۶/۱۸/۱۳۸۳

f44.jpg

زن زرتشتي در دوراني نه چندان دور

دير زماني نيست كه ما - همين مردم مهمان نواز كرماني -به اين قشر از همشهريانمان مي گفتيم ديوار تان نبايد از قدتان بلند تر باشد و يا روز باراني از خانه‌تان نبايد بيرون بياييد كه نجسمان مي كنيد و يا نبايد سوار بر مركوبي باشيد و ...آْيا دوباره به همان روزها بر نگشتيم ؟ مي دانيد ، در مدرسه هاي ابتدايي به بچه هايي كه هنوز هيچي از دين و ايدئولوژي هاي ساخت بشر نمي دانند مي گويند با همكلاسي هاي بهايي خود نبايد نشست و بر خاست داشته باشند و هيچ چيز از دستشان نگيرند و هيچ خوراكيي با هم نخورند و بزرگسالانشان را ... نگويم بهتر است./


۶/۱۱/۱۳۸۳

يك دشت برفي . يك جاده‌ي خلوت و ماشيني سرسام گرفته و راننده‌اي كه در هياهوي ذهنش گم شده بود . رفت و آمد ماشينها ، آدم‌ها ، گاري‌ها ، پياده‌ها ، سواره‌ها .سپيد‌ها ، سياه‌ها . دانه هاي زنجيري از هم گسسته ، كلاف سر در گمي از همه‌چيز و هيچ چيز . به اينجا كه مي‌رسيد بايد مي ايستاد وگرنه … ، پايش را از روي پدال بر نداشته بود كه جلوي رويش سبز شد . اول يك نقطه بود . سر سوزني سياه ، وسط آن‌همه سفيدي . كم كم شكل گرفت . اول يك خط ، بعد خطي كه يك دايره بالايش بود و در آخر يك آدم . يك بچه !
مي‌آمد يا مي رفت ؟
ماشين نايستاده بود كه مرد خودش را پرت كرد بيرون و داد زد « وايسا ، وايسا بچه ! »
تا صدايش به او برسد ، بچه در جايي كه او نمي‌دانست كجاست ، گم شده بود . مرد روي جاده‌ي خيس زانو زد ، موهايش را گرفت و با گريه داد زد « آخه چرا ؟ چرا ، چرا ، چرا … »
هر وقت برف مي‌باريد ، اين بازي با گريه‌ي بچه‌اي شروع مي شد . گريه‌اي كه او را از خواب مي‌پراند و سراسيمه از خانه بيرون مي كشيد . به همين نقطه كه مي رسيد ، بچه را مي ديد كه گريه كنان به طرف دشت مي دود . تا ماشين مي‌ايستاد و او پياده مي شد و داد مي‌زد « وايسا ، وايسا بچه ! »
بچه گم ‌شده بود . مرد همه جا را گشته بود . زير هر بوته ، هر سنگ و هر پستي و بلندي‌ي كه ممكن بود ، بچه را از ديد او پنهان كند . اما هيچ‌چيز نبود و اين بازي هر سال تكرار شده و باز هم تكرار مي شد .

سوز سرد‌ي مي آمد ؛ اما مرد سرما را حس نمي كرد . گرم بود . استكاني زده بود يا نه ؟ چيزي به يادش نمي‌آمد .
خوشحال بود يا مثل هميشه با خودش جنگ داشت ؟ اين هم يادش نبود
ذهنش پر از عكس زني قد بلند و خوشگل بود كه كنار خيابان ايستاده و دستش را براي او بلند كرده بود
جلوي پايش ايستاد ؛ در ماشين را باز كرد و خيلي خودماني گفت : افتخار بدين .
زن خنديده بود . سرش را از پنجره ماشين به داخل آورده و سر تا پاي او را و آن همه تچمل ماشين را .ورانداز كرده بود . مرد آهسته گفت : بفرماييد ، خواهش مي‌كنم .
زن با عشوه در عقب ماشين را باز كرد و خودش را روي صندلي عقب انداخت و گفت « برو »
و او بارها به خودش ، به همه گفته بود كه بچه را نديده است . نفهميده بود كه زن بچه‌اي هم همراهش دارد . اما بايد بچه‌اي همراه زن باشد . اصلا اين يك قانون شده كه زن‌هاي تك‌پران ، براي رد گم كردن هميشه بچه‌اي را همراه خودشان بر مي دارند . زن بچه را كنار خودش نشانده بود و قبل از آنكه مرد ، صحبت را با زن شروع كند ، گرماي لذت‌بخش ماشين بچه را بي‌حال كرده و هنوز آيينه چشمان سبز و خوش‌رنگ زن را ، به او نشان نداده بود كه بچه، به خواب رفته بود .
جاده خلوت بود . پرنده هم پر نمي‌زد . مرد عرق كرده بود . خسته بود . هميشه همين‌طور بود بعد از آن‌كه كارش با اين‌طور زن‌ها تمام مي‌شد . هنوز خودش را جمع نكرده و بند شلوارش را نبسته بود كه از خودش ، از آن عمل و از زن ، بيزار مي شد . ديگر نمي‌توانست وجود‌شان را تحمل كند . صدايشان ، ناز و ادا هايشان را ، اما زن‌ها ...
آنها تازه احساس خصوصيت مي‌كردند . شرمشان مي‌ريخت و حس مالكيت به جايش مي‌نشست . تازه يادشان مي‌آمد ، بايد ناز بياورند و دلبري كنند و او هميشه از خودش مي‌پرسيد« يعني نمي‌فهمند ؟ پس حس‌شان كجا رفته »
زن كش و قوسي به تن نازكش داد و گفت « واقعا مي‌خواي بريم ؟ »
مرد جواب نداد . زن دستش را روي دست مرد گذاشت ، لب‌هايش را روي گوش او گذاشت و با ناز و كشدار پرسيد « خوب بود ؟‌»
درون مرد به تلاطم افتاد . حس كرد چيزي از درونش ، دارد مي كوبد و بالا مي‌آيد . سرش را از صورت زن كنار كشيد و به طرف ماشين دويد ، سوار شد و در را با شدت پشت سرش بست و به راه افتاد .
چقدر رفته بود ؟ كي گرماي نگاهي پشت گردنش را سوزاند ؟ كي ايستاد و در بي رنگي آيينه چشم هاي سبز بچه را ديد ؟
برگشت . نگاهش كرد . نگاه گرمش هنوز همان جا بود . هنوز همان‌طور نگاهش مي‌كرد . دهن مرد خشك شده بود . فكش خواب رفته بود و هر كار مي كرد نمي توانست دهنش را باز كند . باور نمي كرد . بچه اينجا بود و مي‌خنديد و چه خنده‌ي !
مرد خنده‌ي پر تمناي زن را ديد . داغ شد . يخ دهنش وا رفت و داد زد « چي مي‌خواي از جونم . ؟»
بچه به گريه افتاد و گفت « مامانم »
مرد گوشهايش را گرفت و با التماس گفت « نه . دوباره شروع نكن ، خواهش مي كنم . »
بچه تكه‌اي از لباس زن را به طرف او گرفت و جيغ زد « اينا لباساي مامانمه ، پس مامانم كو ؟» و جيغ كشيده بود « ماااااااااامااااااا ن ! »
مرد رو به دشت ساكت داد زد « به خدا من نفهميدم . نمي‌دونستم اون لامصب لباساشو گذاشته تو ماشين »
بچه گريه مي كرد و مامان مامان مي زد . مرد عصبي شده بود . مي لرزيد . گريه مي كرد . داد مي زد
« از كجا بيارمش ؟ مگر بر نگشتم ؟ مگر گوله به گوله اين جاده‌ي صاب‌مرده رو نگشتم. مگه خودت نبودي ؟ مگه نديدي ؟ من كه تا شب همه‌جا رو گشتم . ديگه چيكار مي تونسم بكنم ؟ تو‌رو خدا ولم كن. خواهش مي كنم . ديگه بس‌مه ، مي‌دوني چند ساله ؟… ديوونه‌م كردي »
بچه به هق هق افتاده بود و صدايش مثل مته مغز مرد را مي خراشيد . مرد داد زد « خفه شو وگرنه…»
بچه ترسيد و بيشتر جيغ زد . مرد ديوانه شد . در ماشين را باز كرد . دست بچه را گرفت و پرتش كرد وسط برف‌ها و داد زد « خفه‌م كردي توله‌سگ ، خودت برو دنبالش»
مرد خسته بود . خسته شده بود از اين‌همه گشتن و نديدن. خسته بود و مي لرزيد . به جاده خلوت نگاه كرد و دشت سرتاپا كفن‌پوش و به خودش . انگار اولين بار بود كه خودش را مي‌ديد . دلش مي‌حواست به خودش و اين حال و روزش بخندد ، گريه كند . اما …
كلاغي پهناي دشت را دور زد و روبروي او بر زمين نشست . وقتي سكون و بي‌حركتي او را ديد ، جستي زد و خودش را به او نزديك‌تر كرد . مرد تكان نخورد . شايد هم او را نديده بود و يا ديد و نخواست به روي خودش بياورد . آخر يك كلاغ چه ضرري مي توانست داشته باشد . كلاغ با دو جست ديگر ، كنار پاهاي مرد بود . مرد باز هم حركت نكرد . اما ذهنش آن همه سر و صدا و گريه‌ي بچه را رها كرده بود و فقط به كلاغ فكر مي كرد . به جست‌هاي كوتاه و قيافه‌ي مضحك او . ميگويند هيچ حيواني به هوشياري كلاغ نيست و خيلي ها به استادي او در كارهاي خلاف ايمان دارند . كلاغ جست ديگري زد و روي زانو‌ي مرد نشست . مرد فكر كرد« به قصد چشمام اومده » شايد كلاغ فكر او را شنيد و يا براي خاطر جمع كردن خودش بود كه قاري زد و هنوز صدايش به آخر نرسيده بود كه پنجه‌ي مرد گردن او را گرفت . كلاغ پر پر مي زد و با همه‌ي توانش سعي داشت خودش را از دست مرد نجات دهد . اما گردن لاغر يك كلاغ پير كجا و پنجه ي قوي يك مرد . مرد زنده شده بود . جان گرفته بود . از جايش بلند شد . كلاغ را روبروي چشم‌هايش گرفت و پنجه اش را محكمتر فشار داد . كلاغ بي حال شده بود و مرد به خنده افتاد . با دست ديگرش پاهاي كلاغ را گرفت . كلاغ ديگر بال و پر هم نمي زد . مرد با يك ضرب سر كلاغ را از تنش جدا كرد و خون به صورتش شتك زد . خون داغ ، صورت يخ‌زده‌ي مرد را زنده كرد . لبهايش كش آورد و صداي قه‌قه اش سكوت مرده‌ي دشت را شكست . تن بي جان كلاغ را روي زمين انداخت و به طرف ماشينش رفت . هنوز در را نبسته بود كه صداي گريه‌ي بچه همه جا را پركرد . مرد به روي خودش نياورد . ماشين را روشن كرد . گريه‌بچه بيشتر شد . مرد به آيينه نگاه كرد . بچه تكه‌اي از لباس‌هاي زن را به دست گرفته بود و داد مي زد . قيافه‌ي مرد كم كم عوض مي‌شد . دنده را عوض كرد و گاز داد و يك‌دفعه كلاچ را ول كرد . ماشين از جا كند و راه افتاد . بچه خودش را به صندلي مرد آويزان كرد و از جايش بلند شد . مرد باز هم گاز داد . ماشين زوزه مي كشيد و بچه جيغ . مرد سعي داشت به هيچ كدام توجه نكند و شايد …
باور كردني نيست . مرد همان‌طور كه گردن كلاغ را گرفته بود ، پنجه‌اش گردن بچه را قاپيد و او را به جلو كشيد . صداي بچه قطع شد و سكوت دشت به داخل دويد و مرد خنديد . بچه دست و پا مي زد و مرد كيف مي كرد . وقتي بچه از رمق افتاد ، خنده‌ي مرد هم قطع شد . فرمان را رها كرد . پاهاي لاغر بچه را گرفت و …
من كه مي‌ترسم بقيه را تعريف كنم و شايد به همين دليل ماشين جاده را رها كرد و از خشمي كه داشت سرش را بر زمين سرد و يخ‌زده‌ي دشت كوبيد و شايد …
٭٭٭

۶/۰۳/۱۳۸۳

آخر خوشبختي...


سال هزار سيصد و هشتاد دو هجري بود . سالي كه دولت مردان آن را سال خوشبختي ناميده بودند و آقاي خوشبخت خوشحال بود كه همه چيزش بر وفق مراد است . حقوق و مزايايي عالي دارد و خانه‌اي كه سر پناهش باشد و امنيتي كه ديگر هيج‌وقت خواب هاي بد نبيند و زن و بچه اي ، دلسوز و كم حرف و قانع .
آن روز، آقاي خوشبخت خيلي خوشحال بود و احساس مي كرد دلش مي خواهد برقصد . به آفتاب كه آهسته آهسته داشت ، پشت ديوار قايم مي شد نگاهي انداخت و در حاليكه مي خنديد ، طناب را رها كرد و از سر خوشي پايش را به چار پايه اي كه روي آن ايستاده بود ، زد . باد او را به رقص واداشت . گربه ي نري كه سر به دنبال گربه ي ماده گذاشته بود؛ از رقص وحشيانه ي آقاي خوشبخت ترسيد ؛ گربه ي ماده را رها كرد و گريخت ..



۵/۲۹/۱۳۸۳

اَنباري


جلوي اولين رديف صندلي‌هاي اتوبوس ايستاد . نگاهش مثل نگاه عقاب بين مسافرها گشت گشت تا به آخرين نفر رسيد . دوباره برگشت . يك قدم جلو آمد . از رديف اول گذشت ، هنوز مسافرهاي رديف اول نفس چاق نكرده بودند كه دستش را از پشت سر روي شانه‌ي اولين مسافر پشت سري‌اش گذاشت و گفت « هر چارتا‌تون برين پايين ». به رديف دوم رسيد . همه‌ي نفس‌ها حبس شده بود . از آنها گذشت . فكر مي كردم الان آنها را هم پياده مي كند ، اما نكرد از رديف سوم هم گذشت اينجا يك خانواده بلوچ نشسته بودند . با بزرگترشان به زبان بلوچي حال و احوال كرد . مرد بلوچ با خوشرويي جواب داد . يك قدم برداشت . دوباره برگشت و به پسر بچه اي كه بيش از دوازده سيزده سال نداشت ، اشاره كرد برو پايين . زني كه كنارش نشسته بود با التماس گفت « سركار اين يه بچه‌اس »
: اِه ، خوب شد گفتي ، تو هم برو پايين »
. مرد بلوچ تا دهن باز كرد ، سرباز گفت « هر چار‌تاتون برين پايين . ياالله »
. آن رديف هم خالي شد و مامور آهسته آهسته مثل مرغي كه دانه مي چيند از ميان مسافرها تك و توكي را پياده كرد . تا به ما رسيد . زن سفيد شده بود . انگار اصلا خوني توي رگهايش نداشت و از ما هم گذشت . باز هم چند نفر را پياده كرد . و به اول اتوبوس رسيد .آنهايي كه مانده بودند، همه نفس حقي كشيدند زن آهسته گفت : به خير گذشت .
انگار مامور حرف او را شنيده باشد . رويش را بر گرداند و گفت « همه بيان پايين . زن و مرد . تند تند . شب گذشت »
سوز سردي همه‌ي تن‌هاي عرق‌كرده و ترس زده را مي لرزاند . زن بلوچ ، دختر بچه هفت، هشت ساله اش را زير دامنش گرفته و معلوم نبود از سرما مي لرزد يا از ترس . حتا من كه هيچ سوء و گماني به خودم نداشتم .
مامور جلوي در اتاق ايستاد و ما مثل گوسفندهايي كه راه خود و وظيفه‌ي خود را مي دانند ، جلوي اتاقك و در يك خط و پشت سر هم ايستاديم . زنها يك طرف و مردها يك طرف . مامور پوزخندي زد و گفت « اونايي كه ساك يا بسته اي دارند پشت سر من بياين»
ساكي نداشتم ماندم و به ديوار تكيه دادم . پاكت سيگارم كه در آوردم ، كسي از پشت در داد زد « بيا تو » به دور برم نگاه كردم ؛ غير از من كس ديگري آن‌جا نبود .
« كري ؟گفتم بيا تو ؛ بايد بيام نازت كنم . ».
سرم را به داخل اتاق بردم و گفتم : ببخشيد سركار با من بودين ؟
: سركار پدرته . تو درجه هارو نمي شناسي
به ستاره هاي روي دوش غولي سياه و قد بلند نگاه كردم و گفتم: منكه جسارت نكردم .
: تازه كاري ، نديدمت ، تا حالا ، نه؟ مگر نگفتم بيا تو، چرا لفتش دادي ؟
گفتم فكر كنم اشتباه گرفتين ، من…
نگذاشت حرفم را تمام كنم و داد زد : من هيچوقت اشتباه نمي كنم ، ساك‌ت كو ؟
از لحنش بدم آمد و بي تفاوت گفتم : از وقتي انقلاب شده من هيچوقت ساك همرام نمي‌برم
سر تا پايم را ورانداز كرد و گفت : اِه . تو چي كاره‌اي ؟
گفتم : سركار اونكه شما دنبالش مي‌گردي من نيستم
: به من نگو سركار ، نمي فهمي .
باز هم به ستاره‌هاي روي دوشش نگاه كردم و با آنكه دلم مي خواست دلش را نشكنم و جناب سروان صدايش كنم اما نمي دانم كه چرا ذهنم لج كرد و قبل از من گفت : ‌سركار …
كه مثل ببر تير خورده از پشت ميز بلند شد و تا توي سينه‌ام آمد و زل زد توي چشمهايم . من هم از سرلج پلك نزدم . بيشتر لج كرد و غريد : دكمه‌ها پيرنتو باز كن .
: اگر نكنم …
حرفم تمام نشده بود كه دست انداخت و يخه‌ي پيراهنم را تا پايين جر داد و دستش را روي سينه‌ي چپم گذاشت . دستش آنقدر داغ بود كه دلم مي خواست فرياد بزنم . سرتا پايم مي لرزيد . احساس زني را داشتم كه به زور تصرفش كرده‌اند . و او نگاهم مي كرد و نگاهش آن‌قدر سنگين بود كه نمي توانستم تحملش كنم .
گفتم : شما حق ندارين …
نگذاشت حرفم تمام شود . قه‌قه‌اي زد و گفت : ‌بارك‌الله ، از كي تا حالا
دستش را از روي قلبم بر داشت و همان‌طور كه به طرف ميزش مي‌رفت گفت : قانونم مي دوني ، خيلي خوبه ، من هميشه دلم مي‌خواس با يه آدم قانوني روبرو بشم ، خوبه . خوبه . خب حالا كه قانون مي دوني ، لخت شو .
: چي ؟
زبون آدم كه سرت مي‌شه ، منم فارسي گفتم لخت شو . اگر نمي فهمي به بلوچي بگم ، يا هر زبون ديگه كه بخواي . من هَف زبون بلدم . لخت شو ، روداري‌ام نكن كه حال ندارم .
: خودت مي‌دوني چكار مي كني ؟
: مي‌دونم . خوب مي دونم . اگرم ندونسم تو بهم بگو . لُخت شو وگرنه مي‌گم سربازا بيان لختت كنن .
چاره‌اي نبود . پيراهن پاره ام را در آوردم و ايستادم .
: شلوار ، شلوارتم در‌آر
گفتم : جناب …
: آه‌ه‌هان ، داره دُرس مي‌شه ، در‌آر
شلوارم را در آوردم . حالا فقط يك شورت و يك زير پيراهني تنم بود .
: زير پوش ، درآر بابا چقد بايد ناز بكشم . بايد لخت لخت بشي . مي‌فهمي . عين روزي كه از لا لنگ ننه‌ت در اومدي . زود باش
: اين كار درستي نيست
: زود باش حرف نزن ، تازه كجاشو ديدي .
: ولي …
داد زد : ولي نداره مردكه‌ي چلغوز مي‌گم در بيار ، درآر
هيچ‌وقت اين‌طور كم نياورده بودم . كاملا لخت بودم . يك دستم را جلويم گرفته بودم و دست ديگرم را روي پشتم و نمي دانستم از سرما مي لرزم يا خجالت . هزار قرن طول كشيد تا گفت : چطوري آقاي قانوني ، خوش مي‌گذره ؟ اسمت قانوني بود ، نه ؟
دهنم خشك شده بود . از زور خشم نمي توانستم حرف بزنم . به زور گفتم : اين درست نيست !
خنديد و گفت : درست‌تر مي‌شه ، صبر كن
و داد زد : سركار جباري
سرباز كوچك و سياه سوخته و لاغري وارد اتاق شد . پاهايش را به هم كوبيد و با صدايي كه نه صداي مرد بود و نه زن ، گفت: بله قربان
او همان طور كه نگاهم مي‌كرد گفت :‌همه‌رو صدا كن ، يه بازرسي خوب داريم
سرباز دوباره پاهايش را به هم كوبيد از در بيرون رفت و او ادامه داد :‌اين آقا قا‌انوون دونن ، نه
: سزاتو مي‌بيني
: اين دنيا يا اون دنيا ؟ برا من فرقي نمي‌كنه
چند سرباز وارد اتاق شدند . همه پاهايشان را به هم كوبيدند و خبردار روبروي او ايستادند . او چند لحظه اي چيزي نگفت وبعد يك‌دفعه گفت : جباري . اين آقارو درست بازرسي كن . شمام خوب نيگا كنيد تا دفعه‌ي ديگه نگين ما بلد نبوديم و مرغ از قفس پريد . حالي ؟
: بله قربان
فكر مي‌كردم لباس‌هايم را مي گردند . فكر مي كردم …
جباري با كف دستش روي باسنم زد و گفت : برو طرف ديوار
گفتم : تو همسن بچه‌ي كوچك مني
محل نداد و گفت : دستاتو بچسبون به ديوار
: ‌با پدرتم همين كارو مي كردي
: كم حرف بزن و كاري كه گفتم بكن
نگاهش كردم . يك نفر از پشت سر زد تو پهلويم و داد زد : مگه كري ، گفت دساتو بچسبون به ديوار
بازار ، بازار كلاه بود و من … جباري كنارم ايستاد و با نوك پوتيين به پايم زد و گفت : بيا عقب‌تر ، پاهاتم باز كن
كمي عقب آمدم . جباري داد زد عقب تر ، دستاتم ببر پايين تر … پايين تر . … خم شو مي فهمي ؟
مثل آدمي كه به ركوع رفته باشد ايستاده بودم و دستهايم روي ديوار بود . جباري به پشت سرم رفت . دست هاي سردش را روي لمبر هايم گذاشت و سرما تا عمق وجودم دويد .
يكي از سرباز ها گفت : چه سفيده
افسر داد زد : خفه
جباري روي لمبرم زد و گفت : ‌بازش كن
باور نمي كردم . دلم مي‌خواست زمين دهن باز مي‌كرد و مي‌بلعيدتم . جباري دوبر لمبر هايم را گرفت و آنها را از هم باز كرد . افسر خنديد و گفت : جباري سرتو بكش كنار ، اين آقا قانون‌دانن و ممكنه يه دفعه كثيفت كنه .
سرباز‌ها خنديدند . فكرمي كردم به همين ختم خواهد شد . اما حباري يكي از سرباز ها را صدا كرد و گفت « خوب از هم بازشون كن ، خودتم بكش كنار»
چشم‌هايم را بستم و تا وقتي كه انگشت دستكش پوشيده‌ي جباري داخل روده ام را مي كاويد ، جسد دختري را كه شاهرگ گردنش را زده بود و خوني كه همه جا را پوشانده بود فكر كردم …
: چيزي نيست قربان
: نااميدم كردي جباري ، بايد باشه ؛ نمي‌تونه نباشه . خوب گشتي ؟
: بله قربان . هيچي نبود . بشين پاشو‌ كار ساز نيست؟
سرما بود و سوز و باد كويري و مردي كه با تك پوش و بيژامه به دستور سرباز كوچك اندامي مي نشست و پا مي‌شد و عرق مي ريخت .
آن مرد من نبودم .شايد خواب مي‌ديدم . يك كابوس وحشتناك . هيچ حسي نداشتم . نه ترس . نه خجالت و نه حس تجاوزي كه شاهرگ گردنم را بزنم و … شايد شاهرگم را زده بودم و شايد …من مرده و در يك گور تنگ و سياه خوابيده بودم .
چرا خواب ؟ چرا مرگ ؟ من بايد مي‌رفتم . من مسافر بودم . كار داشتم . يك كار مهم . كاري كه نبايد شامل زمان مي‌شد . دهنم خشك بود . دهنه‌ي مقعدم مي‌سوخت . دستم را درازكردم . دست سردي كنارم بود و تني سردتر تنگ بغلم . با وحشت از جا پريدم . يعني خواب نبود؟ كابوس نبود و مرگ ؟ پس …
مردي گريه مي كرد و بدون توجه به حرف آنهمه مردي كه در سياهي بازداشتگاه توي هم مي لوليدند ، زار مي زد و سرش را بر ديوار سيماني مي كوبيد . اين مرد من بودم . اين مرد من بودم و خواب نديده و خواب نبودم .
شب رفته بود . اتوبوس رفته بود . اتوبوس‌هاي بسياري آمده و رفته بودند و از هر اتوبوس يكي ، دو نفر را نگه داشته بودند . يكي دو نفري كه بارها و بارها اين راه را رفته بودند و مي دانستند كاري كه رييس پاسگاه با من كرده در مقابل كارهاي مامورين مواد هيچ بوده و هي مي گفتند « اينكه چيزي نيست . بگذار به مواد برسيم .اون‌جا بلايي سرت مي‌آرن كه وقتي بار ديگه به اينجا برسي دست جناب سروان را ببوسي »
٭٭٭
مردي توي راهرو سرد و تنگ ايستاده بود و به آنهمه مردي كه هيچ تن پوشي نداشتند و معلوم نبود لرز لرز تنشان از ترس است يا سرما ، خيره خيره نگاه مي‌كرد . او هم لخت بود . اما لختي تنش را حس نمي كرد . او هم مي‌لرزيد .اما لرز تمام وجودش را نه مي فهميد و نه مي خواست بفهمد. گيج بود و منگ . كسي صدايش كرد . نفهميد . هولش دادند . حسنكرد . با باطوم تو سرش زدند ، باور نكرد . بطري روغن كرچك را به دستش دادند . بدون هيچ اجباري همه را خورد . وادارش كردند روي سطلي و در حضور آنهمه مرد روده هايش را تخليه كند . اصلا خجالت نكشيد . فقط وقتي از روده‌ي پسر بچه‌ي ده يازده ساله‌اي آنهمه بسته هاي گرد و كوچك و هرويين را بيرون آوردند سرش را به ديوار كوبيد و از ته دل زار زد . زار زد . زار زد و هنوز هم كه هنوز است زار مي زند .
٭٭٭٭
14/ 5/ 83

۵/۲۴/۱۳۸۳

سلام دوستان
امروزبا خودم مي گفتم من هم با اين كتاب الكي شورش را در آورده و حال همه را گرفته ام . از همه‌ي خوباني كه كتاب را از ادرس قبلي دريافت كرده و به دليل فونت بدي كه داشت نتوانستيد آن را مطالعه كنيد و همه‌ي آنها كه اين عيب را تذكر دادند معذرت مي خواهم و ادرس جديد آن را كه دوستان عزيز دست‌اندكار كتابخانه كانون محبت كرده و در كتابخانه خود جايش داده اند در همينجا قرار مي دهم و اميدوارم اينبار ديگر عيبي نداشته و من را شرمنده‌ي محبت‌هاي شما ننمايد .
پايدار باشيد و دوستتان دارم
http://www.kanune-iraniha.de/kanun/buch/shoma%20chizi%20gom.pdf

۵/۱۳/۱۳۸۳

ماشين ايستاد و چشمان نديده ي مرد در اطراف حياط كلانتري دويد . بغل ديوار ، ديواري از آدم هاي مختلف درست كرده بودند . آدم هاي پير ، جوان و حتي چند تا بچه .در ماشين باز شد . آنها هم پياده شدند .پاسبان قدبلندي فرياد كشيد « تو يه خط وايسين، آشقالا . » همه به خط شدند . مرد مي خواست به طرف صف برود كه همان مامور نگاهي به سر و پز او كرد و روي بازو ي او زد . مرد با ترس تو چشم هاي كوچك مامور نگاه كرد و او گفت «چرختو بردار و برو» مرد كه از همان لحظه اي كه ماشين كنارش ايستاده بود سوزش شلاق ها را روي پشتش حس مي كرد ، با تعجب نگاهش كرد . مامور آهسته گفت « كري ! گفتم وردار برو » مرد دستپاچه شد . خوشحال شد. باور نمي كرد . چرخش را از صندوق عقب ماشين پياده كرد . نگاهي به مامور كرد و از خودش پرسيد « چرا ؟‌»
سربازي بقيه را به طرف صف آدم هاي بغل ديوار مي برد . مرد از روي حق شناسي نگاهي به مامور كه نگاهش روي جيب هاي او دوخته شده بود كرد و روي چر خش پريد و با آنكه تا به حال هيچ كس را دعا نكرده بود ، گفت « ‌داغ بچه هاتو نبيني سركار »
و به طرف در كلانتري حر كت كرد . مامور اخم هايش را توي هم كشيد و گفت « همين ؟»
‌مرد پوزخندي زد و گفت « ببخشيد من چيز ديگه اي بلد نبودم »
مامور نگاهش پر از نفرت شد . به طرفش آمد، مشتي به پهلوي او زد و فرياد كشيد « چقد رو داري ، روزه خواري كردي ، لفظ قلمم حرف مي زني ؟! بدو برو تو صف ! »
او با تعجب نگاهش كرد و گفت «‌خودتون گفتين سركار !»
مامور فرمان چرخ را از دست او بيرون كشيد و گفت « من غلط كردم با تو همراه ، برو گورتو گم كن »
‌مرد به طرف آن همه آدمي كه بغل ديوار قوز كرده بودند رفت و با خودش فكر كرد كاش سيگارمو پرت نكرده بودم

3 /9 / 82

۴/۲۸/۱۳۸۳

يك صندلي روي ميدان
يك صندلي ي سفيد و پلاستيكي ، يك صندلي خالي و هزار هزار نخل و شاخ اشكن شاخه هاي  پرتقال و نارنگي. و يك ميدان پر از هيچي
عكسي از سكوت و رنگي از امروز .  امروز  ...  ُلخت ُلخت درخت ها ي خجالت زده ي خيابان ، با لرز لرز باد ، تن به سكوت داده بودند  .
و رموك و ترس زده ، زمين  دم به ساعت از خشم مي لرزيد  و آدمها ، ناآشنا با بوي نخل با  ناز خرزهره  .غريبه ، غريبه ، غربت و ...
اين جا ، غريبه ها همه جا را گرفته اند  . . مي دوند . مي ايستند . مي روند .  مي آيند . مي روند . مي نشينند . مي ايستند و ...
چيز غريبي اينجاست . غريبي كه غريبه نيست و آشنا هم ...
او گم شده بود ، به همين سادگي . او گم شده بود . خودش بهتر از هركسي مي دانست كه گم شده و فكر مي كرد اين يك عارضه ي ارثي است . پدرش هم  در چند سال آخر عمر به همين درد مبتلا شده بود . گم ميشد و نمي دانست از كجا به خانه بر گردد و نمي توانست به كسي آدرس بدهد و براي همين توي هر جيبش آدرس دقيق و توضيح مختصري نسبت به حالش نوشته بودند تا ...اما او كه فكر نمي كرد به اين زودي مبتلا سود بايد چكار مي كرد . به درخت اكاليپتوسي رسيد . خنديد و مثل هميشه اول تنه ي نرم و سفيد درخت را با دست نوازش داد و بعد چشم هايش را بست و به مسير آمده اش فكر كرد . هيچ چيز نبود . فقط يك صندلي سفيد و پلاستيكي ، يك صندلي روي پياده رو ميداني كه تنها ي تنها بود . روي صندلي نشسته بود . سعي كرده بود خستگي را با چند نفس عميق از تنش بيرون دهد اما بوي خاكي كه تمام وجودش را پر كرده بود و حس خفگي و تنهايي ، ترسانده بودش . از جايش بلند شده و به اين طرف آمده بود . اما اين جا كجابود ؟
 از درخت جداشد و بدون آنكه دستش را از تنه ي درخت بردارد ، با چشم هاي بسته يك دور ، دور درخت زد و مثل بچه گي ها گفت « درخت خدا . خوب خدا . من گم شدم . خونه م كجا ؟ »
"كجا" را كه گفت ايستاد . چشم هايش را باز كرد و رو به سمتي كه ايستاده بود ، به راه افتاد ...
او گم شده بود . خودش هم مي دانست گم شده و فكر مي كرد او نيست كه گم شده ، بقيه گم شده اند ، نيمي از وجودش گم شده است . اما كجا ؟
 وقتي رسيدي ، اوقاتت تلخ بود . وقتي ديدي در چارطاق باز است ، تلخ ،تلخ مثل برج زهر مار از در گذشتي 
از وسط باغچه و از زير درخت هاي پرتقال گذشتي . يكي از آن ها را به طرف خودت كشيدي . روي پرتقال پر از خاك هاي سياه بود . فكر كردي آفت جديد به جانشان افتاده و گفتي بايد سم پاشيشون بكنم . اما حالا واجب تر از درخت ها هم بود . در چرا باز بود . كي در را باز گذاشته بود . به درخت هاي نارنگي و گريپفروت ها نگاه نكردي . تنه ي نخل ها را ناز نكردي . از همه گذشتي و به طرف مهتابي رفتي . به طرف آن همه صدا .
گيج بودي ، گيج تر شدي  . همه بودند اما هيچ كدام از بچه هايت نبودند . زنت نبود . اين ها كه وسط اتاقت ايستاده بودند ، غريبه نبودند ، آشنا هم نبودند . همه را مي شناختي اما خيلي وقت بود كه ديگر به طرفشان نرفته بودي . ول شان كرده و گفته بودي « كندو كه پر مي شه بايد يه دسته جدا بشن و گرنه ... »
اما چرا اتاق تو ؟ كي به آنها اجازه داده بود اين طور هوريز كنند آن تو ؟ پس بقيه كجايند ؟ چرا خونه اين طور به هم ريخته است نگاه كن كتابها ، چرا پخش و پلاشون كردند . مي خواستي جيغ بزني و صدايشان كني ، اما...
هيچ كس تو را نديد . هيچكس حتي نگاهي هم به پشت سرش نمي كرد . خسته شده بودي . فكر مي كردي رمق ايستادن نداري . به اطرافت نگاه كردي . يك صندلي آن جا بود . به طرفش رفتي و با خودت گفتي چرا امروز اين همه صندلي خالي مي بينم ؟ روي صندلي نشستي . نفس گم شده ات را رها كردي . دلت بهانه مي گرفت . منتظر بودي تا كسي به سر وقتت بيايد و تو مثل هميشه شروع كني به نق زدن . مي خواستي برايشان تعريف كني كه تو هم به مرض پدرت مبتلا شدي . اما هيچ كس نيامد . دلت مي خواست داد بزني . مي خواستي از ان همه آدمي كه وسط اتاقت به دنبال چيزي مي گشتند بپرسي « آخه چي گم كردين ؟ مگر كسي تو اين خونه نيست . » دهنت را باز كردي . فرياد هم زدي . فريادت توي فرياد آنها گم شد . « ديدمش »
 چي ديده بودند ؟ همه به جنب و جوش افتادند . با هر حركتي كه آنها مي كردند ة تو احساس مي كردي سبك تر مي شوي . نفست راحت تر بيرون مي آيد . كسي داد زد « همون طور نشسته رفته » ...»
 و تو از خودت پرسيدي كي رفته ؟ كي نشسته رفته ؟ گيج شده بودي . گم بودي . گم تر شدي . زني جيغ كشيد . مردي توي سرش زد . كسي به طرفت دويد و از زير پايه ي صندلي ، پارچه مچاله اي را بيرون كشيد و به طرف اتاق دويد . باز هم كسي زجه زد . سبك شده بودي . احساس مي كردي مي تواني به طرفشان بروي .  از جايت بلند شدي و مثل آنكه پرواز مي كني به طرف اتاق راه افتادي . اما آن ها اتاق را ول كردند و در حاليكه چهار طرف پارچه را گرفته بودند به طرف سايه سار نخل ها رفتند . كنجكاو شده بودي . رفتي طرفشان . زير نخل ها چند نفر خوابيده و خودشان را سفت لاي پتو پيچيده بودند . با آنكه مي خواستي بفهمي آنها كي هستند و چرا خوابيده اند ، اما كنجكاوي اين كه آنها توي آن پارچه چي داشتند و آن چيز توي اتاق تو چكار مي كرد اجازه فصولي نداد .
آنها پارچه را كنار آنها كه خوابيده بودند ، گذاشته و مثل مادر مرده ها كنارش تشستند و تو آهسته آهسته به طرف آن چه كه بيشتر به يك مجسمه شباهت داشت ، رفتي . پارچه را كنار زدي و ...

۴/۱۹/۱۳۸۳

هيجده تير هم مثل همه ي روز هاي ديگر در سرمايي سخت گذشت و ما فقط دست در بغل ايستاديم دندان هيمان را بر هم فشارديم كه ...


زمستان

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت

سرها در گريبان است

كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را

نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند

كه ره تاريك و لغزان است

وگر دست محبت سوي كسي يازي

به اكراه آورد دست از بغل بيرون

كه سرما سخت سوزان است

نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك

چو ديدار ايستد در پيش چشمانت

نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم

ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟

مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي

منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم

منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور

منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم

بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم

حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد

تگرگي نيست ، مرگي نيست

صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم

حسابت را كنار جام بگذارم

چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟

فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست

حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است

و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است

حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت

هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان

نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين

درختان اسكلتهاي بلور آجين

زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است


براي ديدن شعر هايش به اينجا برويد

۴/۱۵/۱۳۸۳

قضيه ي كتاب ما ، مثل داستان لحاف ملا نصرالدين شده . شايد هم نشده و شايد اصلا ربطي به اين ضرب المثل نداشته ياشد و شايد ...ما كه هر كار كرديم نتوانستيم آن را در دنياي نويسندگان . دنياي كتاب فروشان و كتاب خران پخشش كنيم . يعني هيچ كس پيدا نشد كه به ما بگويد خرت به چند . خب ما هم به كسي نگفتيم . يعني راسياتش اصلا دلمان نيامد كه گردن خم كنيم و پيش هر كس و ناكسي رو بيندازيم و با التماس بگيم : بابا اين ناشر حرامزاده و بچه آخوند ، كلاه سر ما گذاشته و يك مشت كتاب داده زير بغلمون ، شمارو به خدا يك كاري كنيد كه كتابمون پخش بشه . و از همه مهمتر پولشن نداشتيم كه راه بيفتيم از اين سر دنيا بريم پيش اين ناشر و اون ناشرو گردن كج گنيم . منظورم اينه كه شايد اگر داشتيم اين كار را هم مي كرديم . خب نداشتيم . همه ي عمرمون نداشتيم و شايد هيچ وقت ديگه هم نداشته باشيم . هرچي هست از خير درامد كتاب گذشتيم و آن را در اين آدرس منتشر كرديمhttp://www.geocities.com/ketabmajazi/shoma.zip

حالا هر كي دلش خواست و حالشو داشت ، مي تونه بدون پرداخت يك شاهي آن را دانلود كند و هر بلايي كه خواست سرش بياره كه ما از خير نوشتن و نويسنده شدن و كسب در امد ، گذشتيم . ولي خضرت عباسي هر كي خوندش عوض فاتحه خوندن و نمي دونم ختم گرفتن ، اگر دلش خواست - برا دلخوشي ما هم كه شده يه ميل بزنين و حداقل چارتا فحشمون بدين . والسلام
در ضمن يه دعا هم در حق همه ي رانت خوارها و مسئولين چاپ و نشر كتاب هم بكنيد .

۴/۱۱/۱۳۸۳

هنريك ايبسن
ترجمه مجتبى پورمحسن
:و شاعر بودن يعنى چه؟ مدت ها پيش فهميدم كه شاعر بودن لزوماً يعنى اينكه ببينى و خوب نشان دهى. هر چيزى را كه خوانندگان مى بينند و درك مى كنند مثل يك شاعر ببينى. اما تنها چيزهايى كه تجربه شده اند را مى توان شاعرانه ديد و پذيرفته شود. و راز ادبيات مدرن دقيقاً در اين نوع تجربيات زنده نهفته است. تمام چيزهايى كه در ده سال گذشته نوشته ام را از نظر روحى زندگى كرده ام. اما هيچ شاعرى در انزوا نمى تواند چيزى را تجربه كند. او دقيقاً چيزهايى را تجربه مى كند كه هموطنانش با او تجربه مى كنند. اما اگر اين طور نبود چه چيزى بين ذهن توليدگر و ذهن مصرف كننده ارتباط برقرار مى كند؟
و آنچه كه تجربه مى كنم و برايم الهام ساز مى شود، چيست؟ دامنه اش بسيار وسيع است. چيزهاى بسيار بزرگ و زيبايى كه براى من الهام بخش مى شوند چيزهايى هستند كه به ندرت و فقط در بهترين لحظه هاى زندگى ام درونم را زيرورو مى كنند. وقتى الهام به سراغم مى آيد اصطلاحاً از خود هر روزم فراتر مى روم. چنين تجربه اى برايم الهام بخش بوده چون خواسته ام با آن روبه رو شوم و آن را بخشى از خودم كنم.اما لحظاتى خلاف آنچه گفتم نيز براى من باعث الهام شده است. چيزهايى كه در خودكاوى به عنوان پس مانده هاى رسوبات سرشت انسان شناخته مى شود. در اين مورد نوشتن براى من مثل حمام كردن بوده است كه پس از آن احساس تميزى، سلامت و آزادى بيشترى داشته ام. هيچ كس بدون اينكه چيزى را تجربه كند نمى تواند آن را به صورت شاعرانه تصوير كند و در بين ما چه كسى هست كه به تناقضات موجود بين كلام و كردار، تمايل و وظيفه، بين زندگى و نظريه پى نبرده باشد؟ و چه كسى تا به حال دست كم هرازچندگاهى نسبت به خودش به طور خودخواهانه اى احساس رضايت نداشته و سعى كرده است كه ارتباطش را با خودش و ديگران كم كند؟
من اعتقاد دارم كه با اين نكات به شما دانشجويان دقيقاً مخاطبم را يافته ام. اگر قرار باشد كه اين حرف ها فهميده شوند، مطمئناً شما آنها را خواهيد فهميد. وظيفه يك دانشجو بسيار شبيه وظيفه يك شاعر است. دانشجو بايد بكوشد تا هم خودش متوجه قضيه شود و هم ديگران را آگاه كند و به مطرح كردن سئوالاتى بپردازد كه در جامعه معاصرى كه او به آن تعلق دارد وجود داشته باشد.از اين لحاظ درباره خودم مى توانم بگويم كه سعى كرده ام دانشجوى خوبى بوده ام. شاعر ذاتاً تيزبين است. من هرگز زادگاه و زندگى واقعى آنجا را كاملاً نديده ام. اما در نگاهى بسته وقتى از آنجا دور بوده ام در غياب تصورش كرده ام.

و حالا هموطنان من، در پايان مى خواهم چند كلمه ديگر درباره تجربيات خودم بگويم. وقتى امپراتور جوليان به پايان كارش رسيد، و همه چيزهاى پيرامونش همچون آوار بر سرش ريخت هيچ چيز جز اين فكر او را غمگين نمى كرد كه وقتى دشمنانش حكم مى رانند از او فقط خاطره اى در اين حد باقى خواهد ماند كه او برخلاف بقيه كه با قوى ترين عشق ها در قلب ديگران زندگى مى كردند، او امپراتور جوليان با خونسردى تمام براى خود ستايش هاى محترمانه مى خريد و اين از تجربه من نتيجه بخش تر است و ريشه در سئوالى دارد كه من هميشه در اعماق تنهايى ام از خودم پرسيده ام. حالا جوانان نروژ به طور مهرآميز و روشن جوابى را به من داده اند كه هرگز انتظار شنيدنش را نداشتم. من اين پاسخ را به عنوان بهترين پاداش ديدار با هموطنانم به خانه مى برم. اميدوارم و اعتقاد دارم آنچه امشب تجربه مى كنم حتماً منبع الهامى است كه در يكى از كارهايم منعكس خواهد شد و اگر چنين اتفاقى بيفتد و كتابى از اين تجربه حاصل شود كه حتماً براى شما خواهم فرستاد، از اين دانشجويان مى خواهم كه آن را به عنوان سپاسى براى اين ديدار بپذيرند. از شما مى خواهم به عنوان كسى آن را بپذيريد كه در خلقش نقش داشته است.



۴/۰۶/۱۳۸۳

اين جا فرداست !

خسته خسته از در بيرون آمد .‏ سرش را بالا گرفت ‏. سينه اش را جلو داد . نگاهي به آ سمان ُپر از اسمان خراش انداخت . وقتي آبي آسمان را نديد ، آهي كشيد و با يك حركت استخوان هاي خشك شده اش را به صدا در آورد و راه افتاد . او امروز پس از مدت ها ‏ توي دستشويي أداره ، خودش را در آ يينه ديده بود . مرد پشم آلودي كه جا بجا موهاي ژوليده اش سفيد شده بود و چشم هايش مثل چاهي كه رو به خشك شدن بود ، تا عمق كاسه ي‏ سرش پايين رفته بود و از همه بدتر چين وچروك هايي كه تمام پيشاني و زير چشم هايش را پوشانده بود . او اول باور نكرده بود و بعد كه با دست ، پوست گونه هاي بر آمده اش را كشيده بود ، باور كرده بود كه اين مرد ، خودش است . انوقت سرش را جلو برده و با دقت به خودش نگاه كرده بود و اگر يكي از همكار ها به او نگفته بود « مگر ديوونه شدي ؟ » تا ظهر همان جا مي ماند و خودش را وارسي مي كرد .
كيفش را بردا شت وبه راه افتاد و سعي كرد به قيافه ي آن مرد فكر نكند . ولي اين كار غير ممكن بود . مرد كسي نبود غير از خودش . خودي كه هيچ كس را نداشت و توي اين همه ازدحام گم شده بود . خودي كه گذشته اي نداشت .زير سايه ي درختي ايستاد كيفش را به زمين گذاشت و سعي كرد افق را پيدا كند و از خودش پرسيد « از كي تا حالا … ؟»
چله‌ي تابستان بود و مرد ديگر طاقت رفتن نداشت . خودش را به داخل پارك انداخت. و روي نيمكتي زير درخت انجير ، نشست . هنوز درست جاگير نشده بود كه دست خنكي دست او را گرفت و گفت « فالته ببينم »
دختر آن قدر جوان و شاداب بود كه بدون فكر دستش را به دست او داد. دختر توي چشمش خنديده بود و سر انگشتش را به كف دست او كشيد و گفت « عمرت درازه ، مي بيني خط تا وسط انگشتات رسيده ...»
كف دست عرق كرده ي مرد به خارش افتاد . خنديده . دختر گفت « نخند ، ماچش كن ! » كف دستش را بوسيد . به اطرافش نگاه كرد . هيچ جا سايه اي و نيمكتي نديد .
دختر دست او را كشيد و گفت « اوه ه ، چقزه لفتش مي دي » و ادامه داد . « يه زن مي بينم . نه . چن تا ، هيزي ؟ شوخي كردم ، يكي بيشتر نيس . . .غريبه نيس، خوديه .»
او با خنده خنده گفت« خودت نيستي ؟ »
دختر دستش را ول كرد و خودش را عقب كشيد . او به طرفش رفت و دستش را كشيد و گفت « هر چي بخوائي مي دم !»
دختر فحشي داد از جايش بلند شد . او رهايش نكرد . به دور بر ش نگاه كرد . هيچ كس نبود دستش را دور كمر دختر انداخت و او را به طرف خودش كشيد . دختر با تحاشي از بغل او در رفت . او كنترلش را از دست داد . مي خواست بيفتد كه دستي قوي زير بغل هايش را گرفت و دست ديگري ، دست هاي او را به زور جلو كشيد و دستي ديگر ، پيراهن سفيد و بلندي را بر عكس به تن او كشيد . تا مرد خواست اعتراض كند ،، آستين هاي بلند پيراهن را دور تنش پيچاند‌ه و گره زدند. او دهنش را باز كرد و گفت « ِاه . . . » دستي چسب را روي دهنش چسباند و دستها از زمين بلندش كردند به داخل آمبولانس قرمز رنگ بردند .
از آن همه مردمي كه مثل مورچه مي آمدند ومي رفتند ، هيچ كس كيف سياه و قديمي‌ي را كه تنها وبي صاحب وسط پياده رو ايستاده بود نديد.
30/ 5/ 82



۳/۲۸/۱۳۸۳

شايد اين‌كه مي‌خوانيد يك قصه نباشد و شايد در پايان دهنتان باز بماند و شايد هم فحشم بدهيد و شايد همه‌ي اين شايد‌ها به دليل كمبود قافيه باشد و شايدهم هيچ كدام نباشد و يا شايد …
…عين يك عكس بود . تو قاب پنجره نشسته بود و موهاي سياه و افشانش را روي سينه هاي كوچكش ريخته و يك گل سرخ كوچك توي دهنش گذاشته بود و ميخ خيابان بود و شايد ميخ من . دلم هُري ريخت . پاهام سست شد . چه نگاهي ؟ بميري، دختر …يعني برم طرفش ؟ تو ديگه كي هستي ؟ خب برو شاخت كه نمي زنه …
…داره مياد . بالاخره به تور افتاد . مي دونستم . مامان مي‌گه « وختي ايجوري به خودت مي‌رسي ديگه هيش مردي نمي‌تونه از اين قيافه ي مظلوم و قشنگ بگذره . » نيگا چه نگاهي‌ام مي‌كنه . انگار تا حالا زن نديده . حرصش گرفته . بايدم بگيره . مي‌گي چي مي‌گه ؟ متلك مي‌گه يا قربون صدقه‌م مي‌ره . واي كه راه رفتنش آدمو ديوونه مي كنه . چه نازي داره . اين مي‌باس دختر خلق بشه . چه موهاي بلند و خوش‌رنگي . چه كمر باريكي . خوش به حالش . لباشو نيگا ! انگار رُژ ماليده . واي‌ي‌ي مژه‌هاش . چه نگاهي . مثل ديوونه ها . بايدم ديوونه بشه ، بيچاره . چرا اينجوري نيگام مي كني ؟ مي خواي چكاركنم ، پاشم در برم . غلط كردي . اگر كسي‌م بايد در بره ، تويي نه من .بيچاره ، مي خوام بدبختت كنم . مي‌خوام كاري كنم پشت اين پنجره زانو بزني و اونقد التماس كني تا جونت در بره . …
…مي‌ارزه . باور كن مي ارزه . اونقد كه برا يه لبخندش ،همه چيزمو بدم . آخ خ خ خ اگه …
…اگه چي ؟ چي مي‌دي يه ماچت بدم ؟ به كله واي‌ميسي ‌؟ حاضري مژه‌هاتو يه دونه يه دونه بكنم . نه . همون كه گفتم. اونقد سرگرمت مي‌كنم تا مدرسه‌ها تعطيل شن و اونوقت مي‌گم زانو بزني و داد بزني …قبول؟
…يه نقشه‌اي داره پسر . تو چشاشو نيگا . يعني تو سرش چي مي‌گذره ؟ حالا چي مي خواي بگي ؟ واي … اين ديگه چي بود؟…
…هي مواظب باش پسر ! شصت پات نره تو چِشت ! اون كه ديدي بهش مي‌گن جو . اينم يه درخته . مواظب كله‌ت باش …
پسرك مستقيم به طرف پنجره رفت . دختر نگاه از نگاهش بر نمي داشت و پسر همانطور كه نگاهش مي كرد آن‌قدر جلو رفت كه دختر هُرم نفس هايش را حس مي كرد .پسر دستش را بر لبه‌ي پنجره گذاشت صورتش را تا جلوي صورت دختر جلو برد . انگار دنبال جمله‌قشنگي بگردد ، مكث كرد و…
… خُب مي گفتي ؟ چي شد؟ زبونتو گربه خورده ؟بگو نترس . مي ترسي ؟ هان . لباتو غنچه كن ، آفرين . آب دهنتو فرو بده كه …
« تو چقد زشتي ، انتر »
به نظر شما چكاري غير از اين مي‌توانست انجام دهد ؟ يا من مي‌توانستم به چه كاري وادارشان كنم ، خيلي زور زدم ، اما نشد .


۳/۲۷/۱۳۸۳

آيا لزوماً يك كار هنري خوب بايد براي اكثريت نامفهوم باشد؟

ما نمي توانيم در تنهايي از هنر خود لذتي ببريم؛ ما خواستار آنيم تا ديگران را درشكوه آنچه هر روزه از دنياي حس ها شكار مي كنيم شريك كنيم و در مقابل علاقه منديم از دستاوردهاي ديگران بهره مند شويم. اگر نقاش معيارهاي رايج را در كار خود رعايت نكند اثرش براي بسياري قابل درك نخواهد بود. برعكس اگر وي معيارهاي متداول را رعايت كند رضايت عوام را به دست خواهد آورد، اما خودش در نهايت ناراضي خواهد بود. در بين هنرمنداني كه به روش آكادميك كار مي كنند ممكن است افراد باا ستعدادي يافت شوند اما مشكل اينجاست كه همگي آنها با توجه به استانداردهاي رايج كار مي كنند و از اين رو پي بردن به استعداد چنين افرادي مشكل خواهد بود. سوال اين است كه آيا لزوماً يك كار هنري خوب بايد براي اكثريت نامفهوم باشد؟
نه، حقيقت آن است كه اين حالت نتيجه اي گريز ناپذير و در عين حال موقتي است اما به هيچ وجه لازمه يك اثر خوب نيست.
مشاهده اثري كه گويي قابليت تبدل جوهري دارد و درك آن حتي براي ورزيده ترين چشمها نيز مشكل است لذت بخش است. چنين اثري كه راز خود را كم كم فاش مي كند گويي در برگيرنده دنيايي از پاسخها است كه منتظر ما هستند تا پرسشهايمان را مطرح كنيم. لئوناردو داوينچي در اين باره مي گويد: " ما به خوبي مي دانيم كه چشم ما قادر است در يك نگاه فرمهاي بي شماري را از نظر بگذراند، اما در يك لحظه مي تواند تنها يك تصوير را درك كند. شما هم اكنون مي توانيد كل اين صفحه را در يك نگاه مشاهده كنيد و نتيجه گيري نماييد كه آن مملو از حروف است اما نمي توانيد در اين حال تك تك اين حروف و يا معناي آنها را به طور هم زمان درك كنيد. براي اين منظور بايد تك تك كلمات و خطوط را با دقت بخوانيد. اين كار درست مانند بالا رفتن از پله هاي يك ساختمان بلند براي رسيدن به بام آن است. "
گرچه هدف نهايي هر هنري برقرار كردن ارتباط با مخاطبان است، اما اين به آن معنا نيست كه ارتباط فوق بايد به زبان مخاطبان باشد، بلكه اين ارتباط بايد از طريق زبان خود آن هنر كه هدف آن لزوماً بطور كامل فهميده شدن نيست صورت پذيرد. همين حقيقت در مورد اديان و فلسفه هاي گوناگون نيز صادق است. هنرمندي كه از توضيح دادن خود امتناء مي ورزد نيرويي دروني را در خويش بوجود مي آورد كه درخشش آن فراگير مي شود. از راه كامل كردن خودمان است كه مي توانيم انسانيت را خالص نمائيم، با غني ساختن خودمان است كه مي توانيم ديگران را غني كنيم، با شعله ور ساختن يك ستاره است كه مي توانيم هستي را خشنود سازيم. دانش عيني و تمام آنچه كه توده مردم از فرمهاي ظاهري برداشت مي كنند چيزي بيهوده و رايج است، اما يك هنرمند ، قانوني غير از قانون ذائقه خويش را نمي شناسد. از اين نقطه به بعد با مطالعه ظواهر ديگر زندگي فيزيكي و ذهني ، بكارگيري آنها را مي آموزد. او به حيطه متافيزيك، كيهان شناسي و رياضيات پاي مي گذارد و از اين كار لذت مي برد. اما در اين كار در جستجوي قطعيتي نيست چرا كه قطعيتي وجود ندارد. آنچه وجود دارد تنها عشق است. يك رئاليسم واقعيت را در ذهن خود شكل مي دهد، چرا كه تنها يك حقيقت وجود دارد و آن حقيقت ماست كه سعي در واداشتن همگان به درك آن مي نمائيم. در اين راه ايمان به زيبايي است كه ما را نيرو مي بخشد.
هدف از يك اثر ، هدايت ذهن بيننده به ژرفاي قوه تخيل او و كمك به وي جهت شناخت هستي است.
هيچ چيز واقعيتي خارج از وجود ما نيست، هر چيز واقعي نتيجه تطابق يك حس با يك جهت گيري ذهني فردي است. ما تنها از وجود واقعياتي مطمئن خواهيم بود كه در ذهن ما شكوفا گردند. آيا تمام اين حرفها به آن معنا است كه حال ما بايد از امپرسيونيست ها پيروي كرده و تنها به حواس خود متكي باشيم؟
به هيچ وجه. ما به دنبال اجزاي ضروري حقيقت هستيم، اما آن را در شخصيت خود جستجو مي كنيم ، نه در تصويري كه رياضي دانان يا فلاسفه از ابديت ارائه مي نمايند. علاوه بر اين همانطور كه گفتيم تنها تفاوت بين امپرسيونيست ها و ما تفاوت در شور و هيجان است، ما نيز نمي خواهيم غير از اين باشد. چشم مي تواند تصاوير بيشماري از يك شيء دريافت نمايد، به همين ترتيب ذهن نيز مي تواند همين ميزان تصوير را درك كند. ادامه دارد ...


۳/۱۵/۱۳۸۳

هنرى ميلر
- ترجمه اميد نيك فرجام
- : انسان يا زنده و زنده تر مى شود يا بيش از پيش به مرگ تن مى دهد. با داروى انرژى زا و تزريق خونِ تازه كارى از پيش نمى رود. انسان وقتى تازه مى شود كه سر تا پايش را عوض كند، بايد دلش را عوض كند كه يك يك سلول هاى زنده بدن را تغيير مى دهد. هر كارى كمتر از خانه تكانيِ دل قطعاً فاجعه به بار مى آورد. و اين دليلى است بر اين كه چرا زمانه همواره بد بوده است. چرا كه اگر دل عوض نشود هيچ عملى به ميل و اراده انسان نخواهد بود. شايد ميل و اراده اى هم در كار باشد و با تلاش هايى فراوان همراه شود (مثل جنگ و انقلاب و غيره)، اما زمانه را تغيير نخواهد داد. در واقع بيشتر احتمال دارد كه اوضاع بدتر شود.

در طول قرن هاى بى شمار فقط تعداد انگشت شمارى انسان ظاهر شده اند كه به گمان من واقعاً فهميده اند كه چرا زمانه همواره بد است. آنها با زندگى منحصر به فرد خود ثابت كرده اند كه اين «واقعيت» غم انگيز جزء توهمات انسان است. اما ظاهراً هيچ كس آنها را درك نمى كند. و درست اين است كه اين طور باشد. اگر مى خواهيم زندگى خلاقانه اى داشته باشيم، مسئوليت سرنوشت مان بايد بر عهده خودمان باشد، و اين كاملاً عادلانه است. توقع اين كه ديگران كارى را بكنند كه خود قادر به انجام آن نيستيم مانند باور داشتن به معجزه هايى است كه هيچ مسيحايى خواب انجام شان را هم نمى بيند. كلِ طرح سياسى اجتماعى دنيا سرتاپا جنون آميز است، چرا كه بر شالوده زندگى عاريتى بنا شده است.

انسان واقعى به دولت و قانون و اخلاقيات نيازى ندارد، رزمناو و باتون و بمب افكن و مانند اين ها كه ديگر هيچ. البته انسان واقعى به سختى يافت مى شود، اما فقط حرف زدن از اين انسان است كه ارزش دارد. چرا وقت خود را با حرف زدن از آشغال ها تلف كنيم؟ كلِ بشريت و توده مردم است كه اين زمانه هميشه بد را سبب مى شود. دنيا فقط آينه اى است كه در برابرمان گذاشته اند. اگر حال تان را به هم مى زند، خب، بالا بياوريد، دوستان، داريد به پك و پوز خود نگاه مى كنيد، نه چيز ديگر!

گاهى به نظر مى رسد نويسنده از يافتن ايراد زمانه و نشان دادن كژى ها لذتى حيوانى و آزارنده مى برد. شايد هنرمند چيزى نيست جز نمونه و تجسم اين ناسازگارى و عدم توازنِ همه گير. شايد اين امر دليلى باشد بر اين كه چرا در كشورهاى بى طرف (مانند هلند و سوئيس) هنر حضورى چنين اندك دارد، يا چرا در كشورهايى كه در معرض تحولات سياسى و اجتماعى بزرگ اند (روسيه، آلمان، ايتاليا) دستاوردهاى هنرى ارزشى اندك و قابل چشم پوشى دارند. اما دستاوردهاى هنرى چه كم باشند و چه بى ارزش، نبايد فراموش كرد كه هنر فقط چاره اى موقتى و جانشين آن چيز واقعى است. فقط يك هنر است كه اگر امتحانش كنيم آن چيزى را كه «هنر» خوانده مى شود نابود خواهد كرد. من با هر سطرى كه مى نويسم «هنرمند» درون خود را مى كشم. با هر سطر يا مرتكب قتل مى شوم يا خودكشى.

نمى خواهم به ديگران اميدى بدهم يا منبع الهام شان باشم. اگر معناى الهام گرفتن را مى دانستيم هرگز منبع الهام كسى نمى شديم. آن گاه به بودن بسنده مى كرديم. در شرايط حاضر نه به كسى الهام مى بخشيم و نه به يكديگر كمك مى كنيم: فقط با عدالتى بى روح و عينى سروكار داريم. من كه به نوبه خود چيزى از اين عدالت كثيف را نمى خواهم؛ يا بلندنظرى همدلانه مى خواهم يا ناديده گرفته شدن مطلق. صادقانه بگويم، چيزى كه من مى خواهم بسيار بيشتر از آن چيزى است كه انسان ها بتوانند به من بدهند. من همه چيز را مى خواهم. همه را مى خواهم- يا هيچ. اين جنون آميز است، مى دانم، اما منظور من نيز همين است.

۳/۰۳/۱۳۸۳

مي ترسم . هميشه مي ترسم . از خودم مي ترسم . از تو مي ترسم . از او مي ترسم . از زمين ، از آسمون . از همه چي مي ترسم . بايدم بترسم . شما هم بايد بترسين . نمي ترسين ؟ نبايدم بترسين . شما كه نديدين من چي ديدم تا بترسين . . حالا كه من مي گم . ديگه ترسي نداره . فقط من كه ديدمش بايد بترسم و مي ترسم . مي ترسم حتا اسم شو بيارم . مي ترسم دوباره پيداش بشه . مي دونين چه جوريه ؟ يه تنه درخت . تنه اي كه دور خودش حلقه زده . يه تخته شده و او مده بالا و به جاي شاخ و برگ ، يك كله ي سه گوش و گنده ، ذُق زده تو چشمات و دو شاخه‌ي زبونش ، هي ميره تو ، هي ميا بيرون . نديدين؟ من ديدم . ديدم و چقد ترسيدم . او نقد كه تو شلوارم خرابي كردم . داغ شدم . اول خوشم اومد . كيف كردم . بعد كه يخ كرد. از خودم بدم اومد . اونوخ اون ديگه نبود . رفته بود . اون اولا نمي فهميدم . اما حالا ديگه مي فهمم تا تو شلوارم خرابي نكنم نمي ره . چه جوري ديدمش ؟ خب مي ترسم باور نكنين . مي ترسم ول كنين برين و دوباره من تنها بشم . نمي دونين تنهايي چه درد بديه . نيست ؟ اون وختا منم همينه مي گفتم . خدا بيامرزه رفتگونتونه پدرم هميشه مي گفت قدر عافيت كسي داند كه . حتما بقيه شو مي دونين . خب منم هميشه مي گفتم دلم مي خواد تنها باشم . مي گفتم دلم مي خواد سر بذارم به يه بيابون و اونقد برم تا ديگه هيچكس دستش به من نرسه . مي گفتم كاشكي ميشد من يه درد بي درمون بگيرم تا يه جايي قرنطينه م كنن و يا ببرنم زندون . اما خدا به روزتون نياره . از وختي اون - بگذارين اسمشو نيارم – رو ديدم . از وختي برا اين و اون تعريف كردم كه چي ديدم و اوردنم اينجا ، دلم لك زده كه يه جايي باشم كه يكي برام حرف بزنه يا من حرف بزنم و اونا گوش كنن . اما هيشكي نيست . تازه وختي م يكي مثل شما پيدا ميشه ، اونقد من از اين طرف و اون طرف حرف مي زنم تا طرف حوصله ش سر مي ره و آهسته ميره دنبال كارش . بعله داشتم مي گفتم . سيگار داري . اه . خب لا كردار معلومه كه دارن . ميشه يه نخ سيگار بهم بدين . مي دونين زنم نمي گذاشت من سيگار بكشم . راستشه بخواين منم خيلي سيگار مي كشيدم . طوري كه خودمم از بو خودم بدم مي اومد . و قبول دارين كه سيگار خودش اصلا بد نيست ، فقط بو بدي داره . من ادمي مي شناسم 80 سال سيگار كشيد ، يعني اولش چپق مي كشيد . اونم چه پكي مي زد . بعدم كه ديگه سيگار مد شد روزي سه، چار تا پاكت اونم از بدترييناش . حالا سيگار شما چي هست .؟ اِه شمام كه سيگارتون مستضعفيه . مي دونين همون رفيقم مي گفت ، همون كه روزي سه چار تا پاكت سيگار مي كشيد . مي گفت سيگار اي ارزون خيلي بهترن چون عطر ندارن . برا من كه فرق نمي كنه . از وختي انقلاب شد ريه هام بين المللي شده. آخه يه روز سيگار تير مي اومد ، يه روز تير بار و يه روز دي و بهمن و اسفند و ُخب . .. اون اولا نمي كشيدم بعدش .... دارين پا به پا مي كنين . دسشويي دارين يا ... واي كه من هر وخ يكي رو پيدا مي كنم و مي خوام براش حرف بزنم ..ببخشين . يه خدا ببخشين . باشه مي گم . بذارين يه پك ديگه بزنم اون وخ نمي دونين از اينكه سيگارمو هول هولكي بكشم چقد بدم مياد . آدم بايد سيگار كم بكشه خدا بيامرزه رفتگونتونو پدرم مي گفت سيگار سه تا ، يكي صبح بعد از صبحونه و يكي بعد از نهار و آخريشم بعد از شام . اونم لم بدي رو متكا و يه پاتو بندازي رو اون پا و دستتو بذاري زير سرتو . يه زير سيگاري طلايي تمييز جلوت بذارن و هاي هاي هاي ، ولي برا ما كه خوره سيگار شديم نه . ما فقط مي خوايم دود بكنيم . مثل ِترناشاي قديمي . شمام سيگار مي كشين ؟ اِه چه ديوونه م من . خب اگه نمي كشيدين كه پاكت سيگار تو جيبتون نبود . خلاصه . ..نكنه سيگاري نيستين ؟ آخه بعضيا وختي ميان اينجا يه پاكت سيگار مي ذارن تو جيبشون تا بتونن با ما سر حرفو باز كنن . باور كن من آدمايي همينجا مي شناسم كه خيلي بي معرفتن . سيگارو مي گيرن . بعضي وختام دو تا و سه تا هم ميگيرن و بعدشم مثل دست خر سرشونو مي ندازن پايين و مي رن تا به يكي ديگه برسن و يا برن يه گوشه اي كون به كون آتيششون بزنن و فوتشون كنن تو هوا . باور كن تا حالا با چند تا از اين بي معرفتا دعوامون شده . آخه معرفتم چيز خوبيه . نه اينكه بي سواد باشن يا دهاتي ، نه ، سواد دارن . خونواده هاشون كه ميان از اون خر پولان ولي ...مي بينين . آها اين زخمو ... اِه بازم كه دارين پا به پا ميشين والله ... خوب مي دونين . اونقد حرف تو دلم جمع شده كه ... بايد ببخشين . دست خودم نيست . خب كجا بودم ، بعله ...ببينم شما دانشجويين ؟ آخه غير از دانشجو جماعت كس ديگه اي ... نيستين ؟ گفتم به سن و سالتون نمياد كه دانشجو باشين . ولي خب براچي مي خواين با من حرف بزنين؟ . يعني قصد جسارت ندارم ولي ... مار گير كه نيستين ؟ هستين ؟ واي اسمشو آوردم . همش تقصير شماس . يعني ... خب ولش كن ، نه شما اسم اون لعنتي رو آوردين و نه من . مگه نه . مي دونين . آخه گفتم كه اسمشو نيارين . نگفتم . واي چقد دلم درد گرفته . مي دونين من دارم مي ترسم / ميترسم . همون اول گفتم كه بايد جاي من باشين بايد اون تنه ي درختو ببينين تا مثل من بترسين . الان پيداش مي شه . مي غلطه و همه چيزو زير خودش له مي كنه . چه بوي ام داره . حس مي كنين . ؟ انگار چاه ُمبالو كشيده باشن . لامصب كم كه نمي خوره . من كه دارم از بوش خفه مي شم شما چي ؟ دهنشو مي بينين ...واي و اي و اي . نه صبر كنين . .. من كه گفتم نبايد اسمشو بيارم . خب مي دونين ... واي واي واي

۲/۲۶/۱۳۸۳

دردناکترين لحظات انسان، زمانى آغاز مى شود که ما از افکار و عقايد و مذاهب و ايدئولوژيها و باورداشتها مى گسليم. چنين مرحله اى از تلخ ترين و سردترين و عذاب دهنده ترين تجربيات انسان است. ما در گسستن از لايه هاى اعتقادى خود، کم کم تنها مى شويم و تنهايى، درديست که نمى توان آن را تقسيم کرد؛ زيرا هر دردى، زخميست که روح انسان را مى آزارد. چنين دردى را بايستى به تنهايى چشيد و گواريد. در تنهائيست که انسان کشف مى کند با ديگران، متفاوت است. من، بسان ديگران نمى انديشم و احساس نمى کنم و زندگى نيز نمى توانم بکنم. من در کشف « ديگر بودن » خود به جست – و – جوى آنچه مى توانم باشم انگيخته خواهم شد. من در تلاش براى « ديگر شدن » است که آزادى فردى خود را مى آفرينم. دردهاى انسان، هر چقدر عميق تر و دلخراشتر و تکاندهنده تر باشند، کمتر کسانى حاضرند که با ما همدردى کنند. به همين دليل است که آزاد انديشترين و مستقل ترين انسانها، دردمندترين انسانها نيز هستند.

آزادى، يک ايده آل است. تخمه ايست که بايستى آن را در خاک تجربيات خود کاشت و با کنکاشهاى خود، آن را آبيارى کرد تا بتوان به استقلال انديشه رسيد و ميوه ى آزادى را به بار آورد. انسان هر چقدر به ژرفاى تاريک خود فرو مى رود، شباهتش به ديگران، کمتر و کاسته تر مى شود تا جايى که جهنّم تنهايى انسان، شعله ورتر مى شود. آزادى را نمى توان دانست و تعريف کرد؛ زيرا دانش داشتن از هر چيزى مى تواند آن چيز را به ابزار قدرتورزى و زورگويى وا گرداند. زايش آزادى، در نبردى سخت آزارنده با لايه هاى اعتقادات سنگسان و تلنبار شده در ذهن و روان ماست. پيکاريست بر ضدّ خود. جداليست با تمام سايه هايى که بر وجود ما اقتدار فکرى و اعتقادى خود را گسترده و ميخکوب کرده اند. کشمکش سرسختانه ايست با « آنچه ما بوده ايم » براى رسيدن به « آنچه من مى خواهم باشم ». چيرگى بر خود، رونديست که پيشنويسها و اوامر و منکرات و اعتقادات ديگران را در ما ريشه کن مى کند تا ما بتوانيم به آرزوها و سوائق و اميال و خواستهاى خود شکل بدهيم و آنها را برآورده کنيم.

آزادى، گستره ى امکانات و تصميمات مجهول است. هر کجا که من، تصميمى بگيرم، با انتخابم، خطرى را نيز بايستى بپذيرم؛ زيرا هر تصميمى، پذيرش يک امکان و ماندن بر سر آن و اجراى آن است. خطر و ترس، دو چهره ى آزادى هستند. هر چقدر ما از خطر به دليل ترسهاى واهى خود بگريزيم، به همان اندازه، آزادى خود را کاسته ايم و محصورتر کرده ايم. آزادى، دامنه ى خيالات انسان است و ما مجبور به زيستن با واقعىّتها. افکار ما هر چقدر خود را به واقعىّتها نزديک مى کنند، در عوض روياهايمان دو چندان از ما دور مى شوند. ما مى کوشيم که خود را با واقعىّتها، همپا و همساز کنيم؛ ولى خيالات و روياهاى ما پيوسته در تضاد با واقعىّتها هستند. آزادى، رويايى هست که انسان در عطش واقعىّت پذيرى آن با واقعيتهاى تلخ و آزارنده و عذاب آور همواره گلاويز مى باشد.

در اين راستا، انسان دردمند و تنهاست که سرود آزادى را دم به دم زمزمه مى کند؛ زيرا آزادى، نياز ناسازگارها و طغيانگران و عصيانگران و دگرانديشان و نوجويان اجتماع است. آنکه همعقيده و هم مرام و هم مسلک ديگريست به آزادى هيچ احتياجى ندارد؛ زيرا صفريست که در کنار صفر ديگر ايستاده و با او برابر است. در جوامع الهى و ايدئولوژيکى که وحدت کلمه، حاکمىّت دارد، آزادى هيچ معنايى ندارد. انسان تنها، در دريافت و فهم تجربيات فردى خود است که به يک محيط تفاهمى نياز دارد. او اقلىّتى است که براى شکوفا کردن و بال – و – پر دادن به هستى خود، به آزادى محتاج است. هر انسانى، سلّولى از يک اجتماع زنده است که براى هميارى و همکارى و رشد و پيشرفت و خشنودى به آزادى نياز دارد.

۲/۱۸/۱۳۸۳

گاز كه داد . ابري از دود ؛ گوشه ي خيابان تاريك را ؛ زير خود گم كرد . با خودم گفتم " از شب سياه تر هم ديدم "
وارد مغازه اي شدم ِ. هنوز سلام نكرده بودم كه او آمد . نگاهم روي هيكلش ُسر خورد . قد بلند بودو لاغر . دماغش ؛ دست هايش ؛ صورتش ؛ پاهايش ؛ نا خن هايي كه زيرشان سياه بود ؛ همه تير كشيده و خشك بودند . از چيزي ترسيده بود . هراسان بود . يكسره به پشت سرش نگاه مي كرد هزار توماني را توي كفه ي ترازو گذاشت وگفت " ده نخ سيگار بده ؛ پوششم بده "
« چی بدم ؟ »
" جلد سيگار ؛ ميگم جلد خالي شم بده ؛ مال كجايي ؟! "
مغازه دارمثل اینکه نشنیده باشد ، با دقت نگاهش کرد
« چرا ای لامصب جوری نيگام می کنه ؟ چرا همه باید نیگام کنن ؟ این از اون مردکه ی دراز و دیلاق که چشم از روم ور نمی داره اینم از این . نکنه چیزی مونده ، ها ؟ »
دست هايش را جلوی چشم هايش گرفت و با دقت به آنها نگاه کرد . دست هايش می لرزيد . عرق از سر وصورتش سرازير بود .دلم می خواست ، من هم می توانستم با همان دقت، به دست هایش نگاه کنم !
« يعنی چيزی مونده ؟ فقط یه لکه ی کوچولو می تونه همه چیزو خراب کنه . پس کجاس ؟ اینا چی دیدن که این جوری نیگام میکنن ؟ »
مغازه دار هنوز نگاهش می کرد
« ميشه يه کم ُتند تر ؟! »
« چی بدم ؟! »
فکر کردم مغازه دار می خواهد مسخره اش کند ، وگرنه او با فریاد گفته بود که « ده نخ سیگار بده ، پوششم بده » او باز هم به دست هایش نگاه می کرد . بیقرار بود ، بی قرار تر شده بود .
« حتما يه چيزی َهس ، يه چيزی ديده ، وگرنه چرا ایقد دس دس میکنه ُچس عمه»
مغازه دارهنوز با دقت نگاهش می کرد
«... به درک که دیده باشه ! چیکار میتونه بکنه ؟ اصلا به او چه ربطی داره ؟ »
صدای جیغی کشدار وبلند خیابان را پر کرد « یا ابولفضل ! »
بر گشت و از مغازه بیرون دوید . به یاد هزاری افتاد برگشت . به کفه ی ترازو نگاه کرد . مغازه دار پول را برداشته بود و با نفرت نگاهش می کرد . صدای جیغ نزدیک تر شد . به داخل مغازه خزید و كنار او ايستاد،سوت را از دهنش در آورد و به مرد نگاه كرد ومرد دستش را دراز کرد وگفت « بده آقا نمی خوام ! » مغازه دار نگاه لوسش را به من دوخت و او فریاد کشید « نمی خوام لامصب ، پولمو بده ! »
مغازه دار خندید . دخل را بیرون کشید و پول را به داخل آن انداخت و گفت « بالاخره نگفتی چی می خوای ؟ »
و او با تعجب به مغازه دار نگاه کرد و به طرف در دوید . به اطراف نگاه کرد دوباره به داخل مغازه بر گشت توی آیینه ی شیشه لکه ی قرمزی روی گونه اش دید . با التماس به مغازدار گفت « میشه صورتمو بشورم ؟» مغازه دار با نفرت نگاهش کرد
« پس پولمو بده نمی خوام ! »
مغازه دار از دختر بچه ای که کنار مرد ایستاده بود پرسید « چی می خواستی ؟ » دخترک توی صوت قرمزش دمید . صدای جیغ توی مغازه پیچید و اومثل تیری که از تفنگ رها شده باشد از مغازه بیرون دوید . مغازه دار از پشت سرش فریاد زد « هی کجا ؟ بیا پولته بگیر ! / دخترک دوباره سوت زد و او با وحشت به وسط خیابان پرید و صداي ترمز خش دار ماشين را نشنيد .
مغازه دار به گوشش اشاره کرد وگفت « فکر می کردیم ما کریم ، چی می خوای دختر ؟ »
دخترک سوت را از جلوی دهنش برداشت ودر حالی که با دست اشاره می کرد فریاد زد « سمعکت خاموشه مشتی !


۲/۱۲/۱۳۸۳

باور كنيد هيچ وقت از درد دل كردن و گله و ناله وزاري خوشم نيامده است اما . بد روزگاري شده . دل ، ميل پرواز دارد و پا، نه ميل حركت و دست ، نه قراري كه بي قرار بوده در تمام عمر . و چشم ، روز به روز تار تر و تار تر مي شود و آسمان ، كوتاه .
كاري به سياست ندارم كه بگويم دلم از اين همه نبوده ها و اين همه دست هايي كه به نشانه ي ايست هر دم و هر آن به سينه ام مي خورد چه دلتنگم . اما دستها و ايستها و" برو" و " نرو" ها ، واي ... ناخواسته از همه جا رانده و از همه كس مانده ام كرده اند .
سال ها مانده بودم ، بر سر دو راهيي كه هيچم اميدي به رسيدن نبود و اما ، امروز ديگر دو راهي ي هم نمي بينم . مي گويند از پير چشمي است ، اما چطور . نديدن به اين وسعت ؟ دلم گرفته برادر . دلم گرفته كه چنديست هيچ چيز و هيچ جا را نمي بينم . دلم گرفته خواهر كه مي بينم ، نه تو را و نه خودم را و نه آن همه زيبايي و جواني را ديگر نمي بينم . مانده ام . مانده .....

۲/۰۷/۱۳۸۳

نامه چارلی چاپلين به دخترش ژرالدين
ژرالدين دخترم ، اينجا شب است. يك شب نوئل . در قلعه كوچك من ،همه ي سپاهيان بي سلاح خفته اند . نُه برادر و خواهر تو و حتي مادرت. به زحمت توانستم بي آنكه اين پرندگان خفته را بيدار كنم، خودم را به اتاق كوچك نيمه روشن ، به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم. من از تو بس دورم ؛ خيلي دور...اما چشمانم كور باد اگر يك لحظه تصوير تو را از چشمان من دور كنند. تصوير تو آنجا روي ميز هست. تصوير تو اينجا روي قلب من نيز هست. اما تو كجايي ؟ آنجا در پاريس افسونگر برروي آن صحنه پرشكوه تئاتر " شانزه ليزه " مي رقصي. شنيده ام نقش تو در اين نمايش نقش آن شاه دخت ايراني است كه اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص . ستاره باش و بدرخش؛ اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي آور گلهايي كه برايت فرستاده اند ، تو را فرصت هشياري داد ، در گوشه اي بنشين و نامه ام را بخوان و به صداي پدرت گوش فرادار .

من پدر تو هستم . ژرالدين ؛ من چارلي چاپلين هستم . وقتي بچه بودي ، شبهاي دراز بر بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . خواب كه به چشمانم پيرم مي آمد ، طعنه اش ميزدم و مي گفتمش برو. من در روياي دخترم خفته ام . رويا مي ديدم ژرالدين ، رويا...روياي فرداي تو ، روياي امروز تو، دختري مي ديدم به روي صحنه. فرشته اي ميديدم به روي آسمان كه مي رقصد و ميشنيدم تماشاگران را كه مي گفتند : دختره را مي بيني ؟ اين دختر همان دلقك پيره . اسمش يادته ؟ چارلي . آره ، من چارلي هستم . من دلقك پيري بيش نيستم . تو مرا نمي شناسي ژرالدين . در آن شبهاي دور بس قصه ها با تو گفتم ، اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستان شنيدني است: داستان آن دلقك گرسنه اي كه در پست ترين محلات لندن آواز مي خواند و مي رقصيد و صدقه جمع مي كرد . اين داستان من است . من طعم گرسنگي را چشيده ام . من درد بي خانماني را كشيده ام و از اينها بيشتر ، من رنج حقارت آن دلقك دوره گرد را كه اقيانوسي از غرور در دلش موج مي زند ، اما سكه صدقه رهگذر خودخواهي آن رامي خشكاند ، احساس كرده ام . با اين همه من زنده ام و از زندگان پيش از آنكه بميرند ، نبايد حرف زد . داستان من به كار تو نمي آيد . از تو حرف بزنيم . به دنبال نام تو نام من است : چاپلين . با همين نام چهل سال مردم را خندانده ام و بيش از آنچه آنان خنديدند ، خود گريسته ام . ژرالدين ، در دنيايي كه تو زندگي مي كني ، تنها رقص و موسيقي نيست . نيمه شب هنگامي كه از سالن پرشكوه تئاتر بيرون مي آيي ، آن تحسين كنندگان ثروتمند را يكسره فراموش كن . اما حال آن راننده تاكسي را كه تو را به منزل ميرساند بپرس . حال زنش راهم بپرس و اگر زنش حامله بود و پولي براي خريد لباس بچه اش نداشت، چك بكش و پنهاني توي جيب شوهرش بگذار . گاه به گاه با اتوبوس يا مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه كن و دست كم روزي يك بار با خود بگو من يكي از آنان هستم . آري تو يكي از آنها هستي دخترم ، و نه بيشتر.

هنر پيش از آنكه دو بال دور پرواز را به انسان بدهد ، اغلب دو پاي او را نيز مي شكند . در خانواده چارلي هرگز كسي آن قدر گستاخ نبوده است كه به يك كالسكه ران و يا يك گداي كنار رود سن ناسزايي بدهد.

اميد من اين است كه هرگز فقير زندگي نكني . همراه اين نامه يك چك سفيد برايت مي فرستم . هر مبلغي خواستي بنويس و بگير . اما هميشه وقتي دو فرانك خرج مي كني ، با خود بگو " دومين سكه مال من نيست . اين بايد مال يك مرد گمنام باشد كه امشب يك فرانك نياز دارد . " اين حقيقت را با تو مي گويم دخترم : مردمان روي زمين استوار بيشتر از بندبازان برروي ريسمان نااستوار ، سقوط مي كنند.

دل به زر و زيور نبند . زيرا بزرگترين الماس جهان آفتاب است كه خوشبختانه بر گردن همه ميدرخشد . اما اگر روزي دل به آفتاب چهره مردي بستي ، با او يك دل باش . به مادرت گفته ام در اين باره برايت نامه اي بنويسد . او عشق را بهتر از من مي شناسد.

ژرالدين ؛ كار تو بس دشوار است . اين را مي دانم كه به روي صحنه جز تكه اي حرير نازك بدن تو را نمي پوشاند . به خاطر هنر مي توان لخت و عريان برروي صحنه رفت و پوشيده تر و باكره تر بازگشت. اما هيچ چيز در اين جهان نيست كه شايسته آن باشد كه دختري ناخن پايش را به خاطر او عريان كند . برهنگي بيماري عصر ماست و من پيرمردم و شايد حرف هاي خنده دار مي زنم.

به هرحال اميدوارم تو آخرين كسي باشي كه تبعه جزيره لختي ها مي شود . مي دانم كه پدران و فرزندان هميشه جنگي جاوداني با يكديگر دارند . با من يا انديشه هاي من جنگ كن دخترم . من از كودكان مطيع خوشم نمي آيد.

چارلي ديگر پير شده است، ژرالدين . دير يا زود به جاي آن جامه هاي رقص شايد لباس عزا بپوشي و بر سر مزار من بيايي . حاضر به زحمت تو نيستم . تنها گاه گاهي چهره خود را در آيينه اي نگاه كن . آنجا مرا خواهي ديد . خون من در رگهاي توست و اميدوارم حتي آن زمان كه خون در رگهاي من مي خشكد ، چارلي را ، پدرت را فراموش نكني . من فرشته نبودم اما تا آنجا كه توان داشتم تلاش كردم تا آدمي باشم . تو نيز تلاش بكن . رويت را مي بوسم.

سوييس1964



۲/۰۵/۱۳۸۳

ضرب المثل كرموني هست كه مي گويد : ِشري شد ‏ شوري شد - ِكلو ( كچل )به نوايي رسيد . شنيده بودم گوگل تعداد محدودي اي ميل با 1000 مگا بايت به وبلاگ نويس هاي كهنه كار بلاگراهدا خواهد كرد . اما نمي دانستم كه در اين ميان من ناشي و بي سواد هم مورد لطف گوگل قرار گرفته ام وGmailبه آدرس kermanialiakbar@gmail.comبه من داده است . در هر صورت امسال به نظر خودم سال پر نوايي
شده است و دعا كنيد اين روند به همين گونه ادامه پيدا نمايد .