۸/۰۹/۱۳۸۳

اریش فرید :

ایشان



ایشان

فرزندان خود را می بلعند

خون کشتار خود را می نوشند

هیچ ارزش والایی را نمی شناسند

اما برای کبوتران موعظه می کنند.

ایشان

حقیقت را فراموش کرده

از خیانتی به خیانتی دیگر

و از خطایی به خطایی دیگر می غلتند

بر پلشتی ها می خسبند

زندگی های بی فایده

چیزی که هربچه مدرسه ای می داند

و هیچ انسانی آن را نمی خواهد

و مردم

سرانجام این راز را دریافتند

که با ایشان نمی شود سربلند شد

این مدعا بارها ثابت شد

و آنانی که این را به اثبات رساندند

خود خوش و آسوده نخوابیده اند

با اینحال هنوز برخی به ایشان اعتماد می کنند

آنهایی که همت شک کردن ندارند

و برخی که از ایشان بیزارند

همیشه وحشت بازگشت شان را دارند

۸/۰۵/۱۳۸۳

مريم مي گويد : مادر بزرگ هيچ‌وقت از من خوشش نيامد . هيچ وقت از هيچكس خوشش نيامد . يعني هميشه چيزي يا كسي بود كه مادر بزرگ را ناراحت كند و همان‌طور كه لبهاي چروكيده اش را روي هم غنچه مي كرد غر بزند كه « ما بچه بوديم اينام بچه‌اَن »
مريم ادامه مي‌داد : مادربزرگ خودش‌ام نمي‌فهمه چي مي‌خواد . نمي‌فهمه چي خوبه و چي بده . هر‌كس چيزي مي‌گفت و به مذاقش خوش مي‌اومد ، مي‌گفت خوبه ، قبول مي‌كرد و تا وختي كه يه‌كس ديگه يه چيز خوب‌تري و باب دل او نمي گفت با همون حرف همه رو مي‌سنجيد و حتا محاكمه‌م مي‌كرد و محكوم .
مي‌گفت : نماز مادر بزرگ هيچ‌وقت قضا نمي شد ، حتا نماز شبش . از همه بدتر اينكه مي خواست همه مثل او باشن و مي گفت « دوره‌ي آخرالزمونه » بادبزنش‌رو به زمين مي‌كوبيد و مي‌گفت « همه‌چيز برعكس شده » مي گفت « اگر به دست من بود ، اگر مثل همون‌وختا ، پاهام جون داشت و اگر مي‌تونستم از در اين خونه‌ي لعنتي برم بيرون ، مي‌فهميدم چكار كنم »و مريم هميشه خوشحال بود كه او نمي‌تواند اين كار را بكند
« در نظر بگير ، مادربزرگ كفش و كلاه مي‌كرد و مي‌رفت سر چارراه و چادرشو مي‌بست به كمرش و شروع مي‌كرد به داد زدن و مثل وختي ‌كه به مامان و بابا پيله مي‌كرد ، به هر كي و هر چي كه مي‌رسيد بد و بيراه مي گفت … واي چي مي‌شد »
و همان‌طور كه چشم‌هايش را بسته بود ، مي زد زير خنده و از خنده روده‌بر مي‌شد و ما كه نمي‌توانستيم مادر بزرگ را آن‌طور كه او مي بيند ببينيم ، فقط نگاهش مي‌كرديم .
هميشه و هر‌وقت كه با مريم بوديم ، حرف از مادر بزرگ بود و كارهاي او . طوري شده بود كه فكر مي‌كرديم ديگر هيچ موضوعي در دنيا نيست كه بتوانيم در موردش حرف بزنيم . حتا اگر مريم حالش را نداشت ، ما مجبورش مي‌كرديم برود سر مطلب مادربزرگ .
هميشه هم ، حرف‌هاي مريم و كارهاي مادر بزرگ شيرين نبود . بعضي وقت‌ها مريم چيز هايي تعريف مي‌كرد كه همه از دست مادربزرگ ناراحت مي شديم و دلمان مي‌خواست به سر‌وقتش برويم و از او بخواهيم تا مواظب حرف زدنش باشد و اينقدر باعث دلخوري مريم و خانواده اش نشود . اما مريم نمي گذاشت . با دست گونه‌هايش را مي خراشيد و داد مي زد « واي ، اگه بفهمه كه شما مي‌فهمين ، واي به‌حالم ، اون همين‌طوري دلش با من صاف نمي‌شه ، واي به اين‌كه ...»
و ما هيچ‌وقت نفهميديم " واي‌به اين‌كه‌ي" مريم يعني چي . نمي‌فهميديم چرا با اين‌كه مادربزرگ مريم اهل خدا و دعا و نمازه چرا اينقدر باعث آزار و اذيت آنها مي‌شود و وقتي از مريم مي‌پرسيديم ، مي گفت « اون فكر مي‌كنه كه خدا اين‌طور خواسته ، اين‌طور گفته و هر چي بابام اون اولا مي‌گفت كه نه اين‌طور نيست ، و قران كتاب‌ براش مي‌آورد ، قبول نمي‌كرد . جيغ ‌مي‌زد كه « دوره‌ي آخرالزمون شده و زبون شما ، زبون شيطونه . »
مي‌گفت : اون مي‌گه« كاره كافرايه ، اونا مي‌خوان همه چيزو از شما بگيرن و ...» مريم خيلي حرف مي‌زد اما ما كه نمي‌فهميديم . فكر كنم مريم خودش هم نمي‌فهميد . فقط مثل طوطي حرف‌هاي مادربزرگ را تكرار مي كرد . بعضي وقت ها كه سر كلاس معلم نداشتيم ، از مريم مي خواستيم اداي مادر بزرگش را در بياورد و مريم چارزانو مي‌نشست . يك ورق كاغذ به عنوان بادبزن به دستش مي گرفت . كتابي را باز مي كرد و تند و تند كمرش را بالا و پايين مي برد و گاهي اوقات هم داد مي زد « مريم ، مريم . به زمين داغ بخوري مادر ، پس اين چايي نبات من چي شد . دهنم مثل كاه خشك شده »‌
وقتي يكي از بچه ها چيزي را به نام استكان به دستش مي داد ، مريم با بادبزن به پشت دست او مي زد . لبهايش را غنچه مي‌كرد و مي گفت « احترام به والدين از هرچيزي واجب تره ، مي فهمي ؟ كاري نكن عاق والدين بشي » و بعد استكان را جلوي دهنش مي برد و هورت هورت ان را بالا مي‌كشيد و ادامه ميداد « هر چند كه همه‌تون عاق شده هستين … نبات نداشتين ، يا مادرت گفت كم بريز ؟ الهي اين پدرتون روز خوش نبينه كه رفت اين سليطه رو گرفت » به اينجا كه مي رسيد مريم ناراحت مي شد و بعضي وقت‌ها گريه‌اش مي‌گرفت و مي‌گفت « بيچاره مامان »
وختي تنها بوديم و بحث مامانش مي‌شد مي‌گفت« مي‌دوني ، مامان پروين آدم بدي نيست .يعني يه جوريه ، خوبه . كاراي خوبي‌ام مي‌كنه ، مهربونه ، ولي … من هيچ‌وخت نفهميدم ، يعني مي فهمم ولي نمي تونم بگم چه جوريه . مي‌دوني ، مي‌فهمم كه مامان در همون لحظه‌اي كه داره كاراي خوب خوب مي‌كنه ، دلش مي‌خواد سر به تن مادر بزرگ نباشه . مادربزرگم هميشه مي‌گه . مي‌گه « آدم از دل باز تو مي‌ره ، از درِِ باز تو نمي‌ره »‌ راست مي‌‌گه . مامان هيچ‌وخت مادر بزرگو دوس نداشته و نداره . مامان بزرگم كاري نمي‌كنه ، يعني مي‌دوني نمي‌خواد اين وضع تموم بشه . هر دوتاشون خوششون مياد باباي بيچاره رو بچزونن . … » وقتي از خودش مي‌پرسيديم « تو چي ؟‌ مادربزرگتو دوس داري يا نه ؟‌» شانه هايش را بالا مي‌انداخت و مي گفت « نمي دونم » مي گفت « دلم مي‌خواد نباشه و مي‌دونم اگر نباشه ما خيلي راحت مي‌شيم ، ولي …»
مريم هميشه چيزي براي گفتن داشت . هيچ‌وقت تو حرف زدن كم نمي‌آورد . آدم وقتي با او بود خسته نمي شد و حالا مادربزرگ مريم مُرده .

۷/۲۹/۱۳۸۳

بازی
چشم از جلو بر می دارد و گوشه ماشین کز میکند و زل میزند به من. نگاه کردن هایش را دوست دارم.
- بابای بچه من میشی؟
رک گویی هایش را هم گاهی دوست دارم. اما این بار بیشتر جا میخورم. در لحنش چیزی هست که نمیگذارد باور کنم دارد شوخی میکند. اما برق نگاهش و ان گوشه لرزان لبش باز به شک ام می اندازد.
- تو دیوونه ای دختر!
سماجت میکند.
-آره یا نه؟ بابای بچه من میشی؟
این بار میخندم. لبهایش که به ارامی گشوده میشود فاصله بین دندانهایش که معصومیت خاصی به او میدهد، نمایان میشود. خنده اش ارامم میکند.
-نه!
با تعجب میپرسد چرا؟
-وا چه حرفها. بچه یکی دیگه؟ ای بابا غیرتی گفتن.... چیزی....
اخم هایش که در هم میرود و صدایش را که بعض میگیرد از خودم میپرسم " نکنه داره جدی میگه؟"
-فکر میکردم همین که بدونی مادرش من هستم برات کافیه تا.....
- اون زمونه گذشت دختر....
میخندم:" اگر بابام خودش بودم حالا....."
چشمهایش خواب الود میشود و با انگشت هایش بازی میکند. هر وقت به چیزی فکر میکند همینطور میشود.
- خوب شوخی بسه. برگردیم خونه؟
-تو هنوز جواب سوال منو ندادی.
نکند دارد جدی میگوید؟ از او هر چیزی که بگویی بر می اید. اگر همین فردا بیاید و بگوید کسی را کشته باور میکنم پس چرا باورش نمیکنم. دستش را به ارامی بر روی شکمش میکشد. انگار که چیز ارزشمندی را لمس میکند.
- خوب...حالا بگذار به دنیا بیاید بعد....
- دیوونه ای؟ من الان به باباش احتیاج دارم نه هشت ماه دیگه!
- اهان یعنی میفرمایید الان یک یک ماهیت هست؟
نگاهم که میکند لبخند بر روی لبم خشک میشود. فکر میکن. مگر باید فکر کند؟ خدای من نکند دارد جدی میگوید؟ کاش این شوخی مسخره را هر چه زودتر تمام کند.
- آره. یک ماهی میشه....
- پری؟؟
لحنم جدی است. خودش حس میکند.
- میشه عصر جمعه ای مون را خراب نکنی؟ امدیم با هم باشیم...
- آخرش چی؟
در شرف دیوانه شدنم. دیگر خنده هایش هم باعث نمیشود که فکر کنم دارد شوخی میکند یادم به مسافرت یک ماه پیشش می افتد. گفت هشت ماه دیگه؟
- چرا نمیری پیش بابای خودش....
نگاهش میکنم. این تن ظریف را یعنی دست زمخت مردی لمس کرده است؟
صدایش را نازک میکند.و میگوید.
- اخه بابا که نداره . تازه من دلم میخواد تو بابای بچه ام باشی.
و بعد بلند بلند میخندد. ناگهان ساکت میشود. انگار این شوخی مسخره دارد تمام میشود.
سرش را ارام خم میکند و روی شانه ام میگذارد.
- میشه بخوابم؟
خواب؟ وافعا دیوانه است. تمام هیجانش به یکباره فرو مینیشند. شوخی اش تمام شده و خسته است لابد.
-پری؟
- هوم؟
-نمیخواهی بگی چرا این شوخی را کردی؟
- وقتی بیدار شدم بهت میگم.
- پری؟
- هوم؟
- تو میخواهی من بابای بچه ات بشوم یا شوهر تو؟
احساس میکنم که یخ میزند. کرخت میشود.
- شوهر خودم.
جا میخورم. بی پرده. عریان. بدون هیچ لحن خاص. همیشه همینطور عریان حرف میزند. اینقدر عریان که گاهی باورش برای ادم سخت می شود. و من دلم میگیرد.
- اما...
سرش را بر میدارد. من عصبانی شده ام و او نمیتواند بفمد چرا..
- برگردیم خونه.
معصومانه نگاهم میکند.
- ما از همون اول در این باره با هم حرف زده بودیم نه؟
- اره
- و تو...
- و من گفته بودم که دلم شوهر نمیخواهد. که ترا با همه شرایطت قبول کرده ام....
ساکت میشود.
- من هنوز هم سر حرفم هستم.
- پس میشه بگی این مسخره بازی ها چیه؟ میشه تمامش کنیم؟
گیجم. دستهایش دستهایم را جستجو میکند.
- این فقط یک بازیه. من فقط میخوام بازی کنیم... مثل هر بازی دیگه.. مثل خاله بازی با مامان باباهای واقعی.....
دیوانه شده است. حتم دارم دیوانه شده است. این اواخر زیاد کار میکند. ماشین را روشن میکنم و راه میافتیم.
- نه صبر کن توضیح بدم. یک بازی.. اگه بهت میگفتم توپ بازی قبول میکردی مگه نه؟ این هم یک بازیه. کافیه تو قبول کنی که شوهر من هستی توی بازی و باز مثل الان زندگی میکردیم.
- فرض که تمام این حرفها قبول. من شوهر تو.... توی بازی... بعدش؟ چه دردی از تو دوا میشه؟
- فکر میکنی اگه شوهرم هم میشدی چه دردی از من دوا میشد؟
ساکت میشوم. نمیدانم. در مورد او نمیدانم. این دختر راضی نشدنی است. خنده هایش ... گریه هایش.... گاهی فکر میکنم این دنیا برایش کوچک است و بدون لذت....
- از تن حرف نزنو میدونم که میدونی تنت را نمی خوام.
میدانم و باور میکنم.
- فقط بیا بازی کنیم. تو فکر میکنی من زنت هستم .....
وقتی حرف میزند چیزی در چشمش موج میزند. لذتی شاید. نمیدانم.
- دل نگرانی هایت... نگاهت... حتی تعصبت... بدون اینکه با هم زندگی کنیم... یک بازی.. واسه این بازی سناریو نمینویسیم. فقط روی صحنه بازی میکنیم.... بچه دار میشویم.. میخواهی اصلا از همین جا شروع کنیم... فرض کن من یک بچه دارم. کی میگه ندارم؟ فقط کافیه باور کنی که پدرش تو هستی...
به خانه شان رسیده ایم. من باز نمیدانم که دارد شوخی میکند یا جدی است.
- تو دیوونه ای دختر
پیاده میشود. نگاهم میکند.
- دنیا همش یک بازی بزرگه.
- میرود. هر جند بعدها میفهمم که اشک هایش را فرو داده است. نمیدانم شاید نمیبایست لذت آن بازی را از او میگرفتم.

مرضيه موسوي

۷/۲۲/۱۳۸۳

شايد باور نكنيد . شايد هم شما مثل من باشيد كه از هيچ چيز به سادگي نمي‌گذريد و معتقد باشيد كه هر چيزي امكان دارد . بله من هم همين را گفتم وقتي ديدم كه دخترك وسط خيابان روي پاهايش چُندك زده و گوش‌هايش را گرفته است . وقتي زن همسايه ساك خريدش را ، كه پر از سيب زميني و سيبهاي درختي لك و پيس دار و مانده بودند رها كرد و خودش را به دخترك رساند ، همين را گفتم .
ولي وقتي ديدم دختر دستش را از گوش هايش جدا نمي كند و زن به زور مي خواهد او را بلند كند و زورش نمي‌رسد و هيچ‌كس ديگري هم به كمكشان نميرود با خودم گفتم . او حق دارد .- يعني دختر حق دارد -
به من حق بدهيد . اخر اگر من هم در موقعيت دختر بودم همين كار را مي كردم و شايد هم بدتر . بياييد صحنه را باز سازي كنيم . ببينيد ، شما يك دختر پنج الي شيش ساله هستيد . مادرتان پولي به دستتان داده تا براي گرم شدن بازي‌تان چيزي بخريد . خب شما هم ساك دستي اسباب بازي‌تان را بر داشتيد و به خواهر كوچكتان ، حالا اگر كمي تپل باشد كمي بيشتر نق نقو – گفته باشيد : مامان دختر خوبي باش تا من برم خريد كنم و برگردم
و او لبهاي گنده اش را روي هم انداخته باشد و بگويد : ما نيستيم ، چرا تو بايد مامان باشي. اصلا مامانا كه ميگن بچه‌ها برن خريد . خب چرا تو مي‌ري خريد
و تو شانه بالا انداخته و بگويي : غلط كردي ، خيابان شلوغه . تازه كي مامان اجازه مي‌ده من برم خريد كه حالا من اجازه بدم ، از همه بدتر من از تو بزرگترم . بايد من برم خريد
و بدون توجه به اخم و قهر او با ساك دستي‌ات از خانه بيرون بزني و از ترس اينكه خواهرت به مامان بگويد بدنت به رعشه بيفتد . چي ؟
اصلا چرا پرسيدم چي ؟ ‌و اين چي اينجا چه نقشي دارد ؟…. ولش كن بگذار به تو برگرديم ، كه حالا يك دختر پنج شيش ساله‌اي و با ساك كوچك اسباب بازي‌ات براي اولين بار به تنهايي از خانه بيرون زدي و مي ترسي . هم از خيابان كه پر از ماشين است و هم از مادرت كه پس از آمدن خستگي‌هايش را با تپانه‌اي بر سر تو خالي مي كند - البته اگر خواهرت چغُلي بكند-
اما تو نمي‌گذاري وقتي برگشتي با چند تا ماچ و اينكه : بيا اصلا تو مامان باش ، دهنش را مي بندي . ولي از اين هم مي ترسي ، اگر او مامان بشود و اگر تو خوراكي‌ها را جلوي او بگذاري و او ديگر چيزي به تو ندهد و يا كمتر از هميشه بدهد ، چي ؟‌
هر كسي براي خودش دنيايي دارد و اين دنيا ربطي به كوچك بزرگي آدم‌ها ندارد . هر كسي ترسي دارد و اين ترس بنا به سن و موقعيت آدمها ممكن است كوچك يا بزرگ باشد و. ممكن است مثل تو كه پر از ترس و ياس فلسفي هستي و سوالهايت نه بكار دنيا مي آيند و نه آخرت و يا ترس همان زن همسايه كه چقدر چانه زده بود تا سيب‌هاي مانده و پير شده‌ي مغازه دار را به نصف قيمت خريده بود و مي ترسيد شوهر سانتي مانتالش بر سر اين گونه خريدن دعوايش كند و حالا فرش خيابان شده بودند و… اصلا بگذار به صحنه‌ي قصه برگرديم .
بله . تو با همه‌ي ترس‌هايت ، پا از خانه بيرون مي‌گذاري . به مغازه‌ي آن‌طرف خيابان نگاه مي كني . به ماشين‌ها ، به آدم‌ها و هزار آيند و رونده‌ي ديگر و دل را يك دل مي كني كه حتما از همان مغازه خريد كني و به حرف مامانت توجه نكني كه هميشه مي‌گفت :هر وقت خواستي بري خريد از همين مغازه كناري خريد كن .
به مغازه بغلي فكر مي‌كني . يك مغازه فسقلي و هيچي ندا . كه غير از چهار تا پفك بدمزه چيز ديگري ندارد و مغازه‌ي آن‌طرف خيابان ، كه پر از خوراكي‌هاي جور واجور است . نه بايد به آنطرف بروي و به ياد حرف پدرت مي افتي : ‌اينام ديگه بزرگ شدند
همين ديشب گفت و دستهايش را روي سرت كشيده بود . چقدر از بوي دستهاي پدرت ، بوي تنش خوشت مي آيد . هميشه خوشت مي‌آمد اما اين‌بار بيشتر . سرت را بالا مي گيري و با خودت مي گويي: من بزرگ شدم .
از ُپل جلوي خانه سرازير مي شوي . پايت را بر خيابان مي‌گذاري و دلت هُري پايين مي‌ريزد . اينجا خيابان است و شوخي بردار نيست . اما تو بزرگ شدي . پدرت هيچ وقت حرف بيخود نمي زند . همه حرفهايش را قبول مي كنند . تو چرا نكني . باشد . قدم بعدي و قدم بعدي و نگاه به ماشين‌هايي كه دورند و همه دارند مي روند .
حالا وسط خياباني . روي خط سفيد . چه مزه اي دارد ترس را پشت سر گذاشتن و يك تجربه ي جديد براي بزرگ تر بودن . تو بزرگ شدي . خوب ، حرف قشنگي است و هنوز هم قشنگ است . هيچكس از تعريف بدش نمي آيد . من با آنكه هميشه ادعا مي كنم از تعريف خوشم نمي‌آيد و به همه توصيه مي كنم از جايي كه تعريفتان مي كنند فرار كنيد . وقتي كسي از من و يا از كارم تعريف مي كند ، قدم دو متر بلندتر مي‌شود . اصلا مي گويند انسان هر كاري كه مي كند ، براي نشان دادن خودش است . نشان دادن من وجودي‌اش . خب تو روي خط سفيدي و تا اينجا ماشيني نبود . نيامد . تو همه‌ي ترس ها را كنار گذاشتي به خودت باليدي . به حرف پدرت ايمان آوردي . حتي دهنش را بوسيدي و بوي گس و مانده‌ي دود سيگاررا مكيدي .
همه‌ي اينها درست ، اما با ماشين پر سرعتي كه به طرفت مي آيد ، چه مي‌كني . ماشين سياه است . از همين ماشين‌هايي كه برادرت هميشه با لذت ازشان تعريف مي كند و اسمشان را با چه لذتي زير دندانهايش مزه مزه مي كند و هميشه به پدرت قر مي زند : آخه اينم ماشينه كه ما داريم . بابا تو رو خدا برو عوضش كن
اصلا چرا من اين ها را مي نويسم ؟ مي نويسم يا دارم برايت تعريف مي كنم . ؟ اصلا تو كي هستي ؟ هستي يا من الكي دارم با خودم حرف مي زنم ؟ اگر چيزي بپرسم ، نمي خندي ؟
ببين بعضي وقت‌ها ، مثل الان كه هي سوال مي‌كنم ، سوال مي‌كنم . سوال مي‌كنم ، بعد از همه‌ي سوال‌ها از خودم مي پرسم اصلا من هستم . ها ؟‌هستم ؟‌
خب هيچ‌وقت هم جوابي پيدا نمي‌كنم . همه مثل تو پوزخند مي‌زنند . خب بزنند . باور كن ، دلم ميخواهد هميشه دلم مي‌خواست ، من‌هم مثل همان خواهر كوچيكه زود قهر مي‌كردم . زود ناراحت مي‌شدم و زود … ولي من اين‌جوري نيستم . از هيچكس بدم نمي‌آيد . از هيچ‌چيز دلخور نمي‌شوم و با هيچ‌كس هم قهر نمي‌كنم . خُب، حالا تو وسط خياباني . يك قدم از خط سفيد گذشتي و داري به خودت مي‌بالي كه : بله ، من ديگه بزرگ شدم . مي گويي ببين مامانم چقد ترسو بود كه … ما بچه كه بوديم ، كتاب فارسي‌مان يك شعر داشت كه اگر بخواهم بنويسمش حوصله‌ي خودم سر مي رود ولي تعريفش بيجا نيست . يك مرغي بود ، داشت جوجه‌اش را نصيحت مي‌كرد و از بدي‌هاي گربه مي‌گفت كه گربه اين‌طور است و آن‌طور است و به جوجه مي‌گفت، تا گربه را ديد فرار كند و يا اصلا به گربه نزديك نشود . درست يادم نيست كه بعدش چطور مي شود . خانم مرغه خواب مي رود و جوجه تنها مي شود و در همان وقت گربه به سروقت جوجه مي‌آيد يا جوجه به طرف گربه مي‌رود . گربه هم كه عادت دارد با شكارش بازي كند . جوجه هي جلو مي رود . هي خودش را دلداري مي دهد و شعر مي خواند كه :
جوجه گفتا كه مادرم ترسوست به خيالش كه گربه هم لولوست
گربه حيوان خوش‌خط و خاليست فكر آزار جوجه هرگز نيست
دو قدم دورتر شد از مادر آمدش آن‌چه گفته بود به سر
گربه ناگاه …
ماشين آمد ، آمد ، آمد . تو سحر شدي . ماندي. ايستادي و فقط نگاه كردي . ماشين سياه بود . بزرگ بود و تو صداي خرد شدن تنت را زير آن‌همه آهن شنيدي . ماندي . گنگ شدي . فقط نگاه كردي . ناخواسته يك قدم به عقب بر مي‌داري تا فرار كني . اما يادت مي‌آيد كه گفته بودند :‌ به عقب نه ، برو جلو
به طرف جلو مي دوي . راننده دس‌پاچه مي‌شود . مي‌ترسد . پايش را روي ترمز مي‌گذارد . قي ي ي ي ي س مي‌فهمي كه . اين صداي تيز و تند و ترسناك ترمز ماشين بود . اما ماشين كه خدا نيست . با آن‌همه سرعتش يكدفعه نمي‌ايستد . ليز مي‌خورد . ليز مي‌خورد و تا جلوي صورت تو جلو مي‌آيد و تو باور نمي‌كني . باورت نمي شود كه راننده اين‌قدر بي‌حيا باشد و به تو ، به مادرت آن‌طور فحشي بدهد و تو…
حالا به من حق مي‌دهي؟ به دخترك چي ؟ به زني كه به طرفش مي‌دود ؟‌ آيا او اين حق را دارد دستهاي جوش خورده به گوشهاي دخترك را، به زور جدا كند ؟ اصلا كي به او اين حق را داده است تا دختر را از آن حال بيرون بكشد . شايد باور نكنيد . شايد مثل من …


۷/۲۰/۱۳۸۳


ژاک دريدا، فيلسوف نامدار فرانسوی درگذشت

ژاک دريدا، يکی از نام آورترين فلاسفه معاصر فرانسه در سن هفتاد و چهار سالگی بر اثر بيماری سرطان در يکی از بيمارستانهای پاريس در گذشت.او در طول حيات دانشگاهی اش در دانشگاه سوربن فرانسه و تعدادی از دانشگاههایآمريکا تدريس کرده بود و می توانست ادعا کند که از معدود فلاسفه اواخر قرن بيستم است که علاوه بر دانشجويان و دانشگاهيان، مردم عادی نيز با نامش آشنا بودند.البته اين به معنا نيست که نظريه های دريدا قابل فهم همگان بود.ژاک دريدا با نظريه معروف به "ساختار شکنی" شهرت جهانی يافت، يعنی به باور وی، هر نوشته ای دارای لايه های معنای است که طی روندی تاريخی و فلسفی پديد آمده و روی هم قرار گرفته اند و بدين ترتيب هر نوشتار می تواند معانی ای داشته باشد که نويسنده اش از آن بی خبر باشد.او اعتقاد داشت که با تجزيه و تحليل نحوه چيده شدن واژگان در کنار يکديگر برای تشکيل عبارات می توان به معانی پنهان متون پی برد. انتشار آرای ژاک دريدا در سالهای دهه شصت ميلادی تأثير شگرفی بر محافل دانشگاهی، بويژه در آمريکا برجای گذاشت اما در سال 1992 هيأت علمی دانشگاه کمبريج در انگلستان با اهدای دکترای افتخاری اين دانشگاه به وی مخالفت ورزيدند و نوشته هايش را "ياوه انديشيهايی" خواندند که "مرز ميان تخيل و واقعيت" در آنها مشخص نيست.ژاک دريدا که زاده خانواده ای يهودی در الجزاير بود در کنار فعاليت علمی و پژوهشی در زمينه دفاع از حقوق مهاجران در فرانسه نيز فعاليت می کرد و به مبارزه با تبعيض نژادی در آفريقای جنوبی می پرداخت و همچنين از مخالفان سياسی در دوران برقراری نظام کمونيستی در چکسلواکی حمايت می کرد.سال گذشته زندگی ژاک دريدا در فيلمی مستند به تصوير کشيده شد که در يکی از صحنه های آن، سازنده فيلم در حالی که در کتابخانه شخصی ژاک دريدا ميان انبوه کتابها سرگشته است از او می پرسد: "آيا همه اين کتابها را خوانده ای؟" و پاسخ می شنود که: "نه فقط چهار تای آنها را خوانده ام اما همان چهار تا را خيلی خيلی دقيق خوانده ام".

۷/۱۴/۱۳۸۳

شايد قصه نباشد وشايد…


شايد دشت ساكتي باشد كه سكوتش را هوهوي باد مي شكست و زاري مدام زنجره‌ها و شايد بياباني ، در يك شب تاريك و شايد سياهي چند سوار و پياده‌اي كت بسته و شايد …
شايد من بودم كه اسير توهمات خود شده و تشنه و برهنه پا و تركيده لب به دنبالشان مي‌دويدم و شايد …
شايد كوير بود . شايد شب بود و شايد هيچ‌كدام نبود . اما بود . اول چند نقطه بودند در گُوگُم غروب و كم‌كم آدم شدند و هرچه پيش‌تر مي‌آمدند شكل‌شان واضح‌تر مي‌شد . چند سوار و پياده‌اي كت بسته كه شايد…
شايد اين‌همه ، هيچ‌چيز نبود جز ذهن سرگردان من . شايد اصلا اسبي نبود و سواري و تنها پياده‌اي گم كرده راه بود كه سر به دنبال سراب داشت و يا افقي كه هر چه مي‌دويد دورتر دورتر مي‌شد . شايد اينهمه قصه‌اي بود كه نمي خواست قصه باشد و من مي‌خواستم به زور قصه‌اش كنم . هيچ‌وقت از هيچ چيز ، چيزي ساخته‌ايد ؟ هيچ وقت قُل قل فوران آب را از زير زمين شنيده‌ايد؟ تري زمين را كاويده‌ايد تا در آخر به راه‌ابي برسيد ؟ به آبي كه آرام آرام چشمش را به روي نور باز مي‌كند و لبخند كودكي . يا نگاه نوزادي در چشم مادرش را ؟
شايد اينهمه گريه هاي من باشند ، سرگرداني نا‌نوشتنم … گم شده ام . نه . نمي‌خواهم از خودم بنويسم كه اينهمه نوشتم و همه - در هر زماني كه نوشتم ،امروز ، ديروز ،هزار روز پيش –مثل هم هستند ، با يك لحن ، يك شكل، يك طرح ، … تكرار ، تكرار . تكراري در تكراري ديگر . راهي كه هيچ‌وقت تمام ندارد و من …
من گم شده‌ام . گم شدني كه هيچوقت يافت مي نشود و اين روز‌ها گم‌شده‌گي‌ام از همه روز و همه‌گاه بيشتر و بيشتر شده است . بگذاريد به دشت برگرديم و اسير كت بسته اي كه مي‌دود و دويدنش ديگر دويدن آدم نيست . حركت فيزيكي پاهايي است ناخواسته . حركت بورتمه‌وار پاهايي همگن با پاهاي اسبي كه فرفر مي‌كند و پيش از او به پيش مي‌رود . نمايي از چند بوته در كناره‌ي يك خط مستقيم و شايد تك و توك پاره‌سنگ‌هايي سياه و خاكستري و كم كمك سنگي سفيد ، كه در كوير سنگ حكم كيميا را دارد …
اما اين اسير كيست و سوارها ؟ و چرا ؟ اصلا چه زماني است ؟ امروز ، ديروز ، يا فردا ؟ چه فرقي مي‌كند ؟ همه‌ي روز‌هاي خدا مثل هم هستند و هميشه اسب هست و دشت و سوار و اسير و دويدن . روندي تكراري كه از بدو بودن و بود شدن انسان بوده و خواهد بود . اسارت و بستگي …
شايد نبوده ، شايد نيست و نباشد . شايد امروز براي من از آن روزهايي باشد كه زنها هميشه انتظارش را مي كشند – قاعدگي – اصلا كي گفته مردها نمي‌توانند و نبايد قاعده شوند و يا مگر قاعده‌مند بودن هميشه بايد به يك شكل باشد ؟ …
از زمان مي‌گفتيم . چيزي كه يك واقعه بايد هميشه همراه داشته باشد . بايد قبل از روايت واقعه باشد . بايد زمان باشد و گرنه … خب ، شايد امروزه روز باشد و شايد دي .اما امروز نمي تواند باشد كه امروزه ، هيچ‌چيز خالي از شك و ريب و ريا نيست و ديروز ؟ … كي از ديروز برگشته و كي از امروز به ديروز ، رهسپار شده و …
پس چه وقت و چه زمان ؟ …
بگذاريد زمان را به حال خود بگذاريم تا واژه‌ها خود به جاي خود بنشينند و اسير و خيل‌تاشان او به زبان آيند و با گفت‌هاي آنها به زمان برسيم . پس بايد به دشت شد . به هوهوي باد و نرمه‌هاي ناديدني شن‌ها و به‌تراق به‌تراق سم‌كوب اسب‌ها و لب‌هاي خشكيده‌ي اسواران و دست بسته‌ي اسيري كه جز دويدن و هم گام اسب‌ها بودن ، به چيز ديگري نمي‌انديشد ، حتي تر‌ك‌هاي لبش، و سايه‌اي كه نمي خواست از زير پايشان پيش‌تر برود .
به سايه‌ها فكر كرده‌ايد . به نرمي حركتش ، كه چگونه زمان را نرم نرم پس و پيش مي‌كند ؟ مي دانيد يا توضيح واضحات است كه ، وقتي در پس آيندگان است صبح را مي‌نماياند و آنگاه كه سگي زير پايشان مي‌شود ، خورشيد چه آتشي مي‌بارد . وقتي به پشت روندگان رسيد و به رفتنشان خنديد ، نويد حلاوت ماندن را و بر عكس …
اما اين سواران و آن اسير ، مي‌آيند ، يا رفتگانند و من ، در كجاي اين منظر مانده‌ام ؟‌از رفتگانم و يا آينده‌ام ؟ و اين من كيست كه كه روند رفتن و ماندن خودش را ندانسته و به رفتگان و ماندگان ديگران كار دارد و يا … اما آنها ، اگر برايشان زماني نگذاشتم و بهانه‌ي بعد را آوردم ، اگر زباني ندادمشان تا از روي كلامشان زمان افشا شود و نگفتم از كي‌اند و از كجايند ، مي‌روند يا آمده‌گانند چيزي عوض نمي‌شود و نشد و مي‌توانيم نكول شده بدانيمش . اما خودم … بايد كه خودم را بنمايانم و بگويم كه كيستم و از كجايم و چرا اين‌جايم و …
راستي من كيستم و چه كسي و چه حقي به من اين اجازت را داده است تا اينجا باشم و …
به‌تراق به‌تراق سم‌كوب اسب‌ها ، به تپه‌اي كه بلندايش سنگيني جسم نحيف من را تحمل مي كرد ، مي‌رسد . سوار اول دهنه‌ي مركوبش را مي‌كشد و دستش را به نشانه ايست بالا. اسب‌ها زير پايم مي‌ايستند . اسير از پا مي‌افتد و من دستم را سايه‌سار چشم‌هايم كرده ام تا چيزي ناديده نماند . سواري از اسب به زير مي‌آيد . دست‌پيچ اسير را باز مي‌كند . تا اينجايش خوب بود ، اگر سوار به طرف تپه نمي‌آمد و اگر نگاهش را بر روي من چفت نمي‌كرد . نه مي‌خندد ، نه اخمي بر جبين دارد و نه از زير چُل‌پوش چهره‌اش چيزي نمايان است . نرمه‌ريگ‌ها از زير پايش به در مي‌روند و پيش آمدنش را كُند ، تا من به هيچ‌چيز ، جز به آبي درياي چشمانش نينديشم و او مغناطيس نگاهش را سد انديشيدنم مي‌كند ومن به سايه‌اش ، كه بر پهلوي راستش افتاده و به سوي افتاده‌‌ي اسير قد مي‌كشد ، مي‌نگرم تا او به من برسد و سايه بر چهره‌ي خسته‌ي اسير . سوار دست‌پيچ را دور دستهايم چفت مي اندازد و…
دشت بود و هوهوي باد و سياهي چند سوار و اسيري دست بسته و شايد …./م


۷/۰۷/۱۳۸۳

http://web.peykeiran.com/net_ir_img/bam_9_27.jpg



قبل از هر كار اول جواب سوال اكثر دوستاني كه احوال بم را مي پرسند از زبان دولت مردان دولت جمهوري اسلامي بدهم و بگويم تا
شهردار بم در يك اطلاع رساني چه گزارشي از باز سازي داده است ...شهردار بم گفت: مردم بم وضع معيشتي مناسبي ندارند و جيره غذايي متعلق به آنان فقط در دو ماهه اول سال پرداخت شده است. علي باقري‌‏زاده, شهردار بم, درگفت و گو با خبرنگار ايلنا, يادآور شد: عده‌‏اي از مردم زلزله زده بم از طريق كشاورزي و كارمندي امرار معاش مي‌‏كنند و ساير افرادي كه توانايي انجام كاري را ندارند و در اثر زلزله معلول شده‌‏اند, در وضع معيشتي مناسبي نيستند.وي, خواستار ارتقاء درجه ادارات موجود در بم شد و گفت: وزارتخانه‌‏ها بايد به نهادها و ادارات موجود در بم اعتماد كرده و آنان را دچا بوروكراسي‌‏هاي رايج نكنند.
باقري‌‏زاده, با اشاره به اينكه بعد از زلزله, شهر بم حالت جهاني پيدا كرده و تمام جهان بر آن توجه دارند, گفت: ارتقاء درجه ادارات و نهادها در بم بايد همواره با افزايش نظارت نيز باشد.شهردار بم اظهار اميدواري كرد: مجلس و دولت بودجه‌‏اي جداي از رديف‌‏هاي بودجه ملي به بم اختصاص دهد,تا كار بازسازي اين شهر هر چه زودتر آغاز شود.وي, در ادامه با اشاره به صدور فقط750 پروانه ساخت وساز در بم, گفت: مشاوريني كه مقرر بود تا طرح تفصيلي بم را تهيه كنند به تعهدات خود عمل نكرده‌‏اند و750 ساختماني كه پروانه ساختماني دريافت كرده‌‏اند, مراجعين شخصي بودند كه با همكاري بنياد مسكن اقدام به ساخت و ساز كرده‌‏اند.به گفته باقري‌‏زاده, از آنجايي كه وضع معيشتي مردم مناسب نيست, تعدادي با مراجعه به فرمانداري اين شهر خواهان كمك‌‏هاي مالي شده‌‏اند.شهردار بم گفت: وجود آفات خرما و خشك‌‏سالي نيز باعث آسيب به كشاورزان بمي شده است.باقري‌‏زاده گفت: ساخت اماكن عمومي مانند پارك‌‏ها، خيابان‌‏ها، جداول و مبلمان شهري در بم ثبت و ساكن مانده است ؛ چرا كه اعتبار لازم به اين امر هنوز اختصاص نيافته است.به گفته وي, اين اعتبار بايد از طريق سازمان مديريت و برنامه‌‏ريزي در اختيار وزارت كشور قرار گيرد, تا اين وزارتخانه آن را به شهر بم اختصاص دهد.باقري‌‏زاده, از وزارت كشور خواست تا شهرداري بم به طور مستقيم مسوول پي‌‏گيري اين بودجه شود,تا اين اعتبار هر چه سريع‌‏تر تخصيص يابد. وي, در ادامه با اشاره به افتتاح مدارس اين شهر توسط دكتر حداد عادل، رييس مجلس شوراي اسلامي, گفت: ايشان خود را نماينده مردم بم در مجلس معرفي كرده و قول‌‏هاي مساعدي براي پي‌‏گيري امور بم در مجلس شوراي اسلامي دادند.

ميبينيد اين جواب مردمي اواره و دردمند و فلك زده پس از ده ماه است . مردمي كه جهانيان طوري با فاجعه‌اي كه بر انها امده بود برخورد كردند كه همه مي گفتيم با پول اهدايي مي توانند ده شهر بهتر و برتر از بم قبلي بسازند و حالا

۶/۲۷/۱۳۸۳

سردار
ظهر است و جنازه ي سردار مچاله روي سنگ سفيد و سرد مرده‌شورخانه مانده است . همه ي اهالي و همه ي كله گنده ها با ماشين هاي رنگ و وارنگشان جلوي مرده‌شورخانه ايستاده اند و گرماي بي پير را تحمل مي كنند و قُر مي زنند .
٭
شب شده است . غير ازدو نفر هيچ كس ديگري در مرده شور خانه نيست . البته اگر حضور جنازه ي دراز و ديلاق سردار را در نظر نگيريم كه همان طور مچاله روي سنگ مرده شور خانه افتاده و آب ليز و سمجي از دماغش كش كرده و تا روي سنگ كش اورده است .
٭
صبح است و هيچكس نمي داند مرده شور كجا گم و گور شده است تا جنازه‌ي سردار را بشويد و آنها بتوانند دفنش كنند . طايفه‌ي سردار – همان‌ها كه هنوز هم خودشان را تافته‌ي جدا بافته مي دانند – پيف پيف كنان دستمال جلوي دماغشان گرفته اند و از نمك‌نشناسي مردم اين دوره مي گويند و مردم ديگر از آنهمه جفايي كه سردار در حق همه كرده است . هرچه هست ، سردار با آنكه مرده و با آنكه همه مي دانند ديگر نيست و يا اگر هست لاشه‌اي رو بو گرفتن و درمانده روي سنگ مرده‌شورخانه است ، موضوع اصلي صحبت اين همه آدميست كه كار و زندگيشان را رها كرده و ناخواسته اينجا جمع شده و انتظار مرده‌شور را مي‌كشند . مرده‌شوري كه نيست. از هر كس بپرسي دليلي براي ماندنش و آمدنش پيدا نمي‌كند و فقط مي داند كه آمده و دلش مي خواهد هر چه زودتر سردار را به خاك بسپارند و هيچكس فكر نمي كند كه خودش هم مي تواند يك مرده‌شور باشد . اين را من جار زدم و گفتم « بابا حالا كه بلال مرد، كس ديگري نمي تواند اذان بگويد » مثل اينكه آب در لانه‌ي مورچگان ريخته باشم . بين آن‌همه آدم ولوله افتاد . همه مخالف بودند . پولدارها مي گفتند اين آدم كم كسي نيست كم آدمي نبوده كه بخواهيم از سر بازش كنيم و آدمهاي معمولي باورشان نمي‌شد كه كس ديگري بتواند كاري كس‌نكرد را انجام دهد . مرده را بايد مرده‌شور مي‌شست و اين ده كس ديگري را ندارد و هيچ‌كس، كسي را بهتراز او نمي شناسد . اما مرده‌شور رفته بود . گم شده و هيچ‌كس نمي دانست كجا بايد به دنبالش بگردد. جوانها با موتورهايشان و پولدارها با ماشين‌هاي آخرين مدلشان سر به دنبالش داشتند .
مرده شور گم شده بود و چنازه‌ي سردار همان‌طور مچاله، آهسته آهسته داشت بو مي‌گرفت . خودم را از بين آنهمه ادم و انهمه بوي عرق تن و بوي پاهاي بو گرفته و آنهمه بوي ديگر كنار كشاندم و به طرف سنگ مرده‌شورخانه كه در اتاق ديگري بود رفتم.
مي‌گفتند سردار همان طور نشسته مرده است و من مي خواستم يك سردار نشسته را ببينم كه تا به حال سردار نشسته و سردار مرده نديده بودم . سردارها همه جا و در هر حالي كه باشند ايستاده‌اند و اگر شلاقي به دست نداشته باشند حتما تعليمي‌ي به دست دارند و دم به ساعت آن را بر پاچه‌ي شلوارشان مي‌كوبند و يا … اما اين سردار نشسته مرده بود و …
سردار مرده بود و قيافه‌اش با بقيه‌ي مرده ها هيچ فرقي نداشت . الا آنكه آنها صاف و شق رق بودند و اين مچاله و بوي تنش داشت ذره ذره بوي كافور را پس مي‌زد . دستم را روي دست‌هاي ظريف و بي‌رنگش كشيدم و باورم نشد كه اين دستهاي سرد ، روزگاري تن خيل عظيمي از مردم را با شلاقش به آتش مي كشيده است . چشم‌هايش نيمه باز بود و دهنش به دنبال آهي سرگردان و گردنش دراز و لاغر . دستهاي خشكيده‌اش را گرفتم و او را روي سنگ نشاندم . چندك زده بود و دستش به طرف در مرده شور‌خانه بود .
گفتم « ‌خيلي شتاب داري ؟‌»
سگي زوزه كشيد و كسي از پشت سرم داد زد « بر محمد و آل محمد صلوات »
به نظرم رسيد لب‌هاي سردار تكان مي خورد . خنديدم و گفتم «با انكه ترس ندارد اما … » هنوز حرفم تمام نشده بود كه يخه‌ام را چسبيد و داد زد « مادر‌قحبه‌ي ولد چموش ، بازي بازي با دم شيرم بازي . مي‌دوني من كي‌ام و مي‌دوني توكي هستي ؟ »
خنديدم و آهسته يخه‌ام را از زير دستش بيرون كشيدم و گفتم « من مي دونم كي هستم ، دلم مي‌سوزه كه تو نمي دوني كي هستي و كجايي »
دوباره به طرف يخه‌ام حمله كرد و گفت « من هر جا كه باشم پا روي زمين جد و آباء خودم دارم و لازم نمي بينم تو كه گوشت و پوستت از پس‌مونده‌هاي در خونه‌ي ما ساخته شده به من بگي من كي و كجايم »
با آنكه هيچ وقت دلم نيامده بود هيچ‌كس را اذيت بكنم . نمي دانم چرا ويرم گرفته بود تا او را خورد كنم . خودم را از تير رس دستهاي خشكش كنار كشيدم و گفتم « نه اين‌دفعه نمي فهمي . يعني نبايدم بفهمي . بيچاره تو مردي ، يه نگاه به دور و برت بكن و اونقد خوش‌ذات بودي كه داري بو مي گيري و هيچكس نيست تا تنت را بشويد » سرش روي گردنش لق خورد و دور تا دور ويرانه‌ي مرده‌شورخانه را با دقت كاويد و گفت « از وقتي مرحوم پدرم را شُستن ، ديگه اينجا رو نديده بودم »
گفتم « اونم نشسته مرد ؟»
« نه اون جوون مرگ شد . مثل يه رستم بود . حالا كي نشسته مُرده كه مي‌پرسي ؟ » خنديدم و گفتم « هنوز نفهميدي ؟يه نيگا به دور وبرت بنداز »باز هم نگاه كرد . به صداهاي بيرون گوش داد . دماغش را گرفت و گفت « تو اينكارو كردي . چرا ؟ »
« من ؟!»
« ما هيچ‌وقت نمي‌ميريم . قيافه‌مون عوض ميشه اما …چرا ؟ چي گيرت ميا ؟‌ كي وادارت كرده اين‌طور خارم كني . من كه ديگر چيزي برايم نمانده تا كسي بخواهد …»
نگذاشتم حرفش تمام شود و گفتم « اگر داشتي اين كار مجاز بود ؟ تازه من كه ننوشتم تو خيلي وقت بود ديگر چيزي نداشتي و نگفتم از … »
اين بار او نگذاشت حرفم را تمام كنم و گفت « هرچه نداشته باشم بازهم از شما رعيت زاده ها بيشتر داريم . همان اعتبارمان به همه‌ي دارايي شما مي‌ارزد …اما دلم مي‌حواهد بدانم چه چيزي وادارت كرد من را اينجا بنشاني و مرده‌شور را هم گم و گور كني ؟»
قلم را بر زمين گذاشتم . سيگاري آتش زدم و فكر كردم سردار باز هم همه چيز را در اختيار گرفته و دارد روند قصه را عوض مي‌گند . قلم را برداشتم و نوشتم سردار مرده بود و مرده شور گم شده بود و هيچكس نمي دانست در كجا دنبالش بگردد و فكر كردم وقتي شروع كردم قصدم اين بود در مورد جايي بنويسم كه مرده‌شورش مرده باشد و نبودش را نشان بدهم . اما سردار …
سردار آه بلندي كشيد و گفت « ميدانم . ميدانستم . اما چرا اين‌همه آدم را اينطور سرگردان پشت اين در جمع كردي و بد‌تر از همه ، نبش قبر كرده و من را از كنج گم شده‌ام كشيدي بيرون . آنهم با اين همه فضاحت . و از همه مهمتر دلم مي‌خواهد بدانم آخرش را مي‌خواهي چكار كني . كي مرده‌شور مي‌شه ؟ خودت ؟ … اگر نمي دوني بدون ما هميشه بوديم و هميشه هم هستيم وشما هم بايد در خدمت ما باشيد . من را كشتي و شسته و نشسته خاكم كردي با بعد از من چه مي كني از خشم آنها نمي ترسي ؟»
گفتم « توپ تو خالي در نكن . ديگر همه چيز تمام شده . »
« نشده . يه نيگا به دور و بر خودت بكن . كي جاي ما‌رو گرفته ؟… ما حداقل سواد داشتيم و معرفتي و فرهنگي كه نسل به نسل گذشته بود . اما اينا … ماشيناشونو ديدي ؟ قيافه هاشونو ؟ ديدي چه گندي به همهچيز زدن ؟ دختراشون فاحشه و پسراشون اونايي‌رو كه نمي‌خوان مثل اونا بشن به هرنحوي كه شده از راه بدر مي‌كنن . دروغ ميگم . اگرم دروغ باشه تو نميتوني منو همين طور ول كني و بايد يك بلايي به سرم بياري . به سر من كه نه . به پايان قصه‌ات فكر كن . همين حالا هم داري به اين فكر مي‌كني كه قصه‌ات از شكل قصه دور شده و شخصيت‌هات كه من باشم و خودتت ، دارن شعار مي‌دن و گنده‌گوزي مي‌كنن . چيزي كه خودت هميشه مخالفش بودي . نه ؟ »
راست مي‌گفت ، او همه‌چيز را در اختيار گرفته بود . يا بايد اين‌همه را پاره مي‌كردم و از سر نو چيزي ديگر مي نوشتم و يا …
« مرده شور را پيدا كن . تو سردار نمي‌شي . نمي‌توني بشي . نويسنده‌ي خوبي هم نمي شي . همين‌طوري كه تا حالا نشدي . پدرت نگفته ، كسي كه تا هفت نشد ، تا هفتادم نمي‌شه .… اصلا بيا يه معامله اي بكنيم .حاضري »
« معامله با چي ؟ تو كه ديگه چيزي نداري !»
« دارم . هنوزم دارم . ما هيچ‌وقت بيچيز نمي‌شيم . . صبر كن . بي‌حوصلگي نكن . بعد از اونكه تكلبف منو مغلوم كردي ، اون لاشخورايي كه بيرون اين‌جا وايسادن و پا بپا مي‌شن . خونه‌ي منو به آبو آتيش مي كشن . قبول داري ؟ »
بي حوصله گفتم « چشم بسته غيب مي‌گي ؟ خب معلومه كه اين كارو مي كنن . همون‌طوري كه تو كردي . و پيش از تو كردن و بعد از تو … »
آهي كشيد و گفت « همه چيز عوض شده …. يعني كسي اين چرنديات تورو مي‌خونه . بابا يه نويسنده نبايد ايقد چرت و پرت پشت سر هم رديف كنه . اون بايد … ولش كن . حال وقت درس قصه نويسي نيست . شايد يه وقت ديگه . بگو ببينم حاضر به معامله هستي يا نه ؟ »
تا دهنم را باز كردم گفت « صبر كن . نمي‌خواد تند بري . من دارم . خيلي‌ام دارم . اونقد كه تا هفت پشتت بخورن بسشون باشه . تو جوش ندارم منو نزن . مرد ميدونش هستي يا نه ؟ »آهسته گفتم « سرداراي جديد جلوي مي رو هم گرفتن ، چه برسه به ميدون »
« آفرين . خوبه . داري سر عقل مياي . ببين ، من ميدونم كه تو دل پاكي داري و اينهمه از عقده ها و كمبودايي كه تو باهاشون بزرگ شدي . خب . مي دونم كه اگر يه روز كار نكني از گرسنگي مي‌ميريو زن بچه ت ديگه محلت نمي‌گذارن . … ولش كن . منم دارم مثل تو چرت و پرت مي‌گم . ببين من ويرم گرفته تا اون ديوث مرده شور ، منو نشوره و دلم مي‌خواد به دست يه نويسنده شسته بشم … نه و صبر كن وسط حرفم نپر . تا اينجاشو كه گرفتي ؟ خب . يه كلام به صد كلام . حرفم كه تموم شد . همه‌رو صدا كن و بگو من مي‌شورمش . خب . وقتي شستي . اون لاشخورا ميان پيشت و مي‌خوان يه جوري با تعارف تو رو از سر باز كنن و دهنتو ببندن . خودتو مفت نفروشي . يا با شندرغاز دهنتو نبندن ، اصلا مي دوني اونا خيلي زرنگن و كلاه سرت ميگذارن . تو همون اول باهاشون شرط كن و بگو چون منو خيلي دوست داشتي در ازاء شستنم خونه‌ي منو مي‌خواي . …نه صبر بده .تو اون خونه يه گنجه . يه صندوقچه كه ارث مادريمه . پيداش كن . يعني خودم كمكت مي‌كنم تا پيداش كني . چي مي‌گي ، هان ؟ »
خنديدم و گفتم « تو از همه زرنگ‌ترب ، نه ؟‌ حكايت گنج و رنج سعديه ، نه ؟ گنج خواهي در طلب رنجي ببر . نه جونم . اينارو پاره نمي كنم . به تو هم اجازه نمي‌دم هر جور كه دلت خواست بازيم بدي . مي گذارمشون كنار و تو تا ابد همين جا و به همين صورت بمون . »
« اونا چي ؟ »
« اونام مثل تو . دلم برا هيچ كس نمي سوزه . شايدم بسوزه ولي اينا لايق دلسوزي نيستن . مگه خودت نمي‌گفتي ؟ »
« پس تعهد و رسالت نويسنده چي ؟»
به طرف در راه افتادم و گفتم « بگذارشون سر كوزه و … »
« صبر كن ، اگر جاشونو بگم چي ؟ »
گفتم « يه كلك تازه ؟ ‌مرد مومن من خودم تو رو ساختم و از همه چيزت خبر دارم . نه جونم . من هرچي بايد گول شمارو بخورم ، خوردم . ديگه به فالوده هم مي رسم فوت مي كنم ،اون وقت تو … »
« پشيمون مي‌شي ، حكايت مرد ناداني رو كه مي خواست عقل‌شو پيدا كنه نشنيدي . تو هم مثل همون مي‌شي »
همان‌طور كه از در بيرون مي‌رفتم گفتم « حكايت . اونم يه دكون خر رنگ كني ديگه اس . نه عزيز ما نيستيم . باش تا صبح دولتت بدمد . …»
هنوز از در بيرون نيامده بودم كه صداي صلوات مردمي كه بيرون مرده‌شورخانه بود همه حا را پر كرد و كسي داد زد «‌مرده‌شور پيداش شد . لوازمشو بيارين » و من فكر كردم كه اين تو برنامه‌ي من نبود


15/5/83






۶/۱۸/۱۳۸۳

f44.jpg

زن زرتشتي در دوراني نه چندان دور

دير زماني نيست كه ما - همين مردم مهمان نواز كرماني -به اين قشر از همشهريانمان مي گفتيم ديوار تان نبايد از قدتان بلند تر باشد و يا روز باراني از خانه‌تان نبايد بيرون بياييد كه نجسمان مي كنيد و يا نبايد سوار بر مركوبي باشيد و ...آْيا دوباره به همان روزها بر نگشتيم ؟ مي دانيد ، در مدرسه هاي ابتدايي به بچه هايي كه هنوز هيچي از دين و ايدئولوژي هاي ساخت بشر نمي دانند مي گويند با همكلاسي هاي بهايي خود نبايد نشست و بر خاست داشته باشند و هيچ چيز از دستشان نگيرند و هيچ خوراكيي با هم نخورند و بزرگسالانشان را ... نگويم بهتر است./


۶/۱۱/۱۳۸۳

يك دشت برفي . يك جاده‌ي خلوت و ماشيني سرسام گرفته و راننده‌اي كه در هياهوي ذهنش گم شده بود . رفت و آمد ماشينها ، آدم‌ها ، گاري‌ها ، پياده‌ها ، سواره‌ها .سپيد‌ها ، سياه‌ها . دانه هاي زنجيري از هم گسسته ، كلاف سر در گمي از همه‌چيز و هيچ چيز . به اينجا كه مي‌رسيد بايد مي ايستاد وگرنه … ، پايش را از روي پدال بر نداشته بود كه جلوي رويش سبز شد . اول يك نقطه بود . سر سوزني سياه ، وسط آن‌همه سفيدي . كم كم شكل گرفت . اول يك خط ، بعد خطي كه يك دايره بالايش بود و در آخر يك آدم . يك بچه !
مي‌آمد يا مي رفت ؟
ماشين نايستاده بود كه مرد خودش را پرت كرد بيرون و داد زد « وايسا ، وايسا بچه ! »
تا صدايش به او برسد ، بچه در جايي كه او نمي‌دانست كجاست ، گم شده بود . مرد روي جاده‌ي خيس زانو زد ، موهايش را گرفت و با گريه داد زد « آخه چرا ؟ چرا ، چرا ، چرا … »
هر وقت برف مي‌باريد ، اين بازي با گريه‌ي بچه‌اي شروع مي شد . گريه‌اي كه او را از خواب مي‌پراند و سراسيمه از خانه بيرون مي كشيد . به همين نقطه كه مي رسيد ، بچه را مي ديد كه گريه كنان به طرف دشت مي دود . تا ماشين مي‌ايستاد و او پياده مي شد و داد مي‌زد « وايسا ، وايسا بچه ! »
بچه گم ‌شده بود . مرد همه جا را گشته بود . زير هر بوته ، هر سنگ و هر پستي و بلندي‌ي كه ممكن بود ، بچه را از ديد او پنهان كند . اما هيچ‌چيز نبود و اين بازي هر سال تكرار شده و باز هم تكرار مي شد .

سوز سرد‌ي مي آمد ؛ اما مرد سرما را حس نمي كرد . گرم بود . استكاني زده بود يا نه ؟ چيزي به يادش نمي‌آمد .
خوشحال بود يا مثل هميشه با خودش جنگ داشت ؟ اين هم يادش نبود
ذهنش پر از عكس زني قد بلند و خوشگل بود كه كنار خيابان ايستاده و دستش را براي او بلند كرده بود
جلوي پايش ايستاد ؛ در ماشين را باز كرد و خيلي خودماني گفت : افتخار بدين .
زن خنديده بود . سرش را از پنجره ماشين به داخل آورده و سر تا پاي او را و آن همه تچمل ماشين را .ورانداز كرده بود . مرد آهسته گفت : بفرماييد ، خواهش مي‌كنم .
زن با عشوه در عقب ماشين را باز كرد و خودش را روي صندلي عقب انداخت و گفت « برو »
و او بارها به خودش ، به همه گفته بود كه بچه را نديده است . نفهميده بود كه زن بچه‌اي هم همراهش دارد . اما بايد بچه‌اي همراه زن باشد . اصلا اين يك قانون شده كه زن‌هاي تك‌پران ، براي رد گم كردن هميشه بچه‌اي را همراه خودشان بر مي دارند . زن بچه را كنار خودش نشانده بود و قبل از آنكه مرد ، صحبت را با زن شروع كند ، گرماي لذت‌بخش ماشين بچه را بي‌حال كرده و هنوز آيينه چشمان سبز و خوش‌رنگ زن را ، به او نشان نداده بود كه بچه، به خواب رفته بود .
جاده خلوت بود . پرنده هم پر نمي‌زد . مرد عرق كرده بود . خسته بود . هميشه همين‌طور بود بعد از آن‌كه كارش با اين‌طور زن‌ها تمام مي‌شد . هنوز خودش را جمع نكرده و بند شلوارش را نبسته بود كه از خودش ، از آن عمل و از زن ، بيزار مي شد . ديگر نمي‌توانست وجود‌شان را تحمل كند . صدايشان ، ناز و ادا هايشان را ، اما زن‌ها ...
آنها تازه احساس خصوصيت مي‌كردند . شرمشان مي‌ريخت و حس مالكيت به جايش مي‌نشست . تازه يادشان مي‌آمد ، بايد ناز بياورند و دلبري كنند و او هميشه از خودش مي‌پرسيد« يعني نمي‌فهمند ؟ پس حس‌شان كجا رفته »
زن كش و قوسي به تن نازكش داد و گفت « واقعا مي‌خواي بريم ؟ »
مرد جواب نداد . زن دستش را روي دست مرد گذاشت ، لب‌هايش را روي گوش او گذاشت و با ناز و كشدار پرسيد « خوب بود ؟‌»
درون مرد به تلاطم افتاد . حس كرد چيزي از درونش ، دارد مي كوبد و بالا مي‌آيد . سرش را از صورت زن كنار كشيد و به طرف ماشين دويد ، سوار شد و در را با شدت پشت سرش بست و به راه افتاد .
چقدر رفته بود ؟ كي گرماي نگاهي پشت گردنش را سوزاند ؟ كي ايستاد و در بي رنگي آيينه چشم هاي سبز بچه را ديد ؟
برگشت . نگاهش كرد . نگاه گرمش هنوز همان جا بود . هنوز همان‌طور نگاهش مي‌كرد . دهن مرد خشك شده بود . فكش خواب رفته بود و هر كار مي كرد نمي توانست دهنش را باز كند . باور نمي كرد . بچه اينجا بود و مي‌خنديد و چه خنده‌ي !
مرد خنده‌ي پر تمناي زن را ديد . داغ شد . يخ دهنش وا رفت و داد زد « چي مي‌خواي از جونم . ؟»
بچه به گريه افتاد و گفت « مامانم »
مرد گوشهايش را گرفت و با التماس گفت « نه . دوباره شروع نكن ، خواهش مي كنم . »
بچه تكه‌اي از لباس زن را به طرف او گرفت و جيغ زد « اينا لباساي مامانمه ، پس مامانم كو ؟» و جيغ كشيده بود « ماااااااااامااااااا ن ! »
مرد رو به دشت ساكت داد زد « به خدا من نفهميدم . نمي‌دونستم اون لامصب لباساشو گذاشته تو ماشين »
بچه گريه مي كرد و مامان مامان مي زد . مرد عصبي شده بود . مي لرزيد . گريه مي كرد . داد مي زد
« از كجا بيارمش ؟ مگر بر نگشتم ؟ مگر گوله به گوله اين جاده‌ي صاب‌مرده رو نگشتم. مگه خودت نبودي ؟ مگه نديدي ؟ من كه تا شب همه‌جا رو گشتم . ديگه چيكار مي تونسم بكنم ؟ تو‌رو خدا ولم كن. خواهش مي كنم . ديگه بس‌مه ، مي‌دوني چند ساله ؟… ديوونه‌م كردي »
بچه به هق هق افتاده بود و صدايش مثل مته مغز مرد را مي خراشيد . مرد داد زد « خفه شو وگرنه…»
بچه ترسيد و بيشتر جيغ زد . مرد ديوانه شد . در ماشين را باز كرد . دست بچه را گرفت و پرتش كرد وسط برف‌ها و داد زد « خفه‌م كردي توله‌سگ ، خودت برو دنبالش»
مرد خسته بود . خسته شده بود از اين‌همه گشتن و نديدن. خسته بود و مي لرزيد . به جاده خلوت نگاه كرد و دشت سرتاپا كفن‌پوش و به خودش . انگار اولين بار بود كه خودش را مي‌ديد . دلش مي‌حواست به خودش و اين حال و روزش بخندد ، گريه كند . اما …
كلاغي پهناي دشت را دور زد و روبروي او بر زمين نشست . وقتي سكون و بي‌حركتي او را ديد ، جستي زد و خودش را به او نزديك‌تر كرد . مرد تكان نخورد . شايد هم او را نديده بود و يا ديد و نخواست به روي خودش بياورد . آخر يك كلاغ چه ضرري مي توانست داشته باشد . كلاغ با دو جست ديگر ، كنار پاهاي مرد بود . مرد باز هم حركت نكرد . اما ذهنش آن همه سر و صدا و گريه‌ي بچه را رها كرده بود و فقط به كلاغ فكر مي كرد . به جست‌هاي كوتاه و قيافه‌ي مضحك او . ميگويند هيچ حيواني به هوشياري كلاغ نيست و خيلي ها به استادي او در كارهاي خلاف ايمان دارند . كلاغ جست ديگري زد و روي زانو‌ي مرد نشست . مرد فكر كرد« به قصد چشمام اومده » شايد كلاغ فكر او را شنيد و يا براي خاطر جمع كردن خودش بود كه قاري زد و هنوز صدايش به آخر نرسيده بود كه پنجه‌ي مرد گردن او را گرفت . كلاغ پر پر مي زد و با همه‌ي توانش سعي داشت خودش را از دست مرد نجات دهد . اما گردن لاغر يك كلاغ پير كجا و پنجه ي قوي يك مرد . مرد زنده شده بود . جان گرفته بود . از جايش بلند شد . كلاغ را روبروي چشم‌هايش گرفت و پنجه اش را محكمتر فشار داد . كلاغ بي حال شده بود و مرد به خنده افتاد . با دست ديگرش پاهاي كلاغ را گرفت . كلاغ ديگر بال و پر هم نمي زد . مرد با يك ضرب سر كلاغ را از تنش جدا كرد و خون به صورتش شتك زد . خون داغ ، صورت يخ‌زده‌ي مرد را زنده كرد . لبهايش كش آورد و صداي قه‌قه اش سكوت مرده‌ي دشت را شكست . تن بي جان كلاغ را روي زمين انداخت و به طرف ماشينش رفت . هنوز در را نبسته بود كه صداي گريه‌ي بچه همه جا را پركرد . مرد به روي خودش نياورد . ماشين را روشن كرد . گريه‌بچه بيشتر شد . مرد به آيينه نگاه كرد . بچه تكه‌اي از لباس‌هاي زن را به دست گرفته بود و داد مي زد . قيافه‌ي مرد كم كم عوض مي‌شد . دنده را عوض كرد و گاز داد و يك‌دفعه كلاچ را ول كرد . ماشين از جا كند و راه افتاد . بچه خودش را به صندلي مرد آويزان كرد و از جايش بلند شد . مرد باز هم گاز داد . ماشين زوزه مي كشيد و بچه جيغ . مرد سعي داشت به هيچ كدام توجه نكند و شايد …
باور كردني نيست . مرد همان‌طور كه گردن كلاغ را گرفته بود ، پنجه‌اش گردن بچه را قاپيد و او را به جلو كشيد . صداي بچه قطع شد و سكوت دشت به داخل دويد و مرد خنديد . بچه دست و پا مي زد و مرد كيف مي كرد . وقتي بچه از رمق افتاد ، خنده‌ي مرد هم قطع شد . فرمان را رها كرد . پاهاي لاغر بچه را گرفت و …
من كه مي‌ترسم بقيه را تعريف كنم و شايد به همين دليل ماشين جاده را رها كرد و از خشمي كه داشت سرش را بر زمين سرد و يخ‌زده‌ي دشت كوبيد و شايد …
٭٭٭

۶/۰۳/۱۳۸۳

آخر خوشبختي...


سال هزار سيصد و هشتاد دو هجري بود . سالي كه دولت مردان آن را سال خوشبختي ناميده بودند و آقاي خوشبخت خوشحال بود كه همه چيزش بر وفق مراد است . حقوق و مزايايي عالي دارد و خانه‌اي كه سر پناهش باشد و امنيتي كه ديگر هيج‌وقت خواب هاي بد نبيند و زن و بچه اي ، دلسوز و كم حرف و قانع .
آن روز، آقاي خوشبخت خيلي خوشحال بود و احساس مي كرد دلش مي خواهد برقصد . به آفتاب كه آهسته آهسته داشت ، پشت ديوار قايم مي شد نگاهي انداخت و در حاليكه مي خنديد ، طناب را رها كرد و از سر خوشي پايش را به چار پايه اي كه روي آن ايستاده بود ، زد . باد او را به رقص واداشت . گربه ي نري كه سر به دنبال گربه ي ماده گذاشته بود؛ از رقص وحشيانه ي آقاي خوشبخت ترسيد ؛ گربه ي ماده را رها كرد و گريخت ..



۵/۲۹/۱۳۸۳

اَنباري


جلوي اولين رديف صندلي‌هاي اتوبوس ايستاد . نگاهش مثل نگاه عقاب بين مسافرها گشت گشت تا به آخرين نفر رسيد . دوباره برگشت . يك قدم جلو آمد . از رديف اول گذشت ، هنوز مسافرهاي رديف اول نفس چاق نكرده بودند كه دستش را از پشت سر روي شانه‌ي اولين مسافر پشت سري‌اش گذاشت و گفت « هر چارتا‌تون برين پايين ». به رديف دوم رسيد . همه‌ي نفس‌ها حبس شده بود . از آنها گذشت . فكر مي كردم الان آنها را هم پياده مي كند ، اما نكرد از رديف سوم هم گذشت اينجا يك خانواده بلوچ نشسته بودند . با بزرگترشان به زبان بلوچي حال و احوال كرد . مرد بلوچ با خوشرويي جواب داد . يك قدم برداشت . دوباره برگشت و به پسر بچه اي كه بيش از دوازده سيزده سال نداشت ، اشاره كرد برو پايين . زني كه كنارش نشسته بود با التماس گفت « سركار اين يه بچه‌اس »
: اِه ، خوب شد گفتي ، تو هم برو پايين »
. مرد بلوچ تا دهن باز كرد ، سرباز گفت « هر چار‌تاتون برين پايين . ياالله »
. آن رديف هم خالي شد و مامور آهسته آهسته مثل مرغي كه دانه مي چيند از ميان مسافرها تك و توكي را پياده كرد . تا به ما رسيد . زن سفيد شده بود . انگار اصلا خوني توي رگهايش نداشت و از ما هم گذشت . باز هم چند نفر را پياده كرد . و به اول اتوبوس رسيد .آنهايي كه مانده بودند، همه نفس حقي كشيدند زن آهسته گفت : به خير گذشت .
انگار مامور حرف او را شنيده باشد . رويش را بر گرداند و گفت « همه بيان پايين . زن و مرد . تند تند . شب گذشت »
سوز سردي همه‌ي تن‌هاي عرق‌كرده و ترس زده را مي لرزاند . زن بلوچ ، دختر بچه هفت، هشت ساله اش را زير دامنش گرفته و معلوم نبود از سرما مي لرزد يا از ترس . حتا من كه هيچ سوء و گماني به خودم نداشتم .
مامور جلوي در اتاق ايستاد و ما مثل گوسفندهايي كه راه خود و وظيفه‌ي خود را مي دانند ، جلوي اتاقك و در يك خط و پشت سر هم ايستاديم . زنها يك طرف و مردها يك طرف . مامور پوزخندي زد و گفت « اونايي كه ساك يا بسته اي دارند پشت سر من بياين»
ساكي نداشتم ماندم و به ديوار تكيه دادم . پاكت سيگارم كه در آوردم ، كسي از پشت در داد زد « بيا تو » به دور برم نگاه كردم ؛ غير از من كس ديگري آن‌جا نبود .
« كري ؟گفتم بيا تو ؛ بايد بيام نازت كنم . ».
سرم را به داخل اتاق بردم و گفتم : ببخشيد سركار با من بودين ؟
: سركار پدرته . تو درجه هارو نمي شناسي
به ستاره هاي روي دوش غولي سياه و قد بلند نگاه كردم و گفتم: منكه جسارت نكردم .
: تازه كاري ، نديدمت ، تا حالا ، نه؟ مگر نگفتم بيا تو، چرا لفتش دادي ؟
گفتم فكر كنم اشتباه گرفتين ، من…
نگذاشت حرفم را تمام كنم و داد زد : من هيچوقت اشتباه نمي كنم ، ساك‌ت كو ؟
از لحنش بدم آمد و بي تفاوت گفتم : از وقتي انقلاب شده من هيچوقت ساك همرام نمي‌برم
سر تا پايم را ورانداز كرد و گفت : اِه . تو چي كاره‌اي ؟
گفتم : سركار اونكه شما دنبالش مي‌گردي من نيستم
: به من نگو سركار ، نمي فهمي .
باز هم به ستاره‌هاي روي دوشش نگاه كردم و با آنكه دلم مي خواست دلش را نشكنم و جناب سروان صدايش كنم اما نمي دانم كه چرا ذهنم لج كرد و قبل از من گفت : ‌سركار …
كه مثل ببر تير خورده از پشت ميز بلند شد و تا توي سينه‌ام آمد و زل زد توي چشمهايم . من هم از سرلج پلك نزدم . بيشتر لج كرد و غريد : دكمه‌ها پيرنتو باز كن .
: اگر نكنم …
حرفم تمام نشده بود كه دست انداخت و يخه‌ي پيراهنم را تا پايين جر داد و دستش را روي سينه‌ي چپم گذاشت . دستش آنقدر داغ بود كه دلم مي خواست فرياد بزنم . سرتا پايم مي لرزيد . احساس زني را داشتم كه به زور تصرفش كرده‌اند . و او نگاهم مي كرد و نگاهش آن‌قدر سنگين بود كه نمي توانستم تحملش كنم .
گفتم : شما حق ندارين …
نگذاشت حرفم تمام شود . قه‌قه‌اي زد و گفت : ‌بارك‌الله ، از كي تا حالا
دستش را از روي قلبم بر داشت و همان‌طور كه به طرف ميزش مي‌رفت گفت : قانونم مي دوني ، خيلي خوبه ، من هميشه دلم مي‌خواس با يه آدم قانوني روبرو بشم ، خوبه . خوبه . خب حالا كه قانون مي دوني ، لخت شو .
: چي ؟
زبون آدم كه سرت مي‌شه ، منم فارسي گفتم لخت شو . اگر نمي فهمي به بلوچي بگم ، يا هر زبون ديگه كه بخواي . من هَف زبون بلدم . لخت شو ، روداري‌ام نكن كه حال ندارم .
: خودت مي‌دوني چكار مي كني ؟
: مي‌دونم . خوب مي دونم . اگرم ندونسم تو بهم بگو . لُخت شو وگرنه مي‌گم سربازا بيان لختت كنن .
چاره‌اي نبود . پيراهن پاره ام را در آوردم و ايستادم .
: شلوار ، شلوارتم در‌آر
گفتم : جناب …
: آه‌ه‌هان ، داره دُرس مي‌شه ، در‌آر
شلوارم را در آوردم . حالا فقط يك شورت و يك زير پيراهني تنم بود .
: زير پوش ، درآر بابا چقد بايد ناز بكشم . بايد لخت لخت بشي . مي‌فهمي . عين روزي كه از لا لنگ ننه‌ت در اومدي . زود باش
: اين كار درستي نيست
: زود باش حرف نزن ، تازه كجاشو ديدي .
: ولي …
داد زد : ولي نداره مردكه‌ي چلغوز مي‌گم در بيار ، درآر
هيچ‌وقت اين‌طور كم نياورده بودم . كاملا لخت بودم . يك دستم را جلويم گرفته بودم و دست ديگرم را روي پشتم و نمي دانستم از سرما مي لرزم يا خجالت . هزار قرن طول كشيد تا گفت : چطوري آقاي قانوني ، خوش مي‌گذره ؟ اسمت قانوني بود ، نه ؟
دهنم خشك شده بود . از زور خشم نمي توانستم حرف بزنم . به زور گفتم : اين درست نيست !
خنديد و گفت : درست‌تر مي‌شه ، صبر كن
و داد زد : سركار جباري
سرباز كوچك و سياه سوخته و لاغري وارد اتاق شد . پاهايش را به هم كوبيد و با صدايي كه نه صداي مرد بود و نه زن ، گفت: بله قربان
او همان طور كه نگاهم مي‌كرد گفت :‌همه‌رو صدا كن ، يه بازرسي خوب داريم
سرباز دوباره پاهايش را به هم كوبيد از در بيرون رفت و او ادامه داد :‌اين آقا قا‌انوون دونن ، نه
: سزاتو مي‌بيني
: اين دنيا يا اون دنيا ؟ برا من فرقي نمي‌كنه
چند سرباز وارد اتاق شدند . همه پاهايشان را به هم كوبيدند و خبردار روبروي او ايستادند . او چند لحظه اي چيزي نگفت وبعد يك‌دفعه گفت : جباري . اين آقارو درست بازرسي كن . شمام خوب نيگا كنيد تا دفعه‌ي ديگه نگين ما بلد نبوديم و مرغ از قفس پريد . حالي ؟
: بله قربان
فكر مي‌كردم لباس‌هايم را مي گردند . فكر مي كردم …
جباري با كف دستش روي باسنم زد و گفت : برو طرف ديوار
گفتم : تو همسن بچه‌ي كوچك مني
محل نداد و گفت : دستاتو بچسبون به ديوار
: ‌با پدرتم همين كارو مي كردي
: كم حرف بزن و كاري كه گفتم بكن
نگاهش كردم . يك نفر از پشت سر زد تو پهلويم و داد زد : مگه كري ، گفت دساتو بچسبون به ديوار
بازار ، بازار كلاه بود و من … جباري كنارم ايستاد و با نوك پوتيين به پايم زد و گفت : بيا عقب‌تر ، پاهاتم باز كن
كمي عقب آمدم . جباري داد زد عقب تر ، دستاتم ببر پايين تر … پايين تر . … خم شو مي فهمي ؟
مثل آدمي كه به ركوع رفته باشد ايستاده بودم و دستهايم روي ديوار بود . جباري به پشت سرم رفت . دست هاي سردش را روي لمبر هايم گذاشت و سرما تا عمق وجودم دويد .
يكي از سرباز ها گفت : چه سفيده
افسر داد زد : خفه
جباري روي لمبرم زد و گفت : ‌بازش كن
باور نمي كردم . دلم مي‌خواست زمين دهن باز مي‌كرد و مي‌بلعيدتم . جباري دوبر لمبر هايم را گرفت و آنها را از هم باز كرد . افسر خنديد و گفت : جباري سرتو بكش كنار ، اين آقا قانون‌دانن و ممكنه يه دفعه كثيفت كنه .
سرباز‌ها خنديدند . فكرمي كردم به همين ختم خواهد شد . اما حباري يكي از سرباز ها را صدا كرد و گفت « خوب از هم بازشون كن ، خودتم بكش كنار»
چشم‌هايم را بستم و تا وقتي كه انگشت دستكش پوشيده‌ي جباري داخل روده ام را مي كاويد ، جسد دختري را كه شاهرگ گردنش را زده بود و خوني كه همه جا را پوشانده بود فكر كردم …
: چيزي نيست قربان
: نااميدم كردي جباري ، بايد باشه ؛ نمي‌تونه نباشه . خوب گشتي ؟
: بله قربان . هيچي نبود . بشين پاشو‌ كار ساز نيست؟
سرما بود و سوز و باد كويري و مردي كه با تك پوش و بيژامه به دستور سرباز كوچك اندامي مي نشست و پا مي‌شد و عرق مي ريخت .
آن مرد من نبودم .شايد خواب مي‌ديدم . يك كابوس وحشتناك . هيچ حسي نداشتم . نه ترس . نه خجالت و نه حس تجاوزي كه شاهرگ گردنم را بزنم و … شايد شاهرگم را زده بودم و شايد …من مرده و در يك گور تنگ و سياه خوابيده بودم .
چرا خواب ؟ چرا مرگ ؟ من بايد مي‌رفتم . من مسافر بودم . كار داشتم . يك كار مهم . كاري كه نبايد شامل زمان مي‌شد . دهنم خشك بود . دهنه‌ي مقعدم مي‌سوخت . دستم را درازكردم . دست سردي كنارم بود و تني سردتر تنگ بغلم . با وحشت از جا پريدم . يعني خواب نبود؟ كابوس نبود و مرگ ؟ پس …
مردي گريه مي كرد و بدون توجه به حرف آنهمه مردي كه در سياهي بازداشتگاه توي هم مي لوليدند ، زار مي زد و سرش را بر ديوار سيماني مي كوبيد . اين مرد من بودم . اين مرد من بودم و خواب نديده و خواب نبودم .
شب رفته بود . اتوبوس رفته بود . اتوبوس‌هاي بسياري آمده و رفته بودند و از هر اتوبوس يكي ، دو نفر را نگه داشته بودند . يكي دو نفري كه بارها و بارها اين راه را رفته بودند و مي دانستند كاري كه رييس پاسگاه با من كرده در مقابل كارهاي مامورين مواد هيچ بوده و هي مي گفتند « اينكه چيزي نيست . بگذار به مواد برسيم .اون‌جا بلايي سرت مي‌آرن كه وقتي بار ديگه به اينجا برسي دست جناب سروان را ببوسي »
٭٭٭
مردي توي راهرو سرد و تنگ ايستاده بود و به آنهمه مردي كه هيچ تن پوشي نداشتند و معلوم نبود لرز لرز تنشان از ترس است يا سرما ، خيره خيره نگاه مي‌كرد . او هم لخت بود . اما لختي تنش را حس نمي كرد . او هم مي‌لرزيد .اما لرز تمام وجودش را نه مي فهميد و نه مي خواست بفهمد. گيج بود و منگ . كسي صدايش كرد . نفهميد . هولش دادند . حسنكرد . با باطوم تو سرش زدند ، باور نكرد . بطري روغن كرچك را به دستش دادند . بدون هيچ اجباري همه را خورد . وادارش كردند روي سطلي و در حضور آنهمه مرد روده هايش را تخليه كند . اصلا خجالت نكشيد . فقط وقتي از روده‌ي پسر بچه‌ي ده يازده ساله‌اي آنهمه بسته هاي گرد و كوچك و هرويين را بيرون آوردند سرش را به ديوار كوبيد و از ته دل زار زد . زار زد . زار زد و هنوز هم كه هنوز است زار مي زند .
٭٭٭٭
14/ 5/ 83

۵/۲۴/۱۳۸۳

سلام دوستان
امروزبا خودم مي گفتم من هم با اين كتاب الكي شورش را در آورده و حال همه را گرفته ام . از همه‌ي خوباني كه كتاب را از ادرس قبلي دريافت كرده و به دليل فونت بدي كه داشت نتوانستيد آن را مطالعه كنيد و همه‌ي آنها كه اين عيب را تذكر دادند معذرت مي خواهم و ادرس جديد آن را كه دوستان عزيز دست‌اندكار كتابخانه كانون محبت كرده و در كتابخانه خود جايش داده اند در همينجا قرار مي دهم و اميدوارم اينبار ديگر عيبي نداشته و من را شرمنده‌ي محبت‌هاي شما ننمايد .
پايدار باشيد و دوستتان دارم
http://www.kanune-iraniha.de/kanun/buch/shoma%20chizi%20gom.pdf

۵/۱۳/۱۳۸۳

ماشين ايستاد و چشمان نديده ي مرد در اطراف حياط كلانتري دويد . بغل ديوار ، ديواري از آدم هاي مختلف درست كرده بودند . آدم هاي پير ، جوان و حتي چند تا بچه .در ماشين باز شد . آنها هم پياده شدند .پاسبان قدبلندي فرياد كشيد « تو يه خط وايسين، آشقالا . » همه به خط شدند . مرد مي خواست به طرف صف برود كه همان مامور نگاهي به سر و پز او كرد و روي بازو ي او زد . مرد با ترس تو چشم هاي كوچك مامور نگاه كرد و او گفت «چرختو بردار و برو» مرد كه از همان لحظه اي كه ماشين كنارش ايستاده بود سوزش شلاق ها را روي پشتش حس مي كرد ، با تعجب نگاهش كرد . مامور آهسته گفت « كري ! گفتم وردار برو » مرد دستپاچه شد . خوشحال شد. باور نمي كرد . چرخش را از صندوق عقب ماشين پياده كرد . نگاهي به مامور كرد و از خودش پرسيد « چرا ؟‌»
سربازي بقيه را به طرف صف آدم هاي بغل ديوار مي برد . مرد از روي حق شناسي نگاهي به مامور كه نگاهش روي جيب هاي او دوخته شده بود كرد و روي چر خش پريد و با آنكه تا به حال هيچ كس را دعا نكرده بود ، گفت « ‌داغ بچه هاتو نبيني سركار »
و به طرف در كلانتري حر كت كرد . مامور اخم هايش را توي هم كشيد و گفت « همين ؟»
‌مرد پوزخندي زد و گفت « ببخشيد من چيز ديگه اي بلد نبودم »
مامور نگاهش پر از نفرت شد . به طرفش آمد، مشتي به پهلوي او زد و فرياد كشيد « چقد رو داري ، روزه خواري كردي ، لفظ قلمم حرف مي زني ؟! بدو برو تو صف ! »
او با تعجب نگاهش كرد و گفت «‌خودتون گفتين سركار !»
مامور فرمان چرخ را از دست او بيرون كشيد و گفت « من غلط كردم با تو همراه ، برو گورتو گم كن »
‌مرد به طرف آن همه آدمي كه بغل ديوار قوز كرده بودند رفت و با خودش فكر كرد كاش سيگارمو پرت نكرده بودم

3 /9 / 82

۴/۲۸/۱۳۸۳

يك صندلي روي ميدان
يك صندلي ي سفيد و پلاستيكي ، يك صندلي خالي و هزار هزار نخل و شاخ اشكن شاخه هاي  پرتقال و نارنگي. و يك ميدان پر از هيچي
عكسي از سكوت و رنگي از امروز .  امروز  ...  ُلخت ُلخت درخت ها ي خجالت زده ي خيابان ، با لرز لرز باد ، تن به سكوت داده بودند  .
و رموك و ترس زده ، زمين  دم به ساعت از خشم مي لرزيد  و آدمها ، ناآشنا با بوي نخل با  ناز خرزهره  .غريبه ، غريبه ، غربت و ...
اين جا ، غريبه ها همه جا را گرفته اند  . . مي دوند . مي ايستند . مي روند .  مي آيند . مي روند . مي نشينند . مي ايستند و ...
چيز غريبي اينجاست . غريبي كه غريبه نيست و آشنا هم ...
او گم شده بود ، به همين سادگي . او گم شده بود . خودش بهتر از هركسي مي دانست كه گم شده و فكر مي كرد اين يك عارضه ي ارثي است . پدرش هم  در چند سال آخر عمر به همين درد مبتلا شده بود . گم ميشد و نمي دانست از كجا به خانه بر گردد و نمي توانست به كسي آدرس بدهد و براي همين توي هر جيبش آدرس دقيق و توضيح مختصري نسبت به حالش نوشته بودند تا ...اما او كه فكر نمي كرد به اين زودي مبتلا سود بايد چكار مي كرد . به درخت اكاليپتوسي رسيد . خنديد و مثل هميشه اول تنه ي نرم و سفيد درخت را با دست نوازش داد و بعد چشم هايش را بست و به مسير آمده اش فكر كرد . هيچ چيز نبود . فقط يك صندلي سفيد و پلاستيكي ، يك صندلي روي پياده رو ميداني كه تنها ي تنها بود . روي صندلي نشسته بود . سعي كرده بود خستگي را با چند نفس عميق از تنش بيرون دهد اما بوي خاكي كه تمام وجودش را پر كرده بود و حس خفگي و تنهايي ، ترسانده بودش . از جايش بلند شده و به اين طرف آمده بود . اما اين جا كجابود ؟
 از درخت جداشد و بدون آنكه دستش را از تنه ي درخت بردارد ، با چشم هاي بسته يك دور ، دور درخت زد و مثل بچه گي ها گفت « درخت خدا . خوب خدا . من گم شدم . خونه م كجا ؟ »
"كجا" را كه گفت ايستاد . چشم هايش را باز كرد و رو به سمتي كه ايستاده بود ، به راه افتاد ...
او گم شده بود . خودش هم مي دانست گم شده و فكر مي كرد او نيست كه گم شده ، بقيه گم شده اند ، نيمي از وجودش گم شده است . اما كجا ؟
 وقتي رسيدي ، اوقاتت تلخ بود . وقتي ديدي در چارطاق باز است ، تلخ ،تلخ مثل برج زهر مار از در گذشتي 
از وسط باغچه و از زير درخت هاي پرتقال گذشتي . يكي از آن ها را به طرف خودت كشيدي . روي پرتقال پر از خاك هاي سياه بود . فكر كردي آفت جديد به جانشان افتاده و گفتي بايد سم پاشيشون بكنم . اما حالا واجب تر از درخت ها هم بود . در چرا باز بود . كي در را باز گذاشته بود . به درخت هاي نارنگي و گريپفروت ها نگاه نكردي . تنه ي نخل ها را ناز نكردي . از همه گذشتي و به طرف مهتابي رفتي . به طرف آن همه صدا .
گيج بودي ، گيج تر شدي  . همه بودند اما هيچ كدام از بچه هايت نبودند . زنت نبود . اين ها كه وسط اتاقت ايستاده بودند ، غريبه نبودند ، آشنا هم نبودند . همه را مي شناختي اما خيلي وقت بود كه ديگر به طرفشان نرفته بودي . ول شان كرده و گفته بودي « كندو كه پر مي شه بايد يه دسته جدا بشن و گرنه ... »
اما چرا اتاق تو ؟ كي به آنها اجازه داده بود اين طور هوريز كنند آن تو ؟ پس بقيه كجايند ؟ چرا خونه اين طور به هم ريخته است نگاه كن كتابها ، چرا پخش و پلاشون كردند . مي خواستي جيغ بزني و صدايشان كني ، اما...
هيچ كس تو را نديد . هيچكس حتي نگاهي هم به پشت سرش نمي كرد . خسته شده بودي . فكر مي كردي رمق ايستادن نداري . به اطرافت نگاه كردي . يك صندلي آن جا بود . به طرفش رفتي و با خودت گفتي چرا امروز اين همه صندلي خالي مي بينم ؟ روي صندلي نشستي . نفس گم شده ات را رها كردي . دلت بهانه مي گرفت . منتظر بودي تا كسي به سر وقتت بيايد و تو مثل هميشه شروع كني به نق زدن . مي خواستي برايشان تعريف كني كه تو هم به مرض پدرت مبتلا شدي . اما هيچ كس نيامد . دلت مي خواست داد بزني . مي خواستي از ان همه آدمي كه وسط اتاقت به دنبال چيزي مي گشتند بپرسي « آخه چي گم كردين ؟ مگر كسي تو اين خونه نيست . » دهنت را باز كردي . فرياد هم زدي . فريادت توي فرياد آنها گم شد . « ديدمش »
 چي ديده بودند ؟ همه به جنب و جوش افتادند . با هر حركتي كه آنها مي كردند ة تو احساس مي كردي سبك تر مي شوي . نفست راحت تر بيرون مي آيد . كسي داد زد « همون طور نشسته رفته » ...»
 و تو از خودت پرسيدي كي رفته ؟ كي نشسته رفته ؟ گيج شده بودي . گم بودي . گم تر شدي . زني جيغ كشيد . مردي توي سرش زد . كسي به طرفت دويد و از زير پايه ي صندلي ، پارچه مچاله اي را بيرون كشيد و به طرف اتاق دويد . باز هم كسي زجه زد . سبك شده بودي . احساس مي كردي مي تواني به طرفشان بروي .  از جايت بلند شدي و مثل آنكه پرواز مي كني به طرف اتاق راه افتادي . اما آن ها اتاق را ول كردند و در حاليكه چهار طرف پارچه را گرفته بودند به طرف سايه سار نخل ها رفتند . كنجكاو شده بودي . رفتي طرفشان . زير نخل ها چند نفر خوابيده و خودشان را سفت لاي پتو پيچيده بودند . با آنكه مي خواستي بفهمي آنها كي هستند و چرا خوابيده اند ، اما كنجكاوي اين كه آنها توي آن پارچه چي داشتند و آن چيز توي اتاق تو چكار مي كرد اجازه فصولي نداد .
آنها پارچه را كنار آنها كه خوابيده بودند ، گذاشته و مثل مادر مرده ها كنارش تشستند و تو آهسته آهسته به طرف آن چه كه بيشتر به يك مجسمه شباهت داشت ، رفتي . پارچه را كنار زدي و ...

۴/۱۹/۱۳۸۳

هيجده تير هم مثل همه ي روز هاي ديگر در سرمايي سخت گذشت و ما فقط دست در بغل ايستاديم دندان هيمان را بر هم فشارديم كه ...


زمستان

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت

سرها در گريبان است

كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را

نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند

كه ره تاريك و لغزان است

وگر دست محبت سوي كسي يازي

به اكراه آورد دست از بغل بيرون

كه سرما سخت سوزان است

نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك

چو ديدار ايستد در پيش چشمانت

نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم

ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟

مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي

منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم

منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور

منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم

بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم

حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد

تگرگي نيست ، مرگي نيست

صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم

حسابت را كنار جام بگذارم

چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟

فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست

حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است

و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است

حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت

هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان

نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين

درختان اسكلتهاي بلور آجين

زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است


براي ديدن شعر هايش به اينجا برويد

۴/۱۵/۱۳۸۳

قضيه ي كتاب ما ، مثل داستان لحاف ملا نصرالدين شده . شايد هم نشده و شايد اصلا ربطي به اين ضرب المثل نداشته ياشد و شايد ...ما كه هر كار كرديم نتوانستيم آن را در دنياي نويسندگان . دنياي كتاب فروشان و كتاب خران پخشش كنيم . يعني هيچ كس پيدا نشد كه به ما بگويد خرت به چند . خب ما هم به كسي نگفتيم . يعني راسياتش اصلا دلمان نيامد كه گردن خم كنيم و پيش هر كس و ناكسي رو بيندازيم و با التماس بگيم : بابا اين ناشر حرامزاده و بچه آخوند ، كلاه سر ما گذاشته و يك مشت كتاب داده زير بغلمون ، شمارو به خدا يك كاري كنيد كه كتابمون پخش بشه . و از همه مهمتر پولشن نداشتيم كه راه بيفتيم از اين سر دنيا بريم پيش اين ناشر و اون ناشرو گردن كج گنيم . منظورم اينه كه شايد اگر داشتيم اين كار را هم مي كرديم . خب نداشتيم . همه ي عمرمون نداشتيم و شايد هيچ وقت ديگه هم نداشته باشيم . هرچي هست از خير درامد كتاب گذشتيم و آن را در اين آدرس منتشر كرديمhttp://www.geocities.com/ketabmajazi/shoma.zip

حالا هر كي دلش خواست و حالشو داشت ، مي تونه بدون پرداخت يك شاهي آن را دانلود كند و هر بلايي كه خواست سرش بياره كه ما از خير نوشتن و نويسنده شدن و كسب در امد ، گذشتيم . ولي خضرت عباسي هر كي خوندش عوض فاتحه خوندن و نمي دونم ختم گرفتن ، اگر دلش خواست - برا دلخوشي ما هم كه شده يه ميل بزنين و حداقل چارتا فحشمون بدين . والسلام
در ضمن يه دعا هم در حق همه ي رانت خوارها و مسئولين چاپ و نشر كتاب هم بكنيد .

۴/۱۱/۱۳۸۳

هنريك ايبسن
ترجمه مجتبى پورمحسن
:و شاعر بودن يعنى چه؟ مدت ها پيش فهميدم كه شاعر بودن لزوماً يعنى اينكه ببينى و خوب نشان دهى. هر چيزى را كه خوانندگان مى بينند و درك مى كنند مثل يك شاعر ببينى. اما تنها چيزهايى كه تجربه شده اند را مى توان شاعرانه ديد و پذيرفته شود. و راز ادبيات مدرن دقيقاً در اين نوع تجربيات زنده نهفته است. تمام چيزهايى كه در ده سال گذشته نوشته ام را از نظر روحى زندگى كرده ام. اما هيچ شاعرى در انزوا نمى تواند چيزى را تجربه كند. او دقيقاً چيزهايى را تجربه مى كند كه هموطنانش با او تجربه مى كنند. اما اگر اين طور نبود چه چيزى بين ذهن توليدگر و ذهن مصرف كننده ارتباط برقرار مى كند؟
و آنچه كه تجربه مى كنم و برايم الهام ساز مى شود، چيست؟ دامنه اش بسيار وسيع است. چيزهاى بسيار بزرگ و زيبايى كه براى من الهام بخش مى شوند چيزهايى هستند كه به ندرت و فقط در بهترين لحظه هاى زندگى ام درونم را زيرورو مى كنند. وقتى الهام به سراغم مى آيد اصطلاحاً از خود هر روزم فراتر مى روم. چنين تجربه اى برايم الهام بخش بوده چون خواسته ام با آن روبه رو شوم و آن را بخشى از خودم كنم.اما لحظاتى خلاف آنچه گفتم نيز براى من باعث الهام شده است. چيزهايى كه در خودكاوى به عنوان پس مانده هاى رسوبات سرشت انسان شناخته مى شود. در اين مورد نوشتن براى من مثل حمام كردن بوده است كه پس از آن احساس تميزى، سلامت و آزادى بيشترى داشته ام. هيچ كس بدون اينكه چيزى را تجربه كند نمى تواند آن را به صورت شاعرانه تصوير كند و در بين ما چه كسى هست كه به تناقضات موجود بين كلام و كردار، تمايل و وظيفه، بين زندگى و نظريه پى نبرده باشد؟ و چه كسى تا به حال دست كم هرازچندگاهى نسبت به خودش به طور خودخواهانه اى احساس رضايت نداشته و سعى كرده است كه ارتباطش را با خودش و ديگران كم كند؟
من اعتقاد دارم كه با اين نكات به شما دانشجويان دقيقاً مخاطبم را يافته ام. اگر قرار باشد كه اين حرف ها فهميده شوند، مطمئناً شما آنها را خواهيد فهميد. وظيفه يك دانشجو بسيار شبيه وظيفه يك شاعر است. دانشجو بايد بكوشد تا هم خودش متوجه قضيه شود و هم ديگران را آگاه كند و به مطرح كردن سئوالاتى بپردازد كه در جامعه معاصرى كه او به آن تعلق دارد وجود داشته باشد.از اين لحاظ درباره خودم مى توانم بگويم كه سعى كرده ام دانشجوى خوبى بوده ام. شاعر ذاتاً تيزبين است. من هرگز زادگاه و زندگى واقعى آنجا را كاملاً نديده ام. اما در نگاهى بسته وقتى از آنجا دور بوده ام در غياب تصورش كرده ام.

و حالا هموطنان من، در پايان مى خواهم چند كلمه ديگر درباره تجربيات خودم بگويم. وقتى امپراتور جوليان به پايان كارش رسيد، و همه چيزهاى پيرامونش همچون آوار بر سرش ريخت هيچ چيز جز اين فكر او را غمگين نمى كرد كه وقتى دشمنانش حكم مى رانند از او فقط خاطره اى در اين حد باقى خواهد ماند كه او برخلاف بقيه كه با قوى ترين عشق ها در قلب ديگران زندگى مى كردند، او امپراتور جوليان با خونسردى تمام براى خود ستايش هاى محترمانه مى خريد و اين از تجربه من نتيجه بخش تر است و ريشه در سئوالى دارد كه من هميشه در اعماق تنهايى ام از خودم پرسيده ام. حالا جوانان نروژ به طور مهرآميز و روشن جوابى را به من داده اند كه هرگز انتظار شنيدنش را نداشتم. من اين پاسخ را به عنوان بهترين پاداش ديدار با هموطنانم به خانه مى برم. اميدوارم و اعتقاد دارم آنچه امشب تجربه مى كنم حتماً منبع الهامى است كه در يكى از كارهايم منعكس خواهد شد و اگر چنين اتفاقى بيفتد و كتابى از اين تجربه حاصل شود كه حتماً براى شما خواهم فرستاد، از اين دانشجويان مى خواهم كه آن را به عنوان سپاسى براى اين ديدار بپذيرند. از شما مى خواهم به عنوان كسى آن را بپذيريد كه در خلقش نقش داشته است.



۴/۰۶/۱۳۸۳

اين جا فرداست !

خسته خسته از در بيرون آمد .‏ سرش را بالا گرفت ‏. سينه اش را جلو داد . نگاهي به آ سمان ُپر از اسمان خراش انداخت . وقتي آبي آسمان را نديد ، آهي كشيد و با يك حركت استخوان هاي خشك شده اش را به صدا در آورد و راه افتاد . او امروز پس از مدت ها ‏ توي دستشويي أداره ، خودش را در آ يينه ديده بود . مرد پشم آلودي كه جا بجا موهاي ژوليده اش سفيد شده بود و چشم هايش مثل چاهي كه رو به خشك شدن بود ، تا عمق كاسه ي‏ سرش پايين رفته بود و از همه بدتر چين وچروك هايي كه تمام پيشاني و زير چشم هايش را پوشانده بود . او اول باور نكرده بود و بعد كه با دست ، پوست گونه هاي بر آمده اش را كشيده بود ، باور كرده بود كه اين مرد ، خودش است . انوقت سرش را جلو برده و با دقت به خودش نگاه كرده بود و اگر يكي از همكار ها به او نگفته بود « مگر ديوونه شدي ؟ » تا ظهر همان جا مي ماند و خودش را وارسي مي كرد .
كيفش را بردا شت وبه راه افتاد و سعي كرد به قيافه ي آن مرد فكر نكند . ولي اين كار غير ممكن بود . مرد كسي نبود غير از خودش . خودي كه هيچ كس را نداشت و توي اين همه ازدحام گم شده بود . خودي كه گذشته اي نداشت .زير سايه ي درختي ايستاد كيفش را به زمين گذاشت و سعي كرد افق را پيدا كند و از خودش پرسيد « از كي تا حالا … ؟»
چله‌ي تابستان بود و مرد ديگر طاقت رفتن نداشت . خودش را به داخل پارك انداخت. و روي نيمكتي زير درخت انجير ، نشست . هنوز درست جاگير نشده بود كه دست خنكي دست او را گرفت و گفت « فالته ببينم »
دختر آن قدر جوان و شاداب بود كه بدون فكر دستش را به دست او داد. دختر توي چشمش خنديده بود و سر انگشتش را به كف دست او كشيد و گفت « عمرت درازه ، مي بيني خط تا وسط انگشتات رسيده ...»
كف دست عرق كرده ي مرد به خارش افتاد . خنديده . دختر گفت « نخند ، ماچش كن ! » كف دستش را بوسيد . به اطرافش نگاه كرد . هيچ جا سايه اي و نيمكتي نديد .
دختر دست او را كشيد و گفت « اوه ه ، چقزه لفتش مي دي » و ادامه داد . « يه زن مي بينم . نه . چن تا ، هيزي ؟ شوخي كردم ، يكي بيشتر نيس . . .غريبه نيس، خوديه .»
او با خنده خنده گفت« خودت نيستي ؟ »
دختر دستش را ول كرد و خودش را عقب كشيد . او به طرفش رفت و دستش را كشيد و گفت « هر چي بخوائي مي دم !»
دختر فحشي داد از جايش بلند شد . او رهايش نكرد . به دور بر ش نگاه كرد . هيچ كس نبود دستش را دور كمر دختر انداخت و او را به طرف خودش كشيد . دختر با تحاشي از بغل او در رفت . او كنترلش را از دست داد . مي خواست بيفتد كه دستي قوي زير بغل هايش را گرفت و دست ديگري ، دست هاي او را به زور جلو كشيد و دستي ديگر ، پيراهن سفيد و بلندي را بر عكس به تن او كشيد . تا مرد خواست اعتراض كند ،، آستين هاي بلند پيراهن را دور تنش پيچاند‌ه و گره زدند. او دهنش را باز كرد و گفت « ِاه . . . » دستي چسب را روي دهنش چسباند و دستها از زمين بلندش كردند به داخل آمبولانس قرمز رنگ بردند .
از آن همه مردمي كه مثل مورچه مي آمدند ومي رفتند ، هيچ كس كيف سياه و قديمي‌ي را كه تنها وبي صاحب وسط پياده رو ايستاده بود نديد.
30/ 5/ 82



۳/۲۸/۱۳۸۳

شايد اين‌كه مي‌خوانيد يك قصه نباشد و شايد در پايان دهنتان باز بماند و شايد هم فحشم بدهيد و شايد همه‌ي اين شايد‌ها به دليل كمبود قافيه باشد و شايدهم هيچ كدام نباشد و يا شايد …
…عين يك عكس بود . تو قاب پنجره نشسته بود و موهاي سياه و افشانش را روي سينه هاي كوچكش ريخته و يك گل سرخ كوچك توي دهنش گذاشته بود و ميخ خيابان بود و شايد ميخ من . دلم هُري ريخت . پاهام سست شد . چه نگاهي ؟ بميري، دختر …يعني برم طرفش ؟ تو ديگه كي هستي ؟ خب برو شاخت كه نمي زنه …
…داره مياد . بالاخره به تور افتاد . مي دونستم . مامان مي‌گه « وختي ايجوري به خودت مي‌رسي ديگه هيش مردي نمي‌تونه از اين قيافه ي مظلوم و قشنگ بگذره . » نيگا چه نگاهي‌ام مي‌كنه . انگار تا حالا زن نديده . حرصش گرفته . بايدم بگيره . مي‌گي چي مي‌گه ؟ متلك مي‌گه يا قربون صدقه‌م مي‌ره . واي كه راه رفتنش آدمو ديوونه مي كنه . چه نازي داره . اين مي‌باس دختر خلق بشه . چه موهاي بلند و خوش‌رنگي . چه كمر باريكي . خوش به حالش . لباشو نيگا ! انگار رُژ ماليده . واي‌ي‌ي مژه‌هاش . چه نگاهي . مثل ديوونه ها . بايدم ديوونه بشه ، بيچاره . چرا اينجوري نيگام مي كني ؟ مي خواي چكاركنم ، پاشم در برم . غلط كردي . اگر كسي‌م بايد در بره ، تويي نه من .بيچاره ، مي خوام بدبختت كنم . مي‌خوام كاري كنم پشت اين پنجره زانو بزني و اونقد التماس كني تا جونت در بره . …
…مي‌ارزه . باور كن مي ارزه . اونقد كه برا يه لبخندش ،همه چيزمو بدم . آخ خ خ خ اگه …
…اگه چي ؟ چي مي‌دي يه ماچت بدم ؟ به كله واي‌ميسي ‌؟ حاضري مژه‌هاتو يه دونه يه دونه بكنم . نه . همون كه گفتم. اونقد سرگرمت مي‌كنم تا مدرسه‌ها تعطيل شن و اونوقت مي‌گم زانو بزني و داد بزني …قبول؟
…يه نقشه‌اي داره پسر . تو چشاشو نيگا . يعني تو سرش چي مي‌گذره ؟ حالا چي مي خواي بگي ؟ واي … اين ديگه چي بود؟…
…هي مواظب باش پسر ! شصت پات نره تو چِشت ! اون كه ديدي بهش مي‌گن جو . اينم يه درخته . مواظب كله‌ت باش …
پسرك مستقيم به طرف پنجره رفت . دختر نگاه از نگاهش بر نمي داشت و پسر همانطور كه نگاهش مي كرد آن‌قدر جلو رفت كه دختر هُرم نفس هايش را حس مي كرد .پسر دستش را بر لبه‌ي پنجره گذاشت صورتش را تا جلوي صورت دختر جلو برد . انگار دنبال جمله‌قشنگي بگردد ، مكث كرد و…
… خُب مي گفتي ؟ چي شد؟ زبونتو گربه خورده ؟بگو نترس . مي ترسي ؟ هان . لباتو غنچه كن ، آفرين . آب دهنتو فرو بده كه …
« تو چقد زشتي ، انتر »
به نظر شما چكاري غير از اين مي‌توانست انجام دهد ؟ يا من مي‌توانستم به چه كاري وادارشان كنم ، خيلي زور زدم ، اما نشد .