۱۰/۲۹/۱۳۸۸

به مناسبت پنجاهمین سالمرگ آلبر کامو


-

چندی پیش نیم قرن از سالمرگ آلبر کامو، نویسنده فرانسوی که در ۴۴ سالگی نوبل ادبی را از آن خود کرد گذشت.

کامو در کنار ژان پل سارتر مهم‌ترین نماینده‌ی ادبیات اگزیستانسیالیستی بود و مبنای اندیشه‌ی او بر فلسفه‌ی بیهودگی و یقین از این امر قرار دارد که زندگی انسان به بیهودگی و بی‌معنایی می‌گذرد.


کامو اعتقاد داشت که انسان تلاش می‌کند در جهانی که از معنا تهی شده است برای زندگی خود معنایی به وجود بیاورد و چون در این کار ناکام می‌ماند، از احساس بیگانگی رنج می‌برد. «کالیگولا»، «بیگانه»، و «طاعون» از رمان‌های اوست.

نقدی که به قلم آقای جواد عاطفه می‌خوانید به «بیگانه‌»ی کامو می‌پردازد. قهرمان، یا به یک معنا ضدقهرمان این داستان یک مرد فرانسوی به نام «مورسو» ست که بدون هیچ دلیلی جنایت می‌کند و به دار آویخته می‌شود.

«بیگانه» نخستین بار در سال ۱۹۴۲منتشر شد و بیش از هر اثر دیگر کامو با اقبال خوانندگان مواجه شده است. نقد حاضر در واقع شکل کوتاه شده‌ی مقاله­ای‌ست مفصل که آقای جواد عاطفه دو سال پیش در نشریه‌ی «نگره» ویژه‌ی ادبیات داستانی منتشر کرده بود.

چیره‌شدن انسان بر احساس دلهره‌اش

کامو در اسطوره «سیزیف» معتقد است: «انسان نامی و آگاه به ناامیدی خود، دیگر به آینده تعلق ندارد» و چنین انسانی با منزوی کردن خود و طرد عمل و فکر به پایان دادن چیزی که زندگی اش می‌نامند و از نظر او به ارزش زیستن ندارد همت گمارده و به یک معنا خود را از دنیای واقعی محروم می‌کند.

این کار به نظر اگزیستانسیالیست‌هایی چون کامو و سارتر «عملی بی حاصل» و پوچ است. این همان اندیشه‌ای است که داستایوسکی آن را فریاد می‌زند و فلسفه‌ی اگزیستانسیالیسم سارتر بر اساس آن شکل گرفته است:

«اگر واجب الوجود نباشد هر چیزی امکان پذیر است». درست است که در چنین اندیشه‌ای « [احساس] زیادی بودن»، «تهوع» و « پوچی» جزو خصایص انسانی است و آدمی در دنیایی بیهوده افکنده شده که به هیچ هدفی منتهی نمی‌شود، اما با این‌حال، انسان «با کارهایی که در عالم وجود انجام می‌دهد می‌تواند برای خودش ماهیتی بسازد » و با قدرت اختیار و انتخاب‌هایی که دارد جبر محیط را پس زده، وجودی را بر می‌گزیند تا ماهیت خاص خودش را رقم زند و بدین ترتیب بر «دلهره» و « وانهادگی» ذاتی‌اش چیره شود.

آمیزش فلسفه و ادبیات

مولر ژونتی می‌گوید: نویسنده‌ی اگزیستانسیالیست یا نهیلیست به دنبال «بیان و توصیف است، نه توضیح و تشریح» و این تعهد و التزام [به بیان کردن و به وصف درآوردن] را در چهره‌ای مسیح وار و پیامبرگونه انجام نمی‌دهد. او از پوچی‌های روزگارش سخن می‌گوید و اعتقاد دارد که انسان متفکر راه درست را در پیش خواهد گرفت.

«در جهانی که ناگهان از هر خیال واهی و از هر نوری محروم شده است، انسان احساس می‌کند بیگانه است. در این تبعید دست‌آویز و امکان برگشتی در کار نیست.

چون از یادگارهای زمان­‌های گذشته و یا از ارض موعود هم محروم شده است» و در چنین شرایطی مورسو بودن و مورسووار بودن گویی امری غیرقابل اجتناب و جبری است. اما بی‌شک این «من» انسان است که انتخاب می کند چگونه از تمام دلهره‌ها و وانهادگی‌های روزگار و زمانه‌اش مسیری راحت‌تر و بی‌خطرتر را رقم بزند، تا در حداقل‌ها، حداقل انسان باشد و انسان بمیرد.

چنین است که فلسفه سکان ادبیات را در دست می‌گیرد و اندیشه‌های فلسفی با ملاحت و شیوایی ادبیات درهم‌می‌آمیزد و در جهت رسیدن به آن اتوپیای فراموش شده به کار می‌رود. فلاسفه در نقش ادیبانی چیره دست ظاهر می‌گردند و به قول « پی یر دو بوادفر » مورخ و منتقد ادبی فرانسه « در روزگار ما فلسفه یک بار دیگر مانند قرون وسطی رهبر معنوی ادبیات می‌شود».

مرگ مادر

زندگی بیگانه این‌گونه آغاز می‌شود: «امروز مادرم مرد، شاید هم دیروز. نمی‌دانم ... » مادری مرده است و پسرش بر نعش او زاری نمی‌کند. شب احیا را می‌خوابد. سیگار دود می‌کند و قهوه می‌نوشد. علاقه‌ای به دیدن چهره مادر پیش از خاکسپاری ندارد. به هنگام بازگشت خوشحال است که به زندگی عادی‌اش باز می‌گردد.

فردای روز تدفین به دیدن یک فیلم می‌رود، شنا می‌کند و با معشوقه‌اش همبستر می‌شود. در اداره وقتی رئیس علت مرگ مادر را می‌پرسد، به او می‌گوید: «تقصیر من نیست». فرصت ارتقای شغلش و رفتن به پاریس را به دلیل آن‌که «دلیلی برای تغییر زندگی» نمی‌بیند و برایش «بی‌تفاوت» است از دست می‌دهد.

به دلیل داشتن خویی عجیب و بی احساس ماریا عاشقش شده و مطمئن است که همین اخلاق باعث تنفرش هم خواهد شد! او عشق ماریا را به خود بی معنی می‌داند و به نظرش این کار « هیچ دلیل ندارد». با همسایه خود ریمون به خاطر یک ناهار ساده ارتباط برقرار می‌کند.

در نزاعی که بین ریمون و برادر معشوقه‌ی سابقش درمی‌گیرد وارد شده و بی خود و بی‌جهت، زیر آفتاب مدام و یک‌ریز چند گلوله به طرف مرد عربی که برادر معشوقه‌ی ریمون است شلیک می‌کند.

مرد کشته می‌شود و از اینجا به بعد داستان رنگ دیگری می‌گیرد و من راوی، مورسو از خواب آرام و ساکت خود بر می‌خیزد. گرچه بی‌عمل و ساکن است اما در سکوت محض سلول تنگ و تارش فکر می‌کند.

حس احمقانه‌ی گریستن

مورسو کم حرف است چون «حرف زیادی برای گفتن ندارد». تا این‌که سرانجام دادگاهش برگزار می‌شود. دادگاه از تیپ‌هایی ابدی، ازلی، قاضی، دادستان، وکیل مدافع، هیئت منصفه و دیگران تشکیل شده است. هیئت منصفه هم به نظر مورسو « فرقی با دیگران ندارد ».

او دادگاه را به تراموا یا باشگاهی تشبیه می‌کند. به نظرش «مثل حالتی [است] که توی باشگاهی باشی و از دیدن آدم‌هایی که در حال و هوای خودت ببینی خوشحال شوی [...] احساس عجیبی داشتم، حس کردم آنجا زیادی هستم ».

و مورسو همچنان بیگانه است با خودش، دادگاهش و جرم و گناهش؛ گناهی که نمی‌داند چیست و فقط به طور ضمنی به او یاد آور شده‌اند که گناهکار است. وقتی که حکم اعدام با گیوتین را قرائت می‌کنند پس از سالیان سال «حس احمقانه گریه کردن » به او دست می‌دهد. چون احساس می‌کند چقدر آدم‌ها از او تنفر دارند.

فریادهای نفرت‌زده‌ی تماشاگران

مورسو تصویر دادگاه و محاکمه اش را به شکل تصویری بدیع و یگانه ترسیم می‌کند: « همه چیز راست است و هیچ چیز راست نیست». او آماده و پذیرای مرگ است و پرسش‌هایی بنیادین در ذهن او شکل می‌گیرد و چنین است که به مرور هستی و دنیای خودش می‌پردازد.

او خودش را به « بی‌تفاوتی پرمهر دنیا » سپرده، درست مانند تمام زندگی‌اش، با دست‌هایی خالی، محکم و مطمئن در انتظار « مرگی که می‌آمد » به خودش و زندگی‌اش ایمان دارد.

حس می‌کند خوشبخت بوده و هنوز هم خوشبخت است و برای آن که همه چیز کامل شود و برای آن که خودش را کمتر تنها احساس کند، آرزو می‌کند تا تماشاگران بسیاری در روز اعدامش حضور داشته باشند و با فریادهایی نفرت‌زده به پیشوازش بیایند. بدین سان مورسو گم و رها در خلاء یک داستان ناب و یک پایان منسجم تمام می‌شود. با این حال از ۱۹۴۲که رمان«بیگانه» منتشر شد، او همچنان در ادبیات جهان زنده است و نفس می‌کشد.

قهرمان راستین دنیای امروز

مورسو قهرمان نیست، بل‌که یک ضد قهرمان است. او از پس زوال انسان سر برون آورده و به یک معنا نماینده‌ی تام و تمام انسان مدرن است. او آن چیزی است که در حاشیه و متن خودش وجود دارد. بسیاری او را « شهید راه حقیقت » خوانده‌اند و راست گویی که نه، تلاش برای گفتن واقعیت‌ها، یا بهتر بگوییم: ساده‌گویی و صداقت او را ستوده‌اند. در دوره‌ی بعد از جنگ جهانی دوم در میان دانشجویان ژاریس مورسو به عنوان قهرمان عدالت‌خواهی و پاکی مفرط شهرت داشت. اما آیا مورسو به واقع پاک و راستگوست؟

کامو در مقدمه‌ی ترجمه‌ی انگلیسی «بیگانه» مورسو را « قهرمان راستین دنیای امروز»دانسته و معتقد است: «مورسو نمی‌خواهد دروغ بگوید. دروغ گفتن تنها آن نیست که چیزی را که نیست بگوییم هست، دروغگویی به خصوص این است که آن چیزی را که هست زیاد وانمود کنیم» و به این ترتیب چهره‌ای معصوم و حقیقت‌گو را به مورسو نسبت می‌دهد.

به امید فرارسیدن یکشنبه

«کانر گروز اوبراین » منتقد انگلیسی آثار کامو، مورسو را شهید راه حق ندانسته، بلکه گمان می‌کند مورسو هم مانند همه‌ی انسان‌ها دروغگوست. « او فقط در مورد برخی مسائل دروغ نمی‌گوید و آن هم احساسات خودش است.

حاضر نیست به خاطر این که دیگران خوش‌شان بیاید یا کسی را از درد و رنج نجات دهد، یا حتی برای رهانیدن خودش به دروغ، به داشتن احساساتی تظاهر کند که در درونش نیست » و این به نظر اوبراین وجه تمایز و خصیصه‌ی اصلی مورسوست. چیزی که او را از تمام شخصیت‌های داستانی این قرن جدا می‌کند.

مورسو به همه چیز و همه کس نگاهی متفاوت دارد. نگاه او برگرفته از زندگی‌ای است که در پیش گرفته. او سراسر هفته، بی‌وقفه، تنها به امید فرارسیدن یکشنبه‌هایی که به تمام معنا یکشنبه اند کار می‌کند و درست در یکی از همین یکشنبه‌ها قتل در فضای منفعل داستان روی می‌دهد. با وقوع جنایت داستان ناگهان در موقعیتی جدید و متفاوت از پیش قرار می‌گیرد. وقوع جنایت داستان را به دو تکه منشق می‌کند و به نوعی نقطه عطف داستان به شمار می رود.

دو روی سکه‌ی یک زندگی سگی

به نظر مورسو دوری از زن و سیگار یعنی مجازات و محروم شدن از آزادی. اما «عادت» این مجازات‌ها را هم از بین می‌برد. کامو با استفاده از عادت به درون شخصیت‌های نامدار داستانش، شخصیت‌هایی مانند مادر، سالامانوی پیر، سگش، توماس پرزه و ... رخنه کرده و هستی داستانی آنها را تصویر و تفسیر می‌کند.

آنها همه به زندگی‌شان عادت کرده‌اند. مادر به تنهایی و سکوت آسایشگاه، سالامانوی به سگش، توماس پرزه به مادر، افراد آسایشگاه سالمندان به هم عادت کرده‌اند. مادر می‌گوید: « آخرش آدم به همه چیز عادت می کند ». چنین است که عادت، زندگی آنها را پیش می‌برد. در این موقعیت است که انسان‌ها به عادت‌هاشان مبدل می‌گردند. سالمندان «مارنگو» در نظر مورسو چهره‌هایی پرچین و چروک اند که در فرورفتگی چشم‌خانه‌شان به جای چشم فقط نوری بی رمق دیده می‌شود. سالامانو و سگش هم به یک شکل در آمده‌اند و در واقع دو روی سکه‌ی زندگی سگی‌شان هستند.

توپی که از هر طرف به دروازه فرستاده می‌شود

آدم هایی که در کنار مورسو در طول داستان نفس می‌کشند و در روایت داستانی گم و پیدا می‌شوند متعلق به دنیایی هستند که آدم‌ها بی‌آن‌که لامذهب باشند، مذهبی نیستند و کشیش‌ها را آدم‌هایی بی‌یقین به زنده بودن خود می‌دانند، «چون مثل مرده ها زندگی می‌کنند ». مسلماً پناهگاه و مأمنی برای روح های نا آرام وجود ندارد. آدم‌ها خود را به بستر سیال و روان زندگی سپرده و با اتفاق‌ها و حوادث همان‌طور که برای‌شان پیش می‌آید روبرو می‌شوند و به دنبال عوض کردن چیزی نیستند و اتفاق‌ها درست مانند « توپی که از هر طرف به دروازه فرستاده می‌شود»، به زندگی آن‌ها وارد شده و زندگی سرد و بی روح و یخ‌زده در عین آفتاب و گرمای بی امان را تحت الشعاع قرار می‌دهد.

گر چه این اتفاق‌ها از سر اختیار و انتخابی است که انسان‌ها در دنیای جبر‌آلود به آن تن می دهند، ولی چون با قرار گرفتن در هسته اصلی این اتفاق‌ها وارد بازی‌ای شده اند که آنها و هستی‌شان را تغییر خواهد داد، در چنین فضایی مجرم کسی است که در مقابل تصویر رنج گریه کند.

یک شخصیت گم‌شده

مرد عرب، شخصیتی است بی‌نام، بیگانه و گم‌شده در داستان. مورسو با کشتن او در اصل چیزی را در وجود خودش می‌کشد و با دادگاهی شدن به نوعی به هویتی جدید و نو دست پیدا می‌کند و حس‌های جدیدی را در خودش بیدار می‌کند. حس‌هایی چون دوست داشتن، منتظر بودن، ترس و ... را تجربه می‌کند و به درک متفاوتی از زمان می‌رسد.

تنها « دیروز » و « فردا » معنای خودشان را حفظ کرده‌اند و باقی وقت‌کشی محض است و بس. و در چنین روزهایی است که بیگانه‌ی داستان، بیگانه با همه چیز و همه کس به خودش می رسد.
او بیگانه ای است از خیل بیگانگان ادبیات جهان. بیگانگانی چون « راسکلنیکف »، « ژوزف ک »، « گره گوار سامسا»، «آنتونن روکانتن»، «ژان باپتیست کلمانس»، «رایموند فوسکا» و ... . بیگانگانی که هر یک بر تارک ادبیات واضح و درخشان می‌درخشند و هر یک نماینده‌ی تفکر و محصول دوران خالق خود هستند.

این شخصیت‌ها همه در «مورسو»‌ی بیگانه هست و نیست. مورسو باربردار تاریخ پس از خود و جاودانان پیش از خود است. رد نویسندگان و نوع روایت و نگارش نویسندگان بزرگی را در این اثر قابل تأمل می‌توان یافت . از «نیچه» و «ولتر» و «استاندال» گرفته تا «همینگوی» ، «فالکنر» و«اشتاین بک»، «داستایوسکی» و مخصوصاً «کافکا ».

در مرز واقعیت و افسانه

نویسنده راه حل ارائه نمی‌دهد. او تنها به تصویرگری دنیا و زندگی بسنده می‌کند و نظر سارتر را که اعتقاد داشت «انسان پوچ‌گرا نمی‌تواند چیزی را روشن کند و فقط آن را بیان می‌کند » در جهان داستان تحقق می‌بخشد. آلبر کامو، مورسو همچون تابلویی در پیش چشمان مخاطب خود گذاشته و زندگی در مرز واقعیت و افسانه را تصویر می‌کند. مورسو می‌داند که او نخستین محکوم نخواهد بود و اطمینان دارد نوبت دیگران هم خواهد رسید.

قصد کامو در بیگانه مطالعه‌ی روانشناختی یک مورد خاص نیست، بل‌که رابطه انسان را با دنیا و جامعه مطرح می‌کند. دلشوره‌ی اصلی و اساسی دنیای مدیترانه‌ای، دنیایی که در آن همه چیز به وفور یافت می‌شود و کاملاً متعادل است. کامو با تمام قوا فریاد می‌زند:«‌مسأله‌ی جالب برای من انسان بودن است».

مردن در آفتاب و با آفتاب

«زندگی به زندگی کردن نمی ارزد» و در این میان مردی زیر آفتاب یکریز عرق می‌ریزد و بی‌هیچ انگیزه‌ای، شاید تنها به دلیل آفتاب مردی را می‌کشد و بدین ترتیب خود را از عمق آینده و از درازای تمام زندگی بیهوده‌ای که می‌گذرانده و زندگی‌ای که هنوز نیامده، در فضایی از جبر و اختیار، مطمئن و محکم به گیوتین می‌سپرد تا در لحظه‌ی آخر تنها به امید تماشاگر بیشتر و به گناه گریه نکردن بر مرگ مادر اعدام شود. آری زندگی چنین است و مورسو، این منفور دوست داشتنی، بیگانه‌ی بیگانه، در آفتاب و با آفتاب می‌میرد.

نقل از: راديو زمانه

۱۰/۲۵/۱۳۸۸

آسيب‌شناسي عشق در نگاه سنتي و مدرن

آسيب‌شناسي عشق در نگاه سنتي و مدرن

انديشه اجتماعی - مهدي سلطاني:
دنياي جديد به قول وبر دنيايي «راز زدايي» شده است. در دنياي مدرن از همه‌ پديده‌هاي اجتماعي راز زدايي و تقدس‌زدايي شده است.
در دنياي قديم، همه چيزها، حتي چيزهاي زميني، در هاله‌اي از راز و قدسيت پوشانده شده بود.
دنياي جديد به قول وبر دنيايي «راز زدايي» شده است. در دنياي مدرن از همه‌ پديده‌هاي اجتماعي راز زدايي و تقدس‌زدايي شده است. در دنياي قديم، همه چيزها، حتي چيزهاي زميني، در هاله‌اي از راز و قدسيت پوشانده شده بود.
به قول بودلر حتي آدميان در حجابي از هاله تقدس قرار داشتند. اما دنياي مدرن اين هاله را از سر انسان مدرن به پايين، به ميان گل و لاي خيابان افكنده است(برمن،1381). هيچ‌گاه در طول تاريخ، انسان‌ها در مناسبات و روابط خود به اندازه شفافيت مناسبات در دنياي مدرن، روبروي يكديگر قرار نگرفته‌اند. بلكه همواره هاله‌اي از ابهام در دنياي پيشامدرن بر روابط انساني حاكم بوده است.
نمونه چنين شفافيتي را مي‌توان در كاركرد جديد پول در دنياي مدرن ديد. در طول تاريخ از زماني كه اقتصاد به وجود آمد و روابط پولي ميان آدميان برقرار گشت، هميشه به نوعي پول بر روابط انساني حاكم بوده است. اما دنياي مدرن وجوه ديگري به اين پول داد. وجوهي كه زيمل آنها را به خوبي در فلسفه پول تشريح كرده است(زيمل،1373). يكي از اين وجوه همان هاله‌زدايي بوده است.
پول در دنياي مدرن نقش متفاوتي از آنچه در سراسر تاريخ بر عهده داشته، ايفا كرده است: نقش تقدس‌زدايي، غير شخصي كردن روابط، تقليل روابط انساني به روابط پولي و ده‌ها نقش بزرگ و كوچك ديگر. اما ويژگي اصلي اين تقدس‌زدايي چه بوده است؟ مهم‌ترين ويژگي آن رفع ابهام‌ها از روابط انساني بوده است.
در دوران ماقبل مدرن، ابهام هميشه بر روابط بين‌اشخاص، وجود داشته است. در دنياي قديم، اين ابهام كاركرد مهمي داشته، و آن هم حفظ اشكال حاكم بر زندگي اجتماعي بوده است. در دنياي سنتي، حتي عيني‌ترين چيزها نيز در هاله‌اي از تقدس فرو رفته بود.
پول، عيني‌ترين كالاي اجتماعي، همراه با تقدس به حيات خود ادامه مي‌داد. در واقع پول محصول كار فرد تلقي نمي‌شد، بلكه نوعي هديه ماورايي و الهي قلمداد مي‌گشت. اين مسئله را مي‌توان به همه‌ عرصه‌هاي زندگي بشري در جهان سنتي، از جمله زندگي جنسي تسري داد.
زيمل از تسلط دو نوع شكل روابط جنسي در طول تاريخ، ازدواج و فحشا، سخن گفته است(زيمل، 1380). ‌ملزومات دنياي سنتي براي حفظ اين دو شكل، حذف عشق و روابط اروتيك و عاشقانه بوده است. زيرا همچنان كه فرويد اشاره كرده است، عشق (Eros)و روابط اروتيك، تمدن را به زعم انسان‌هاي سنتي با خطر مواجه مي‌سازند(فرويد،1382). از اين رو، تمدن در طول تاريخ براي حفظ خود، دو شكل سنتي روابط جنسي يعني ازدواج و فحشا را حفظ كرده است.
دو شكلي كه از طريق سيطره مداوم خود بر زندگي شهواني، آن را از محتوا خالي ساخته و با تخطي از سرشت خاص نيروي شهوي، عملاً نيروي حياتي‌ جنسي را ربوده است؛ بدين معنا، «قرارداد ازدواج در بي‌شماري موارد، عملاً بنا به دلايلي غير اروتيك منعقد مي‌شود و از اين رو در موارد بي‌شماري انگيزه اروتيك يا راكد مي‌ماند يا هنگامي كه ويژگي آن در تضاد با سنتهاي انعطاف‌ناپذير و بي‌رحمي قانون قرار مي‌گيرد، تلف مي‌شود.
از سوي ديگر فحشا ... زندگي جوانان را بدان سو مي‌كشاند كه شكلي انحراف‌آميز به خود بگيرد، يعني به كاريكاتوري بدل ‌شود كه تجاوزي است بر ضد عميق‌ترين سرشت آن زندگي»(زيمل،1380: 240).
تمدن در طول تاريخ براي بقا و پيشرفت خود كوشيده است عشق را از روابط انساني حذف كند؛ زيرا كه آن را مغاير با اهداف خود دانسته است(فرويد،1382). اما از آنجا كه عشق بنيادي‌ترين غريزه در نهاد بشري است، تمدن براي سركوب آن، شيوه‌اي ظريف و جالب را برگزيدكه همواره از ديد تيزبين بشر پنهان بوده است. من اين شيوه را «تقديس عشق» مي‌نامم.
تقديس عشق در تاريخ ادبيات ايران و جهان صحنه‌هاي بديعي فراهم آورده است. عرفا، شعرا، نويسندگان، حكيمان ، فلاسفه و بزرگان ادب و هنر، عشق را ستوده‌اند. عشق چه بسا براي آنها منبع الهام و نيرويي براي تصعيد و والايش غرايز بوده است.
در اين جا اين سؤال پيش مي‌آيد كه تقدس بخشيدن به عشق چگونه به ابقاء اشكال سنتي روابط جنسي كمك كرده است؟ ايده‌ اين مقاله اين است كه اين مسئله از طريق ايجاد ابهام در مناسبات جنسي رخ داده؛ ابهامي كه محصول تقديس عشق در فضاي پر ابهام و رمز و راز دنياي سنتي بوده است.
اما مكانيسم ابهام در اين جا براي ايجاد و تداوم چه بوده است؟ ابهام از طريق ايجاد فاصله و تقديس اين فاصله ميان عاشق و معشوق.
در دنياي پيشامدرن، عشق تقديس مي‌شد؛ تمدن اگرچه براي بقاي خود به سركوب عشق نياز داشته است، اما چون نتوانسته نياز به بنيادي‌ترين غريزه‌ بشري يعني عشق را به طور كامل سركوب كند، لذا دست به تقديس مفهوم عشق زده است.
به اين صورت، عشق به منزله‌ شيء يا ابژه‌اي مقدس، پرستش شده است. از اين نظر تمام ويژگي‌هاي يك شيء مقدس را مي‌توان در عشق يافت: شيئي كه افراد حق تعرض به حريم آن را ندارند و پاي نهادن به حريم آن به منزله‌ گناه و جرمي بزرگ محسوب مي‌شود. با اين حال، نوعي عشق در دنياي سنتي و پيشامدرن جايز بوده است: «عشق با فاصله». در واقع، در دنياي پيشامدرن، آنچه بزرگان تقديس و تجليل مي‌كردند، «عشق با فاصله» بوده است.
عشقي كه در خلال آن عاشق و معشوق(ابژه‌ عشق) با فاصله با يكديگر مواجه و عاشق يكديگر مي‌شدند. فاصله‌ها در اين مورد ايجادگر ابهام در روابط اروتيك و عاشقانه بوده‌اند. در اين مورد گاهي عشق يك طرفه و گاه دو طرفه بود، اما اساساً در اين فاصله، غالب عشق‌ها يك‌طرفه بوده است.
براي تحليل بيشتر بايد به ادبيات كلاسيك رجوع كنيم، زيرا ما تنها از طريق ادبيات با گذشته و فرهنگ آن در ارتباط هستيم و از اين رو مي‌توانيم شواهد بسياري براي ادعاي خود بياوريم. عشق‌هاي با فاصله در ادبيات كلاسيك و سنتي بسيار است.
در داستان اول مثنوي، دختري عاشق زرگري ناآشنا شده و اين عشق، او را از فاصله‌اي بسيار دور از ديار معشوق، به بستر بيماري انداخته است. بعد از آن زرگر از سوي پادشاه فراخوانده مي‌شود و پس از مدتي كامراني با دختر، با زهر شاه به گور مي‌رود و ديگر عشقي نمي‌ماند.
در داستان‌هاي عاشقانه‌ نظامي گنجوي، بارها چنين وضعيتي اتفاق مي‌افتد: فرهاد با يك‌بار ديدن شيرين و آن هم در يك ملاقات رسمي، عاشق او مي‌شود و از عشق او روانه كوه بيستون مي‌شود تا با تراشيدن سنگ‌هاي گران كوهستان و رنگين ساختن‌شان به خون خويش، اميد داشته باشد كه شيرين گوشه چشمي از سر لطف به او كند. مجنون از عشق ليلي سر به بيابان مي‌گذارد و هنگامي به او مي‌رسد كه ليلي در گور خفته است. از آن پس مجنون آن‌قدر در فراق ليلي زار مي‌زند تا كه مي‌ميرد و اسطوره‌ عشاق مي‌شود.
در اين داستان‌ها، همه‌ عشق‌ها با فاصله اتفاق مي‌افتند و اگر وصالي نيز رخ دهد، تنها در چارچوب ازدواج صورت مي‌گيرد. در غير اين صورت، اگر عاشق نتواتد به معشوقش برسد، داستان با پاياني تراژيك مواجه مي‌شود.
همچون حماسه‌ فرهاد و مجنون كه عاقبت با مرگ خويش به اسطوره بدل مي‌شوند. اسطوره‌ عاشقاني مقدس كه مردند، اما دامن به گناه نيالودند. تمدن و فرهنگ اين چنين از دست شاعران، نويسندگان و هنرمندان دست به تقديس عشق زده است.
اما مهمترين چيزي كه در اين ميان سركوب گشته، خود غريزه نياز به عشق و رابطه بوده است. حتي در جايي كه واقعاً رابطه‌اي اروتيك اتفاق مي‌افتد(در داستان مثنوي مولوي)، داستان با مرگ يكي از طرفين رابطه(زرگر) و تقبيح اين‌گونه عشق‌هاي هوس‌آلود پايان مي‌پذيرد. در اين‌جا وجدان جمعي از مرگ زرگر آسوده مي‌شود تا ديگر كسي دامن مقدس عشق را نيالايد.
در اين داستان‌ها، عشق‌ها در نوعي سكوت عاشقانه، همراه با هجران و درد و سوز ادامه مي‌يابند و معمولاً به پاياني تراژيك مي‌رسند. كلام سعدي گوياي اين ادعا است:
گر كسي وصف او ز من پرسد
بيدل از بي‌نشان چه گويد باز
عاشقان كشتگان معشوقند
بر نيايد ز كشتگان آواز
اين شعر به خوبي وضعيت روابط عاشقانه در جهان سنتي را براي ما بازنمايي مي‌كند: اولاً فاصله‌ عاشق و معشوق را چنان دور از هم نشان مي‌دهد كه شناخت و توصيف معشوق براي عاشق در آن به منزله شناخت و توصيف يك موجود بي‌نشان و مجهول است.
موجود بي‌نشاني كه عاشق براي رمزگشايي از وجود پر رمز و راز او، هيچ نشانه معلومي در دست ندارد. ثانياً از نوعي هجران سخن مي‌گويد كه عاشق اسير آن است، به گونه‌اي كه از مشقت دوري معشوق، همچون مرده‌اي مي‌ماند.
با اين تحليل، عشق در دنياي سنتي، عشقي يك ‌سويه است. يك طرف از فاصله‌اي نسبتاً دور عاشق طرف ديگر مي‌شود، بدون آن‌كه طرف مقابل در وهله نخست از عشق ديگري خبردار باشد.
پس از آن است كه عاشق سعي مي‌كند به معشوق برسد و چون معمولاً نمي‌رسد، مرگ شرافتمندانه را به جان مي‌خرد و در سكوت مي‌ميرد. بزرگترين داستان‌هاي عاشقانه در ادبيات كلاسيك جهان در يك زمينه دراماتيك، با پاياني تراژيك رخ مي‌دهند: ليلي و مجنون، شيرين و فرهاد، رمئو و ژوليت و...
اين صحنه‌ها، گوياي نوعي اسطوره است كه فرهنگ آن را براي رسيدن به اهداف به ظاهر متعالي خود برمي‌سازد و بر افراد جامعه تحميل مي‌كند؛ اسطوره‌اي كه كاركرد آن، حفظ و بقاء اشكال سنتي روابط جنسي است. اسطوره در اين‌جا به معناي گفتار، پيام يا مفهومي است كه واقعيت تاريخي را به گونه‌اي عرضه مي‌كند كه انگار چيزي طبيعي است. مكانيسم اسطوره براي اين كار عبارت است از طبيعي جلوه دادن امور تاريخي(بارت1380، اباذري1380).
در اين تعريف كه از مقاله‌ بارت برگرفته شده، اسطوره «شيوه‌اي از دلالت يا نوعي شكل است كه معطوف به نوعي كاركرد است. اسطوره نيت‌مند است و حيث التفاتي دارد. اسطوره چيزي را پنهان نمي‌كند؛ كاركرد اسطوره تحريف كردن و مخدوش كردن است، نه ناپديد كردن... رابطه‌اي كه مفهوم اسطوره را با معناي آن پيوند مي‌دهد، ضرورتاً رابطه‌اي مخدوش‌كننده است»(بارت1380: 98-97).
در فرهنگ ما شكل «اسطوره شده‌‌» عشق به گونه‌اي پرداخته و عرضه شده است كه انگار يك «امر طبيعي» و تنها شكل عشق و روابط عاشقانه است.
دنياي سنتي، براي حفظ خود و روابط اجتماعي سنتي در خانواده‌ و حفظ نوعي «نظم مكانيكي»(دوركيم،1369) به تقديس و «اسطوره سازي» عشق نياز دارد. معشوق را تا عرش بالا مي‌برد و از او موجودي آرماني در ذهن خود مي‌سازد. از اين‌روست كه حكماي قديم گفته‌اند: «عشق كور است».
اين تمثيل به نحو احسن، ابهام در عشق را نشان مي‌دهد. عاشق، معشوق خود را پاك‌ترين عشق روي زمين و متعالي‌ترين روح و كامل‌ترين انسان مي‌پندارد؛ در حالي كه چنين نيست و اين تصوير مبهم، زاييده فاصله‌ عاشق از معشوق است. لذا هنگامي كه عاشق به وصال معشوق مي‌رسد و مستي مه‌آلود عشق از سرش مي‌پرد، به اشتباه خود پي مي‌برد و آن‌گاه منتظر فاجعه بايد بود.
نظير داستان مولوي كه دختر عاشق وقتي به وصال زرگر مي‌رسد، به مرور از او و زيبايي‌اش دلزده مي‌شود، در حالي كه پيش از وصال، زرگر تمام زندگي او بود و كامل‌ترين معشوق. در تصويري كه اين داستان‌ها از عشق در يك جامعه سنتي ارائه مي‌دهند، عشق‌ها همواره با وصال پايان مي‌پذيرند و زندگي‌ها نيز. از اين رو، عشق به امري مقدس و اسطوره‌اي تبديل مي‌شود تا نوعي تحريم را براي افراد به همراه آورد؛ تحريمي كه تضمين كننده ثبات ساختارهاي جنسي در جامعه‌ سنتي است.
اما عشق در دنياي مدرن به كلي مفهومش تغيير مي‌كند. اولين ويژگي آن در قالب ويژگي تقدس‌زدايي دنياي مدرن شكل مي‌گيرد. در اينجا عشق از قداست مي‌افتد. به تعبيري، هاله تقدس از سر عشق فرو مي‌غلتد. غرق گشتن آدميان در درياي پرتلاطم و پر‌ آشوب زندگي مدرن، به قيمت غافل ماندن آنها از يكديگر تمام شده است. حاصل اين مدرنيته، تنهايي انسان جديد بوده است. اين تنهايي نياز به ديگري را شديد مي‌سازد؛ به خصوص نياز به عشق و روابط عاشقانه را به ضرورت زندگي مدرن بدل مي‌كند.
در دنياي مدرن، عشق‌ها معمولاً دو سويه‌اند و «روابط صميمانه»(گيدنز،1992) ميان عاشق و معشوق وجه مشخصه‌ آن است. در اين‌ شرايط، عشق‌ها از فاصله‌اي نزديك رخ مي‌دهند.بدين‌صورت، مناسبات جديدي شكل مي‌گيرند و ابهام از اين مناسبات رخت بر مي‌بندند. در اينجا، معشوق براي عاشق زميني جلوه مي‌كند، نه موجودي ماورايي و اسطوره‌اي. و مهمتر اين كه عشق‌ها ديگر پايان تراژيك ندارند. بدين ترتيب، عشق ويژگي عمومي زندگي جنسي مي‌شود و تصور زندگي بدون عشق ناممكن مي‌شود.
اما مهمترين ويژگي روابط جنسي مدرن، شفافيت و رفع ابهام در آن است. ابهام‌زدايي مدرن در روابط عاشقانه، پيامدهاي انقلابي براي مناسبات جنسي مدرن داشته، به طوري كه به سست شدن روابط پدرسالارانه انجاميده است. بدين گونه، ساخت پدرسالارانه مواجه با بحران مي‌شود و در خطر زوال قرار مي‌گيرد. زندگي عاشقانه در دنياي مدرن به افراد اين امكان را داده است كه در صورت عدم رضايت از يكديگر، رابطه عاشقانه را فسخ كنند؛ زيرا كه بدين ترتيب مناسبات برابري‌جويانه ميان آنها حاكم گشته است.
دنياي مدرن، بيش از هر چيز، براساس ارضاي غرايز بنا شده يا لااقل گرايش به اين سمت داشته است. لذا ابهام را از ميان برداشته و فرصت گفتگو را پيش و پس از هرگونه رابطه‌اي، از جمله ازدواج، داده است. اما جامعه سنتي به اين شيوه هرگز اجازه ارتباط نزديك و صميمي بين دو جنس را نداده است. از اين نظر، برداشته‌ شدن ابهام در روابط عاشقانه در دوران مدرن، به نوعي «اسطوره‌شكني» عاشقانه تبديل شده است.
عشق رمانتيك و روابط اروتيك با فرصت گفتگويي كه فراهم مي‌آورد، ديالوگ ذهن‌ها را رقم مي‌زند و ذهن افراد را براي يكديگر مكشوف مي‌سازد. در حقيقت در ديالوگ‌هاي عاشقانه، دريچه‌هاي ذهن دو طرف رابطه، براي لحظاتي بر روي يكديگر باز مي‌شود. اين مسئله هرچند صميميت رابطه را بالا مي‌برد و فرصت‌هاي بسياري براي ادامه‌ عشق فراهم مي‌آورد، اما در ضمن همچون عاملي نيرومند براي از هم‌گسيختگي نيز عمل مي‌كند. بنابراين اگرچه دنياي مدرن فاصله‌ها را بر مي‌دارد، اما نمي‌تواند بر عواقب آسيبي آن نيز غلبه كند.
وجود فاصله در دنياي سنتي اين كاركرد را داشته كه قوام خانواده را بيشتر كند. زن و شوهر در چنين جامعه‌اي، با يكديگر جز در موارد خاص مواجه نمي‌شدند. فرصت گفتگو بين آنها كم بود و همواره دو طرف نوعي فاصله را بين يكديگر حفظ مي‌كردند. آنها نوعي حريم ميان يكديگر قايل بودند. وجود حريم، فرصت گفتگو را از بين مي‌برد.
اسرار زنانه و مردانه در چنين شرايطي هيچگاه بر ديگري مكشوف نمي‌شود و زن و مرد هرگز درباره آنها سخن نمي‌گويند. دو طرف در دو دنياي مختلف خاص خود تفكر مي‌كنند: زن و شوهر در اين‌جا هميشه يك سري حريم‌ها را براي يكديگر حفظ مي‌كنند و به خود جرأت نزديك شدن به آنها را نمي‌دهند.
اين حريم نقش محافظ رابطه‌ خانوادگي را دارد. اما در دنياي مدرن، به علت از ميان رفتن فاصله‌ها و حريم‌ها و ايجاد شدن صميميت جنسي بيش از حد، كمتر امر خصوصي براي فرد باقي مي‌ماند. اسرار نهاني يكي‌يكي از سوي شخص به طرف مقابل گفته مي‌شود يا ديگري با حساسيت طالب برملا شدن آن است. اين مسئله، خانواده ‌مدرن را مستعد فروپاشي مي‌كند.
اين گرايش به از هم‌گسيختگي روابط عاشقانه و پيوندهايي كه براساس آن در جامعه‌ مدرن شكل مي‌گيرد، پيامدي مهم براي «روابط جنسيتي» داشته و آن ايجاد بحران در مناسبات پدرسالارانه و مردسالارانه بوده است. به طور كلي پدرسالاري بر فرض «تداوم روابط» استوار است. پدرسالاري براي اعمال سلطه‌ خود، به تداوم رابطه‌ مبتني بر سلطه نياز دارد.
سلطه‌اي كه از سوي يك طرف، اعمال و از سوي طرف ديگر پذيرفته مي‌شود. در يك رابطه عاشقانه و اروتيك، به علت وجود تساوي در ميزان اقتدار ميان زن و مرد، تداوم رابطه وابسته به توافق دو نفر است. اما در مناسبات جنسي پدرسالارانه كه سلطه‌ يكي بر ديگري وجوددارد، اساساً وجه تساوي قدرت ميان زن و مرد منتفي است.
در رابطه دو نفره‌اي كه سلطه، حاكم است، يك نفر قدرت بيشتري از ديگري دارد كه در گونه پدرسالاري، مرد اين اقتدار بالارا كسب كرده است. در چنين حالتي رابطه اروتيك به تمام معنا نمي‌تواند اتفاق افتد. رابطه اروتيك شرط «تساوي جنسيتي» را با خود دارد. در اين حالت تساوي جنسيتي، گرايش به از هم گسيختگي را بالا مي‌برد. لذا در اين رابطه، عنصر «تداوم»، دايماً با خطر از بين رفتن روبرو است.
در حقيقت ساختار روابط عاشقانه بسيار شكننده است و با امتناع يك طرف، به نيستي مي‌رسد. لذا هرگز سلطه نمي‌تواند در آن جايي داشته باشد؛ زيرا سلطه نيازمند ساختاري با دوام است. عامل سلطه نيز خود اين تداوم را تشديد مي‌كند و در جهت ادامه‌ رابطه گام برمي‌دارد. اما در ساخت شكننده‌ روابط عاشقانه اعمال سلطه جايي ندارد.
از اين رو هنگامي كه در دنياي مدرن، شكل سوم روابط جنسي، يعني روابط اروتيك، به ميان مي‌آيد، ساختار پدرسالارانه‌ جامعه‌پيشامدرن مواجه با بحران مي‌شود. بنابراين گرايش‌هاي مردان به اعمال سلطه، از سوي زناني كه طالب تساوي جنسي در روابط عاشقانه هستند، رد مي‌شود. از اين نظر، كشمكش در روابط دو جنس بالا مي‌گيرد و هر رابطه‌اي با كمترين مسئله در معرض فروپاشي قرار مي‌گيرد.
از اين نظر لازم مي‌آيد ارتباط رو به فروپاشي، دوباره بازسازي شود. اين بازسازي، در روابط عاشقانه يك سويه نيست، بلكه دو طرف بايد گام به گام روابط را بهبود بخشند تا دوباره به رابطه‌اي عاشقانه و لذت‌بخش برسند. لذا در اين رابطه‌ دو سويه و برابري‌طلبانه، ميل مردان به سلطه تعديل مي‌شود يا مجال ظهور نمي‌يابد.
در صورتي ‌كه شخص به سنت‌ها پايبند باشد، اين ساختار تساوي‌طلبانه، وجدان او را آزرده خواهد كرد. بخشي از جرايم و فجايعي كه امروزه در روابط زنان و مردان رخ مي‌دهد، ناشي از بحران پدرسالاري در نتيجه‌ تساوي‌طلبي جنسي در روابط اروتيك است. در حقيقت ميل به لذت و خودخواهي زاييده‌ دنياي مدرن، هر دو طرف رابطه را درگير خود مي‌كند.
تضاد و نابهنجاري وقتي در روابط جنسي رخ مي‌دهد كه در يك جامعه‌ مدرن يا در حال مدرن شدن، همچنان ارزشهاي عشق اسطوره‌اي و بافاصله ادامه يابد. در چنين حالتي، ضرورت جامعه‌ مدرن، كساني را كه بخواهند با ملزومات جامعه‌ سنتي نرد عشق ببازند، به نابودي مي‌كشاند. «فردگرايي عاطفي»(برمن،1381)
در جامعه‌ مدرن جايي براي عشق‌هاي با فاصله نمي‌گذارد. در گذشته اگر عشق با فاصله اندكي كارساز بود، اما در دنياي مدرن، فرد يا ابژه‌ مورد عشق هرگز قبول نمي‌كند كه كسي اين گونه با فاصله عاشقش شود. اين الگو، يك طرف را فعال و ديگري را منفعل فرض مي‌كند. در صورتي كه در دنياي مدرن، ديگري نيز خواهان كنش فعالانه در عشق است.
در اينجا ابهام‌زدايي در روابط جنسي به نوعي بيرحمي تبديل مي‌شود. اگر عاشق به هر دليلي نخواهد يا نتواند شيوه‌ مدرن گفتگو را براي از ميان برداشتن فاصله و ايجاد ارتباط با معشوق بردارد، لاجرم از گردونه بازي كنار گذاشته مي‌شود
منابع :

* - زيمل،گئورگ(1373)،«پول در فرهنگ مدرن»،ترجمه يوسف اباذري، ارغنون،شماره 3،تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي.
* زيمل،گئورگ(1380)،«تضاد فرهنگ مدرن»، ترجمه هاله لاجوردي، ارغنون، شماره 18، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي.
* فرويد،زيگموند(1382)، ناخرسنديهاي فرهنگ، ترجمه اميد مهرگان، تهران، انتشارات گام نو.
* برمن،مارشال(1381)،تجربه مدرنيته،ترجمه مراد فرهادپور،تهران،طرح نو.
* بارت،رولان(1380)،«اسطوره در زمانه حاضر»،ترجمه يوسف اباذري،ارغنون، شماره 18،مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي.
* اباذري،يوسف(1380)،«رولان بارت و اسطوره و مطالعات فرهنگي»، ارغنون، شماره18، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي.
* دوركيم،اميل(1369)، درباره تقسيم كار اجتماعي، ترجمه باقر پرهام،تهران، نشر بابل.
* زيمل،گئورگ(1372)، «كلانشهر و حيات ذهني»، ترجمه يوسف اباذري، نامه علوم اجتماعي، جلد سوم(6)، دانشگاه تهران.
* giddens,antony(1992), the transformation of intimacy, standard CA:standard university press.

۱۰/۰۶/۱۳۸۸

امروز پنجم دي ماه هزار و سيصد و هشتاد هشت

هنرمندي كه از خيام جلو زده و از پيش به فكر آخر و عاقبت خود بوده و هست... همه‌جا زرنگي و پول به رخ هنرمند كشيدن؟!


اين‌هم عكسي از هنربندان شهر ما- چه فقير است اين شهر!


يك : امروز در كرمان هيچ‌خبري نبود!
دويم : سالروز زلزله‌ي بم بود كه در هيچ‌جا خبري از آن واقعه ي دهشتناك نيامده بود و ديگر هم نخواهد آمد।!
"مگر بم زلزله شده يا شهري از ايران است؟!
سيم : سالروز مرگ محمد‌علي مسعودي نويسنده‌ي كرماني بود و عده‌اي از دوستان و ياران -هنرمند- دور و نزديكش بر سر مزارش- قبرستان هنرمندان يا مشاهير كرمان- جمع شدند.جايتان خالي خوش گذشت و اي‌كاش اين مراسم در قيد حياتش بود.
چهارم :
آخرش معلوم نشد كه اين قطعه‌ي كوچكي كه سال‌ها به نام فواديه مشهور خاص و عام بود- از نام فواد كرماني شاعر استفاده شده و قبرش نيز در همين محل است- را به چه نامي بخوانيم। روزي مي‌گويند قبرستان هنرمندان است و چند شاعر را در آن خاك مي‌كنند

هيچ‌كس نپرسيد مگر هنرمند قبر هم نياز دارد؟
و يا اصلا كرمان هنرمند هم دارد؟
چغوك چيه كه پَر و پُت‌ش چي باشه؟

اما مثل من خوش خيال نباشيد كه گفتند- آن‌هم با چه شدت و حدتي كه خدا نصيب نكند।- حتا نگذاشتند چهار صباح بگذرد و اين چند تا شاعر بيچاره كفن‌شان خشك شود।آقايان و خانم‌هاي خواص اعتراض كردند و همان حرف‌هاي بالايي مرا زدند।البته ظريفي مي‌گفت حرف‌هاي ديگري هم - خيلي بدتر ازين‌ها- گفته شده- اما ما توجه نمي‌كنيم و بايد موكدا به عرض‌تان برسانم كه- حرف و خبر من دقيق نيست ؛ اما از آن‌جا كه آقاي زاهدي را همه مي‌شناسند و... اصلا به من ‌چه.... خلاصه كنم! با فرمايشات و تصميمات شوراي شهر كرمان، به رياست جناب زاهدي- رييس شوراي شهر كرمان و وزير محترم علوم قبلي- اين محل به نام قبرستان مشاهير!!! تغيير نام پيدا مي‌كند
-ببينيد كار به كجا كشيده كه چند متر جا را هم براي هنرمند بيچاره نمي‌توانند؛ ببينند!-
اما هدفم از اين‌همه روده درازي تنها در اين است كه اين‌جا راهم آقايان محترم دارند مي‌فروشند। آن‌هم با چه كبكبه و دبدبه‌اي ، -لطفا به عكس بالاي صفحه توجه كنيد. دوست نمرده‌مان چند قدم از خيام هم پيش‌تر رفته!
اما روي سحنم با هيئت مديره اين قطعه است كه- فكر نكنيد آدم‌هاي كوچكي‌اند، نه! همه از بزرگان و ريش‌سفيدان استان مي‌باشند و
مشاهير و هنرمندان را به خوبي مي‌شناسند و اجازه‌ي دفن مرحوم مسعودي- كه عمرش را بي‌سر و صدا صرف ادبيات داستاني كرد- نمي‌دادند با اين‌عنوان كه او از مشاهير نيست।؛ حال چطور اجازه مي‌دهند از قبل ... والله و اعلم

۹/۳۰/۱۳۸۸


سید محمد خاتمی، رئیس جمهور پیشین، : «رحلت عالم زاهد ومجتهد والاقدر، مجاهد نستوه، فقیه، کلامی، جامع معقول و منقول حضرت آیت الله العظمی منتظری رضوان اله علیه را به ساحت مبارک حضرت ولی الله الاعظم، به حوزه های علمیه، به همه ارادتمندان، دوستداران آن فقید سعید و بیت شریف و بستگان و فرزندان محترمشان از صمیم قلب تسلیت عرض ... متفکر و فقیه بزرگواری رخ در نقاب خاک کشید که در عرصه علم و عمل همه عمر پر برکت خود را در مسیری که رضایت خداوند را در آن می دانست مصروف کرد و برای خدا و خدمت به بندگان او و دفاع از میهن و مردم؛ رنجها؛ دربدریها و زندانها و شکنجه‌ها را با سینه‌ای گشاده تحمل کرد و عزیزترین سرمایه‌اش یعنی فرزند عزیز و مجاهدش حجه‌الاسلام والمسلمین محمد منتظری را نیز تقدیم انقلاب و راه خدا کرد».


۹/۲۸/۱۳۸۸

حامد حبيبی از نامزدی جايزه‌ ادبی «روزی روزگاری» كناره‌گيری كرد.




به گزارش بخش ادب خبرگزاری دانشجويان ايران «ايسنا» اين داستان‌نويس كه با كتاب «آن‌جا كه پنچرگيری‌ها تمام می‌شوند» به عنوان نامزد بخش مجموعه‌ داستان سومين دوره‌ جايزه‌ روزی روزگاری معرفی شده در يادداشتی خطاب به مديا كاشيگر، دبير اين جايزه نوشته است:

«شايد به نظر شما و يا ديگران عجيب برسد که نويسنده‌ اين مطلب خيال دارد حرفی جدی بزند، می‌خواهد آن‌قدر جدی باشد که هيچ‌گاه حتی در داستان‌های خود نبوده است،‌ می‌خواهد به ادبيات وفادار باشد، می‌خواهد به خوانندگان داستان‌های خود وفادار بماند، می‌خواهد در کنار چند داستانی که نوشته بايستد و سرش را بالا بگيرد، می‌خواهد آن‌قدر با ديگران روراست باشد که حتی با تصوير خود نبوده است، می‌خواهد به چندصدایی خيانت نکند، می‌خواهد بدون اینکه منتظر باشد روزی برسد که عده‌ای به يکديگر جايزه بدهند بنشيند گوشه‌ای و «دون کيشوت» بخواند، می‌خواهد نشان دهد که نويسنده نمی‌نشيند منتظر که آيا جامعه ادبی او را به عنوان نويسنده برنده می‌شناسند يا فقط برای او سری تکان می‌دهند و لبخند می‌زنند که نويسنده هميشه بازنده است تا سال‌ها بگذرد و کسی (حتی يک نفر) بر انديشه او درنگ کند، می‌خواهد به کسانی که فقط می‌خواهند بخندند بگويد با تمام وجود می‌خواهد نويسنده باشد حتی اگر هيچ داوری شهامت جايزه دادن به دلقک وبلاگ‌نويسی را نداشته باشد که بارانی نمی‌پوشد و از «صد سال تنهايی» شاهد نمی‌آورد،‌ می‌خواهد هميشه معتقد بماند که نمی‌خواهد عضو کلوبی بشود که او را به عضويت قبول می‌کند، می‌خواهد بيش‌تر از اين برايش ثابت نشود که داوری اشخاص جای داوری آثار را گرفته است، می‌خواهد ايمانش را به دستانی که می‌فشارد از دست ندهد و می‌خواهد در همان خيال خوش بماند که دغدغه همه تنها و تنها ادبيات است و لذت بردن از يک داستان را هيچ‌ يک از افراد اين خانواده با به به و چه چه گفتن و شنيدن و جوايز را دست به دست کردن عوض نمی‌کنند، می‌خواهد تنها بودن خود را حفظ کند که نويسنده هميشه تنهاست و اگر روزی جمعی را پشت سر خود ديد بايد کلاهش را بالاتر بگذارد و سرش را به زير اندازد و پيش پايش را بپايد.

«جناب کاشيگر به من اجازه دهيد دکور جايزه ادبی ديگری نباشم و کناره‌گيری مرا از مسابقه ادبی روزی روزگاری که می‌دانم تا همين امروز برای برگزار شدنش چه خون دل‌ها خورده‌ايد بپذيريد.»

حبيبی در دهمين دوره جايزه نويسندگان و منتقدان مطبوعات هم جزو نامزدهای نهايی بود كه به تازگی مجموعه داستان «برف و سمفونی ابری» اثر پيمان اسماعيلی را به عنوان برگزيده خود در بخش مجموعه داستان معرفی كرد.

يك حركت فرخنده। قدمي به سوي رهايي از دست داوران آن‌چناني و آن‌ها كه داعيه‌ي مرشدي ادبيات داستاني را دارند। اي‌كاش همه‌ي ما اين‌چنين جسارتي را داشتيم
آقاي حبيبي। دست شما را مي‌بوسم। اميدوارم كه دنباله رو اين حركت شما باشم


۹/۱۵/۱۳۸۸

مناجات شيخ ابوالحسن خرقاني قدس سره


شبي بعد از عبادات و اوراد به خداوند سبحانه و تعالا،شيخ ابوالحسن خرقاني مناجات كرد و گفت: خداوندا فرداي قيامت، به‌وقت آن‌كه نامه‌ي اعمال هر يكي به‌دست دهند و كردار هر يكي بريشان نمايند؛ چون نوبت به من آيد دانم كه چه جواب معقول بگويم.
پس در حال به سرش ندا آمد
" يا ابالحسن، آن‌چه روز حشر خواهي گفتن، در وقت بگو"
گفت: خداوندا، چون مرا در رحم مادر بيافريدي؛ درظلمات عجزم بخوابانيدي و چون در وجودم آوردي؛ معده‌ي گرسنه را با من همراه كردي تا چون در وچود آمدم؛ از گرسنگي مي‌گريستم.

چون مرا در گهواره نهادندي، پنداشتم فرج آمد। پس دست و پايم ببستند و خسته كردند.

چون عاقل سخن‌گوي شدم؛
گفتم" بعداليوم آسوده مانم।
به معلمم دادند و به چوب ادب دمار از روزگارم برآوردند।


از آن درگذشتم؛
شهوت بر من مسلط كردي تا از تيزي شهوت به چيزي ديگر نمي‌پرداختم।
و چون از بيم زنا و عقوبت فساد، زني را به عقد و نكاح درآوردم؛ فرزندانم در وجودم آوردي و شفقت ايشان در درونم گماشته، و در غم خورش و لباش ايشان عمرم ضايع كردي


چون از آن در گذشتم؛
پيري و ضعف بر من گماشته و درد اعضا بر من نهادي

چون از ان در گذشتم
گفتم" جون وفات من برسد، بياسايم।
به دست ملك‌الموت گرفتارم كردي تا به تيغ بي‌دريغ، به صد سختي جان من ظبط كرد

چون از ان درگذشتم؛
در لحد تاريكم نهادند
و در آن تاريكي و عاجزي دو شخص مكرم(كذا منكرم) فرستادي كه : خداي تو كيست و ملت تو چيست؟
چون از آن جواب برستم؛
از گورم برانگيختي

و در اين وقت كه حشر كردي؛در گرماي قيامت و جاي حسرت و ندامت، نامه‌اي به‌دستم دادي كه : اقرا كتابك!

خداوندا،
كتاب من اين است كه گفتم। اين‌همه مانع من بود از اطاعت؛ و از براي چندين تعب و رنج، شرط خدمت تو كه خداوندي به جاي نياوردم؛
تو را از آمرزيدن وگناه عفو كردن، مانع كيست

ندا آمد: كه اي ابالحسن، ترا بيامرزيدم ، به عفو كرم


۹/۰۹/۱۳۸۸

پرسش و پاسخ دو شاعر

شعر خانه دوست سروده « فريدون مشيري »
(پاسخ شعر نشاني اثر سهراب سپهري)



من دلم مي‌خواهد

خانه‌اي داشته باشم پر دوست

کنج هر ديوارش

دوستهايم بنشينند آرام

گل بگو گل بشنو

هرکسي مي‌خواهد

وارد خانه پر عشق و صفايم گردد

يک سبد بوي گل سرخ

به من هديه کند

شرط وارد گشتن

شست و شوي دل‌هاست

شرط آن داشتن

يک دل بي‌رنگ و رياست

بر درش برگ گلي مي‌کوبم

روي آن با قلم سبز بهار

مي‌نويسم اي يار

خانه‌ي ما اين‌جاست

تا که سهراب نپرسد دگر

خانه دوست کجاست؟



سوال سهراب:


خانه دوست كجاست؟

در فلق بود كه پرسيد سوار

آسمان مكثي كرد

رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت

به تاريكي شن‌ها بخشيد

و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

نرسيده به درخت،

كوچه باغي ست كه از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه‌ي پرهاي صداقت آبي است

مي‌روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در مي‌آرد،

پس به سمت گل تنهايي مي‌پيچي،

دو قدم مانده به گل،

پاي فواره جاويد اساطير زمين مي‌ماني

و ترا ترسي شفاف فرا مي‌گيرد

در صميمت سيال فضا، خش خشي مي‌شنوي:

كودكي مي‌بيني

رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه‌ي نور

و از او مي‌پرسي

خانه دوست كجاست؟

۹/۰۴/۱۳۸۸

مرگ در خانه هنرمندان را می کوبد!

«براي ديدن عكس‌ها روي نام هنرمند كليك كنيد»



در همه ی آن روزها

شما را مخفیانه دوست داشتم

( احمد رضا احمدی )

کم نیستند هنرمندانی که مرگ در یکی - دوماهه اخیر در خانه آنان را کوبیده است. چند تن از هنرمندان ایرانی در همین دوره کوتاه، تسلیم خاموشی شده اند و تنی دیگر بر تخت بیمارستان ها با مرگ عموما زود رس در جدالند. پس از درگذشت هنرمند برجسته موسیقی ایرانی پرویز مشکاتیان که در ۳۰ شهریور اتفاق افتاد تا به امروز ۲۳ سوم آبان ۱۳۸۸،چند تن دیگر از هنرمندان ونویسندگان ایرانی به دیار خاموشی کوچ کرده اند که زنده یادان: مهدی سحابی، امیر قویدل. جمشید لایق، نیکو خردمند ... از آن جمله اند.



پرویز مشکاتیان هنگام مرگ به ۶۰ سالگی نرسیده بود. او متولد ۱۳۳۴ در شهر نیشابور بود و بسیار زود جامعه موسیقی ایران متوجه استعداد شگرف او در موسیقی اصیل ایرانی شد. در نوجوانی، در اردوی هنری رامسر - جشنواره سراسری نوجوانان مستعد در پیش از انقلاب - استعداد خود در نوازندگی سنتور و سه تار را به استاتید موسیقی ایران در آن زمان، نشان داد و آنگاه در سال ۱۳۵۰ به سن هفده سالگی تدریس نوازندگی را در مرکز حفظ و اشاعه موسیقی که زیر نظر داریوش صفوت اداره می شد، آغاز کرد. مشکاتیان پایه های موسیقی را نزد پدرش که نوازنده و موسیقی دان بود فرا گرفت اما برای کسب دانش آکادمیک موسیقی راهی تهران شد و دانشکده هنرهای زیبا زیر نظر استاید طراز اول موسیقی ایران به فراگیری بیشتر موسیقی پرداخت. همکاری پرویز مشکاتیان با گروه عارف که در جشن هنر شیراز با ترانه مشهور " پیر فرزانه " به خوانندگی پریسا، در سال ۱۳۵۵ شهرت فراوانی برای این هنرمند جوان فراهم آورد. از آن پس مشکاتیان نام خود را به عنوان یکی از برجسته ترین نوازندگان و آهنگسازان کشور ثبت کرد. مشکاتیان با خوانندگانی چون پریسا، شجریان، ناظری، بسطامی،افتخاری، جهاندار... همکاری کرد و برای آنان آهنگ ساخت و هم خود نواخت. مشکاتیان در اولین سال های پس از انقلاب با دختر استاد آواز موسیقی ایران شجریان ازدواج کرد اما زندگی مشترک آنان چندان پایدار نماند.




مهدی سحابی مترجم، روزنامه نگار و نقاش معاصر هنگام مرگ ۶۶ ساله بود. مرگ او بی هیچ اغراقی یک فاجعه در گستره ی کار ترجمه ادبیات جهان به زبان فارسی است.جدیت، سختکوشی، احترام به خواننده و انتخاب های سنجیده و درخشان، بیش از هر چیزی او را مترجمی کم مانند در ایران ساحته بود. او روز ۱۷ آبان ۱۳۸۸ هنگامی که برای دیدار از خانواده اش به شهر پاریس سفر کرده بود دچار سکته قلبی شد و در برابر مرگ زانو زد.

سحابی بیش از هرچیز در ادبیات معاصر ایران با ترجمه های درخشانش شناخته شده است. تنها ترجمه رمان پرآوازه مارسل پروست " درجستجوی زمان از دست رفته" که یازده سال زندگی سحابی را به خود اختصاص داد، نامی ماندگار از مترجم فارسی اش در میان ایرانیان دوستدار ادبیات جهان ساخت. رمان مشهور مارسل پروست - جستجوی زمان از دست رفته - ، هم به لحاظ ادبی و فنی و هم از نظرحجم؛ آن چنان سترگ و پر هیبت است که با گذشت حدود یک قرن از چاپ آن به زبان فرانسوی، هیچ مترجمی در زبان فارسی نتوانسته بود به سراغش برود. ترجمه این رمان تلاشی طاقت فرسا می طلبید و اگر مهدی سحابی که از نظر سخت کوشی و انظباط کاری شهره بود به انجام آن اهتمام نمی ورزید، شاید هنوز این این شاهکار ادبی چند هزار صفجه ای، به فارسی در نیامده بود. سحابی، آثار سلمان رشدی نویسنده انگلیسی هندی تبار را هم به فارسی درآورد که ترجمه رمان شرم از او توانست بهترین ترجمه ادبیات داستانی سال۱۳۶۴را از هیات داوران کتاب سال ایران برباید. گفته می شود ترجمه اثر پر هیاهو رشدی، آیات شیطانی نیز پیش از آن که حکم مرتد بودنش توسط آیت الله خمینی صادر شود، به همت سحابی به پایان رسیده بود که هیچ گاه پس از آن، سخنی از ترجمه فارسی آن بوسیله مهدی سحابی به میان نیامد.

سحابی در زمینه ترجمه پس از انقلاب شناخته شد و پیش تر در کار روزنامه نگاری اشتغال داشت. او در روزنامه کیهان به قلم زنی مشغول بود که انقلاب و حذف دگراندیشان از حوزه های مختلف فرهنگی و سیاسی و اجتماعی او را نیز بی کار کرد. سحابی در آخرین پست اداریش در کیهان عضو هیات سردبیری این روزنامه ی خوشنام در گذشته، بود. بی گمان اخراج او از روزنامه نگاری در گرایش او به ترجمه ی حرفه ای بی تاثیر نبود. پس از آن بود که سحابی حرفه ی مترجمی را به عنوان یک شغل برگزید و آثار بسیاری را به فارسی برگرداند.

سحابی به جز روزنامه نگاری و مترجمی، نقاش و داستان نویس هم بود. در نقاشی که تحصیلاتش را در ایتالیا نیمه کاره رها کرد، پر کار بود ؛ اما در عرصه داستان نویسی کارنامه ای کم حجم دارد. رمان ناگهان سیلاب اولین کار ادبی او بود که نتوانست توجه چندانی برانگیزد. سحابی متولد سال ۱۳۲۲ در شهر قزوین بود.



امیر قویدل كارگردان سينما و تلويزيون ايران روز 17 آبان ۱۳۸۸ در سن ۶۲ سالگی در تهران درگذشت. قویدل متولد شهر مشهد بود و فعالیت درسینما را با نگارش سناریو و سپس آشنایی با سامویل خاچکیان کارگردان مشهور سینمای ایران در پیش از انقلاب، با دستیاری او آغاز کرد. قویدل تا آخرین کارهایش در ساخت فیلم و نگارش فیلمنامه، نتوانست از تاثیر آموزه های استادش، خاچکیان خارج شود. رگه هایی از سینمای موفق خاچکیان در دهه چهل که فیلم های ژانر " ترس" او با نام های: فریاد نیمه شب، ضربت، سرسام، یک قدم تا مرگ؛ همواره به عنوان جذابیت های سینمایی در کار های امیر قویدل باقی ماند. خونبارش، برنج خونین، سردارجنگل و ترن از جمله کارهای این کارگردان سینمای ایران بود.



جمشید لایق هنرمند تاتر وسینمای ایران روز ۲۱ آبان در گذشت. لایق در تاتر دهه چهل ایران بازیگری مطرح، پر کار و موفق بود. او از جمله کوچندگان صحنه تاتر هم چون انتظامی، نصیریان، خوروش،مشایخی، داورفر، فنی زاده و بسیاری دیگر، در اواخر این دهه به سوی دوربین است. سینما با همه ی جذابیت های خود برای تعدادی از تاتر آمدگان چندان با موفقیت همراه نبود،جمشید لایق از جمله هنرمدانی است که هیچ گاه در سینما نتوانست چهره بیادماندنی خود در تاتر را تکرار کند. به هر رو سینما اگر خلاقیت و عشق صحنه را نداشت اما راه گذران زندگی مادی در هنر را هموار تر می کرد. این نقش را که بعد ها سینما در حیطه اعمال سیاست های دولتی از نفس افتاد و بسیاری از ستارگان آن به ویژه ستارگان زن، از آن برای همیشه خدا حافظی کردند، تلویزیون به عهده گرفت. سریال سازی رونق کم سابقه ای یافت و بودجه وهزینه تلویزیون دولتی برای آن که مخاطب بیابد بسیار بالا رفت. جمشید لایق نیز مثل بسیاری دیگر سمت تلویزیون را در پیش گرفت و به دلیل پشتوانه تیانری خود در چند نقش بیادماندنی در سریال های ایرانی بازی کرد. ایفای نقش در سریال های سلطان وشبان، هزار دستان و روزی و روزگاری، از حضور موفق او در تلویزیون برای همیشه در کارنامه سریال ایرانی باقی ماند. لایق در سینما با نخستین فیلم بهرام بیضایی، رگبار در سال ۱۳۴۹ از تیاتر فاصله گرفت. هرچند در فیلمی دیگر پیش از آن بازی کرده بود اما پس از رگبار بازیگر سینما هم شناخته شد و بازی در فیلم های دیگر کارگردانان و از جمله حضور در دواثر داریوش مهرجویی راهم تجربه کرد. در سینما او بیش از همه با بهرام بیضایی نمایش نامه نویس، کارگردان تیاتر و سینما همکاری کرد. رگبار،کلاغ، شاید وقتی دیگر،مسافران و سگ کشی؛ آثاری از بیضایی است که لایق در آن ها به ایفای بازی پرداخته است.

جمشید لایق،این هنرمند تازه درگذشته، با همه ی سیر سفر هنر بازیگری، در ذهن بسیاری از اهل هنر بیش از هرچیز به عنوان بازیگر تیاتر شناخته شده است. او متولد ۱۳۱۰ تهران بود و بازیگری تیاتر را از نوجوانی آغاز کرد و پس از تحصیل در دانشکده هنرهای زیبا در آثار فراوانی، به ویژه در دهه چهل شرکت کرد.




نیکو خرد مند تازه ترین درگذشته صحنه هنر ایران است. خردمند پیش از آن که با چهره اش شناخته شده باشد به خاطر صدای ماندگارش شناخته می شد. دوبلوری با صدای جادویی که پیش از انقلاب صدایش از دهان بسیاری از ستارگان سینمای جهان و ایران شنیده می شد. شاید معروف ترین آن صدای فارسی چهره جهانی سینما سال های نه چندان دور هالیود، الیزابت تایلور، شناخته شده ترین وبه یاد ماندنی ترینش باشد. خردمند پس از سال ها مقاومت در برابر دوربین سینما، بلاخره در سال های میان سالگی با بازی در فیلم پرده آخر، نخستین ساخته فیلمساز ارمنی سینمای ایران واروژ کریم مسیحی پا به هنر بازیگری گذاشت. صدای زیبا و چهره نه چندان شرقی او در نقش مادران عموما با سواد و متشخص، بسیار زود شهرت و محبوبیت برایش به همراه آورد. در بازیگری تلویزیون بیش از سینما وقت کاری او را پر می کرد. حضور در چندین سریال پر بیننده که معروفترین آن دزدان مادر بزرگ نام دارد حاصل کار او در تلویزیون است. در سینما نیز طی بیست سال بازیگری کارنامه ای حدوا پرکار دارد. غزال ، کافه ستاره، چند می گیری گریه کنی و خاک آشنا از جمله فیلم های سینمایی این هنرمند تازه درگذشته است. با در گذشت نیکو خردمند هنر دوبله ایران یکی از خوش صدا ترین های خود را از دست داد.این هنرمند عرصه دوبله و تلویزیون وسینما هنگام مرگ ۷۷ ساله بود.

و بعد از این همه مرگ، باز هم خبرهایی ناگوار به گوش رسید. به جز مرگ چهره های مشهور قلمرو هنر و ادبیات ایران در ماه مهرو آبان امسال، در دو هفته گذشته دو چهره دیگر از از ادبیات و هنر بازیگری نیز در جدال با مرگ، کارشان به بیمارستان کشید. بهروز بقایی بازیگر تیاتروتلویزیون وسینما طی ماه گذشته به دلیل یک بیماری سخت چند روز را را بر تخت بیمارستان گذراند. سکته مغزی گویا بهروز، این بازیگر فهیم سینما و تیاتر را روانه بیمارستان کرد. خبر اولیه در باره این هنرمند گیلانی نگران کننده بود و پزشک معالجش در اواسط ماه آبان از وضع عمومی این بازیگر و کارگردان براز نگرانی کرد. بقایی بازیگری را با تاتر گیلان آغاز کرد و دهه پنجاه و سال های نخست انقلاب در نمایشنامه های ارزشمند فراوانی ایفای نقش کرد. بقایی در سال های اخیر به جز بازیگری، کارگردانی آثار تلویزیونی را هم عهده دار است؛ هنگامی که در یکی ازنمایش نامه های زنده یاد اکبر رادی با کارگردانی هادی مرزبان ایفای نقش می کرد دچار سکته مغزی شد. بهروز بقایی متولد سال ۱۳۲۹ و دارای مدرک کارشناسی تیاتر است.

... و شما را مخفیانه دوست داشتم ...

بیماری، در آخرین روزهای ماه آبان به سراغ یکی معروفترین چهره ادبی هم رفت و او را هم چند روزی روانه بیمارستان کرد. بنا به نوشته روزنامه اعتماد، احمد رضا احمدی شاعر مشهور معاصر اواخر ماه گذشته در پی نارسایی قلبی در بخش مراقبت های ویژه بیماران قلبی بستری شد. این شاعر مشهور و محبوب ایرانی از جمله شاعران موفق جنبش شعری معروف به موج نو دردهه چهل است و اشعارش همواره دوستداران زیادی در شعر معاصر داشته است. این شاعر کرمانی معاصر که در طنز کلامی نیز شهرت دارد از جمله شاعران جوان دهه چهل بود که امیدواری های فراوانی حتا در میان اهل فن برانگیخته بود. فروغ فرخزاد شاعر مشهور ایرانی در اولین سال های چهل از احمد رضا احمدی به عنوان شاعر با استعدادی نام برد که می تواند آینده درخشانی در عرصه شعرنو ایران داشته باشد. با آرزوی تندرستی برای این دو هنرمند قلمرو نمایش و شعر ـ بقایی و احمدی - بخشی از یک شعر احمد رضا احمدی رادر آرزوی بهبودی و تندرستی اش مرور می کنیم:

... من تمام مه را تنها آمدم

به آفتاب رسیدم

ساختمان پست و تلگراف

سفیدی روزهای دیگر را

داشت

که من در همه ی آن روزها

کارمندی ساده بودم

بارانی سفید و کلاهی سیاه

برسر داشتم

در همه ی آن روزها

شما را مخفیانه دوست داشتم.

-

مرگ در خانه هنرمندان را می کوبد!

مرگ در خانه هنرمندان را می کوبد!



در همه ی آن روزها

شما را مخفیانه دوست داشتم

( احمد رضا احمدی )

کم نیستند هنرمندانی که مرگ در یکی - دوماهه اخیر در خانه آنان را کوبیده است. چند تن از هنرمندان ایرانی در همین دوره کوتاه، تسلیم خاموشی شده اند و تنی دیگر بر تخت بیمارستان ها با مرگ عموما زود رس در جدالند. پس از درگذشت هنرمند برجسته موسیقی ایرانی پرویز مشکاتیان که در ۳۰ شهریور اتفاق افتاد تا به امروز ۲۳ سوم آبان ۱۳۸۸،چند تن دیگر از هنرمندان ونویسندگان ایرانی به دیار خاموشی کوچ کرده اند که زنده یادان: مهدی سحابی، امیر قویدل. جمشید لایق، نیکو خردمند ... از آن جمله اند.


پرویز مشکاتیان

پرویز مشکاتیان هنگام مرگ به ۶۰ سالگی نرسیده بود. او متولد ۱۳۳۴ در شهر نیشابور بود و بسیار زود جامعه موسیقی ایران متوجه استعداد شگرف او در موسیقی اصیل ایرانی شد. در نوجوانی، در اردوی هنری رامسر - جشنواره سراسری نوجوانان مستعد در پیش از انقلاب - استعداد خود در نوازندگی سنتور و سه تار را به استاتید موسیقی ایران در آن زمان، نشان داد و آنگاه در سال ۱۳۵۰ به سن هفده سالگی تدریس نوازندگی را در مرکز حفظ و اشاعه موسیقی که زیر نظر داریوش صفوت اداره می شد، آغاز کرد. مشکاتیان پایه های موسیقی را نزد پدرش که نوازنده و موسیقی دان بود فرا گرفت اما برای کسب دانش آکادمیک موسیقی راهی تهران شد و دانشکده هنرهای زیبا زیر نظر استاید طراز اول موسیقی ایران به فراگیری بیشتر موسیقی پرداخت. همکاری پرویز مشکاتیان با گروه عارف که در جشن هنر شیراز با ترانه مشهور " پیر فرزانه " به خوانندگی پریسا، در سال ۱۳۵۵ شهرت فراوانی برای این هنرمند جوان فراهم آورد. از آن پس مشکاتیان نام خود را به عنوان یکی از برجسته ترین نوازندگان و آهنگسازان کشور ثبت کرد. مشکاتیان با خوانندگانی چون پریسا، شجریان، ناظری، بسطامی،افتخاری، جهاندار... همکاری کرد و برای آنان آهنگ ساخت و هم خود نواخت. مشکاتیان در اولین سال های پس از انقلاب با دختر استاد آواز موسیقی ایران شجریان ازدواج کرد اما زندگی مشترک آنان چندان پایدار نماند.
مهدی سحابی

مهدی سحابی

مهدی سحابی مترجم، روزنامه نگار و نقاش معاصر هنگام مرگ ۶۶ ساله بود. مرگ او بی هیچ اغراقی یک فاجعه در گستره ی کار ترجمه ادبیات جهان به زبان فارسی است.جدیت، سختکوشی، احترام به خواننده و انتخاب های سنجیده و درخشان، بیش از هر چیزی او را مترجمی کم مانند در ایران ساحته بود. او روز ۱۷ آبان ۱۳۸۸ هنگامی که برای دیدار از خانواده اش به شهر پاریس سفر کرده بود دچار سکته قلبی شد و در برابر مرگ زانو زد.

سحابی بیش از هرچیز در ادبیات معاصر ایران با ترجمه های درخشانش شناخته شده است. تنها ترجمه رمان پرآوازه مارسل پروست " درجستجوی زمان از دست رفته" که یازده سال زندگی سحابی را به خود اختصاص داد، نامی ماندگار از مترجم فارسی اش در میان ایرانیان دوستدار ادبیات جهان ساخت. رمان مشهور مارسل پروست - جستجوی زمان از دست رفته - ، هم به لحاظ ادبی و فنی و هم از نظرحجم؛ آن چنان سترگ و پر هیبت است که با گذشت حدود یک قرن از چاپ آن به زبان فرانسوی، هیچ مترجمی در زبان فارسی نتوانسته بود به سراغش برود. ترجمه این رمان تلاشی طاقت فرسا می طلبید و اگر مهدی سحابی که از نظر سخت کوشی و انظباط کاری شهره بود به انجام آن اهتمام نمی ورزید، شاید هنوز این این شاهکار ادبی چند هزار صفجه ای، به فارسی در نیامده بود. سحابی، آثار سلمان رشدی نویسنده انگلیسی هندی تبار را هم به فارسی درآورد که ترجمه رمان شرم از او توانست بهترین ترجمه ادبیات داستانی سال۱۳۶۴را از هیات داوران کتاب سال ایران برباید. گفته می شود ترجمه اثر پر هیاهو رشدی، آیات شیطانی نیز پیش از آن که حکم مرتد بودنش توسط آیت الله خمینی صادر شود، به همت سحابی به پایان رسیده بود که هیچ گاه پس از آن، سخنی از ترجمه فارسی آن بوسیله مهدی سحابی به میان نیامد.

سحابی در زمینه ترجمه پس از انقلاب شناخته شد و پیش تر در کار روزنامه نگاری اشتغال داشت. او در روزنامه کیهان به قلم زنی مشغول بود که انقلاب و حذف دگراندیشان از حوزه های مختلف فرهنگی و سیاسی و اجتماعی او را نیز بی کار کرد. سحابی در آخرین پست اداریش در کیهان عضو هیات سردبیری این روزنامه ی خوشنام در گذشته، بود. بی گمان اخراج او از روزنامه نگاری در گرایش او به ترجمه ی حرفه ای بی تاثیر نبود. پس از آن بود که سحابی حرفه ی مترجمی را به عنوان یک شغل برگزید و آثار بسیاری را به فارسی برگرداند.

سحابی به جز روزنامه نگاری و مترجمی، نقاش و داستان نویس هم بود. در نقاشی که تحصیلاتش را در ایتالیا نیمه کاره رها کرد، پر کار بود ؛ اما در عرصه داستان نویسی کارنامه ای کم حجم دارد. رمان ناگهان سیلاب اولین کار ادبی او بود که نتوانست توجه چندانی برانگیزد. سحابی متولد سال ۱۳۲۲ در شهر قزوین بود.


امير قويدل

امیر قویدل كارگردان سينما و تلويزيون ايران روز 17 آبان ۱۳۸۸ در سن ۶۲ سالگی در تهران درگذشت. قویدل متولد شهر مشهد بود و فعالیت درسینما را با نگارش سناریو و سپس آشنایی با سامویل خاچکیان کارگردان مشهور سینمای ایران در پیش از انقلاب، با دستیاری او آغاز کرد. قویدل تا آخرین کارهایش در ساخت فیلم و نگارش فیلمنامه، نتوانست از تاثیر آموزه های استادش، خاچکیان خارج شود. رگه هایی از سینمای موفق خاچکیان در دهه چهل که فیلم های ژانر " ترس" او با نام های: فریاد نیمه شب، ضربت، سرسام، یک قدم تا مرگ؛ همواره به عنوان جذابیت های سینمایی در کار های امیر قویدل باقی ماند. خونبارش، برنج خونین، سردارجنگل و ترن از جمله کارهای این کارگردان سینمای ایران بود.


جمشید لایق

جمشید لایق هنرمند تاتر وسینمای ایران روز ۲۱ آبان در گذشت. لایق در تاتر دهه چهل ایران بازیگری مطرح، پر کار و موفق بود. او از جمله کوچندگان صحنه تاتر هم چون انتظامی، نصیریان، خوروش،مشایخی، داورفر، فنی زاده و بسیاری دیگر، در اواخر این دهه به سوی دوربین است. سینما با همه ی جذابیت های خود برای تعدادی از تاتر آمدگان چندان با موفقیت همراه نبود،جمشید لایق از جمله هنرمدانی است که هیچ گاه در سینما نتوانست چهره بیادماندنی خود در تاتر را تکرار کند. به هر رو سینما اگر خلاقیت و عشق صحنه را نداشت اما راه گذران زندگی مادی در هنر را هموار تر می کرد. این نقش را که بعد ها سینما در حیطه اعمال سیاست های دولتی از نفس افتاد و بسیاری از ستارگان آن به ویژه ستارگان زن، از آن برای همیشه خدا حافظی کردند، تلویزیون به عهده گرفت. سریال سازی رونق کم سابقه ای یافت و بودجه وهزینه تلویزیون دولتی برای آن که مخاطب بیابد بسیار بالا رفت. جمشید لایق نیز مثل بسیاری دیگر سمت تلویزیون را در پیش گرفت و به دلیل پشتوانه تیانری خود در چند نقش بیادماندنی در سریال های ایرانی بازی کرد. ایفای نقش در سریال های سلطان وشبان، هزار دستان و روزی و روزگاری، از حضور موفق او در تلویزیون برای همیشه در کارنامه سریال ایرانی باقی ماند. لایق در سینما با نخستین فیلم بهرام بیضایی، رگبار در سال ۱۳۴۹ از تیاتر فاصله گرفت. هرچند در فیلمی دیگر پیش از آن بازی کرده بود اما پس از رگبار بازیگر سینما هم شناخته شد و بازی در فیلم های دیگر کارگردانان و از جمله حضور در دواثر داریوش مهرجویی راهم تجربه کرد. در سینما او بیش از همه با بهرام بیضایی نمایش نامه نویس، کارگردان تیاتر و سینما همکاری کرد. رگبار،کلاغ، شاید وقتی دیگر،مسافران و سگ کشی؛ آثاری از بیضایی است که لایق در آن ها به ایفای بازی پرداخته است.

جمشید لایق،این هنرمند تازه درگذشته، با همه ی سیر سفر هنر بازیگری، در ذهن بسیاری از اهل هنر بیش از هرچیز به عنوان بازیگر تیاتر شناخته شده است. او متولد ۱۳۱۰ تهران بود و بازیگری تیاتر را از نوجوانی آغاز کرد و پس از تحصیل در دانشکده هنرهای زیبا در آثار فراوانی، به ویژه در دهه چهل شرکت کرد.

نیکو خردمند

نیکو خردمند

نیکو خرد مند تازه ترین درگذشته صحنه هنر ایران است. خردمند پیش از آن که با چهره اش شناخته شده باشد به خاطر صدای ماندگارش شناخته می شد. دوبلوری با صدای جادویی که پیش از انقلاب صدایش از دهان بسیاری از ستارگان سینمای جهان و ایران شنیده می شد. شاید معروف ترین آن صدای فارسی چهره جهانی سینما سال های نه چندان دور هالیود، الیزابت تایلور، شناخته شده ترین وبه یاد ماندنی ترینش باشد. خردمند پس از سال ها مقاومت در برابر دوربین سینما، بلاخره در سال های میان سالگی با بازی در فیلم پرده آخر، نخستین ساخته فیلمساز ارمنی سینمای ایران واروژ کریم مسیحی پا به هنر بازیگری گذاشت. صدای زیبا و چهره نه چندان شرقی او در نقش مادران عموما با سواد و متشخص، بسیار زود شهرت و محبوبیت برایش به همراه آورد. در بازیگری تلویزیون بیش از سینما وقت کاری او را پر می کرد. حضور در چندین سریال پر بیننده که معروفترین آن دزدان مادر بزرگ نام دارد حاصل کار او در تلویزیون است. در سینما نیز طی بیست سال بازیگری کارنامه ای حدوا پرکار دارد. غزال ، کافه ستاره، چند می گیری گریه کنی و خاک آشنا از جمله فیلم های سینمایی این هنرمند تازه درگذشته است. با در گذشت نیکو خردمند هنر دوبله ایران یکی از خوش صدا ترین های خود را از دست داد.این هنرمند عرصه دوبله و تلویزیون وسینما هنگام مرگ ۷۷ ساله بود.

و بعد از این همه مرگ، باز هم خبرهایی ناگوار به گوش رسید. به جز مرگ چهره های مشهور قلمرو هنر و ادبیات ایران در ماه مهرو آبان امسال، در دو هفته گذشته دو چهره دیگر از از ادبیات و هنر بازیگری نیز در جدال با مرگ، کارشان به بیمارستان کشید. بهروز بقایی بازیگر تیاتروتلویزیون وسینما طی ماه گذشته به دلیل یک بیماری سخت چند روز را را بر تخت بیمارستان گذراند. سکته مغزی گویا بهروز، این بازیگر فهیم سینما و تیاتر را روانه بیمارستان کرد. خبر اولیه در باره این هنرمند گیلانی نگران کننده بود و پزشک معالجش در اواسط ماه آبان از وضع عمومی این بازیگر و کارگردان براز نگرانی کرد. بقایی بازیگری را با تاتر گیلان آغاز کرد و دهه پنجاه و سال های نخست انقلاب در نمایشنامه های ارزشمند فراوانی ایفای نقش کرد. بقایی در سال های اخیر به جز بازیگری، کارگردانی آثار تلویزیونی را هم عهده دار است؛ هنگامی که در یکی ازنمایش نامه های زنده یاد اکبر رادی با کارگردانی هادی مرزبان ایفای نقش می کرد دچار سکته مغزی شد. بهروز بقایی متولد سال ۱۳۲۹ و دارای مدرک کارشناسی تیاتر است.

... و شما را مخفیانه دوست داشتم ...

بیماری، در آخرین روزهای ماه آبان به سراغ یکی معروفترین چهره ادبی هم رفت و او را هم چند روزی روانه بیمارستان کرد. بنا به نوشته روزنامه اعتماد، احمد رضا احمدی شاعر مشهور معاصر اواخر ماه گذشته در پی نارسایی قلبی در بخش مراقبت های ویژه بیماران قلبی بستری شد. این شاعر مشهور و محبوب ایرانی از جمله شاعران موفق جنبش شعری معروف به موج نو دردهه چهل است و اشعارش همواره دوستداران زیادی در شعر معاصر داشته است. این شاعر کرمانی معاصر که در طنز کلامی نیز شهرت دارد از جمله شاعران جوان دهه چهل بود که امیدواری های فراوانی حتا در میان اهل فن برانگیخته بود. فروغ فرخزاد شاعر مشهور ایرانی در اولین سال های چهل از احمد رضا احمدی به عنوان شاعر با استعدادی نام برد که می تواند آینده درخشانی در عرصه شعرنو ایران داشته باشد. با آرزوی تندرستی برای این دو هنرمند قلمرو نمایش و شعر ـ بقایی و احمدی - بخشی از یک شعر احمد رضا احمدی رادر آرزوی بهبودی و تندرستی اش مرور می کنیم:

... من تمام مه را تنها آمدم

به آفتاب رسیدم

ساختمان پست و تلگراف

سفیدی روزهای دیگر را

داشت

که من در همه ی آن روزها

کارمندی ساده بودم

بارانی سفید و کلاهی سیاه

برسر داشتم

در همه ی آن روزها

شما را مخفیانه دوست داشتم.

-

۸/۱۹/۱۳۸۸

گاری کوپر در آغوش مادر



خداحافظ گاری کوپر. رومن گاری. ترجمه‌ی سروش حبیبی. تهران:انتشارات نیلوفر
گاری کوپر در آغوش مادر
در نظریه‌ی روانکاوی از مفهومی سخن می‌رود با عنوان «هراس جدایی» که فروید آن را ترس کودک از جدا شدن از آغوش مادر و از دست دادن او و در نتیجه حما‌یت‌ها و مراقبت‌هایش می‌داند. این مفهوم به شکل فراگیرتری شامل اضطراب و هراس جدایی از هر کسی که نوعی دلبستگی به او داریم نیز می‌شود. به نظر می‌آید کلید فهم رابطه‌ی‌ عاطفی شخصیت‌های کتاب، درک همین مفهوم است: «لنی را همه دوست داشتند. باگ می‌گفت این مال این است که لنی زیبا و گیراست، توی مایه بور شاسی‌بلند که در زن‌ها احساس مادرانه را بیدار می‌کند».
جس آغوشی مادرانه دارد. اتفاقاً مادرش او و پدر را رها کرده تا سراغ مرد دیگری برود. هنگام معاشقه هم، بسان یک مادر، لنی را در بر می‌گیرد: «جس جلوی خودش را می‌گرفت که موهای او را ناز نکند. امیالش خیلی مادرانه بود. تمایلات مادرسالاری داشت و خود می‌دانست که دارد». لنی اما نمی‌پذیرد؛ مقاومت می‌کند. او از عشق‌ورزیدن به یک زن/مادر واهمه دارد زیرا از آغوش مادرش خیانت و بی‌وفایی دیده: « مادرم وقتی من ده سالم بود عاشق یک نفر شد. دیوونه‌ش شد. حالا کارش به کجا رسیده؟ هیچ نمی‌دونم، اصلاً ازش خبری ندارم. نمی‌دونم کجاست. می بینی؟ این عاقبتش». پس مکانیسم دفاعیش را انتخاب می‌کند؛ پیشدستی می‌کند: «من که چیزی نگفتم؛ فقط گفتم اونهایی را که می‌ذارن و می‌رن دوست ندارم. اینه که اول خودم می‌ذارم می‌رم. این‌جوری خاطرجمع‌تره!». لنی از دادن امتناع می‌کند؛ او نمی‌بخشد؛ تعلق نمی‌گیرد؛ لنی در مرحله‌ی مقعدی تثبیت شده است. او دچار یبوست احساسی است؛ فرار می‌کند؛ حتا از وطن، مام میهن نیز می‌گریزد و رفقایش هم؛ از شهر از مردم، تا دو هزار متر بالاتر از سطح گه!
پدر آرمانی اما هست؛ لنی، گاری کوپر را با خودش دارد. او را مسخره می‌کنند: « این بابا از امریکا فرار کرده و امریکا رو اون سر دنیا گذاشته و اومده. اما عکس گاری کوپر را با خودش آورده. جداً دلتون نمی‌خواد یه فصل گریه کنید؟». زیرا لنی دوست ندارد در جایگاه پدر قرار گیرد: « دنیا برای بچه‌دار شدن اصلاً آمادگی نداره. من دوست ندارم آزارم به کسی برسد، اون وقت چطور بچه‌ی خودمو اذیت کنم؟ امروز دیگه نمی‌شه بچه‌دار شد. ... ما می تونیم با هم خوشبخت باشیم و یک طفل معصوم مجبور نباشد کفاره‌ش رو بده. این بچه وقتی بزرگ شد چه خاکی به سر خودش بریزه؟ از کی کمک بخواد؟ از بیمه‌های اجتماعی؟ نه، بسه. قابل تحمل نیست.»
پدر جس کودکی بیش نیست و دخترش را کودکانه دوست دارد. زیبا و تحسین‌برانگیز است اما اعتمادبه‌نفسش را از دست داده. او نتوانسته همسرش را ارضا کند و حالا در آستانه‌ی جدایی دیگریست. ولی او این بار تاب نمی‌آورد؛ ادیپ‌وار برون‌ریزی می‌کند و خود را به دست فنا می‌سپارد. جس سلطه‌ی مادرانه‌اش را بروز می‌دهد. لنی تقلا می‌کند. می‌کوشد تا از شر جس خلاص شود: « من مادر نمی‌خوام. اصلاً با مادرجماعت کاری ندارم. مادر خودمم کار خوبی کرد که منو گذاشت و رفت.». اما مکانیسم دفاعی او این بار به کار نمی‌آید. عشق کار خودش را کرده است. بنابراین چاره‌ای جز ماندن ندارد؛ دوست‌ می‌دارد و می‌پذیرد که دوست داشته شود. پس تضمین می‌خواهد، از آغوشش هموارگی می‌خواهد؛ جاودانگی طلب می‌کند. جس/مادر لالایی‌کنان او را آرام می‌کند: «می‌فهمم لنی بخواب. بخواب عزیزم. بخواب طفلک نازم. من هیچ وقت تو رو نمی‌ذارم برم. هیچ‌وقت. تویی که اول منو می‌ذاری می‌ری. نترس، بخواب بچه‌ی نازم».
پس از جنگهای جهانگیر نخست و دوّم، دنیا نابود شد. محیطهای اجتماعی و اقتصادی و سیاسی آشفته بودند و دیگر، بهیچ‌چیز نمیشد اعتماد کرد. دموکراسی اعتمادبخش نبود و سرمایه‌داری، بی‌بند و بار، توده‌ها را استثمار میکرد. در غرب، همه‌چیز ویرانه بود و در شرق اوضاع از این بدتر. رهبران شوروی، پس از پایان جنگ، منطقة حایلی در شرق اروپا ایجاد کردند تا از حمله‌های تاریخی اروپای غربی مصون بمانند. هیچکدام از دو ابرقدرت جنگ سرد، آیندة درخشانی را نوید نمیدادند. پیشتر که بیاییم، پس از آن، در سالهای ۱۹۶۰ جنگ ویتنام آغاز و آمریکا در حمایت از ویتنام جنوبی وارد نزاع شد. در اوت ۱۹۶۴ جنگی تمام عیار – برخلاف پیش‌بینیهای جانسن، آقای پرزیدنت ایالات متّحد – براه افتاد. جانسن – گرچه برای دور بعد نامزد ریاست‌جمهوری نشد – براساس قطعنامة خلیج تونکن، صد و هشتاد و پنج هزار سرباز، روانة ویتنام کرد. مردم شعار میدادند و میپرسیدند «هی ال بی جی، امروز چند تا بچّه کشتی؟!» چطور میشد بعد از دیدن جنگی که تنها پایان «شرافتمندانه»‌اش – اینبار بابتکار پرزیدنت نیکسون – از ۱۹۶۹ تا ۱۹۷۳ و بعبارت بهتر تا ۱۹۷۵ بدرازا کشید، بچیزی اعتقاد داشت؟! چطور میتوان در دنیایی که کاپیتالیسمش استثمار میکند، کمونیسمش، با استقرار موشک در کوبا، دنیا را بسوی جنگ هسته‌ای میکشاند و دموکراسیش بسادگی جنگ براه میندازد، بچیزی معتقد ماند؟ حتّی باخلاق هم نمیتوان دلخوش کرد. لابد دوست ندارید تجاوز سربازان آمریکایی به زنان و دختران ویتنامی را پس از کشتار مردم دهکده‌های ویتنامی پیش چشمتان بیاورم؟ نظرتان دربارة کمونیستهای ویتنامی چیست که اهالی همخون دهکده‌ای را کشتند تا آمریکاییها را غافلگیر کنند؟ میبینید، هریک از دیگری بدترند. هیچ چیز ارزش اعتقاد ورزیدن ندارد. حتّا معنویّت هم کالایی شده در بازار مکّارة اینجهانی که این و آن را فریب بدهند. دیگر خودتان حسابش را بکنید که چطور میشود مثلاً به خانواده اعتماد کرد؛ خنده‌دارست!
لنی – شخصیّتِ داستانِ «خداحافظ گاری کوپر» – یکی از بیشمار سربازان آمریکایی جنگ ویتنام است که چون بهیچ چیز اعتقاد ندارد، گریخته و در کوههای آلپ برای خودش اسکی میکند! نه، منظورم این نیست که مثلاً با جنگ آمریکا مخالف است یا از دیکتاتوری رهبران شوروی دلش خون و چه میدانم، با تبعیض نژادی یا زیر پا گذاشتن حقوق بشر مخالفتی دارد. خیالتان را آسوده کنم؛ اصلاً او حتّا به همین مخالفت‌کردنها هم اعتقادی ندارد. کار لنی «با این مسایل روانی حکایت جن است و بسم‌الله.» منظورم، مسایلی‌ست که فرضاً عزی با آنها درگیر است؛ که از عقده‌های روانی او ناشی میشوند و از او دیوانه‌ای درست و حسابی میسازند؛ دیوانه‌ای که از نژادپرستی و سیاه‌ستیزی و رسوایی آمریکا و بوداپست، انتقاد میکند! جز عزی، اَلِک هم حوصلة لنی را سر میبرد. الک – راهنمای کوهنوردی – «میهن‌پرست» است. او «عِرقِ ملّی» دارد! یعنی در واقع نگران پالان کجِ زنش است: بعد از اینکه میفهمد زنش با نزدیکترین رفیقش مشغول بوده، عکسهای بچّه‌هایش را جلویش ردیف میکند تا بفهمد کدام بچّه‌اش شبیه کدام مشتری‌اش است! امّا در نظر لنی، اینکار عین دیوانگی‌ست؛ اعتقاد به خانواده را میگویم. «چه اهمیّتی داشت که پسرش مال خودش باشد یا نه؟» و چرا باید آنها را بکشد وقتی که مال خودش نیستند؟! «منظورم را که ملتفت هستید! دلیلی ندارد آدم برای تخم و ترکة مردم خون خودش را کثیف کند.»
اصلاً وقتی بهیچ چیز نمیشود اعتقاد داشت و اعتماد کرد، چرا باید خون خود را کثیف کرد؟ لنی، بالای ارتفاع دوهزار متر، در کلبة باگ مورن با دیگران، تنها زندگی میکند. او هیچ ایدئولوژی خاصّی ندارد. حتّی با مواد مخدر هم میانه‌ای ندارد؛ چون پس از یکبار مصرفش، همه‌چیز را همانطور که بوده، میدیده، گیرم با روش تکنیکالر. دیگران هم در آن ارتفاع بالای دوهزار متر، کم و بیش همینطورند. نه نگران کاسترو هستند، نه به کمونیسم اهمیّت میدهند و نه میفهمند میهن‌پرستی چیست. جنگ ویتنام که از همه بدتر. در واقع، «چطور آدم ممکن است به چیزی که از فرط کثافت عادّی بنظر میرسد، اعتنایی داشته باشد؟» اینها – کمونیسم و میهن‌پرستی و جنگ ویتنام – همگی «ذَکَرِ مصنوعی»اند. همه را خود آدمها ساخته‌اند تا سرشان گرم باشد. میهین‌پرستی را ساخته‌اند تا نسل در نسل از آرمانی که معلوم نیست به چه دردی میخورد، دفاع کنند. وقتی میهن‌پرستی نتیجه‌اش، کشتار باشد چطور میتوان بآن اعتقاد داشت؟ فقط باید از طبیعت بالای دو هزار متر لذّت برد و اسکی کرد و تا وقتی کم‌پولی فشار نیاورده و مجبور نشده‌ای به «ارتفاع صفر بالای سطح گه» بروی، فقط لذّت ببری. چطور؟ ساده است. باید راه سرما را باز بگذاری تا نزدیکت شود و کمی هم یخ بزنی تا احساس کنی با پاکی فاصله‌ای نداری. اگر هم از سرما مردی، دوستانت برایت خانواده‌ات مینویسند «در اعتراض به جنگ ویتنام با سرما خودکشی کرد» آخر، پدر و مادرها – آنهایی که دستِ کم پنجاه سال دارند و بهمین خاطر نمیشود چیزی را برایشان توضیح داد – از این چیزها خوششان میآید؛ مسألة «گند تضاد بین دو نسل» را میگویم. لنی و دیگران آن بالا سعی میکنند تنهاییشان را با پرهیز از کلمات تکمیل کنند؛ چراکه کلمه‌ها را دیگران ساخته‌اند و از آنِ خود آدم نیست. از همة اینها که پرهیز کنی، نتیجة کار «آزادی از قید تعلّق» است. «یعنی نه طرفدار کسی هستی، نه ضدّ کسی. همین.» باگ مورن، میگفت بزرگترین مشکل جوانان این است که چطور اکسیر آزادی از قید تعلّق را پیدا کنند. ولی مهمتر از پیدا کردن اکسیر، بگمانم، نگه داشتن آن است. کاری که «جانی» از پسش برنیامد.
بنظرم، رومن گاری – خالقِ لنی که بهیچ‌چیز معتقد نیست – حدود ده سال پیشتر از نوشتن «خداحافظ گاری کوپر»، طرح اوّلیّة شخصیّت لنی را با جانیِ «مردی با کبوتر» در ذهنش ترسیم کرده بود. رومن گاری، «مردی با کبوتر» را در ۱۹۵۸ و با نام مستعار فوسکو سینی‌بالدی نوشت. داستان، دربارة جوانیست باسم جانی که اصلیّت تگزاسی دارد و مدّتی برای سازمان ملل در کره جنگیده و حالا با کبوترش، در یکی از اتاقهای از دیده پنهانِ سازمان ملل، روزگار میگذراند و یکدفعه بذهنش میرسد برای کسب درآمد و البتّه – درستش این است – بی هیچ اعتقادی، دست باعتصاب غذا بزند تا نشان دهد «ما آمریکاییها هنوز قادریم که یک کثافتکاری آرمانگرایانه اختراع کنیم. یک کلاهبرداری معنوی که از حسرت، حتّا رنگ از رخسار خود سازمان ملل هم بپرد!» چرا که جانی هم مثل لنی، دیگر بهیچ‌چیز اعتقاد ندارد؛ نه به ولایتش که در آن نفت پیدا شده، نه به دانشگاههایی که در آنها تحصیل کرده و نه به ارتشی که در آن خدمت کرده. جانی، دنیا را بهیچ میگیرد یا بقول یکی از رفقایش – بی‌آنکه معنایی منفی از آن استنباط شود – «خواست او دقیقاً خواستی دقیقاً دغل‌کارانه و از روی بدذاتی‌ست!» پس جای نگرانی نیست؛ چراکه این تنها چیزیست که میتوان بآن اعتقاد ورزید. او با اعتصاب غذایش، قرار نیست کسی را بسوی معنویّت بکشاند؛ چراکه حاصل معنویّت در این عصر عصیان‌زده یا تجاوزست، یا کشتار و یا نومیدی. بنظرم میرسد، رومن گاری، لنی را با پایانی خوشایندتر از روی جانی نوشته. جانی، بر اثر بی‌احتیاطی – برخلاف خواست اوّلیه‌اش و درست همانطور که مردم، ایالات متّحد آمریکا، شوروی و دیگران میخواهند – از پسِ نگهداری اکسیر «آزادی از قید تعلّق» برنمیآید و به «گاندی» جدید تبدیل میشود. بکسی که همه چیز برایش «تجریدی»ست؛ همانطور که از پسِ سیاست‌بازیها، مسایلی کاملاً عینی چون نان، صلح، برادری و حقوق بشر بمفاهیمی تجریدی بدل میشوند؛ به «ذَکَرِ مصنوعی». در نتیجة این اهمال، معشوقش – فرانکی – را از دست میدهد. ولی لنی، از پس حوادث بسیار به جس میرسد و در او – گرچه در تقدیرش از دختر باکره بر حذرش داشته بودند – عشق را جستجو میکند؛ تنها چیزی که در ارتفاع صفر بالای سطح گه، مثل لذّت سرما، معنادار است.
***
لنی، هاکلبری فین داستان است. به کدهای اخلاقی رایج پایبند نیست؛ چراکه در تصویر سالهای زندگیش، دیگر هیچ اعتقادی بهیچ کدامشان ندارد، ولی با اینهمه بزرگترین عمل اخلاقی را انجام میدهد: رستگاری. همانطور که هاک، علیرغم عدم اعتقاد باخلاق رایج، برده‌ای را میرهاند؛ اخلاقی بزرگ – ماورای اخلاقِ خرده‌ریز بیفایدة دوره – آفریده میشود.
نگاهی به ادبیات پلیسی سیاه وتأثیر آن بر نوشته‌های رومن گاری

کتاب را که تمام می‌کنی،‌ مخصوصاً با آن گره‌گشایی معماوار، انگار یکی از آن رمان‌های پلیسی امریکایی را خوانده‌ای؛ از آن‌ها که هامت و چندلر در نوشتنش استاد بودند منتها در نبود کارآگاه با غلظت جنایی و پلیسی کمتر و با حس و حالی بیشتر عاطفی و انسانی. بی‌شک رومن گاری در تجربه ادبیش از ادبیات پلیسی اجتماعی ـ واقعگرای امریکا متأثر است. ژانر ادبی جذاب و عامه‌پسندی که با اقتباس از «شاهین مالت» خیلی هم زود پایش به سینما باز شد و «سیاه» یا به قول فرانسوی‌ها «نوآر» نام گرفت؛ شمایل بصریش هم «همفری بوگارت» بود با آن صورت مردانه و اداهای خاص و طرز سیگار کشیدن منحصربفردش. می‌دانم که گاری بخاطر تسلط به زبان انگلیسی به منابع دست اول دسترسی داشته اما علاقه فرانسوی‌ها به این ژانر ـ بیش از همه همسایگان اروپاییشان ـ چیزی فراگیر بوده و حتی مجموعه گزیده‌ای از آن کتاب‌ها با عنوان کلی «سیاه» چاپ می‌شده و خواننده بسیار داشته است. تازه ژانر نوآر که در هالیوود رو به افول رفت، موج‌نویی‌های سینمای فرانسه دوباره جانش دادند و شمایل جدیدی ساختند: «آلن دلون» که جذابیت ممتاز و نگاه سرد تب‌دارش را خیلی زود به هالیوود برد و آن‌جا هم ستاره شد.
اما به‌جز پایان‌بندی کتاب ـ‌که اتفاقاً بسیار مهم است ـ‌ سه شباهت عمده مرا وا داشت تا به چنین مقایسه‌ای بپردازم:
اولی آوردن آدم‌های حاشیه‌ای اجتماع از پیرامون به متن داستان است. همچنان‌که سیاه‌نویس‌ها، معتادها و قاچاقچی‌ها و روسپی‌ها را به عرصه عمل کشانده بودند، گاری در بیشتر آثارش نگاه موشکافانه خود را به آدم‌های از دید پنهان‌شده‌ای می‌دوزد که در قالب ضدقهرمان به داستان‌های او روح می‌بخشند.
شباهت دوم استفاده آگاهانه و خلاقانه گاری از زبان مردم کوچه و بازار است که اول بار در ادبیات پلیسی امریکا متداول شده بود و ریشه در «هاکلبری فین» مارک تواین داشت. رمان بسان آثار تراز اول پلیسی‌نویس‌های امریکایی، سرشار از دیالوگ‌های ناب، کلمات قصار فراموش‌نشدنی و توصیف‌های کم‌نظیر است که باید دست‌کم چندتاییش را جایی یادداشت کرد.
و شاهد سوم که اهمیت درخوری دارد، اولویت بیشتر پرداخت شخصیت‌ها نسبت به طراحی پیرنگ در نزد رومن گاری است. سیاه‌نویس‌ها از شخصیت‌پردازی آغاز می‌کردند و سپس سراغ خط داستانی و چرخه علت و معلولی وقایع می‌رفتند. برای همین در کار آن‌ها بر خلاف پیشینیان معمانویس انگلیسیشان مثل آرتور کنان دویل و آگاتا کریستی پیرنگ خیلی وقت‌ها چفت و بست درست و حسابی ندارد. این‌جا هم اگر به شیوه گاری نگاه کنیم آشکارا علاقه وافر او را به کاراکترهای سرخورده و پوچ‌اندیشش و بی‌اعتناییش را به پیرنگ درمی‌یابیم. بیشتر از بیست آدم در داستان معرفی می‌شوند که نویسنده برای همه آن‌ها مایه می‌گذارد و تک‌تک معرفی و پرداختشان می‌کند. اوج دلبستگی او را به بازی با شخصیت‌ها می‌توان در بخش آغازین کتاب دید، جایی که یکسره به توصیف آدم‌های ساکن کلبه کوهستانی می‌پردازد. حذف این قسمت تقریباً هیچ آسیبی به چارچوب روایی اثر وارد نمی‌کند. اصلاً سعی کنید یک بار خط داستانی را در چند جمله برای یک آدم فرضی که رمان را نخوانده باشد تعریف کنید؛ به نظر تکراری و کلیشه‌ای نمی‌آید؟ اما از لذت خواندن کتاب نمی‌توان گذشت؛ کارناوالی از آدم‌های شگفت که کارهای عجیب و غریب می‌کنند و وقتی حرف می‌زنند بیشتر مجذوبشان می‌شوی. کارناوال چند سالی یک بار برگزار می‌شود. اگر در شهر باشید توی خانه می‌مانید؟!

رومن گاری، رمان‌نویس، فیلم‌نامه‌نویس، کارگردان و دیپلمات فرانسوی با نام اصلی رومن کاچیو در ماه مه سال 1914 در شوروی سابق به دنیا آمد. دوران کودکی را در زادگاه‌اش ویلنو (در لیتوانی امروز) و سپس ورشو (در لهستان) گذراند تا این که پدرش، آریه_لیب، در یازده سالگی او و مادرش را رها و با زن دیگری ازدواج کرد. از این رو دوران نوجوانی او تنها به همنشینی با مادرش نینا طی شد. در 1928 آن دو به همراه هم به نیس (در فرانسه) نقل مکان کردند. بعدتر رومن به تحصیل در رشته حقوق اقدام کرد و در نیروی هوایی فرانسه خلبانی را فرا گرفت.
به دنبال اشغال فرانسه به دست نازی‌ها در جنگ جهانی دوم، او که یهودی بود به انگلستان گریخت و تحت نظر شارل دوگل به فعالیت در نیروهای آزادی‌بخش فرانسه در اروپا و شمال افریقا پرداخت. در 1944 در اواخر جنگ با نویسنده و روزنامه‌نگار انگلیسی لزلی بلانش ازدواج کرد. پس از پایان جنگ، در حالی‌که به خدمت دستگاه سیاسی فرانسه در آمده بود، در 1945 نخستین رمان خود را منتشر ساخت و به سرعت در شمار نویسندگان محبوب، پرخواننده و خلاق فرانسه قرار گرفت.
در دهه پنجاه هم‌چنان که فعالانه به ادبیات اشتغال داشت، به عنوان منشی هیئت نمایندگی فرانسه در سازمان ملل در نیویورک منسوب شد و در 1956 به سمت سرکنسول فرانسه در لس‌آنجلس نایل آمد. در همین سال جایزه معتبر گنکور را که ویژه ادبیات داستانی فرانسه‌زبان است برای رمان «ریشه‌های بهشت» به دست آورد. او تنها کسی است که این جایزه را دو بار ار آن خود کرده است. آکادمی گنکور که خبری از نام مستعار او نداشت، در 1975 بار دیگر کتاب «زندگی در پیش‌رو»ی او را که به نام «امیل آژار» منتشر شده بود، شایسته این عنوان دانست.
اقامت او در امریکا و نزدیکی وی به هالیوود پای‌اش را به سینما باز کرد و نگارش فیلم‌نامه را آزمود. تعدادی از این آثار بر پایه نوشته‌های خود وی و بقیه اقتباسی از داستان‌های دیگران بودند. گاری در 1961 از همسر اول خود جدا شد و سال بعد با هنرپیشه امریکایی، جین سیبرگ ازدواج کرد و صاحب یک پسر شد اما رابطه‌شان هشت سال بیشتر دوام نیاورد. او در همان سال (1962) در ترکیب هیئت داوران جشنواره فیلم کن قرار گرفت. گاری دو فیلم هم کارگردانی کرد که یکی از آنها را با همکاری همسر دوم‌اش نوشت و ساخت.
خودکشی دلخراش سیبرگ در سپتامبر 1979 او را به شدت افسرده کرد؛ آن‌چنان که رنج را تاب نیاورد و سرانجام در دوم دسامبر سال 1980 با شلیک گلوله‌ای به زندگی خود پایان داد. از او بیش از سی رمان، مقاله و یادنوشت به جای مانده که برخی از آنها با نام مستعار به چاپ رسیده است.




وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدايا مرا ببخش

۸/۰۹/۱۳۸۸

آغاز به مردن









(ترجمه از احمد شاملو)

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوری كنی . .. .،

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!

امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن

۷/۲۷/۱۳۸۸

حوری یک حوری است




مریم شیرخانی
حوری قطعا یک حوری است. می‌شود چیزهای زیادی درباره‌اش گفت، مثلا موهای طلایی‌اش و یا چشمانی که آبی‌اند و شاید هم سبز، می‌دانید انسان امروز پر از قصه است، خیلی چیزها می‌شود گفت. از همه چیز می‌شود؛ نوشت اما من می‌گویم حوری یک حوری است.
حدس می‌زنم می‌خواهید چه چیزهایی بخوانید، مثلا این‌که، او هر روز موهای طلایی‌اش را گیس می‌کند و...؟
یا منتظرید از سینه‌های نورسته‌ای بگویم که یک داستان داغ عاشقانه می‌آفرینند، اصلا بیاید پسری را در قلبش مجسم کنیم، پسری قد بلند و چهار شانه...
حوری مشک را بر می‌دارد و خرامان به سوی چشمه‌ي پشت کهورستان می‌دود، بادی خاک‌آلود امان نمی‌دهد و به چشمانش حمله می‌کند، اما او هیچ دغدغه‌ای ندارد. حتی سنگینی مشک آب، می‌داند بازوانی نیرومند جورش را خواهند کشید.
او از همین‌جا بوی تنش که باد با بوی کهورها در هم آمیخته را حس می‌کند، دامنش را در باد پر از بوی مرد رها می‌کند که گل‌های آبی و سبز پیراهنش هم بر باد سوار شوند.
اما من هرگز این‌ها را نخواهم نوشت، می‌دانم كه می‌توانست این طور بشود؛ اما نشد، می‌نویسم حوری قطعا یک حوری است، می‌گویم قطعا...ولی نه آن حوری بیست و چند ساله که شما شاید در خاطرات چند سال پیش‌تان پیدایش کنید، می‌توانست...
فکر می‌کنید که پسرکی هم دارد با چشمانی آبی و یا شاید هم سبز.
حوری زیاد دعا می‌کند، دیگر غصه گود افتادن چشمانش را نمی‌خورد، جمعه‌ها نذری می‌دهد که شاید پسرک چشم آبی، و نه، گمان می‌کنم سبز، بتواند روزی راه برود و حوری هم مثل مادران دیگر ذوق کند، بخندد و پسرک را بغل کند، او را بو کند و بگوید فدای موهای طلایی‌ات بشود، مادر...
می توانست باشد. ولی مطمئن باشید که نیست. اما شک نکنید، حتی لحظه‌ای هم شک نکنید که او یک حوری است با موهای طلایی و چشمانی آبی...آه، خدایا، دروغ نگویم، شاید هم سبز...

حوری یک حوری است
وقتی یک روز به چشمان‌تان خیره شود و شما ندانید که آبی‌اند یا سبز، آن‌روز باور خواهید کرد.
ببخشید که دوباره تکرار می‌کنم. ولی حوری قطعا یک حوری است، امیدوارم خیال نکنید که من آن دخترک لپ قرمز کلاس دوم را می‌گویم که معلم تشخیص نمی‌داد چشمانش آبی‌اند یا سبز.
صدایش می‌زند حوری، با دو دست موهای طلایی‌اش را به زیر هل می‌دهد، مقنعه را می‌کشد جلو، معلم آن صورت گرد را می‌بیند که می‌خندد و جای خالی یک دندان را لو می‌دهد. معلم هوس می‌کند دختری داشته باشد تا کسی تشخیص ندهد که چشمانش آبی‌اند یا سبز.
صدایش می‌زند: « حوری...» و او جواب می‌دهد: « حاضر!...هستم ولی نه آن حوری که باد با موهایش بازی کند...»
نگفتم که این، او نیست. هنوز پیدایش نکردید؟ به حرف من گوش کنید، حوری همین‌جاست. لابه لای همه‌ي خاطرات شما، می‌شود پیدایش کرد...همه جا پیدا می‌شود...
ما فکر می‌کنیم، قصه‌ي قصاب از قصه‌ي نانوا جداست، اما نیست. آدم‌ها همه در یک قصه گیر افتاده‌اند و همیشه قصه‌ای تعریف می‌کنند، فکر می‌کنیم چه شگفت انگیز!...اما نمی‌دانیم که این همان قصه‌ي ماست؛ اما با زبان دیگری.
کاش بیشتر به دنبالش بگردید! من ایمان دارم که می‌توانید پیدایش کنید...آهان...پیدایش کردید؟...کجا؟...بله خودش است می‌دانستم که پیدایش می‌کنید، آن‌جا نشسته روی آن بلوک سيماني...
مادر موهای طلایی او را گرد قیچی می‌زند، او از شپش بیزار است.
دیدید گفتم موهایش طلایی است، اما شما چرا بجای نگاه کردن به چشمان آبی...یا سبز او، به صورت استخوانی و آفتاب سوخته مادرش نگاه می‌کنید؟ !...
فکر می‌کنید او چیزی از قصه حوری می‌داند؟
خب پس حوری را دیدید، گفتم که او پانزده ساله یا بیست و چند ساله نیست، اما می‌توانست باشد، سر هیچ کلاس دومی هم ننشسته اما می‌توانست روزی کلاس دومی هم باشد، هیچ بر جستگی روی بدن کوچکش نیست که قامتی مردانه را عاشق کند، شاید می‌توانست عاشقی هم داشته باشد.

حوری یک حوری است 2
باشد، او از قصه هیچ کودک فلجی خبر ندارد. فقط می‌گوید" این‌جایم درد می‌کند" و با دست کلیه‌اش را فشار می‌دهد.
می‌گوید" این‌جایم" چون هنوز نمی‌داند که باید بگوید"کلیه"، می‌دانید او هرگز کتاب علوم را نخوانده است.
پیدایش کردید؟ دیدید که چطور اشک‌هایش...
نگران نباشید، او یک حوری است و این یک قصه است، قصه‌ي همه‌ي ما. فقط آن را از چشمان حوری می‌بینیم و اصلا تقصیر شما نیست که چشمانش آبی‌اند و شاید هم سبز...
تقصیر سگ‌ها و بره‌ها هم نیست که همیشه آب را گل آلود می‌کنند، تقصیر گودال هم نیست که هرگز چشمه نبوده و هیچ کهورستانی هم نداشته، تقصیر مادرش هم نیست آخر او نمی‌داند...
می‌دانید حوری یک حوری است، آن‌جا نشسته و باد موهایش را از دم قیچی می‌گیرد و در خاک می‌غلطاند و بر دامن کاه‌گلی تنور می‌چسباندشان.
اشک‌های حوری انگار آبی می‌شدند و یا سبز. مادرش ندانست پدرش هم، من می‌دانم که ملا هم نمی‌دانست ولی گمان می‌کردند که می‌داند.
تقصیر هیچ کس نیست که ملا بخت گشایی بلد است و طلسم به دست آوردن دل یار هم دارد، اما نمی‌داندکه حوری...
و باد موها را از دامن تنور می‌گیرد و غلطان با خود می‌برد. موها آن‌جا هستند، لابه لای خارهای کنار آن سنگ گیر کردند. شاید زیر آن سنگ بشود یک جفت چشم آبی و یا شاید هم سبز پیدا کرد، ولی اشتباه نکنید، حوری قطعا یک حوری است...