۴/۰۸/۱۳۹۲

داستان کوتاه" اگر تبرک می‌شد" در روز آنلاین

این داستان در دهه‌ی هفتاد نوشته شده است و بیش از بیست سال از عمر نوشتنش 

می‌گذرد. داستان  در مورد مردیست که به دلیل حرامزاده خواندنش توسط اهالی 

پدرش  را از دست داده و با مادرش از وطن رانده شده اند و حالا برای مبارزه با 

خرافت به  جنگ مسبب آن که تمساحی نادر است برگشته. ولی در آخر تسلیم خرافات 

می‌شود و توسط تمساحی که نماد خرافات است بلعیده می‌شود.

در رودخانه هیرمند و در زمانی نه چندان دور نوعی تمساح منحصر به فرد بوده است که  در موقع خشکسالی خود را در زیر شنها دفن مینموده و برای تغذیه شبها بیرون می‌آمده است. البته فعلا از بین رفته است

نامه احمد شاملو به آیدا




آیدا نازنین خوب خودم.
ساعت چهار یا چهارونیم است.هواداردشیری رنگ می شود. خوابم گرفته است اما به علت گرفتاریهای فوق العاده ای که دارم نمی توانم بخوابم. باید کارکنم. کاری که متاسفانه برای خوشبختی من و تو نیست.برای رسالت خودم هم نیست.برای انجام وظیفه هم نیست: برای هیچ چیز نیست. برای تمام کردن احمد توست .برای آن است دیگر_به قول خودت_چیزی ازاحمد برای تو باقی نگذارد.
اما... بگذارباشد.اینها هم تمام می شود.بالاخره فردا مال ماست.
مال من و تو باهم مال آیدا و احمدباهم ...
بالاخره خواهد آمد.آن شبهایی که تاصبح درکنارتو بیدار بمانم.سرت را روی سینه ام بگذارم و به تو بگویم که درکنارت چقدرخوشبختم.
چقدرتورا دوست دارم .چه قدر به نفس تو درکنارم احتیاج دارم چه قدر حرف دارم که با تو بگویم افسوس همه حرفهای ما این شده است که تو به من بگویی(امروزخسته هستی)یا (چه عجب امروزشادی؟)و من به تو بگویم که : (دیگر کی می توانم ببینمت؟)و یا :تو بگویی :(می خواهم بروم.من که باشم به کارت نمی رسی.)من بگویم :(دیوانه زنجیری حالا چند دقیقه دیگربشین.)وهمین _همین و تمام آن حرفها و شعرها و سرودها یی که درروح من زبانه می کشد تبدیل به همین حرفها و دیدارهای مضحکی شده که مرا به وحشت می اندازد :
وحشت ازاینکه رفته رفته تو از این دیدارها و حرفها سرانجام ازعشقی که محیط خودش را پیدا نمیکند تا پرو و بالی بزند گرفتار نفرت و کسالت و اندوه بشوی.
این موقع شب یا بهتربگویم سحر از تصور این چنین فاجعه ای به خود لرزیدم کارم راگذاشتم که این چند سطررا برایت بنویسم .
آیدای من این پرنده دراین قفس تنگ نمی خواند.اگرمی بینی خفه و لال و خاموش است به این جهت است... بگذار فضا و محیط خودش راپیدا کند تا ببینی که چه گونه درتاریک ترین شبها آفتابی ترین روزها را خواهد خواند.
به من بنویس تا هردم و هرلحظه بتوانم آنرا بشنوم:
به من بنویس تا یقین داشته باشم که تو هم مثل من در انتظار آن شبهای سفیدی. به من بنویس که می دانی این سکوت و ابتذال زاییده زندگی دراین زندانی است که مال مانیست .که خانه ی ما نیست. که شایسته مانیست . به من بنویس که تو هم درانتظار سحری هستی که پرنده عشق ما درآن آواز خواهد خواند.

۴/۰۷/۱۳۹۲

قلعه حیوانات- جورج اورول







«همه حیوانات باهم برابرند، اما برخی برابرترند»
«کتاب مزرعه حیوانات» که در ایران به قلعه حیوانات شهرت دارد در زمان جنگ جهانی دوم توسط «جورج اورول» نگاشته شد.
اخیرن گفته شده که حتی برای چاپ آن کمی تا قسمتی دچار مشکل هم بوده است و برخی از ناشرین از چاپ آن به دلایلی سر باز‌ زده بودند. به هر حال با هر زحمت و مشقتی بود او کتاب خود را چاپ کرد. مزرعه حیوانات به سرعت به فارسی هم ترجمه شد و البته در شروع آن‌چنان که باید عمومیت نیافت و بعد کم‌کم توانست جای خود را باز کند. از این اثر هم فیلم‌نامه و هم نمایش‌نامه اقتباس و البته تولید شده است. گرچه با تغییراتی که شاید به زعم آن کسانی که کار کرده‌اند به نسبت زمان و شرایط اتفاق افتاده است. واقعیت این است که این اثر در جهت نقد سیاستهای چپگرایانه نگاشته شده. در سالهایی که این اثر نگاشته شده نقد تئوریک لیبرالیسم در بین چپ‌گرایان بسیار مد بوده و البته تاثیر فراوان این قبیل نقدها در اتفاقاتی که انقلاب‌ها و حرکت‌ها را شکل داد بسیار تاثیر‌گذار بود.

آثاری چون «مزرعه حیوانات» در آن مقطع و حتی بعد از آن به‌ندرت به وجود آمده چون اقبال روشن‌فکران و کنش‌گران به سمت نقد لیبرالیسم گرایش داشته است. ولی با گذشت زمان هر چه بیشتر این اثر توانست جای خود را حتی در جوامع چپ باز کند.چیزی که امروز جالب توجه است این است که مشخص شده این کتاب و اثر ماندگار فقط مختص تفکر و ایده‌های چپ نیست. ظاهرن در هر جایی که انقلاب‌های مردمی به منظور تغییر بنیادی انجام شده خصوصن اگر به قصد تغییر تفکر ایدئولوژیک جامعه باشد با نوعی از قلعه حیوانات مواجه می‌شویم .انقلاب‌هایی که معمولن پس از آن، انقلابیون، خود، تبدیل به «ناپلئون» قصه مزرعه حیوانات شده و پس از مدتی شروع به حذف منتقدینی می‌کنند که زمانی هم‌راه و هم‌داستان با آن‌ها برای تحقق انقلاب جنگیده‌اند.

انقلابیونی که کم‌کم تبدیل می‌شوند به قدرت طلبانی که در بیشتر مواقع جنایت و کشتار و ظلم را بیش از حکومتی که در ساقط کردن آن تلاش کرده‌اند، ادامه می‌دهند و عجیب این که همان رفتارهایی را انجام خواهند داد که حکومت قبل را برای آن نقد کرده‌اند. حتی شاید تندتر و شدیدتر ولی با نامی و پوششی دیگر و یا حتی مخفیانه. این داستان هر کلمه و جمله‌اش برای بسیاری از مردمانی که در تحقق یک انقلاب که آرزوهای فراوانی برای به ثمر نشستنش داشته اند، به هم راه دارد. مزرعه حیوانات این روزها با انقلاب‌هایی که در منطقه به وقوع پیوسته و انقلاب ایران که حدود سی سال پیش به ثمر نشست روز به روز بیشتر خاطرات را زنده می‌کند

این روزها وقتی آن کتاب را مطالعه می‌کنم جورج اورول را در پوشش یک جادوگر رند می‌بینم که چشمکی می‌زند و می گوید: گفته بودم.
جالب‌ترین قسمت ماجرا این‌جاست که همه انقلابیون قرون اخیر قبل و در زمان به وقوع پیوستن انقلاب نگران این هستند که نکند سرنوشت انقلاب دچار وضعیتی شود که همه را به پشیمانی دچار کند ولی باز هم با سرعت هزار کیلومتر سقوط اتفاق می‌افتد. ناپلئون‌ها اما معمولن بسیار وقیح هستند.
به راحتی دروغ می گویند و جنایت‌شان را توجیح می کنند. و این داستان ادامه دارد.

۴/۰۳/۱۳۹۲

معرفی کتاب " زن در ریگ روان" اثر کوبه آبه


سلام
به تازگی کتاب زن در ریگ روان را تمام کردم و واجب دیدم عوض هر حرفی این مطلب را از سایت رادیو کوچه بازنشر دهم. باقی، بقای شما.

«کوبو آبه»، نویسنده، نمایش‌نامه‌نویس و عکاس، در ٧ مارس ١٩٢٢ در شهر توکیو در ژاپن به‌دنیا آمد.
او مانند «ساموئل بکت» و «اوژن یونسکو»، در کارهایش حس شوخ‌طبعی ابسورد مانند دارد. تم‌های اصلی در کارهای آبه شامل فقدان هویت، بیگانگی، انزوای افراد در یک دنیای عجیب و غریب و نامأنوس و مشکلاتی که مردم در ارتباط با یکدیگر دارند، خلاصه می‌شود. «کوبو آبه» در توکیو به‌دنیا آمد، اما در ماکدن بزرگ شد، در مانچوریای اشغال شده توسط ژاپن، جایی‌که در سال ١٩٢۵ با خانواده‌اش به آن‌جا رفتند.
پدرش یک طبیب و از اعضای یک مدرسه‌ی پزشکی بود. در سنین جوانی، آبه به ریاضیات و جمع کردن حشرات علاقمند بود. شاید سال‌های طولانی زندگی در خارج از ژاپن و زندگی فرهنگی معاصر با آن، او را به سمت مطالعه‌ی فیلسوف‌های غربی مثل هایدگر، یاسپرس و نیچه سوق داد.
در سال ١٩۴١ آبه به ژاپن رفت و در سال ١٩۴٣ وارد دانشگاه توکیو شد تا ادامه تحصیل بدهد و پزشک شود. او که به سبب بیماری تنفسی از خدمت سربازی معاف بود، در طول جنگ به مانچوریا بازگشت. پس از بازگشت به وطن، درسش را ادامه داد و در ١٩۴٨ فارغ التحصیل شد، با این شرط که هرگز طبابت نکند. او هم برای این­که از طبابت معذور بود، به عنوان یک نویسنده شروع به فعالیت نمود. او به عضویت یک گروه آوانگارد به نام «گروه شب» درآمد. در واقع آن­­ها یک اتحاد آزاد بودند بین نویسندگان، فیلسوفان و طبقه­ی روشنفکر که سردمدار آن نویسنده­ای به نام «هامارا کیوترو» بود.
آن­ها معتقد به آمیختن تکنیک‌های سوررئالیسم با ایدئولوژی مارکسیست بودند. آبه در واقع اولین کتابش را در سال ١٩۴٣ نوشت.
نوشته‌های او اغلب رسمی و پرمایه بود و منعکس کننده‌ی تمایل و شیفتگی‌اش به ایده‌ها بود تا تکنیک‌های سبک. نویسنده‌های مؤثر در پیشرفت هنری او عبارت بودند از «ادگار آلن پو، ساموئل بکت، راینر ماریا ریلکه و فئودور داستایفسکی.» در سال ١٩۴٧ مجموعه‌ای از اشعارش را با هزینه‌ی خودش منتشر کرد. در ١٩۴٨ ، اولین رمانش با عنوان «تابلویی در انتهای خیابان» منتشر شد که داستان یک معتاد به افیون است. او در دهه­ی ۵٠ به حزب کمونیست ژاپن پیوست. در سال ١٩۶٢ به‌خاطر مقالات انتقادی‌اش نسبت به حزب که تا‌حدی در نتیجه‌ی سفرش به مجارستان، چند ماه قبل از شورش ملی علیه حکومت کمونیست در ١٩۵۶ بود، از حزب اخراج شد. در سال ١٩۶١ آبه به‌همراه بیست و هفت شخصیت ادبی دیگر، مخالفت خود را با سیاست­های استالینیستی حزب کمونیست اعلام کردند.نمایشنامه‌ها و رمان‌های آبه با مشاهدات ساکن و تکنیک‌های آوانگارد شناخته می‌شوند. شخصیت اصلی داستان، پروفسور کاتسومی، یک برنامه‌ی کامپیوتری ایجاد کرده که بچه‌ها را از لحاظ ژنتیکی برای زندگی در دریا سازگار می‌کند.

هم‌چنین کامپیوتر دریافته است که کاتسومی با این پیشرفت، مخالفت خواهد کرد و بچه‌ی به‌دنیا نیامده‌اش در لیست کسانی است که تنفس در آب را تغییر می‌دهند. با مرگ «می‌شی ما یوکیو»، آبه مقام نمایشنامه‌نویس اصلی ژاپن را کسب کرد. او چندین بار نامزد دریافت جایزه‌ی نوبل در ادبیات شد، ولی هیچ‌وقت آن را دریافت نکرد. «کنزابورو اوئه» از دوستان آبه بود. او عقیده داشت رمان‌های آبه خیلی بهتر و فراتر از رمان‌های خود او و به بزرگی کارهای کافکا و فاکنر هستند. «اوئه» که در سال ١٩٩۴ برنده‌ی جایزه‌ی نوبل شد، اما این جایزه را حق آبه می‌دانست نه خودش. آبه در ٢٢ ژانویه ١٩٩٣، در سن ۶٨ سالگی، بر اثر سکته‌ی قلبی درگذشت، درحالی‌که مشغول نوشتن آخرین رمان‌اش «مرد پرنده» بود که پس از مرگ او در سال ١٩٩٣ منتشر شد. غیر از کتاب «زن در ریگ روان»، کتاب دیگری نیز به فارسی از او برگردانده شده است که نام اصلی‌اش «آن سوی خم جاده» است و شامل ١٢ داستان کوتاه می‌باشد که توسط انتشارات مروارید در ایران منتشر شده است.
منبع: سایت ادبیات ما

۳/۲۸/۱۳۹۲

فهمیمه رحیمی، نویسنده عامه پسند ایرانی در گذشت




فهیمه رحیمی نویسنده‌ی عامه پسند ایران، امروز در سن 61 سالگی در اثر سرطان معده در گذشت.
بی‌شک کتاب‌های او پر خواننده ترین و پر فروش ترین کتاب‌های ادبیات ایران بود. اما به گفته‌ی خودش نه بیمه بود و نه هیچ درآمد آنچنانی داشت و حاصل تلاش‌های شبانه روزی او در حساب‌های بانکی ناشران بیچاره! ایرانی تلنبار شد. اما عکس‌العمل نویسندگان صاحب مدعا که هر یک به نحوی با افاضات خود، میخی بر تابوت او میکوبند وادارم کرد بنویسم. :شاید آثار او تعداد زیادی از جوانان این مرز و بوم را به مطالعه کردن و خوب خواندن بکشاند. اما آثار نفیس شما چه؟ کدامشان تیراژی بیش از هزار دارد و اگر خرید وزارت ارشاد و سایر اسپانسرهای دیگر نبود، سرنوشتشان به کجا می‌کشید؟ چرا اینقدر خود را تافته جدا بافته میدانید. هر کتاب چراغیست فرا روی آنان‌که مشتاق خواندنند. پس بیایید یاد بگیریم به هم احترام بگذاریم . خدایش بیامرزد

۳/۲۴/۱۳۹۲


بخشی از رمان "سیلان، دختر کولی" *
علی‌اکبر کرمانی نژاد

همه‌چیز آماده بود. ساز و دهل و ترکه. نیازو پستانک ساز را مکید. صورت خشکیده‌اش جان گرفت و لُپ‌هایش مثل دو بادکنک از هم جدا شدند و ساز، لکاته‌ی آزار دیده‌ای شد و جیغ نابهنجارش گوش‌ها را ‌آزرد. دُهل‌زن دست‌پاچه به میان دوید و دُهل مردانه غرید. چرخی دور ساز زد و ناز کشید و تا ساز به حال آمد؛ جوان‌ها هر‌کدام ترکه‌ای یافتند و پا به معرکه گذاشتند. ساز چه نازی می‌آورد و دُهل چه نیازی داشت که جوان‌ها را از خود بی‌خود کرد و به دشمن خیالی رو آوردند. دهل نعره کشید و دهل‌زن ضربه‌های کاری‌تری بر او نواخت و جوان‌ها ترکه‌های نرم را به جولان در‌آوردند. انگار هزار مار به داخل میدان ریخته بودند. مارهایی که فیش فیش کرده و سر و صورت دشمن خیالی را خط‌خطی می‌‌کردند. نیازو نفسی چاق کرد و دشمن از همین فرصت استفاده کرد. جان گرفت و برخواست. همه‌چیز برعکس شد. ساز نالید. دهل وحشی شد و دشمن چه جانانه می‌کوبید. می‌زد. می‌رقصید. جوان‌ها درد نبوده را حس کرده و همراه ساز می‌نالیدند. به خود می‌پیچیدند؛ عرق می‌ریختند و جای ضربه‌ها را می‌مالیدند، می‌لیسیدند. گریه می‌کردند. دشمن ر‌هایشان نمی‌کرد تا به زمین افتادند؛ خاک شدند. ساز به مویه افتاد و همراه مرگ خیالی آنان از صدا افتاد.
دستم گرم شده بود و خیالم چنان تند تند پیش می‌رفت که قلمم نمی‌توانست لحظه‌ای بایستد. ننجان با تعجب نگاهم کرد و گفت: تو که بهتر از من می‌دونی، کی‌ برات تعریف کرده؟
به خودم بالیدم و گفتم: نمی‌دونم!… یعنی ننویسم؟
ننجان کمی فکر کرد و گفت: بگذار تا وقتی خلوته و کسی نیومده، خودم تعریف کنم، این‌ جوری بهتره!
انگشتانم را روی چشمم گذاشتم و گفتم: بفرمایید، شاخانوم!
-تو بُنه یه جوون بود به اسم ذوالفقار. رستمی بود، قد بلند، چارشونه و رشید. تو ترکه‌بازی هیچ‌کس حریفش نمی‌شد. وقتی می‌اومد وسط میدون؛ همه می‌فهمیدن غربتا نقشه‌ دارن و می‌خوان یکی رو درست و حسابی ادب کنن… وقتی دیدم داره آماده می‌شه که بره میدون، بدنم لرزید و تو دلم گفتم "به پدرت لعنت، صولت!" اما هیچ‌کاری نمی‌تونستم بکنم. ذوالفقار اومد وسط. ته دلم کسی داد کشید: "یا خدا!"… یک‌دفعه ساکت شد. پرسیدم : طوری شده
-چند لحظه صبر کرد و بعد گفت: خسته شدم. بعدم تو خوشگل‌تر می‌نویسی، بنویس. خوشحال شدم و نوشتم:
همه صلوات فرستادن. ساز نیازو ساکت شد. نوجوانی جلوی پای ذوالفقار زانو زد. پاچه‌های تنبان او را تا زانو بالا زد و با نخ بست.ساز دوباره جیغ زد. ذوالفقار دور میدون اشتلم رفت. آینه، اسفند روی آتش ریخت. ذوالفقار نشست. آینه سینی آتش را دور سرش چرخاند. صولت داد زد "بر چشم شور لعنت ‌"
میدان‌گاه پر از غربت و تاجیک بود. همه یک صدا گفتند: "بیش باد"
ننجان طاقت نیاورد و گفت: ذوالفقار پیراهن‌شه کند. شونه‌هاش مثل گرز بود و سینه‌هاش از سینه‌ی نو دخترا درشت‌تر. لامصب، بدنش مثل آهن بود و کمرش یه وجب و پاهاش… چی بگم. حالا که تعریف می‌کنم بدنم می‌لرزه. چه برسه به اون روز! …
یه دور دیگه زد و وسط میدون واسید. مردی با دشنه وسط پرید و دورتادور اونه خیط کشید. ذوالفقار دست‌شه بالا برد. ساز و دهل و همه‌ی آدما ساکت شدن. نامرد به طرف مردم رفت. تو چشمای یکی یکی‌شون نگاه کرد. یه دور دیگه زد و دوباره شروع کرد. این دفعه، روبرو یکی از جوونای غربت واسید. رنگ از رو یارو پرید. اما رسم نبود از زیرش دَر بره و باید می‌رفت وسط. پیرمردی یه دسته ترکه میون میدون ریخت. ذوالفقار به جوون اشاره کرد و اون بدبخت با ترس ترکه‌ای برداشت.
ذوالفقار غرید: دو تا وردار!
جوون با چشماش التماس کرد. ذوالفقار اخم کرد و روشه وَرگردوند. همه‌ی غربتا نفس حقی کشیدن. پیرمرد از میون ترکه‌ها یکی ازشون جدا کرد و داد دست ذوالفقار. نیازو تو سازش دمید و دهل زن نامرد هم‌چین رو دُهل کوبید که همه دو‌ متر وَر جکیدن…
ننجان دوباره مکث کرد و من ادامه دادم: ذوالفقار عقربی شد و روبروی جوانک چنبر زد. او ترکه را بالا برد و عقب رفت؛ جلو اومد. دوباره پس نشست. ترکه مثل زبان مار بالای سرش پیچ و تاب می‌خورد. هیچ‌کس جرات نداشت نفسش را راحت‌‌ رها کند. ساز تند‌تر شد و جوانک به رقص درآمد. انگار یادش رفته بود حریفش کیست. پس می‌رفت و پیش می‌آمد. می‌چرخید و می‌لرزید. گرمی رقص و صدای دهل و نگاه آن همه آدم گرمش کرده و ترس‌ را پس زده بود.
ذوالفقار از جایش تکان نمی‌خورد و چشم از او نمی‌گرفت. به تجربه می‌دانست دیگر با جوانی ناشی و ترس‌زده طرف نیست و می‌فهمید امکان آن هست که او ـ همان‌گونه که خودش، ترکه‌باز قبلی را از میدان بدر کرده بود- با ضربه‌ای جانانه همه‌چیزش را بگیرد. همین‌طور هم شد. کسی از بیرون میدان کسی رو صدا زد ـ تاجیک بود وگرنه غربت‌ها می‌دانستند اگر حواس بازیگر‌ها پرت شود، چه عاقبت شومی در انتظارشان است - چشم ذوالفقار یک آن چرخید.جوان کفچه‌ماری شد و آن قدر فرز و سریع، چوب ‌را به طرف شانه‌های لخت ذوالفقار پایین آورد که اگر هر‌کس دیگری بود برای همیشه خطی طولانی و عمیق همراهی‌اش می‌کرد. اما ذوالفقار کننده‌ی این کار بود. او هم ماری شد و قبل از آنکه کسی چشمی به هم زند؛ خودش را به سویی پرت کرد. ترکه فیشی کرد و دل زمین را جر داد.
هنوز مردم نفهمیده بودند، چه اتفاقی افتاده است و جوانک، ترکه را جمع نکرده بود که ترکه‌ی ذوالفقار دور تن او از بالا تا پایین چرخید و نیش تیزش ساق پای او را جر داد. خون شتک زد. فریاد دل‌خراش جوانک خوشه‌های سنگین گندمزار را خماند. اگر زرنگی نکرده و ترکه را همراه فریادش به زمین نیانداخته بود، زیر ضربه‌ها‌ی خشم گرفته تکه تکه می‌شد. تا ذوالفقار بفهمد جوان‌ها، دوستشان را از میدان بیرون کشیدند.
ننجان خودش را وسط انداخت و گفت:"دیگه دل تو دلم نبود. می‌دونستم اینا همه، برا اینه که مولا رو بکشن وسط. به آیینه نگاه کردم. لامصب نگام نکرد. پیش خدا التماس کردم، قبول نکرد. ذوالفقار اُشتلم می‌کرد و مثل لوک مست دور میدون می‌چرخید. یه دور، دو دور، سه دور. روبرو مولا واسید. خیره شد تو چشماش و داد زد "هیچ‌کس حریف نیست؟"
مولا یا نفهمید و یا زرنگی کرد و نگاه‌شو چرخوند. از ته دل گفتم:"خدایا شکرت!" ذوالفقار به نیازو علامت داد. او ساز را برداشت. دست بغل گوشش گذاشت و رو به تاجیکا جار زد: "هر کی بتونه آقا ذوالفقارِ شَکست بده، جایزه‌ش یه قوچ چاق و پرواره"
صولت سبیل‌هاشه تاب داد و داد زد "سه تا! نیازعلی،بگو سه تا!"
نیازو مثل صولت سبیل نداشته‌شه تاب داد و داد زد "به‌به، به‌به. سه تا قوچ. اونم از قوچای صولت خان… یعنی تو شما پهلوونا، هیچ‌کس نیست این جوون غربته، یه مشت و مال حسابی بده؟"
نفس هیچ‌کس در نمی‌اومد. ذوالفقار و صولت مثل کفتار میخ چشمای مولا شده بودن. ریحان چشم زخمی‌شه خاراند و گفت:خدا به خیر رضا باشه!
ذوالفقار چرخی زد و روبروی مولا واسید و پرسید:هیچ‌کس نبود؟ تاجیک جماعت، یعنی پشم؟… فقط به گزلیک‌شون می‌نازن؟"
صولت مثل گراز خند‌ید و دنبال حرف او گفت "یا به چار تا گوسفند مردنی که ول می‌کنن جلو پلاس مردم و در می‌رَن؟"
نیازو خندید و گفت: "صبر کنین، پهلوون هَست، ولی روش نمی‌شه بلند شه! چرا اشتوّ دارین؟" صولت بازم خندید و گفت " می‌دونین، اینا یا رسم‌شونه، یا بعضیاشون این جوری هستن که وقتی زن و دختر رِ تنها گیر اوردن، مرد می‌شَن!"
نیازو دور دهنش را لیسید. آب دهن‌شه با صدا قورت داد و گفت: گوشت گوسفنداشون، چه کبابی می‌شه!"
دیگه نتونستم تحمل کنم. از پلاس زدم بیرون و رفتم روبرو مولا واسیدم و گفتم: هی بامرد‍ اینا دنبال دردسر می‌گردن و می‌خوان با ‌این حرفا، بیارنت وسط و آبروته ببرن. از این‌جا خیری بهت نمی‌رسه. بلند شو گوسفنداته جلو کن و برو دنبال زند گیت!
نیازو دوید وسط و رو به صولت گفت: "اِ اِ، صولت خان! این‌ که دیگه تو دآوّ نبید. مگر گوسفندی‌م هست؟"
از حرصم، هم چی زدم تو سینه‌ش که فرش زمین شد و گفت:اِ، چرا تیله می‌دی دختر؟ مست کردی؟
همه خندیدن و من از خجالت مُردم. ولی از رو نرفتم دوباره گفتم: اِشنفتی چی می‌گم. چند تا از گوسفنداته خوردن. تتمه‌شم تو پلاس آخری قایم کردن، بلند شو…
حرفم تموم نشده بود که ریحان از جا بلند شد. ترکه‌ی بلندی بر‌داشت و محکم زد روی پام و داد زد:اِی تو خدات، هی!
می‌خواست دومی رو بزنه که مولا مچ دست‌شه گرفت. ریحان با غضب نگاش کرد. صولت و ذوالفقار و همه‌ی غربتا از جا بلند شدن. داشتم دیوونه می‌شدم. دیگه اونو نمی‌دیدم و جنازه‌ی تکه‌تکه شده‌شه می‌دیدم. پیرزنی جیغ زد: یا خدا! دودمون‌مون غربتا وَر باد رفت!
مولا دست ریحانِ ول کرد و از ذوالفقار پرسید: هنوز رو شرطت هستی؟
همه نفس حقی کشیدن، الا من. نگاش کردم. تو چشماش یه چیزی بود. مثل این‌ که می‌گفت:جوش نزن، حریف‌شم!
ریحان نگاه‌مونه دید. خجالت کشیدم و خودمو کشوندم داخل زن‌ها. ذوالفقار دن دو نا شه رو هم فشار داد گفت:زبونت وا شد؛‌ ها که هستم! از خدامه گریه کنون بفرستمت خونه!
صولت می‌خواست حرفی بزنه و وادینگ در بیاره، ذوالفقار با دست پَسش زد. مولا ترکه‌ای برداشت و از صولت پرسید:نمی‌خوای بیشترش کنی؟
ذوالفقار اون‌قدر خاطرجمع بود که با غرور گفت: سی تا، چطوره؟!
مولا نگاهی به اطراف کرد و با خنده گفت: گوسفندی نمی‌بینم!
ذوالفقار به زور خندید و گفت: منم نمی‌بینم!
مولا رو به مردم گفت: همه شنیدین ‌که دختر ریحان گفت گوسفندای من تو پلاس آخری هستن، هر چی‌اَم کم بود از تو گله میارم
صولت دل‌ به فکر شد و هیچی نگفت. نیازو به دادش رسید. از جا بلند شد و گفت:اِ ارباب،‌ای کارا که تو داّو نبید، بید؟"
صولت غرید:تو گََپ نزن!
مولا خندید و گفت: رو کن صولت! …صد تا میش آبستن رو سی تا!… تو چی داری؟"
صولت پاک درمونده شده بود. تو عمرش صد و سی تا گوسفند ندیده بود. خدا لعنت کنه نیازو رِ که خودشه وسط کشید و گفت:من می‌گم، صولت سیلانه می‌گذاره، بیشترم می‌ارزه، نه؟
ذوالفقار محکم زد تو دهنش. نیازو خون دهنش را تف کرد و گفت:اِِِ چرا می‌زنی؟… خُب، صولت این‌ همه گوسفند از سر قبر باباش میاره؟ تازه، مگر از خودت بد‌گمونی و ترسیدی؟…تو تکه‌تکه‌ش می‌کنی!
مولا نگاهی به من کرد و گفت: قبول‌مه!
دهن همه باز موند. صولت تو هچل افتاده بود، سِرشه انداخته بود پایین و با پاش رو زمینِ خط‌ می‌کشید. ذوالفقار و بقیه نگاش می‌کردن و منتظر بودن. هیچ‌کس نفس نمی‌کشید. لبای صولت می‌لرزید. ریحان پارچه‌ی رو چشم‌شه کند و انداخت زمین. دیگه دل تو دلم نبود. از یه طرف خوشحال بودم که این‌ قدر قدر بها دارم و از طرفی نمی‌فهمیدم مولا می‌خواد چکار کنه. می‌فهمیدم ذوالفقار از جری که داره؛ تکه تکه‌ش می‌کنه. اما اون لامصب، عین خیالش نبود و داشت با نگاش می‌خوردتم. نمی‌فهمیدم چطور از گیر نگاش در برم که یه‌دفعه آیینه داد زد:قبوله! مرد باشین و حالا که آبرو غربتا رِ بردین؛ رو حرف‌تون بمونین!
صولت مثل پیرزالی نالید: دختر مردم!…
مولا ترکه‌شه تو هوا چرخوند و گفت:کاری به کار مردم ندارم. شرطم رو حق تو و پسرته!… اگر بردم؛ حقی به گردن ریحان و سیلان نداشته باشین؛ اگرم باختم همین امشب برین صد تا گوسفند از تو گله جدا کنین و بیارین. قبول؟
صولت به ریحان نگاه کرد و او با غضب از جمع بیرون رفت. به ذوالفقار نگاه کرد، او غرید: با پَنش‌تا ضربه خاکش می‌کنم!"
نیازو یه دسته ترکه جلو ذوالفقار گرفت و به صولت گفت:اِِاِِاِِ، دیوونه شدی ماشالله!… ذوالفقار، وردار بزن شَل و پَلش کن… مولا آقا، من قبول‌مه! مگر نه صولت؟
وقتی خدا بخواد یه کاری بشه؛ هیچی جلودارش نیست. صولت جواب نداد و اون نکبت رفت طرف حاجیو و گفت: حاجی آقا، تو حرف‌ته بزن؟!
صولت انگاری که حرف خدا رو اشنفته باشه؛ خندید و به طرف حاجیو رفت. بغلش کرد و گفت: این دیوونه از همه‌مون عاقل‌تره. راست می‌گه! اصلا به من چه! زن مال تویه!… اگر بردیم؛ تو می‌شی یه خان و تا آخر عمر نونت تو روغنه؛ اگرم باختیم…تو ذوالفقاره نمی‌‌شناسی؟… بیا جلو حرف‌ته بزن!
دست او را گرفت و به میون میدون کشید. حاجیو مثل دیوونه‌ها پوزخندی زد و دو ساعت زور زد تا تونست بگه: مَ‌مَ‌مَ‌ ازاز هَ‌هَ‌هَمو اول قَ‌قَبول داشتم!
میون غربتا ولوله افتاد: "صد و سی تا گوسفند! … زنم که سهله، دخترمم می‌دم
"بی‌غیرتیه!"
"تا حالا رسم نبیده!"
"ریحان باید دهن‌ برادر نامردشه با سرب پر کنه!"
"خودشم بدش نمیا وگرنه…"
"چرا حرف مفت می‌زنین، کی حریف ذوالفقار شده که ‌این بشه؟"
"سیلان چی؟ اون چی می‌گه؟"
تاجیک‌آیم افتاده بودن، تو خودشون. بعضیا فحش می‌دادن، بعضیا می‌گفتن "خودشه به کشتن می‌ده!"
"اونام وَر خاطر چی؟"
"دار و ندار پدرش بر باد رفت"
"مال خودشه، چکار به اون؟"
"گیرمم که برد. زن این‌طوری، زن می‌شه؟ ‌"
"بفرستین دنبال نایب و بقیه‌ی جوونا.‌ای ُقلتشن می‌کشدش! لااقل اونا باشن جلو کشتن‌شه بگیرن!"
وای وای وای، داشتم دیوونه می‌شدم. نمی‌فهمیدم چکار بکنم. چی بگم. دعا بکنم؟ وَر کی؟ چی به نفع‌مه؟ داد بزنم؟ کی گوش به حرفم می‌ده؟ اصلا انگار من نبودم. انگار نه انگار که رو من دارن شرط بندی می‌کنن. صدای اون همه آدم کلافه‌م کرده بود. اومدم جیغ بزنم. فحش‌شون بدم که صولت دست‌شه بالا برد. هیچ‌کس ندید. خودشه کشوند رو لبه‌ی جو و یه فحش ناموسی داد:مادرقحبه‌ها این قدر هم‌همه نکنین…مگر چطور شده؟ یا می‌خوایم چکار بکنیم؟ … خُب، دو تا جوون، یکی غربت، یکی‌ام تاجیک، می‌خوان بازی کنن. بجنگند. این‌ که بد نیست، هَست؟… به خدا نیست. حالا شرطی‌‌ام بستن. خُب ببندن… شمایم می‌خوایین ببندین، ببندین. چطور می‌شه، ‌ها؟… بازی‌شون گرم‌تر می‌شه و همه‌مون کیف می‌کنیم. مگر تو ولایتای دیگه ندیدین؟ اونا خروساشونه می‌ندازن به جون هم و شرط می‌بندن…‌این حرفا رِ نزنین، عیبه، دور از شمایه…"
نیازو از جاش بُلند شد و گفت:این حرفا، یعنی این‌ که صولت از جو می‌پره و پاش‌ تر نمی‌شه!…
همه خندیدند. صولت به طرفش رفت. نیازو دست‌ها را حائل سرش کرد و گفت: ‌یعنی حرف بدی زدم؟
ذوالفقار به طرف ترکه‌ها رفت و به مولا گفت:یکی من ور‌می‌دارم، دو تا تو!
- چرا، دو تا من؟
ذوالفقار نگاش کرد. مثل همیشه می‌خواست سحرش کنه. لامصب چشمای ناجوری داشت. وقتی خیره می‌شد تو چشمای کسی. او آدم گنگ می‌شد. محو و مات می‌شد و نگاش می‌کرد. می‌گفتن به خاطر اینه ‌که وقتی تو شکم مادرش بوده؛ یه روز صبح، مادرش چشماشه وا می‌کنه و می‌بینه یه مار گنده، چنبره زده، وسط پستوناش و داره خیرخیر نگاش می‌کنه و اونم این قدر زرنگ بوده که تکون نمی‌خوره. اون‌قدر نفس‌شه تو سینه حبس می‌کنه تا مار خجالت می‌کشه و راه‌شه می‌گیره و می‌ره. ولی مولا از نگاش نترسید. پوزخندی زد و یه ترکه‌ی‌ِ آب‌خورده و جون‌داری‌ِ ورداشت.
ذوالفقار می‌خواست گولش بزنه و گفت: "دو تا کلُفت وردار.‌این با ضربه‌ی اولی خورد می‌شه؛ اون وقت دلم برات می‌سوزه!"
مولا ترکه را تو هوا تاب داد و با خنده گفت: سوز دل نبینی!
صفاهون از میون زن‌ها بیرون آمد و صولت را صدا زد. صولت به طرفش رفت و او خودش را از جمع جدا کرد و تو تاریکی در گوشش یه چیزی گفت. می‌دونستم اون پدرسگ داره نقشه‌ی جدیدی می‌کشه. می‌فهمیدم می‌خوان کاری کنن که دهن همه بسته بشه و یه جوری من خار و خفیف بشم. اما نمی‌فهمیدم چطوری. حرف صفاهون که تموم شد، صولت خندید و قبول کرد. چشماش برق می‌زد. از صفاهون جدا شد و به طرف میدون اومد. ذوالفقار دستی بالا برد و نیازو سازشو برد جلو دهنش. دهل‌زن، بند دهل رو انداخت دور گردنش و یه ضربه زد. همه ساکت شدن. صولت چشمکی به ذوالفقار زد و داد زد: رسم ما ‌تا حالا این بید که ترکه‌ی هر کی که می‌شکست یا از دستش خارج می‌شد، باخته حساب می‌شد و بازی تموم بود. هر کی‌ام نازک و نارنجی بود و دردش می‌گرفت؛ ترکه‌ رِ که می‌انداخت، بازم بازی تموم بود. اما امروز!…امروز شرط بالایه… صد و ‌سی تا گوسفند!… اون رسما دیگه بچه بازی شدن. حالا اون‌قدر می‌زنن تا یکی‌شون سه بار بگه" گُه خوردم!"یا بمیره! اون وقت بازی تمومه!"
یکی از تاجیکا گفت "این بی‌انصافیه! مولا تو‌ این بازی وارد نیست!"
یکی دیگه داد زد "قبول نکن مولا، اینا رحم ندارن!"
صولت قاه‌قاه خندید و گفت:نه دیگه، نشد! شرط بسته شده. باید زود‌تر نصیحتش می‌کردین. حالا که ترکه‌شم ورداشته، اگر بخواد بازی نکنه…»
مولا دست‌شه طوری بالا برد که طوری نیست. داُشتم دیوونه می‌شدم. اون بدبخت نمی‌فهمید… اگر با بچه غربتی بازی می‌کرد؛ می‌باخت چه برسه به ذوالفقار!… این پا، اون پا می‌کردم بپرم وسط که چشمم به چشمای صفاهون افتاد. چشماش می‌خندید و نگاش داد می‌زد"باید سه بار بگه گه‌ خوردم!" دهن‌مو باز کردم تا هر چی فحش بلد بودم نثارش کنم که مولا رو به نیازو گفت:نمی‌زنی؟!
ذوالفقار خندید و گفت:حیف جوونیت نیست؟ فقط سه ضربه، اگر تاب آوردی و…
مولا پا پس گذاشت و ترکه رو طوری زد که اگر ذوالفقار وارد نبود، دهنش جِر می‌خورد. اما او بد بزمجه‌ای بود؛ مثل قرقی خودشو پرت کرد کنار و گفت:خودت خواستی! اشهدتِ بخون!
مولا محل نگذاشت و ترکه ‌رو به طرف گردنش پرت کرد. ترکه تو هوا چرخید. ذوالفقار جاخالی داد و داد زد "زدی ضربتی، ضربتی نوش کن!" ترکه ‌رو برد بالا سرش و مثل پلنگی که تو کمین ِشکار باشه؛ آهسته آهسته پاشِو جابجا کرد. خوب که جا گرفت؛ داد زد: نیازو، مادر قحبه چرا نمی‌زنی!
با این‌ که مولا حواسش جمع بود. تا چشم‌شه یه ذره چرخوند، ترکه‌ی تیز و تند ذوالفقار دورتادور بدنش چرخید و پایین رفت"آخ جگرم خون بشه" انگار اون ترکه رو تن من نشسته بود. جاش کُپ کرد و اومد بالا. هزار تا عقرب نیشم زد. می‌دونستم چطور می‌شه. می‌فهمیدم تا خودشه جمع کنه و بفهمه چی به چی بود؛ ضربه‌ی دومی آتشش می‌ده.
غربتا هلهله می‌کردن، جیغ می‌زدن و تاجیکا دهن‌شون وامانده بود. مولا گیج شده بود و ذوالفقار همینو می‌خواست. ضربه‌ی سوم طوری زد که از ساق پا شروع شد، چرخ خورد و اومد بالا. اگر مولا سرشه نچرخونده بود، نوک ترکه عوض گونه‌ش، تخم چشم‌شه می‌تراوند. ولی گونه‌ش مثل پوست انار ترکید و خون تیرک زد. ذوالفقار با حواس جمع یه دور دور میدون زد و اومد روبروی مولا واسید و گفت:گله‌ رِ بی‌صاحب دیدی، نه؟… گشتی چاق‌ترین و پروار‌تر از همه‌ی برّه‌هاشه جدا کردی،‌ها؟… هر چی برّه بی‌محلت کرد، جری‌تر شدی، نه؟… اون‌قدر روداری که از کنار چوپون خوابم گذشتی و پا گذاشتی تو خونه‌ش، نه؟… دلم برات می‌سوزه و برا خودم بیشتر که فکر می‌کردم یه چیزی بارت هست… تو باید با نیازو ترکه بازی کنی نه من!
مولا نگاش کرد و مثل زن زنا داده، سرشه انداخت پایین. ذوالفقار رو به تاجیکا داد زد "مرد مرداتون همین بود؟!… این‌ که تو زرد از کار در اومده!"
بعد نگام کرد. نگاش می‌خندید. صفاهون از خنده غش رفته بود. غربتا همه می‌خندیدن و نگام می‌کردن. باورم نمی‌شد. یعنی یه ضربه هم نمی‌تونست بزنه؟ حالا که ‌این نمک به حروم مست بردنه، چرا نمی‌زنه؟ تو دلم داد می‌زدم" بزن لامصب، بزن!"
انگار جادوش کرده بودن و اون آدم یه ساعت پیشه برده بودن و یه پخمه‌ی ترس‌خورده‌ گذاشته بودن جاش، کجا بودی مولا؟
در مراسم صبح‌گاه یک صبح سرد و خاکستری در یک پادگان مرزی! ذره ذره سرما ریزه‌های ریز و بی‌بخار، کلاه و سردوشی‌ها را سفید کرده بود. پاهای همه از سرما خشک شده و نفس‌شان در هوا یخ می‌بست. دست‌های مولا را به میله‌ی پرچم بسته بودند و سرباز گردن‌کلفت و بوری، با شلاق پشت سرش ایستاده بود. اسب‌ها شیهه می‌کشیدند و زیر سنگینی اسواران یخ‌زده پابه‌پا می‌شدند.
"پس چرا نمی‌زنن؟"
"کیف‌شه او کرده، سرما رو ما باید بخوریم؟"
"ما نفهمیدیم ‌این خر دهاتی آخرش چکار کرده؟"
"انباردار، انبار خالی کرده و انداخته گردن این بدبخت!"
"خُب اعتراضی، دادی! یعنی هیچ‌کس نبوده ازش دفاع کنه؟"
"بوده، ولی اون نامرد بازم گولش زده. زنشو فرستاده پیشش که تو مردی؛ منو از نون خوردن وا نکن، این لامصبم به گردن گرفته!"
دست سرهنگ بالا رفت و مارش ریز طبل‌ها، رقص سرما‌ریزه‌ها را به هم ریخت. دست سرهنگ پایین آمد و شلاق ماری شد و دور تن مولا چرخید. دست سرهنگ بالا رفت. طبل‌ها خفه‌خون گرفتند. سرهنگ غرید:"می‌دونم صیغه‌ی برادری خوندی. قسم خوردی. می‌فهمم مردی و مردونگی چیه… اما حالا… دلم می‌خواد حرف بزنی!"
سرش را بالا نگرفت. دست سرهنگ پایین آمد و شلاق…
طبل‌ها به رعشه افتادند وقتی ریزه‌های گوشت و خون به سینه‌شان نشست. سرهنگ پا پیش گذاشت و سر او را بالا گرفت و آهسته پرسید:زن‌شو‌ فرستاده پیشت؟ التماس کرده؟ …‌ د، حرف بزن بدبخت. وگرنه تا آخر عمر باید تو زندون بپوسی. حرف یه قرون دو قرون نیست. بیچاره‌ت می‌کنن!؟
حرف نزد. چند روز بود که اسیر از این بدتر‌ها بوده و مقر نیامده بود، حالا… سرهنگ آجودانش را صدا کرد. چیزی بغل گوشش زمزمه کرد و او به طرف یکان پشتیبانی اشاره کرد. فرمانده یکان از صف جدا شد. دست‌ها را نیمه مشت روی سینه گذاشت و دوید. آجودان چیزی گفت و او عقب‌گرد کرد و به طرف یکان برگشت.
استوار چاق و شکم گنده‌ای از صف بیرون آمد. به طرف سرهنگ دوید. دست سرهنگ بالا رفت. طبل‌ها ماندند. سرباز دست‌های مولا را باز کرد و پس نشست. سرهنگ شلاق را به دست استوار داد و گفت: بزن!
- من؟ قربان؟!
- بزن! مگر نمی‌گفتی یه لات و عرق‌خوره؟ ‌مگر نگفتی با زنت رابطه داشته و…
همه‌ی طبل‌های عالم به صدا در‌آمدند. مولا به چشم‌های استوار نگاه کرد. استوار شلاق را گرفت. باور نکرد. دستش که بالا رفت، سرهنگ گفت:صبر کن!… تو چشمای این خر دهاتی نگاه کن و بگو که با زنت رابطه داشته!
استوار روبروی مولا ایستاد. مولا از خجالت سرخ شده بود. سرش را پایین انداخت. استوار خندید. سرهنگ داد زد:سرتو بگیر بالا!
مولا سرش را بالا برد و چشمش لبخند استوار را دید. سرهنگ گفت: بگو!
استوار گفت:قربان، در حضور پرسنل؟
دست سرهنگ بالا رفت. طبل‌ها غریدند و استوار در مقابل چشم‌های ناباور مولا، گفت، گفت، گفت و با هر کلمه‌ای که می‌گفت روح مولا را می‌خراشید. پاک می‌کرد و در یک وقفه‌ی کوتاه کم نفسی طبل‌‌ها، ذوالفقار فریاد کشید: پس چرا نمی‌زنیم دیوثا؟!
نیازو در سازش دمید و دهل‌چی با تمام قدرت بر صورت بی‌موی دهل کوبید. سیلان از جا بلند شد و داد زد: بزن نامرد، بزن!
مولا انگار که خواب باشد. به اطرافش نگاه کرد. خون گونه‌اش را پاک کرد و ترکه را از این دست به آن دست داد. ذوالفقار خاطرجمع، پشت به او ایستاده بود. مولا صدایش کرد: هی!
برگشت. نگاهش کرد. جادو کرده بودند. سحر بود. وگرنه این مولا آن مولا نبود. هنوز از بهت بیرون نیامده بود که ترکه‌ی مولا دور تنش چرخید و تا چرخشش تمام شود. دست پرقدرتش ترکه و هیکل سنگین او را به طرف خودش کشید. ترکه قبل از جدا شدن، تکه‌ای از پیراهن و قسمتی از پوست او را کند و به طرف غربت‌ها پرت کرد.
ترکه دوباره جست زد. نفیر کشید و پایین آمد. ذوالفقار بهت را پس زد و خودش را پس کشید و از ترکه کمندی ساخت و حلقه‌اش را دور پاهای مولا انداخت و او را کله‌پا کرد. صدای ماشالله و احسنت غربت‌ها گندم‌زار را ترساند و به ذوالفقار نیرو داد. تا مولا خودش را جمع کند؛ ترکه را کشید. بالا برد و فیشش گوش و تن سیلان را خراش داد. آیینه خندید. غربت‌ها هم‌صدا خندیدند و زبان ذوالفقار دوباره باز شد: خیال کردی دخترای غربت بی‌صاحبن، نه؟ می‌خواستی بکوبیش زمین و شلاق‌کشش کنی، نه؟… حالا بخور. نامرد!… بلند شو. بلند شو بزن، بکوب. شلتاق کن…
مولا آرام بود. نگاهش کوچک‌ترین حرکت او را زیر نظر داشت. می‌فهمید‌‌ همان یک ضربه اعتماد به‌نفس او را گرفته و عصبی‌اش کرده‌ است. ذوالفقار ترکه را با شدت هرچه تمام‌تر پایین آورد. مولا به سادگی دفعش کرد. ترکه به زمین خورد. دوباره زد. دوباره هم… مولا زیر ضربه‌های مداوم و سریع ترکه، توپی شده و به این طرف و آن طرف می‌جهید و ذوالفقار که از هیچ کس نخورده بود، شاهین بد کینه‌ای شده بود که یک‌دم از حمله غافل نمی‌شد و این‌‌ همان چیزی بود که مولا می‌خواست. خستگی و عصبانیت. اما…
"بگیرش. ترکه‌رِ بگیر!"
کی بود؟ خودش یا یکی از تاجیک‌ها و شاید سیلان…
"مگر می‌شه؟ کورم می‌کنه؟"
"به امتحانش می‌ارزه، بگیرش!"
از جا تکان نخورد و همه‌ی ذهن و قدرتش را به چشم‌ها داد و ماند. ذوالفقار تعجب کرد. فکر کرد حیله است. فکر کرد… نه. فکر نکرد و بی‌هوا و با تمام قدرت ضربه را فرود آورد. ترکه بین دست‌های ورزیده‌ی آهنگر ده گیر کرد و ذوالفقار را به طرف خودش کشید و با کمترین دفاع بی‌حساب او، ترکه از دستش جدا شد و کنار ترکه‌ی مولا جا خوش کرد. نفس نیازو پس نشست و دست دهل‌زن خشکید و همه ساکت شدند.
ذوالفقار ترکه را از دست داده بود و طبق قانون– اگر عوض نشده بود– باید بازی تمام می‌شد. اما… مولا ترکه را در هوا چرخ داد. ذوالفقار ترسید و پس نشست. تاجیک‌ها خندیدند. غربت‌ها فحش دادند. صولت سرش را میان دست‌ها گرفته بود و به میدان خیره بود. گوسفند‌هایی که تا جلوی پلاسش آورده بود؛ یکی یکی محو می‌شدند. اول، دَه گوسفندی که به ذوالفقار داده بود، پریدند و بعد آن‌هایی که کباب شده و بچه‌های غربت خورده بودند و حالا همه تند تند گم می‌شدند و از همه بد‌تر سیلان بود که می‌رقصید، می‌چرخید و مسخره‌اش می‌کرد و گونه‌های مردانه‌ی مولا را می‌بوسید.
"بی‌حیا!"
مولا با ترکه بازی می‌کرد. ذوالفقار را بازی می‌داد و او هنوز باور نمی‌کرد. باور نداشت که بازی تمام شده است. هنوز هوشیار بود و چشم از ترکه‌اش بر نمی‌داشت. ترکه‌ای که کنار پای صولت افتاده و چشمک می‌زد. مسخره‌اش می‌کرد و ترکه‌ی مولا که بازی بازی می‌کرد و با عشوه چشمانش را به رقص در آورده بود. فکرش گنجشکی شده و پرپر می‌زد تا راهی به ذهن مولا باز کند و ببیند اگر جای او بود چه اتفاقی می‌افتاد. جنازه‌ی مولا جلوی چشمش پَل‌پَل می‌زد و خون همه جا را پر کرده بود. همین فکر، همین تصویر ناقص، روحیه‌اش را عوض کرد و همان‌طور که از زیر ضربه‌های بی‌جان مولا در می‌رفت. خودش را به طرف ترکه‌اش می‌کشاند و امیدوار بود مولا نفهمد.
فقط یک جهش کوتاه و کمی بی‌حواسی مولا لازم بود تا ترکه به دستش بیفتد. اما چگونه؟ به زور صدایش را از دست بغض و خستگی بیرون کشید و داد زد- "نیازو، خوارکُسته نمی‌خوای بزنی!؟" و یورش برد. اما قبل از آن‌که دستش به ترکه برسد و نیازو در سازش بدمد؛ لگد سهمگین مولا او را مثل توپی به گوشه‌ی دیگر میدان پرت کرد.
مولا ترکه را برداشت و همراه ترکه‌ی خودش به میان تاجیک‌ها پرت کرد و به طرف ذوالفقار رفت. ذوالفقار از جا بلند شد. مولا دست‌های خالی‌اش را رو به او گرفت و گفت: مساوی!
نیازو خودش را به وسط میدان کشید و در حالی که ذوالفقار را به طرف غربت‌ها هُل می‌داد، گفت:اِ‌اِ‌اِ، این درست نیست. صولت، مردم شما یه چیزی بگین!
هیچ‌کس هیچی نگفت. مولا رو به ذوالفقار گفت: بازی نیستی؟!
هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که ذوالفقار حمله برد و قبل از آن‌که دیگران برق چاقویی را که معلوم نبود چطور و چه کسی به او رسانده ببینند؛ بازوی مولا را چاک داد.
یکی از تاجیک‌ها داد زد:این نامردیه!
او نمی‌دانست غربت‌ها برای رسیدن به هدف، به هیچ آیین و رسمی وفادار نیستند. ذوالفقار دوباره شیر شده بود. می‌غرید. رجز می‌خواند و حمله می‌برد و صولت دوباره گوسفند‌ها را جمع کرده بود و این بار تنها پنج گوسفند به ذوالفقار می‌داد. دلش برای نخورده‌های غربت‌ها نمی‌سوخت. به فکر نقشه‌ای بود که چگونه سر حاجیو را به تاق بکوبد.
مولا این بازی را بلد بود و می‌دانست– برای بردن- باید تمرکز و اعتماد به نفس او را بگیرد. بدون آن‌که چشم از دست او بردارد. به رجز‌ها و شاخ و شانه کشیدن‌هایش می‌خندید. مسخره‌اش می‌کرد و او لحظه به لحظه عصبی‌تر می‌شد. کف کرده بود و نفس نفس می‌زد. حاجیو روی چشم‌هایش را گرفته بود و سیلان را می‌دید که دست به دست مولا داده و از او دور می‌شوند. بغضی ناخواسته گلویش را می‌فشارد، بالا می‌آمد و او به زور آب دهنی که نداشت، پسش می‌زد و فرویش می‌داد.
هر دو حریف قوی بودند و هر دو مسلط و هر دو می‌دانستند همه چیزشان در گرو این مبارزه است و هر دو منتظر فرصت بودند تا دیگری را غافل‌گیر کنند. ذوالفقار تنها به فکر کشتن بود و مولا…
ناگهان نوک چاقو تا شاهرگ گردن مولا رسید. حتی قسمتی از پوست گردن او را گزید. حاجیو که کاملا عصبی شده و از دیدن خون حالش به هم می‌خورد؛ دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد و فریاد زد" یا خداااا!" و به همراه فریاد، دل اندرونش را بالا آورد. همین برای مولا فرصتی بود تا دست خسته‌ی ذوالفقار را در کمند پنجه‌های فولادی‌اش قفل نماید و لگدی که به شکمش کوبید؛ او را خماند. کوبش دست مسلح او به کُنده‌ی زانویش چاقو را پرت کرد. تا ذوالفقار به خود آید دو خم‌ش را گرفت، بلندش کرد و بر زمین کوبیدش. هنوز" آخ!"نگفته بود که چاقو را برداشت و تن ورزیده‌اش را روی سینه‌ی او استوار نمود.
صولت گوسفند‌ها را به داخل پلاس برده بود که نوک چاقو، شاهرگ ذوالفقار را خراش داد و صدایی که نمی‌شناخت از گلوی مولا غل‌غل کرد:بگو!
ذوالفقار دندان‌ها را بر هم فشارد و رویش را برگرداند. پیرزنی چروکیده‌ای خودش را از میان زن‌ها جدا کرد و فریاد کشید: رودم، وای…عمرم، وای!
زن‌ها جلویش را گرفتند. زن با التماس جیغ می‌زد:مولا، آقا، من می‌گم. گا خوردم. گا خوردم. هزار بار خوردم. ولش کن آقا. محض خدا
مولا رویش را برگرداند. یکی از تاجیک‌ها گفت:صولت ما نمی‌خوایم خونی ریخته بشه. اینم شرطی‌یه که خودتون گذاشتین. تا کار خراب‌تر نشده بگو ذوالفقار به عهدش وفا کنه!
صولت از جایش بلند شد و خیلی راحت گفت:بچه، بگو و کاره تموم کن!
ذوالفقار تفی به طرفش پرت کرد و گفت:اگر می‌بردم سودش مال تو بود؛ خُب باخت‌شم مال توئه. خودت بگو!
همه‌ی چشم‌ها به صولت بود. مولا گفت:این‌ جوری بهتره و بیشتر قبول دارم!
صولت نگاه همه را با نگاه پاسخ داد و آهسته گفت:فکر کن گفتم!
یکی از تاجیک‌ها گفت: با فکر که چیزی درست نمی‌شه. بگو، بعدش فکر کن، نگفتی!
مولا تیغه‌ی چاقو را فشار داد. ذوالفقار فریاد کشید. صولت مشتی به پیشانی خودش کوبید و همان‌طور که از میدان به در می‌رفت، سه بار آن‌چه را که زنش لقمه گرفته بود؛ فرو داد و به طرف پلاسشان رفت.

پانویس
* رمان "سیلان، دختر کولی" بعد از سالها دست به دست گشتن بین ناشران و اداره ارشاد توسط انتشارات handsmedia در انگلستان چاپ و منتشر شد.
علاقه مندان به رمان و زندگی عاشقانه یک دختر کولی و آشنایی با رسم و رسومات آنها در اوایل قرن بیست، می‌توانند کتاب را از این آدرس تهیه نمایند:
پیوندها:

۳/۱۲/۱۳۹۲



رمانم پس از 12 سال سرگردانی در اداره ارشاد و تحمل هزار ناز و ادای ناشرها بالاخره در خارج از ایران و سایت آمازون منتشر شد. از همه‌ی دوستان خارج از کشور التماس دعا دارم. ممنون

۲/۰۶/۱۳۹۲

خشم شیر و خورشید سرخ


عرق از چهار بند وجودش كش آورده بود. سماور سنگين، رمق دست‌هايش را گرفته بود.لبه‌هاي خيس چادر را محكم‌تر به دندان گرفت. نفس عميقي كشيد و آهسته گفت « يا امام حسين، جونم به قربونت!» تا خانه و آن‌همه هياهو چيزي نمانده بود. اما مورمور دست‌ها و درد دست چپ مي‌گفت كه” بعيد است سماور را تا دم در برساند.” نفس عميقي كشيد. دوباره به امام حسين متوسل شد و سعي كرد پاهاي سنگين شده را تند‌تر حركت دهد. كسي از بالاي ديوار فرياد كشيد « حاج خانم، اينم چادر!. ديدي بي‌خود جوش مي‌زدي؟!» دعايش كرد. اما صدا به گوش خودش هم نرسيد. پنجه‌ها داشت از هم وا مي‌رفت. قدم‌ها را تند‌تر كرد و با خودش گفت« حتما كسي دم در هست که کمکم کنه!» اما نبود. هركسي به كاري مشغول بود. سايه‌ي چادر تا وسط خيابان رفته بود و رقص پرچم سرخ بالای آن حس خوبي به او مي‌داد. دم در پنجه‌ها از هم وارفتند و سماور رها شد. اما قبل ار آن‌كه به زمين برسد و با اين‌كه از هيكل چاق او بعيد بود. چادر سرش را رها كرد و سماور را گرفت. وقتي سماور را كنار در گذاشت؛ چادر دور پاهايش رها بود. چارقد پس رفته بود و باد دو رشته موي نازك و بافته شده‌ي كنار گوش‌هايش را به بازي گرفته بود. فورا چارقد را پيش كشيد و موهاي مثل برف را زير آن پنهان كرد.اما توان اين‌كه چادر را بالا بكشد؛ نداشت. ديوار را تكيه‌گاه كرد و همان‌طور كه چشمانش به دنبال چشم نامحرمي مي‌گشت، گفت« يا امام حسين! نگذار چشم نامحرم…» آرام آرام سنگيني‌اش را به زمين رساند و وارفت. گوشه گوشه‌ي حياط را گشت. هيچ‌كس او را نديده بود. نفس حبس شده‌اش را با صدا رها كرد و قلبش آرام گرفت. اما هنوز از چشمان دل‌سياه حاجي مي‌ترسيد. « اگر ديده باشه!» به زور چادر را روي تنش كشيد. سعي كرد از جا بلند شود؛ اما انگار كسي نهيبش زد« بگذار نفست جا بيا، رحم به خود نكرده!» از صداي خودش ترسيد. همين ديروز زن سيد بر لبه‌ي حوض نشسته و گفته بود« آقا امام حسين را ديدم كه اومده بود_ بلاتشبيه- همين‌جايي كه من نشستم؛ نشسته بود. اخماش تو هم بود. گفتم«آقا درد بلات تو سرم بخوره چرا دمغي؟» اول كه هيچي نگفت. روشو ازم برگردوند. گفتم« آقا مگر اين سگ روسياه شده چه خطايي كرده كه رو ازش مي‌گردوني؟» با اون چشماي خوشگلش همچين نگام كرد كه وارفتم. جلوش زانو زدم و با التماس گفتم « آقا، اين سيد روسياه شده غير از شما كه كسي‌رو نداره. همه‌ی اميدش به شمايه. بفرمايين چطور شدين؟» آقا لبخندي زد. دست‌مه گرفت و گفتند« برو پيش زن حاجي و بگو اين روضه‌خوني‌تون به هيچ دردي نمي‌خوره!» پرسيدم« چرا آقا؟» گفت« همه‌ش ريا و خودنمايي‌يه» تا اومدم حرفي بزنم، از خواب پريدم… چي بگم خانوم جون. به جدم تا صبح خواب نرفتم و هي فكر كردم. هرچي گشتم چيزي از رياكاري نديدم. ولي خوب… آقام بي‌خود نمي‌گن. شما كه فرشته‌اين؛ يه كم فكر كن ببين خدا نكرده، حاج‌آقا با اون اعصاب‌شون، يك‌دفعه چيزي از زبون‌شون نپريده باشه… يا…» تف چسبناكي راه گلويش را گرفته بود. به زور جمعش كرد و با شدت به طرف خيابان پرتش كرد و درحالي‌كه از جا بلند ‌مي‌شد گفت« آقا همينش مونده كه به سروقت تويه همه‌كاره بيا. بي‌شرف!…» سماور را روي لبه‌ي حوض گذاشت. حس مي‌كرد چادر مثل كوهي روي سرش سنگيني مي‌كند. دلش مي‌خواست خانه خلوت بود و خودش را از قيد آن رها مي‌كرد. اما… نگاهش به سمت چادر رفت كه روي آسمان را كيپ تا كيپ گرفته بود. لبخندي روي لب‌هايش نشست و زمزمه كرد« يك سال ديگه‌م اومد و رفت و يك محرم ديگه رسيد. يعني…يا امام حسين از اول عمر كنيزت بودم و هيچي نخواستم. امسال – اگه اجازه بدين- مزدمو مي‌خوام و…» حرفش تمام نشده بود كه نگاهش به شمشير شير افتاد و فكر كرد« مگر يه شير مي‌تونه شمشير به دست بگيره؟ و اون‌قد عقلش مي‌رسه كه به ياري كسي بره؟» از شك خودش ترسيد. زير لب زمزمه كرد« خدا لعنت كنه شيطونه!… آقا اگر اجازه مي‌داد، شير كه سهله همه‌ي سنگاي بيابونم…» اما حرف‌هاي زن سيد روي دلش سنگيني مي‌كرد. ذهنش به غليان افتاده بود و همه‌چي را درهم مي‌كرد. « نكنه راست بگه؟!» خودش را جمع كرد و هرچه كرد آب دهن چسبناكش را فرو دهد؛ نتوانست. با خشم گفت« غلط كرد!… از تو راست‌دونش مي‌خوره… ما جد اندر جد، نوكر خونه‌ي آقا بوديم، حالا اين‌كه معلوم نيست از زير كدوم بوته به عمل اومده، برا ما سيده شده و آقا رو به خواب مي‌بينه؟… پاشو به كارات برس، زن.» اما توان برخواستن نداشت. سرش را به ديواره‌ي حوض تكيه داد. باد چادر را به بازي گرفته بود و شير انگار كه برقصد؛ ورجه ورجه مي‌كرد و دهن بزرگش به ‌خنده باز و بسته مي‌شد. نگاهش را چرخاند و گفت« چه خنده‌ی زشتي؟… نمي‌فهمم چرا بايد شير تو همه‌ي چادرای آقامون باشه؟ مگر حاج آقا پريشب بالا منبر نمي‌گفت« شير علامت طاغوته؟…» امسال كه گذشت، وقتي مراسم عاشورا تموم شد و چادرو جمع کردن، مي‌گم از رو چادر بكننش…» مردي سوار بر دوچرخه وارد خانه شد و تا كنار حوض آمد. زن خودش را جمع كرد و چادر را محكم دور تنش پيچيد و پرسيد« بله؟!… با كي كار داشتين؟» « مگر اين‌جا مجلس عزاداري نيست؟» زن بي‌حوصله گفت« اولا كه مجلس شبه و حالا نيست. دوما شما نگفتين نامحرمين و ممكنه سري لخت باشه كه اين‌طور سرته انداختي پايين و با دوچرخه…» مرد نگذاشت حرفش تمام شود و پرسيد« شام هم مي‌دين؟» « امشب نه، يك شب درميون شام مي‌دن؟» « آهان، خب، صبا شب مي‌آيم!» زن رويش را برگرداند و آهسته گفت« مي‌خوام هيچ‌وقت نيايي… يه كاره!…» مرد انگار كه شنيده باشد. ركاب دوچرخه را محکم فشار داد. دور حوض چرخي زد و روبروي زن ايستاد و خير خير نگاهش كرد. زن سرش را به زير انداخت و او درحالي‌كه سرش را مي‌جنباند گفت« نذرتون به درد خودتون مي‌خوره!» تا زن از بهت بيرون بيايد؛ ركاب زد و از در بيرون رفت. زن تا چند دقيقه نمي‌توانست حرف مرد را هظم كند وقتي حواسش جمع شد. قطره‌ي اشكي از گوشه‌ي چشمش غلطيد و روي گونه‌هايش رها شد. سرش را محكم به ديواره‌ي حوض زد و گفت« خدا مرگي به زن سيد بده كه…» شير هنوز مي‌خنديد. شمشيرش را به تهديد پس و پيش مي‌كرد و دم بلندش مثل شلاق به اين‌ور و آن‌ور مي‌رفت. تيرك وسط چادر از يورش باد دادش در آمده و غژاغژش همه‌جا را پر كرده بود. زن ترسيده بود. احساس نااميدي مثل خوره به جانش افتاده و دست و پايش را بي‌حس كرده بود. به اطراف نگاه كرد. هيچ‌كس نبود. از خلوتي و بي‌صدايي خانه نفسش را پس راند. عرقش زد. دهنش را باز كرد تا كسي را به كمك بطلبد. اما دهنش باز نشد. به وحشت افتاد. لبه‌هاي چادر را پس زد. هرچه كرد نتوانست تكمه‌هاي پيراهنش را باز كند. دست چپ انگار كه خشك شده باشد ياري نمي‌كرد. گرماي بي‌سابقه‌اي به جانش افتاده و شر شر عرق مي‌ريخت. با دست راست يخه‌اش را گرفت و آن را جر داد. گرد و خاك خيابان ، همراه با چند پاكت نايلوني و كاغذ، شتاب‌زده خود را به داخل حياط انداخت و به طرف زن يورش برد. زن سعي كرد رويش را برگرداند. اما نتوانست. ناگهان نگاهش به شير افتاد. شير غضبناك و وحشي مي‌خواست خود را از چادر جدا كرد و حمله‌ور شود. زن خودش را جمع كرد. چادر را از دور پاهايش پس زد. سعي كرد ازجا بلند شود. شير خنديد . شايد هم غريد و با يك تكان چادر را جر داد و به طرف زن دويد. زن يادش رفت تا چند لحظه‌ي قادر به تكان خوردن نبود. از جا بلند شد و به طرف در دويد.. شير امان نداد. چادر را از وسط به دو نيم كرد و زودتر از او به طرف در رفت و مثل پرده‌اي در را پوشاند. زن جيغ كشيد و به طرف در دويد. ديرك چادر از بي‌حيايي او خجالت كشيد. خم شد . از جا در آمد و با صداي مهيبي به طرف زن خميد و تا ديگران بفهمند سماور شكم گنده زير سنگيني دیرک چادر کمر خم کرده بود و زن… علی اکبر کرمانی نژاد

۱۱/۰۲/۱۳۹۱


سنگ نابینا
جیمز آنژه
ترجمه بهمن صادقی
مرد سیاهِ گوژپشت لنگان‌لنگان از راه باریکه‌ای پایین می‌رفت‌، سنگی به او گفت: بایست: مرد ایستاد، پرسید چی شده؟ - چرا من مجبورم اینجا باشم ولی تو جایگاهت فرق داره؟ می‌دونی برای من احمقانه هست اگر دقت کني. می‌تونی حدس بزنی روزانه چند نفر از این راه پایین می‌رن؟ - عملا هیچ‌کس سنگ جواب داد: اشتباه می‌کنی، هیچ‌کس به‌جز تو و البته آن رهگذر دیروزی‌، باشه باشه درعمل هیچ‌کس. معمولاً گوزن و گاو وحشی عبور می‌کنن. ‌تا حالا با گوزن یا گاو وحشی صحبت کردی؟ - بله - اوه، سنگ روی برگرداند و گفت: من هیچ‌چیزی از حرف‌های اون‌ها نمی‌فهمم‌، آنها واقعاً وسعت دیدشان محدود است. - منم همین‌طور - باید متوجه باشی که قضیه جدی است. می‌دونستی سنگ‌های زیادی زیر زمین مانده‌اند، درست درجایی که گرما و فشار زیادی به آنها منتقل می‌شه‌؟ - خوب که چی؟ سنگ معترضانه گفت: اه‌، تو اصلاً آدم جالب نیستی. - تو اولین نفری نیستی که این‌را می‌گویی‌. برگشت که برود سنگ فریاد زد بمان‌! - تو شاید بتونی برای همیشه اینجا بمونی اما من نمی‌تونم‌. سرش را به زیر انداخت و به چشمان خاکستری سنگ نگاه کرد و گفت‌: چی می‌خواهی؟ - من همیشه اینجا بوده‌ام‌، اما تو جاهای دیگر هم بودی و چیزهای دیگری هم دیدی، من می‌خوام سئوال‌های اساسی و مهمی از تو بپرسم‌. - مثل چی؟ سنگ گفت: چرا من اینجا هستم؟ چطور می‌توانم فکر کنم و صحبت کنم درحالی‌که اکثر دنیا مرده‌اند، چرا من خودم هستم و دیگری نیستم؟ مرد گفت: نمی‌دونم، من این سئوالات رو درمورد خودم هم نمی‌تونم جواب بدم چه برسه به تو. - کی می‌دونه؟ - هیچ‌کسی نمی‌دونه ، همه متحیر‌ند اما کسی جواب سئوالات را نمی‌داند سنگ پرسید‌: پس چطور ادامه می‌دن؟ - بعضی‌ها ادامه می‌دهند بعضی‌ها هم نه‌، مرد برای لحظه‌ای به جای دیگری نگاه کرد و بعد گفت من شاید بتونم واست یک کاری کنم. - ممنون گفت: اما شاید دوست نداشته باشی. - من هر تغییری رو دوست دارم‌، تو نمی‌تونی کسل‌کنندگی این وضعیت مرا حتی تصور کنی مرد شمشیرش را که از پشت سرش آویزان بود بیرون کشید، تیغه‌ی درخشان شبیه کریستال درهم و برهم سیاه و سپیدی بود. سنگ از شمشیر خوشش نیامد اما تا زمانی‌که اتفاقی نیفتاده بود نمی‌دانست چه خبر است. مرد شمشیرش را غلاف کرد و بدون حرفی رفت. نصفه سنگ گفت‌: خیلی گستاخانه بود. آن نصفه دیگر سنگ گفت: آره گستاخانه بود. نصفه اول گفت: اوه اوه، غم فراق چیه؟ - من مخالفم. - آه پس من موافقم. آنها همچنان درمورد جزئیات با هم بحث می‌کردند، تا آنکه سه قرن بعد چند نفر آمدند و از سنگ‌ها برای سنگ‌فرش خیابان عریضی استفاده کردند.

۹/۲۵/۱۳۹۱

صادق هدایت
با چهره شوخ او آشنا بوده اید؟
برایتان از کتاب "چهره های درخشان" مریم فیروز (فرمانفرا) بخشی را استخراج و خلاصه کرده ام. این بخش مربوط به صادق هدایت است. تصور می کنم این نوشته حاوی اطلاعاتی است که کمتر در باره آن خوانده و یا شنیده اید. رعایت اختصار در فیسبوک را کردم، بنابراین اگر هنوز هم متن بلندی است، به سایه بلند خویش که بر سر من است ببخشید. «صادق هدایت برای ایرانی‌ها آن کسی است که راه نوی برای ادبیات امروزی ایران باز کرد و خود یکی از برجسته ترین پیشآهنگان این راه بود و هست و نزد هر ایرانی میهن پرست عزیز و ارجمند است. چرا من می‌خواهم در باره او بنویسم؟ آیا از دوستان نزدیک او بودم؟ آیا دمخور و همنشین او بودم؟ نه، چنین چیزی را نمی توانم ادعا کنم. تنها روزگاری زندگی، راه ما دو را به هم نزدیک کرد و مدتی صادق هدایت با دوستی و مهربانی با ما رفت و آمد داشت و من در دل خود شادم که او نسبت به من روشی بس دوستانه داشت. هفته‌ای دست کم یک بار او برای ناهار به خانه ما می‌آمد. روزهای خوشی بود. من که از داشتن چنین مهمان هائی شاد بودم دوان دوان خود را از انجمن روابط فرهنگی ایران و شوروی که هر روز در آن جا کار می‌کردم به خانه می‌رساندم و خیلی زیاد پیش می‌آمد که از سر کوچه می‌دیدم صادق یا تنها و یا با دیگری جلوی در خانه من ایستاده اند و مرا نگاه می‌کنند و همین که نزدیک می‌شدم صادق بلند می‌گفت: "ایوای روم سیاه". البته او ادای مرا در می‌آورد و اصطلاح مرا بازگو می‌کرد و من هم با خنده‌ای می‌گفتم: "راست می‌گوئی، راستی که رویم سیاه!" با هم می‌نشستیم و از هر دری می‌گفتیم و به شوخی‌های او که با سیمای آرام و فروتن او جور در نمی آمد گوش می‌دادیم. گاهی چنان شوخی به موقع می‌کرد که انسان از خنده روده بر می‌شد. بگذارید برایتان پیشامدی را بگویم: روزی با صادق هدایت و عده ای به گردش رفته بودیم. تا پس قلعه و خسته و کوبیده به شهر بر‌گشتیم. از بقیه خواهش کردم که با ما بیایند و در خانه ما کمی استراحت کنند. در ناهار خوری ما یک نیمکت چوبی بود که تابستان‌ها روی آن تنها یک تکه پارچه کتان علفی می‌انداختیم. خودم و شوهرم در پی پذیرائی برآمدیم. دوست دیگری که همراه ما بود با خستگی زیاد خود را روی نیمکت انداخت. چنین ‌پنداشته بود که روی آن تشک نرمی است، ولی بدبختانه چوب سخت، نوازش سرش نمی شود و او یکباره داد زد: ‌ای وای پدرم درآمد! صادق هدایت که خونسرد ایستاده بود، مثل همیشه نفسش را با صدا از بینی بیرون ‌داد و خیلی آرام گفت: راستی! تا الان نمی دانستیم که پدر شما از کجایتان در می‌آید! از خنده به روی زمین افتاده بودم و گمان کنم تنها کسی که نمی‌خندید و تند تند می‌پرسید "علت شادی چیست؟" خود صادق بود. صادق هدایت تا آنجائی که من آزمودم و با او رفت و آمد داشتم در برخوردش با زنان بی اندازه مودب بود و به راستی زن را هم تراز مرد می‌دانست و این حس در او ساختگی نبود. هرگز نشنیدم که با کلمه‌ای زشت از زنی چیزی بگوید. دلبستگی او به مادرش بی اندازه بود و هرگز نام او را بر زبان نمی آورد و اگر چیز می‌گفت از "او" سخن می‌گفت. صادق هدایت بیش از هر چیز شرم زیاد داشت، به خصوص برای نشان دادن آن چه که در دل داشت، کوشش‌ها می‌کرد که آن را پنهان بدارد و گاه برای این کار در ظاهر عکس آن را نشان میداد. شادم که او را از نزدیک شناختم. در همین دوران بود که روزی او را بدون عینک دیدم. او که سخت نزدیک بین بود چگونه می‌توانست بدون عینک راه برود؟ خود او با خنده‌ای برایمان گفت که هنگامی که از اتوبوس پیاده می‌شدم مردی دست انداخت و عینک را از روی بینی ام برداشت، شاید به امید این که دوره آن طلاست و پا به فرار گذارد. من هم بدون عینک نه جائی را می‌دیدم و نه کسی را می‌توانستم بشناسم. پای اتوبوس ‌ماندم. خودش هنگامی که این ماجرا را تعریف می کرد بشدت می خندید. عضو حزب ما نبود اما در کنار حزب بیش از یک عضو کمک می‌رساند و کار می‌کرد. با عده زیادی از اعضای حزب دمخور و دوست بود که یکی از آنها عبدالحسین نوشین بود. بگذراید در اینجا داستان بسیار زیبائی را از او و نوشین بگویم: صادق و نوشین می‌توانستند ساعت‌ها با یکدیگر بنشینند و اندیشه‌های نو پیدا کنند. یکی از داستان‌های صادق که به صورت یک بحث علمی هم نوشته شده زائیده این گفتگوهاست. بخشی است سراسر خیالی و تنها برای خنده. و خیلی از روزها که صادق به دیدار ما می‌آمد و ما با هم به گردش می‌رفتیم نوشین هم با ما بود و از گفتار آنها ما نیز بهره مند می‌شدیم. جمعی داشتیم بسیار زیبا و با ارزش. "نوشین" با خانم "لرتا"، بازیگر بزرگ تئاتر ایران عروسی کرده بود. این خانم از ارامنه ایران بود. پس از مدتی صاحب پسری شدند. صادق هدایت و چند تن دیگر از دوستان نزدیک برای تبریک به دیدار نوشین و همسرش می‌روند. چشم روشنی هم می برند. نوشین شاد و خندان از دوستان پذیرائی می‌کند و ناگهان با همان گفتاری که خاص خود او بود، خطاب به مهمانان و مخصوصا صادق هدایت می‌گوید: "دلم می‌خواهد نام زیبائی برای پسرم پیدا کنم، فارسی سره و کوتاه." نوشین سید بود و خیلی از دوستانش او را سید عبدالحسین خان صدا می کردند. همه در فکر فرو رفتند و کوشیدند نامی زیبا، فارسی و کوتاه بیابند. صادق همانطور که نفس را با صدا از دماغ بیرون می‌داد ناگهان گفت: "اسمش را بگذارید سید قاراپط !" چندین بار در هفته صادق را در انجمن روابط فرهنگی ایران و شوروی می‌دیدم. او در هر جا که بود آرامش و فروتنی خود را از دست نمی داد. رفیق گرامی نوشین، مرا خیلی زود به انجمن روابط فرهنگی ایران و شوروی راهنمائی کرد و در آنجا با دلگرمی زیاد به کار پرداختم. کاری که برای من بسیار با ارزش و گیرا بود و از این رو از نوشین همیشه سپاسگزارم. روزی سخنرانی داشتم. هنگامی که به باغ انجمن رسیدم چند تن از آشنایان خود را دیدم. صادق هم در میان آنها بود. نزد آنها رفتم و روی نیمکت در میان آنان نشستم. مردی تنومند با سبیل‌های آویزان روی نیمکت جلوی ما نشسته بود. یکی از دوستان گفت: اقای "صبحی" و پس از آن افزود خانم "مریم فیروز". صبحی با حرکتی تند برگشت، مرا نگاه کرد و پرسید: شما با مرحوم فرمانفرما خویشی دارید؟ پاسخ دادم: دختر او می‌باشم صبحی: نه بابا! دختر خود او؟ من: بله! دختر خود خود او. صبحی: نه بابا! پس خواهر مرحوم نصرت الدوله؟ من: بله، خواهر مرحوم نصرت الدوله! صبحی: نه بابا! پس عمه مظفر فیروز؟ من که دیگر از این پرسش‌ها حوصله ام سررفته بود بی اختیار گفتم: آره ننه! که ناگهان خنده از دور ا دور بلند شد. صادق می‌خندید و مرا نگاه می‌کرد و این طور در نگاه او می‌خواندم: آفرین! باید درست پاسخ داد و نباید خورد! و یکی از دلخوشی‌های من در آن روزها این بود که صادق هدایت مرا بیشتر با نگاه تا با گفتار در کار تشویق می‌کرد و امروز در دل شادم که در شبی که به پاس آن نویسنده بزرگ در انجمن روابط فرهنگی برپا کردیم یکی از داستان‌های او را من برای مهمانان خواندم. از پشت میکرفن هر گاه که نگاهم را از روی کتاب بلند می‌کردم او را می‌دیدم که در گوشه‌ای در انتهای تالار نشسته و عینکش در پرتو چراغ‌ها می‌درخشد و دست هایش را روی هم روی پاهایش که باز روی هم افتاده بود گذاشته بود. آیا خود او هم مانند دیگران از شنیدن سرگذشت "لاله" دلش می‌گرفت و آیا خود او از این داستان دلربای دل آزار خوشش می‌آمد؟ نمی دانم! او پس از پایان با آن خنده‌ای که از بینی می‌کرد گفت: "لاله" چطور بود؟ در همان دوران بود که صادق هدایت دست به نوشتن "حاجی آقا" زد. در خانه ما در حالی که روی صندلی می‌چرخید ادای حاجی را در می آورد تا ما متوجه شویم حاجی آقا چگونه مردی است، سیمای او را در هشتی خانه نشان می‌داد و خود خنده‌ها می‌کرد. از زنهای او می‌گفت، از ادبار و نکبتی که حاجی آقا هر جا می‌رفت همراه داشت، از تصویر این قیافه، بلند بلند می‌خندید و شاد بود که یکی از پست ترین سیماهای اجتماع ایران را می‌خواهد رسوا کند و پس از آن که کتاب را به پایان رساند در اختیار حزب گذاشت. مامور این کار هم کیانوری شد که کتاب را به چاپ برساند. صادق حتی یک شاهی هم نخواست. او همیشه می‌گفت که از کتاب نوشتن نباید سودجوئی کرد. او برای مردم می‌نوشت، برای این که بخوانند، برای این که آگاه تر شوند، برای این که ایران را بشناسند و برای این که از آن پاسداری نمایند. او از این سود دلخوش بود و نه از درآمد فروش. کتاب حاجی آقا به سرعت فروش رفت و 600 تومان هم پس از خرج چاپ ماند. کیانوری و دیگر رفقا می‌دانستند که صادق حتی یک شاهی هم نخواهد پذیرفت. تصمیم گرفتند که برای او رادیوئی بخرند و به همین قیمت رادیوئی خریده شد. اما آن را چگونه به صادق بدهند؟ این کار دشواری بود. به یکی از رفقا که دوست نزدیک صادق بود ماموریت داده شد که با او به کافه‌ای برود و یکی دو ساعت سر او را گرم کند و دیگران با اتومبیل رادیو را به خانه او بردند و در اتاقش گذاشتند و همگی باز به همان کافه رفتند و ساعتی را با صادق گذراندند. البته از آن روز صادق اخم در هم در حالی که نفس را تند تند و با صدا از بینی بیرون می‌داد با نگاهش یک یک را ورانداز می‌کرد و می‌کوشید بداند که ابتکار زیر سر کی است، اما از قیافه‌ها و نگاه‌ها چیزی دستگیرش نمی شد تا این که روزی آمد و روبروی کیانوری‌ایستاد و گفت: این لوسگری شاهکار شماست؟ صادق هدایت با شناسائی زیادی که از وضع مردم ایران داشت با برخوردی که همیشه با توده‌ها داشت از ریزه کاری‌های زندگی آنها و بیچارگی آنها بیش از دیگران می‌دانست و از این که ایران با آن گذشته بزرگ به چنین روزی افتاده رنج می‌برد. به گمان من این است که اگر برای صادق معشوقی وجود داشت ایران بود و از این رو با همه جان و دل، با همه نیرویش از اعراب، اما بهتر است بگویم از اسلام بیزار بود. او عقیده داشت که این دین ریشه هر چه زیبائی و هنر است سوزانده. تا چه اندازه حق داشت؟ بحثی است جداگانه، اما می‌توان در یک نقطه به او حق داد و آن این که دین اسلام با تحریم هنرهای زیبا، یعنی نقاشی، پیکر سازی، موسیقی، رقص، آواز، یکی از بزرگ ترین پایه‌های فرهنگ را در کشور سست کرد. راست است که ایرانیان در طی این سده‌ها کوشیده اند که مقاومت نمایند و تا آنجائی که توانسته اند هنر را در میان خود زنده نگاه دارند، اما با همه این کوشش‌ها آسیب بس بزرگی از این راه به فرهنگ ایران زده شده که به این آسانی‌ها نمی توان آن را بهبود بخشید. صادق هدایت که هنرمند و هنردوست بود و تاروپودش با هنر آمیخته بود و خود او چون سازی بود که تارهایش در برابر هر زیبائی و حتی هر زشتی به لرزه در می‌آمدند، چگونه می‌توانست در برابر این آسیب خونسرد بماند و از کسانی که ایران را به چنین جائی رساندند بیزار نباشد و به آنها کینه نورزد؟ این کینه به اندازه‌ای در او نیرومند بود که هنگامی که از او در دوران دیکتاتوری رضاشاه از دینش پرسیده بودند او بدون واهمه نوشته بود: بودائی! البته از قراری که شنیدم. باید بر این افزود که دین در ایران دستاویزی شده که پیش آمد و هر بیچارگی را از خداوند بدانند و توده مردم با این گفته "خواست خدا است" به هر بدبختی تن در می‌دهند و هر اندازه این بدبختی، دست کم اگر برای همه نباشد برای عده زیادی، زیادتر و سنگین تر بشود آنها خود را رستگارتر می‌دانند. این تن دادن و مقاومت نکردن برای صادق بیش از اندازه زننده بود و او را از هر چه دین است بیزار می‌کرد. چه بسا دوستانی که او را خوب می‌شناختند از راه شوخی به سید بودن خود می‌بالیدند و از جد و جده خود سخن می‌راندند و باد در غبغب می‌انداختند. جایتان خالی تا ببینید که صادق این مرد آرام بی صدا چگونه از کوره در می‌رفت و دیگران برای او بودن یا نبودن زن در آنجا و با آنها مطرح نبود، ناسزا بود که می‌گفت و دشنام بود که میداد. صادق هدایت بی اندازه شیفته آزادی بود. یاد دارم شبی در همان اوان آشنائی در خانه یکی از آشنایان مهمان بودیم. صادق چند جامی نوشیده بود و کمی از شرم همیشگی و آرامش خود دست برداشته بود. می‌گفت و می‌خندید، متلک می‌پراند و در میان اتاق ایستاده بود. ناگهان در میان گفته هایش نام آزادی را آورد. کمی آرام گرفت . پس از آن با همان گفتار تهرانیش دنبال کرد: "آزادی! اما آزادی برای همه، برای زن و مرد، برای حیوانات زبون بسته، برای مرغ‌های تو جنگل، برای این بدبخت هائی که تو کوچه‌ها می‌لولند. آزادی برای همه... همه خوش باشند... نترسند... زندگی کنند..." این کلمات را بریده بریده می‌گفت. ما نشسته و یا ایستاده به او گوش می‌دادیم، چشم به او دوخته بودیم. چشم‌های درشت برجسته او از زیر شیشه‌های عینک درشت تر می‌نمود و پرده‌ای از اشک درخشش آنها را زیادتر می‌کرد. او از آزادی که بزرگ ترین آرزویش بود می‌گفت. دلبستگی او به حیوانات برای همه روشن بود. او نه تنها گوشت نمی خورد، بلکه کوشش می‌کرد که درد این زبان بسته‌ها را تا آنجائی که می‌تواند درمان نماید. خیلی از دوستان او، او را دیده بودند که در کوچه و خیابان در جلوی سگی زخمی زانو زده و به او خوراک یا شیر می‌دهد. اکنون خودتان می‌توانید زندگی او را جلوی چشم بیاورید و بدانید تا چه اندازه دردناک بود، زیرا او هر آن و در هر گوشه و کنار با صحنه‌های حیوانات کتک خورده، زخمی و گرسنه روبرو می‌شد. آیا داستان سگ ولگرد او را خوانده اید؟ کیست که از خواندن آن خود در پوست آن حیوان نرود و با او زجر نکشد؟ از خیلی‌ها شنیدم که با لبخندی می‌گفت: "من از خواندن این داستان خودم سگ شدم." پس از رویداد بهمن 1327،(تیراندازی به شاه در دانشگاه تهران) چند ماهی از دوران فرار و مخفی بودن ما و زندگی من در خانه این و آن و حرکت در شهر با چادر گذشت تا من دوباره صادق را دیدم. روزی برای کاری به دیدار دوستی رفتم. صادق هم آنجا بود. از دیدن او بسیار شاد شدم. مانند همیشه مهربان و خوب جویای وضع من شد. خنده‌ای کردم و گفتم تنهائی و بی کسی مرا در خود پیچیده است. چشمان او از پشت عینک پر از اشک مرا نگاه می‌کرد. به اندازه‌ای از دیدار او با این حال دلگیر شدم که من هم سرم را پایین انداختم که او را نبینم و در دل به خود ناسزاها گفتم و پس از آنی به او گفتم: "باید بروم، آیا با من می‌آیی که خانه مرا ببینی؟" فوری بلند شد و با من چادر به سر راه افتاد. رفتیم تا به خانه رسیدیم. پیش از این که به اروپا برود چندین بار او را دیدم و هر بار او را دل تنگ تر و از زندگی زده تر. امید او دیگر بریده شده بود و دیگر از همان روزها تصمیم گرفته بود که خود را از بین ببرد و پس از چند ماه خبر مرگ او رسید. صادق دیگر نبود. چه واژه دردناکی، نبود، او برای همیشه خاموش شده بود. چشمانش بسته شده بود و نگاه مهربان او دیگر نه به انسان و نه به حیوان دوخته نمی شد و گرمی به آنها نمی بخشید. نبود! نبود!»

۹/۱۴/۱۳۹۱


«
شب از پشت ديوار سِرك مي‌كشد…»
غروب بود. سياهي آمده بود تا روي سياه روز را سياه‌تر کند. مي‌رفتي و نمي‌دانستي به كجا مي‌روي و چرا مي‌روي و زير لب زمزمه مي‌كردی «شب از پشت ديوار سِرك مي‌كشد…» نه قبلش را مي‌دانستي و نه بعد آن را و نمي‌دانستي اين چند كلمه از كجا آمده و چرا آمده‌اند. مثل هميشه همه‌ي سعيت را گذاشته بودي تا از سر زبانت پسش بزني اما زورت نمي‌رسيد. ناگهان سنگيني يغور نگاهي ذهنت را آرام كرد و نگاهت را به سمت خودش كشيد. روي نيمكت ايستگاه اتوبوس نشسته بود. تنهايي از سر و رويش بالا مي‌رفت. مانتوي آبي و خوش‌رنگي تن ظريفش را تنگ گرفته بود و روسري قرمز با گل‌هاي كوچكش ته سر نشسته بود و شرابي موهايش را بيشتر و بهتر نشان مي‌داد. وقتي نگاهت را ديد انگار كه علامت می‌داد و تو را به خود مي‌خواند. اما از كجا فهميدي؟ نه از انگشت استفاده كرد و نه سري جنباند و نه ادايي كه اينگونه بفهمي؛ پس…؟ جوابي نداري و نمي‌تواني چطوري اين دعوت را بيان كني. اما آنچنان مطمئني كه بي‌اختيار به سمتش مي‌روي و زير لب مي‌گويي: اين دعوت نيست، التماسه! قبل از آن‌كه از جدول خيابان بگذري، اتوبوس مخصوص زنان در ايستگاه ايستاد و ايستگاه پر از سياهي زن‌هايي شد كه جز سياهي چيزي همراه نداشتند. خيابان سياه شد و پياده‌رو همه‌ي اطرافت. اما سنگيني سمج نگاه رهايت نمي‌كرد. دلت مي‌لرزيد و پاهايت به سگ‌لرز افتاده بود. «بعد از هزار سال؟… چرا؟» سياهي‌ها محو شدند و نگاه نه مشتاق و نه بي‌خيال او، سرشارت كرد و دعوتش لبانت را به كج‌خندي باز كرد. نگاهي به راست و چپ خيابان كردي. آشنايي نبود و هيچ‌كس آن قدر بيكار نبود كه دل از دست‌دادن تو پيرمرد هزارساله را ببيند. خودت را كم‌رنگ‌تر از هميشه در شيشه‌ي پرنور مغازه‌اي، ديد زدي. غير از موها كه هيچ‌وقت آن‌چه مي‌خواستي نمي‌شدند و ساز خودشان را مي‌زدند؛ عيبي در خودت نديدي و حتا خودت را جوان‌تر از هميشه ديدي و سعي كردي به سفيدي موها توجه نكني. به طرفش رفتي. زير چشمي حركاتت را مي‌پاييد. شك به جانت افتاد «یعني علامت مي‌داد؟» محل نگذاشتي و پيش رفتي. لبخند بي‌رنگ و ناپيدايي روي لب‌هاي سرخش نشست. سعي كرد پنهانش كند. به نيمكت كه رسيدي، خودش را جمع و جور كرد و نگاهش را به درخت سرو كوچك جلويش دوخت «یعني من نبودم؛ نيستم!» نگاهش كردي و نگاهت از نگاهش پرسيد «نبودي؟ نيستي؟» نگاهش برنگشت. اما خودش را كنار كشيد تا بنشيني. نشستی. كيفش را از میان‌تان برداشت و روي ران‌هاي پر و پيمانش گذاشت. وا رفتی «ترسيد!؟ يعني اشتباه كردم؟» فهميد. كيف را سرجايش گذاشت. نفس حبس شده‌ات را رها كردي و تكيه دادي. اما اين شك لامصب دست‌بردار نبود «تو جاهاي عمومي، زن‌ها براي اين کیف‌شان را كنارشان مي‌گذارند كه فاصله حفظ شود! » از شك بيزار شدي و از كيف. مي‌خواستي دسته‌ي سياه و يغور كيف را بگيري و پرتش كني وسط خيابان. شايد هم دستت تكان خورد كه زن با ناز پرسيد «ساعت دارين‌ن‌ن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ن؟» خيلي غريبه و سرد گفتی «نه!» داشتي، اما چرا گفتي ندارم؟ «شايد ديرش شده و تا بگم ساعت چنده، بلند می‌شد و می‌رفت!؟» منتظر بودی. مي‌دانستي كه او بايد شروع كند و شروع مي‌كند. اما او اخم كرده و با پايش ظرب گرفته بود. از خودت پرسيدي «تو ذهنش چه خبره؟» نگاهش آشنا بود و قيافه‌اش و اندامش! كجا ديده بوديش؟ حس مي‌كردي سال‌ها با او بودي و خيلي صميمي‌ بودين؟ سعي كردي از ريتم ظربه‌ها به آهنگ آشنايي برسی. اما ريتم به ريتم هيچ‌كدام از آهنگ‌ و ترانه‌هايي كه مي‌شناختي، نمي‌خورد. با خودت گفتی «عصبي‌يه!» و فكر كردي «چرا؟» نگاهش كردي. با آن‌كه خوب آرايش كرده بود؛ اما چهل سالگي از زير آن همه كرم‌پودر خودش را نشان مي‌داد. بدون‌آن‌كه بخواهي صدا از دهنت پريد «شايدم بيشتر!» نگاه زن برگشت و عصبي پرسيد «بله‌ه!؟» ترسيدي و بي‌كه بخواهي گفتی «با شما نبودم!» نگاهش چه آشنا بود. ذهنت به طرف تناسخ رفت. «مادر؟ خواهر؟ معشوقه؟ دختر؟ عيال؟» از گير سنگيني نگاهش گريختي. اما چشم‌ها خودشان را به سينه‌هاي كوچك رسانده و كم‌كم به پايين سريدند. تا كفش‌هاي صورتي و پاهاي كوچك و خوش‌فرم رفتند و باز به سفيدي چاک سينه‌ برگشتند. گره روسري تلاقي دو قوس مرمرين را خفه كرده بود…حركت دست بي‌حوصله‌ي زن نگاهت را به سمت خود كشيد. انگشت‌هاي كشيده و ناخن‌هاي ظريف و خوش‌رنگ همراه با ريتم كفش‌ها روي كيف ضرب گرفت. بازهم به آهنگ ذهن او فكر كردی. زن خسته شد. دستش را از اين سوي كيف روي نيمكت گذاشت و خستگي‌اش را روي آن انداخت. دستت بي‌خودي مي‌كرد و خودش را به سمت انگشتان زن مي‌كشاند. با دست ديگر گرفتيش و كسي از درونت فرياد كشيد «ولش كن! فكر مي‌كني چكارت مي‌كند؟» صدايش آن قدر بلند و خشمگين بود كه ترسيدي و ناخواسته رهايش كردي. دستت كنار دست زن جا خوش كرد. نگاه پر غمزه‌اش روی دستت ماند. همان صدا خيلي آرام گفت «بگیرش!» حس شوخ‌طبعي‌ات گل كرد و مي‌خواستي بگويي «سال‌هاست كه دندونام كُند شده!» كه دستت خودش را روي ناخن‌هاي او انداخت و رنگ و نازشان را ليسيد. ترسيدي. نگاهش كردی. لبخند قشنگ و مكاري روي لب‌هايش نشسته بود. دستش را پس كشيد. دهنت باز شد. «معذرت» تا پشت لب‌هايت آمد. دندان‌هايت پس كشيدند. لب‌هايت غنچه شدند و هنوز در نيآمده بود كه زن خنديد و با لحني خاص پرسيد: «جا داري؟» باور نکردی. سرخ شدی. سرد شدی. قه‌قهه‌ي زن خيابان را پر كرد. دستت را محكم گرفت. نوري تاريكي را پس زد و تو انگار كه هيچ‌وقت وزني نداشتی در فضاي خيابان شناور شدي.