند به نمايشگاه برسد و ...
دلم با بهار و شور و شري كه ايجاد مي‌كند در جدال است و از اين ميان گردبادي برخاسته كه هر دم به هر سوي مي‌اندازدم و هيچي شادم نمي‌كند. اميدوارم هيچ‌كس مثل من نباشد بهار خجسته و نوروز پيا‌آور روز نو و سالي نو براي‌تان باشد.

۱۲/۱۲/۱۳۸۸

زندگي بعدي من - از وودي آلن






در زندگي بعدي،مي­ خواهم در جهت معکوس زندگي کنم.


با مردن شروع مي­ کني و مي­‌بيني که همه چيز خيلي عجيب است.


سپس بيدار مي­‌شوي و مي‌­بيني که در خانه سالمنداني! و هر روز که مي­‌گذرد حالت بهتر مي‌­شود.


بعد از مدتي چون خيلي سالم و سرحالي از آن‌جا اخراجت مي­‌کنند! بعد از آن مي­‌روي و حقوق بازنشستگي­‌ات را مي­‌گيري. وقتي کارت را شروع مي‌کني در همان روز اول يک ساعت مچي طلا مي­‌گيري و يک ميهماني برايت ترتيب داده مي­شود (ميهماني‌اي که موقع بازنشستگي براي شما مي­‌گيرند و به شما پاداش يا هديه مي­‌دهند).


40 سال آزگار کار مي­‌کني تا جوان شوي و از بازنشستگي­‌ات!! لذت ببري.


سپس حال مي­ کني و الکل مي­ نوشي و تعداد زيادي دوست دختر خواهي داشت. کمي بعد بايد خودت را براي دبيرستان آماده کني.


سپس دبستان و بعد از آن تبديل به يک بچه مي­ شوي و بازي مي­ کني. هيچ مسووليتي نداري. سپس نوزاد مي­ شوي و آنگاه به دنيا مي­ آيي. در اين مرحله 9 ماه را بايد به حالت معلق در يک آب گرم مجلل صفا مي­ کني که داراي حرارت مرکزي است و سرويس اتاق هم هميشه مهيا است، و فضاهه هر روز بزرگ تر مي ­شود، وااااي!


و در پايان شما با يک ارضاء به پايان مي­ رسيد.
مي­ بينيد که حق با بنده است.

۱۲/۰۵/۱۳۸۸

زندگي كوتاه است، قواعد را بشكن




هنوز هم بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به ياد ويلان مي‌افتم ...

ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت و جيبش پر مي‌شد، شروع مي‌کرد به حرف زدن ...

روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت، به‌راحتي مي‌شد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.

ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته مي‌کشيد، نيمي از ماه سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش.

من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل مي‌شدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم.

کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟

هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهره‌اي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟

بهت زده شدم. همين‌طور که به او زل زده بودم، بدون اين‌که حرکتي کنم، ادامه دادم:
همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!!
ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:
تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟
گفتم نه
گفت: تا حالا همه پولتو براي عشقت هديه خريدي تا سورپرايزش كني؟
گفتم: نه !
گفت: اصلا عاشق بودي؟
گفتم: نه
گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟
گفتم: نه !
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟
با درماندگي گفتم: آره، .... نه، ... نمي دونم !!!

ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين ....

حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد.

ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟
جواب دادم: نه !
ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني

امروز روز جهاني آدمهاي آشفته است

۱۰/۲۹/۱۳۸۸

به مناسبت پنجاهمین سالمرگ آلبر کامو


-

چندی پیش نیم قرن از سالمرگ آلبر کامو، نویسنده فرانسوی که در ۴۴ سالگی نوبل ادبی را از آن خود کرد گذشت.

کامو در کنار ژان پل سارتر مهم‌ترین نماینده‌ی ادبیات اگزیستانسیالیستی بود و مبنای اندیشه‌ی او بر فلسفه‌ی بیهودگی و یقین از این امر قرار دارد که زندگی انسان به بیهودگی و بی‌معنایی می‌گذرد.


کامو اعتقاد داشت که انسان تلاش می‌کند در جهانی که از معنا تهی شده است برای زندگی خود معنایی به وجود بیاورد و چون در این کار ناکام می‌ماند، از احساس بیگانگی رنج می‌برد. «کالیگولا»، «بیگانه»، و «طاعون» از رمان‌های اوست.

نقدی که به قلم آقای جواد عاطفه می‌خوانید به «بیگانه‌»ی کامو می‌پردازد. قهرمان، یا به یک معنا ضدقهرمان این داستان یک مرد فرانسوی به نام «مورسو» ست که بدون هیچ دلیلی جنایت می‌کند و به دار آویخته می‌شود.

«بیگانه» نخستین بار در سال ۱۹۴۲منتشر شد و بیش از هر اثر دیگر کامو با اقبال خوانندگان مواجه شده است. نقد حاضر در واقع شکل کوتاه شده‌ی مقاله­ای‌ست مفصل که آقای جواد عاطفه دو سال پیش در نشریه‌ی «نگره» ویژه‌ی ادبیات داستانی منتشر کرده بود.

چیره‌شدن انسان بر احساس دلهره‌اش

کامو در اسطوره «سیزیف» معتقد است: «انسان نامی و آگاه به ناامیدی خود، دیگر به آینده تعلق ندارد» و چنین انسانی با منزوی کردن خود و طرد عمل و فکر به پایان دادن چیزی که زندگی اش می‌نامند و از نظر او به ارزش زیستن ندارد همت گمارده و به یک معنا خود را از دنیای واقعی محروم می‌کند.

این کار به نظر اگزیستانسیالیست‌هایی چون کامو و سارتر «عملی بی حاصل» و پوچ است. این همان اندیشه‌ای است که داستایوسکی آن را فریاد می‌زند و فلسفه‌ی اگزیستانسیالیسم سارتر بر اساس آن شکل گرفته است:

«اگر واجب الوجود نباشد هر چیزی امکان پذیر است». درست است که در چنین اندیشه‌ای « [احساس] زیادی بودن»، «تهوع» و « پوچی» جزو خصایص انسانی است و آدمی در دنیایی بیهوده افکنده شده که به هیچ هدفی منتهی نمی‌شود، اما با این‌حال، انسان «با کارهایی که در عالم وجود انجام می‌دهد می‌تواند برای خودش ماهیتی بسازد » و با قدرت اختیار و انتخاب‌هایی که دارد جبر محیط را پس زده، وجودی را بر می‌گزیند تا ماهیت خاص خودش را رقم زند و بدین ترتیب بر «دلهره» و « وانهادگی» ذاتی‌اش چیره شود.

آمیزش فلسفه و ادبیات

مولر ژونتی می‌گوید: نویسنده‌ی اگزیستانسیالیست یا نهیلیست به دنبال «بیان و توصیف است، نه توضیح و تشریح» و این تعهد و التزام [به بیان کردن و به وصف درآوردن] را در چهره‌ای مسیح وار و پیامبرگونه انجام نمی‌دهد. او از پوچی‌های روزگارش سخن می‌گوید و اعتقاد دارد که انسان متفکر راه درست را در پیش خواهد گرفت.

«در جهانی که ناگهان از هر خیال واهی و از هر نوری محروم شده است، انسان احساس می‌کند بیگانه است. در این تبعید دست‌آویز و امکان برگشتی در کار نیست.

چون از یادگارهای زمان­‌های گذشته و یا از ارض موعود هم محروم شده است» و در چنین شرایطی مورسو بودن و مورسووار بودن گویی امری غیرقابل اجتناب و جبری است. اما بی‌شک این «من» انسان است که انتخاب می کند چگونه از تمام دلهره‌ها و وانهادگی‌های روزگار و زمانه‌اش مسیری راحت‌تر و بی‌خطرتر را رقم بزند، تا در حداقل‌ها، حداقل انسان باشد و انسان بمیرد.

چنین است که فلسفه سکان ادبیات را در دست می‌گیرد و اندیشه‌های فلسفی با ملاحت و شیوایی ادبیات درهم‌می‌آمیزد و در جهت رسیدن به آن اتوپیای فراموش شده به کار می‌رود. فلاسفه در نقش ادیبانی چیره دست ظاهر می‌گردند و به قول « پی یر دو بوادفر » مورخ و منتقد ادبی فرانسه « در روزگار ما فلسفه یک بار دیگر مانند قرون وسطی رهبر معنوی ادبیات می‌شود».

مرگ مادر

زندگی بیگانه این‌گونه آغاز می‌شود: «امروز مادرم مرد، شاید هم دیروز. نمی‌دانم ... » مادری مرده است و پسرش بر نعش او زاری نمی‌کند. شب احیا را می‌خوابد. سیگار دود می‌کند و قهوه می‌نوشد. علاقه‌ای به دیدن چهره مادر پیش از خاکسپاری ندارد. به هنگام بازگشت خوشحال است که به زندگی عادی‌اش باز می‌گردد.

فردای روز تدفین به دیدن یک فیلم می‌رود، شنا می‌کند و با معشوقه‌اش همبستر می‌شود. در اداره وقتی رئیس علت مرگ مادر را می‌پرسد، به او می‌گوید: «تقصیر من نیست». فرصت ارتقای شغلش و رفتن به پاریس را به دلیل آن‌که «دلیلی برای تغییر زندگی» نمی‌بیند و برایش «بی‌تفاوت» است از دست می‌دهد.

به دلیل داشتن خویی عجیب و بی احساس ماریا عاشقش شده و مطمئن است که همین اخلاق باعث تنفرش هم خواهد شد! او عشق ماریا را به خود بی معنی می‌داند و به نظرش این کار « هیچ دلیل ندارد». با همسایه خود ریمون به خاطر یک ناهار ساده ارتباط برقرار می‌کند.

در نزاعی که بین ریمون و برادر معشوقه‌ی سابقش درمی‌گیرد وارد شده و بی خود و بی‌جهت، زیر آفتاب مدام و یک‌ریز چند گلوله به طرف مرد عربی که برادر معشوقه‌ی ریمون است شلیک می‌کند.

مرد کشته می‌شود و از اینجا به بعد داستان رنگ دیگری می‌گیرد و من راوی، مورسو از خواب آرام و ساکت خود بر می‌خیزد. گرچه بی‌عمل و ساکن است اما در سکوت محض سلول تنگ و تارش فکر می‌کند.

حس احمقانه‌ی گریستن

مورسو کم حرف است چون «حرف زیادی برای گفتن ندارد». تا این‌که سرانجام دادگاهش برگزار می‌شود. دادگاه از تیپ‌هایی ابدی، ازلی، قاضی، دادستان، وکیل مدافع، هیئت منصفه و دیگران تشکیل شده است. هیئت منصفه هم به نظر مورسو « فرقی با دیگران ندارد ».

او دادگاه را به تراموا یا باشگاهی تشبیه می‌کند. به نظرش «مثل حالتی [است] که توی باشگاهی باشی و از دیدن آدم‌هایی که در حال و هوای خودت ببینی خوشحال شوی [...] احساس عجیبی داشتم، حس کردم آنجا زیادی هستم ».

و مورسو همچنان بیگانه است با خودش، دادگاهش و جرم و گناهش؛ گناهی که نمی‌داند چیست و فقط به طور ضمنی به او یاد آور شده‌اند که گناهکار است. وقتی که حکم اعدام با گیوتین را قرائت می‌کنند پس از سالیان سال «حس احمقانه گریه کردن » به او دست می‌دهد. چون احساس می‌کند چقدر آدم‌ها از او تنفر دارند.

فریادهای نفرت‌زده‌ی تماشاگران

مورسو تصویر دادگاه و محاکمه اش را به شکل تصویری بدیع و یگانه ترسیم می‌کند: « همه چیز راست است و هیچ چیز راست نیست». او آماده و پذیرای مرگ است و پرسش‌هایی بنیادین در ذهن او شکل می‌گیرد و چنین است که به مرور هستی و دنیای خودش می‌پردازد.

او خودش را به « بی‌تفاوتی پرمهر دنیا » سپرده، درست مانند تمام زندگی‌اش، با دست‌هایی خالی، محکم و مطمئن در انتظار « مرگی که می‌آمد » به خودش و زندگی‌اش ایمان دارد.

حس می‌کند خوشبخت بوده و هنوز هم خوشبخت است و برای آن که همه چیز کامل شود و برای آن که خودش را کمتر تنها احساس کند، آرزو می‌کند تا تماشاگران بسیاری در روز اعدامش حضور داشته باشند و با فریادهایی نفرت‌زده به پیشوازش بیایند. بدین سان مورسو گم و رها در خلاء یک داستان ناب و یک پایان منسجم تمام می‌شود. با این حال از ۱۹۴۲که رمان«بیگانه» منتشر شد، او همچنان در ادبیات جهان زنده است و نفس می‌کشد.

قهرمان راستین دنیای امروز

مورسو قهرمان نیست، بل‌که یک ضد قهرمان است. او از پس زوال انسان سر برون آورده و به یک معنا نماینده‌ی تام و تمام انسان مدرن است. او آن چیزی است که در حاشیه و متن خودش وجود دارد. بسیاری او را « شهید راه حقیقت » خوانده‌اند و راست گویی که نه، تلاش برای گفتن واقعیت‌ها، یا بهتر بگوییم: ساده‌گویی و صداقت او را ستوده‌اند. در دوره‌ی بعد از جنگ جهانی دوم در میان دانشجویان ژاریس مورسو به عنوان قهرمان عدالت‌خواهی و پاکی مفرط شهرت داشت. اما آیا مورسو به واقع پاک و راستگوست؟

کامو در مقدمه‌ی ترجمه‌ی انگلیسی «بیگانه» مورسو را « قهرمان راستین دنیای امروز»دانسته و معتقد است: «مورسو نمی‌خواهد دروغ بگوید. دروغ گفتن تنها آن نیست که چیزی را که نیست بگوییم هست، دروغگویی به خصوص این است که آن چیزی را که هست زیاد وانمود کنیم» و به این ترتیب چهره‌ای معصوم و حقیقت‌گو را به مورسو نسبت می‌دهد.

به امید فرارسیدن یکشنبه

«کانر گروز اوبراین » منتقد انگلیسی آثار کامو، مورسو را شهید راه حق ندانسته، بلکه گمان می‌کند مورسو هم مانند همه‌ی انسان‌ها دروغگوست. « او فقط در مورد برخی مسائل دروغ نمی‌گوید و آن هم احساسات خودش است.

حاضر نیست به خاطر این که دیگران خوش‌شان بیاید یا کسی را از درد و رنج نجات دهد، یا حتی برای رهانیدن خودش به دروغ، به داشتن احساساتی تظاهر کند که در درونش نیست » و این به نظر اوبراین وجه تمایز و خصیصه‌ی اصلی مورسوست. چیزی که او را از تمام شخصیت‌های داستانی این قرن جدا می‌کند.

مورسو به همه چیز و همه کس نگاهی متفاوت دارد. نگاه او برگرفته از زندگی‌ای است که در پیش گرفته. او سراسر هفته، بی‌وقفه، تنها به امید فرارسیدن یکشنبه‌هایی که به تمام معنا یکشنبه اند کار می‌کند و درست در یکی از همین یکشنبه‌ها قتل در فضای منفعل داستان روی می‌دهد. با وقوع جنایت داستان ناگهان در موقعیتی جدید و متفاوت از پیش قرار می‌گیرد. وقوع جنایت داستان را به دو تکه منشق می‌کند و به نوعی نقطه عطف داستان به شمار می رود.

دو روی سکه‌ی یک زندگی سگی

به نظر مورسو دوری از زن و سیگار یعنی مجازات و محروم شدن از آزادی. اما «عادت» این مجازات‌ها را هم از بین می‌برد. کامو با استفاده از عادت به درون شخصیت‌های نامدار داستانش، شخصیت‌هایی مانند مادر، سالامانوی پیر، سگش، توماس پرزه و ... رخنه کرده و هستی داستانی آنها را تصویر و تفسیر می‌کند.

آنها همه به زندگی‌شان عادت کرده‌اند. مادر به تنهایی و سکوت آسایشگاه، سالامانوی به سگش، توماس پرزه به مادر، افراد آسایشگاه سالمندان به هم عادت کرده‌اند. مادر می‌گوید: « آخرش آدم به همه چیز عادت می کند ». چنین است که عادت، زندگی آنها را پیش می‌برد. در این موقعیت است که انسان‌ها به عادت‌هاشان مبدل می‌گردند. سالمندان «مارنگو» در نظر مورسو چهره‌هایی پرچین و چروک اند که در فرورفتگی چشم‌خانه‌شان به جای چشم فقط نوری بی رمق دیده می‌شود. سالامانو و سگش هم به یک شکل در آمده‌اند و در واقع دو روی سکه‌ی زندگی سگی‌شان هستند.

توپی که از هر طرف به دروازه فرستاده می‌شود

آدم هایی که در کنار مورسو در طول داستان نفس می‌کشند و در روایت داستانی گم و پیدا می‌شوند متعلق به دنیایی هستند که آدم‌ها بی‌آن‌که لامذهب باشند، مذهبی نیستند و کشیش‌ها را آدم‌هایی بی‌یقین به زنده بودن خود می‌دانند، «چون مثل مرده ها زندگی می‌کنند ». مسلماً پناهگاه و مأمنی برای روح های نا آرام وجود ندارد. آدم‌ها خود را به بستر سیال و روان زندگی سپرده و با اتفاق‌ها و حوادث همان‌طور که برای‌شان پیش می‌آید روبرو می‌شوند و به دنبال عوض کردن چیزی نیستند و اتفاق‌ها درست مانند « توپی که از هر طرف به دروازه فرستاده می‌شود»، به زندگی آن‌ها وارد شده و زندگی سرد و بی روح و یخ‌زده در عین آفتاب و گرمای بی امان را تحت الشعاع قرار می‌دهد.

گر چه این اتفاق‌ها از سر اختیار و انتخابی است که انسان‌ها در دنیای جبر‌آلود به آن تن می دهند، ولی چون با قرار گرفتن در هسته اصلی این اتفاق‌ها وارد بازی‌ای شده اند که آنها و هستی‌شان را تغییر خواهد داد، در چنین فضایی مجرم کسی است که در مقابل تصویر رنج گریه کند.

یک شخصیت گم‌شده

مرد عرب، شخصیتی است بی‌نام، بیگانه و گم‌شده در داستان. مورسو با کشتن او در اصل چیزی را در وجود خودش می‌کشد و با دادگاهی شدن به نوعی به هویتی جدید و نو دست پیدا می‌کند و حس‌های جدیدی را در خودش بیدار می‌کند. حس‌هایی چون دوست داشتن، منتظر بودن، ترس و ... را تجربه می‌کند و به درک متفاوتی از زمان می‌رسد.

تنها « دیروز » و « فردا » معنای خودشان را حفظ کرده‌اند و باقی وقت‌کشی محض است و بس. و در چنین روزهایی است که بیگانه‌ی داستان، بیگانه با همه چیز و همه کس به خودش می رسد.
او بیگانه ای است از خیل بیگانگان ادبیات جهان. بیگانگانی چون « راسکلنیکف »، « ژوزف ک »، « گره گوار سامسا»، «آنتونن روکانتن»، «ژان باپتیست کلمانس»، «رایموند فوسکا» و ... . بیگانگانی که هر یک بر تارک ادبیات واضح و درخشان می‌درخشند و هر یک نماینده‌ی تفکر و محصول دوران خالق خود هستند.

این شخصیت‌ها همه در «مورسو»‌ی بیگانه هست و نیست. مورسو باربردار تاریخ پس از خود و جاودانان پیش از خود است. رد نویسندگان و نوع روایت و نگارش نویسندگان بزرگی را در این اثر قابل تأمل می‌توان یافت . از «نیچه» و «ولتر» و «استاندال» گرفته تا «همینگوی» ، «فالکنر» و«اشتاین بک»، «داستایوسکی» و مخصوصاً «کافکا ».

در مرز واقعیت و افسانه

نویسنده راه حل ارائه نمی‌دهد. او تنها به تصویرگری دنیا و زندگی بسنده می‌کند و نظر سارتر را که اعتقاد داشت «انسان پوچ‌گرا نمی‌تواند چیزی را روشن کند و فقط آن را بیان می‌کند » در جهان داستان تحقق می‌بخشد. آلبر کامو، مورسو همچون تابلویی در پیش چشمان مخاطب خود گذاشته و زندگی در مرز واقعیت و افسانه را تصویر می‌کند. مورسو می‌داند که او نخستین محکوم نخواهد بود و اطمینان دارد نوبت دیگران هم خواهد رسید.

قصد کامو در بیگانه مطالعه‌ی روانشناختی یک مورد خاص نیست، بل‌که رابطه انسان را با دنیا و جامعه مطرح می‌کند. دلشوره‌ی اصلی و اساسی دنیای مدیترانه‌ای، دنیایی که در آن همه چیز به وفور یافت می‌شود و کاملاً متعادل است. کامو با تمام قوا فریاد می‌زند:«‌مسأله‌ی جالب برای من انسان بودن است».

مردن در آفتاب و با آفتاب

«زندگی به زندگی کردن نمی ارزد» و در این میان مردی زیر آفتاب یکریز عرق می‌ریزد و بی‌هیچ انگیزه‌ای، شاید تنها به دلیل آفتاب مردی را می‌کشد و بدین ترتیب خود را از عمق آینده و از درازای تمام زندگی بیهوده‌ای که می‌گذرانده و زندگی‌ای که هنوز نیامده، در فضایی از جبر و اختیار، مطمئن و محکم به گیوتین می‌سپرد تا در لحظه‌ی آخر تنها به امید تماشاگر بیشتر و به گناه گریه نکردن بر مرگ مادر اعدام شود. آری زندگی چنین است و مورسو، این منفور دوست داشتنی، بیگانه‌ی بیگانه، در آفتاب و با آفتاب می‌میرد.

نقل از: راديو زمانه

۱۰/۲۵/۱۳۸۸

آسيب‌شناسي عشق در نگاه سنتي و مدرن

آسيب‌شناسي عشق در نگاه سنتي و مدرن

انديشه اجتماعی - مهدي سلطاني:
دنياي جديد به قول وبر دنيايي «راز زدايي» شده است. در دنياي مدرن از همه‌ پديده‌هاي اجتماعي راز زدايي و تقدس‌زدايي شده است.
در دنياي قديم، همه چيزها، حتي چيزهاي زميني، در هاله‌اي از راز و قدسيت پوشانده شده بود.
دنياي جديد به قول وبر دنيايي «راز زدايي» شده است. در دنياي مدرن از همه‌ پديده‌هاي اجتماعي راز زدايي و تقدس‌زدايي شده است. در دنياي قديم، همه چيزها، حتي چيزهاي زميني، در هاله‌اي از راز و قدسيت پوشانده شده بود.
به قول بودلر حتي آدميان در حجابي از هاله تقدس قرار داشتند. اما دنياي مدرن اين هاله را از سر انسان مدرن به پايين، به ميان گل و لاي خيابان افكنده است(برمن،1381). هيچ‌گاه در طول تاريخ، انسان‌ها در مناسبات و روابط خود به اندازه شفافيت مناسبات در دنياي مدرن، روبروي يكديگر قرار نگرفته‌اند. بلكه همواره هاله‌اي از ابهام در دنياي پيشامدرن بر روابط انساني حاكم بوده است.
نمونه چنين شفافيتي را مي‌توان در كاركرد جديد پول در دنياي مدرن ديد. در طول تاريخ از زماني كه اقتصاد به وجود آمد و روابط پولي ميان آدميان برقرار گشت، هميشه به نوعي پول بر روابط انساني حاكم بوده است. اما دنياي مدرن وجوه ديگري به اين پول داد. وجوهي كه زيمل آنها را به خوبي در فلسفه پول تشريح كرده است(زيمل،1373). يكي از اين وجوه همان هاله‌زدايي بوده است.
پول در دنياي مدرن نقش متفاوتي از آنچه در سراسر تاريخ بر عهده داشته، ايفا كرده است: نقش تقدس‌زدايي، غير شخصي كردن روابط، تقليل روابط انساني به روابط پولي و ده‌ها نقش بزرگ و كوچك ديگر. اما ويژگي اصلي اين تقدس‌زدايي چه بوده است؟ مهم‌ترين ويژگي آن رفع ابهام‌ها از روابط انساني بوده است.
در دوران ماقبل مدرن، ابهام هميشه بر روابط بين‌اشخاص، وجود داشته است. در دنياي قديم، اين ابهام كاركرد مهمي داشته، و آن هم حفظ اشكال حاكم بر زندگي اجتماعي بوده است. در دنياي سنتي، حتي عيني‌ترين چيزها نيز در هاله‌اي از تقدس فرو رفته بود.
پول، عيني‌ترين كالاي اجتماعي، همراه با تقدس به حيات خود ادامه مي‌داد. در واقع پول محصول كار فرد تلقي نمي‌شد، بلكه نوعي هديه ماورايي و الهي قلمداد مي‌گشت. اين مسئله را مي‌توان به همه‌ عرصه‌هاي زندگي بشري در جهان سنتي، از جمله زندگي جنسي تسري داد.
زيمل از تسلط دو نوع شكل روابط جنسي در طول تاريخ، ازدواج و فحشا، سخن گفته است(زيمل، 1380). ‌ملزومات دنياي سنتي براي حفظ اين دو شكل، حذف عشق و روابط اروتيك و عاشقانه بوده است. زيرا همچنان كه فرويد اشاره كرده است، عشق (Eros)و روابط اروتيك، تمدن را به زعم انسان‌هاي سنتي با خطر مواجه مي‌سازند(فرويد،1382). از اين رو، تمدن در طول تاريخ براي حفظ خود، دو شكل سنتي روابط جنسي يعني ازدواج و فحشا را حفظ كرده است.
دو شكلي كه از طريق سيطره مداوم خود بر زندگي شهواني، آن را از محتوا خالي ساخته و با تخطي از سرشت خاص نيروي شهوي، عملاً نيروي حياتي‌ جنسي را ربوده است؛ بدين معنا، «قرارداد ازدواج در بي‌شماري موارد، عملاً بنا به دلايلي غير اروتيك منعقد مي‌شود و از اين رو در موارد بي‌شماري انگيزه اروتيك يا راكد مي‌ماند يا هنگامي كه ويژگي آن در تضاد با سنتهاي انعطاف‌ناپذير و بي‌رحمي قانون قرار مي‌گيرد، تلف مي‌شود.
از سوي ديگر فحشا ... زندگي جوانان را بدان سو مي‌كشاند كه شكلي انحراف‌آميز به خود بگيرد، يعني به كاريكاتوري بدل ‌شود كه تجاوزي است بر ضد عميق‌ترين سرشت آن زندگي»(زيمل،1380: 240).
تمدن در طول تاريخ براي بقا و پيشرفت خود كوشيده است عشق را از روابط انساني حذف كند؛ زيرا كه آن را مغاير با اهداف خود دانسته است(فرويد،1382). اما از آنجا كه عشق بنيادي‌ترين غريزه در نهاد بشري است، تمدن براي سركوب آن، شيوه‌اي ظريف و جالب را برگزيدكه همواره از ديد تيزبين بشر پنهان بوده است. من اين شيوه را «تقديس عشق» مي‌نامم.
تقديس عشق در تاريخ ادبيات ايران و جهان صحنه‌هاي بديعي فراهم آورده است. عرفا، شعرا، نويسندگان، حكيمان ، فلاسفه و بزرگان ادب و هنر، عشق را ستوده‌اند. عشق چه بسا براي آنها منبع الهام و نيرويي براي تصعيد و والايش غرايز بوده است.
در اين جا اين سؤال پيش مي‌آيد كه تقدس بخشيدن به عشق چگونه به ابقاء اشكال سنتي روابط جنسي كمك كرده است؟ ايده‌ اين مقاله اين است كه اين مسئله از طريق ايجاد ابهام در مناسبات جنسي رخ داده؛ ابهامي كه محصول تقديس عشق در فضاي پر ابهام و رمز و راز دنياي سنتي بوده است.
اما مكانيسم ابهام در اين جا براي ايجاد و تداوم چه بوده است؟ ابهام از طريق ايجاد فاصله و تقديس اين فاصله ميان عاشق و معشوق.
در دنياي پيشامدرن، عشق تقديس مي‌شد؛ تمدن اگرچه براي بقاي خود به سركوب عشق نياز داشته است، اما چون نتوانسته نياز به بنيادي‌ترين غريزه‌ بشري يعني عشق را به طور كامل سركوب كند، لذا دست به تقديس مفهوم عشق زده است.
به اين صورت، عشق به منزله‌ شيء يا ابژه‌اي مقدس، پرستش شده است. از اين نظر تمام ويژگي‌هاي يك شيء مقدس را مي‌توان در عشق يافت: شيئي كه افراد حق تعرض به حريم آن را ندارند و پاي نهادن به حريم آن به منزله‌ گناه و جرمي بزرگ محسوب مي‌شود. با اين حال، نوعي عشق در دنياي سنتي و پيشامدرن جايز بوده است: «عشق با فاصله». در واقع، در دنياي پيشامدرن، آنچه بزرگان تقديس و تجليل مي‌كردند، «عشق با فاصله» بوده است.
عشقي كه در خلال آن عاشق و معشوق(ابژه‌ عشق) با فاصله با يكديگر مواجه و عاشق يكديگر مي‌شدند. فاصله‌ها در اين مورد ايجادگر ابهام در روابط اروتيك و عاشقانه بوده‌اند. در اين مورد گاهي عشق يك طرفه و گاه دو طرفه بود، اما اساساً در اين فاصله، غالب عشق‌ها يك‌طرفه بوده است.
براي تحليل بيشتر بايد به ادبيات كلاسيك رجوع كنيم، زيرا ما تنها از طريق ادبيات با گذشته و فرهنگ آن در ارتباط هستيم و از اين رو مي‌توانيم شواهد بسياري براي ادعاي خود بياوريم. عشق‌هاي با فاصله در ادبيات كلاسيك و سنتي بسيار است.
در داستان اول مثنوي، دختري عاشق زرگري ناآشنا شده و اين عشق، او را از فاصله‌اي بسيار دور از ديار معشوق، به بستر بيماري انداخته است. بعد از آن زرگر از سوي پادشاه فراخوانده مي‌شود و پس از مدتي كامراني با دختر، با زهر شاه به گور مي‌رود و ديگر عشقي نمي‌ماند.
در داستان‌هاي عاشقانه‌ نظامي گنجوي، بارها چنين وضعيتي اتفاق مي‌افتد: فرهاد با يك‌بار ديدن شيرين و آن هم در يك ملاقات رسمي، عاشق او مي‌شود و از عشق او روانه كوه بيستون مي‌شود تا با تراشيدن سنگ‌هاي گران كوهستان و رنگين ساختن‌شان به خون خويش، اميد داشته باشد كه شيرين گوشه چشمي از سر لطف به او كند. مجنون از عشق ليلي سر به بيابان مي‌گذارد و هنگامي به او مي‌رسد كه ليلي در گور خفته است. از آن پس مجنون آن‌قدر در فراق ليلي زار مي‌زند تا كه مي‌ميرد و اسطوره‌ عشاق مي‌شود.
در اين داستان‌ها، همه‌ عشق‌ها با فاصله اتفاق مي‌افتند و اگر وصالي نيز رخ دهد، تنها در چارچوب ازدواج صورت مي‌گيرد. در غير اين صورت، اگر عاشق نتواتد به معشوقش برسد، داستان با پاياني تراژيك مواجه مي‌شود.
همچون حماسه‌ فرهاد و مجنون كه عاقبت با مرگ خويش به اسطوره بدل مي‌شوند. اسطوره‌ عاشقاني مقدس كه مردند، اما دامن به گناه نيالودند. تمدن و فرهنگ اين چنين از دست شاعران، نويسندگان و هنرمندان دست به تقديس عشق زده است.
اما مهمترين چيزي كه در اين ميان سركوب گشته، خود غريزه نياز به عشق و رابطه بوده است. حتي در جايي كه واقعاً رابطه‌اي اروتيك اتفاق مي‌افتد(در داستان مثنوي مولوي)، داستان با مرگ يكي از طرفين رابطه(زرگر) و تقبيح اين‌گونه عشق‌هاي هوس‌آلود پايان مي‌پذيرد. در اين‌جا وجدان جمعي از مرگ زرگر آسوده مي‌شود تا ديگر كسي دامن مقدس عشق را نيالايد.
در اين داستان‌ها، عشق‌ها در نوعي سكوت عاشقانه، همراه با هجران و درد و سوز ادامه مي‌يابند و معمولاً به پاياني تراژيك مي‌رسند. كلام سعدي گوياي اين ادعا است:
گر كسي وصف او ز من پرسد
بيدل از بي‌نشان چه گويد باز
عاشقان كشتگان معشوقند
بر نيايد ز كشتگان آواز
اين شعر به خوبي وضعيت روابط عاشقانه در جهان سنتي را براي ما بازنمايي مي‌كند: اولاً فاصله‌ عاشق و معشوق را چنان دور از هم نشان مي‌دهد كه شناخت و توصيف معشوق براي عاشق در آن به منزله شناخت و توصيف يك موجود بي‌نشان و مجهول است.
موجود بي‌نشاني كه عاشق براي رمزگشايي از وجود پر رمز و راز او، هيچ نشانه معلومي در دست ندارد. ثانياً از نوعي هجران سخن مي‌گويد كه عاشق اسير آن است، به گونه‌اي كه از مشقت دوري معشوق، همچون مرده‌اي مي‌ماند.
با اين تحليل، عشق در دنياي سنتي، عشقي يك ‌سويه است. يك طرف از فاصله‌اي نسبتاً دور عاشق طرف ديگر مي‌شود، بدون آن‌كه طرف مقابل در وهله نخست از عشق ديگري خبردار باشد.
پس از آن است كه عاشق سعي مي‌كند به معشوق برسد و چون معمولاً نمي‌رسد، مرگ شرافتمندانه را به جان مي‌خرد و در سكوت مي‌ميرد. بزرگترين داستان‌هاي عاشقانه در ادبيات كلاسيك جهان در يك زمينه دراماتيك، با پاياني تراژيك رخ مي‌دهند: ليلي و مجنون، شيرين و فرهاد، رمئو و ژوليت و...
اين صحنه‌ها، گوياي نوعي اسطوره است كه فرهنگ آن را براي رسيدن به اهداف به ظاهر متعالي خود برمي‌سازد و بر افراد جامعه تحميل مي‌كند؛ اسطوره‌اي كه كاركرد آن، حفظ و بقاء اشكال سنتي روابط جنسي است. اسطوره در اين‌جا به معناي گفتار، پيام يا مفهومي است كه واقعيت تاريخي را به گونه‌اي عرضه مي‌كند كه انگار چيزي طبيعي است. مكانيسم اسطوره براي اين كار عبارت است از طبيعي جلوه دادن امور تاريخي(بارت1380، اباذري1380).
در اين تعريف كه از مقاله‌ بارت برگرفته شده، اسطوره «شيوه‌اي از دلالت يا نوعي شكل است كه معطوف به نوعي كاركرد است. اسطوره نيت‌مند است و حيث التفاتي دارد. اسطوره چيزي را پنهان نمي‌كند؛ كاركرد اسطوره تحريف كردن و مخدوش كردن است، نه ناپديد كردن... رابطه‌اي كه مفهوم اسطوره را با معناي آن پيوند مي‌دهد، ضرورتاً رابطه‌اي مخدوش‌كننده است»(بارت1380: 98-97).
در فرهنگ ما شكل «اسطوره شده‌‌» عشق به گونه‌اي پرداخته و عرضه شده است كه انگار يك «امر طبيعي» و تنها شكل عشق و روابط عاشقانه است.
دنياي سنتي، براي حفظ خود و روابط اجتماعي سنتي در خانواده‌ و حفظ نوعي «نظم مكانيكي»(دوركيم،1369) به تقديس و «اسطوره سازي» عشق نياز دارد. معشوق را تا عرش بالا مي‌برد و از او موجودي آرماني در ذهن خود مي‌سازد. از اين‌روست كه حكماي قديم گفته‌اند: «عشق كور است».
اين تمثيل به نحو احسن، ابهام در عشق را نشان مي‌دهد. عاشق، معشوق خود را پاك‌ترين عشق روي زمين و متعالي‌ترين روح و كامل‌ترين انسان مي‌پندارد؛ در حالي كه چنين نيست و اين تصوير مبهم، زاييده فاصله‌ عاشق از معشوق است. لذا هنگامي كه عاشق به وصال معشوق مي‌رسد و مستي مه‌آلود عشق از سرش مي‌پرد، به اشتباه خود پي مي‌برد و آن‌گاه منتظر فاجعه بايد بود.
نظير داستان مولوي كه دختر عاشق وقتي به وصال زرگر مي‌رسد، به مرور از او و زيبايي‌اش دلزده مي‌شود، در حالي كه پيش از وصال، زرگر تمام زندگي او بود و كامل‌ترين معشوق. در تصويري كه اين داستان‌ها از عشق در يك جامعه سنتي ارائه مي‌دهند، عشق‌ها همواره با وصال پايان مي‌پذيرند و زندگي‌ها نيز. از اين رو، عشق به امري مقدس و اسطوره‌اي تبديل مي‌شود تا نوعي تحريم را براي افراد به همراه آورد؛ تحريمي كه تضمين كننده ثبات ساختارهاي جنسي در جامعه‌ سنتي است.
اما عشق در دنياي مدرن به كلي مفهومش تغيير مي‌كند. اولين ويژگي آن در قالب ويژگي تقدس‌زدايي دنياي مدرن شكل مي‌گيرد. در اينجا عشق از قداست مي‌افتد. به تعبيري، هاله تقدس از سر عشق فرو مي‌غلتد. غرق گشتن آدميان در درياي پرتلاطم و پر‌ آشوب زندگي مدرن، به قيمت غافل ماندن آنها از يكديگر تمام شده است. حاصل اين مدرنيته، تنهايي انسان جديد بوده است. اين تنهايي نياز به ديگري را شديد مي‌سازد؛ به خصوص نياز به عشق و روابط عاشقانه را به ضرورت زندگي مدرن بدل مي‌كند.
در دنياي مدرن، عشق‌ها معمولاً دو سويه‌اند و «روابط صميمانه»(گيدنز،1992) ميان عاشق و معشوق وجه مشخصه‌ آن است. در اين‌ شرايط، عشق‌ها از فاصله‌اي نزديك رخ مي‌دهند.بدين‌صورت، مناسبات جديدي شكل مي‌گيرند و ابهام از اين مناسبات رخت بر مي‌بندند. در اينجا، معشوق براي عاشق زميني جلوه مي‌كند، نه موجودي ماورايي و اسطوره‌اي. و مهمتر اين كه عشق‌ها ديگر پايان تراژيك ندارند. بدين ترتيب، عشق ويژگي عمومي زندگي جنسي مي‌شود و تصور زندگي بدون عشق ناممكن مي‌شود.
اما مهمترين ويژگي روابط جنسي مدرن، شفافيت و رفع ابهام در آن است. ابهام‌زدايي مدرن در روابط عاشقانه، پيامدهاي انقلابي براي مناسبات جنسي مدرن داشته، به طوري كه به سست شدن روابط پدرسالارانه انجاميده است. بدين گونه، ساخت پدرسالارانه مواجه با بحران مي‌شود و در خطر زوال قرار مي‌گيرد. زندگي عاشقانه در دنياي مدرن به افراد اين امكان را داده است كه در صورت عدم رضايت از يكديگر، رابطه عاشقانه را فسخ كنند؛ زيرا كه بدين ترتيب مناسبات برابري‌جويانه ميان آنها حاكم گشته است.
دنياي مدرن، بيش از هر چيز، براساس ارضاي غرايز بنا شده يا لااقل گرايش به اين سمت داشته است. لذا ابهام را از ميان برداشته و فرصت گفتگو را پيش و پس از هرگونه رابطه‌اي، از جمله ازدواج، داده است. اما جامعه سنتي به اين شيوه هرگز اجازه ارتباط نزديك و صميمي بين دو جنس را نداده است. از اين نظر، برداشته‌ شدن ابهام در روابط عاشقانه در دوران مدرن، به نوعي «اسطوره‌شكني» عاشقانه تبديل شده است.
عشق رمانتيك و روابط اروتيك با فرصت گفتگويي كه فراهم مي‌آورد، ديالوگ ذهن‌ها را رقم مي‌زند و ذهن افراد را براي يكديگر مكشوف مي‌سازد. در حقيقت در ديالوگ‌هاي عاشقانه، دريچه‌هاي ذهن دو طرف رابطه، براي لحظاتي بر روي يكديگر باز مي‌شود. اين مسئله هرچند صميميت رابطه را بالا مي‌برد و فرصت‌هاي بسياري براي ادامه‌ عشق فراهم مي‌آورد، اما در ضمن همچون عاملي نيرومند براي از هم‌گسيختگي نيز عمل مي‌كند. بنابراين اگرچه دنياي مدرن فاصله‌ها را بر مي‌دارد، اما نمي‌تواند بر عواقب آسيبي آن نيز غلبه كند.
وجود فاصله در دنياي سنتي اين كاركرد را داشته كه قوام خانواده را بيشتر كند. زن و شوهر در چنين جامعه‌اي، با يكديگر جز در موارد خاص مواجه نمي‌شدند. فرصت گفتگو بين آنها كم بود و همواره دو طرف نوعي فاصله را بين يكديگر حفظ مي‌كردند. آنها نوعي حريم ميان يكديگر قايل بودند. وجود حريم، فرصت گفتگو را از بين مي‌برد.
اسرار زنانه و مردانه در چنين شرايطي هيچگاه بر ديگري مكشوف نمي‌شود و زن و مرد هرگز درباره آنها سخن نمي‌گويند. دو طرف در دو دنياي مختلف خاص خود تفكر مي‌كنند: زن و شوهر در اين‌جا هميشه يك سري حريم‌ها را براي يكديگر حفظ مي‌كنند و به خود جرأت نزديك شدن به آنها را نمي‌دهند.
اين حريم نقش محافظ رابطه‌ خانوادگي را دارد. اما در دنياي مدرن، به علت از ميان رفتن فاصله‌ها و حريم‌ها و ايجاد شدن صميميت جنسي بيش از حد، كمتر امر خصوصي براي فرد باقي مي‌ماند. اسرار نهاني يكي‌يكي از سوي شخص به طرف مقابل گفته مي‌شود يا ديگري با حساسيت طالب برملا شدن آن است. اين مسئله، خانواده ‌مدرن را مستعد فروپاشي مي‌كند.
اين گرايش به از هم‌گسيختگي روابط عاشقانه و پيوندهايي كه براساس آن در جامعه‌ مدرن شكل مي‌گيرد، پيامدي مهم براي «روابط جنسيتي» داشته و آن ايجاد بحران در مناسبات پدرسالارانه و مردسالارانه بوده است. به طور كلي پدرسالاري بر فرض «تداوم روابط» استوار است. پدرسالاري براي اعمال سلطه‌ خود، به تداوم رابطه‌ مبتني بر سلطه نياز دارد.
سلطه‌اي كه از سوي يك طرف، اعمال و از سوي طرف ديگر پذيرفته مي‌شود. در يك رابطه عاشقانه و اروتيك، به علت وجود تساوي در ميزان اقتدار ميان زن و مرد، تداوم رابطه وابسته به توافق دو نفر است. اما در مناسبات جنسي پدرسالارانه كه سلطه‌ يكي بر ديگري وجوددارد، اساساً وجه تساوي قدرت ميان زن و مرد منتفي است.
در رابطه دو نفره‌اي كه سلطه، حاكم است، يك نفر قدرت بيشتري از ديگري دارد كه در گونه پدرسالاري، مرد اين اقتدار بالارا كسب كرده است. در چنين حالتي رابطه اروتيك به تمام معنا نمي‌تواند اتفاق افتد. رابطه اروتيك شرط «تساوي جنسيتي» را با خود دارد. در اين حالت تساوي جنسيتي، گرايش به از هم گسيختگي را بالا مي‌برد. لذا در اين رابطه، عنصر «تداوم»، دايماً با خطر از بين رفتن روبرو است.
در حقيقت ساختار روابط عاشقانه بسيار شكننده است و با امتناع يك طرف، به نيستي مي‌رسد. لذا هرگز سلطه نمي‌تواند در آن جايي داشته باشد؛ زيرا سلطه نيازمند ساختاري با دوام است. عامل سلطه نيز خود اين تداوم را تشديد مي‌كند و در جهت ادامه‌ رابطه گام برمي‌دارد. اما در ساخت شكننده‌ روابط عاشقانه اعمال سلطه جايي ندارد.
از اين رو هنگامي كه در دنياي مدرن، شكل سوم روابط جنسي، يعني روابط اروتيك، به ميان مي‌آيد، ساختار پدرسالارانه‌ جامعه‌پيشامدرن مواجه با بحران مي‌شود. بنابراين گرايش‌هاي مردان به اعمال سلطه، از سوي زناني كه طالب تساوي جنسي در روابط عاشقانه هستند، رد مي‌شود. از اين نظر، كشمكش در روابط دو جنس بالا مي‌گيرد و هر رابطه‌اي با كمترين مسئله در معرض فروپاشي قرار مي‌گيرد.
از اين نظر لازم مي‌آيد ارتباط رو به فروپاشي، دوباره بازسازي شود. اين بازسازي، در روابط عاشقانه يك سويه نيست، بلكه دو طرف بايد گام به گام روابط را بهبود بخشند تا دوباره به رابطه‌اي عاشقانه و لذت‌بخش برسند. لذا در اين رابطه‌ دو سويه و برابري‌طلبانه، ميل مردان به سلطه تعديل مي‌شود يا مجال ظهور نمي‌يابد.
در صورتي ‌كه شخص به سنت‌ها پايبند باشد، اين ساختار تساوي‌طلبانه، وجدان او را آزرده خواهد كرد. بخشي از جرايم و فجايعي كه امروزه در روابط زنان و مردان رخ مي‌دهد، ناشي از بحران پدرسالاري در نتيجه‌ تساوي‌طلبي جنسي در روابط اروتيك است. در حقيقت ميل به لذت و خودخواهي زاييده‌ دنياي مدرن، هر دو طرف رابطه را درگير خود مي‌كند.
تضاد و نابهنجاري وقتي در روابط جنسي رخ مي‌دهد كه در يك جامعه‌ مدرن يا در حال مدرن شدن، همچنان ارزشهاي عشق اسطوره‌اي و بافاصله ادامه يابد. در چنين حالتي، ضرورت جامعه‌ مدرن، كساني را كه بخواهند با ملزومات جامعه‌ سنتي نرد عشق ببازند، به نابودي مي‌كشاند. «فردگرايي عاطفي»(برمن،1381)
در جامعه‌ مدرن جايي براي عشق‌هاي با فاصله نمي‌گذارد. در گذشته اگر عشق با فاصله اندكي كارساز بود، اما در دنياي مدرن، فرد يا ابژه‌ مورد عشق هرگز قبول نمي‌كند كه كسي اين گونه با فاصله عاشقش شود. اين الگو، يك طرف را فعال و ديگري را منفعل فرض مي‌كند. در صورتي كه در دنياي مدرن، ديگري نيز خواهان كنش فعالانه در عشق است.
در اينجا ابهام‌زدايي در روابط جنسي به نوعي بيرحمي تبديل مي‌شود. اگر عاشق به هر دليلي نخواهد يا نتواند شيوه‌ مدرن گفتگو را براي از ميان برداشتن فاصله و ايجاد ارتباط با معشوق بردارد، لاجرم از گردونه بازي كنار گذاشته مي‌شود
منابع :

* - زيمل،گئورگ(1373)،«پول در فرهنگ مدرن»،ترجمه يوسف اباذري، ارغنون،شماره 3،تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي.
* زيمل،گئورگ(1380)،«تضاد فرهنگ مدرن»، ترجمه هاله لاجوردي، ارغنون، شماره 18، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي.
* فرويد،زيگموند(1382)، ناخرسنديهاي فرهنگ، ترجمه اميد مهرگان، تهران، انتشارات گام نو.
* برمن،مارشال(1381)،تجربه مدرنيته،ترجمه مراد فرهادپور،تهران،طرح نو.
* بارت،رولان(1380)،«اسطوره در زمانه حاضر»،ترجمه يوسف اباذري،ارغنون، شماره 18،مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي.
* اباذري،يوسف(1380)،«رولان بارت و اسطوره و مطالعات فرهنگي»، ارغنون، شماره18، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي.
* دوركيم،اميل(1369)، درباره تقسيم كار اجتماعي، ترجمه باقر پرهام،تهران، نشر بابل.
* زيمل،گئورگ(1372)، «كلانشهر و حيات ذهني»، ترجمه يوسف اباذري، نامه علوم اجتماعي، جلد سوم(6)، دانشگاه تهران.
* giddens,antony(1992), the transformation of intimacy, standard CA:standard university press.

۱۰/۰۶/۱۳۸۸

امروز پنجم دي ماه هزار و سيصد و هشتاد هشت

هنرمندي كه از خيام جلو زده و از پيش به فكر آخر و عاقبت خود بوده و هست... همه‌جا زرنگي و پول به رخ هنرمند كشيدن؟!


اين‌هم عكسي از هنربندان شهر ما- چه فقير است اين شهر!


يك : امروز در كرمان هيچ‌خبري نبود!
دويم : سالروز زلزله‌ي بم بود كه در هيچ‌جا خبري از آن واقعه ي دهشتناك نيامده بود و ديگر هم نخواهد آمد।!
"مگر بم زلزله شده يا شهري از ايران است؟!
سيم : سالروز مرگ محمد‌علي مسعودي نويسنده‌ي كرماني بود و عده‌اي از دوستان و ياران -هنرمند- دور و نزديكش بر سر مزارش- قبرستان هنرمندان يا مشاهير كرمان- جمع شدند.جايتان خالي خوش گذشت و اي‌كاش اين مراسم در قيد حياتش بود.
چهارم :
آخرش معلوم نشد كه اين قطعه‌ي كوچكي كه سال‌ها به نام فواديه مشهور خاص و عام بود- از نام فواد كرماني شاعر استفاده شده و قبرش نيز در همين محل است- را به چه نامي بخوانيم। روزي مي‌گويند قبرستان هنرمندان است و چند شاعر را در آن خاك مي‌كنند

هيچ‌كس نپرسيد مگر هنرمند قبر هم نياز دارد؟
و يا اصلا كرمان هنرمند هم دارد؟
چغوك چيه كه پَر و پُت‌ش چي باشه؟

اما مثل من خوش خيال نباشيد كه گفتند- آن‌هم با چه شدت و حدتي كه خدا نصيب نكند।- حتا نگذاشتند چهار صباح بگذرد و اين چند تا شاعر بيچاره كفن‌شان خشك شود।آقايان و خانم‌هاي خواص اعتراض كردند و همان حرف‌هاي بالايي مرا زدند।البته ظريفي مي‌گفت حرف‌هاي ديگري هم - خيلي بدتر ازين‌ها- گفته شده- اما ما توجه نمي‌كنيم و بايد موكدا به عرض‌تان برسانم كه- حرف و خبر من دقيق نيست ؛ اما از آن‌جا كه آقاي زاهدي را همه مي‌شناسند و... اصلا به من ‌چه.... خلاصه كنم! با فرمايشات و تصميمات شوراي شهر كرمان، به رياست جناب زاهدي- رييس شوراي شهر كرمان و وزير محترم علوم قبلي- اين محل به نام قبرستان مشاهير!!! تغيير نام پيدا مي‌كند
-ببينيد كار به كجا كشيده كه چند متر جا را هم براي هنرمند بيچاره نمي‌توانند؛ ببينند!-
اما هدفم از اين‌همه روده درازي تنها در اين است كه اين‌جا راهم آقايان محترم دارند مي‌فروشند। آن‌هم با چه كبكبه و دبدبه‌اي ، -لطفا به عكس بالاي صفحه توجه كنيد. دوست نمرده‌مان چند قدم از خيام هم پيش‌تر رفته!
اما روي سحنم با هيئت مديره اين قطعه است كه- فكر نكنيد آدم‌هاي كوچكي‌اند، نه! همه از بزرگان و ريش‌سفيدان استان مي‌باشند و
مشاهير و هنرمندان را به خوبي مي‌شناسند و اجازه‌ي دفن مرحوم مسعودي- كه عمرش را بي‌سر و صدا صرف ادبيات داستاني كرد- نمي‌دادند با اين‌عنوان كه او از مشاهير نيست।؛ حال چطور اجازه مي‌دهند از قبل ... والله و اعلم

۹/۳۰/۱۳۸۸


سید محمد خاتمی، رئیس جمهور پیشین، : «رحلت عالم زاهد ومجتهد والاقدر، مجاهد نستوه، فقیه، کلامی، جامع معقول و منقول حضرت آیت الله العظمی منتظری رضوان اله علیه را به ساحت مبارک حضرت ولی الله الاعظم، به حوزه های علمیه، به همه ارادتمندان، دوستداران آن فقید سعید و بیت شریف و بستگان و فرزندان محترمشان از صمیم قلب تسلیت عرض ... متفکر و فقیه بزرگواری رخ در نقاب خاک کشید که در عرصه علم و عمل همه عمر پر برکت خود را در مسیری که رضایت خداوند را در آن می دانست مصروف کرد و برای خدا و خدمت به بندگان او و دفاع از میهن و مردم؛ رنجها؛ دربدریها و زندانها و شکنجه‌ها را با سینه‌ای گشاده تحمل کرد و عزیزترین سرمایه‌اش یعنی فرزند عزیز و مجاهدش حجه‌الاسلام والمسلمین محمد منتظری را نیز تقدیم انقلاب و راه خدا کرد».


۹/۲۸/۱۳۸۸

حامد حبيبی از نامزدی جايزه‌ ادبی «روزی روزگاری» كناره‌گيری كرد.




به گزارش بخش ادب خبرگزاری دانشجويان ايران «ايسنا» اين داستان‌نويس كه با كتاب «آن‌جا كه پنچرگيری‌ها تمام می‌شوند» به عنوان نامزد بخش مجموعه‌ داستان سومين دوره‌ جايزه‌ روزی روزگاری معرفی شده در يادداشتی خطاب به مديا كاشيگر، دبير اين جايزه نوشته است:

«شايد به نظر شما و يا ديگران عجيب برسد که نويسنده‌ اين مطلب خيال دارد حرفی جدی بزند، می‌خواهد آن‌قدر جدی باشد که هيچ‌گاه حتی در داستان‌های خود نبوده است،‌ می‌خواهد به ادبيات وفادار باشد، می‌خواهد به خوانندگان داستان‌های خود وفادار بماند، می‌خواهد در کنار چند داستانی که نوشته بايستد و سرش را بالا بگيرد، می‌خواهد آن‌قدر با ديگران روراست باشد که حتی با تصوير خود نبوده است، می‌خواهد به چندصدایی خيانت نکند، می‌خواهد بدون اینکه منتظر باشد روزی برسد که عده‌ای به يکديگر جايزه بدهند بنشيند گوشه‌ای و «دون کيشوت» بخواند، می‌خواهد نشان دهد که نويسنده نمی‌نشيند منتظر که آيا جامعه ادبی او را به عنوان نويسنده برنده می‌شناسند يا فقط برای او سری تکان می‌دهند و لبخند می‌زنند که نويسنده هميشه بازنده است تا سال‌ها بگذرد و کسی (حتی يک نفر) بر انديشه او درنگ کند، می‌خواهد به کسانی که فقط می‌خواهند بخندند بگويد با تمام وجود می‌خواهد نويسنده باشد حتی اگر هيچ داوری شهامت جايزه دادن به دلقک وبلاگ‌نويسی را نداشته باشد که بارانی نمی‌پوشد و از «صد سال تنهايی» شاهد نمی‌آورد،‌ می‌خواهد هميشه معتقد بماند که نمی‌خواهد عضو کلوبی بشود که او را به عضويت قبول می‌کند، می‌خواهد بيش‌تر از اين برايش ثابت نشود که داوری اشخاص جای داوری آثار را گرفته است، می‌خواهد ايمانش را به دستانی که می‌فشارد از دست ندهد و می‌خواهد در همان خيال خوش بماند که دغدغه همه تنها و تنها ادبيات است و لذت بردن از يک داستان را هيچ‌ يک از افراد اين خانواده با به به و چه چه گفتن و شنيدن و جوايز را دست به دست کردن عوض نمی‌کنند، می‌خواهد تنها بودن خود را حفظ کند که نويسنده هميشه تنهاست و اگر روزی جمعی را پشت سر خود ديد بايد کلاهش را بالاتر بگذارد و سرش را به زير اندازد و پيش پايش را بپايد.

«جناب کاشيگر به من اجازه دهيد دکور جايزه ادبی ديگری نباشم و کناره‌گيری مرا از مسابقه ادبی روزی روزگاری که می‌دانم تا همين امروز برای برگزار شدنش چه خون دل‌ها خورده‌ايد بپذيريد.»

حبيبی در دهمين دوره جايزه نويسندگان و منتقدان مطبوعات هم جزو نامزدهای نهايی بود كه به تازگی مجموعه داستان «برف و سمفونی ابری» اثر پيمان اسماعيلی را به عنوان برگزيده خود در بخش مجموعه داستان معرفی كرد.

يك حركت فرخنده। قدمي به سوي رهايي از دست داوران آن‌چناني و آن‌ها كه داعيه‌ي مرشدي ادبيات داستاني را دارند। اي‌كاش همه‌ي ما اين‌چنين جسارتي را داشتيم
آقاي حبيبي। دست شما را مي‌بوسم। اميدوارم كه دنباله رو اين حركت شما باشم


۹/۱۵/۱۳۸۸

مناجات شيخ ابوالحسن خرقاني قدس سره


شبي بعد از عبادات و اوراد به خداوند سبحانه و تعالا،شيخ ابوالحسن خرقاني مناجات كرد و گفت: خداوندا فرداي قيامت، به‌وقت آن‌كه نامه‌ي اعمال هر يكي به‌دست دهند و كردار هر يكي بريشان نمايند؛ چون نوبت به من آيد دانم كه چه جواب معقول بگويم.
پس در حال به سرش ندا آمد
" يا ابالحسن، آن‌چه روز حشر خواهي گفتن، در وقت بگو"
گفت: خداوندا، چون مرا در رحم مادر بيافريدي؛ درظلمات عجزم بخوابانيدي و چون در وجودم آوردي؛ معده‌ي گرسنه را با من همراه كردي تا چون در وچود آمدم؛ از گرسنگي مي‌گريستم.

چون مرا در گهواره نهادندي، پنداشتم فرج آمد। پس دست و پايم ببستند و خسته كردند.

چون عاقل سخن‌گوي شدم؛
گفتم" بعداليوم آسوده مانم।
به معلمم دادند و به چوب ادب دمار از روزگارم برآوردند।


از آن درگذشتم؛
شهوت بر من مسلط كردي تا از تيزي شهوت به چيزي ديگر نمي‌پرداختم।
و چون از بيم زنا و عقوبت فساد، زني را به عقد و نكاح درآوردم؛ فرزندانم در وجودم آوردي و شفقت ايشان در درونم گماشته، و در غم خورش و لباش ايشان عمرم ضايع كردي


چون از آن در گذشتم؛
پيري و ضعف بر من گماشته و درد اعضا بر من نهادي

چون از ان در گذشتم
گفتم" جون وفات من برسد، بياسايم।
به دست ملك‌الموت گرفتارم كردي تا به تيغ بي‌دريغ، به صد سختي جان من ظبط كرد

چون از ان درگذشتم؛
در لحد تاريكم نهادند
و در آن تاريكي و عاجزي دو شخص مكرم(كذا منكرم) فرستادي كه : خداي تو كيست و ملت تو چيست؟
چون از آن جواب برستم؛
از گورم برانگيختي

و در اين وقت كه حشر كردي؛در گرماي قيامت و جاي حسرت و ندامت، نامه‌اي به‌دستم دادي كه : اقرا كتابك!

خداوندا،
كتاب من اين است كه گفتم। اين‌همه مانع من بود از اطاعت؛ و از براي چندين تعب و رنج، شرط خدمت تو كه خداوندي به جاي نياوردم؛
تو را از آمرزيدن وگناه عفو كردن، مانع كيست

ندا آمد: كه اي ابالحسن، ترا بيامرزيدم ، به عفو كرم


۹/۰۹/۱۳۸۸

پرسش و پاسخ دو شاعر

شعر خانه دوست سروده « فريدون مشيري »
(پاسخ شعر نشاني اثر سهراب سپهري)



من دلم مي‌خواهد

خانه‌اي داشته باشم پر دوست

کنج هر ديوارش

دوستهايم بنشينند آرام

گل بگو گل بشنو

هرکسي مي‌خواهد

وارد خانه پر عشق و صفايم گردد

يک سبد بوي گل سرخ

به من هديه کند

شرط وارد گشتن

شست و شوي دل‌هاست

شرط آن داشتن

يک دل بي‌رنگ و رياست

بر درش برگ گلي مي‌کوبم

روي آن با قلم سبز بهار

مي‌نويسم اي يار

خانه‌ي ما اين‌جاست

تا که سهراب نپرسد دگر

خانه دوست کجاست؟



سوال سهراب:


خانه دوست كجاست؟

در فلق بود كه پرسيد سوار

آسمان مكثي كرد

رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت

به تاريكي شن‌ها بخشيد

و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

نرسيده به درخت،

كوچه باغي ست كه از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه‌ي پرهاي صداقت آبي است

مي‌روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در مي‌آرد،

پس به سمت گل تنهايي مي‌پيچي،

دو قدم مانده به گل،

پاي فواره جاويد اساطير زمين مي‌ماني

و ترا ترسي شفاف فرا مي‌گيرد

در صميمت سيال فضا، خش خشي مي‌شنوي:

كودكي مي‌بيني

رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه‌ي نور

و از او مي‌پرسي

خانه دوست كجاست؟