۶/۱۰/۱۳۸۸

همایون صنعتی زاده درگذشت


با عرض معذرت از دوست‌اندركاران سايت كرمان نما كه بدون اجازه اين زندگي‌نامه‌ي با ارزش را در اين‌جا قرار دادم.



کرمان نما:همایون صنعتی زاده کرمانی بنیانگذار چاپخانه افست در ایران و بنیانگذار کاغذ پارس و مدیر انتشارات فرانکلین در سن 85 سالگی در گذشت.

به گزارش کرمان نما پیکر مرحوم صنعتی زاده در شهر لاله زار بردسیر به خاک سپرده شد.

به همین مناسبت زندگینامه این مرد فرهنگ دوست ایران زمین که سال گذشته توسط سیروس علی نژاد روزنامه نگار برجسته ایرانی در بی بی سی فارسی منتشر شده بود مجددا منتشر می شود.

اعجوبه! آنقدر زندگی جالبی دارد که آدم در می ماند از کجا شروع کند. از انتشارات فرانکلین که معروف ترین کار اوست؟ از دائرة المعارف مصاحب که حاصل فکر و ابتکار او بود؟ از چاپ کتابهای درسی که به دست او سامان یافت؟ از سازمان کتابهای جیبی که انقلابی در تیراژ کتاب ایران ایجاد کرد؟ از مبارزه با بی سوادی که اول بار او شروع کرد؟ از چاپخانه افست که او بنا نهاد؟ از کاغذ سازی پارس که او بنیانگذارش بود؟ از کشت مروارید که در کیش آغاز کرد؟ از کارخانه رطب زهره که به دست او پا گرفت؟ از پرورشگاه صنعتی که همچنان زیر نظر اوست؟ از خزرشهر که بنیاد اصلی اش را او گذاشت؟ از « گلاب زهرا » که به دست او ساخته شد؟ از کتابهایی که ترجمه کرده؟ از شعرهایی که سروده؟ از مقالاتی که نوشته؟ واقعا بعضی ها در نوسازی ایران سهم قابل ملاحظه دارند. سهم همایون صنعتی زاده در نوسازی ایران فراموش نشدنی است.

این بار هم مانند دو سه سال پیش دیدارم با اعجوبه از فرودگاه کرمان شروع شد. دو سه روز پیش از آن، تلفنی پرسیدم کی می آیی تهران که ببینیمت، مثل هر بار گفت مگر من عقل ندارم که بیایم تهران، یا الله پا شو بیا کرمان. وقتی رسیدم گرم و صمیمی در سالن فرودگاه منتظر نشسته بود. عصا به دست داشت. اولین بار بود که عصا به دستش می دیدم. مچ پایش درد می کرد. می لنگید. وقتی راه افتاد همانی نبود که چند سال پیش در بولوار کشاورز قدم می زدیم؛ یک کاپشن زیتونی به تن داشت، ریش انبوهی هم داشت، راه می رفتیم. قبراق و سر حال از ساعت ستاره ای اردکان یزد حرف می زد. بعد ناگهان یکی دو قدم عقب افتاد، به سراپای خود نگاهی کرد، با تعجب پرسید: « سیروس! در قیافه من چیز خاصی می بینی؟ چرا این جوری به من نگاه می کنند ». نگفتم ولی معلوم بود چرا آن جوری نگاهش می کردند. این بار به آن اندازه قبراق نبود یا عصایی که در دستش بود اینطور نشان می داد.

از فرودگاه یک راست مرا به پرورشگاه صنعتی برد. توی ماشین تعریف کرد که باغ شمال راهم سرانجام پس گرفته است. اما بیش از آن خوش حال بود از اینکه قسمت هایی از پرورشگاه را در مرکز شهر کرمان پس گرفته و بقیه را هم به زودی پس خواهد گرفت. ذوق کرده بود جاهایی را که پس گرفته نشانم بدهد. انقلاب که شد بخش های قابل توجهی از پرورشگاه را مصادره کردند. وزارت بهداشت و وزارت ارشاد، هر کدام در پی ساختمان و مکان مناسبی، بخش هایی از پرورشگاه را صاحب شده بودند. حالا بعد از بیست و هفت هشت سال توانسته بود قسمتی را که در دست بهزیستی بود، پس بگیرد و به بازسازی مشغول شود. کارگر و بنا و نقاش ... غلغله بود. صبح تا شب مشغول کار بودند و صنعتی باز هم بیشتر عجله داشت. عجب سالن ها و اتاق هایی را مصادره کرده بودند و بیشتر از آن عجب فضای دلپذیری را. وارد که شدیم با بچه ها سلام و علیک کرد. تک تک آنها را می شناخت. به یکی که چاق بود به اعتراض گفت تو هنوز خودت را لاغر نکرده ای؟ آی فلانی این تا خودش را لاغر نکرده ...

همایون صنعتی در سال ۱۳۰۴ در تهران به دنیا آمد. پدرش از اولین نویسندگان رمان ایرانی بود. کودکی خود را در کرمان نزد پدر بزرگ و مادر بزرگش گذراند. سپس برای طی دورۀ دبیرستان به تهران آمد و به کار تجارت پرداخت. در واقع کرمانی است چون پدر و پدر بزرگش کرمانی اند و خودش هم هیچگاه از کرمان دل نکنده است؛ اما از اصفهان و تهران هم نسب می برد، مادرش و همسرش اصفهانی بوده اند. میرزا یحیی دولت آبادی دائی اوست که « حیات یحیی » اش معروف است و در انقلاب مشروطه نقش تأثیرگذار داشت. میرزا یحیی را همۀ هم نسلان ما می شناسند. نه فقط از روی تاریخ مشروطه و حوادث مشروطیت، بلکه شاید بیشر از شعری که از او در کتابهای دبستانی خوانده اند:

شب تاریک رفت و آمد روز
وه چه روزی چو بخت من فیروز
باز شدن دیدگان من از خواب
به به از آفتاب عالمتاب

اما صنعتی زاده بیش از آنکه کرمانی، اصفهانی یا تهرانی باشد بچه تاجر است. بچه تاجر باهوشی که به کارهای بزرگ پرداخت و در صنعت نشر ایران از تولید کتاب گرفته تا کاغذ و چاپ نامی ماندگار شد و سرانجام همۀ آنها را وانهاد تا در گوشه ای از ایران به کار مورد علاقه اش، کشاورزی بپردازد. خودش می گوید از دو سه سال قبل از انقلاب معلوم بود که کار حکومت تمام است. خود را کنار کشیده بود و به کرمان رفته بود و در لاله زار کرمان، در ملک پدری اش، به کشت گل مشغول شده بود. شعر می گفت و گل می کاشت و گلاب می گرفت. مطالعۀ زندگی او نشان می دهد که دو چیز هیچ گاه رهایش نکرده است. کشاورزی و تحقیق در احوال ایران باستان. اما بیش از اینها این ذهنش است که هرگز رهایش نکرده است. ذهنش او را به دنبال خود می کشاند. در تمام عمر کشانده است.

یک بار که کنار دریای خزر نشسته بود از خود پرسید که خزر یعنی چه؟ بعد از چهار پنج سال جای مرتبی کنار دریا درست کرده بود و نشسته بود که با فراغت تمام یک چای بخورد. اما همین که نشست و چشمش به آب خزر افتاد، سوال خزر یعنی چه پیش آمد. از خودش پرسید اینجا کجاست اصلاً؟ به نظر سوال مهمی نمی آید. خب معلوم است لب دریای خزر. اما خزر چیست؟ این نام از کجا آمده است؟ سرکارگری داشت که در باغ مشغول کار بود. چایی به دست نزد او رفت پرسید خزر یعنی چه؟ نمی دانست. چائی را زمین گذاشت و به ده نزدیک رفت، از کدخدا پرسید خزر چیست؟ نمی دانست. رفت به نوشهر، از فرماندار پرسید نمی دانست، شهردار و بقیه و دیگران هم نمی دانستند. « درد سرتان ندهم. چهار پنج سال طول کشید تا بدانم خزر نام قومی بوده است که غیر از نام این دریا،هیچ چیز از آنها باقی نمانده است ».

یک بار مشغول مطالعۀ التفهیم ابوریحان بود، به جایی رسید که می گفت ایرانی ها در روزگار بیرونی تقویمی شبیه سالنامه های امروزی داشته اند که مانند آن را در هندوستان هم درست می کردند و به اطراف می بردند و می فروختند. مدتی بود به دنبال این بود که تقویم چه تحولاتی پیدا کرده است. « دیدم هیچ چاره نیست. دست خانم صنعتی را گرفتم، سوار طیاره شدیم تا ببینم مثل آن تقویم را در کجا درست می کردند. مثل همۀ آدمهای ابله از راه که رسیدم رفتم به بایگانی ملی کشور هنددوستان و موزه ها. گفتند از همچه چیزی خبری نیست. دردسر ندهم. معلوم شد که هنوز همان را درست می کنند و در کوچه و بازار می فروشند. اما باز علاقه داشتم که مال زمان بیرونی را پیدا کنم. گفتند یک استاد ریاضیات آمریکایی هست در دانشگاه براون یونیورسیتی ِ رودآیلند، که در این کار تخصص دارد و آمده چند تایی را خریده و برده است. دیدم هیچ چاره نیست. سوار شدم رفتم رودآیلند، او را پیدا کردم. به عقل جور در نمی آید اما ایرانی ها تقویمی داشته اند برای سال قمری ۳۶۰ روزه، یعنی دقیق ۱۲ ماه ۳۰ روزه. اصلا با عقل جور در نمی آید ».

این زمانی بود که از فرانکلین و امور مهم دیگر فراغت یافته، یعنی شاهکار زندگی خود را پشت سر گذاشته بود. من خیال می کنم انتشارات فرانکلین شاهکار زندگی اوست. شکل گیری فرانکلین داستان مهیجی دارد. در بازار تهران تجارت می کرد. در آن زمان که کسب و کار در ایران شکل مدرن به خود می گرفت، نمایشگاهی هم در چهار راه کالج، در طبقۀ دوم خانۀ پدری اش دایر کرده بود و در آن تابلو می فروخت. طبقۀ اول به موزه و نمایشگاه علی اکبر صنعتی نقاش و مجسمه ساز معروف اختصاص داشت که از بچه های پرورشگاه صنعتی بود و نامش را هم از آن داشت. هر چند بعدها نام علی اکبر صنعتی از نام پرورشگاهی که در آن بزرگ شده بود مشهورتر شد. بچه های پرورشگاه شناسنامه شان را به نام صنعتی می گرفتند. باری، همایون در آن زمان یک نمایشگاه نقاشی و عکس و پستر در طبقۀ دوم خانۀ پدری دایر کرده بود. روشنفکران و خارجیان را برای دیدار نمایشگاه دعوت می کرد.

در آن سال ۱۳۳۴ یک روز دو نفر آمریکایی به همراه وابسته فرهنگی آمریکا آمدند و از او خواستند نمایندگی فرانکلین را در تهران بپذیرد. جوابش منفی بود. وقت نداشت. کسب و کارش پر رونق بود. چه نیاز به نمایندگی کتاب و نشر داشت. چند روز بعد آنها دوباره آمدند و چون باز با جواب منفی رو به رو شدند از او خواستند اجازه بدهد کتابهایشان را در دفتر او به امانت بگذارند. پذیرفت و بعد از چند روز که نگاهی به کتابها افکند به هیجان آمد. عجب کتابهایی بودند. از بچگی با کتاب سروکار داشت. در نوجوانی در تعطیلات تابستان در کتابفروشی تهران، اول خیابان لاله زار شاگردی می کرد و کتاب های نو را خوانده بود. کتابهای فرانکلین نیویورک را که دید به وسوسه افتاد. نمایندگی فرانکلین را پذیرفت. از اینجا به ترجمه و انتشار آثار آمریکایی و اروپایی روی آورد و پس از اندکی کارش گرفت و سازمانش تبدیل به مهمترین سازمان نشر ایران شد.

سازمانی که کار کتاب و نشر و خواندن را در ایران به جنب و جوش درآورد. بی تردید هیچ سازمان نشری در ایران به اندازۀ انتشارات فرانکلین موفق نبوده است. ویراستاری کتاب نخست در همین سازمان شکل گرفت. مهمترین کتابهای ادبی آن دوره مانند « از صبا تا نیما » در این سازمان آماده و منتشر شد. در مجموع ۱۵۰۰ عنوان از بهترین کتابهای ترجمه در همین سازمان به فارسی زبانان اهدا شد. شیوۀ کار همایون صنعتی در انتشارات فرانکلین جالب بود. حق الترجمه کتاب را یکجا می خرید. همۀ امور مربوط به چاپ، از ویرایش تا تصحیح و غلط گیری را انجام می داد. اجرت طرح جلد و هزینۀ تبلیغات را می پرداخت و برای چاپ و نشر به دست ناشر می سپرد و در ازای تمام این کارها ۱۵ درصد از بهای پشت جلد دریافت می کرد. در ابتدای کتاب هم عبارت « با همکاری موسسۀ انتشارات فرانکلین » ذکر می شد.

کتاب در آن زمانها تیراژ چندانی نداشت. هر چند از تیراژ امروزی بیشتر بود. صنعتی زاده به فکر آن افتاد که از طریق ارزان کردن کتاب، تیراژش را در ایران بالا ببرد. از اینجا به انتشار کتابهای جیبی رسید. بهتر است از اینجا قلم را به دست عبدالرحیم جعفری بدهم که خود از ناشران برجستۀ روزگار است و حرفش در این زمینه سندیت بیشتری دارد. او در خاطراتش می نویسد: « همایون ابتدا در این زمینه با ناشران بعضی از کتابها مذاکراتی انجام داد و از آنها خواست که موافقت کنند کتابهای چاپ شدۀ خود را به قطع جیبی به سرمایۀ فرانکلین در شرکت کتابهای جیبی تجدید چاپ کنند و از این بابت مبلغی به صاحب اثر و ناشر بپرازد.

عده ای از ناشران هم موافقت کردند، و موسسه در ظرف مدتی کوتاه صدها عنوان کتاب جیبی به این طریق منتشر کرد که تیراژ آنها در آن روزگار پنج هزار تا بیست هزار جلد بود. چند سال بعد بعضی از کتابها را به قطع پالتویی ( قدری بزرگتر از جیبی ) منتشر کرد که تیراژ آنها هم بین سه هزار تا ده هزار نسخه بود. چاپ کتابهای جیبی از نظر ارزانی در گسترش فرهنگ کتاب و کتابخوانی میان مردم در ایران جایگاه ویژه ای دارد. صنعتی زاده در اوایل، کار مدیریت سازمان کتابهای جیبی را به داریوش همایون سپرده بود که بعداً به آقای مجید روشنگر واگذار کرد ».

تمام دغدغۀ همایون در دورۀ اداره فرانکلین افزایش تیراژ کتاب بود. این امر او را به سوی افغانستان هم سوق داد. افغانستان تنها کشور فارسی زبان بود که به خط فارسی کتاب می خواند. بنابراین به فکر آن افتاد که کتابهای خود را به افغانستان هم صادر کند. سفر به افغانستان اما حاصلی به همراه نداشت و در شرایط سال ۱۳۳۷ افغانستان هم احتمالا امکان پذیر نبود، اما دستاورد دیگری به همراه داشت. چاپ کتابهای درسی افغانستان. افغانها گویا پیش از ایرانی ها به فکر سامان دادن به کار کتابهای درسی دبستانی خود افتاده بودند. گرایش به روسیه نخست آنها را به سوی کشور شوراها سوق داده بود اما از کار آنها راضی نبودند. از صنعتی خواستند که کتابهای درسی شان را چاپ کند. دولت و دربار ایران هم در آن زمان به این کار روی موافق نشان می داد و کمک می کرد.

چاپ کتابهای درسی افغانستان سبب شد فرانکلین قوت و قدرت بیشتری بگیرد. همچنانکه این کار موجب شلوغی چاپخانه ها و شکایت آموزش و پرورش هم شد و این امر چند اتفاق فرخندۀ دیگر را در پی آورد. در آن زمان کتابهای مدرسه در سراسر کشور شکل واحدی نداشت و در شهرهای مختلف، بنا به سلیقۀ دبیران از تألیفات متعدد استفاده می شد. صنعتی به کتابهای درسی ایران هم پرداخت و آن را سازمان داد. « وضع کتابهای درسی ایران خیلی خراب بود. شاه در هیأت دولت کتابهای تاریخ و جغرافی را پرت کرده بود و گفته بود این مزخرفات چیست؟ وزیر فرهنگ گفته بود ما مشکل چاپ داریم. صنعتی همۀ چاپخانه ها را گرفته دارد برای افغانستان کتاب چاپ می کند. واقعا چاپخانه ها پر بود. ما هم پول زیادی داشتیم. به فرانکلین گفتیم کمک کند یک چاپخانه تأسیس کنیم. گفتند بکن. من هم ناشرین را جمع کردم و از کسانی مانند سید حسن تقی زاده کمک گرفتم. تقی زاده که از ایام جوانی به چاپ علاقه مند بود، شد رئیس هیأت مدیرۀ افست. من هم شدم مدیر عامل. سهام افست را هم دادیم به ناشرینی که برای فرانکلین کتاب چاپ می کردند. سازمان شاهنشاهی خدمات اجتماعی هم سهم عمده ای برداشت ». به این ترتیب فرانکلین بدل به سازمانی شد که پول پارو می کرد.

چاپخانه، نخست در خیابان قوام السلطنه در مکانی کوچک پا گرفت اما با توجه به افکار بلند صنعتی به سرعت رشد کرد و در خیابان گوته زمین بزرگ و ساختمان های متعددی را به اجاره گرفت و موسسۀ بزرگی شد که در خاورمیانه نظیر نداشت و شاید هنوز هم نظیر نداشته باشد. این چاپخانه هنوز هم کتابهای درسی ایران را چاپ می کند و بیشترین بار چاپ ایران به عهدۀ آن است.

چاپخانه با کاغذ سروکار دارد. کار چاپخانه بدون کاغذ لنگ می ماند. ایران مشکل کاغذ داشت. کاغذهای وارداتی پاسخ گوی نیازهای رو به رشد نبود. صنعتی به فکر تأسیس کارخانه کاغذ سازی افتاد. « یک ماده خوبی هم برای تهیه کاغذ داشتیم به اسم باگاس، همان تفالۀ نیشکر، در نیشکر هفت تپه » و بزرگترین کارخانۀ کاغذ سازی ایران، کاغذ سازی پارس در نیشکر هفت تپه پا گرفت. به کمک سازمان شاهنشاهی خدمات اجتماعی که طرف حساب صنعتی در قرارداد کتابهای درسی بود، و نیز بانک توسعه صنعت و معدن، نخست چاپخانۀ افست و سپس کاغذ سازی پارس بنیاد شد. اما صنعتی زاده که بنیانگذار و مدیر عامل هر دو سازمان بود، در این سازمانها دوام چندانی نکرد. در کاغذ سازی پارس با مقامات بانک توسعۀ صنعت و معدن که ظاهرا هوای شرکت انگلیسی « رید » را می داشتند، برخورد پیدا کرد و در چاپخانۀ افست با مسائل دیگری که سبب دل کندن از آن شد. در این زمان انتشارات فرانکلین را هم به دیگران واگذاشته بود. کار سواد آموزی بزرگسالان هم سالها پیش از این برای او به پایان رسیده بود. اما پیش از مبارزه با بی سوادی باید از یک کار سترگ دیگر او یاد کنیم.

در انتشارات فرانکلین به این نتیجه رسیده بود که یک کتاب مرجع به زبان فارسی فراهم آورد. برای این کار لازم بود که سرمایه مالی و انسانی لازم را پیدا کند. موسسۀ فرانکلین نیویورک او را به سوی بنیاد فورد هدایت کرد. از طریق بنیاد فورد در آمریکا و نیز از طریق سرمایه داران داخلی سعی کرد مقدمات کار را آماده کند. اما دشوارتر از آن یافتن شخص با صلاحیت برای سردبیری بود. جستجوهایش او را به سمت دکتر غلامحسین مصاحب کشاند که احتمالا لایق ترین فردی بود که می توانست به چنین کاری دست بزند. انتخاب مصاحب که امروز بعد از حدود ۵۰ سال سال نظیر او را کمتر می توان یافت، نشان دهندۀ دید باز و روح جستجوگر صنعتی است. « این خانه روشن می شود چون یاد نامش می کنم ».

مصاحب آن زمانها نامی نداشت. امروز وقتی برای یافتن سوابق هر موضوعی به دائرة المعارف مصاحب مراجعه می کنیم به اهمیت کار و دقت وسواس آمیز صنعتی زاده پی می بریم. جلد اول دائرة المعارف مصاحب در سال ۱۳۴۵ به قیمت ۵۰۰۰ ریال منتشر شد. وقتی همایون از موسسه رفت، کار مصاحب با جانشین صنعتی، علی اصغر مهاجر، به اختلاف کشید و او هم از آن موسسه خارج شد. رضا اقصی جای او را گرفت و جلد دوم دائرة المعارف زیر نظر رضا اقصی در سال ۱۳۵۶ منتشر شد. دائرة المعارف مصاحب را سازمان کتابهای جیبی منتشر کرد که خود یکی دیگر از ابتکارات صنعتی زاده است و پیش از این در این باره سخن گفته ایم.

مبارزه با بی سوادی

داستان مبارزه با بی سوادی از این قرار است که در سال ۱۹۶۳ یا ۶۴ که یونسکو جشن سوادآموزی خود را در ایران برگزار می کرد، در جلسه ای با حضور اشرف پهلوی طرح سواد آموزی در میان افتاد.همۀ اهل فن را از وزیر و وکیل تا کارشناسان رشته های گوناگون دعوت کرده بودند. برای قسمت کتاب و نشر هم از صنعتی دعوت شده بود. ظاهرا در پایان جلسه اشرف پهلوی از صنعتی که تا آن زمان ساکت نشسته بود، پرسیده بود شما حرفی ندارید؟ او هم سوال هایی مطرح کرده بود. مانند اینکه اصلا سواد چیست؟ به کی می خواهید سواد یاد بدهید؟ به چه زبانی می خواهید بیاموزید؟ و بعد هم پیشنهاد کرده بود طرح را ابتدا در یک گوشه از کشور اجرا کنند، با مشکلات آن آشنا شوند، کار را یاد بگیرند و بعد سراسری کنند.

با این حرف ها کار به گردن خود او افتاده بود. او هم برای آزمایش شهر قزوین را پیشنهاد کرده بود که نیمی ترک زبان و نیمی فارس زبان بودند. شده بود رئیس مبارزه با بی سوادی در قزوین. دولت کمک می کرد، نیروی هوایی هواپیما در اختیار می گذاشت، ارتش از کمک دریغ نداشت، یک رادیو اف ام راه انداخته بود. تمام روستاهای قزوین را از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب زیر پوشش قرار داده بود. ۸۰ هزار نفر را سر کلاس نشانده بود. کمیتۀ ملی مبارزه با بی سوادی را شکل داده بود که در آن آخوندها نقش بیشتری داشتند چون باسوادهای روستا آخوند بودند. این موجب نگرانی سازمان امنیت شده بود و ذهن شاه را خراب کرده بودند که این کار خطرناکی است.

مبارزه با بی سوادی از کارهایی است که صنعتی در آن از کارنامۀ خود راضی نیست. این مبارزه را به نبرد کسی تشبیه می کند که در خواب به سمت دشمن مشت و لگد می اندازد، اما مشت و لگدش کارگر نیست. « در هر کاری که کردم موفق شدم بجز در مبارزه با بی سوادی ». پس از مدتی تلاش به این نتیجه رسیده بود که با سواد کردن بزرگسالان کاری بیهوده است. بعد از مدتی آنچه را آموخته اند فراموش می کنند. تازه بچه های این بزرگسالان، توی کوچه ول می گردند و به مدرسه نمی روند.

بنابراین راه این نیست که به جنگ بی سوادی بزرگسالان برویم، راه این است که شرایطی فراهم کنیم تا همۀ بچه ها به مدرسه بروند تا بعد از گذشت یکی دو نسل، دیگر بی سواد نداشته باشیم. « حدود یک سال و نیم شب و روز ِ مرا گرفت. تمام کلاس ها را تک تک سرکشی می کردم. منطقه را تقسیم کرده بودم. سرپرست گذاشته بودم. حدود هزار تا معلم تربیت کرده بودم. خیلی خرج این کارها شده بود. اما نتیجه صفر! ». شاید اغراق می کند که نتیجه را صفر می پندارد اما او برای خودش متر و معیارهایی دارد. « اواخر کار، روزها می رفتم ادارۀ پست، می پرسیدم تعداد نامه هایی که از پست قزوین بیرون می رود نسبت به یک سال پیش اضافه شده یا نه، نشده بود ».

سرانجام بعد از اینکه برای شرکت در کنفرانسی به توکیو رفته بود، سازمان امنیت زیرآبش را زده بود. « وقتی برگشتم دیدم یک آقای سرتیپی را جای من گذاشته اند. من هم از خدا می خواستم. از شر این کار راحت شدم اما حقیقتش این است که هنوز هم رهایم نکرده است ».

واقعاً هم رهایش نکرده است. بعد از انقلاب، برای اینکه سواد آموزی به راه درست تری برود، مدتها پشت در اتاق آقای قرائتی نشسته تا او را ملاقات کند. به او گفته بی خود انرژی و پول مملکت را هدر ندهید. « تمام انرژی و پول را صرف مادرها بکنید. نه کسانی که حالا مادرند، آنها که قرار است فردا مادر بشوند. اگر ما بیاییم منابع اصلی آموزش را متوجه دخترهای پای بخت بکنیم و همه حواسمان را بگذاریم که این دخترها را آدم هایی بار بیاوریم کنجکاو نسبت به هستی، یک نوع آدم بیدار شده از خواب درست کنیم، کاری کنیم که شعور پیدا کنند، آن وقت این جریان خودش، خودش را اصلاح خواهد کرد. آن وقت شاید صد سال بعد، ما صاحب یک جامعه با معرفت بشویم ».

کشت مروارید

داستان کشت مروارید در جزیرۀ کیش هم از « فضولی های بیش از حد» او ناشی شد. همان که گفتم ذهنش او را به دنبال خود می کشاند. یک بار عازم بندرعباس بود، طیاره در حوالی بندر لنگه نقص فنی پیدا کرد و در آن شهر فرود آمد. از بالا بندر لنگه شهری عظیم به نظرمی رسید. وقتی وارد شد، شهری دید با باغ های بزرگ، و خانه های قشنگ و خیابانهای عالی، که پرنده در آن پر نمی زند. شهر ارواح.

« اگر بخواهم همه چیز را تعریف کنم این قصه از قصه سندباد بحری هم مفصل تر می شود. بندر لنگه تا سال ۱۹۲۱ مرکز صنعت مروارید بود. صنعت مروارید خلیج فارس در زمان خود از صنعت نفت مهمتر بود. ۱۲۰ هزار نفر در این صنعت کار می کردند. اما این صنعت یکشبه از بین رفت. می دانید چرا؟ ژاپنی ها مروارید مصنوعی درست کردند. البته نه مصنوعی، اول باید بدانید که مروارید چیست. حیوانی است نرم تن به نام صدف، اگر ریگی وارد بدنش شود اذیتش می کند. مثل ریگی که به چشم آدم برود. البته برای آن حیوان صد برابر بدتر است. ناچار از خود دفاع می کند. دفاعش این است که به دور این ریگ غشایی می تند و آن را ایزوله می کند. این می شود مروارید. حیوان را می کشند و مروارید را در می آورند. رفتن ریگ در بدن صدف در طبیعت بطور تصادفی رخ می دهد. ژاپنی ها گفتند این چه کاری است که منتظر شویم برحسب اتفاق رخ دهد. ما می رویم این حیوان را می گیریم و دانۀ شن را می ریزیم در بدنش. این کار را کردند و مروارید تولیدی آنها به مروارید مصنوعی مشهور شد ».

چنین شد که سر از جزیره کیش در آورد. قسمتی از جزیره را خرید و مشغول کشت مروارید شد اما چندی بعد کیش را برای کارهای دیگری در نظر گرفتند و کشت مروارید صنعتی موقوف شد.

رطب زهره از کارهای دیگر صنعتی است، که نخست بانک اعتبارات دست اندرکارش بود اما ورشکست شده بود. به صنعتی مراجعه کرده بودند که فکری به حال آن بکند. به بم رفت و شرکت را دید و فکر تأسیس آن را پسندید. « تفاوت خرما و رطب می دانی چیست؟ میوۀ تازۀ خرما را رطب می گویند. اما این میوۀ تازه ماندگار نیست. در آفتاب خشک می کنند و تبدیل به خرما می شود. اما ۶۰ درصد وزنش را از دست می دهد. در بم یک رطبی هست به اسم مضافتی که در دنیا بی نظیر است. فکر اولیه این بود که رطب را بگیرند، در سردخانه نگه دارند، بعد به عنوان میوۀ خارج از فصل بفروشند. هم از وزنش استفاده کنند و هم میوۀ خارج از فصل گران تر است ».

صنعتی شرکت را خریده بود به این معنی که یک سوم بهایش را پرداخت کرده بود و دو سوم دیگر موکول به این بود که شرکت سودآور شود. شرکت سودآور شد اما رقابت اسراییلی ها که در ایران آن روز نفوذ زیادی داشتند، سبب شد که در دورۀ نخست وزیری آموزگار سعی کردند شرکت را از دست صنعتی خارج کنند. در اثنای دعوا، کار به انقلاب کشید. پس از انقلاب همایون توانست از طریق دادگاه انقلاب شرکت را پس بگیرد و درآمدش را به پرورشگاه صنعتی بم اختصاص دهد که مخصوص دختران است. حالا هم هزینه های پرورشگاه بم از طریق این شرکت تأمین می شود.

یکی دو سال قبل از انقلاب، همایون به کرمان کوچ کرده بود و در ملک پدری اش در لاله زار کرمان مشغول کاشتن گل محمدی و دائر کردن دستگاههای گلاب گیری شده بود. از آن روز تا امروز کشت گل و کار گلاب گیری توسعه بسیار یافته است اما در این مدت اتفاقات دیگری نیز افتاده است. از جمله رفتن صنعتی زاده به جبهۀ جنگ و شرکت در شکست حصر آبادان و نیز افتادن به زندان و سروکار یافتن با دادگاه انقلاب و مصادره اموال و پس گرفتن آن. از اتفاقات مهم دیگر اینکه در حین جنگ که کارخانۀ کاغذ سازی پارس از کار افتاده بود، پی او فرستادند که کارخانه را به راه بنیدازد. بار دیگر مدیر عامل کارخانۀ کاغذ پارس شد اما این بار هم مدیریت او دوامی نداشت. چندی هم به راه اندازی چاپخانۀ آرشام در کرمان پرداخت اما آنجا تا رفت جلو سوء استفاده ها را بگیرد، به زندانش انداختند و به جایی دور فرستادندش.

برگ های تازه

دو سه روزی با هم گفتگو کرده بودیم. به نظرم رسید حرف هایمان تمام شده است. گفتم هرچه حرف داشتیم زدیم، اجازه بدهید من شب برگردم به تهران. گفت نه، هنوز از یکی از شغل های متعدد من خبر نداری. خیال کردم به لاستیک بی اف گودریچ اشاره می کند که مدتی مدیر عامل آن بود. گفت نه، خزر شهر! گفتم خزر شهر به شما چه مربوط است. مگر پالانچیان و دارودسته؟ گفت چرا، ولی بنشین تا بشنوی.

حکایت کرد که وقتی بکلی از دستگاه دولت و شاه و دربار کنار کشیده بود، و دنبال مروارید و خرما و کار و بار خودش بود، یک روز عبدالرضا انصاری رئیس دفتر اشرف پهلوی تلفن کرد که به دیدارش برود. معلوم شد او را به عنوان مدیر عامل شرکت خزر شهر برگزیده اند. خزرشهر شهرکی است در کنار دریای خزر نزدیک محمود آباد. چند ده هکتار زمین گرفته بودند. شرکتی درست کرده بودند. از بانک تجارت ۱۵ میلیون تومان وام گرفته بودند که شهرسازی کنند. آقای پالانچیان هم که شریک عمدۀ اشرف پهلوی بود، مشغول شهرسازی شده بود، اما یک شب که با طیاره از رامسر به سمت تهران حرکت کرده بود، در دریای خزر سقوط کرده بود و مرده بود.

صنعتی وقتی برای بررسی حساب و کتاب و سرکشی به شرکت خزر شهر رفت، از کارهای ساختمانی فقط چند تیر چراغ برق دید و از پول، فقط ۱۵۰۰ تومانی که در حساب باقی مانده بود. « نه خیابانی، نه خانه ای، مطلقاً. برهوت ». با پانزده نفر از کارکنان و مسئولان شرکت به سرکشی رفته بود. هنگام ناهار گفتند در کازینوی بابلسر میز رزرو کرده اند. وقتی سرمیز نشستند، کارمندان سابق خزرشهر یکی یکی ناهار سفارش دادند. تا به او برسد که خود را به عمد نفر آخر گذاشته بود، در حدود ۳۵۰۰ تومان سفارش داده شده بود، نوبت که به او رسید پرسید پول ناهار را چه کسی پرداخت می کند؟ گفته بودند بالاخره ناهار را که باید خورد. گفته بود بله اما چه ناهاری. شرکت که فقط ۱۵۰۰ تومان پول دارد. پول ناهار اینجا که خیلی بیشتر می شود. آنها را برده بود جایی که نان و لوبیا بخورند. ۱۴ نفرشان در جا رفته بودند و استعفا کرده بودند و صنعتی را از دست خود خلاص کرده بودند. « فقط یک ارمنی بود که گفت من نان و لوبیا را می خورم. گفتم بارک الله! من با ماشین تو بر می گردم تهران ».

وقتی صحبت نان و لوبیا را می کرد تصور کردم اغراق می کند. اما اغراق نمی کرد. شاهدش را می توان در « در جستجوی صبح » عبدالرحیم جعفری پیدا کرد. جعفری نوشته است که یک روز زمانی که کار و بار فرانکلین سکه بود، به دیدار صنعتی رفته بود. هنگام ناهار بود و او مشغول خوردن نان و ماست. « در دفترش نشسته بود و نان و ماست می خورد. خیلی خودمانی گفتم من هم گرسنه ام، ناهار چه داری؟ گفت همین نان و ماست، ولی اگر بخواهی می توانم بگویم یک نیمرو هم برات بیاورند! نشستیم به خوردن نان و ماست و نیمرو، و ضمن خوردن از این در و آن در گفتن ».

بعد از رفتن آن ۱۴ نفر و پاک سازی شرکت، فکر کرده بود که با خزر شهر چه بکند. « یک کارخانۀ خانه سازی بود در فنلاند، از دورۀ کاغذ سازی می شناختم. پیش آنها خیلی آبرو داشتم. ( بعد از انقلاب دو نفر فرستادند که پاشو بیا فنلاند، اینجا برایت کار داریم. گفتم نمی آیم. ) بهشان تلگراف زدم و پاشدم رفتم آنجا، گفتم یک محوطۀ مجانی در اختیار شما می گذارم، ده تا خانۀ نمونه بسازید نصب کنید، ما مشتری می آوریم که زمین بفروشیم خانه های شما را هم می فروشیم. گفتند چشم، تو بگویی ما می کنیم. خانه ها را از طریق بندر نوشهر فرستادند و نصب شد. پول تبلیغات هم نداشتم. با یک شرکت تبلیغاتی قرار گذاشتم که تبلیغات بکند. گفتم من پول تبلیغات نمی دهم اما هرچه فروش کردم یک درصد مال شما، قبول کردند. آنها شروع کردند به تبلیغات، من شروع کردم به مشتری بردن، و پول گرفتن. خلاصه سر یک سال ۱۵ میلیون قرض شرکت را پرداختیم. بعد رفتم پیش آقای انصاری گفتم آقا شرکت دیگر قرض ندارد. بنده از خدمت شما مرخص. آنها هم از خدا خواستند ».

فهرست آثار همایون صنعتی

۱ - تاریخ کیش زرتشت، مری بویس، سه جلد، انتشارات توس
۲ - چکیدۀ تاریخ کیش زرتشت، مری بویس، انتشارات صفی علیشاه
۳ - پس از اسکندر گجسته، مری بویس و ... انتشارات توس
۴ - جغرافیای تاریخی ایران، ویلهلم بارتولد، انتشار موقوفات دکتر محمود افشار
۵ - جغرافیای استرابو، سرزمین زیر فرمان هخامنشیان، انتشار موقوفات دکتر محمود افشار
۶ - تاریخ سومر، ادوارد وولی، نشر گستره
۷ - ایران در شرق باستان، ارنست هرتسفلد، انتشار پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی
۸ - علم در ایران باستان، مجموعۀ مقالات، نشر قطره
۹ - تاریخ هند، دو جلد، رومیلا تاپار و پرسیوال اسپیر، نشر ادیان
۱۰ - تأثیر علم بر اندیشه ( رابطۀ علم و دین )، ریچارد فاینمن، نشر مهر امیرالمؤمنین
۱۱ - جغرافیای اداری هخامنشی، آرنولد توین بی، انتشار موقوفات دکتر محمود افشار
۱۲ - جغرافیای تاریخی ایران پیش از اسلام، انتشار موقوفات دکتر محمود افشار، زیر چاپ
۱۳ - شیراز در روزگار حافظ، جان لیمبرت، انتشارات بنیاد فرهنگی دانشنامه فارس
۱۴ - گاه شماری زرتشتی، انتشارات دانشگاه کرمان
۱۵ - بیست و سه قصه، تولستوی، نشر قطره
۱۶ - گنجینه لغات مثنوی، انتشارات فرهنگ معاصر، زیر چاپ
۱۷ - قالی عمر، شعر
۱۸ - شور گل، شعر





گفتگو با همایون صنعتی درباره شکل گیری انتشارات فرانکلین


با اینکه بارها دربارۀ زندگی شما صحبت کرده ایم اما هیچ وقت برای من از کودکی ات صحبت نکرده ای. کجا متولد شدی؟ کجاها درس خواندی؟ کرمان؟ تهران؟ دورۀ کودکی چطور گذشت؟

دورۀ کودکی من نگذشته است. من هیچ وقت از دورۀ کودکی عبور نکرده ام. مگر خلم آدم بزرگ بشوم که احساس مسئولیت کنم؟ من از بچگی همش دنبال بازی بوده ام. حالا هم دارم بازی می کنم.

می دانم که پدرتان عبدالحسین صنعتی بود که رمان هایش جزو اولین رمانهای زبان فارسی است.

پدرم رمان نویس عمده بود. من در تهران متولد شدم. پدر بزرگ و مادر بزرگم فقط یک بچه داشتند. به این جهت پدرم مرا فرستاد کرمان، پیش آنها، که جای او باشم. به این ترتیب من به کرمان آمدم. پدر بزرگ من بکلی کر بود، مادر بزرگم به شدت وسواسی و مذهبی. از صبح تا شب قرآن می خواند و با کسی حرف نمی زد.

همین خانه ای که حالا دفتر "گلاب زهرا" در آن هست، باغ بزرگی بود. من بودم و پدر بزرگ و مادر بزرگ، در اینجا زندگی می کردیم. می رفتم توی پرورشگاه صنعتی بازی می کردم. همبازی هم فراوان بود. بابابزرگ من آدم خیلی مترقی و پیشرویی بود. نخستین سینمای کرمان را راه انداخته بود. یک سالن سینما درست کرده بود که بی نظیر بود. هنوز هست. آن وقتها تیر آهن که نبود. معماری می خواهی ببینی باید بیایی آنجا. سالنی به عرض ِ گمان می کنم هفده هجده متر، با طاق ضربی. شبها سینما می دادند. سینما صامت بود. گاهی زیر نویس داشت و مردم سواد نداشتند. من مأمور بودم که اینها را به صدای بلند بخوانم که مردم متوجه قصه بشوند. می توانی حدس بزنی وقتی یک بچه پنج شش ساله انواع و اقسام فیلم های ریچارد تالماگ را می بنید و زیرنویس ها را برای مردم می خواند دچار چه احساساتی می شود.

لابد خیلی احساس موفقیت می کند؟

اوه! چه جور. و چه جور ذهن و خیالش به کار می افتد. البته پدر بزرگ من خیلی آدم دانایی بود.

چطور شده بود ۸۰ سال پیش، آن هم در کرمان، اهل سینما شده بود؟

ازاینجا رفته بود بندر عباس، بعد هند، بعد اروپا. همه جا را دیده بود. بشدت مترقی بود. آدم آزاده ای بود. ما با هم هفتاد و اندی سال اختلاف سن داشتیم ولی چنان دوست بودیم که نگو و نپرس. خیلی در تربیت من موثر بود حاج اکبر. اسمش حاج اکبر بود. معروف بود به حاج اکبر کر.

تا آن موقع مدرسه رفته بودید؟

خواندن و نوشتن را خیلی زود یادم داده بودند. وقتی آمدم اینجا، پدر بزرگ، مرا معتاد به کتاب خواندن کرد. پول جیبی را وقتی می داد که کتاب می خواندم. باید کتاب را تعریف می کردم تا پول جیبی ام را بدهد. اول کتابی که خواندم چهل طوطی بود. بعد امیر ارسلان و حسین کرد و بقیه. بعد همینجا رفتم مدرسه. اما نه. کلاس اول را در تهران خواندم در مدرسه زردشتی ها. آنجا، روز اول که رفتم سر کلاس، دیدم یک بچه ای کنار دستم نشسته، گفتم تو کی هستی، گفت ایرج افشار. حالا هفتاد و هفت هشت سال می شود که با او دوستیم.


خواندن و نوشتن را خیلی زود یادم داده بودند. وقتی آمدم اینجا، پدر بزرگ، مرا معتاد به کتاب خواندن کرد. پول جیبی را وقتی می داد که کتاب می خواندم. باید کتاب را تعریف می کردم تا پول جیبی ام را بدهد. اول کتابی که خواندم چهل طوطی بود. بعد امیر ارسلان و حسین کرد


از کلاس دوم آمدید کرمان؟

بله. در کلاس دوم یا سوم، در کرمان، یک همکلاسی داشتم که زردشتی بود. عصری که به خانه بر می گشتیم گفت خانه ما جشن سده است برویم خانۀ ما. رفتیم. وقتی برگشتم دیر بود. ساعت حدود شش هفت غروب. در همین کوچه گلاب زهرا دیدم پدر بزرگم، نگران قدم می زند و انتظار می کشد. مرا که دید دستم را گرفت برد توی اتاق، هیچ هم نگفت. گفت بنشین. نشستم. از زیر تخت خوابش دو تا ترکۀ انار درآورد. گفتم می خواهد مرا تنبیه کند. نشست رو به روی من. پرسید کجا بودی؟ چطور بود؟ خلاصه چرا خبر ندادی؟ بعد خیلی آرام جوراب هایش را کند، ترکه ها را دستش گرفت و خودش را فلک کرد و سخت خودش را زد. من خیلی او را دوست داشتم. شروع کردم به گریه کردن که ول کن... دیگر یادم نیست چی شد. صبح که بیدار شدم دیدم توی رختخواب بغلش هستم. با هم حرف می زدیم. بهش گفتم من دیر آمده بودم، تو چرا خودت را زدی؟ پیر مرد زد زیر گریه و بغلم کرد و ماچم کرد که ببخشید. من هاج و واج شده بودم. گفت فکر کردم اگر ترا بزنم پای تو می سوزد، دل من. دل سوختن صد بار بدتر است. خودم را زدم که دل تو بسوزد. از آن وقت تا حالا هیچ وقت نشده من یک بار دیر بیایم. من در یک همچین محیطی بزرگ شدم. حاج اکبر خیلی روی من کار کرد.

تهران هم می رفتید؟

وقتی حدود ده سالم بود، یک بار قرار شد برویم تهران. از دو سه هفته پیش شبها خوابم نمی برد. فکر مسافرت و تهران، خواب از چشمم ربوده بود. رفتم مقداری متقال خریدم. کیسه درست کردم، شش هفت روزی تا تهران توی راه بودیم. هرجا اتوبوس وامی ایستاد، من نمونۀ خاک بر می داشتم که وقتی بر می گردم کرمان گندم بکارم ببینم گندمش چطور می شود. بازی من این بود. هنوز هم مشغول همین بازی هستم. کشاورزی هنوز ولم نکرده است.

کی برای تحصیل به تهران رفتید؟

دیگر در کرمان بودم تا دبستان تمام شد. اینجا دبیرستان ِ خوب نبود. بناچار رفتم تهران. دبیرستان البرز.

دبیرستان را در البرز پایان بردید؟

به پایان نبردم. شهریور ۱۳۲۰ شد. شهر شلوغ شد. مملکت وضعش خراب شد. بعد از مرگ پدر بزرگ ( ۱۳۱۸ )، پدر، مادر بزرگ را آورده بود تهران. شهریور بیست که شد من و مادر بزرگ را برگرداند کرمان. چون اینجا امن تر بود. از همان وقت من مأمور کارهای پرورشگاه بودم. خیلی هم وضع بد بود. هیچ چیز گیر نمی آمد. قحطی بود. مشکلات زیاد بود.

وقتی در شهریور ۱۳۲۰ به کرمان آمدید، چه مدت اینجا بودید و کی برگشتید؟

تا سالهای بیست و یک، بیست و دو اینجا بودم. بعد، یک ملکی داشتیم در اصفهان که هنوز هم گرفتارش هستیم، پدر به من نوشت که برو اصفهان به کارهای شمس آباد برس. همانجا هم درس بخوان. رفتم اصفهان، پهلوی مادرم که از پدرم جدا شده بود. در اصفهان مدرسه ای بود مال انگلیسی ها، آنجا درس را تمام کردم. بهترین مدرسۀ اصفهان بود. بعد پدرم پایش را کرد توی یک کفش که باید بروی دانشگاه. من گفتم نمی روم. فکر می کردم می روم دانشگاه خنگ می شوم.

چرا مگر دانشگاه آدم را خنگ می کند؟

من همیشه در مدرسه بیشتر از معلم ها می دانستم. چهار ده پانزده ساله بودم که کتاب ایران باستان مشیرالدوله را حفظ کرده بودم. سر کلاس تاریخ، با معلم دعوام می شد که این جور که شما می گویید نیست. پدرم هم چون خودش مدرسه نرفته بود و دانشگاه ندیده بود اصرار داشت که من به دانشگاه بروم. کارمان به دعوا کشید. من قهر کردم از خانۀ بابا آمدم بیرون. دو سه روز طول کشید تا توی بازار در تجارتخانه ای مشغول شاگردی شدم. روزی بیست و پنج ریال، ماهی ۷۵ تومان مزد می گرفتم.

سه سال آنجا کار کردم. در این فاصله پدرم را ندیده بودم. بکلی بی خبر بودم. یک خورده پول جمع کرده بودم. جنگ هم تمام شده بود. شده بود سالهای بیست و پنچ، بیست و شش. رفتم یک صندوق پستی گرفتم و سرنامه چاپ کردم و تجارتخانه باز کردم. به کمپانی های خارجی نامه می نوشتم و پست می کردم که می خواهم نمایندگی شما را بگیرم. شروع کردند برای من نمونه فرستادن. اولین سمپلی که برای من آمد یک بستۀ عمدۀ پوستر بود. همین ها که کنار خیابان می فروشند. از آمریکا فرستاده بودند. رفتم آنها را دو هزار تومان فروختم. سه چهار تا از این کارها کردم، دیدم ده پانزده هزار تومان پول دارم. رفتم سرای جواهری که جای کاسبکارهای فقیر بود، یک دکان گرفتم و تابلو زدم و شدم کاسب. یک، یک ماهی که این جوری کار کردم یک روز در باز شد و آقای صنعتی زاده تشریف آوردند تو. گفت چشمم روشن، آقا تجارتخانه باز کردن! کارت چطور است؟ چه کار می کنی؟ نشست یک ساعتی حرف زد. بعد گفت بیا با هم کار کنیم.

پدر چه کار می کرد؟

تجارتخانه داشت، در سبزه میدان. تجارت فیروزه می کرد و سنگهای قیمتی و البته قالی. رفتم با او شروع به کار کردم. به کار پوستر هم ادامه دادم. بعد ترقی کردم رفتم تو کار تکثیر عکس. ( reproduction )

می خریدند آن وقت؟

چه جور. پدر من یک نمایشگاهی درست کرده بود از کارهای علی اکبر صنعتی، در چهار راه کالج. من در طبقۀ بالای آن، نمایشگاه می گذاشتم. تمام آتاشه های(وابسته های) فرهنگی را دعوت می کردم. روشنفکران آمد و رفت می کردند. روزنامه ها را دعوت می کردم. خانلری و امثال او می آمدند. حکایتی بود. خیلی شلوغ می کردم. یک شب که همۀ آنها را دعوت کرده بودم اتاشه فرهنگی آمریکا با دو تا آمریکایی دیگر به دیدن نمایشگاه آمد. بعد از کودتای ۲۸ مرداد بود. سال ۳۳. آمدند و پذیرایی کردم. بعد گفت این دو تا آقایان ناشرند و قصد دارند کتابهای آمریکایی را بیاورند در ایران چاپ کنند. چون می دانستم که به کار کتاب علاقه مندی، اینها را آورده ام که معرفی کنم. گفتم کار خوبی است حتما بکنید. دو روز بعد گفتند می خواهیم بیاییم در دفتر شما حرف بزنیم. آمدند و باز همان حرف ها را تکرار کردند. گفتند فلانی ما خیلی گشتیم کسی نماینده ما بشود. عدۀ زیادی هم داوطلب اند. اما تصمیم گرفتیم شما را برای این کار انتخاب کنیم. گفتم مرا؟ من اصلا کار کتاب بلد نیستم.

با اینها انگلیسی صحبت می کردید؟

بله. بابای من تعدادی آپارتمان داشت و آنها را اجاره داده بود به خارجیان، و طرف مکالمۀ مستأجرها من بودم. انگلیسی من راه افتاده بود. به هر حال گفتم این کار من نیست. من خودم ارباب خودم هستم حالا بیایم حقوق بگیر شما بشوم؟ گفتند خب، پس یک کاری بکن. گفتم چی؟ گفتند اجاره بده تا وقتی کسی را پیدا نکردیم کتابها را به آدرس شما بفرستیم. گفتم خیلی خوب. رفتند و مقداری کتاب فرستادند.

یک روز وسوسه شدم ببینم این کتابها چیست؟ نگاه که کردم دیدم عجب کتابهای قشنگی است. از جمله یک سری جزوه های کوچک ۳۶ صفحه ای با قطع کوچک دربارۀ اینکه اتم چیست؟ مولکول چیست؟ الکتریسیته چیست؟ نور چیست؟ و از این قبیل. واقعا خوشم آمد. دیدم عجب دنیایی است. عصر وقتی به خانه می رفتم، چند تا از آنها را زدم زیر بغلم، رفتم سر چهار راه مخبر الدوله، انتشارات ابن سینا. آقای رمضانی دوست من بود. کتابها را نشانش دادم و پرسیدم راجع به این کتابها عقیده ات چیست. اگر ترجمه بشود چاپ می کنی؟ گفت بله. گفتم حق التألیف می دهی؟ گفت بله. خواستم ببینم چقدر جدی می گوید. گفتم چکش را می نویسی؟ او هم برداشت پانصد تومان چک نوشت داد دست من. خیلی پول بود. صبح نامه نوشتم که چند تا از کتابهای شما را فروختم.


اوایل کار آقای آل احمد خیلی به من کمک می کرد. آل احمد با خانلری و یار شاطر بد بود. یارشاطر بنگاه ترجمه و نشر کتاب را درست کرده بود. از لج او خیلی به من کمک می کرد ولی مرا تحریک می کرد که به جنگ یارشاطر بروم.


دیتوس اسمیت، مدیر عامل فرانکلین که قبلا رئیس انتشارات دانشگاه پرینستون بود، به تهران آمد. به او گفتم خیلی خوب این کار را می کنم. اما شرطش این است که کتابها را من انتخاب کنم. گفتند باشد اما به نظرم حرفم را خیلی جدی نگرفتند. توی خیابان نادری پدرم یک جایی داشت، کنار هتل نادری، ازش کرایه کردم. شد دفتر فرانکلین. یک منشی نصفه روزه هم گرفتم و شروع کردم به کتاب ترجمه کردن. قرار بود کتاب بگیرم چاپ کنم. هرچه فکر کردم دیدم کار درستی نیست. برخلاف همۀ فرانکلین ها، گفتم آقا من کتاب چاپ نمی کنم، من فقط متن را ترجمه و آماده چاپ می کنم. کتاب را آماده می کردم می بردم پهلوی ناشر، ۱۵ درصد می گرفتم آنها چاپ می کردند. ناشر هم از خدا می خواست. کتاب آماده بود. خودم هم می رفتم دنبال کار که سریع چاپ شود، جلدش خوب باشد، روی جلد را هم خودم درست می می کردم. وای سیروس! تو داری همه زندگی مرا دوباره به یادم می آوری. به هر حال یک سال که گذشت، نوشتم دیگر برای من پول نفرستید. تا آن موقع برای من حقوق و اجارۀ محل می فرستادند.

چه کار کرده بودید تا آن موقع؟

حدود ۱۵ تا کتاب درآورده بودم. تعدادی مترجم خوب گیر آورده بودم و پول خوبی هم به مترجمان می دادم. "تاریخ علم" را دادم احمد آرام ترجمه کرد، پنج هزار تومان حق ترجمه بهش دادم. اصلا باورش نمی شد. خیلی پول بود. خودش هم در جایی این را نوشته است. کتاب وقتی چاپ شد آنقدر گرفت که نگو. "داستان بشر" را دادم جمال زاده ترجمه کرد. دفتر تلفن شهر رشت دست من افتاده بود. هزار تا نامه نوشتم به شهر رشت، ۸۰۰ جلد از این کتاب را فقط در شهر رشت فروختم. ناشر می دید که کتاب مرا می گیرد، چاپ می کند، یک ماه بعدش کمیاب می شود. این بود که همۀ کتاب فرانکلین را می خواستند.

کدام کتاب فرانکلین بیشتر از همه چاپ خورد؟ و کدام ها ماجرا داشت؟

کدام ماجرا نداشت؟ کتابی برای من فرستاده بودند به نام poor boys who became famous ، یک مشت آمریکایی بودند که فقیر و بی چیز بودند بعد آدمی شده بودند برای خودشان. دادم ترجمه کردند با عنوان "مردان خود ساخته". فکر کردم چند تا ایرانی هم تنگش بزنم. فکر کردم یکی از مردان خود ساخته رضاشاه خودمان است. به سرم زد شرح حال او را بدهم پسرش محمد رضاشاه بنویسد. علا وزیر دربار بود. شاه هم هنوز میانه اش با من خوب بود. رفتم پیش علا خیلی استقبال کرد. گفت خودت بنویس. دادم نوشتند و توی آن هم آمد که بابای من بی سواد بود. خواندن و نوشتن بلد نبود. وقتی چهل سالش بود در پادگان قصر خواندن و نوشتن یاد گرفت. به هر حال توی آن این جمله آمده بود که بابای من بی سواد بود.

به علا گفتم نوشته حاضر است. گفت بیار من بخوانم. خانه اش دزآشیب بود. یک روز عصر بردم خواند، گفت به به، خیلی خوب است. ببر چاپش کن. گفتم نمی شود باید خودشان ببینند امضا کنند. او هم برده بود دیده بود و احتمالا نخوانده امضا کرده بود. ما هم تبلیغات کردیم که زندگی رضاشاه به قلم محمد رضاشاه. بیست هزار تا هم چاپ کردیم. گمان می کنم انتشارات اقبال چاپ کرد. سرپرستی کتاب هم با ابراهیم خواجه نوری بیوگرافی نویس معروف بود. کتاب چاپ شد.
مادر شاه شنید که پسرش شرح حال پدرش را نوشته است. فرستاده بود کتاب را آورده بودند. گویا یک روز سه شنبه بود. باز که کرده بود چشمش افتاده بود به این جمله که بابای من بی سواد بود. روزهای سه شنبه هم شاه می رفت دیدن مادرش. آن روز که شاه از راه رسیده بود مادرش داد و فریاد کرده بود که آبروی فامیل مرا برده ای. این چه حرفی است که زده ای. آقا ما را بردند تحویل تیمور بختیار دادند. هیچ چی. مدتی طول کشید تا بختیار بفهمد که شاه خودش متن را دیده امضا کرده است.

یادتان هست فرانکلین هر سال چند عنوان کتاب چاپ می کرد و مجموعاً چند عنوان کتاب چاپ کرد؟

نه تنها یادم هست، صورتش هم هست. مجموعا ۱۵۰۰ عنوان کتاب چاپ کردیم. در اوین، بعد از اینکه روشن شد من برای سی آی ای (سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا) کار نمی کنم ادارۀ اطلاعات مرا تحویل دادگاه انقلاب داد. گفتند ما دیگر با شما کاری نداریم. اما تو مشکلت با دادگاه انقلاب است. دادگاه انقلاب گفت ۱۵۰۰ عنوان کتاب آمریکایی چاپ کردی و باعث گمراهی شده ای و .... برایت تعریف کرده ام.

بله، بعد از انقلاب تکلیف آن کتابها و فرانکلین چه شد؟

هست. اول تبدیل شد به سازمان آموزش انقلاب اسلامی و بعد سازمان علمی فرهنگی. به کار خودش ادامه می دهد. کتاب چاپ کرده ام که حالا چاپ بیست و پنجم آن درآمده. لذات فلسفه را دادم عباس زریاب ترجمه کند. گفت چشم، ولی خواننده ندارد ها! گفتم چه کار داری. تا حالا بیشتر از سی بار چاپ شده است.

خودتان هم بابت چاپ همین کتابها به زندان افتادید؟

خب، بابت مقداری چیزها از جمله چاپ کتابها. یکی از چیزهای عمده اش همین بود که می گفتند ناشر فرهنگ غرب هستی. یک روز یک حاج آقایی که آدم معقولی هم بود، در اوین به من گفت اتهامت این است که ناشر فرهنگ غرب هستی. کتاب آمریکایی چاپ کرده ای و باعث گمراهی مردم شده ای، حرفی داری، دفاعی داری یا نه؟ گفتم حرف چی؟ نمی توانم بگویم من مسئول فرانکلین نبودم. نمی توانم بگویم این کتابها در زمان تصدی من چاپ نشده، اما در ضمن حرف های شما درست هم نیست.

گفت ضد و نقیض حرف می زنی. یا درست است یا درست نیست. گفتم هم درست است، هم درست نیست. مثلا اگر به من بگویی تو یکی از تولید کنندگان بزرگ عرقی ( اشاره به گلاب زهرا ) حرفتان درست است. من هر سال چندین و چند هزار بطر عرق در جمهوری اسلامی تولید می کنم. آنچه تهیه می کنم اسمش عرق است. اما بردارید بخورید ببنید این عرق پاکدیس و قوچان است یا عرق نعناع. کتابهای ما را هم بخوانید ببینید در آنها چه نوشته شده است.

در آن زمان گلاب هم تولید می کردید؟

بله. من خیلی پیش از انقلاب فرانکلین را رها کردم. خب، این آقای روحانی مرد با حوصلۀ دقیقی بود. گفت فلانی حرفی بزن که معقول باشد، شدنی باشد. من که نمی توانم در این شلوغی انقلاب بنشینم هفتصد هشتصد تا کتاب بخوانم. گفتم نیازی نیست. این کار را کرده اند. مثلا آقای مطهری، آقای با هنر و دیگران. گفت چطور؟ گفتم کتابها را خوانده اند و در تألیفات خود از آنها استفاده کرده اند. ارجاع داده اند. از این گذشته این کتابها هم اکنون در جمهوری اسلامی دارد تجدید چاپ می شود. باید خدمت شما عرض کنم که نگاه این روحانی خیلی تغییر کرد.

چطور شد از فرانکلین رفتید؟

راجع به علی اصغر مهاجر چیزی می دانی؟

نه، فقط یک سفرنامه از او خوانده ام دربارۀ کویر.

تازه فرانکلین را درست کرده بودم، یک روز آقایی وارد شد. گفت شنیده ام شما کتاب برای ترجمه سفارش می دهید. اگر ممکن است کتابی بدهید من ترجمه کنم. راستش من از قیافۀ او خوشم نیامد. یک مشت کتاب داشتم راجع به مدیریت، یکی را دادم گفتم شما این کتاب را ببرید و دو صفحه اش را ترجمه کنید، ۲۴ ساعت بعد بیاورید، ببینم. وقتی برگشت دیدم تمام کتاب را ترجمه کرده است. گفت دیدم دارم ترجمه می کنم همه اش را ترجمه کردم. برداشتم نگاه کردم دیدم نثر بدی ندارد. گفتم شما چه کار می کنید؟ گفت من رانندۀ تاکسی هستم. تعجب کردم. گفتم چطور شد شما رانندۀ تاکسی هستید؟ گفت در آبادان بوده و در گمرک خرمشهر کار می کرده، عضو حزب ایران بوده از آنجا بیرونش کرده اند، آمده تهران، اینجا رانندگی می کند. شرح حالش را پشت همان سفرنامه نوشته است. بگذار برایت بخوانم:

"علی اصغر مهاجر طبق اسناد موجود به سال ۱۳۰۱ در تهران متولد شد. پس از پایان تحصیلات متوسطه به خدمت وزارت دارایی در آمد. آرامش و سکون وزارت مالیه فراغت تمام و کمال پیش آورد. ناچار به تحصیل ادامه داد. در سال ۱۳۲۵ از دانشکدۀ حقوق فارغ التحصیل شد. از خدمت نظام معاف شده بود و مدتی در کلاس های شبانه روزی بزرگسالان به رایگان تعلیم می داد. سپس شغل رانندگی پیشه گرفت. دو سال در آبادان و تهران رانندگی کرد. در سال ۱۳۳۵ به خدمت موسسۀ انتشارات فرانکلین درآمد. وی در عین حال که عضو پایه ۹ مالیه است می کوشد خادم فرهنگ باشد."



به این ترتیب علی اصغر مهاجر وارد انتشارات فرانکلین شد؟

بله. گفتم بنشین همینجا کتاب ترجمه کن. بعد هم کاری کرد که خیلی برای من تعجب آور بود. گفت زنم می خواهد برود طب بخواند، در آلمان. ده سال این زن را فرستاد که درس بخواند. خرجش را می داد و تحمل می کرد. در این مدت واقعا مظهر پرکاری و زحمت کشی بود. خیلی مورد اعتماد من واقع شد. وقتی مبارزه با بی سوادی را در قزوین راه انداختم فرماندار قزوین همکاری نمی کرد. سنگ می انداخت. دیدم نمی شود. یک روز رفتم پیش هویدا گفتم این طوری نمی شود. گفت یک کسی را خودت انتخاب کن. گفتم علی اصغر مهاجر. مهاجر شد فرماندار قزوین. در آنجا از نزدیک همکاری می کردیم. می دیدم چقدر کارش را خوب انجام می دهد. شب و نصفه شب می رفت به زندان سرکشی می کرد. به مریضخانه ها سرکشی می کرد. وقتی کارهای من در بیرون زیاد شد و خواستم از فرانکلین بروم کسی بهتر از او به نظرم نرسید.

چرا می خواستید از فرانکلین بروید؟

یک علت اساسی اختلافی بود که با موسسۀ فرانکلین پیدا کرده بودم. آنها مقادیر زیادی از فرانکلین تهران قرض کرده بودند و پس نمی دادند. اگر اشتباه نکنم سال ۶۵ یا ۶۶ میلادی بود. جانسون رئیس جمهور آمریکا بود. ناشران دنیا را دعوت کرده بودند که در واشینگتن جلسه ای داشته باشند. من هم به نمایندگی از طرف ناشرین ایران رفتم. شب آخر کنگره، جانسون ناشران را به شام دعوت کرده بود. سر شام نطقی کرد که ما چنین می کنیم و چنان می کنیم. من از دست فرانکلین کفری بودم، دستم را بلند کردم گفتم آقای رئیس جمهور! تا جایی که من تجربه دارم فرمایشات شما با حقایق نمی خواند. من یک ناشر بی مقدار ایرانی هستم که برای موسسۀ فرانکلین کار می کنم. مدتی است که مبلغی از من قرض کرده اند و زورم به آنها نمی رسد. شاید شما واسطه شوید و پول ما را پس بدهند. مجلس شام در واقع به هم خورد.

مبلغی که از فرانکلین تهران قرض کرده بودند چقدر بود؟

زیاد بود. بالغ بر ۳۰۰ هزار دلار. حوصله ام سر رفته بود. گفتم کار نمی کنم. گفتند پس بیا عضو هیأت مدیرۀ فرانکلین باش. گفتم نه. به خیال خودم سه چهار تا رفیق توی فرانکلین تربیت کرده بودم که می خواستم کار را ادامه بدهند. داستان کنت مونت کریستو را خوانده ای؟ یارو از سفر بر می گردد دو سه نفر از رفقایش علیه او توطئه می کنند و پدرش را در می آورند. عین این بلا را همکاران من سر من آوردند. آنقدر اذیتم کردند که من ارتباطم را بکلی قطع کردم. آنها هم قصدشان دقیقا همین بود. البته بعدها فهمیدم چه اتفاق خوبی برای من بود. به نفع من تمام شد.

بالاخره آن پولها را از آمریکایی ها پس گرفتید؟

نه. بعد از بیرون آمدن من هم فرانکلین یواش یواش از حرکت ایستاد و پولهایش ته کشید. شروع کردند به قرض کردن و فروختن دارایی های فرانکلین. هرچه فرانکلین داشت فروختند. مثلا شرکت سهامی جیبی را فروختند. مهاجر هم مقدار زیادی از پولها را برداشت و رفت در بورلی هیلز لس آنجلس ملکی خرید و در همانجا مرد. داستانش مفصل است.

پایان - اول تیر ۱۳۸۷– گینکان، منزل ییلاقی همایون صنعتی زاده
منبع : www.bbc.co.uk

۶/۰۵/۱۳۸۸

يك داستان كوتاه از نويسنده‌اي ناشناس

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال

آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید. احتمالا باید
پودر لباس‌شویی بهتری بخرد।همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک
شدن آویزان می‌کرد، زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد।
تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:
"یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده.."
مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!
...

۶/۰۲/۱۳۸۸

مي‌گويند...!

میگویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود. از خود میپرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر می‌فهمند حکومت کنم؟
. یکی از مشاوران می‌گوید: «کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند
اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران (به قول برخی، ارسطو) پاسخ می‌دهد:
«نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آن‌ها را که نمی‌فهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آن‌ها که می‌فهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچ‌گاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمین‌های دیگر کوچ می‌کنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد...».

۵/۳۰/۱۳۸۸

بوي گس و چسبناك وانيل


مطهره مظفري مقدم

سياهي زير پلک‌هايم رنگ مي بازد.حرکات پلکم را احساس مي کنم.روشنائي مي خزد توي سياهي دنيايم. توي سينه ام چيزي مي دود . قلبم مي طپد. چشمم مي پرد روي صفحه ساعت ديواري . ساعت هفت. پتو را پرت مي کنم آن طرف. شوهرم را که خوابيده است، نمي بينم. مي دوم .وسط اتاق پايم گير مي کند به لبه ماهيتابه،لي لي کنان تکه هاي نيمرو از ديشب مانده را که بين انگشت شست وسبابه ام چسبيده پاک مي کنم . روغن شتک زده است روي دامنم. هنوز مي دوم باصورت نشسته. فرصت نمي کنم خودم را توي آينه برانداز کنم. مانتوي سياه را مي کشم روي سر. موهاي کپه شده و وزخورده ام را مي چپانم زير مقنعه. قالب پنير ونان را مي گذارم روي اپن آشپزخانه. روي در يخچال با ماژيک مي نويسم : ناهار حاضري بخور


توي کارگاه بزرگ وبي انتهاي حاجيه خانم که هميشه بوي وانيل از لاي در نيمه باز آن مي خزد بيرون ديگر هيچ کس بوي وانيل را نمي فهمد الا پروين که چند ماه بيشتر نيست آمده مي گويد هرشب تنش بوي وانيل مي دهد وشوهرش شاکي است. سيني بزرگ فر راهل مي دهم طرف او . گرما نفس مي گيرد . دانه هاي درشت عرق چکه چکه فرومي ريزند از روي گردنم توي گودي يقه .« بگير زود باش الان خانم مياد» اسم خانم که مي آيد لبش را به نيش مي کشد .دندان نيشش صورتي مي شود . زل مي زند توي صورتم « ميدوني چند وقته حقوق نگرفتيم الان آخر تيره ، از اول خرداد تا حالاهشت هفته» مي خندم «ديرو زود داره سوخت وسوز نداره بلاخره بهت ميدن نترس» دانه هاي درشت عرق روي پيشاني اش را نقطه چين کرده اند. نگاهش صورتم را مي سايد.«تو نمي خواي بري آرايشگاه؟» مريم سيني داغ را از توي فر مي کشد بيرون .نوک ناخنش را فرو مي کند توي يکي از شيرينيها، نخودي مي خندد. سايه سياه موهاي روي صورتم وپشت لبم را احساس مي کنم.نمي دانم چطور حرف مي زنم که حرفش را نيمه تمام مي گذارد«خواستم بگم اين اکرم خانم سرکوچه...» چند باري که تا وقت ناهار مانده هروقت که سيني ها را دست به دست مي کنم نگاهش را از من مي دزدد.

نيم ساعت از وقت ناهار مانده حاج خانم صدايمان مي زند. روفرشي کهنه را پهن مي کند روي زمين نمور کارگاه. با همان روپوشهاي پر از روغن مي نشينيم سر سفره. توي هر بشقاب يک کفگير پلو ريخته. غر مي زند:«برنجم گرون شده »پايش را که از در بيرون مي گذارد پچ پچ دخترها شروع مي شود . توي هم مي لولند.پروين روپوش وروسري اش را پرت ميکند يک طرف. خرمن سرخ موهايش را مي ريزد روي شانه. رکابي کوتاه تنش را بغل گرفته.«خبر مرگش عفريته ،انگارصدقه ميده خوبه پولشم از حقوقمون کم مي کنه» نگاهش نمي کنم«تو جدي جدي نمي خواي چيزي بگي،نمي خواي حقوقتوبگيري؟» مي خواهم بگويم«که چي بشه فکر مي کني به حرف من وتو گوش ميدن؟ » نمي گويم. صداي دورگه ام را مي شنوم « دندون روي جيگر بذار» دندان روي جگر نمي گذارد« هر بلائي سرمون بياد حقمونه. از بي عرضگي خودمونه مثل سگ عرق مي ريزيم جرات حرف زدنم نداريم» تمام بعد از ظهر را غرغر مي کند. موقع تعطيلي کارگاه حاج خانم صدايم مي زند .بسته پول را رد مي کند طرفم. از دفتر که بيرون ميايم رديف يکدست وجرم گرفته دندانهاي پروين را مي بينم که توي آينه روشوئي رژلب صورتي اش را براق تر مي کند. حاج خانم که صدايش مي کند جا مي خورد. وقتي از دفتر بيرون ميايد ديگر چشمهايش نمي خندد.دندان نيشش صورتي شده است.مريم مانتو را هل مي دهد طرفم«نمي خواي بري آرايشگاه؟»مي گويم «نه » روپوش را از سرم مي کشم بيرون. از ميان سوراخ هاي ريز وسياه پارچه صدايش را مي شنوم «بيچاره شوهرت»

توي رختخواب چرکمرده دونفريمان ،بدون روپوش دراز وپراز لک گارگاه، سايه سياه موهاي روي صورتم دراز تر مي شود .توي روز کمتر فرصت مي شود همديگر را ببينم شبها هم که تا ديروقت اضافه کاري مي کند .فکر مي کنم تمام عمربايد بدوم عرق بريزم خسته باشم از خستگي سرم را که روي بالش گذاشتم خوابم ببرد .از خستگي خوابم هم نبينم ، که مورچه ها نريزند توي راهروهاي پيچ در پيچ مغزم که سرم را نخورند که تنم داغ نشود از هرم نفسگير خواستنيها.با اين همه هنوز خواستني است .زير نوربنفش مهتابي دست مي کشم روي برجستگي لخت وبي موي سينه اش مثل کف دست مي ماند بدون هيچ پستي وبلندي. پلکهايش مي لغزند نوار سبز روي دستش به سرخي مي زند.حرکتي نمي کند .دانه هاي درشت عرق از زير بغلم روي تنم.دست تب کرده ام ،سردي پوستش را نوازش مي کند .نمي جنبد .دستم را مي گذارم روي سينه اش .نمي طپد.چمن زار بي آب وعلفي است انگار.فکر مي کنم مرده.

مرداد 87

۵/۲۵/۱۳۸۸

اهمیت بازخوانی قصه در داستان



زهرا میمندی پاریزی

جهان امروز,جهان حرکت‌های بومی و ذهنی است.بومی از آن جهت که بر پایه هویت فردی و انتزاعی هرمحیط,راه خود را برای رسیدن به افق های وسیع معنا باز کرده است.مسیری که در پی گم شدن معنا,نیاز مبرم خود را به ثبات و استقلال واژه , تا سر حد بی معنایی و گسست فضاهای فکری پیش برده است.پایه ریزی مرزهای مختلف نوشتاری و در آن واحد گسستن این مرزها و رسیدن به بی مرزی نوشتارو واژه را در پی داشته است.
ادبیات به عنوان یکی از مهمترین بسترهای شکل دهنده به این بی مرزی ,در جهان امروز, تنها سخن گوی این حرکت عظیم ذهنی است.در این میان ادبیات داستانی به عنوان گونه ای بی بدیل ,که حلقه اتصال بین هویت واژه و معنای آن در یک بستر هدفمند به نام متن است. از یک طرف به انسان و جهان پیرامون او به چشم یک ماورائ بی تبدیل می نگرد و از طرف دیگر با دگرگونی همه ساختارهای فکری انسان ,او را در جهت ساختمند کردن معناپیش می برد.
با توجه به این توانایی که برای نظام ادبیات و به خصوص ادبیات داستانی می توان قایل شد به همان اندازه کار یک هنرمند و نویسنده در این عرصه و نظام سخت‌تر می شود.
با توجه به این نکته که مفاهیم کلی در جهان از حد چند مفهوم فراتر نرفته اند و در طول تاریخ این مفاهیم توسط هنرمندان و نویسندگان تکرار شده اندو هر بار که نویسنده ای از دریچه ای جدید و چشمی ژرف نگر به آنها نگریسته است آن چنان آثاری خلق شده که در نوع خود بی نظیر و شا هکاربوده اند.پس در واقع در این جهان نباید به دنبال مفاهیم تازه گشت بلکه باید به دنبال دریچه های تازه و چشمی تازه بود تا نگاهی نو به این مفاهیم بیندازد و بعدی تازه از آنها را کشف کند و البته منوط به این است که از نگاه بودریایی به جهان و مفاهیم آن پرهیز کنیم یعنی نگاهی که معتقد به بن بست ابعاد در مفاهیم است.معتقد به شکست خوردن سوژه و حکومت ابژه هاست.با همه این ها مفاهیم با انسان و زندگی هستی نگارانه او مربوطند.مثل مفهوم عشق یا مرگ.که هزاران هزار نویسنده این دو را تم اصلی کارهایشان قرار داده اند و هزاران هزار کتاب با همان طراوت و تازگی نوشته شده است. اگر دیدگاه بودریا در مورد سوژه را بپذیریم این وسط تکلیف ادبیات چه می شود؟ تکلیف ادبیات داستانی به عنوان گونه ای بی بدیل!
البته گفتگو پیرامون مفاهیم هستی, بحثی است کلی و جامع که قرن هاست توسط متفکرین و فیلسوفان بزرگ مطرح شده است .و در واقع هدف اصلی موضوع ما نیست.
با توجه به این پیش مقدمه به سراغ عنوان اصلی این بحث یعنی :
"اهمیت بازخوانی قصه در داستان "می رویم.این سرفصل در واقع منوط به این است که ما وجود قصه در داستان را به عنوان یک اصل قبول داشته باشیم.
با این دیدگاه قبل از هر چیزبه ذکر تعاریفی از هر کدام از این واژه ها ی سرفصل می پردازیم.
اهمیت بازخوانی قصه در داستان.
اولین مورد چرا اهمیت و نه ارزش؟
برای خیلی ها ممکن است این سوال پیش بیایید که چرا اهمیت ونه ارزش؟ارزش بازخوانی قصه در داستان.اهمیت یعنی چه؟ ارزش کدام است؟
ارزش هر چیز ,چیزی است که در ذات آن چیز نهفته است.یعنی در واقع ارزش چیزی ذاتی است که ما به مقوله ها و موردها نسبت می دهیم.
اهمیت هر چیز,چیزی است که از محیط برای آن تعریف می شود.یعنی با تغییر محیط اهمیت یک چیز تغییر می کند.در واقع اهمیت نوعی رتبه دادن به مفاهیم با توجه به محیط وزمان است.با توجه به این تعاریف وآنچه که از ادبیات میدانیم شاید بهتر همان باشد که از واژه اهمیت استفاده کنیم.
بازخوانی اگر به معنای دوباره نگری یا خوانش مجدد یا نمود دوباره در نظر بگیریم متوجه این نکته می شویم که لفظ بازخوانی تاکید بیشتری بر وجود قصه در داستان دارد تا عدم وجود آن.یعنی در واقع وجود چیزی را در چیز دیگر اثبات می کند.وجو دقصه در داستان, که آیا امری ضروری است اگر بله چرا ؟ و اگر خیر باز هم چرا؟
در اینجا حتی اگر بازخوانی را در ردیف بازنمایی قرار دهیم باز هم تاکید بر وجود قصه در داستان کرده ایم تا عدم وجود آن.(البته منظور همان بازنمایی اکسپرسیو است.که جلوتر به آن می رسیم)
حال به تعریف قصه و داستان می پردازیم.که گاه این دو در معنای هم به کار میروند و خیلی ها این دوواژه را یکی میدانند.اما در معنای دقیق کلمه و مفهوم, این دو واژه متفاوتند.
قصه چیست؟
این تعریف را بارها و بارها از زبان منتقدان و نظریه پردازان مختلف ادبیات شنیده ایم و خوانده ایم.قصه(TALE) در لغت واژه ای است عربی که به معنای کوتاه شده و کم شده به کار می رود.(عربها به پشم و موی کوتاه شده میش وبز قصه می گفتند). به معنای خبر و گزارش نیز هست و در اصطلاح به آثاری گفته می شود که در آنها تاکید بر حوادث خارق العاده است.در واقع رکن اساسی و اصلی قصه حادثه است.حادثه چیست؟ مجموعه ای از روابط که لزومی ندارد با هم رابطه علت و معلولی داشته باشند.به اینجا که میرسیم پای پیرنگ به میان می آید.
پیرنگ چیست؟جمال میرصادقی می گوید"الگوی حوادث"اما آیا حوادث به خودی خود پیرنگ را بوجود می آورند؟ خیر."پیرنگ وابستگی عقلانی را بیان می کند.مجموعه ای سازمان یافته از وقایع است که دارای رابطه علت و معلولی هستند"
با توجه به این تعاریف وآنچه که در مورد قصه گفتیم پس می توان گفت که پیرنگ در قصه ضعیف است.

خاستگاه قصه کجاست؟
فرهنگ شفاهی و ادبیات شفاهی هر ملتی را خاستگاه قصه می دانند.پس در واقع با توجه به این خاستگاه ویژگی خرق عادت و شگفت آوری و از همه مهم تر سرگرم کردن می تواند از ویژگیهای مهم قصه باشد.اینکه در هدف راویان قصه سرگرم کردن و به پایان بردن قصه مهم بوده, بنابراین به دنبال هیچ رابطه منطقی در بین حوادث نبوده اند .تاریخی چند هزار ساله را برای قصه تخمین زده اند.ابتدا قصه ها همه شفاهی بوده و با اختراع خط بشر وارد مرحله جدیدی از زندگی شده است و همین قصه ها به صورت مکتوب درآمده اند و در واقع ادبیات به صورت جدی پابه عرصه ظهور گذاشته است.چنانکه امروزه می بینیم بسیاری از شاهکارهای جهان در واقع از روی همین آثار شفاهی نوشته شده اند(شاهنامه فردوسی-ایلیاد و اودیسه هومر و...)
آنچه که از ریخت شناسی انواع قصه ها به دست آمده این است که در اکثر قصه ها زمان و مکان نامعلوم است و شخصیتها یا خوب اند یا بد و حد وسطی وجود ندارد
.زبان در قصه چگونه است؟
زبان در قصه بیشتر زبان عامیانه و محاوره ای مردم عادی بوده است.زیرا همانطور که گفتیم خاستگاه اصلی قصه فرهنگ شفاهی مردمان عادی بوده است.آن زمان که به دور از دغدغه های دنیای ماشینی و به دور از فرمایشات خودآگاه و ناخودآگاه فرویدی و یونگی مردمان در میدان و میدانچه ای به دور هم جمع می شدند و می نشستد و آن کس که حتمن از بقیه خوش سر و زبان تر خوش ذوق تر بوده شروع به گفتن قصه می کرده است و آن قدر می گفته و می گفته تا, یا مردمان را به گریه می انداخته یا به خنده .یا آنها را می ترسانده یا حس ترحم را در وجودشان بیدار می کرده.قصه دلاوریهای پهلوانان,قصه شاه پریان,قصه عشق و عاشقی,قصه هر قصه ای!
با توجه به ویژگیهای مختلفی که برای قصه ها بیان شده است می توان آنها را به چند نوع تقسیم کرد:قصه های عامیانه/اساطیر/افسانه ها/حکایت های اخلاقی.
پس تا اینجا گفتیم پیرنگ در قصه ضعیف است .در حالی که داشتن پیرنگ از ویژگی های داستان است.
داستان(STORY) چیست؟
تعاریف در این باب نیز فراوان است.میرصادقی می گوید"داستان تصویری عینی است از چشم انداز و برداشت نویسنده از زندگی"
اما اگر کمی تکنیکی تر بخواهیم بگوییم داستان بازآفرینی حوادث و یا برخی گفته اند بازنمایی حوادث است.منظور از بازنمایی در اینجا تعریف زیباشناسان کلاسیک افلاتون و ارسطو نیست که هنر را به مثابه تقلید از طبیعت می دانستند .بلکه منظور بازنمایی اکسپرسیو است .آنچه که هگل و کانت گفته اند.در واقع همان تعریف میرصادقی که در ابتدا گفتیم.یعنی بازنماییی که, طبیعت را تقلید نمی کند بلکه نمایش دهنده ادراک ما از طبیعت است.
این بار کمی جزیی تر می پرسیم.داستان چیست؟
آیا داستان فرم است؟
فرم چیست؟ تعریف ما از فرم در اینجا همان مترقی ترین تعریف است یعنی همان تعریفی که ارسطو از آن کرده است.
"فرم ساختار یا تشکلی ست درونی که بالقوه در هر چیز(ماده) وجود دارد و به تدریج برحسب غایت و هدفی فعلیت می یابد"
پس ما در داستان با این تشکل درونی مواجه هستیم.آیا همین تشکل درونی برای داستان بودن کافی ست؟
پس اگر بپذیریم داستان فرم است می توانیم بگوییم یک فرم زنده و پویاست.یعنی دارای حیاتی مستقل است.این حیات به چه چیز بستگی دارد؟یا بهتر اگر داستان فرم است و فرم زنده ای هم هست .منبع تغذیه این فرم چیست؟
اصلی ترین ماده خام فرم داستان, روایت است.روایت است که فرم را معنی مند می کند .گرچه تزوتان تودورف می گوید"روایت در خلائ نیز وجو دارد " اما منظور ما از روایت چیست؟ جوهره ای ست که مکمل فرم می شود و کلیت متن را می سازد و تشکیل شده از رویداد.رویداد چیست؟رویداد حادثه ای درون داستان است که انتقال از وضعیتی به وضعیت دیگر را ممکن می کند .(در اینجا باید گفت یکی از مشکلات عمده در بحث قصه وداستان در زبان فارسی کمبود یک سری واژه گان خاص است که بتوان در موقع لزوم ازآنها کمک گرفت.)
در واقع فرم برای آنکه درک شود نیازمند روایت است.پس آیا داستان روایت است؟
روایت به خودی خود و بدون هیچ فرمی معنا ندارد. و همین طور فرم بدون روایت بی معنی است.در واقع این هر دو تامین کننده مواد خام برای داستان هستند. پس وقتی که این دو را در کنار هم داشته باشیم می توانیم بگوییم که:
داستان قصه می گوید!
پس آیا هدف داستان قصه گویی است؟آیا هدف داستان حکایتگری و افسانه پردازی است؟با طرح این سوال این جمله والتر بنیامین را به یاد میآوریم که"ما در پایان دورانی هستیم که حکایتگری در آن معنا داشت"
آیا آن دوران تمام شده است؟ آیا این بدان معناست که زمانی نگرش به داستان کاربردی و ابزاری بوده اما امروزه چنین نیست؟امروزه اگر هدف داستان قصه گویی نیست ,پس چیست؟آیا واقعن دوران اینکه داستان قصه بگوید تمام شده است؟
پیش از آنکه در صدد پاسخ به این پرسش برآییم بهتر است ابتدا توضیح کوتاهی در مورد قالبهای مختلف داستانی بدهیم.
دو قالب مهم و اصلی ادبیات داستانی رمان و داستان کوتاه هستند.همه تعریف کلاسیک رمان را می دانیم و فورستر هم این چنین می گوید"رمان نقل وقایع به ترتیب و توالی زمان است"
همانطور که گفتیم این تعریفی کلاسیک از رمان است.رمان یک شکل داستانی است که پر از حادثه است و زیاد بودن حادثه ها باعث گسترش آن می شود.اما بحث توالی زمان بحثی سنتی و کلاسیک است چرا که با گذشت زمان این معیار تغییر کرده و نمونه هایی ازرمان هایی نوشته شده اند که به این معیار پای بند نبوده اند از جمله"در جستجوی زمان از دست رفته" مارسل پروست و "بوف کور" صادق هدایت.که در اینها توالی زمان هیچ مفهومی ندارد.
شکست این معیارها به چه دلیل است؟
.همانطور که می دانیم جهان ,عرصه تغییرات است.همه پدیده ها در حال تغییرند و تنها اصل ثابت همین تغییر است.از آنجا که هر موجودی دستخوش این تغییر می شود داستان نیز به عنوان یک فرم زنده تغییر می کند.گریز از سنت به سوی مدرن,از مدرن به پست مدرن و همین طور دریچه ها و افق های تازه ای که در این عرصه گشوده می شود.تودورف می گوید"در ادبیات مدرن دگرگونی در کارکرد ژانر ادبیات شگرف همپای دگرگونی در شکل و ساختار آن رخ می دهد" این یعنی دیگر آن تعاریف گذشته و آن معیارهای گذشته در تعرف رمان و بعضن داستان کوتاه که خواهیم گفت صادق نیستند.همه چیز دستخوش تغییر است.همانطور که ذهن آدمی ,خواسته ها ,امیال و آرزوهایش تغییر کرده است و خواهد کرد.اما در اینکه رمان حجیم ترین قالب داستانی است هیچ شکی نیست.چرا که نمونه های پست مدرنی آن مثلن"سه گانه های نیویورک" اثر پل اوستر این امر را ثابت می کند.

دومین قالب داستانی داستان کوتاه است.این فرزند خلف ادبیات داستانی زاییده قرن نوزدهم میلادی است. و وارثان خونی و ابا و اجدادی آن ادگار آلن پو و و اسیلی یوویچ گوگول هستند.
این دو در واقع از اولین نظریه پردازان داستان کوتاه هستند و تعاریفی از آن ارائه داده اند.آلن پو می گوید"داستان کوتاه داستانی ست که بتوان آن را در یک نشست خواند".از ویژگیهای اصلی داستان کوتاه همان داشتن حادثه محوری و اصلی است , کوتاه بودن زمان ,کمی شخصیتها به همراه طرح منظم و در نهایت موجز نویسی و کوتاه نویسی...البته همانطور که گفتیم امروزه بسیاری از این معیارها شکسته و تغییر کرده است.
آلن پو و گوگول دو خط مشی جداگانه را در داستان کوتاه ایجاد کردند.گونه آلن پویی بر پایه گریز از واقعیت پایه ریزی شده بود و گونه گوگولی برپایه استفاده از محیط و عناصر موجود در آن.
درباره تفاوتهای رمان و داستان کوتاه در اینجا حرفی نمی زنیم.اما این جمله مشهور پل ریکور را یادآور می شویم که"هر شکل داستانی ,جهانی ویژه خود دارد و مفهومی خاص از زمان موجب آن شده است"
بر می گردیم به سوال چند سطر قبل:آیا دوران اینکه داستان قصه بگوید تمام شده است؟!
با توجه به جهان امروز ,جهان شکستهای معنا ,در هم تنیدگی نشانه ها ,و فروپاشی بنیان ها و نظام های فکری و ایده ای و به قول بودریا"جهانی با آینده ای بی آینده ,که در آن هیچ رویداد تعیین کننده ای در انتظار انسان نیست و همه چیز تمام شده است و سرنوشت به تکرار بی پایانی دچار شده است" آیا هنوز هم می توان قصه شنید.آیا انسان امروز اصلن حس و حال شنیدن قصه را دارد وآیا اصلن ازآن لذت می برد؟آصلن آیا داستان هنوز هم باید قصه بگوید؟
عده ای معتقدند که جنبه قصه پردازی داستان تمام شده است.در واقع اگر این فرض را درست بگیریم باید برای این جنبه نداشته جایگزینی بگذاریم.در داستان جایگزین ما به جای قصه چیست؟
آیا می تواند این جایگزین زبان و عناصر کلامی باشد؟ البته زبان به مثابه لانگ(LANGUE) و نه پارول (گفتار).یعنی درست همان چیزی که مبنای زبانشناسی سوسوری را تشکیل داده است.
آیا زبان به خودی خود می تواندمسئولیت قصه و قصه پردازی را به عهده بگیرد؟ویژگیهای زبان تا چه اندازه ای می توانند بر روی مفاهیم انسانی دقیق بشوند و خلا ناشی از نبود قصه را پر کنند.؟
اصلن آیا زبان از چنین امکانات وسیعی بهره مند هست؟آیا زبان شناسان پاسخ این گونه سوالها را می دهند؟
این وسط تکلیف شهرزاد قصه گو چه میشود؟او اگر زبان نداند چه؟او که هنوز با همان دامن چین دار اغوانی اش هر روز غروب می ایستد روی یک بلندی و چشم می دواند به برهوت حقیقت و به انسان که خروار خروار کلمه را به این طرف و آن طرف می برد چون حمالی خسته از حیات !!و منتظر می ماند تا شهریاری از میان شهریاران اینترنتی اورا به خوابگاه خود بخواند و این چنین قصه آغاز شود.افسوس!
دیگر نه شهریاری مانده نه واقعیتی که خالی از واقعیت نشده باشد.شهرزاد خودش را می بیند که از بلندی پایین می آید .پس قصه های شهرزاد ما کجاست؟
آیا واقعن برای بشر امروز دیگر هیچ قصه ای نمانده که آن را بازگو کند؟آیا دنیای رنگارنگ رسانه و تبلیغات و اینترنت جایی برای داستان سرایی وقصه پردازی نگذاشته است؟آیا عشق ,مرگ و زندگی دیگر مفاهیم خود را از دست داده اند.یا شاید کفگیر همه نویسندگان به ته دیگ خورده است. و این ها همه بهانه های شاعرانه است.آیا
هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست ...؟؟
هنرمند و نویسنده در این مدار بی انتها کجاست ؟آیا اصلن او وظیفه ای دارد.؟یا او هم چونان کلمه ای موهوم در سرتاسر متن هستی می گرددو گاه گاهی یادش می افتد که انسان است. با همه خصوصیات یک انسان و دوست دارد شب ها قبل از خواب مادرش قصه بگوید و او با ساز ناکوک جیر جیر کها آرام آرام به خواب برود و خواب شهرزاد را ببیند که قصه هزار و یکم را فراموش کرده است.آیا و هزار آیای دیگر که بی پاسخ مانده اند.

پایان

۵/۱۹/۱۳۸۸

پیرمرد و سالک




پير مردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني مي گذشت . سالكي را بديد كه پياده بود

پير مرد گفت : اي مرد به كجا رهسپاري ؟

سالك گفت : به دهي كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت مي ورزند و زنان خود را از ارث محروم مي‌كنند

: به خوب جايي مي روي

: چرا ؟

پير مرد گفت : من از مردم آن ديارم و ديري است كه چشم انتظارم تا كسي بيايد و اين مردم را هدايت كند

: پس آنچه گويند راست باشد ؟

: تا راست چه باشد

: آن كلام كه بر واقعيتي صدق كند

: در آن ديار كسي را شناسي كه در آنجا منزل كني ؟

سالك گفت : نه

پير مرد گفت : مردماني چنين بد سيرت چگونه تو را ميزبان باشند ؟

: ندانم

پير مرد گفت : چندي ميهمان ما باش . باغي دارم و ديري است كه با دخترم روزگار مي گذرانم

: خداوند تو را عزت دهد اما نيك آن است كه به ميانه مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم

: اي كوكب هدايت شبي در منزل ما بيتوته كن تا خودت را بازيابي و هم ديگران را بازسازي

سالك گفت : براي رسيدن شتاب دارم

: نقل است شيخي از آن رو كه خلايق را زودتر به جنت رساند آنان را تركه مي زد تا هدايت شوند . ترسم كه تو نيز با مردم اين ديار كج كردار آن كني كه شيخ كرد

: ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند يا نه ؟

: پس تامل كن تا تحمل نيز خود آيد . خلايق با خداي خود سرانجام به راه آيند

پيرمرد و سالك به باغ رسيدند . از دروازه باغ كه گذر كردند

سالك گفت : حقا كه اينجا جنت زمين است . آن چشمه و آن پرندگان به غايت مسرت بخش اند

پير مرد گفت : بر آن تخت بنشين تا دخترم ما را ميزبان باشد

دختر با شال و دستاري سبز آمد و تنگي شربت بياورد و نزد ميهمان بنهاد . سالك در او خيره بماند و در لحظه دل باخت . شب را آنجا بيتوته كرد و سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست پير مرد گفت : با آن شتابي كه براي هدايت خلق داري پندارم كه امروز را رهسپاري

سالك گفت : اگر مجالي باشد امروز را ميهمان تو باشم

پير مرد گفت : تامل در احوال آدميان راه نجات خلايق است . اينگونه كن

سالك در باغ قدمي بزد و كنار چشمه برفت . پرنده ها را نيك نگريست و دختر او را ميزبان بود . طعامي لذيذ بدو داد و گاه با او هم كلام شد . دختر از احوال مردم و دين خدا نيك آگاه بود و سالك از او غرق در حيرت شد . روز دگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد پيرمرد او را بديد و گفت : لابد به انديشه اي كه رهسپار رسالت خود بشوي

سالك چندي به فكر فرو رفت و گفت : عقل فرمان رفتن مي دهد اما دل اطاعت نكند

پير مرد گفت : به فرمان دل روزي دگر بمان تا كار عقل نيز سرانجام گيرد

سالك روزي دگر بماند

پير مرد گفت : لابد امروز خواهي رفت , افسوس كه ما را تنها خواهي گذاشت

: ندانم خواهم رفت يا نه , اما عقل به سرانجام رسيده است . اي پيرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش

پير مرد گفت : با اينكه اين هم فرمان دل است اما بخر دانه پاسخ گويم

: بر شنيدن بي تابم

پير مرد گفت : دخترم را تزويج خواهم كرد به شرطي

سالك گفت : هر چه باشد گر دن نهم

: به ده بروي و آن خلايق كج كردار را به راه راست گرداني تا خدا از تو و ما خشنود گردد

: اين كار بسي دشوار باشد

پير مرد گفت : آن گاه كه تو را ديدم اين كار سهل مي نمود

سالك گفت : آن زمان من رسالت خود را انجام مي دادم اگر خلايق به راه راست مي شدند , و اگر نشدند من كار خويشتن را به تمام كرده بودم

: پس تو را رسالتي نبود و در پي كار خود بوده اي

سالك گفت : آري

: اينك كه با دل سخن گويي كج كرداري را هدايت كن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو

: آن يك نفر را من بر گزينم يا تو ؟

پير مرد گفت : پير مردي است ربا خوار كه در گذر دكان محقري دارد و در ميان مردم كج كردار ,او شهره است

: پيرمردي كه عمري بدين صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد ؟

: تو براي هدايت خلقي مي رفتي

: آن زمان رسم عاشقي نبود

: نيك گفتي . اينك كه شرط عاشقي است برو به آن ديار و در احوال مردم نيك نظر كن , مي خواهم بدانم جه ديده و چه شنيده اي ؟

: همان كنم كه تو گويي

سالك رفت , به آن ديار كه رسيد از مردي سراغ پير مرد را گرفت

مرد گفت : اين سوال را از كسي ديگر مپرس

سالك گفت : چرا ؟

مرد گفت : ديري است كه توبه كرده و از خلايق حلاليت طلبيده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغي روزگار مي گذراند

سالك گفت : شنيده ام كه مردم اين ديار كج كردارند

مرد گفت : تازه به اين ديار آمده ام , آنچه تو گويي ندانم . خود در احوال مردم نظاره كن

سالك در احوال مردم بسيار نظاره كرد . هر آنكس كه ديد خوب ديد و هر آنچه ديد زيبا . برگشت دست پير مرد را بوسيد

پير مرد گفت : چه ديدي ؟

سالك گفت : خلايق سر به كار خود دارند و با خداي خود در عبادت

پير مرد گفت : وقتي با دلي پر عشق در مردم بنگري آنان را آنگونه ببيني كه هستند نه آنگونه كه خود خواهي!!!!

۵/۱۵/۱۳۸۸

روي سخنم با دوستان و همولايتي‌هاي اهل قلم



دوستان سلام. سلامي پر از گلايه؛ پر از غصه. نه براي خودم؛ يا خدا نكرده براي شما كه در راس علم و دانايي اين شهر كوچك و پر غبار ايستاده‌ايد و بي كه از اشعه‌ي تيز
آفتاب كويري‌اش ؛ دستي سايبان چشم كرده باشيد؛ با غروري آن‌چناني به زيردستان خود مي‌نگريد.گفتم زيردستان؛ نه به افق و نه به آينده‌اي كه...
كدام آينده؟
آينده پا بر گذشته دارد و ريشه در خاكي كه توسط پيشينيان با خون دل و عرق جبين بارور شده است.
مگر ما گذشته‌اي داريم؟!!!
يا نداشتيم و نبوده‌اند؟!!
- كه اين‌طور نيست-
يا بوده‌اند و ما با كوته بيني خودمان چنان خاكش را زير زبر كرديم و كوچك‌رسته‌هاي آن را از ريشه بيرون كشيده و به دست باد خشك سوزان سپرديم تا نمك و شن كوير چنان سترونش كند كه ديگر هيچ‌گاه و با هيچ ابزار مدرني- اگر باشد و پايتخت نشينان به ما برسانندش- آباد نشود
كجاي اين جهان خاكي ايستاده‌ايم؟ كيستيم؟ چه مي‌كنيم و چكاره‌ايم؟
چرا طاقت رقيب نداريم و چرا فكر مي‌كنيم دنيا چنان تنگ است كه جايي براي ديگري نمي‌ماند و بايد كه "ديگري" حذف شود!؟
چرا با آن‌كه مدعي آزادي‌خواهي و ازادگي هستيم؛ هيچ‌وقت اجازه نداديم و نمي‌دهيم اين مقوله و اين كلام از ذهن‌مان گذر كند.
واين همه براي چيست؟
مگر ما چند نفريم؟
جمعيت اين شهر و حتا استان چند نفر است؟
خودتان خوب مي‌دانيد وسيع‌ترين استان-از نظر جغرافيايي-اين مملكت است و به قول ننجان:
" اوقد چشم‌تنگيم كه خدا خاك‌شم ازمون گرفته و كوير خاكستر نشين‌مون كرده"
اگر پا فراتر بگذاريم؛ كل ايران چيست و چقدر آدم قلم بدست دارد و از اين‌همه چند نفرشان عاشق قلمند و دور از هر هياهويي به كار خويش مي‌پردازند؟
امار بگيريد، حاصل طراوشات فكر قلم به‌دستان-اين استان- غير از چند وجيزه‌ي بي‌آب و رنگ چقدر است؟
كجاي ادبيات جهان و ايران را اشغال كرده‌اند
-منظورم كرماني‌هاي فراري از اين‌همه تنگ‌نظري و كوتاه بيني نيست و اين‌كه ما چيزي براي گفتن نداريم-
شما را به خدا دست برداريد.كه ننجان مي‌گفت:
" تا يك من خون تو دل خودتان نكنين ؛ نمي‌تونين نيم‌من خون تو دل كسي بكنين"
اگر بشماريد تعدادمان از انگشتان يك دست فراتر نمي‌رود و اگر خوب دقت كنيد؛ قبل از آن‌كه كسي را ضايع كنيد خودتان ضايع شديد!
پس محض رضاي هر كه مي‌پرستيد؛ تيشه را بگذاريد و ريشه را به حال خود رها كنيد.كه هزاران سال است با اين‌همه نامردمي كوير خو گرفته و با هزار زخم تن و خون دل كشان كشان خودش را به ما رسانده‌است.
خواهشاداغونش نكنيد و بياييد دست به دست هم دهيم شايد كمي بباليم
باليدنش بماند و باليدن‌مان
بياييد اين آتشي را كه چند بي‌سواد و فرصت طلب روشن كرده‌اند خاموش كنيم و در آرامش اين عمر بي‌حاصل را منزل برسانيم.
بياييد آشتي كنيم كه دشمن در كمين است و جز تفرقه و پراكندگي ما چيزي نمي‌خواه
بياييد آشتي كنيم
آشتي كنيم
آشتي كنيم
آشتي كنيم


كجاي اين جهان خاكي ايستاده‌ايم؟ كيستيم؟ چه مي‌كنيم و چكاره‌ايم

۵/۰۷/۱۳۸۸



سکوت خانه موسيقي در دفاع از شجريان شکست، اعتماد


خطاب قرار دادن رئيس شوراي عالي خانه موسيقي به عنوان مهره استعمار و وطن فروش اتهام بزرگي است

ايمان پاکنهاد

در پي انتشار برخي مطالب و يادداشت ها در رسانه هاي محافظه کار عليه محمدرضا شجريان و هتک حرمت او، نهاد مدني و غيردولتي خانه موسيقي نسبت به اين گونه موضع گيري ها واکنش تندي نشان داد. در بيانيه يي که به امضاي هيات مديره خانه موسيقي رسيده، آمده است؛ «متعاقب رخدادهاي پس از انتخابات رياست جمهوري اخير، مردم بافرهنگ و فهيم ايران متاسفانه يک بار ديگر شاهد هتاکي برخي قلم به دستان مغرض به اهالي فرهنگ بودند و اين بار جناب آقاي محمدرضا شجريان اين نگين هنر و استاد اسطوره يي موسيقي اصيل کشور مورد تهاجم و هتک حرمت قرارگرفت. هجوم اين عوامل ضدفرهنگ و بستن افترا و اتهام واهي به هنرمندي که به واقع در قلب همه ايرانيان فرهنگ دوست در سراسر دنيا جاي دارد به نوعي اهانت و گستاخي به همه ايرانيان اهل علم و فرهنگ قلمداد مي شود که بايد به شدت از سوي مراجع ذي صلاح با آن برخورد شود.»

در ادامه اين بيانيه نيز آمده است؛ «نويسندگان و پرونده سازان که انديشه يي جز تضعيف و تحليل فرهنگ ملي ايران و تحقير هنرمندان و بزرگان علم و انديشه و هنر را در سر نمي پرورانند استاد شجريان را به خاطر استيفاي حقوق حقه خود- که از قبل از انقلاب در پي آن بوده است - با زشت ترين الفاظ و بدترين اتهامات مواجه کردند. خطاب قرار دادن رئيس شوراي عالي خانه موسيقي (عالي ترين شوراي تخصصي هنر موسيقي در کشور) به عنوان مهره استعمار و وطن فروش اتهام بزرگي است که نه تنها ايشان و ديگر اعضاي برجسته اين شورا، بلکه شأن و جايگاه طيف گسترده يي از شاگردان، هنرجويان و همچنين هزاران عضو نهاد مدني خانه موسيقي را نيز ملکوک کرده و موجبات رنجش و مشوه جلوه دادن فعاليت هاي فرهنگي اين نهاد را فراهم آورده است.»

اشاره خانه موسيقي در اين بخش از بيانيه مقاله يي است که چهاردهم تيرماه در روزنامه کيهان به چاپ رسيد. در آن مقاله محمدرضا شجريان به وطن فروشي متهم شده بود. اما در ادامه اين بيانيه آمده است؛ «حفظ و صيانت از حريم و حقوق اوليه هنرمندان خدوم و تاثير گذار که چراغ عمر خود را در راه اعتلاي فرهنگ و هنر اين مرز و بوم بر افروخته اند از وظايف اصلي و اساسي همه کار گزاران و مسوولان کشور و به ويژه اصحاب رسانه ها به شمار مي رود. حال آنکه استاد محمدرضا شجريان و خدمات او چنان بسيط و گسترده و چنان تابناک و درخشان است که نياز به هيچ شرح و توضيح اضافي ندارد. خانه موسيقي ضمن ابراز تاسف از توهين و افترايي که به رياست شوراي عالي و مآلاً به جامعه هنر موسيقي کشور وارد شده است از مسوولان مي خواهد موضوع را رسيدگي و با برخورد مقتضي با اين روند ضدفرهنگ زخم اتهامات وارده به اين هنرمند برجسته و هزاران هزار هنرمند عضو خانه موسيقي را التيام بخشند.» اين اقدام از سوي خانه موسيقي در حالي صورت مي گيرد که غير از «کيهان» برخي سايت هاي تندرو محافظه کار نيز «شکايت محمدرضا شجريان از صدا و سيما به دليل پخش غيرقانوني آثارش» را وطن فروشي قلمداد کردند و با الفاظي تند او را خطاب قرار دادند. از سوي ديگر وکيل محمدرضا شجريان ديروز در گفت وگو با ايسنا با اشاره به شکايت موکلش از معاون راديويي رئيس سازمان صدا و سيما و روزنامه کيهان گفت؛ «بازپرس پرونده از صدا و سيما مجوز پخش آثار استاد شجريان را در خواست کرده است.» محمدحسين آقاسي اظهار کرد؛ «از محمدحسين صوفي از جهت اينکه معاون رئيس سازمان صدا و سيما بوده و تمام موسيقي ها قابل پخش در اين سازمان در زمان تصدي ايشان با تاييد وي در اداره متبوعش پخش مي شده، شکايت کرديم.» او ادامه داد؛ «در ماده 23 قانون حمايت حقوق مولفان و مصنفان مصوب 1348 کساني که تصميمات شان منجر به پخش آثار يک هنرمند بدون اجازه او شود، مرتکب جرم شده اند.» وکيل شجريان افزود؛ «در شکواييه اعلام کرديم از ايشان و هر کسي که تصميم به پخش آثار استاد شجريان گرفته، شکايت داريم و فعلاً توسط بازپرس دادسراي کارکنان دولت نامه يي به صدا و سيما ارسال شده و از آنها مجوز پخش آثار استاد شجريان درخواست شده است.» آقاسي افزود؛ «ما ادعا کرده بوديم صدا و سيما براي پخش آثار استاد شجريان مجوزي ندارد به همين دليل بازپرس از اين سازمان درخواست ارائه مجوز براي پخش آثار کرده است. اگر مجوزي نداشته باشند مجرم شناخته خواهند شد.» او با بيان اينکه روز گذشته اين درخواست را به صدا و سيما ارائه کردم و آنها چند روزي براي پاسخگويي وقت دارند، درباره شکايت از روزنامه کيهان نيز گفت؛ «روزنامه کيهان در بخش ويژه خبري چهاردهم تير ماه اهانتي نسبت به استاد شجريان مطرح کرده و امروز (ديروز) نيز مجدداً در همان ستون اصرار به درستي ايراد اتهام کرده است.» آقاسي گفت؛ «عليه روزنامه کيهان به استناد قانون مطبوعات و مجازات اسلامي که ايراد هر اتهامي به اشخاص را جرم تلقي کرده، طرح شکايت کرديم و عين روزنامه را ضميمه شکواييه کرديم و طبيعتاً در هفته جاري شکايت ما بايد به دست مدير مسوول اين روزنامه برسد.» آقاسي تصريح کرد؛ «مدارک جديد مبني بر اصرار اين روزنامه به ايراد اتهام به موکلم در جريان رسيدگي بعدي در اختيار بازپرس پرونده قرار خواهد گرفت.» «کيهان» که اين روزها در ميان حمايت يا انتقاد از احمدي نژاد مردد مانده ديروز در ستون خبر ويژه خود مدعي شد؛ «شجريان در اوج آشوب هاي خياباني تهران که با هماهنگي کامل و اعلام شده محافل بيگانه شکل گرفته غ...ف ضمن همسويي با جريانات ياد شده به بدگويي عليه رئيس جمهور منتخب مردم پرداخت و از صدا و سيما خواست از پخش نوارهايش خودداري کند.» اين روزنامه در ادامه خبر ويژه خود پس از ارائه مدارکي دال بر آنچه «همسويي با بيگانگان و حمايت ضمني از آشوبگران» خوانده، نتيجه گرفته است محمدرضا شجريان وطن فروش است و وظيفه دارد از ملت عذرخواهي کند.

۴/۲۶/۱۳۸۸

گوشه‌هايي از ويژگي‌هاي رمان و حماسه




محمد رفيع محموديان
- مسعودي -
حماسه همواره ساختي داده شده و پيشاپيش تعيين شده دارد . كسي آن را نقل نمي كند. نقال تنها آن را باگويي مي كند و شاعر تنها آن را به صورتي منظوم تدوين مي كند . نه نقال و نه شاعر حماسي ، هيچكدام ، با آنچه بازگو مي كنند برخوردي خلاق ندارند . آنها تنها آنچه را كه از ديگران شنيده اند يا اينجا و آنجا قرائت كرده اند باز مي گويند و يا حداكثر به ساختار داستان آرايشي نو مي بخشند و برخي جوانب آن را تغيير مي دهند و در مقايسه رمان داستاني است كه فرد معيني آن را به گونه‌اي خلاق و تخيلي مي‌آفريند . رمان ممكن است يكسره تخيلي نباشد و بر اساس داستان‌ها و افسانه‌هاي عاميانه و يا رويداد‌هاي واقعي و گزارش شده در مطبوعات نوشته شود ، ولي يك نوشته داستاني وقتي رمان است ، كه روايتي نو از امور را به دست دهد . 38
رمان انعكاس دهنده‌ي واقعيت زندگي است . رمان، در عمق و جوهر واقع گراست و استوار بر گزارشي واقع‌گرايانه از رويداد‌ها و امور است . زندگي روزمره با تمام فراز و نشيب‌ها و پستي بلندي هايش در آن انعكاس مي‌يابد . رمان حتا آنگاه كه به صورت نمادي ، تخيلي ، و تجريدي محض نوشته مي شود باز در برگيرنده و بازتابنده‌ي جزئيات واقعي زندگي است ، جزئياتي كه گاه ممكن است از فرط روزمره‌گي بسيار حقير . بي مايه جلوه كنند . گاه ممكن است كليت زندگي به صورت واقعي در آن انعكاس نيابد ، اما همواره جنبه‌ها و آثاري از زندگي روزمره‌ي انسان در آن يافت مي شود كه بدان وجهي واقع گرا بدهد 39
رمان در كليت خود نه واقعيت زندگي را انعكاس مي دهد و نه رونوشتي از امور جهان مادي را تحويل كسي ميدهد . رمان بيشتر زاده ي تخيل و توان نگارشي نويسنده است تا نتيجه ي بازگويي مستقيم ماجرا ها و حوادث اتفاق افتاده در جهان . 41
حماسه با وضعيت موجود و واقعيت زندگي كاري ندارد كه بخواهد گزار واقع گرايانه از آن ارائه دهد. حماسه بيشتر نگاه به گذشته دور دارد ، تا حال حي و حاضر . مسئله اصلي آن توضيح در پيدايش جهان و شروع حيات طبيعي و سياسي انسان و بخصوص تاريخ قومي انسانهاست . براي آن زمان حال بي معنا و بي اعتبار است و فقط تا آنجا اهميت مطرح شدن دارد كه گذشته را در خود باز نماياند . رمان ، به عكس توجه به حال و به وضعيت موجود دارد . در پي فهم اموري ترافرازنده ، گذشته اي پنهان مانده از انظار نيست . مي خواهد زندگي را آنطور كه هست ، هر چند در قالبي زيبا و جذاب ، به همه باز نماياند و به همين خاطر امور جزئي و خرد و حقير زندگي ، اموري مهم به حساب مي آيند 43
هدف غايي رمان ، يك گزارش صرفا توصيفي از فراز و فرود زندگي نيست . هدف آن ارج گذاري شكوه معنوي و روحاني زندگي در لحظات و ابعاد بي شمار آن است . هم از اين روست كه هر رمان نويسي وسواس به خرج مي دهد كه امور را ،، امور خرد و روزمره را ، با دقت و صداقت توصيف كند 45
در رمان ، سرنوشت هيچ شخصيتي پيشاپيش تعيين نشده است . افق زندگي هر شخصيت – حداقل در فرايند انكشاف داستان- باز گشوده است . هر كس با تصميم‌ها و اعمال خود – در تلفيق با آنچه به صورت اتفاق و تصادف روي مي دهند - افق و فرجام نهايي زندگي خود را شكل مي دهد . از اين لحاظ ، هر كس عنصري خود سامان autonomous است هر كسي عنصري است كه سرنوشت خويش را به دست خود و به وسيله اعمال و تصميم‌هاي خود شكل مي‌دهد . او همچنين عنصري زنده و پوياست . پوياي و سرزندگي او مايه‌ي انكشاف داستان است . كافي است كه او از پويايي ، تحول و حركت باز ايستد تا داستان به توقف دچار شود و به پايان برسد .49
د ر حماسه، ما با قهرماني تفرد نيافته روبرو مي شويم . قهرمان حماسه داراي خصوصيات شخصي و ويژه‌ي شخص خود نيست . سرنوشت او نيز سرنوشتي شخصي نيست . انعكاس دهنده‌ي سرنوشت جماعت و قوم معيني است . او نوعي از انسان ، از پهلوان توانمند و پير خردمند گرفته تا دوشيزه‌ي زيبا و بي آلايش و زني مكار را نمايندگي مي كند . خصوصيات او ، خصوصيات انسان اعم از بدي و خوبي ، زيبايي و زشتي و درايت يا ناداني هستند 49
قهرمانان حماسه همچنين شخصيت هاي كامل و مطلق هستند . آنها با نقش خود يا وظيفه‌اي كه بدانها واگذار مي سود ، به طور كامل سازگار هستند . به گاه كنش آنها يكسره غرق د كنش و امر پيشبرد جنبه هاي گوناگون آن مي‌شوند و عملا در كنش خود جذب و محو مي‌شوند . ذره‌اي كمبود ، نقصان ، شك ، دودلي در وجود آنها راه پيدا نمي كند . اگر شجاعند با ترس و ترديد كاملا بيگانه اند . اگر مكارند ، جوانب اخلاقي آن كار برايشان مطرح نيست و در يك كلام يك انسان آرماني كامل و مطلق هستند . 50
هدف غايي رمان ، ارائه يك گزارش صرفا توصيفي از فراز و فرود زندگي نيست ، بلكه ارج گذاري شكوه معنوي و روحاني زندگي در لحظات و ابعاد بي شمار آن است .
عامل مهمي كه به شخصيت هاي رمان تفرد و همچنين تشتت مي بخشد خودآگاهي آنهاست . شخصيت هاي رمان ، در عدم يگانگي با خويش ، با ديدي سنجش گرايانه و انتقادي به موقعيت خود و مسائل و مشكلات خويش مي نگرند. آنها به وضعيت خود حساس هستند ، و به گونه اي بازتافتي مسائل .و مشكلات خود ، امكان ها و شقهاي موجود و اعمال سر زده از جانب خود ، را از نظر مي گذرانند . ذهنيت آنها ذهنيتي دكارتي است ، مستقل از عينيت جهان و قرار گرفتن در مقابل آن . تفكر و شك و بازانديشي نه عرضي تصادفي كه ويژگي بارز طرز برخورد آنها به امور است . كمتر چيزي را آنها بدون تفكر و بازانديشي انجام مي دهند يا از نظر مي گذرانند . درستي يا نادرستي اخلاقي امور يا بطور مستقيم يا غير مستقيم ( پس از رويداد حادثه اي يا انجام عملي ) همواره براي آنها مطرح است . يگانگي با وجود داده شده ي خود يا با آنچه در حال انجام دادن آن هستند ، همان قدر براي آنها غير ممكن است كه وداع با آرزو ها و آمال خويش . لذت و درد .و رنج و شادي و غم آنها كه معمولا با دقت در رمان توصيف مي سوند ، در ارتباط مستقيم با ديد انتقادي و بازتافتي آنها قرار دارد . درد يا شادي آنها پيش از آنكه جسمي باشد ذهني و رواني است و نتيجه ي تحليل ها و داوري هاي آنهاست . به اين دليل رمان قلمرو بيان احساسات ، افكار ، و داوري هاي شخصي افراد است . در رمان انسان به طور عمده عبارت از مجموعه ي احساسات ؛ افكار و داوري هاي فردي خود است . 55
نويسنده رمان را به مثابه فردي خودانگيخته ، آزاد ، خودسامان مي نويسد . او رمان را شخصا مي آفريند . بدون شك او اين كار را به وسيله ابزاري انجام مي دهد كه عمومي و غير شخصي هستند . زبان مورد استفاده ي او زبان مورد استفاده همگان است . ساخت داستان ساختي است كه در يك دور دراز مدت ، چند هزار يا چند صد سال ، تكامل يافته است و حوادث مورد اشاره ي داستان معمولا اموري هستند كه در جامعه در حال روي دادن است و همگان با آن آشنا هستند . در واقع نويسنده با اين ابزار داده شده و عمومي داستاني نو و بديع مي آفريند . با اين حال ، او اين پديده ها را بساني كه ديگران به طور عام از آن استفاده مي كنند به كار نمي گيرد . او آنها را ساخت و پرداختي نو مي دهد و مهر و نشان خود را بر آنها مي كوبد . 57
نويسنده با نوشتن رمان جهاني را بر پا مي‌دارد كه ديد و نگرش فردي او انعكاس مي دهد. رمان گزارش تخيلي –‌ داستانيِ يك حادثه يا بخشي از زندگي يك فرد نيست كه فقط تصويري برش‌گونه از امور را ارائه دهد .
رمان زندگي و ذهنيت افراد ، فضاي كلي بروز رويداد و حوادث ، و ارتباط زماني را ترسيم مي كند و توضيح مي دهد . در اين ارتباط ،نويسنده مجبور است جهاني از پديده ها و شخصيت‌ها و دنيايي از ديدگاه‌ها و طرز نگرش‌ها را بيافريند . جهاني كه يك كليت هر چند آشفته و پر از تناقض ولي كم و بيش همگن را رقم مي زند ، جهاني كه در خود و قائم به ذات قابل فهم است . اين در متن وجود چنين جهاني است كه پديده‌ها و امور منفرد و مجزا معنا پيدا مي كنند . بديهي است كه اين جهان تخيلي و داستاني است و از اين رو ، دست نويسنده در آفرينش آن باز است . خواننده نيز به آن هم‌چون جهاني تخيلي مي نگرد و شايد از آن رو ، آزادي نويسنده را در آفرينش آن به سادگي گردن مي‌نهد . 55
رمان مثل حماسه ، امور ازلي و ابدي حيات را بازگو نمي‌كند كه بدون توجه به مختصات زماني ، امور آنها را گزارش دهد . رمان شرح زندگي و شرايط افراد معين و يكه‌اي است كه در چارچوب شرايط مشخص زماني زندگي مي‌كنند و در حماسه ، "گذشته " ، تنها ُبعدِ tense) ) مطرح زماني است . حوادث حماسه در يك گذشته ي مطلق تاريخي روي مي دهند حماسه به امور زمان حال به طور مستقيم نمي پردازد ، آن را در قالب و متن (‌ حوادث ) گذشته بازگو مي كند . زمان در حماسه اساسا زماني ايستا و مطلق است ، زماني كه در گذر نيست و اساس انشقاق (‌به سه دوره‌ي گذشته، حال ، آينده ) نيافته است. اين گذشته نيز پيش از آن‌كه يك مقطع و مقوله‌ي زماني باشد ، مقوله‌اي ارزشي و اخلاقي است . گذشته‌اي است كه در هاله‌ي افسانه و تقدس پيچيده شده است . نقطه‌ي شروع تاريخ وزندگي است . عصر قهرماني و سرراستي و شجاعت بي‌شائبه است . عهد و دوره اي است كه از هر گونه شبهه ، عدم قطعيت و عدم تعين تهي است . زمانه‌اي است كه در آن امور آن‌گونه كه بايد ، به نحو تمام و كمال اتفاق مي افتند . هيچ‌چيز به اندازه‌ي جهان موجود بي شباهت به آن نيست . در واقع ، جهان موجود نسخه‌ي بدل و فاسد آن است . جهاني است كه در آن هيچ چيز آنگونه كه بايد اتفاق نمي افتد ، شانس و حادثه همه چيز و همه كس را به بازي مي گيرد ، هيچ چيز از عدم و در مطابقت با اراده‌ي آزاد زاده نمي‌شود و هر چيز را گذشته‌اي و علتي است . در حماسه البته اشاره‌اي آشكار به چنين موقعيتي وجود ندارد ، ولي گذشته آن‌چنان به صورت عهدي مطلق و شكوهمند نشان داده مي‌شود كه حقارت حال در مقابل آن احساس شدني است .60
اما در رمان نشاني از اين ديد نسبت به گذشته نمي‌توان يافت . گذشته‌اي كه در رمان توصيف مي‌شود ، تنها مقوله اي زماني است . ُبعد و هنگامي است كه از يك سو ، ويژگي‌هاي تاريخي حوادث و هويت شخصيت‌ها را توضيح مي دهد و از سوي ديگر ، به تدريج و در فرايند انكشاف امور شكل مسخصي مي گيرد . اين گذشته شكل مطلق و معيني ندارد . داراي نقطه‌ي شروع و پايان معيني نيست . متشكل از اجزاء و بخش‌هاي پراكنده‌اي است كه در طي داستان هر بار يكي از آنها منظر شخصيت خاصي يا در ارتباط با حادثه‌ي خاصي گزارش مي‌شود . هر شخصيت (داستان ) و هر حادثه از سابقه و گذشته‌ي خاص خود برخوردار است . سابقه و گذشته‌اي كه هر چند بر چگونگي انكشاف امور اثر مي گذارد ، نقشي تعيين كننده ندارد . عملا ، در رمان ، گذشته همواره در حال تحول ، نفي مي‌شود . زندگي شخصيت‌هاي رمان در روند فاصله گرفتن آنها از گذشته‌شان انكشاف مي‌يابد . آنها در پايان داستان ديگر آنچه در آغاز بوده‌اند ، نيستند . در فرايند تجربه‌ي حوادث ( يا زندگي در زمان حال )و گشودن افق زندگي (‌يا حركت به سوي آينده )‌شخصيت‌ها به طور مداوم يك گذشته را جانشين گذشته‌ي ديگر مي كنند . آنها خود شكلي از گذشته را براي خود رقم مي‌زنند . بيش از آنكه آنها آفريده گذشته خود باشند ، گذشته ،‌آفريده‌ي آنهاست .
از اين رو در رمان ، مرز حال از گذشته مشخص و معين است . در رمان ، حال هيچ‌گاه به صورت گذشته توصيف نمي شود و گذشته نيز هيچ‌گاه شكل مطلق دوران هميشه موجود را به خود نمي‌گيرد . جهان موجود ، آن‌گونه كه هست ، با توجه به تمام جزييات عملي و واقعي آن ، توصيف مي شود . آنچه نيز از نظر اخلاقي مورد ارج قرار مي گيرد ، آينده‌اي آرماني و متفاوت با حال ( براي جهان و شخصيت‌هاي داستان ) است و نه گذشته‌اي افسانه‌اي . 60
زبان رمان زباني شسته و روفته است . زباني است كه در آن از سخنوري و كلام پردازي خبري نيست . در توصيف واقع گرايانه‌ي امور و احساسات و تمايلات شخصي افراد جايي براي كلام‌پردازي باقي نمي‌گذارد . زبان رمان تنها يك وسيله‌ي بيان است . از خود و در خود هويت و ساختار مستقلي ندارد و در تابعيت از موضوعي كه از آن سخن گفته مي‌شود تغيير مي كند . در رمان ساخت و تركيب كلمات و عبارات يا ساختار دستوري جملات در خود داراي اهميت نيستند كه نويسنده به زيبايي و خوش تركيبي آنها اهميت دهد . ‌ مسأله اصلي بيان دقيق و بي خدشه‌ي آن چيزي است كه قرار است براي خواننده بازگو شود . ساختار زباني آهنگين و نغز ، البته به رمان زيبايي و وجهه مي بخشد ، ولي اين زيبايي و وجهه در بستر كليت امري كه رمان به آن مي پردازد از موضوعيت برخوردار است . زيبايي زبان در اينجا پديده‌ي مستقلي نيست . موضوع داستان و طرز بيان امور ويژگي‌هاي آن را تعيين مي كنند . زباني كه اميل زولا براي توصيف زندگي معدنچيان در ژرمينال به كار مي‌گيرد موزون و تغزلي نيست . اساسا اين زبان نمي‌توانست به خاطر ساختار رمان موزون و تغزلي باشد . در ژرمينال ، زولا به بيان درد ، بدبختي ، و حقارت زندگي معدنچيان مي پردازد . او از كساني سخن مي گويد كه در قعر فرهنگي و اجتماعي جامعه زندگي مي‌كنند . واضح است كه زبان موزون و تغزلي در تضاد و تناقض با بدبختي ، حقارت و درد مورد بيان قرار مي‌گيرد در عوض زبان تند و تيز ، شفاف و "" ورپريده و افشاگر " زولا ، كه زباني كم و بيش نزديك به زبان عاميانه نيز هست به زيبا ترين و بهترين نحو مسايل را براي خواننده بازگو مي كند .
زبان رمان ، زباني واحد نيست . در رمان هر شخصيت ، بر اساس هويت فردي و اجتماعي خود ، به زبان خاص خود سخن مي گويد . نويسنده نيز ، به هنگام توصيف صحنه‌ها و طرح مسايل از موضعي غير شخصي ، زبان خاص خود را دارد . زبان شخصيت ها ممكن است بسته به هويت آنها ، كوچه بازاري يا اشرافي و يا كتابي باشد ، ولي زبان نويسنده زبان رسمي و عيني نگر است اين زبان در مقابل و در ارتباط با ديگر زبان‌ها معنا پيدا مي كند ، و ديالوگ و محاوره‌ي افراد ديالوگ و محاوره‌ي (‌بين ) زبان‌ها‌ي آنهاست . به اين دليل در رمان هيچ‌گاه با تك‌گويي ( مونولوگ ) روبه‌رو نيستيم . حتي در يادداشت‌هاي زير زميني داستايفسكي و تريولوژي بكت ، لحن راوي تك‌گو ، منوط به آنكه از چه مسايلي سخن مي‌گويد ، آيا نظرات خويش يا نظرات و سخنان ديگران يا موضوعي را از ديد عيني گزارش مي‌كند ، عوض مي‌شود . رمان تنها در صورتي مي‌تواند از يك زبان مطلق و واحد برخوردار باشد كه فقط به شرح وضعيت يك شخصيت ، آن هم تنها در يك موقعيت بپردازد . زيرا كافي است تا موقعيت و وضعيت روحي انسان‌ها عوض شود تا زبان او ، زبان مناسب تشريح وضعيت او نيز تغيير كند 64

۴/۱۱/۱۳۸۸

چهار گروه انسانها از دید دکتر علی شریعتی





آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند.

· عمده آدم ها.

§ حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند.

· مردگانی متحرک در جهان.

§ خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی شخصیت‌اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌اشان یکی است.

آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند.

· آدم های معتبر و با شخصیت.

§ کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند.

· شگفت انگیز ترین آدم ها.

§ در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدم ها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می آید که چه حرف ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد



و ما از کدام دسته ایم؟

۴/۰۹/۱۳۸۸

محمد حقوقي» درگذشت - 1388/4/9



«
:

محمد حقوقي -شاعر و منتقد پيشكسوت-در سن 72سالگي از دنيا رفت. به گزارش خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، ايشان حدود ساعت 17:20 امروز (دوشنبه، هشتم تيرماه) در بيمارستان خورشيد اصفهان درگذشت. حقوقي از روز پنج‌شنبه (چهارم تير) به دليل ناراحتي قلبي و كليوي به حالت نيمه‌بي‌هوش به بيمارستان منتقل شده بود. به گفته‌ي همسر حقوقي، جزييات مراسم تشييع و خاك‌سپاري اين شاعر و پژوهشگر كه در تهران سكونت داشت، هنوز مشخص نيست؛ اما به احتمال زياد در زادگاهش اصفهان به خاك سپرده شود. محمد حقوقي متولد سال 1316 در اصفهان بود. دوره‌ي آموزش‌هاي دبستاني و دبيرستاني را در زادگاهش به پايان رساند. پيش از اين‌كه به تهران بيايد، تنها دو كتاب شعر با نام «زوايا و مدارات» و «فصل‌هاي زمستاني» را در اصفهان چاپ كرده بود و نه تنها به عنوان شاعر، كه به عنوان منتقد هم، همراه با چاپ مقاله‌ها و نقدهايي در «جنگ اصفهان»، مجله‌ي «آرش» و مطبوعات مختلف مشهور شده بود؛ اما آن‌چه او را بيش از پيش شناساند، انتشار كتاب «شعر نو از آغاز تا امروز» بود. آثاري از جمله دفترهاي شعر: «گنجشك‌ها و گيلاس‌ها» (شعرهاي عاشقانه)، «زوايا و مدارات»، «فصل‌هاي زمستاني»، «شرقي‌ها»، «با شب با زخم با گرگ»، «گريزهاي ناگريز»، «خروس هزاريال»، «سطح‌هاي شعر در سطرهاي نثر» و «از صدا تا سكوت» (لاك‌پشت‌ها)، و نيز «شعر و شاعران» (‌بررسي و تحقيقي درباره‌ي شعر شاعران معاصر) از او به جا مانده‌اند.
عمده آثار وي در نقد و معرفي شاعراني نظير نيما يوشيج، سهراب سپهري، احمد شاملو، مهدي اخوان ثالث و فروغ فرخزاد است.

۴/۰۶/۱۳۸۸

زمستان اخوان ثالث






سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است.

کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور یا نزدیک

مسیحای جوان مرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناحوانمردانه سرد است...آی...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!

منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم

منم من، سنگ تیپا خورده‌ي رنجور

منم دشنام پست آفرینش، نغمه‌ي ناجور

نه از رومم نه از زنگم؛ همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در، بگشای دلتنگم

حریفا، میزبانا، میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست؛ مرگی نیست

صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می‌گویی: "که بی‌گه شد؛ سحر شد؛ بامداد آمد!"

فریبت می‌دهد! برآسمان، این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا! گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان

نفس ها ابر دل ها خسته و غمگین

درختان اسکلت های بلور آجین

زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهروماه

.

.

زمستان است......

۳/۳۰/۱۳۸۸

آزادی ای گلولة آتش! شعری از جلال سرفراز

جلال سرفراز


ما در سطور خيابان هر يک کلمه يی هستيم
که با حروف يکسان
شعر بلند آزادی را می نويسيم

از بين ما کلماتی افتاده اند
از بين ما کلماتی خط خورده اند
از بين ما کلماتی
حتا از ياد رفته اند
اما
هميشه آزادی آزادی ست


آزادی را
نظاميان با سرنيزه معنی می کنند
ما با گل و صدا
و آن که در طبيعت آزادی معنای بند ببيند
با ماست
بی که از ما باشد

آنان که قفل خريدند
و با بلندگوی مذاهب
ما را به باغ عدن بردند
و پای چشمة کوثر گردن زدند
آنان فريب خوردند
ما بازگشته ايم
ما باز گشته ايم در صفوف منظم
...

اما آزادی! آزادی!
تو مذهب هميشة مايی
که در حصار نمی گنجی
و در کلام
تنها در کلام خلاصه نخواهی شد

آزادی
ای گلولة آتش!


جلال سرفراز

بیانیه جمعی از اهالی هنر و فرهنگ کشور




/از مراجع قانونی و مذهبی می‌خواهیم برای اعاده حقوق از دست رفته ملت اقدام کنند - 1388/3/29
:

جمعی از اهالی هنر و فرهنگ کشور با صدور بیانیه ای ضمن همراهی با موج سبز مردم، از تمامی مراجع قانونی و مذهبی درخواست کردند که نقش پناه مردم را در این شرایط خطیر ایفا کنند.

متن بیانیه ارسالی هنرمندان به قلم به این شرح است:
به نام خدا بیانیه جمعی از اهالی هنر و فرهنگ کشور جمعه بیست و دوم خرداد روز با شکوهی بود. همه بودند. آنها که همیشه می آمدند و آنها که هرگز نیامده بودند. همه محترم بودند. هیچکس خس نبود، خاشاک نبود. جمعه بیست و دوم خرداد روز نمایش اعتماد، آگاهی و عقلانیت ملت و درک صحیح مردم از ارادة در دست گرفتن سرنوشت خویش بود. 1- جامعة هنری ایران همپای این جریان تاریخی، پیشگام حرکت سرنوشت ساز انتخابات ریاست جمهوری دهم شد و در بستر سازی این اعتماد عمومی، به سهم خود تلاش کرد. 2- متاسفانه در هنگامة تجلی این ارادة ملی، جریان های شناخته شده ای با سوءاستفاده از امکانات ملی و دولتی به کارگردانی آرا و مدیریت آن پرداختند و در یک اقدام ویرانگر تاریخی، ضربه مهلکی به حقوق مدنی مردم وارد کردند و عملاً بخش گسترده ای از جامعه ایران را در آستانه خروج از دایرة اعتماد به نظام قرار دادند. 3- در شرایطی که بسیاری از نخبگان سیاسی و فرهنگی کشور به همراه بخش عظیمی از ملت ، در صحت انتخابات دچار تشکیک شده اند ، متاسفانه رسانه ملی ایران به جای بستر سازی برای رفع نگرانی ها و اعتراضات و تلاش جهت شفاف سازی واقعیت ها ، همچنان از مواضع و ادبیاتی دور از شان این ملت بزرگ استفاده می کند. جامعه هنری و فرهنگی ایران همگام با خواست و ارادة عمومی ملت که در راهپیمایی میلیونی آنها تجلی یافته و در اظهارات نامزدهای معترض نیز منعکس شده است، از تمامی مراجع قانونی و مذهبی درخواست می کند، نقش پناه مردم را در این شرایط خطیر ایفا کنند و برای اعاده حقوق از دست رفتة ملت و بازسازی بنای ویران شده عدالت اجتماعی ، اقدام کنند. این جامعة هنری و فرهنگی همچنین از نیروهای نظامی و انتظامی درخواست می کند با خویشتن داری و پرهیز از خشونت ، تصویری جوانمردانه تر از رفتار و فرهنگ ملت ایران را به نمایش گذارند .
عزت‌الله‌ انتظامی، صابر ابر، محمد آلادپوش، امیر اثباتی، پگاه آهنگرانی، محمد احمدی، حمید اسکندری، محمدرضا اعلامی، حمید امجد، ژیلا ایپکچی، اهورا ایمان، بابک اطمینان، ساعد باقری، مرضیه برومند، مهدی بزرگمهر، رخشان بنی‌اعتماد، بیتا بهشتیان، شهرزاد بهشتیان، امیرحسین بیاتی، کامبوزیا پرتوی، کیومرث پور‌احمد، حمید‌ پور‌آذری، فرهاد توحیدی، هدیه تهرانی، شاپور حاتمی، امیر راد، حیب‌اله صادقی، مهرداد صدیقی، هاجر صمدی، فرشته طائر‌پور، طناز طباطبایی، امیر عابدی، قدرت‌ا... عاقلی، ساقی عطائی، افشین علاء، حسین علیزاده، فریدون عموزاده خلیلی، کیانوش عیاری، حمید فرخ‌نژاد، شبنم فرشاد‌جو، محمد فرشته‌نژاد، اصغر فرهادی، فرشاد فزونی، فرهاد فزونی، عبدالجبار کاکانی، مهدی کرم‌پور، باران کوثری، احمدرضا گرشاسبی، نعمت‌ لاله‌ای، نیلوفر لاری‌پور، محمدحسین لطیفی، مهسا محب‌علی، غلامحسین نامی، لیلا حاتمی، حمدعلی حسین‌نژاد، محمدحسین حقیقی، منیژه حکمت، حسین خسرو‌جردی، فردین خلعتبری، سیف‌ا... داد، ابوالحسن داوودی، احمدرضا درویش، بهمن دهقانی، علیرضا رئیسیان، شادمهر راستین، فاطمه راکعی، محمد رحمانیان، داوود رشیدی، لیلی رشیدی، محمد رضایی‌راد، حسین زمان، جمال ساداتیان، حسام‌الدین سراج، سعید سهیلی، علی‌اصغر سید‌آبادی، مرتضی شایسته، پرویز شهبازی، سهیل محمودی، محسن مخملباف، آزاده مدنی، سهراب مدنی، علی مصفا، فاطمه معتمد‌آریا، حسن معجونی، کسری معظمی، محمدرضا مویینی، نازنین مفخم، تورج منصوری، داریوش مهرجویی، مازیار میری، محمدعلی نجفی، مهتاب نصیر‌پور، نشاط نوذری، ضیاء هاشمی، افشین هاشمی‌، کارن همایون‌نفر، محمدرضا درویشی، مریلا زارعی، محبوبه هنریان، اشکان خطیبی، مرضیه محبوب، سعید شهرام، نادر رضایی، سعید پور‌اسماعیلی، آتوسا قلمفرسایی، مصطفی احمدی، احمد وکیلی، مریم نراقی، علیرضا سمیع‌آذر، طاهره ایبد، بیوک ملکی، افسانه گیریان، فریبا نباتی، شهرام اقبال‌زاده، پرویز تناولی، منوچهر معتبر، حمیدرضا قلیچ‌خانی، داریوش فرهنگ، امیر توده‌روستا، خسرو خسروی، احمد مرشد‌لو، شهاب فتوحی، رضا بهار‌انگیز، بهذرنگ صمد‌زادگان، شهرام مکری، رضا نامی، بهرام عظیم‌پور، طوفان نهان‌قدرتی، کوروش شیشه‌گران، حامد صحیحی، سمیرا اسکندر‌فر، پیروز کلانتری، فرح اصولی، واحد خاکدان، لیلا نقد‌پری، مجید برزگر، پریوش نظریه، سعید شهلا‌پور، امین نورانی، محمدمهدی طباطبایی، معصومه بختیاری، ابراهیم حقیقی، بیتا فیاضی، ژینوس تقی‌زاده، حامد رشتیان، امیر‌حسین بیرجندی، پیمان نهان‌قدرتی، علی واجد‌سمیعی، بهمن کیارستمی، محمدرضا مقدسیان، ایمان افسریان، معصومه مظفری، میترا کاویان، گلناز فتحی، رعنا فرنود، محمدحسین ماهر، رزیتا شرف‌جهان، پویا آریان‌پور، منیز صحی، مصطفی دره‌باغی، مرتضی دره‌باغی، محسن صادقیان، رعنا جوادی، بهمن جلالی، تورج کیانی، پروین صفری، منصوره حسینی، پرویز آبنار، باربد گلشیری، ثمیلا امیر‌ابراهیمی، علی‌اکبر صادقی، لیلی گلستان، توکا نیستانی، شیده تامی، وحید حکیم، احمد میراحسان، علاء محسنی، مانی پتگر، ماجد نیسی، منوچهر مشیری، میترا کارآگاه، پژمان حبیبیان، هوشنگ آزادی‌ور، محمد نصیری، مجید عاشقی، سحر سلحشور، مهوش شیخ‌الاسلامی، فرهاد مهرانفر، رضا کاظمی، ارد زند، کیوان کیانی، مهدی شکیب، رضا بهرامی‌نژاد، محمد حدادی، علی حدادی، اکبر حدادی، عمید راشدی، جلال متولی، هاله باستانی، محمدحسین مهدوی‌سعیدی، علی اسدی، سید‌رضا یکرنگیان، ماکان محمدی، سعید صدیق، سعید حدادی، محمد عاشقی، غزل شاکری، مهدی قربانپور، مجتبی میرطهماسب، تبسم هاشمی، ایمان وزیری، اریکا ابراهیمی‌قاجار، نیلوفر قادری‌نژاد، فرشته یمینی شریف، مهشید رحیم‌ تبریزی، یعقوب عمامه پیچ، جعفر پناهی، پرویز آبنار، منوچهر محمدی، رایکا میلانیان، آرزو نیکپور، محمدعلی سعیدی، شیما طباطبایی، فرزاد موتمن، سمیرا علیخان‌زاده، مهرداد میرکیانی ، شالیزه عارف پور ، مونا زندی ، علیرضا شمس ، منوچهر سفر زاده ، فیروزه امینی ، هایده دیلمغانی ، مجید اخوان ، محمد هادی قمیشی ، مسعود صادقیان ، خزر معصومی ، شادی افشار ، معصومه عبیری.

۳/۲۸/۱۳۸۸

درگذشت رضا سیدحسینی، ادیب، نویسنده و مترجم









رضا سید حسینی مترجم باسابقه ایران و از کسانی که به عنوان چهره های ماندگار ادبی ایران معرفی شده، از اواسط فروردین ماه به دلیل تب شدید و عفونت ریه به بیمارستان منتقل و در بخش مراقبت های ویژه آی سی یو بستری شده بود؛صبح روز جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۸۸ در سن ۸۳ سالگی در بیمارستان ایرانمهر تهران درگذشت.

رضا سید حسینی

رضا سید حسینی، ادیب، مترجم و نویسنده، شصت سال از عمرش را صرف ترجمه آثار ادبی مهم جهان و همچنین شناساندن مکتب های ادبی کرد. در کارنامه ادبی اش می توان ترجمه آثاری از نویسندگان بزرگی چون آندره مالرو، بالزاک، ژان پل سارتر، آندره ژید، آلبر کامو، ماکسیم گورکی، توماس مان،مارگریت دوراس، ناظم حکمت و چارلی چاپلین را پیدا کرد.


بسیاری معتقدند رضا سید حسینی از جمله مترجمانی بود که ترجمه را به عنوان هنر معرفی کرد.

مدیا کاشیگر مترجم و نویسنده، رضا سید حسینی را از آخرین بازماندگان نسل مترجمان دوره خودش می داند. و:" وفاداری به متن و تسلط در برگرداندن به زبان فارسی از ویژگی های مهم این نسل است. ما حداقل مکتب های ادبی و فرهنگ آثار را مدیون او هستیم."

علی دهباشی، نویسنده و سردبیر مجله ادبی بخارا معتقد است رضا سید حسینی در چند زمینه به صورت بسیار عالی کار کرد و "ما شناخت بسیاری از نویسندگان فرانسه زبان را به او مدیونیم."

آقای دهباشی همچنین به توانایی های او در زمینه نقد ادبی اشاره می کند: "پنجاه و پنج سال پیش، رضا سید حسینی برای ما مکتبهای ادبی را نوشت، کتابی که در واقع به کمکش سه نسل (ایرانیان) با مکاتب و شیوه های داستان نویسی و نقد ادبی آشنا شدند. هنوز هم این کتاب بعد از گذشت بیش از نیم قرن، بی نظیر است."

علی دهباشی همچنین ترجمه آثار رضا سید حسینی از ترکی به فارسی و همچنین کارهای مطبوعاتی او را قابل تحسین می داند و به ترجمه های او از نویسندگان ترک زبانی چون یاشار کمال، لطیف تکین و اشعار ناظم حکمت اشاره می کند که باعث شد ایرانیان با نویسندگان معاصر ترک زبان آشنا شوند.

مهشید نونهالی، مترجم و از همکاران سالهای اخیر رضا سید حسینی،
شکل ترجمه رضا سید حسینی را الگویی برای کسانی می داند که می خواهند چگونگی ترجمه را یاد بگیرند و در ادامه می افزاید" کتاب ضد خاطرات آندره مالرو که با آقای ابوالحسن نجفی کار کردند واقعا الگوست. کتاب دیگر در باب شکوه سخن از لونگینوس، مصداق خوب دیگری است چرا که ترجمه ایشان نیز به نوعی شکوه سخن است."

هوشیار انصاری فر، مترجم و نویسنده، ترجمه های رضا سید حسینی را نقطه عطفی در تاریخ ترجمه می داند و از او به عنوان نسل موسس روشنفکری در ایران نام می برد.

:" سید حسینی در این نسل هم جایگاه کاملا منحصر به فردی دارد. مردی است که وقتی می گوییم به تنهایی یک نهاد، بلکه چندین نهاد بود حقیقتا اغراق نکرده ایم. می توانیم از مکتب های ادبی بگوییم که به تنهایی کار سالیان سال یک گروه پر شمار دسته جمعی را یک تنه انجام داد. اگر سیر مکتب های ادبی از چاپ اول تا تجدید نظر چاپ نهایی را بررسی کنیم به تنهایی نموداری از سیر روشنفکری ایرانی است."

او نشان شوالیه نخل آکادمیک فرانسه را در سال ۲۰۰۰ میلادی از آن خود کرد. "فرهنگ آثار" با مجلدهای ۸۰۰ صفحه‌ ای با سرپرستی او عرضه شد. او همچنین در تدوین "فرهنگ آثار ایرانی - اسلامی" همکاری داشت.

دوستداران و همکاران رضا سید حسینی می گویند که او نه تنها مترجم که مدرسی بود که نسل های متمادی از طریق ترجمه ها و مکتب های ادبی اش شاگردی او را کرده اند.

۳/۱۲/۱۳۸۸

بگذارید این وطن دوباره وطن شود!!!!!!


قسمت‌هایی از یک شعر لنگستون هیوز

بگذارید این وطن دوباره وطن شود .
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود .
بگذارید پیش‌آهنگ دشت شود
و در آن‌جا که آزاد است منزل‌گاهی بجوید .
بگذارید این وطن رویایی باشد که رویا‌پروران در رویای خویش
داشته‌اند .
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن ، نه شاهان بتوانند بی‌اعتنایی نشان دهند
و نه ستمگران اسباب‌چینی کنند
تا هر انسانی را ، که برتر از اوست از پا درآورد .

آه بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن آزادی را
با تاج گلِ ساختگیِ وطن‌‌پرستی نمی‌آرایند .
اما امکان واقعی برای همه‌کس هست ، زندگی آزاد است
و برابری در هوایی است که استنشاق می‌کنیم
.............

بگو توکیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه می‌کنی ؟
کیستی تو که حجابت با ستاره‌گان فراگستر می‌شود ؟
............
من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار ، که گرفتار آمده‌ام
در زنجیره‌‌ی بی‌پایان و دیرینه سالِ
سود و قدرت، استفاده
قاپیدن زمین ،‌ قاپیدن زر،
کار انسان‌‌ها ، مزد آنان ،
و تصاحب همه‌چیزی به فرمان آز و طمع

من کشاورزم – بنده‌ ی خاک –
کارگرم ، زرخرید ماشین.
من مردمم : نگران ، گرسنه ، شوربخت ،
که با وجود آن رویا ، هنوز امروز محتاج کفی نانم .
هنوز امروز درمانده‌ام- آه، ای پیش‌ آهنگان!
من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،
بی‌نواترین کارگری که سال‌هاست دست به دست می‌گردد .
با این‌همه ،من ، همان کسی‌که در دنیای کهن
در آن‌ حال‌‌که‌ هنوز رعیت شاهان بودیم
بنیادی‌ترین آرزومان را در رویای خود پروردم ،
رویایی با آن‌مایه قدرت ، بدان حد جسورانه و چنان راستین
که جسارت پرتوان آن هنوز سرود می‌خواند
در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار شخمی که این وطن را
سرزمینی کرده که هم‌اکنون هست .
.......
آه بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود
- سرزمینی که هنوز آن‌چه می‌بایست بشود ، نشده است
و باید بشود –
سرزمینی که در آن انسان آزاد باشد .
سرزمینی که از آن من است .
- از آن بی‌نوایان ، سرخ‌پوستان ، سیاهان ، من ،
که این وطن را وطن کردند ، که خون و عرق جبین‌شان ، درد و ایمان‌شان ،
در ریخته‌‌‌گری‌های دست‌هاشان ، و در زیر باران خیش‌هاشان
بار دیگر باید رویای پرتوان ما را بازگرداند .

آری هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید
پولادِ آزادی زنگار ندارد .
......
ما مردم می‌باید
سرزمین‌مان ، معادن‌مان ،گیاهان‌مان ، رودخانه‌هامان ،
کوهستان‌ها و دشت‌های بی‌پایان‌مان را آزاد کنیم
و بار دیگر وطن‌مان را بسازیم .


مترجم : شاملو

۳/۱۱/۱۳۸۸


عشق راواردكلام كنيم ----------- تا به هر عابري سلام كنيم
وبه هرچهره اي تبسم داشت -------- مابه آن چهره احترام كنيم
هركجا اهل مهر پيدا شد -------------- ما در اطرافش ازدحام كنيم
چشم ما چون به سروسبز افتاد ----------- بهر تعظيم او قيام كنيم
گل وزنبور ،دست به دست دهند -------- تا كه شهد جهان به كام كنيم
اين عجايب مدام در كارند ----------- تاكه ماشادي مدام كنيم
زنبور،شهره گشته است به نيش ------------ ما ازو رفع اتهام كنيم
علفي هرزه نيست درعالم ----------- ماندانيم وهرزه نام كنيم
زندگي در سلام وپاسخ اوست ---------- عمر راصرف اين پيام كنيم
در عمل بايد عشق ورزيدن---------- گفتگو را بيا تمام كنيم
عابري شايد عاشقي باشد ---------- پس به هر عابري سلام كنيم