قضيه ي كتاب ما ، مثل داستان لحاف ملا نصرالدين شده . شايد هم نشده و شايد اصلا ربطي به اين ضرب المثل نداشته ياشد و شايد ...ما كه هر كار كرديم نتوانستيم آن را در دنياي نويسندگان . دنياي كتاب فروشان و كتاب خران پخشش كنيم . يعني هيچ كس پيدا نشد كه به ما بگويد خرت به چند . خب ما هم به كسي نگفتيم . يعني راسياتش اصلا دلمان نيامد كه گردن خم كنيم و پيش هر كس و ناكسي رو بيندازيم و با التماس بگيم : بابا اين ناشر حرامزاده و بچه آخوند ، كلاه سر ما گذاشته و يك مشت كتاب داده زير بغلمون ، شمارو به خدا يك كاري كنيد كه كتابمون پخش بشه . و از همه مهمتر پولشن نداشتيم كه راه بيفتيم از اين سر دنيا بريم پيش اين ناشر و اون ناشرو گردن كج گنيم . منظورم اينه كه شايد اگر داشتيم اين كار را هم مي كرديم . خب نداشتيم . همه ي عمرمون نداشتيم و شايد هيچ وقت ديگه هم نداشته باشيم . هرچي هست از خير درامد كتاب گذشتيم و آن را در اين آدرس منتشر كرديمhttp://www.geocities.com/ketabmajazi/shoma.zip
حالا هر كي دلش خواست و حالشو داشت ، مي تونه بدون پرداخت يك شاهي آن را دانلود كند و هر بلايي كه خواست سرش بياره كه ما از خير نوشتن و نويسنده شدن و كسب در امد ، گذشتيم . ولي خضرت عباسي هر كي خوندش عوض فاتحه خوندن و نمي دونم ختم گرفتن ، اگر دلش خواست - برا دلخوشي ما هم كه شده يه ميل بزنين و حداقل چارتا فحشمون بدين . والسلام
در ضمن يه دعا هم در حق همه ي رانت خوارها و مسئولين چاپ و نشر كتاب هم بكنيد .
۴/۱۵/۱۳۸۳
۴/۱۱/۱۳۸۳
هنريك ايبسن
ترجمه مجتبى پورمحسن
:و شاعر بودن يعنى چه؟ مدت ها پيش فهميدم كه شاعر بودن لزوماً يعنى اينكه ببينى و خوب نشان دهى. هر چيزى را كه خوانندگان مى بينند و درك مى كنند مثل يك شاعر ببينى. اما تنها چيزهايى كه تجربه شده اند را مى توان شاعرانه ديد و پذيرفته شود. و راز ادبيات مدرن دقيقاً در اين نوع تجربيات زنده نهفته است. تمام چيزهايى كه در ده سال گذشته نوشته ام را از نظر روحى زندگى كرده ام. اما هيچ شاعرى در انزوا نمى تواند چيزى را تجربه كند. او دقيقاً چيزهايى را تجربه مى كند كه هموطنانش با او تجربه مى كنند. اما اگر اين طور نبود چه چيزى بين ذهن توليدگر و ذهن مصرف كننده ارتباط برقرار مى كند؟
و آنچه كه تجربه مى كنم و برايم الهام ساز مى شود، چيست؟ دامنه اش بسيار وسيع است. چيزهاى بسيار بزرگ و زيبايى كه براى من الهام بخش مى شوند چيزهايى هستند كه به ندرت و فقط در بهترين لحظه هاى زندگى ام درونم را زيرورو مى كنند. وقتى الهام به سراغم مى آيد اصطلاحاً از خود هر روزم فراتر مى روم. چنين تجربه اى برايم الهام بخش بوده چون خواسته ام با آن روبه رو شوم و آن را بخشى از خودم كنم.اما لحظاتى خلاف آنچه گفتم نيز براى من باعث الهام شده است. چيزهايى كه در خودكاوى به عنوان پس مانده هاى رسوبات سرشت انسان شناخته مى شود. در اين مورد نوشتن براى من مثل حمام كردن بوده است كه پس از آن احساس تميزى، سلامت و آزادى بيشترى داشته ام. هيچ كس بدون اينكه چيزى را تجربه كند نمى تواند آن را به صورت شاعرانه تصوير كند و در بين ما چه كسى هست كه به تناقضات موجود بين كلام و كردار، تمايل و وظيفه، بين زندگى و نظريه پى نبرده باشد؟ و چه كسى تا به حال دست كم هرازچندگاهى نسبت به خودش به طور خودخواهانه اى احساس رضايت نداشته و سعى كرده است كه ارتباطش را با خودش و ديگران كم كند؟
من اعتقاد دارم كه با اين نكات به شما دانشجويان دقيقاً مخاطبم را يافته ام. اگر قرار باشد كه اين حرف ها فهميده شوند، مطمئناً شما آنها را خواهيد فهميد. وظيفه يك دانشجو بسيار شبيه وظيفه يك شاعر است. دانشجو بايد بكوشد تا هم خودش متوجه قضيه شود و هم ديگران را آگاه كند و به مطرح كردن سئوالاتى بپردازد كه در جامعه معاصرى كه او به آن تعلق دارد وجود داشته باشد.از اين لحاظ درباره خودم مى توانم بگويم كه سعى كرده ام دانشجوى خوبى بوده ام. شاعر ذاتاً تيزبين است. من هرگز زادگاه و زندگى واقعى آنجا را كاملاً نديده ام. اما در نگاهى بسته وقتى از آنجا دور بوده ام در غياب تصورش كرده ام.
و حالا هموطنان من، در پايان مى خواهم چند كلمه ديگر درباره تجربيات خودم بگويم. وقتى امپراتور جوليان به پايان كارش رسيد، و همه چيزهاى پيرامونش همچون آوار بر سرش ريخت هيچ چيز جز اين فكر او را غمگين نمى كرد كه وقتى دشمنانش حكم مى رانند از او فقط خاطره اى در اين حد باقى خواهد ماند كه او برخلاف بقيه كه با قوى ترين عشق ها در قلب ديگران زندگى مى كردند، او امپراتور جوليان با خونسردى تمام براى خود ستايش هاى محترمانه مى خريد و اين از تجربه من نتيجه بخش تر است و ريشه در سئوالى دارد كه من هميشه در اعماق تنهايى ام از خودم پرسيده ام. حالا جوانان نروژ به طور مهرآميز و روشن جوابى را به من داده اند كه هرگز انتظار شنيدنش را نداشتم. من اين پاسخ را به عنوان بهترين پاداش ديدار با هموطنانم به خانه مى برم. اميدوارم و اعتقاد دارم آنچه امشب تجربه مى كنم حتماً منبع الهامى است كه در يكى از كارهايم منعكس خواهد شد و اگر چنين اتفاقى بيفتد و كتابى از اين تجربه حاصل شود كه حتماً براى شما خواهم فرستاد، از اين دانشجويان مى خواهم كه آن را به عنوان سپاسى براى اين ديدار بپذيرند. از شما مى خواهم به عنوان كسى آن را بپذيريد كه در خلقش نقش داشته است.
ترجمه مجتبى پورمحسن
:و شاعر بودن يعنى چه؟ مدت ها پيش فهميدم كه شاعر بودن لزوماً يعنى اينكه ببينى و خوب نشان دهى. هر چيزى را كه خوانندگان مى بينند و درك مى كنند مثل يك شاعر ببينى. اما تنها چيزهايى كه تجربه شده اند را مى توان شاعرانه ديد و پذيرفته شود. و راز ادبيات مدرن دقيقاً در اين نوع تجربيات زنده نهفته است. تمام چيزهايى كه در ده سال گذشته نوشته ام را از نظر روحى زندگى كرده ام. اما هيچ شاعرى در انزوا نمى تواند چيزى را تجربه كند. او دقيقاً چيزهايى را تجربه مى كند كه هموطنانش با او تجربه مى كنند. اما اگر اين طور نبود چه چيزى بين ذهن توليدگر و ذهن مصرف كننده ارتباط برقرار مى كند؟
و آنچه كه تجربه مى كنم و برايم الهام ساز مى شود، چيست؟ دامنه اش بسيار وسيع است. چيزهاى بسيار بزرگ و زيبايى كه براى من الهام بخش مى شوند چيزهايى هستند كه به ندرت و فقط در بهترين لحظه هاى زندگى ام درونم را زيرورو مى كنند. وقتى الهام به سراغم مى آيد اصطلاحاً از خود هر روزم فراتر مى روم. چنين تجربه اى برايم الهام بخش بوده چون خواسته ام با آن روبه رو شوم و آن را بخشى از خودم كنم.اما لحظاتى خلاف آنچه گفتم نيز براى من باعث الهام شده است. چيزهايى كه در خودكاوى به عنوان پس مانده هاى رسوبات سرشت انسان شناخته مى شود. در اين مورد نوشتن براى من مثل حمام كردن بوده است كه پس از آن احساس تميزى، سلامت و آزادى بيشترى داشته ام. هيچ كس بدون اينكه چيزى را تجربه كند نمى تواند آن را به صورت شاعرانه تصوير كند و در بين ما چه كسى هست كه به تناقضات موجود بين كلام و كردار، تمايل و وظيفه، بين زندگى و نظريه پى نبرده باشد؟ و چه كسى تا به حال دست كم هرازچندگاهى نسبت به خودش به طور خودخواهانه اى احساس رضايت نداشته و سعى كرده است كه ارتباطش را با خودش و ديگران كم كند؟
من اعتقاد دارم كه با اين نكات به شما دانشجويان دقيقاً مخاطبم را يافته ام. اگر قرار باشد كه اين حرف ها فهميده شوند، مطمئناً شما آنها را خواهيد فهميد. وظيفه يك دانشجو بسيار شبيه وظيفه يك شاعر است. دانشجو بايد بكوشد تا هم خودش متوجه قضيه شود و هم ديگران را آگاه كند و به مطرح كردن سئوالاتى بپردازد كه در جامعه معاصرى كه او به آن تعلق دارد وجود داشته باشد.از اين لحاظ درباره خودم مى توانم بگويم كه سعى كرده ام دانشجوى خوبى بوده ام. شاعر ذاتاً تيزبين است. من هرگز زادگاه و زندگى واقعى آنجا را كاملاً نديده ام. اما در نگاهى بسته وقتى از آنجا دور بوده ام در غياب تصورش كرده ام.
و حالا هموطنان من، در پايان مى خواهم چند كلمه ديگر درباره تجربيات خودم بگويم. وقتى امپراتور جوليان به پايان كارش رسيد، و همه چيزهاى پيرامونش همچون آوار بر سرش ريخت هيچ چيز جز اين فكر او را غمگين نمى كرد كه وقتى دشمنانش حكم مى رانند از او فقط خاطره اى در اين حد باقى خواهد ماند كه او برخلاف بقيه كه با قوى ترين عشق ها در قلب ديگران زندگى مى كردند، او امپراتور جوليان با خونسردى تمام براى خود ستايش هاى محترمانه مى خريد و اين از تجربه من نتيجه بخش تر است و ريشه در سئوالى دارد كه من هميشه در اعماق تنهايى ام از خودم پرسيده ام. حالا جوانان نروژ به طور مهرآميز و روشن جوابى را به من داده اند كه هرگز انتظار شنيدنش را نداشتم. من اين پاسخ را به عنوان بهترين پاداش ديدار با هموطنانم به خانه مى برم. اميدوارم و اعتقاد دارم آنچه امشب تجربه مى كنم حتماً منبع الهامى است كه در يكى از كارهايم منعكس خواهد شد و اگر چنين اتفاقى بيفتد و كتابى از اين تجربه حاصل شود كه حتماً براى شما خواهم فرستاد، از اين دانشجويان مى خواهم كه آن را به عنوان سپاسى براى اين ديدار بپذيرند. از شما مى خواهم به عنوان كسى آن را بپذيريد كه در خلقش نقش داشته است.
۴/۰۶/۱۳۸۳
اين جا فرداست !
خسته خسته از در بيرون آمد . سرش را بالا گرفت . سينه اش را جلو داد . نگاهي به آ سمان ُپر از اسمان خراش انداخت . وقتي آبي آسمان را نديد ، آهي كشيد و با يك حركت استخوان هاي خشك شده اش را به صدا در آورد و راه افتاد . او امروز پس از مدت ها توي دستشويي أداره ، خودش را در آ يينه ديده بود . مرد پشم آلودي كه جا بجا موهاي ژوليده اش سفيد شده بود و چشم هايش مثل چاهي كه رو به خشك شدن بود ، تا عمق كاسه ي سرش پايين رفته بود و از همه بدتر چين وچروك هايي كه تمام پيشاني و زير چشم هايش را پوشانده بود . او اول باور نكرده بود و بعد كه با دست ، پوست گونه هاي بر آمده اش را كشيده بود ، باور كرده بود كه اين مرد ، خودش است . انوقت سرش را جلو برده و با دقت به خودش نگاه كرده بود و اگر يكي از همكار ها به او نگفته بود « مگر ديوونه شدي ؟ » تا ظهر همان جا مي ماند و خودش را وارسي مي كرد .
كيفش را بردا شت وبه راه افتاد و سعي كرد به قيافه ي آن مرد فكر نكند . ولي اين كار غير ممكن بود . مرد كسي نبود غير از خودش . خودي كه هيچ كس را نداشت و توي اين همه ازدحام گم شده بود . خودي كه گذشته اي نداشت .زير سايه ي درختي ايستاد كيفش را به زمين گذاشت و سعي كرد افق را پيدا كند و از خودش پرسيد « از كي تا حالا … ؟»
چلهي تابستان بود و مرد ديگر طاقت رفتن نداشت . خودش را به داخل پارك انداخت. و روي نيمكتي زير درخت انجير ، نشست . هنوز درست جاگير نشده بود كه دست خنكي دست او را گرفت و گفت « فالته ببينم »
دختر آن قدر جوان و شاداب بود كه بدون فكر دستش را به دست او داد. دختر توي چشمش خنديده بود و سر انگشتش را به كف دست او كشيد و گفت « عمرت درازه ، مي بيني خط تا وسط انگشتات رسيده ...»
كف دست عرق كرده ي مرد به خارش افتاد . خنديده . دختر گفت « نخند ، ماچش كن ! » كف دستش را بوسيد . به اطرافش نگاه كرد . هيچ جا سايه اي و نيمكتي نديد .
دختر دست او را كشيد و گفت « اوه ه ، چقزه لفتش مي دي » و ادامه داد . « يه زن مي بينم . نه . چن تا ، هيزي ؟ شوخي كردم ، يكي بيشتر نيس . . .غريبه نيس، خوديه .»
او با خنده خنده گفت« خودت نيستي ؟ »
دختر دستش را ول كرد و خودش را عقب كشيد . او به طرفش رفت و دستش را كشيد و گفت « هر چي بخوائي مي دم !»
دختر فحشي داد از جايش بلند شد . او رهايش نكرد . به دور بر ش نگاه كرد . هيچ كس نبود دستش را دور كمر دختر انداخت و او را به طرف خودش كشيد . دختر با تحاشي از بغل او در رفت . او كنترلش را از دست داد . مي خواست بيفتد كه دستي قوي زير بغل هايش را گرفت و دست ديگري ، دست هاي او را به زور جلو كشيد و دستي ديگر ، پيراهن سفيد و بلندي را بر عكس به تن او كشيد . تا مرد خواست اعتراض كند ،، آستين هاي بلند پيراهن را دور تنش پيچانده و گره زدند. او دهنش را باز كرد و گفت « ِاه . . . » دستي چسب را روي دهنش چسباند و دستها از زمين بلندش كردند به داخل آمبولانس قرمز رنگ بردند .
از آن همه مردمي كه مثل مورچه مي آمدند ومي رفتند ، هيچ كس كيف سياه و قديميي را كه تنها وبي صاحب وسط پياده رو ايستاده بود نديد.
30/ 5/ 82
خسته خسته از در بيرون آمد . سرش را بالا گرفت . سينه اش را جلو داد . نگاهي به آ سمان ُپر از اسمان خراش انداخت . وقتي آبي آسمان را نديد ، آهي كشيد و با يك حركت استخوان هاي خشك شده اش را به صدا در آورد و راه افتاد . او امروز پس از مدت ها توي دستشويي أداره ، خودش را در آ يينه ديده بود . مرد پشم آلودي كه جا بجا موهاي ژوليده اش سفيد شده بود و چشم هايش مثل چاهي كه رو به خشك شدن بود ، تا عمق كاسه ي سرش پايين رفته بود و از همه بدتر چين وچروك هايي كه تمام پيشاني و زير چشم هايش را پوشانده بود . او اول باور نكرده بود و بعد كه با دست ، پوست گونه هاي بر آمده اش را كشيده بود ، باور كرده بود كه اين مرد ، خودش است . انوقت سرش را جلو برده و با دقت به خودش نگاه كرده بود و اگر يكي از همكار ها به او نگفته بود « مگر ديوونه شدي ؟ » تا ظهر همان جا مي ماند و خودش را وارسي مي كرد .
كيفش را بردا شت وبه راه افتاد و سعي كرد به قيافه ي آن مرد فكر نكند . ولي اين كار غير ممكن بود . مرد كسي نبود غير از خودش . خودي كه هيچ كس را نداشت و توي اين همه ازدحام گم شده بود . خودي كه گذشته اي نداشت .زير سايه ي درختي ايستاد كيفش را به زمين گذاشت و سعي كرد افق را پيدا كند و از خودش پرسيد « از كي تا حالا … ؟»
چلهي تابستان بود و مرد ديگر طاقت رفتن نداشت . خودش را به داخل پارك انداخت. و روي نيمكتي زير درخت انجير ، نشست . هنوز درست جاگير نشده بود كه دست خنكي دست او را گرفت و گفت « فالته ببينم »
دختر آن قدر جوان و شاداب بود كه بدون فكر دستش را به دست او داد. دختر توي چشمش خنديده بود و سر انگشتش را به كف دست او كشيد و گفت « عمرت درازه ، مي بيني خط تا وسط انگشتات رسيده ...»
كف دست عرق كرده ي مرد به خارش افتاد . خنديده . دختر گفت « نخند ، ماچش كن ! » كف دستش را بوسيد . به اطرافش نگاه كرد . هيچ جا سايه اي و نيمكتي نديد .
دختر دست او را كشيد و گفت « اوه ه ، چقزه لفتش مي دي » و ادامه داد . « يه زن مي بينم . نه . چن تا ، هيزي ؟ شوخي كردم ، يكي بيشتر نيس . . .غريبه نيس، خوديه .»
او با خنده خنده گفت« خودت نيستي ؟ »
دختر دستش را ول كرد و خودش را عقب كشيد . او به طرفش رفت و دستش را كشيد و گفت « هر چي بخوائي مي دم !»
دختر فحشي داد از جايش بلند شد . او رهايش نكرد . به دور بر ش نگاه كرد . هيچ كس نبود دستش را دور كمر دختر انداخت و او را به طرف خودش كشيد . دختر با تحاشي از بغل او در رفت . او كنترلش را از دست داد . مي خواست بيفتد كه دستي قوي زير بغل هايش را گرفت و دست ديگري ، دست هاي او را به زور جلو كشيد و دستي ديگر ، پيراهن سفيد و بلندي را بر عكس به تن او كشيد . تا مرد خواست اعتراض كند ،، آستين هاي بلند پيراهن را دور تنش پيچانده و گره زدند. او دهنش را باز كرد و گفت « ِاه . . . » دستي چسب را روي دهنش چسباند و دستها از زمين بلندش كردند به داخل آمبولانس قرمز رنگ بردند .
از آن همه مردمي كه مثل مورچه مي آمدند ومي رفتند ، هيچ كس كيف سياه و قديميي را كه تنها وبي صاحب وسط پياده رو ايستاده بود نديد.
30/ 5/ 82
۳/۲۸/۱۳۸۳
شايد اينكه ميخوانيد يك قصه نباشد و شايد در پايان دهنتان باز بماند و شايد هم فحشم بدهيد و شايد همهي اين شايدها به دليل كمبود قافيه باشد و شايدهم هيچ كدام نباشد و يا شايد …
…عين يك عكس بود . تو قاب پنجره نشسته بود و موهاي سياه و افشانش را روي سينه هاي كوچكش ريخته و يك گل سرخ كوچك توي دهنش گذاشته بود و ميخ خيابان بود و شايد ميخ من . دلم هُري ريخت . پاهام سست شد . چه نگاهي ؟ بميري، دختر …يعني برم طرفش ؟ تو ديگه كي هستي ؟ خب برو شاخت كه نمي زنه …
…داره مياد . بالاخره به تور افتاد . مي دونستم . مامان ميگه « وختي ايجوري به خودت ميرسي ديگه هيش مردي نميتونه از اين قيافه ي مظلوم و قشنگ بگذره . » نيگا چه نگاهيام ميكنه . انگار تا حالا زن نديده . حرصش گرفته . بايدم بگيره . ميگي چي ميگه ؟ متلك ميگه يا قربون صدقهم ميره . واي كه راه رفتنش آدمو ديوونه مي كنه . چه نازي داره . اين ميباس دختر خلق بشه . چه موهاي بلند و خوشرنگي . چه كمر باريكي . خوش به حالش . لباشو نيگا ! انگار رُژ ماليده . واييي مژههاش . چه نگاهي . مثل ديوونه ها . بايدم ديوونه بشه ، بيچاره . چرا اينجوري نيگام مي كني ؟ مي خواي چكاركنم ، پاشم در برم . غلط كردي . اگر كسيم بايد در بره ، تويي نه من .بيچاره ، مي خوام بدبختت كنم . ميخوام كاري كنم پشت اين پنجره زانو بزني و اونقد التماس كني تا جونت در بره . …
…ميارزه . باور كن مي ارزه . اونقد كه برا يه لبخندش ،همه چيزمو بدم . آخ خ خ خ اگه …
…اگه چي ؟ چي ميدي يه ماچت بدم ؟ به كله وايميسي ؟ حاضري مژههاتو يه دونه يه دونه بكنم . نه . همون كه گفتم. اونقد سرگرمت ميكنم تا مدرسهها تعطيل شن و اونوقت ميگم زانو بزني و داد بزني …قبول؟
…يه نقشهاي داره پسر . تو چشاشو نيگا . يعني تو سرش چي ميگذره ؟ حالا چي مي خواي بگي ؟ واي … اين ديگه چي بود؟…
…هي مواظب باش پسر ! شصت پات نره تو چِشت ! اون كه ديدي بهش ميگن جو . اينم يه درخته . مواظب كلهت باش …
پسرك مستقيم به طرف پنجره رفت . دختر نگاه از نگاهش بر نمي داشت و پسر همانطور كه نگاهش مي كرد آنقدر جلو رفت كه دختر هُرم نفس هايش را حس مي كرد .پسر دستش را بر لبهي پنجره گذاشت صورتش را تا جلوي صورت دختر جلو برد . انگار دنبال جملهقشنگي بگردد ، مكث كرد و…
… خُب مي گفتي ؟ چي شد؟ زبونتو گربه خورده ؟بگو نترس . مي ترسي ؟ هان . لباتو غنچه كن ، آفرين . آب دهنتو فرو بده كه …
« تو چقد زشتي ، انتر »
به نظر شما چكاري غير از اين ميتوانست انجام دهد ؟ يا من ميتوانستم به چه كاري وادارشان كنم ، خيلي زور زدم ، اما نشد .
…عين يك عكس بود . تو قاب پنجره نشسته بود و موهاي سياه و افشانش را روي سينه هاي كوچكش ريخته و يك گل سرخ كوچك توي دهنش گذاشته بود و ميخ خيابان بود و شايد ميخ من . دلم هُري ريخت . پاهام سست شد . چه نگاهي ؟ بميري، دختر …يعني برم طرفش ؟ تو ديگه كي هستي ؟ خب برو شاخت كه نمي زنه …
…داره مياد . بالاخره به تور افتاد . مي دونستم . مامان ميگه « وختي ايجوري به خودت ميرسي ديگه هيش مردي نميتونه از اين قيافه ي مظلوم و قشنگ بگذره . » نيگا چه نگاهيام ميكنه . انگار تا حالا زن نديده . حرصش گرفته . بايدم بگيره . ميگي چي ميگه ؟ متلك ميگه يا قربون صدقهم ميره . واي كه راه رفتنش آدمو ديوونه مي كنه . چه نازي داره . اين ميباس دختر خلق بشه . چه موهاي بلند و خوشرنگي . چه كمر باريكي . خوش به حالش . لباشو نيگا ! انگار رُژ ماليده . واييي مژههاش . چه نگاهي . مثل ديوونه ها . بايدم ديوونه بشه ، بيچاره . چرا اينجوري نيگام مي كني ؟ مي خواي چكاركنم ، پاشم در برم . غلط كردي . اگر كسيم بايد در بره ، تويي نه من .بيچاره ، مي خوام بدبختت كنم . ميخوام كاري كنم پشت اين پنجره زانو بزني و اونقد التماس كني تا جونت در بره . …
…ميارزه . باور كن مي ارزه . اونقد كه برا يه لبخندش ،همه چيزمو بدم . آخ خ خ خ اگه …
…اگه چي ؟ چي ميدي يه ماچت بدم ؟ به كله وايميسي ؟ حاضري مژههاتو يه دونه يه دونه بكنم . نه . همون كه گفتم. اونقد سرگرمت ميكنم تا مدرسهها تعطيل شن و اونوقت ميگم زانو بزني و داد بزني …قبول؟
…يه نقشهاي داره پسر . تو چشاشو نيگا . يعني تو سرش چي ميگذره ؟ حالا چي مي خواي بگي ؟ واي … اين ديگه چي بود؟…
…هي مواظب باش پسر ! شصت پات نره تو چِشت ! اون كه ديدي بهش ميگن جو . اينم يه درخته . مواظب كلهت باش …
پسرك مستقيم به طرف پنجره رفت . دختر نگاه از نگاهش بر نمي داشت و پسر همانطور كه نگاهش مي كرد آنقدر جلو رفت كه دختر هُرم نفس هايش را حس مي كرد .پسر دستش را بر لبهي پنجره گذاشت صورتش را تا جلوي صورت دختر جلو برد . انگار دنبال جملهقشنگي بگردد ، مكث كرد و…
… خُب مي گفتي ؟ چي شد؟ زبونتو گربه خورده ؟بگو نترس . مي ترسي ؟ هان . لباتو غنچه كن ، آفرين . آب دهنتو فرو بده كه …
« تو چقد زشتي ، انتر »
به نظر شما چكاري غير از اين ميتوانست انجام دهد ؟ يا من ميتوانستم به چه كاري وادارشان كنم ، خيلي زور زدم ، اما نشد .
۳/۲۷/۱۳۸۳
آيا لزوماً يك كار هنري خوب بايد براي اكثريت نامفهوم باشد؟
ما نمي توانيم در تنهايي از هنر خود لذتي ببريم؛ ما خواستار آنيم تا ديگران را درشكوه آنچه هر روزه از دنياي حس ها شكار مي كنيم شريك كنيم و در مقابل علاقه منديم از دستاوردهاي ديگران بهره مند شويم. اگر نقاش معيارهاي رايج را در كار خود رعايت نكند اثرش براي بسياري قابل درك نخواهد بود. برعكس اگر وي معيارهاي متداول را رعايت كند رضايت عوام را به دست خواهد آورد، اما خودش در نهايت ناراضي خواهد بود. در بين هنرمنداني كه به روش آكادميك كار مي كنند ممكن است افراد باا ستعدادي يافت شوند اما مشكل اينجاست كه همگي آنها با توجه به استانداردهاي رايج كار مي كنند و از اين رو پي بردن به استعداد چنين افرادي مشكل خواهد بود. سوال اين است كه آيا لزوماً يك كار هنري خوب بايد براي اكثريت نامفهوم باشد؟
نه، حقيقت آن است كه اين حالت نتيجه اي گريز ناپذير و در عين حال موقتي است اما به هيچ وجه لازمه يك اثر خوب نيست.
مشاهده اثري كه گويي قابليت تبدل جوهري دارد و درك آن حتي براي ورزيده ترين چشمها نيز مشكل است لذت بخش است. چنين اثري كه راز خود را كم كم فاش مي كند گويي در برگيرنده دنيايي از پاسخها است كه منتظر ما هستند تا پرسشهايمان را مطرح كنيم. لئوناردو داوينچي در اين باره مي گويد: " ما به خوبي مي دانيم كه چشم ما قادر است در يك نگاه فرمهاي بي شماري را از نظر بگذراند، اما در يك لحظه مي تواند تنها يك تصوير را درك كند. شما هم اكنون مي توانيد كل اين صفحه را در يك نگاه مشاهده كنيد و نتيجه گيري نماييد كه آن مملو از حروف است اما نمي توانيد در اين حال تك تك اين حروف و يا معناي آنها را به طور هم زمان درك كنيد. براي اين منظور بايد تك تك كلمات و خطوط را با دقت بخوانيد. اين كار درست مانند بالا رفتن از پله هاي يك ساختمان بلند براي رسيدن به بام آن است. "
گرچه هدف نهايي هر هنري برقرار كردن ارتباط با مخاطبان است، اما اين به آن معنا نيست كه ارتباط فوق بايد به زبان مخاطبان باشد، بلكه اين ارتباط بايد از طريق زبان خود آن هنر كه هدف آن لزوماً بطور كامل فهميده شدن نيست صورت پذيرد. همين حقيقت در مورد اديان و فلسفه هاي گوناگون نيز صادق است. هنرمندي كه از توضيح دادن خود امتناء مي ورزد نيرويي دروني را در خويش بوجود مي آورد كه درخشش آن فراگير مي شود. از راه كامل كردن خودمان است كه مي توانيم انسانيت را خالص نمائيم، با غني ساختن خودمان است كه مي توانيم ديگران را غني كنيم، با شعله ور ساختن يك ستاره است كه مي توانيم هستي را خشنود سازيم. دانش عيني و تمام آنچه كه توده مردم از فرمهاي ظاهري برداشت مي كنند چيزي بيهوده و رايج است، اما يك هنرمند ، قانوني غير از قانون ذائقه خويش را نمي شناسد. از اين نقطه به بعد با مطالعه ظواهر ديگر زندگي فيزيكي و ذهني ، بكارگيري آنها را مي آموزد. او به حيطه متافيزيك، كيهان شناسي و رياضيات پاي مي گذارد و از اين كار لذت مي برد. اما در اين كار در جستجوي قطعيتي نيست چرا كه قطعيتي وجود ندارد. آنچه وجود دارد تنها عشق است. يك رئاليسم واقعيت را در ذهن خود شكل مي دهد، چرا كه تنها يك حقيقت وجود دارد و آن حقيقت ماست كه سعي در واداشتن همگان به درك آن مي نمائيم. در اين راه ايمان به زيبايي است كه ما را نيرو مي بخشد.
هدف از يك اثر ، هدايت ذهن بيننده به ژرفاي قوه تخيل او و كمك به وي جهت شناخت هستي است.
هيچ چيز واقعيتي خارج از وجود ما نيست، هر چيز واقعي نتيجه تطابق يك حس با يك جهت گيري ذهني فردي است. ما تنها از وجود واقعياتي مطمئن خواهيم بود كه در ذهن ما شكوفا گردند. آيا تمام اين حرفها به آن معنا است كه حال ما بايد از امپرسيونيست ها پيروي كرده و تنها به حواس خود متكي باشيم؟
به هيچ وجه. ما به دنبال اجزاي ضروري حقيقت هستيم، اما آن را در شخصيت خود جستجو مي كنيم ، نه در تصويري كه رياضي دانان يا فلاسفه از ابديت ارائه مي نمايند. علاوه بر اين همانطور كه گفتيم تنها تفاوت بين امپرسيونيست ها و ما تفاوت در شور و هيجان است، ما نيز نمي خواهيم غير از اين باشد. چشم مي تواند تصاوير بيشماري از يك شيء دريافت نمايد، به همين ترتيب ذهن نيز مي تواند همين ميزان تصوير را درك كند. ادامه دارد ...
ما نمي توانيم در تنهايي از هنر خود لذتي ببريم؛ ما خواستار آنيم تا ديگران را درشكوه آنچه هر روزه از دنياي حس ها شكار مي كنيم شريك كنيم و در مقابل علاقه منديم از دستاوردهاي ديگران بهره مند شويم. اگر نقاش معيارهاي رايج را در كار خود رعايت نكند اثرش براي بسياري قابل درك نخواهد بود. برعكس اگر وي معيارهاي متداول را رعايت كند رضايت عوام را به دست خواهد آورد، اما خودش در نهايت ناراضي خواهد بود. در بين هنرمنداني كه به روش آكادميك كار مي كنند ممكن است افراد باا ستعدادي يافت شوند اما مشكل اينجاست كه همگي آنها با توجه به استانداردهاي رايج كار مي كنند و از اين رو پي بردن به استعداد چنين افرادي مشكل خواهد بود. سوال اين است كه آيا لزوماً يك كار هنري خوب بايد براي اكثريت نامفهوم باشد؟
نه، حقيقت آن است كه اين حالت نتيجه اي گريز ناپذير و در عين حال موقتي است اما به هيچ وجه لازمه يك اثر خوب نيست.
مشاهده اثري كه گويي قابليت تبدل جوهري دارد و درك آن حتي براي ورزيده ترين چشمها نيز مشكل است لذت بخش است. چنين اثري كه راز خود را كم كم فاش مي كند گويي در برگيرنده دنيايي از پاسخها است كه منتظر ما هستند تا پرسشهايمان را مطرح كنيم. لئوناردو داوينچي در اين باره مي گويد: " ما به خوبي مي دانيم كه چشم ما قادر است در يك نگاه فرمهاي بي شماري را از نظر بگذراند، اما در يك لحظه مي تواند تنها يك تصوير را درك كند. شما هم اكنون مي توانيد كل اين صفحه را در يك نگاه مشاهده كنيد و نتيجه گيري نماييد كه آن مملو از حروف است اما نمي توانيد در اين حال تك تك اين حروف و يا معناي آنها را به طور هم زمان درك كنيد. براي اين منظور بايد تك تك كلمات و خطوط را با دقت بخوانيد. اين كار درست مانند بالا رفتن از پله هاي يك ساختمان بلند براي رسيدن به بام آن است. "
گرچه هدف نهايي هر هنري برقرار كردن ارتباط با مخاطبان است، اما اين به آن معنا نيست كه ارتباط فوق بايد به زبان مخاطبان باشد، بلكه اين ارتباط بايد از طريق زبان خود آن هنر كه هدف آن لزوماً بطور كامل فهميده شدن نيست صورت پذيرد. همين حقيقت در مورد اديان و فلسفه هاي گوناگون نيز صادق است. هنرمندي كه از توضيح دادن خود امتناء مي ورزد نيرويي دروني را در خويش بوجود مي آورد كه درخشش آن فراگير مي شود. از راه كامل كردن خودمان است كه مي توانيم انسانيت را خالص نمائيم، با غني ساختن خودمان است كه مي توانيم ديگران را غني كنيم، با شعله ور ساختن يك ستاره است كه مي توانيم هستي را خشنود سازيم. دانش عيني و تمام آنچه كه توده مردم از فرمهاي ظاهري برداشت مي كنند چيزي بيهوده و رايج است، اما يك هنرمند ، قانوني غير از قانون ذائقه خويش را نمي شناسد. از اين نقطه به بعد با مطالعه ظواهر ديگر زندگي فيزيكي و ذهني ، بكارگيري آنها را مي آموزد. او به حيطه متافيزيك، كيهان شناسي و رياضيات پاي مي گذارد و از اين كار لذت مي برد. اما در اين كار در جستجوي قطعيتي نيست چرا كه قطعيتي وجود ندارد. آنچه وجود دارد تنها عشق است. يك رئاليسم واقعيت را در ذهن خود شكل مي دهد، چرا كه تنها يك حقيقت وجود دارد و آن حقيقت ماست كه سعي در واداشتن همگان به درك آن مي نمائيم. در اين راه ايمان به زيبايي است كه ما را نيرو مي بخشد.
هدف از يك اثر ، هدايت ذهن بيننده به ژرفاي قوه تخيل او و كمك به وي جهت شناخت هستي است.
هيچ چيز واقعيتي خارج از وجود ما نيست، هر چيز واقعي نتيجه تطابق يك حس با يك جهت گيري ذهني فردي است. ما تنها از وجود واقعياتي مطمئن خواهيم بود كه در ذهن ما شكوفا گردند. آيا تمام اين حرفها به آن معنا است كه حال ما بايد از امپرسيونيست ها پيروي كرده و تنها به حواس خود متكي باشيم؟
به هيچ وجه. ما به دنبال اجزاي ضروري حقيقت هستيم، اما آن را در شخصيت خود جستجو مي كنيم ، نه در تصويري كه رياضي دانان يا فلاسفه از ابديت ارائه مي نمايند. علاوه بر اين همانطور كه گفتيم تنها تفاوت بين امپرسيونيست ها و ما تفاوت در شور و هيجان است، ما نيز نمي خواهيم غير از اين باشد. چشم مي تواند تصاوير بيشماري از يك شيء دريافت نمايد، به همين ترتيب ذهن نيز مي تواند همين ميزان تصوير را درك كند. ادامه دارد ...
۳/۱۵/۱۳۸۳
هنرى ميلر
- ترجمه اميد نيك فرجام
- : انسان يا زنده و زنده تر مى شود يا بيش از پيش به مرگ تن مى دهد. با داروى انرژى زا و تزريق خونِ تازه كارى از پيش نمى رود. انسان وقتى تازه مى شود كه سر تا پايش را عوض كند، بايد دلش را عوض كند كه يك يك سلول هاى زنده بدن را تغيير مى دهد. هر كارى كمتر از خانه تكانيِ دل قطعاً فاجعه به بار مى آورد. و اين دليلى است بر اين كه چرا زمانه همواره بد بوده است. چرا كه اگر دل عوض نشود هيچ عملى به ميل و اراده انسان نخواهد بود. شايد ميل و اراده اى هم در كار باشد و با تلاش هايى فراوان همراه شود (مثل جنگ و انقلاب و غيره)، اما زمانه را تغيير نخواهد داد. در واقع بيشتر احتمال دارد كه اوضاع بدتر شود.
در طول قرن هاى بى شمار فقط تعداد انگشت شمارى انسان ظاهر شده اند كه به گمان من واقعاً فهميده اند كه چرا زمانه همواره بد است. آنها با زندگى منحصر به فرد خود ثابت كرده اند كه اين «واقعيت» غم انگيز جزء توهمات انسان است. اما ظاهراً هيچ كس آنها را درك نمى كند. و درست اين است كه اين طور باشد. اگر مى خواهيم زندگى خلاقانه اى داشته باشيم، مسئوليت سرنوشت مان بايد بر عهده خودمان باشد، و اين كاملاً عادلانه است. توقع اين كه ديگران كارى را بكنند كه خود قادر به انجام آن نيستيم مانند باور داشتن به معجزه هايى است كه هيچ مسيحايى خواب انجام شان را هم نمى بيند. كلِ طرح سياسى اجتماعى دنيا سرتاپا جنون آميز است، چرا كه بر شالوده زندگى عاريتى بنا شده است.
انسان واقعى به دولت و قانون و اخلاقيات نيازى ندارد، رزمناو و باتون و بمب افكن و مانند اين ها كه ديگر هيچ. البته انسان واقعى به سختى يافت مى شود، اما فقط حرف زدن از اين انسان است كه ارزش دارد. چرا وقت خود را با حرف زدن از آشغال ها تلف كنيم؟ كلِ بشريت و توده مردم است كه اين زمانه هميشه بد را سبب مى شود. دنيا فقط آينه اى است كه در برابرمان گذاشته اند. اگر حال تان را به هم مى زند، خب، بالا بياوريد، دوستان، داريد به پك و پوز خود نگاه مى كنيد، نه چيز ديگر!
گاهى به نظر مى رسد نويسنده از يافتن ايراد زمانه و نشان دادن كژى ها لذتى حيوانى و آزارنده مى برد. شايد هنرمند چيزى نيست جز نمونه و تجسم اين ناسازگارى و عدم توازنِ همه گير. شايد اين امر دليلى باشد بر اين كه چرا در كشورهاى بى طرف (مانند هلند و سوئيس) هنر حضورى چنين اندك دارد، يا چرا در كشورهايى كه در معرض تحولات سياسى و اجتماعى بزرگ اند (روسيه، آلمان، ايتاليا) دستاوردهاى هنرى ارزشى اندك و قابل چشم پوشى دارند. اما دستاوردهاى هنرى چه كم باشند و چه بى ارزش، نبايد فراموش كرد كه هنر فقط چاره اى موقتى و جانشين آن چيز واقعى است. فقط يك هنر است كه اگر امتحانش كنيم آن چيزى را كه «هنر» خوانده مى شود نابود خواهد كرد. من با هر سطرى كه مى نويسم «هنرمند» درون خود را مى كشم. با هر سطر يا مرتكب قتل مى شوم يا خودكشى.
نمى خواهم به ديگران اميدى بدهم يا منبع الهام شان باشم. اگر معناى الهام گرفتن را مى دانستيم هرگز منبع الهام كسى نمى شديم. آن گاه به بودن بسنده مى كرديم. در شرايط حاضر نه به كسى الهام مى بخشيم و نه به يكديگر كمك مى كنيم: فقط با عدالتى بى روح و عينى سروكار داريم. من كه به نوبه خود چيزى از اين عدالت كثيف را نمى خواهم؛ يا بلندنظرى همدلانه مى خواهم يا ناديده گرفته شدن مطلق. صادقانه بگويم، چيزى كه من مى خواهم بسيار بيشتر از آن چيزى است كه انسان ها بتوانند به من بدهند. من همه چيز را مى خواهم. همه را مى خواهم- يا هيچ. اين جنون آميز است، مى دانم، اما منظور من نيز همين است.
- ترجمه اميد نيك فرجام
- : انسان يا زنده و زنده تر مى شود يا بيش از پيش به مرگ تن مى دهد. با داروى انرژى زا و تزريق خونِ تازه كارى از پيش نمى رود. انسان وقتى تازه مى شود كه سر تا پايش را عوض كند، بايد دلش را عوض كند كه يك يك سلول هاى زنده بدن را تغيير مى دهد. هر كارى كمتر از خانه تكانيِ دل قطعاً فاجعه به بار مى آورد. و اين دليلى است بر اين كه چرا زمانه همواره بد بوده است. چرا كه اگر دل عوض نشود هيچ عملى به ميل و اراده انسان نخواهد بود. شايد ميل و اراده اى هم در كار باشد و با تلاش هايى فراوان همراه شود (مثل جنگ و انقلاب و غيره)، اما زمانه را تغيير نخواهد داد. در واقع بيشتر احتمال دارد كه اوضاع بدتر شود.
در طول قرن هاى بى شمار فقط تعداد انگشت شمارى انسان ظاهر شده اند كه به گمان من واقعاً فهميده اند كه چرا زمانه همواره بد است. آنها با زندگى منحصر به فرد خود ثابت كرده اند كه اين «واقعيت» غم انگيز جزء توهمات انسان است. اما ظاهراً هيچ كس آنها را درك نمى كند. و درست اين است كه اين طور باشد. اگر مى خواهيم زندگى خلاقانه اى داشته باشيم، مسئوليت سرنوشت مان بايد بر عهده خودمان باشد، و اين كاملاً عادلانه است. توقع اين كه ديگران كارى را بكنند كه خود قادر به انجام آن نيستيم مانند باور داشتن به معجزه هايى است كه هيچ مسيحايى خواب انجام شان را هم نمى بيند. كلِ طرح سياسى اجتماعى دنيا سرتاپا جنون آميز است، چرا كه بر شالوده زندگى عاريتى بنا شده است.
انسان واقعى به دولت و قانون و اخلاقيات نيازى ندارد، رزمناو و باتون و بمب افكن و مانند اين ها كه ديگر هيچ. البته انسان واقعى به سختى يافت مى شود، اما فقط حرف زدن از اين انسان است كه ارزش دارد. چرا وقت خود را با حرف زدن از آشغال ها تلف كنيم؟ كلِ بشريت و توده مردم است كه اين زمانه هميشه بد را سبب مى شود. دنيا فقط آينه اى است كه در برابرمان گذاشته اند. اگر حال تان را به هم مى زند، خب، بالا بياوريد، دوستان، داريد به پك و پوز خود نگاه مى كنيد، نه چيز ديگر!
گاهى به نظر مى رسد نويسنده از يافتن ايراد زمانه و نشان دادن كژى ها لذتى حيوانى و آزارنده مى برد. شايد هنرمند چيزى نيست جز نمونه و تجسم اين ناسازگارى و عدم توازنِ همه گير. شايد اين امر دليلى باشد بر اين كه چرا در كشورهاى بى طرف (مانند هلند و سوئيس) هنر حضورى چنين اندك دارد، يا چرا در كشورهايى كه در معرض تحولات سياسى و اجتماعى بزرگ اند (روسيه، آلمان، ايتاليا) دستاوردهاى هنرى ارزشى اندك و قابل چشم پوشى دارند. اما دستاوردهاى هنرى چه كم باشند و چه بى ارزش، نبايد فراموش كرد كه هنر فقط چاره اى موقتى و جانشين آن چيز واقعى است. فقط يك هنر است كه اگر امتحانش كنيم آن چيزى را كه «هنر» خوانده مى شود نابود خواهد كرد. من با هر سطرى كه مى نويسم «هنرمند» درون خود را مى كشم. با هر سطر يا مرتكب قتل مى شوم يا خودكشى.
نمى خواهم به ديگران اميدى بدهم يا منبع الهام شان باشم. اگر معناى الهام گرفتن را مى دانستيم هرگز منبع الهام كسى نمى شديم. آن گاه به بودن بسنده مى كرديم. در شرايط حاضر نه به كسى الهام مى بخشيم و نه به يكديگر كمك مى كنيم: فقط با عدالتى بى روح و عينى سروكار داريم. من كه به نوبه خود چيزى از اين عدالت كثيف را نمى خواهم؛ يا بلندنظرى همدلانه مى خواهم يا ناديده گرفته شدن مطلق. صادقانه بگويم، چيزى كه من مى خواهم بسيار بيشتر از آن چيزى است كه انسان ها بتوانند به من بدهند. من همه چيز را مى خواهم. همه را مى خواهم- يا هيچ. اين جنون آميز است، مى دانم، اما منظور من نيز همين است.
۳/۰۳/۱۳۸۳
مي ترسم . هميشه مي ترسم . از خودم مي ترسم . از تو مي ترسم . از او مي ترسم . از زمين ، از آسمون . از همه چي مي ترسم . بايدم بترسم . شما هم بايد بترسين . نمي ترسين ؟ نبايدم بترسين . شما كه نديدين من چي ديدم تا بترسين . . حالا كه من مي گم . ديگه ترسي نداره . فقط من كه ديدمش بايد بترسم و مي ترسم . مي ترسم حتا اسم شو بيارم . مي ترسم دوباره پيداش بشه . مي دونين چه جوريه ؟ يه تنه درخت . تنه اي كه دور خودش حلقه زده . يه تخته شده و او مده بالا و به جاي شاخ و برگ ، يك كله ي سه گوش و گنده ، ذُق زده تو چشمات و دو شاخهي زبونش ، هي ميره تو ، هي ميا بيرون . نديدين؟ من ديدم . ديدم و چقد ترسيدم . او نقد كه تو شلوارم خرابي كردم . داغ شدم . اول خوشم اومد . كيف كردم . بعد كه يخ كرد. از خودم بدم اومد . اونوخ اون ديگه نبود . رفته بود . اون اولا نمي فهميدم . اما حالا ديگه مي فهمم تا تو شلوارم خرابي نكنم نمي ره . چه جوري ديدمش ؟ خب مي ترسم باور نكنين . مي ترسم ول كنين برين و دوباره من تنها بشم . نمي دونين تنهايي چه درد بديه . نيست ؟ اون وختا منم همينه مي گفتم . خدا بيامرزه رفتگونتونه پدرم هميشه مي گفت قدر عافيت كسي داند كه . حتما بقيه شو مي دونين . خب منم هميشه مي گفتم دلم مي خواد تنها باشم . مي گفتم دلم مي خواد سر بذارم به يه بيابون و اونقد برم تا ديگه هيچكس دستش به من نرسه . مي گفتم كاشكي ميشد من يه درد بي درمون بگيرم تا يه جايي قرنطينه م كنن و يا ببرنم زندون . اما خدا به روزتون نياره . از وختي اون - بگذارين اسمشو نيارم – رو ديدم . از وختي برا اين و اون تعريف كردم كه چي ديدم و اوردنم اينجا ، دلم لك زده كه يه جايي باشم كه يكي برام حرف بزنه يا من حرف بزنم و اونا گوش كنن . اما هيشكي نيست . تازه وختي م يكي مثل شما پيدا ميشه ، اونقد من از اين طرف و اون طرف حرف مي زنم تا طرف حوصله ش سر مي ره و آهسته ميره دنبال كارش . بعله داشتم مي گفتم . سيگار داري . اه . خب لا كردار معلومه كه دارن . ميشه يه نخ سيگار بهم بدين . مي دونين زنم نمي گذاشت من سيگار بكشم . راستشه بخواين منم خيلي سيگار مي كشيدم . طوري كه خودمم از بو خودم بدم مي اومد . و قبول دارين كه سيگار خودش اصلا بد نيست ، فقط بو بدي داره . من ادمي مي شناسم 80 سال سيگار كشيد ، يعني اولش چپق مي كشيد . اونم چه پكي مي زد . بعدم كه ديگه سيگار مد شد روزي سه، چار تا پاكت اونم از بدترييناش . حالا سيگار شما چي هست .؟ اِه شمام كه سيگارتون مستضعفيه . مي دونين همون رفيقم مي گفت ، همون كه روزي سه چار تا پاكت سيگار مي كشيد . مي گفت سيگار اي ارزون خيلي بهترن چون عطر ندارن . برا من كه فرق نمي كنه . از وختي انقلاب شد ريه هام بين المللي شده. آخه يه روز سيگار تير مي اومد ، يه روز تير بار و يه روز دي و بهمن و اسفند و ُخب . .. اون اولا نمي كشيدم بعدش .... دارين پا به پا مي كنين . دسشويي دارين يا ... واي كه من هر وخ يكي رو پيدا مي كنم و مي خوام براش حرف بزنم ..ببخشين . يه خدا ببخشين . باشه مي گم . بذارين يه پك ديگه بزنم اون وخ نمي دونين از اينكه سيگارمو هول هولكي بكشم چقد بدم مياد . آدم بايد سيگار كم بكشه خدا بيامرزه رفتگونتونو پدرم مي گفت سيگار سه تا ، يكي صبح بعد از صبحونه و يكي بعد از نهار و آخريشم بعد از شام . اونم لم بدي رو متكا و يه پاتو بندازي رو اون پا و دستتو بذاري زير سرتو . يه زير سيگاري طلايي تمييز جلوت بذارن و هاي هاي هاي ، ولي برا ما كه خوره سيگار شديم نه . ما فقط مي خوايم دود بكنيم . مثل ِترناشاي قديمي . شمام سيگار مي كشين ؟ اِه چه ديوونه م من . خب اگه نمي كشيدين كه پاكت سيگار تو جيبتون نبود . خلاصه . ..نكنه سيگاري نيستين ؟ آخه بعضيا وختي ميان اينجا يه پاكت سيگار مي ذارن تو جيبشون تا بتونن با ما سر حرفو باز كنن . باور كن من آدمايي همينجا مي شناسم كه خيلي بي معرفتن . سيگارو مي گيرن . بعضي وختام دو تا و سه تا هم ميگيرن و بعدشم مثل دست خر سرشونو مي ندازن پايين و مي رن تا به يكي ديگه برسن و يا برن يه گوشه اي كون به كون آتيششون بزنن و فوتشون كنن تو هوا . باور كن تا حالا با چند تا از اين بي معرفتا دعوامون شده . آخه معرفتم چيز خوبيه . نه اينكه بي سواد باشن يا دهاتي ، نه ، سواد دارن . خونواده هاشون كه ميان از اون خر پولان ولي ...مي بينين . آها اين زخمو ... اِه بازم كه دارين پا به پا ميشين والله ... خوب مي دونين . اونقد حرف تو دلم جمع شده كه ... بايد ببخشين . دست خودم نيست . خب كجا بودم ، بعله ...ببينم شما دانشجويين ؟ آخه غير از دانشجو جماعت كس ديگه اي ... نيستين ؟ گفتم به سن و سالتون نمياد كه دانشجو باشين . ولي خب براچي مي خواين با من حرف بزنين؟ . يعني قصد جسارت ندارم ولي ... مار گير كه نيستين ؟ هستين ؟ واي اسمشو آوردم . همش تقصير شماس . يعني ... خب ولش كن ، نه شما اسم اون لعنتي رو آوردين و نه من . مگه نه . مي دونين . آخه گفتم كه اسمشو نيارين . نگفتم . واي چقد دلم درد گرفته . مي دونين من دارم مي ترسم / ميترسم . همون اول گفتم كه بايد جاي من باشين بايد اون تنه ي درختو ببينين تا مثل من بترسين . الان پيداش مي شه . مي غلطه و همه چيزو زير خودش له مي كنه . چه بوي ام داره . حس مي كنين . ؟ انگار چاه ُمبالو كشيده باشن . لامصب كم كه نمي خوره . من كه دارم از بوش خفه مي شم شما چي ؟ دهنشو مي بينين ...واي و اي و اي . نه صبر كنين . .. من كه گفتم نبايد اسمشو بيارم . خب مي دونين ... واي واي واي
۲/۲۶/۱۳۸۳
دردناکترين لحظات انسان، زمانى آغاز مى شود که ما از افکار و عقايد و مذاهب و ايدئولوژيها و باورداشتها مى گسليم. چنين مرحله اى از تلخ ترين و سردترين و عذاب دهنده ترين تجربيات انسان است. ما در گسستن از لايه هاى اعتقادى خود، کم کم تنها مى شويم و تنهايى، درديست که نمى توان آن را تقسيم کرد؛ زيرا هر دردى، زخميست که روح انسان را مى آزارد. چنين دردى را بايستى به تنهايى چشيد و گواريد. در تنهائيست که انسان کشف مى کند با ديگران، متفاوت است. من، بسان ديگران نمى انديشم و احساس نمى کنم و زندگى نيز نمى توانم بکنم. من در کشف « ديگر بودن » خود به جست – و – جوى آنچه مى توانم باشم انگيخته خواهم شد. من در تلاش براى « ديگر شدن » است که آزادى فردى خود را مى آفرينم. دردهاى انسان، هر چقدر عميق تر و دلخراشتر و تکاندهنده تر باشند، کمتر کسانى حاضرند که با ما همدردى کنند. به همين دليل است که آزاد انديشترين و مستقل ترين انسانها، دردمندترين انسانها نيز هستند.
آزادى، يک ايده آل است. تخمه ايست که بايستى آن را در خاک تجربيات خود کاشت و با کنکاشهاى خود، آن را آبيارى کرد تا بتوان به استقلال انديشه رسيد و ميوه ى آزادى را به بار آورد. انسان هر چقدر به ژرفاى تاريک خود فرو مى رود، شباهتش به ديگران، کمتر و کاسته تر مى شود تا جايى که جهنّم تنهايى انسان، شعله ورتر مى شود. آزادى را نمى توان دانست و تعريف کرد؛ زيرا دانش داشتن از هر چيزى مى تواند آن چيز را به ابزار قدرتورزى و زورگويى وا گرداند. زايش آزادى، در نبردى سخت آزارنده با لايه هاى اعتقادات سنگسان و تلنبار شده در ذهن و روان ماست. پيکاريست بر ضدّ خود. جداليست با تمام سايه هايى که بر وجود ما اقتدار فکرى و اعتقادى خود را گسترده و ميخکوب کرده اند. کشمکش سرسختانه ايست با « آنچه ما بوده ايم » براى رسيدن به « آنچه من مى خواهم باشم ». چيرگى بر خود، رونديست که پيشنويسها و اوامر و منکرات و اعتقادات ديگران را در ما ريشه کن مى کند تا ما بتوانيم به آرزوها و سوائق و اميال و خواستهاى خود شکل بدهيم و آنها را برآورده کنيم.
آزادى، گستره ى امکانات و تصميمات مجهول است. هر کجا که من، تصميمى بگيرم، با انتخابم، خطرى را نيز بايستى بپذيرم؛ زيرا هر تصميمى، پذيرش يک امکان و ماندن بر سر آن و اجراى آن است. خطر و ترس، دو چهره ى آزادى هستند. هر چقدر ما از خطر به دليل ترسهاى واهى خود بگريزيم، به همان اندازه، آزادى خود را کاسته ايم و محصورتر کرده ايم. آزادى، دامنه ى خيالات انسان است و ما مجبور به زيستن با واقعىّتها. افکار ما هر چقدر خود را به واقعىّتها نزديک مى کنند، در عوض روياهايمان دو چندان از ما دور مى شوند. ما مى کوشيم که خود را با واقعىّتها، همپا و همساز کنيم؛ ولى خيالات و روياهاى ما پيوسته در تضاد با واقعىّتها هستند. آزادى، رويايى هست که انسان در عطش واقعىّت پذيرى آن با واقعيتهاى تلخ و آزارنده و عذاب آور همواره گلاويز مى باشد.
در اين راستا، انسان دردمند و تنهاست که سرود آزادى را دم به دم زمزمه مى کند؛ زيرا آزادى، نياز ناسازگارها و طغيانگران و عصيانگران و دگرانديشان و نوجويان اجتماع است. آنکه همعقيده و هم مرام و هم مسلک ديگريست به آزادى هيچ احتياجى ندارد؛ زيرا صفريست که در کنار صفر ديگر ايستاده و با او برابر است. در جوامع الهى و ايدئولوژيکى که وحدت کلمه، حاکمىّت دارد، آزادى هيچ معنايى ندارد. انسان تنها، در دريافت و فهم تجربيات فردى خود است که به يک محيط تفاهمى نياز دارد. او اقلىّتى است که براى شکوفا کردن و بال – و – پر دادن به هستى خود، به آزادى محتاج است. هر انسانى، سلّولى از يک اجتماع زنده است که براى هميارى و همکارى و رشد و پيشرفت و خشنودى به آزادى نياز دارد.
آزادى، يک ايده آل است. تخمه ايست که بايستى آن را در خاک تجربيات خود کاشت و با کنکاشهاى خود، آن را آبيارى کرد تا بتوان به استقلال انديشه رسيد و ميوه ى آزادى را به بار آورد. انسان هر چقدر به ژرفاى تاريک خود فرو مى رود، شباهتش به ديگران، کمتر و کاسته تر مى شود تا جايى که جهنّم تنهايى انسان، شعله ورتر مى شود. آزادى را نمى توان دانست و تعريف کرد؛ زيرا دانش داشتن از هر چيزى مى تواند آن چيز را به ابزار قدرتورزى و زورگويى وا گرداند. زايش آزادى، در نبردى سخت آزارنده با لايه هاى اعتقادات سنگسان و تلنبار شده در ذهن و روان ماست. پيکاريست بر ضدّ خود. جداليست با تمام سايه هايى که بر وجود ما اقتدار فکرى و اعتقادى خود را گسترده و ميخکوب کرده اند. کشمکش سرسختانه ايست با « آنچه ما بوده ايم » براى رسيدن به « آنچه من مى خواهم باشم ». چيرگى بر خود، رونديست که پيشنويسها و اوامر و منکرات و اعتقادات ديگران را در ما ريشه کن مى کند تا ما بتوانيم به آرزوها و سوائق و اميال و خواستهاى خود شکل بدهيم و آنها را برآورده کنيم.
آزادى، گستره ى امکانات و تصميمات مجهول است. هر کجا که من، تصميمى بگيرم، با انتخابم، خطرى را نيز بايستى بپذيرم؛ زيرا هر تصميمى، پذيرش يک امکان و ماندن بر سر آن و اجراى آن است. خطر و ترس، دو چهره ى آزادى هستند. هر چقدر ما از خطر به دليل ترسهاى واهى خود بگريزيم، به همان اندازه، آزادى خود را کاسته ايم و محصورتر کرده ايم. آزادى، دامنه ى خيالات انسان است و ما مجبور به زيستن با واقعىّتها. افکار ما هر چقدر خود را به واقعىّتها نزديک مى کنند، در عوض روياهايمان دو چندان از ما دور مى شوند. ما مى کوشيم که خود را با واقعىّتها، همپا و همساز کنيم؛ ولى خيالات و روياهاى ما پيوسته در تضاد با واقعىّتها هستند. آزادى، رويايى هست که انسان در عطش واقعىّت پذيرى آن با واقعيتهاى تلخ و آزارنده و عذاب آور همواره گلاويز مى باشد.
در اين راستا، انسان دردمند و تنهاست که سرود آزادى را دم به دم زمزمه مى کند؛ زيرا آزادى، نياز ناسازگارها و طغيانگران و عصيانگران و دگرانديشان و نوجويان اجتماع است. آنکه همعقيده و هم مرام و هم مسلک ديگريست به آزادى هيچ احتياجى ندارد؛ زيرا صفريست که در کنار صفر ديگر ايستاده و با او برابر است. در جوامع الهى و ايدئولوژيکى که وحدت کلمه، حاکمىّت دارد، آزادى هيچ معنايى ندارد. انسان تنها، در دريافت و فهم تجربيات فردى خود است که به يک محيط تفاهمى نياز دارد. او اقلىّتى است که براى شکوفا کردن و بال – و – پر دادن به هستى خود، به آزادى محتاج است. هر انسانى، سلّولى از يک اجتماع زنده است که براى هميارى و همکارى و رشد و پيشرفت و خشنودى به آزادى نياز دارد.
۲/۱۸/۱۳۸۳
گاز كه داد . ابري از دود ؛ گوشه ي خيابان تاريك را ؛ زير خود گم كرد . با خودم گفتم " از شب سياه تر هم ديدم "
وارد مغازه اي شدم ِ. هنوز سلام نكرده بودم كه او آمد . نگاهم روي هيكلش ُسر خورد . قد بلند بودو لاغر . دماغش ؛ دست هايش ؛ صورتش ؛ پاهايش ؛ نا خن هايي كه زيرشان سياه بود ؛ همه تير كشيده و خشك بودند . از چيزي ترسيده بود . هراسان بود . يكسره به پشت سرش نگاه مي كرد هزار توماني را توي كفه ي ترازو گذاشت وگفت " ده نخ سيگار بده ؛ پوششم بده "
« چی بدم ؟ »
" جلد سيگار ؛ ميگم جلد خالي شم بده ؛ مال كجايي ؟! "
مغازه دارمثل اینکه نشنیده باشد ، با دقت نگاهش کرد
« چرا ای لامصب جوری نيگام می کنه ؟ چرا همه باید نیگام کنن ؟ این از اون مردکه ی دراز و دیلاق که چشم از روم ور نمی داره اینم از این . نکنه چیزی مونده ، ها ؟ »
دست هايش را جلوی چشم هايش گرفت و با دقت به آنها نگاه کرد . دست هايش می لرزيد . عرق از سر وصورتش سرازير بود .دلم می خواست ، من هم می توانستم با همان دقت، به دست هایش نگاه کنم !
« يعنی چيزی مونده ؟ فقط یه لکه ی کوچولو می تونه همه چیزو خراب کنه . پس کجاس ؟ اینا چی دیدن که این جوری نیگام میکنن ؟ »
مغازه دار هنوز نگاهش می کرد
« ميشه يه کم ُتند تر ؟! »
« چی بدم ؟! »
فکر کردم مغازه دار می خواهد مسخره اش کند ، وگرنه او با فریاد گفته بود که « ده نخ سیگار بده ، پوششم بده » او باز هم به دست هایش نگاه می کرد . بیقرار بود ، بی قرار تر شده بود .
« حتما يه چيزی َهس ، يه چيزی ديده ، وگرنه چرا ایقد دس دس میکنه ُچس عمه»
مغازه دارهنوز با دقت نگاهش می کرد
«... به درک که دیده باشه ! چیکار میتونه بکنه ؟ اصلا به او چه ربطی داره ؟ »
صدای جیغی کشدار وبلند خیابان را پر کرد « یا ابولفضل ! »
بر گشت و از مغازه بیرون دوید . به یاد هزاری افتاد برگشت . به کفه ی ترازو نگاه کرد . مغازه دار پول را برداشته بود و با نفرت نگاهش می کرد . صدای جیغ نزدیک تر شد . به داخل مغازه خزید و كنار او ايستاد،سوت را از دهنش در آورد و به مرد نگاه كرد ومرد دستش را دراز کرد وگفت « بده آقا نمی خوام ! » مغازه دار نگاه لوسش را به من دوخت و او فریاد کشید « نمی خوام لامصب ، پولمو بده ! »
مغازه دار خندید . دخل را بیرون کشید و پول را به داخل آن انداخت و گفت « بالاخره نگفتی چی می خوای ؟ »
و او با تعجب به مغازه دار نگاه کرد و به طرف در دوید . به اطراف نگاه کرد دوباره به داخل مغازه بر گشت توی آیینه ی شیشه لکه ی قرمزی روی گونه اش دید . با التماس به مغازدار گفت « میشه صورتمو بشورم ؟» مغازه دار با نفرت نگاهش کرد
« پس پولمو بده نمی خوام ! »
مغازه دار از دختر بچه ای که کنار مرد ایستاده بود پرسید « چی می خواستی ؟ » دخترک توی صوت قرمزش دمید . صدای جیغ توی مغازه پیچید و اومثل تیری که از تفنگ رها شده باشد از مغازه بیرون دوید . مغازه دار از پشت سرش فریاد زد « هی کجا ؟ بیا پولته بگیر ! / دخترک دوباره سوت زد و او با وحشت به وسط خیابان پرید و صداي ترمز خش دار ماشين را نشنيد .
مغازه دار به گوشش اشاره کرد وگفت « فکر می کردیم ما کریم ، چی می خوای دختر ؟ »
دخترک سوت را از جلوی دهنش برداشت ودر حالی که با دست اشاره می کرد فریاد زد « سمعکت خاموشه مشتی !
وارد مغازه اي شدم ِ. هنوز سلام نكرده بودم كه او آمد . نگاهم روي هيكلش ُسر خورد . قد بلند بودو لاغر . دماغش ؛ دست هايش ؛ صورتش ؛ پاهايش ؛ نا خن هايي كه زيرشان سياه بود ؛ همه تير كشيده و خشك بودند . از چيزي ترسيده بود . هراسان بود . يكسره به پشت سرش نگاه مي كرد هزار توماني را توي كفه ي ترازو گذاشت وگفت " ده نخ سيگار بده ؛ پوششم بده "
« چی بدم ؟ »
" جلد سيگار ؛ ميگم جلد خالي شم بده ؛ مال كجايي ؟! "
مغازه دارمثل اینکه نشنیده باشد ، با دقت نگاهش کرد
« چرا ای لامصب جوری نيگام می کنه ؟ چرا همه باید نیگام کنن ؟ این از اون مردکه ی دراز و دیلاق که چشم از روم ور نمی داره اینم از این . نکنه چیزی مونده ، ها ؟ »
دست هايش را جلوی چشم هايش گرفت و با دقت به آنها نگاه کرد . دست هايش می لرزيد . عرق از سر وصورتش سرازير بود .دلم می خواست ، من هم می توانستم با همان دقت، به دست هایش نگاه کنم !
« يعنی چيزی مونده ؟ فقط یه لکه ی کوچولو می تونه همه چیزو خراب کنه . پس کجاس ؟ اینا چی دیدن که این جوری نیگام میکنن ؟ »
مغازه دار هنوز نگاهش می کرد
« ميشه يه کم ُتند تر ؟! »
« چی بدم ؟! »
فکر کردم مغازه دار می خواهد مسخره اش کند ، وگرنه او با فریاد گفته بود که « ده نخ سیگار بده ، پوششم بده » او باز هم به دست هایش نگاه می کرد . بیقرار بود ، بی قرار تر شده بود .
« حتما يه چيزی َهس ، يه چيزی ديده ، وگرنه چرا ایقد دس دس میکنه ُچس عمه»
مغازه دارهنوز با دقت نگاهش می کرد
«... به درک که دیده باشه ! چیکار میتونه بکنه ؟ اصلا به او چه ربطی داره ؟ »
صدای جیغی کشدار وبلند خیابان را پر کرد « یا ابولفضل ! »
بر گشت و از مغازه بیرون دوید . به یاد هزاری افتاد برگشت . به کفه ی ترازو نگاه کرد . مغازه دار پول را برداشته بود و با نفرت نگاهش می کرد . صدای جیغ نزدیک تر شد . به داخل مغازه خزید و كنار او ايستاد،سوت را از دهنش در آورد و به مرد نگاه كرد ومرد دستش را دراز کرد وگفت « بده آقا نمی خوام ! » مغازه دار نگاه لوسش را به من دوخت و او فریاد کشید « نمی خوام لامصب ، پولمو بده ! »
مغازه دار خندید . دخل را بیرون کشید و پول را به داخل آن انداخت و گفت « بالاخره نگفتی چی می خوای ؟ »
و او با تعجب به مغازه دار نگاه کرد و به طرف در دوید . به اطراف نگاه کرد دوباره به داخل مغازه بر گشت توی آیینه ی شیشه لکه ی قرمزی روی گونه اش دید . با التماس به مغازدار گفت « میشه صورتمو بشورم ؟» مغازه دار با نفرت نگاهش کرد
« پس پولمو بده نمی خوام ! »
مغازه دار از دختر بچه ای که کنار مرد ایستاده بود پرسید « چی می خواستی ؟ » دخترک توی صوت قرمزش دمید . صدای جیغ توی مغازه پیچید و اومثل تیری که از تفنگ رها شده باشد از مغازه بیرون دوید . مغازه دار از پشت سرش فریاد زد « هی کجا ؟ بیا پولته بگیر ! / دخترک دوباره سوت زد و او با وحشت به وسط خیابان پرید و صداي ترمز خش دار ماشين را نشنيد .
مغازه دار به گوشش اشاره کرد وگفت « فکر می کردیم ما کریم ، چی می خوای دختر ؟ »
دخترک سوت را از جلوی دهنش برداشت ودر حالی که با دست اشاره می کرد فریاد زد « سمعکت خاموشه مشتی !
۲/۱۲/۱۳۸۳
باور كنيد هيچ وقت از درد دل كردن و گله و ناله وزاري خوشم نيامده است اما . بد روزگاري شده . دل ، ميل پرواز دارد و پا، نه ميل حركت و دست ، نه قراري كه بي قرار بوده در تمام عمر . و چشم ، روز به روز تار تر و تار تر مي شود و آسمان ، كوتاه .
كاري به سياست ندارم كه بگويم دلم از اين همه نبوده ها و اين همه دست هايي كه به نشانه ي ايست هر دم و هر آن به سينه ام مي خورد چه دلتنگم . اما دستها و ايستها و" برو" و " نرو" ها ، واي ... ناخواسته از همه جا رانده و از همه كس مانده ام كرده اند .
سال ها مانده بودم ، بر سر دو راهيي كه هيچم اميدي به رسيدن نبود و اما ، امروز ديگر دو راهي ي هم نمي بينم . مي گويند از پير چشمي است ، اما چطور . نديدن به اين وسعت ؟ دلم گرفته برادر . دلم گرفته كه چنديست هيچ چيز و هيچ جا را نمي بينم . دلم گرفته خواهر كه مي بينم ، نه تو را و نه خودم را و نه آن همه زيبايي و جواني را ديگر نمي بينم . مانده ام . مانده .....
كاري به سياست ندارم كه بگويم دلم از اين همه نبوده ها و اين همه دست هايي كه به نشانه ي ايست هر دم و هر آن به سينه ام مي خورد چه دلتنگم . اما دستها و ايستها و" برو" و " نرو" ها ، واي ... ناخواسته از همه جا رانده و از همه كس مانده ام كرده اند .
سال ها مانده بودم ، بر سر دو راهيي كه هيچم اميدي به رسيدن نبود و اما ، امروز ديگر دو راهي ي هم نمي بينم . مي گويند از پير چشمي است ، اما چطور . نديدن به اين وسعت ؟ دلم گرفته برادر . دلم گرفته كه چنديست هيچ چيز و هيچ جا را نمي بينم . دلم گرفته خواهر كه مي بينم ، نه تو را و نه خودم را و نه آن همه زيبايي و جواني را ديگر نمي بينم . مانده ام . مانده .....
۲/۰۷/۱۳۸۳
نامه چارلی چاپلين به دخترش ژرالدين
ژرالدين دخترم ، اينجا شب است. يك شب نوئل . در قلعه كوچك من ،همه ي سپاهيان بي سلاح خفته اند . نُه برادر و خواهر تو و حتي مادرت. به زحمت توانستم بي آنكه اين پرندگان خفته را بيدار كنم، خودم را به اتاق كوچك نيمه روشن ، به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم. من از تو بس دورم ؛ خيلي دور...اما چشمانم كور باد اگر يك لحظه تصوير تو را از چشمان من دور كنند. تصوير تو آنجا روي ميز هست. تصوير تو اينجا روي قلب من نيز هست. اما تو كجايي ؟ آنجا در پاريس افسونگر برروي آن صحنه پرشكوه تئاتر " شانزه ليزه " مي رقصي. شنيده ام نقش تو در اين نمايش نقش آن شاه دخت ايراني است كه اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص . ستاره باش و بدرخش؛ اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي آور گلهايي كه برايت فرستاده اند ، تو را فرصت هشياري داد ، در گوشه اي بنشين و نامه ام را بخوان و به صداي پدرت گوش فرادار .
من پدر تو هستم . ژرالدين ؛ من چارلي چاپلين هستم . وقتي بچه بودي ، شبهاي دراز بر بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . خواب كه به چشمانم پيرم مي آمد ، طعنه اش ميزدم و مي گفتمش برو. من در روياي دخترم خفته ام . رويا مي ديدم ژرالدين ، رويا...روياي فرداي تو ، روياي امروز تو، دختري مي ديدم به روي صحنه. فرشته اي ميديدم به روي آسمان كه مي رقصد و ميشنيدم تماشاگران را كه مي گفتند : دختره را مي بيني ؟ اين دختر همان دلقك پيره . اسمش يادته ؟ چارلي . آره ، من چارلي هستم . من دلقك پيري بيش نيستم . تو مرا نمي شناسي ژرالدين . در آن شبهاي دور بس قصه ها با تو گفتم ، اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستان شنيدني است: داستان آن دلقك گرسنه اي كه در پست ترين محلات لندن آواز مي خواند و مي رقصيد و صدقه جمع مي كرد . اين داستان من است . من طعم گرسنگي را چشيده ام . من درد بي خانماني را كشيده ام و از اينها بيشتر ، من رنج حقارت آن دلقك دوره گرد را كه اقيانوسي از غرور در دلش موج مي زند ، اما سكه صدقه رهگذر خودخواهي آن رامي خشكاند ، احساس كرده ام . با اين همه من زنده ام و از زندگان پيش از آنكه بميرند ، نبايد حرف زد . داستان من به كار تو نمي آيد . از تو حرف بزنيم . به دنبال نام تو نام من است : چاپلين . با همين نام چهل سال مردم را خندانده ام و بيش از آنچه آنان خنديدند ، خود گريسته ام . ژرالدين ، در دنيايي كه تو زندگي مي كني ، تنها رقص و موسيقي نيست . نيمه شب هنگامي كه از سالن پرشكوه تئاتر بيرون مي آيي ، آن تحسين كنندگان ثروتمند را يكسره فراموش كن . اما حال آن راننده تاكسي را كه تو را به منزل ميرساند بپرس . حال زنش راهم بپرس و اگر زنش حامله بود و پولي براي خريد لباس بچه اش نداشت، چك بكش و پنهاني توي جيب شوهرش بگذار . گاه به گاه با اتوبوس يا مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه كن و دست كم روزي يك بار با خود بگو من يكي از آنان هستم . آري تو يكي از آنها هستي دخترم ، و نه بيشتر.
هنر پيش از آنكه دو بال دور پرواز را به انسان بدهد ، اغلب دو پاي او را نيز مي شكند . در خانواده چارلي هرگز كسي آن قدر گستاخ نبوده است كه به يك كالسكه ران و يا يك گداي كنار رود سن ناسزايي بدهد.
اميد من اين است كه هرگز فقير زندگي نكني . همراه اين نامه يك چك سفيد برايت مي فرستم . هر مبلغي خواستي بنويس و بگير . اما هميشه وقتي دو فرانك خرج مي كني ، با خود بگو " دومين سكه مال من نيست . اين بايد مال يك مرد گمنام باشد كه امشب يك فرانك نياز دارد . " اين حقيقت را با تو مي گويم دخترم : مردمان روي زمين استوار بيشتر از بندبازان برروي ريسمان نااستوار ، سقوط مي كنند.
دل به زر و زيور نبند . زيرا بزرگترين الماس جهان آفتاب است كه خوشبختانه بر گردن همه ميدرخشد . اما اگر روزي دل به آفتاب چهره مردي بستي ، با او يك دل باش . به مادرت گفته ام در اين باره برايت نامه اي بنويسد . او عشق را بهتر از من مي شناسد.
ژرالدين ؛ كار تو بس دشوار است . اين را مي دانم كه به روي صحنه جز تكه اي حرير نازك بدن تو را نمي پوشاند . به خاطر هنر مي توان لخت و عريان برروي صحنه رفت و پوشيده تر و باكره تر بازگشت. اما هيچ چيز در اين جهان نيست كه شايسته آن باشد كه دختري ناخن پايش را به خاطر او عريان كند . برهنگي بيماري عصر ماست و من پيرمردم و شايد حرف هاي خنده دار مي زنم.
به هرحال اميدوارم تو آخرين كسي باشي كه تبعه جزيره لختي ها مي شود . مي دانم كه پدران و فرزندان هميشه جنگي جاوداني با يكديگر دارند . با من يا انديشه هاي من جنگ كن دخترم . من از كودكان مطيع خوشم نمي آيد.
چارلي ديگر پير شده است، ژرالدين . دير يا زود به جاي آن جامه هاي رقص شايد لباس عزا بپوشي و بر سر مزار من بيايي . حاضر به زحمت تو نيستم . تنها گاه گاهي چهره خود را در آيينه اي نگاه كن . آنجا مرا خواهي ديد . خون من در رگهاي توست و اميدوارم حتي آن زمان كه خون در رگهاي من مي خشكد ، چارلي را ، پدرت را فراموش نكني . من فرشته نبودم اما تا آنجا كه توان داشتم تلاش كردم تا آدمي باشم . تو نيز تلاش بكن . رويت را مي بوسم.
سوييس1964
ژرالدين دخترم ، اينجا شب است. يك شب نوئل . در قلعه كوچك من ،همه ي سپاهيان بي سلاح خفته اند . نُه برادر و خواهر تو و حتي مادرت. به زحمت توانستم بي آنكه اين پرندگان خفته را بيدار كنم، خودم را به اتاق كوچك نيمه روشن ، به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم. من از تو بس دورم ؛ خيلي دور...اما چشمانم كور باد اگر يك لحظه تصوير تو را از چشمان من دور كنند. تصوير تو آنجا روي ميز هست. تصوير تو اينجا روي قلب من نيز هست. اما تو كجايي ؟ آنجا در پاريس افسونگر برروي آن صحنه پرشكوه تئاتر " شانزه ليزه " مي رقصي. شنيده ام نقش تو در اين نمايش نقش آن شاه دخت ايراني است كه اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص . ستاره باش و بدرخش؛ اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي آور گلهايي كه برايت فرستاده اند ، تو را فرصت هشياري داد ، در گوشه اي بنشين و نامه ام را بخوان و به صداي پدرت گوش فرادار .
من پدر تو هستم . ژرالدين ؛ من چارلي چاپلين هستم . وقتي بچه بودي ، شبهاي دراز بر بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . خواب كه به چشمانم پيرم مي آمد ، طعنه اش ميزدم و مي گفتمش برو. من در روياي دخترم خفته ام . رويا مي ديدم ژرالدين ، رويا...روياي فرداي تو ، روياي امروز تو، دختري مي ديدم به روي صحنه. فرشته اي ميديدم به روي آسمان كه مي رقصد و ميشنيدم تماشاگران را كه مي گفتند : دختره را مي بيني ؟ اين دختر همان دلقك پيره . اسمش يادته ؟ چارلي . آره ، من چارلي هستم . من دلقك پيري بيش نيستم . تو مرا نمي شناسي ژرالدين . در آن شبهاي دور بس قصه ها با تو گفتم ، اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستان شنيدني است: داستان آن دلقك گرسنه اي كه در پست ترين محلات لندن آواز مي خواند و مي رقصيد و صدقه جمع مي كرد . اين داستان من است . من طعم گرسنگي را چشيده ام . من درد بي خانماني را كشيده ام و از اينها بيشتر ، من رنج حقارت آن دلقك دوره گرد را كه اقيانوسي از غرور در دلش موج مي زند ، اما سكه صدقه رهگذر خودخواهي آن رامي خشكاند ، احساس كرده ام . با اين همه من زنده ام و از زندگان پيش از آنكه بميرند ، نبايد حرف زد . داستان من به كار تو نمي آيد . از تو حرف بزنيم . به دنبال نام تو نام من است : چاپلين . با همين نام چهل سال مردم را خندانده ام و بيش از آنچه آنان خنديدند ، خود گريسته ام . ژرالدين ، در دنيايي كه تو زندگي مي كني ، تنها رقص و موسيقي نيست . نيمه شب هنگامي كه از سالن پرشكوه تئاتر بيرون مي آيي ، آن تحسين كنندگان ثروتمند را يكسره فراموش كن . اما حال آن راننده تاكسي را كه تو را به منزل ميرساند بپرس . حال زنش راهم بپرس و اگر زنش حامله بود و پولي براي خريد لباس بچه اش نداشت، چك بكش و پنهاني توي جيب شوهرش بگذار . گاه به گاه با اتوبوس يا مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه كن و دست كم روزي يك بار با خود بگو من يكي از آنان هستم . آري تو يكي از آنها هستي دخترم ، و نه بيشتر.
هنر پيش از آنكه دو بال دور پرواز را به انسان بدهد ، اغلب دو پاي او را نيز مي شكند . در خانواده چارلي هرگز كسي آن قدر گستاخ نبوده است كه به يك كالسكه ران و يا يك گداي كنار رود سن ناسزايي بدهد.
اميد من اين است كه هرگز فقير زندگي نكني . همراه اين نامه يك چك سفيد برايت مي فرستم . هر مبلغي خواستي بنويس و بگير . اما هميشه وقتي دو فرانك خرج مي كني ، با خود بگو " دومين سكه مال من نيست . اين بايد مال يك مرد گمنام باشد كه امشب يك فرانك نياز دارد . " اين حقيقت را با تو مي گويم دخترم : مردمان روي زمين استوار بيشتر از بندبازان برروي ريسمان نااستوار ، سقوط مي كنند.
دل به زر و زيور نبند . زيرا بزرگترين الماس جهان آفتاب است كه خوشبختانه بر گردن همه ميدرخشد . اما اگر روزي دل به آفتاب چهره مردي بستي ، با او يك دل باش . به مادرت گفته ام در اين باره برايت نامه اي بنويسد . او عشق را بهتر از من مي شناسد.
ژرالدين ؛ كار تو بس دشوار است . اين را مي دانم كه به روي صحنه جز تكه اي حرير نازك بدن تو را نمي پوشاند . به خاطر هنر مي توان لخت و عريان برروي صحنه رفت و پوشيده تر و باكره تر بازگشت. اما هيچ چيز در اين جهان نيست كه شايسته آن باشد كه دختري ناخن پايش را به خاطر او عريان كند . برهنگي بيماري عصر ماست و من پيرمردم و شايد حرف هاي خنده دار مي زنم.
به هرحال اميدوارم تو آخرين كسي باشي كه تبعه جزيره لختي ها مي شود . مي دانم كه پدران و فرزندان هميشه جنگي جاوداني با يكديگر دارند . با من يا انديشه هاي من جنگ كن دخترم . من از كودكان مطيع خوشم نمي آيد.
چارلي ديگر پير شده است، ژرالدين . دير يا زود به جاي آن جامه هاي رقص شايد لباس عزا بپوشي و بر سر مزار من بيايي . حاضر به زحمت تو نيستم . تنها گاه گاهي چهره خود را در آيينه اي نگاه كن . آنجا مرا خواهي ديد . خون من در رگهاي توست و اميدوارم حتي آن زمان كه خون در رگهاي من مي خشكد ، چارلي را ، پدرت را فراموش نكني . من فرشته نبودم اما تا آنجا كه توان داشتم تلاش كردم تا آدمي باشم . تو نيز تلاش بكن . رويت را مي بوسم.
سوييس1964
۲/۰۵/۱۳۸۳
ضرب المثل كرموني هست كه مي گويد : ِشري شد شوري شد - ِكلو ( كچل )به نوايي رسيد . شنيده بودم گوگل تعداد محدودي اي ميل با 1000 مگا بايت به وبلاگ نويس هاي كهنه كار بلاگراهدا خواهد كرد . اما نمي دانستم كه در اين ميان من ناشي و بي سواد هم مورد لطف گوگل قرار گرفته ام وGmailبه آدرس kermanialiakbar@gmail.comبه من داده است . در هر صورت امسال به نظر خودم سال پر نوايي
شده است و دعا كنيد اين روند به همين گونه ادامه پيدا نمايد .
شده است و دعا كنيد اين روند به همين گونه ادامه پيدا نمايد .
۱/۳۱/۱۳۸۳
ديديد؟!...
بله ، اين عكس پشت جلد كتاب من است ! بالاخره بعد از هزار سال وشايد هم بيشتر به اين خواسته تن دادم تا جزيي از همه را كه سال ها مي نوشتم و روي هم تلانبار مي كردم ، از خودم جدا كنم و كردم .
اما نمي دانيد چه بلاها كه به سرم نياوردند ، چه گردن ها كه پيش احدي خم نشده بود ، خم كردم و چه فرياد هايي كه از سر خشم نكشيدم و شايد هنوز هم اين راه ادامه داشته باشد ، كه دارد...و .
وقتي ديدم ، عمو پورنگ دو شب به كرمان آمد و چهار كلمه حرف براي بچه ها زد و 16 ميليون تومان نقدا گرفت و برگشت . دلم براي خودم و آنهمه كه در اين مملكت مي نويسند سوخت و شايد گريه ام گرفت و شايد در دل آرزو كردم اي كاش من هم يك دلقك بودم و اين قدر ....
در هر صورت اين شما و اين كتاب و اين من .
از همه ي آن هايي كه اين راه را قبلا طي كرده و مي دانند پس از چاپ چه مراحلي را بايد طي كرد انتظار ياري دارم كه در اين آب و خاك بي پول وپارتي كار ي از پيش نمي رود ....
۱/۲۵/۱۳۸۳
هنري ميلر
ترجمه : اميد نيك فرجام :
آن كه تا آخر خط مي رود صد البته جانش را در اين راه مي گذارد. من تا آخر خط رفته ام، خود را به عنوان قرباني پيشكش كرده ام. از همين روست كه اكنون مي توانم به زندگي ادامه دهم و بي هيچ رنج و دردي آن را به تمامي ثبت كنم. من تقريباً با شادماني مي توانم دردناك ترين رخدادها را بازگو كنم. من از مردي ديگر در زندگي اي ديگر مي گويم. ديگر نيازي به بازگو كردن آن ندارم- بي دليل اين كار را مي كنم. اكنون مي توانم به زندگي اي روي بياورم كاملاً جدا از كتاب، از نوشتن، و از اين بيان فردي. مي توانم بدون دوستي و صميميت زندگي كنم. منظورم اين است كه مي توانم تنها، با خودم زندگي كنم.
با اين حال قصد دارم اين كتاب، و شايد كتاب هايي ديگر را بنويسم. به نظر تناقض مي آيد، و بي شك همين طور نيز هست. اين قضيه را همين جا رها مي كنم. در عين حال اين نيز درست است كه قصد دارم بيشتر درباره روابط عاطفي بنويسم. من در حال ثبت مرگ آن جهان هستم، درست مثل برخي از عرفا كه نابودي قاره ها و نژادهاي بشري را ثبت كرده اند. مردم از آثار من نتايج متضادي خواهند گرفت. البته اين قضيه به من ربطي ندارد. من هم از تجارب خود به نتايج متضادي رسيده ام. انسان ها در آنِ واحد در هزاران فضاي متفاوت زندگي مي كنند. ما طوري از تكامل حرف مي زنيم كه انگار پديده اي مستمر و فراگير است، در حالي كه در واقعيت هر يك از ما كاملاً جدا و منفك از ديگران است، در مداري متفاوت با ديگران مي گردد، و در چارچوب يا فضايي منحصر به خود بسط مي يابد. روابط عاطفي اين عوالم فردي را كه با يكديگر در تضادند به تحرك وامي دارد. دنياي خارجي را كه ما را احاطه كرده است وامي دارد پوسته خشك و مرگبارش را كناري بيندازد. براي ما روزنه اي به روي آن واقعيت عريان و ماندگاري مي گشايد كه نه بخشنده است و نه ظالم.
من مي دانم كه برخي از نقش هايي كه با كلمات زده ام حقيقي و ماندگارند، و اتفاقي كه براي منِ مرد يا آن زن در واقعيت افتاده است اهميت چنداني ندارد. يك حس، يك گفته، چيزي كه براي ابد به عنوان حقيقت ثبت مي شود، اين است كه اهميت دارد. گه گاه در ثبت اتفاقي صرفاً عاطفي اهميت و معنايي بزرگ نهفته است. گه گاه به آن نماي پر از ضربان و حيات و پيچ و تابي تبديل مي شود كه در معابد هند مي بينيم. و گاهي ديوارنگاره اي است پنهان در غاري مقدس كه بايد در آن نشست و در باب روح غور و تفحص كرد. در قلمرو جنسيت چيزي وجود ندارد كه من اصلاً بتوانم خود را از آن منع كنم. اين قلمرو جهاني است قائم به ذات، و ذره اي از آن مي تواند همان قدرت تخريب يا بخشندگي بخشي بزرگ از آن را داشته باشد. اين جهان آتشي سرد است كه همچون خورشيد در درون ما مي سوزد. و اين آتش حتي اگر خورشيد به ماه بدل شود هرگز نمي ميرد. در كائنات چيز مرده اي وجود ندارد- تنها طرز فكر ماست كه مرگ را مي سازد. وقتي در جست وجوي حيات باشي، آن را حتي در بي جان ترين اشيا نيز مي تواني يافت. اكنون مي گويند حتي مواد معدني هم داراي حساسيت اند. مگر خود جسد در ميان عناصر حريص خاكي كه از آن برآمده دوباره پخش نمي شود؟
اگر انسان از فكر كردن به اين كار بزرگ كه به زمين و تمامي آسمان ها جان مي بخشد دست بردارد، آيا خود را تسليم فكر مرگ نكرده است؟ اگر انسان دريابد كه چه زنده باشد و چه مرده، اين كار ديوانه وار و جنون آسا بي هيچ وقفه و ترديدي ادامه خواهد يافت، آيا هرگز خود را تسليم خواهد كرد؟ اگر مرگ هيچ است، پس ديگر نبايد ترس از جنسيت به دل ما راه يابد. حتي خدايان از آسمان به زير آمدند تا با انسان و حيوان و درخت و خودِ زمين درآميزند. چه چيز ما را از همه چيز جدا و خاص مي كند؟ ما چرا نمي توانيم عشق بورزيم و به ديگر كارهايي بپردازيم كه به ما لذت مي دهند؟ چرا ما نمي توانيم در آنِ واحد خود را از همه سو رها كنيم؟ از چه مي ترسيم؟ مي ترسيم خود را از دست بدهيم. و با اين حال تا خود را از دست ندهيم، نمي توانيم به يافتن خود اميدي داشته باشيم. ما خودِ جهانيم، و براي ورود كامل به جهان ابتدا بايد از آن دست بكشيم. تا وقتي كه آماده تسليم كردن خود باشيم و تا وقتي كه به جانِ عزيزِ خود نياويزيم، فرقي نمي كند كه چه راهي را در پيش مي گيريم.
ترجمه : اميد نيك فرجام :
آن كه تا آخر خط مي رود صد البته جانش را در اين راه مي گذارد. من تا آخر خط رفته ام، خود را به عنوان قرباني پيشكش كرده ام. از همين روست كه اكنون مي توانم به زندگي ادامه دهم و بي هيچ رنج و دردي آن را به تمامي ثبت كنم. من تقريباً با شادماني مي توانم دردناك ترين رخدادها را بازگو كنم. من از مردي ديگر در زندگي اي ديگر مي گويم. ديگر نيازي به بازگو كردن آن ندارم- بي دليل اين كار را مي كنم. اكنون مي توانم به زندگي اي روي بياورم كاملاً جدا از كتاب، از نوشتن، و از اين بيان فردي. مي توانم بدون دوستي و صميميت زندگي كنم. منظورم اين است كه مي توانم تنها، با خودم زندگي كنم.
با اين حال قصد دارم اين كتاب، و شايد كتاب هايي ديگر را بنويسم. به نظر تناقض مي آيد، و بي شك همين طور نيز هست. اين قضيه را همين جا رها مي كنم. در عين حال اين نيز درست است كه قصد دارم بيشتر درباره روابط عاطفي بنويسم. من در حال ثبت مرگ آن جهان هستم، درست مثل برخي از عرفا كه نابودي قاره ها و نژادهاي بشري را ثبت كرده اند. مردم از آثار من نتايج متضادي خواهند گرفت. البته اين قضيه به من ربطي ندارد. من هم از تجارب خود به نتايج متضادي رسيده ام. انسان ها در آنِ واحد در هزاران فضاي متفاوت زندگي مي كنند. ما طوري از تكامل حرف مي زنيم كه انگار پديده اي مستمر و فراگير است، در حالي كه در واقعيت هر يك از ما كاملاً جدا و منفك از ديگران است، در مداري متفاوت با ديگران مي گردد، و در چارچوب يا فضايي منحصر به خود بسط مي يابد. روابط عاطفي اين عوالم فردي را كه با يكديگر در تضادند به تحرك وامي دارد. دنياي خارجي را كه ما را احاطه كرده است وامي دارد پوسته خشك و مرگبارش را كناري بيندازد. براي ما روزنه اي به روي آن واقعيت عريان و ماندگاري مي گشايد كه نه بخشنده است و نه ظالم.
من مي دانم كه برخي از نقش هايي كه با كلمات زده ام حقيقي و ماندگارند، و اتفاقي كه براي منِ مرد يا آن زن در واقعيت افتاده است اهميت چنداني ندارد. يك حس، يك گفته، چيزي كه براي ابد به عنوان حقيقت ثبت مي شود، اين است كه اهميت دارد. گه گاه در ثبت اتفاقي صرفاً عاطفي اهميت و معنايي بزرگ نهفته است. گه گاه به آن نماي پر از ضربان و حيات و پيچ و تابي تبديل مي شود كه در معابد هند مي بينيم. و گاهي ديوارنگاره اي است پنهان در غاري مقدس كه بايد در آن نشست و در باب روح غور و تفحص كرد. در قلمرو جنسيت چيزي وجود ندارد كه من اصلاً بتوانم خود را از آن منع كنم. اين قلمرو جهاني است قائم به ذات، و ذره اي از آن مي تواند همان قدرت تخريب يا بخشندگي بخشي بزرگ از آن را داشته باشد. اين جهان آتشي سرد است كه همچون خورشيد در درون ما مي سوزد. و اين آتش حتي اگر خورشيد به ماه بدل شود هرگز نمي ميرد. در كائنات چيز مرده اي وجود ندارد- تنها طرز فكر ماست كه مرگ را مي سازد. وقتي در جست وجوي حيات باشي، آن را حتي در بي جان ترين اشيا نيز مي تواني يافت. اكنون مي گويند حتي مواد معدني هم داراي حساسيت اند. مگر خود جسد در ميان عناصر حريص خاكي كه از آن برآمده دوباره پخش نمي شود؟
اگر انسان از فكر كردن به اين كار بزرگ كه به زمين و تمامي آسمان ها جان مي بخشد دست بردارد، آيا خود را تسليم فكر مرگ نكرده است؟ اگر انسان دريابد كه چه زنده باشد و چه مرده، اين كار ديوانه وار و جنون آسا بي هيچ وقفه و ترديدي ادامه خواهد يافت، آيا هرگز خود را تسليم خواهد كرد؟ اگر مرگ هيچ است، پس ديگر نبايد ترس از جنسيت به دل ما راه يابد. حتي خدايان از آسمان به زير آمدند تا با انسان و حيوان و درخت و خودِ زمين درآميزند. چه چيز ما را از همه چيز جدا و خاص مي كند؟ ما چرا نمي توانيم عشق بورزيم و به ديگر كارهايي بپردازيم كه به ما لذت مي دهند؟ چرا ما نمي توانيم در آنِ واحد خود را از همه سو رها كنيم؟ از چه مي ترسيم؟ مي ترسيم خود را از دست بدهيم. و با اين حال تا خود را از دست ندهيم، نمي توانيم به يافتن خود اميدي داشته باشيم. ما خودِ جهانيم، و براي ورود كامل به جهان ابتدا بايد از آن دست بكشيم. تا وقتي كه آماده تسليم كردن خود باشيم و تا وقتي كه به جانِ عزيزِ خود نياويزيم، فرقي نمي كند كه چه راهي را در پيش مي گيريم.
۱/۲۰/۱۳۸۳
يك قصه ي هزار ساله ي پسا مدرن . حالا كي مي تواند بگويد پسامدرن چند ساله است ؟
يكي بود يكي نبود يه شاهي بود سه تا پسر داشت، " ُلك " ، " ُپك " ، " كله نداشت "
هموني كه كله نداشت ، يه اسبي داشت كه سه پا نداشت . تفنگي داشت كه قنداق نداشت و خورجيني داشت كه ته نداشت و چاقويي داشت كه َدم نداشت
يه روز " كله نداشت " مي خواست بره شكار.
چاقويي كه َدم نداشت و تفنگي كه قنداق نداشت را انداخت تو خورجيني كه ته نداشت و نشست روي اسبي كه پا نداشت و زد به صحرا يي كه هيچي نداشت .
رفت و رفت ، تا رسيد ، به سه تا آهو كه دوتاشون مرده بودند و يكيشون نفس نداشت . تفنگي كه قنداق نداشت را ورداشت و زد به هموني كه نفس نداشت و اونو انداخت تو خورجيني كه ته نداشت و راه افتاد
رفت و رفت، تا رسيد، به سه تا اتاق كه دوتاشون ُتنبيده بودند و يكيشون سقف نداشت.
رفت تو اوني كه سقف نداشت. سه تا اجاق ديد كه دو تاشون خاموش بودند و يكيشون هيزم نداشت. سه تا ديگ اونجا بود، كه دوتاشون تركيده بود و يكيشون ته نداشت
همون آهويي را كه نفس نداشت ، انداخت تو ديگي كه ته نداشت و گذاشت رو اجاقي كه هيزم نداشت و گرفت خوابيد.
وقتي بيدار شد ، رفت سراغ ديگي كه ته نداشت و ديد استخوناي شكار سوخته بودند و گوشتاش خبر نداشت.
خورد يه سيري از همون گوشتاي خبر نداشت و خو ب كه سير شد، تشنه ش شد.
رفت بيرون تا رسيد، به سه تا جوي آب كه دوتاش خشكيده بود و يكيشون نم نداشت.
سر گذاشت به نم نداشت ديگه كله ور نداشت
يكي بود يكي نبود يه شاهي بود سه تا پسر داشت، " ُلك " ، " ُپك " ، " كله نداشت "
هموني كه كله نداشت ، يه اسبي داشت كه سه پا نداشت . تفنگي داشت كه قنداق نداشت و خورجيني داشت كه ته نداشت و چاقويي داشت كه َدم نداشت
يه روز " كله نداشت " مي خواست بره شكار.
چاقويي كه َدم نداشت و تفنگي كه قنداق نداشت را انداخت تو خورجيني كه ته نداشت و نشست روي اسبي كه پا نداشت و زد به صحرا يي كه هيچي نداشت .
رفت و رفت ، تا رسيد ، به سه تا آهو كه دوتاشون مرده بودند و يكيشون نفس نداشت . تفنگي كه قنداق نداشت را ورداشت و زد به هموني كه نفس نداشت و اونو انداخت تو خورجيني كه ته نداشت و راه افتاد
رفت و رفت، تا رسيد، به سه تا اتاق كه دوتاشون ُتنبيده بودند و يكيشون سقف نداشت.
رفت تو اوني كه سقف نداشت. سه تا اجاق ديد كه دو تاشون خاموش بودند و يكيشون هيزم نداشت. سه تا ديگ اونجا بود، كه دوتاشون تركيده بود و يكيشون ته نداشت
همون آهويي را كه نفس نداشت ، انداخت تو ديگي كه ته نداشت و گذاشت رو اجاقي كه هيزم نداشت و گرفت خوابيد.
وقتي بيدار شد ، رفت سراغ ديگي كه ته نداشت و ديد استخوناي شكار سوخته بودند و گوشتاش خبر نداشت.
خورد يه سيري از همون گوشتاي خبر نداشت و خو ب كه سير شد، تشنه ش شد.
رفت بيرون تا رسيد، به سه تا جوي آب كه دوتاش خشكيده بود و يكيشون نم نداشت.
سر گذاشت به نم نداشت ديگه كله ور نداشت
۱/۱۶/۱۳۸۳
۱/۰۹/۱۳۸۳
يك طرح . نه بيش و نه كم و شايد هم يك قصه . كي مي داند ؟
ُمرده بود . ُمرده بودند . جنازه هايي را مي بردند و كسي نوحه مي خواند و بقيه زار مي زدند. خودش مرده بود . غرق خون بود و خون از سراسر بدنش سرازير بود . نفسش بند آمده بود . كسي سرش را مي كشيد . كسي بابا ، بابا مي زد و كسي قربان تن بي سرش مي شد . سرش را تكان داد . نه ، سرش قطع نشده بود . كسي هرووله كشان به طرفش دويد . خنجر را روي گردنش كشيد و با يك ضرب سر را از تنش جدا كرد و او با تمام وجودش فرياد كشيد و از روي تخت به پايين افتاد . باد خنكي بدنش را به لرز واداشت . زنش به طرفش دويد و جيغ زد" چي شده ؟"
و او كه نفسش گم شده بود . مثل ماهي دور از آب نفس نفس زد و با دست به زن اشاره كرد . كه طوريم نيست . زن پنجره را بست و صداي نوحه خوان كمرنگ شد و مرد آهسته خنديد و با كمك زن روي تخت دراز كشيد و گفت : خدايا شكرت . خدايا شكر ...
: يه ليوان شير بيارم ؟
مرد لبخندي زد و چيزي نگفت و به نوحه ي محزون نوحه خوان گوش كرد و آهسته گفت :چه زجري كشيده ؟
زن ليوان شير را به دستش داد و گفت " بعد از دعا مي خوام برم پيش حاج آقا و بگم كه تو مريضي و ازش بخوام كه ... "
مرد دستش را تكان داد و آهسته ناليد : نه . شايد خودش شفام بده . نمي دونستم ، غافلگير شدم . از فردا بيدارم كن .
زن غريد : خيلي بي انصافن ...
مرد جواب نداد و همراه مداح دعا خواند. وقتي صداي بلندگو قطع شد زن گفت : تازه خواب رفته بودي !
: يه قرص مي خورم و بازم خواب مي رم . طوري نيست .
#############3
سياهي ، تاريكي . كيسه ي سياهي كه روي سرم انداخته بودند ، داشت خفه ام مي كرد . خيس عرق بودم . طبل هاي ريز، تند و يكنواخت زر زر مي كردند . كسي متني را بلغور مي كرد . دورم پر از همهمه بود . كسي فرياد زد : تمامش كنيد
صداي طبل ها ديوانه ام كرده بود . كسي سوال كرد : حرفي براي گفتن داري ؟
جواب ندادم . طبل ها نمي گذاشتند حواسم را جمع كنم . كسي فرمان داد صداي طبل ها همه جا را پر كرد . فرمان ديگري داده شد و من به درون ورطه اي سرازير شدم كه پاياني نداشت . دست و پا مي زدم . جيغ مي كشيدم و فريادم زير نرمه ريگ هاي طبل ها گم مي شد . دستي دست هايم را گرفت . با تمام وجودم جيغ كشيدم و قفل دست ها را از دستانم جدا كردم . زنم جيغي كشيد و من چشمانم را باز كردم و او به طرف تلفن رفت . گفتم : ولشون كن
نگاهم كرد و بدون آن كه گوشي را بگذارد گفت : چه جوري ؟ ديگه دارم ديوونه مي شم
: اين جوري ، جري ترمي شن
: يه نيگا به خودت بكن . خيس عرقي . آخه اينا چرا نمي فهمن .
سرش را به طرف پنجره گرفت و فرياد زد : بابا ما تو اين خونه مريض داريم ، مي فهمين ؟
صدايش از لاي درز هاي پنجره و آن همه پتو و متكايي كه پشت شيشه ها چيده بود ، بيرون نرفت اما آنها انگار كه شنيده باشند ، همه با هم رو به طرف پنجره ي ما و با تمام قدرتشان ضرب گرفتند . بدنم همراه صداي لرز لرز ريز طبل هاي آنها مي لرزيد . صدا انگار مشتي ريگ داغ بود كه بر پوست تنم مي نشست . پتو را روي سرم كشيدم و گوش هايم را محكم گرفتم . اما صدا ول كن نبود . فكر مي كردم اگر چند لحظه ي ديگر ادامه بدهند، ديوانه مي شوم . سرم را از زير پتو بيرون كشيدم و فرياد زدم : شمارو به خدا يك كم فرصت بدين ...
آنها انگار التماس من را شنيدند و ساكت شدند . زنم سيم دستگاه تلفن را از پريز كشيد و با تلفن از اتاق بيرون رفت .تمام تنم مي لرزيد و خدا خدا مي كردم چند دقيقه ي آرام بگيرند . پيش امام حسين التماس مي كردم تا زود تر آنها را به راه بيندازد
وقتي زنم بر گشت تمام توانم را به كمك گرفتم ، به پنجره اشاره كردم و گفتم : بازش كن ، الان خفه مي شم .
زنم پوزخندي زد و گفت : كاري كردم كه ديگه فكر نكنم صداشون در بيا
گفتم : زنگ زدي ؟ ََ
همان طور كه پنجره را باز مي كرد سرش را تكان داد .
گفتم : خراب كردي زن ، حالا ديگه رو لج مي افتن .
او نفس عميقي كشيد و گفت : حالا مي بينيم . يه كم صبر بده ! والله خجالتم خوب چيزيه . از كله ي سحر دعا داشتن وصداي بلندگوشون خفه مون كرد . حالام كه طبلاشون داره ديونه مون مي كنه . آخه كي امام حسين به اين همه مردم آزاري راضيه ...
هنوز حرفش تمام نشده بود كه صداي نخراشيده ي حاج آقا از پشت بلند گو به داخل اتاق دويد . « والله ما فكر مي كرديم همسايه هامون آدمن . ولي مي بينم ، كه چي ؟ اونا پليسو بهتر از آقا َعبا عبدالله مي شناسن . حالام من مي گم كور خوندين . ما تو اين راه ، همون طور كه آقامون از همه چيزش گذشت ، ما هم مي گذريم و از هيچي ام باكي نداريم و برا سرفرازي آقامون هر كار كه بشه ، مي كنيم . اوناييم كه ناراحتن . بگن . همين حالا خونه شونو صد تومن بالا قيمت مي خرم و مي دمش سر توالت تكيه ، بزنين، تا ببينم كي نُُطق مي كشه »
ُمرده بود . ُمرده بودند . جنازه هايي را مي بردند و كسي نوحه مي خواند و بقيه زار مي زدند. خودش مرده بود . غرق خون بود و خون از سراسر بدنش سرازير بود . نفسش بند آمده بود . كسي سرش را مي كشيد . كسي بابا ، بابا مي زد و كسي قربان تن بي سرش مي شد . سرش را تكان داد . نه ، سرش قطع نشده بود . كسي هرووله كشان به طرفش دويد . خنجر را روي گردنش كشيد و با يك ضرب سر را از تنش جدا كرد و او با تمام وجودش فرياد كشيد و از روي تخت به پايين افتاد . باد خنكي بدنش را به لرز واداشت . زنش به طرفش دويد و جيغ زد" چي شده ؟"
و او كه نفسش گم شده بود . مثل ماهي دور از آب نفس نفس زد و با دست به زن اشاره كرد . كه طوريم نيست . زن پنجره را بست و صداي نوحه خوان كمرنگ شد و مرد آهسته خنديد و با كمك زن روي تخت دراز كشيد و گفت : خدايا شكرت . خدايا شكر ...
: يه ليوان شير بيارم ؟
مرد لبخندي زد و چيزي نگفت و به نوحه ي محزون نوحه خوان گوش كرد و آهسته گفت :چه زجري كشيده ؟
زن ليوان شير را به دستش داد و گفت " بعد از دعا مي خوام برم پيش حاج آقا و بگم كه تو مريضي و ازش بخوام كه ... "
مرد دستش را تكان داد و آهسته ناليد : نه . شايد خودش شفام بده . نمي دونستم ، غافلگير شدم . از فردا بيدارم كن .
زن غريد : خيلي بي انصافن ...
مرد جواب نداد و همراه مداح دعا خواند. وقتي صداي بلندگو قطع شد زن گفت : تازه خواب رفته بودي !
: يه قرص مي خورم و بازم خواب مي رم . طوري نيست .
#############3
سياهي ، تاريكي . كيسه ي سياهي كه روي سرم انداخته بودند ، داشت خفه ام مي كرد . خيس عرق بودم . طبل هاي ريز، تند و يكنواخت زر زر مي كردند . كسي متني را بلغور مي كرد . دورم پر از همهمه بود . كسي فرياد زد : تمامش كنيد
صداي طبل ها ديوانه ام كرده بود . كسي سوال كرد : حرفي براي گفتن داري ؟
جواب ندادم . طبل ها نمي گذاشتند حواسم را جمع كنم . كسي فرمان داد صداي طبل ها همه جا را پر كرد . فرمان ديگري داده شد و من به درون ورطه اي سرازير شدم كه پاياني نداشت . دست و پا مي زدم . جيغ مي كشيدم و فريادم زير نرمه ريگ هاي طبل ها گم مي شد . دستي دست هايم را گرفت . با تمام وجودم جيغ كشيدم و قفل دست ها را از دستانم جدا كردم . زنم جيغي كشيد و من چشمانم را باز كردم و او به طرف تلفن رفت . گفتم : ولشون كن
نگاهم كرد و بدون آن كه گوشي را بگذارد گفت : چه جوري ؟ ديگه دارم ديوونه مي شم
: اين جوري ، جري ترمي شن
: يه نيگا به خودت بكن . خيس عرقي . آخه اينا چرا نمي فهمن .
سرش را به طرف پنجره گرفت و فرياد زد : بابا ما تو اين خونه مريض داريم ، مي فهمين ؟
صدايش از لاي درز هاي پنجره و آن همه پتو و متكايي كه پشت شيشه ها چيده بود ، بيرون نرفت اما آنها انگار كه شنيده باشند ، همه با هم رو به طرف پنجره ي ما و با تمام قدرتشان ضرب گرفتند . بدنم همراه صداي لرز لرز ريز طبل هاي آنها مي لرزيد . صدا انگار مشتي ريگ داغ بود كه بر پوست تنم مي نشست . پتو را روي سرم كشيدم و گوش هايم را محكم گرفتم . اما صدا ول كن نبود . فكر مي كردم اگر چند لحظه ي ديگر ادامه بدهند، ديوانه مي شوم . سرم را از زير پتو بيرون كشيدم و فرياد زدم : شمارو به خدا يك كم فرصت بدين ...
آنها انگار التماس من را شنيدند و ساكت شدند . زنم سيم دستگاه تلفن را از پريز كشيد و با تلفن از اتاق بيرون رفت .تمام تنم مي لرزيد و خدا خدا مي كردم چند دقيقه ي آرام بگيرند . پيش امام حسين التماس مي كردم تا زود تر آنها را به راه بيندازد
وقتي زنم بر گشت تمام توانم را به كمك گرفتم ، به پنجره اشاره كردم و گفتم : بازش كن ، الان خفه مي شم .
زنم پوزخندي زد و گفت : كاري كردم كه ديگه فكر نكنم صداشون در بيا
گفتم : زنگ زدي ؟ ََ
همان طور كه پنجره را باز مي كرد سرش را تكان داد .
گفتم : خراب كردي زن ، حالا ديگه رو لج مي افتن .
او نفس عميقي كشيد و گفت : حالا مي بينيم . يه كم صبر بده ! والله خجالتم خوب چيزيه . از كله ي سحر دعا داشتن وصداي بلندگوشون خفه مون كرد . حالام كه طبلاشون داره ديونه مون مي كنه . آخه كي امام حسين به اين همه مردم آزاري راضيه ...
هنوز حرفش تمام نشده بود كه صداي نخراشيده ي حاج آقا از پشت بلند گو به داخل اتاق دويد . « والله ما فكر مي كرديم همسايه هامون آدمن . ولي مي بينم ، كه چي ؟ اونا پليسو بهتر از آقا َعبا عبدالله مي شناسن . حالام من مي گم كور خوندين . ما تو اين راه ، همون طور كه آقامون از همه چيزش گذشت ، ما هم مي گذريم و از هيچي ام باكي نداريم و برا سرفرازي آقامون هر كار كه بشه ، مي كنيم . اوناييم كه ناراحتن . بگن . همين حالا خونه شونو صد تومن بالا قيمت مي خرم و مي دمش سر توالت تكيه ، بزنين، تا ببينم كي نُُطق مي كشه »
۱۲/۲۷/۱۳۸۲
روز ملي شدن نفت بر همه ي ايراني ها مبارك
"رسم عاشقي"
پيرمردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني مي گذشت. سالكي را بديد كه پياده بود. پيرمرد گفت: «اي مرد به كجا رهسپاري؟» سالك گفت: «به دهي كه گويند مردمش خدانشناسند و كينه و عداوت مي ورزند. و زنان خود را از ارث محروم مي كنند.» پيرمرد گفت: «به خوب جايي مي روي.»سالك گفت: «چرا؟» پيرمرد گفت: «من از مردم آن ديارم و ديري است كه چشم انتظارم تا كسي بيايد تا اين مردم را هدايت كند.» سالك گفت: «پس آنچه گويند راست باشد؟» پيرمرد گفت: «تا راست چه باشد؟» سالك گفت: «آن كلام كه بر واقعيتي صدق كند.» پيرمرد گفت: «در آن ديار كسي را شناسي كه در آنجا منزل كني؟»
سالك گفت: «نه.» پيرمرد گفت: «مردماني چنين بدسيرت چگونه تو را ميزبان باشند؟» سالك گفت: «ندانم.» پيرمرد گفت: «چندي ميهمان ما باش. باغي دارم و ديري است با دخترم روزگار مي گذرانم.» سالك گفت: «خداوند تو را عزت دهد. اما نيك آن است كه به ميانه مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم.» پيرمرد گفت: «اي كوكب هدايت، شبي در منزل ما بيتوته كن تا خودت را بازيابي و هم ديگران را بازسازي.» سالك گفت: «براي رسيدن شتاب دارم.» پيرمرد گفت: «نقل است شيخي از آن رو كه خلايق را زودتر به جنت رساند، آنان را تركه مي زد تا هدايت شوند. ترسم كه تو نيز با مردم اين ديار كج كردار آن كني كه شيخ كرد.» سالك گفت: «ندانم، كه مردم با تركه به جنت بروند يا نه؟» پيرمرد گفت: «پس تامل كن تا تحمل نيز خود آيد. خلايق با خداي خود سرانجام راه آيند.»
پيرمرد و سالك به باغ رسيدند. از دروازه باغ كه گذر كردند سالك گفت: «حقا كه اينجا جنت زمين است. آن چشمه و آن پرندگان به غايت مسرت بخش اند.» پيرمرد گفت: «بر آن تخت بنشين تا دخترم ما را ميزبان باشد.» دختر با شال و دستاري سبز آمد و تنگي شربت بياورد و نزد ميهمان بنهاد. سالك در او خيره بماند و در لحظه دل باخت . شب را آنجا بيتوته كرد و سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست، پيرمرد گفت: «با آن شتابي كه براي هدايت خلق داري پندارم كه امروز را رهسپاري.» سالك گفت: «اگر مجالي باشد امروز را ميهمان تو باشم.» پيرمرد گفت: «تامل در احوال آدميان راه نجات خلايق است، اين گونه كن.» سالك در باغ قدمي بزد و كنار چشمه برفت. پرنده ها را نيك نگريست و دختر او را ميزبان بود. طعامي لذيذ بدو بداد و گاه با او هم كلام شد. دختر از احوال مردم و دين خدا نيك آگاه بود و سالك از او غرق در حيرت شد. روز دگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد. پيرمرد او را ديد و گفت: «لابد در انديشه اي كه رهسپار رسالت خود بشوي.» سالك چندي به فكر فرو رفت و گفت: «عقل فرمان رفتن مي دهد. اما دل اطاعت نكند.» پيرمرد گفت: «به فرمان دل روزي دگر بمان تا كار عقل نيز سرانجام گيرد.» سالك روزي دگر بماند.
پيرمرد گفت: «لابد امروز خواهي رفت. افسوس كه ما را تنها خواهي گذاشت.» سالك گفت: «ندانم خواهم رفت يا نه اما عقل به سرانجام رسيده است. اي پيرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش.» پيرمرد گفت: «با اينكه اين هم فرمان دل است اما بخردانه پاسخ گويم.» سالك گفت: «بر شنيدن بي تابم.» پيرمرد گفت: «دخترم را تزويج خواهم كرد به شرطي.» سالك گفت: «هر چه باشد گردن نهم.» پيرمرد گفت: «به ده بروي و آن خلايق كج كردار را به راه راست گرداني، تا خدا از تو و ما خشنود گردد.» سالك گفت: «اين كار، بسي دشوار باشد.» پيرمرد گفت: «آن گاه كه تو را ديدم اين كار سهل مي نمود.» سالك گفت: «آن زمان من رسالت خود انجام مي دادم اگر خلايق به راه راست مي شدند و اگر نشدند من كار خويشتن را به تمام كرده بودم.» پيرمرد گفت: «پس تو را رسالتي نبود، و در پي كار خود بوده اي.» سالك شرمگين گفت: «آري.»
پيرمرد گفت: «اينك كه با دل سخن گويي، كج كرداري را هدايت كن و بازگرد. آن گاه دخترم از آن تو.» سالك گفت: «آن يك نفر را من برگزينم يا تو؟» پيرمرد گفت: «پيرمردي است رباخوار كه در گذر، دكان محقري دارد. در ميان مردم كج كردار او شهره است.» سالك گفت: «پيرمردي كه عمري بدين صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد، چگونه با دم سرد من راست گردد؟» پيرمرد گفت: «تو براي هدايت خلقي مي رفتي.» سالك گفت: «آن زمان رسم عاشقي نبود.»
پيرمرد گفت: «نيك گفتي. اينك كه شرط عاشقي است، برو به آن ديار و در احوال مردم نيك نظر كن و مي خواهم بدانم چه ديده و چه شنيده اي؟» سالك گفت: «همان كنم كه تو گويي.» سالك رفت. به آن ديار كه رسيد، از مردي سراغ پيرمرد را گرفت. مرد گفت: «اين سئوال از كسي ديگر مپرس.» سالك گفت: «چرا»؟
مرد گفت: «ديري است كه توبه كرده و از خلايق حلاليت طلبيده و همه ثروت خود به فقرا داده و با دخترش در باغي روزگار مي گذراند.» سالك گفت: «شنيده ام مردم اين ديار كج كردارند.» مرد گفت: «تازه به اين ديار آمده ام، آنچه تو گويي ندانم، خود در احوال مردم نظاره كن.» سالك در احوال مردم بسيار نظاره كرد. هر آن كس كه ديد خوب ديد و هر آنچه ديد زيبا. برگشت.
دست پيرمرد بوسيد. پيرمرد گفت: «چه ديدي؟»
سالك گفت: «خلايق سر به كار خود دارند و با خداي خود در عبادت.» پيرمرد گفت: «وقتي با دلي پر عشق در مردم بنگري آنان را آن گونه بيني كه هستند. نه آن گونه كه خود خواهي.»
نويسنده احمد غلامي:
بر گرفته از روزنامه شرق. info@sharghnewspaper.com
"رسم عاشقي"
پيرمردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني مي گذشت. سالكي را بديد كه پياده بود. پيرمرد گفت: «اي مرد به كجا رهسپاري؟» سالك گفت: «به دهي كه گويند مردمش خدانشناسند و كينه و عداوت مي ورزند. و زنان خود را از ارث محروم مي كنند.» پيرمرد گفت: «به خوب جايي مي روي.»سالك گفت: «چرا؟» پيرمرد گفت: «من از مردم آن ديارم و ديري است كه چشم انتظارم تا كسي بيايد تا اين مردم را هدايت كند.» سالك گفت: «پس آنچه گويند راست باشد؟» پيرمرد گفت: «تا راست چه باشد؟» سالك گفت: «آن كلام كه بر واقعيتي صدق كند.» پيرمرد گفت: «در آن ديار كسي را شناسي كه در آنجا منزل كني؟»
سالك گفت: «نه.» پيرمرد گفت: «مردماني چنين بدسيرت چگونه تو را ميزبان باشند؟» سالك گفت: «ندانم.» پيرمرد گفت: «چندي ميهمان ما باش. باغي دارم و ديري است با دخترم روزگار مي گذرانم.» سالك گفت: «خداوند تو را عزت دهد. اما نيك آن است كه به ميانه مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم.» پيرمرد گفت: «اي كوكب هدايت، شبي در منزل ما بيتوته كن تا خودت را بازيابي و هم ديگران را بازسازي.» سالك گفت: «براي رسيدن شتاب دارم.» پيرمرد گفت: «نقل است شيخي از آن رو كه خلايق را زودتر به جنت رساند، آنان را تركه مي زد تا هدايت شوند. ترسم كه تو نيز با مردم اين ديار كج كردار آن كني كه شيخ كرد.» سالك گفت: «ندانم، كه مردم با تركه به جنت بروند يا نه؟» پيرمرد گفت: «پس تامل كن تا تحمل نيز خود آيد. خلايق با خداي خود سرانجام راه آيند.»
پيرمرد و سالك به باغ رسيدند. از دروازه باغ كه گذر كردند سالك گفت: «حقا كه اينجا جنت زمين است. آن چشمه و آن پرندگان به غايت مسرت بخش اند.» پيرمرد گفت: «بر آن تخت بنشين تا دخترم ما را ميزبان باشد.» دختر با شال و دستاري سبز آمد و تنگي شربت بياورد و نزد ميهمان بنهاد. سالك در او خيره بماند و در لحظه دل باخت . شب را آنجا بيتوته كرد و سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست، پيرمرد گفت: «با آن شتابي كه براي هدايت خلق داري پندارم كه امروز را رهسپاري.» سالك گفت: «اگر مجالي باشد امروز را ميهمان تو باشم.» پيرمرد گفت: «تامل در احوال آدميان راه نجات خلايق است، اين گونه كن.» سالك در باغ قدمي بزد و كنار چشمه برفت. پرنده ها را نيك نگريست و دختر او را ميزبان بود. طعامي لذيذ بدو بداد و گاه با او هم كلام شد. دختر از احوال مردم و دين خدا نيك آگاه بود و سالك از او غرق در حيرت شد. روز دگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد. پيرمرد او را ديد و گفت: «لابد در انديشه اي كه رهسپار رسالت خود بشوي.» سالك چندي به فكر فرو رفت و گفت: «عقل فرمان رفتن مي دهد. اما دل اطاعت نكند.» پيرمرد گفت: «به فرمان دل روزي دگر بمان تا كار عقل نيز سرانجام گيرد.» سالك روزي دگر بماند.
پيرمرد گفت: «لابد امروز خواهي رفت. افسوس كه ما را تنها خواهي گذاشت.» سالك گفت: «ندانم خواهم رفت يا نه اما عقل به سرانجام رسيده است. اي پيرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش.» پيرمرد گفت: «با اينكه اين هم فرمان دل است اما بخردانه پاسخ گويم.» سالك گفت: «بر شنيدن بي تابم.» پيرمرد گفت: «دخترم را تزويج خواهم كرد به شرطي.» سالك گفت: «هر چه باشد گردن نهم.» پيرمرد گفت: «به ده بروي و آن خلايق كج كردار را به راه راست گرداني، تا خدا از تو و ما خشنود گردد.» سالك گفت: «اين كار، بسي دشوار باشد.» پيرمرد گفت: «آن گاه كه تو را ديدم اين كار سهل مي نمود.» سالك گفت: «آن زمان من رسالت خود انجام مي دادم اگر خلايق به راه راست مي شدند و اگر نشدند من كار خويشتن را به تمام كرده بودم.» پيرمرد گفت: «پس تو را رسالتي نبود، و در پي كار خود بوده اي.» سالك شرمگين گفت: «آري.»
پيرمرد گفت: «اينك كه با دل سخن گويي، كج كرداري را هدايت كن و بازگرد. آن گاه دخترم از آن تو.» سالك گفت: «آن يك نفر را من برگزينم يا تو؟» پيرمرد گفت: «پيرمردي است رباخوار كه در گذر، دكان محقري دارد. در ميان مردم كج كردار او شهره است.» سالك گفت: «پيرمردي كه عمري بدين صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد، چگونه با دم سرد من راست گردد؟» پيرمرد گفت: «تو براي هدايت خلقي مي رفتي.» سالك گفت: «آن زمان رسم عاشقي نبود.»
پيرمرد گفت: «نيك گفتي. اينك كه شرط عاشقي است، برو به آن ديار و در احوال مردم نيك نظر كن و مي خواهم بدانم چه ديده و چه شنيده اي؟» سالك گفت: «همان كنم كه تو گويي.» سالك رفت. به آن ديار كه رسيد، از مردي سراغ پيرمرد را گرفت. مرد گفت: «اين سئوال از كسي ديگر مپرس.» سالك گفت: «چرا»؟
مرد گفت: «ديري است كه توبه كرده و از خلايق حلاليت طلبيده و همه ثروت خود به فقرا داده و با دخترش در باغي روزگار مي گذراند.» سالك گفت: «شنيده ام مردم اين ديار كج كردارند.» مرد گفت: «تازه به اين ديار آمده ام، آنچه تو گويي ندانم، خود در احوال مردم نظاره كن.» سالك در احوال مردم بسيار نظاره كرد. هر آن كس كه ديد خوب ديد و هر آنچه ديد زيبا. برگشت.
دست پيرمرد بوسيد. پيرمرد گفت: «چه ديدي؟»
سالك گفت: «خلايق سر به كار خود دارند و با خداي خود در عبادت.» پيرمرد گفت: «وقتي با دلي پر عشق در مردم بنگري آنان را آن گونه بيني كه هستند. نه آن گونه كه خود خواهي.»
نويسنده احمد غلامي:
بر گرفته از روزنامه شرق. info@sharghnewspaper.com
۱۲/۲۴/۱۳۸۲
۱۲/۲۲/۱۳۸۲
۱۲/۱۷/۱۳۸۲
به نظر من بدبين هاي حقيقي كساني هستند كه سرسختانه در نگهداري چيز هايي ميكوشند كه ديگر ممكن نيست ؛ مانع نابودي شان شد ژان بودريار
اقتضاي خردمندي ؛ سعي در بي نقاب كردن آنهاست . ادگار مورن جامعه شناس فرانسوي
نگاهي از گوشه ي يك چشم
لوئيسا والنسوئلا
اسدالله امرايي
درست است دستش را گذاشت روي لنبر من و موقعي كه ا توبوس از جلو كليسايي گذشت و او صليب كشيد مي خواستم داد بزنم سرش به خودم گفتم لابد آدم حسابي است.شايد عمدي در كار نداشت شايد دست راستش از دست چپ خبر نداشت.سعي كردم از دسترس او دور شوم-رفتم ته اتوبوس.توجيه قضيه يك چيز است و اين كه بايستي تا تو را بمالند يك چيز ديگر.مسافرهاي ديگري هم سوار شدند و راهي نبود.كاري نمي توانستم بكنم.جنبيدن و تكان خوردن من براي در رفتن از دست او باعث شد دستش بازتر شود و حسابي مرا بمالاند.عصبي بودم وسر انجام خودم را كشاندم به گوشه اي . او هم آمد.از جلو كليساي ديگري رد شديم اما متوجه آن نشد و وقتي دستش را بالا آورد براي اين بود كه عرق پيشاني اش را پاك كند.از گوشه ي يك چشم او را مي پاييدم و تظاهر مي كردم كه هيچ اتفاقي نيفتاده. يا اين كه نمي خواستم فكر كند از كار او خوشم مي آيد.توي سه كنج گير افتادم و طرف حسابي مرا به خار خار انداخت.تصميم گرفتم آرام بگيرم تا هر كاري دلش خواست انجام دهد و حتي دست بردم به پشت او.يكي دو خيابان كه گذشتيم از او جدا شدم..جمعييتي كه از اتوبوس پياده مي شدند بين ما فاصله انداختند و حالا متا سفم كه به اين زودي او را از دست دادم چون توي كيف پولش فقط 7400 پسو بود.اگر با هم تنها مي شديم بيشتر از اين گيرم مي آمد.خيلي حشري بود. و احتمالادست و دلباز.
اقتضاي خردمندي ؛ سعي در بي نقاب كردن آنهاست . ادگار مورن جامعه شناس فرانسوي
نگاهي از گوشه ي يك چشم
لوئيسا والنسوئلا
اسدالله امرايي
درست است دستش را گذاشت روي لنبر من و موقعي كه ا توبوس از جلو كليسايي گذشت و او صليب كشيد مي خواستم داد بزنم سرش به خودم گفتم لابد آدم حسابي است.شايد عمدي در كار نداشت شايد دست راستش از دست چپ خبر نداشت.سعي كردم از دسترس او دور شوم-رفتم ته اتوبوس.توجيه قضيه يك چيز است و اين كه بايستي تا تو را بمالند يك چيز ديگر.مسافرهاي ديگري هم سوار شدند و راهي نبود.كاري نمي توانستم بكنم.جنبيدن و تكان خوردن من براي در رفتن از دست او باعث شد دستش بازتر شود و حسابي مرا بمالاند.عصبي بودم وسر انجام خودم را كشاندم به گوشه اي . او هم آمد.از جلو كليساي ديگري رد شديم اما متوجه آن نشد و وقتي دستش را بالا آورد براي اين بود كه عرق پيشاني اش را پاك كند.از گوشه ي يك چشم او را مي پاييدم و تظاهر مي كردم كه هيچ اتفاقي نيفتاده. يا اين كه نمي خواستم فكر كند از كار او خوشم مي آيد.توي سه كنج گير افتادم و طرف حسابي مرا به خار خار انداخت.تصميم گرفتم آرام بگيرم تا هر كاري دلش خواست انجام دهد و حتي دست بردم به پشت او.يكي دو خيابان كه گذشتيم از او جدا شدم..جمعييتي كه از اتوبوس پياده مي شدند بين ما فاصله انداختند و حالا متا سفم كه به اين زودي او را از دست دادم چون توي كيف پولش فقط 7400 پسو بود.اگر با هم تنها مي شديم بيشتر از اين گيرم مي آمد.خيلي حشري بود. و احتمالادست و دلباز.
۱۲/۱۳/۱۳۸۲
در افسانه های يونان باستان، سخن از زنی است بنام *پاندورا* که زيباترين بود.
زئوس او را با صندوقی سر بسته به روی خاک فرستاد و از او خواست تا هرگز آن صندوق را نگشايد...
اما کنجکاوی زنانه او تحريک شد و صندوق را گشود!!
ديد مالامال از ملال است! پس سراسيمه آن را بست.
ناله ای ار نهان صندوق بر آمد که....پاندورا، همه همراهان مرا آزاد کردی جز مرا؟!!
پاندورا پرسيد تو کيستی؟
ــ من اميد هستم!!
ميگويند اگر پاندورا اميد را هم رها می کرد ، ديگر انسان قادر به تحمل انبوه اندوه های خود نبود.
سينه من صندوق در بسته ای بود که به پاندورای خود سپردم....
زئوس او را با صندوقی سر بسته به روی خاک فرستاد و از او خواست تا هرگز آن صندوق را نگشايد...
اما کنجکاوی زنانه او تحريک شد و صندوق را گشود!!
ديد مالامال از ملال است! پس سراسيمه آن را بست.
ناله ای ار نهان صندوق بر آمد که....پاندورا، همه همراهان مرا آزاد کردی جز مرا؟!!
پاندورا پرسيد تو کيستی؟
ــ من اميد هستم!!
ميگويند اگر پاندورا اميد را هم رها می کرد ، ديگر انسان قادر به تحمل انبوه اندوه های خود نبود.
سينه من صندوق در بسته ای بود که به پاندورای خود سپردم....
۱۲/۱۰/۱۳۸۲
َمن كسي را مي شناسم كه ....
شما چي ، ايا كسي را مي شناسيد كه در خودش گم شده باشد ؟ آيا تنهايي را بهانه كرده ايد و بي هيچ بهانه اي خودتان را به محاكمه كشيده باشيد ؟ ايا با همه ي كاﺋنات سر جنگ داريد و از هر سر و صدايي به هراسيد ؟ آيا بودن را به نبودن ترجيح مي دهيد يا نبودن را به ...
آيا متوجه شده ايد اين روز ها به هر كس كه مي رسيد از خودش به عذاب است . از بي حوصله گي ها ، بي برنامه گي ها ، از اينكه نمي تواند بخواند و مدتهاست كه نه چيزي خوانده ونه دستش به قلم رفته است ، ساعتها و ساعت ها حرف بزند و در آخر مثل بستني وارفته اي شما را به حال خود رها كند و به دنبال راهي برود كه نه سر دارد و نه ته ؟ و وقتي كه سايه اش درپناه نور زرد چراغي كه چشمك مي زند و آسمان را از ريخت انداخته ، گم شد ، تازه شما مي فهميد كه او حرف دل شما را زده است . مي فهميد كه مدتهاست خودتان به رنگي كه او مي گفت در آمده ايد . مي فهميد كه او تلنگري بر همه ي بي حوصله گي ها و تهي بودنتان زده و رفته . ايا در آن لحظه دلتان گوشي شنوا نمي خواهد .
دلم مي خواهد فرياد بزنم و بگويم من از اين همه بيخودي به جان آمدم ، اما ... سوسول شده ام ، نه ؟ من گم شده ام . مي فهميد . من مثل همه ي آنها كه گم شده اند و خودشان هم نمي دانند گم شده اند و يا سر خود را كلاه مي گذارند، گم شده ام .آيا كسي دوايي مي شناسد؟ به هركه گفتم ، گفت« كل اگر طبيب بودي ...»
با همه قهرم . با خودم هم . هزار كار آماده دارم . با شوق از همه چيز مي زنم كه امروز روز ديگري است و حالي ديگر . همه چيز را مهيا مي كنم . مي نشينم . قلم را به دست مي گيرم و نوشتن را شروع . .. اه ...
كسي به دكتر رفت و درد ش را طبيب پرسان شد و او آه وناله كنان گفت « موي سرم درد مي كند »
طبيب با تعجب نگاهش كرد و بعد از چند لحظه كه از زير بار بهت آن حرف به در آمد بر اساس عادت هميشگي پرسيد « چاشت،چي خوراكت بوده است ؟»
مرد موهاي سرش را كشيد . آه بلندي سر داد و گفت « نان يخ »
طبيب ديگر نتوانست طاقت بياورد . نفس حبس شده اش را پر صدا در داد و گفت « برخيز رفيق كه نه دردت به آدمها رفته و نه خوراكت . برخيز »
برخيزم؟ نه . مي دانم . جز اين حرفي نبايد گفت و طعني كه جواب سلام ، عليك است
شما چي ، ايا كسي را مي شناسيد كه در خودش گم شده باشد ؟ آيا تنهايي را بهانه كرده ايد و بي هيچ بهانه اي خودتان را به محاكمه كشيده باشيد ؟ ايا با همه ي كاﺋنات سر جنگ داريد و از هر سر و صدايي به هراسيد ؟ آيا بودن را به نبودن ترجيح مي دهيد يا نبودن را به ...
آيا متوجه شده ايد اين روز ها به هر كس كه مي رسيد از خودش به عذاب است . از بي حوصله گي ها ، بي برنامه گي ها ، از اينكه نمي تواند بخواند و مدتهاست كه نه چيزي خوانده ونه دستش به قلم رفته است ، ساعتها و ساعت ها حرف بزند و در آخر مثل بستني وارفته اي شما را به حال خود رها كند و به دنبال راهي برود كه نه سر دارد و نه ته ؟ و وقتي كه سايه اش درپناه نور زرد چراغي كه چشمك مي زند و آسمان را از ريخت انداخته ، گم شد ، تازه شما مي فهميد كه او حرف دل شما را زده است . مي فهميد كه مدتهاست خودتان به رنگي كه او مي گفت در آمده ايد . مي فهميد كه او تلنگري بر همه ي بي حوصله گي ها و تهي بودنتان زده و رفته . ايا در آن لحظه دلتان گوشي شنوا نمي خواهد .
دلم مي خواهد فرياد بزنم و بگويم من از اين همه بيخودي به جان آمدم ، اما ... سوسول شده ام ، نه ؟ من گم شده ام . مي فهميد . من مثل همه ي آنها كه گم شده اند و خودشان هم نمي دانند گم شده اند و يا سر خود را كلاه مي گذارند، گم شده ام .آيا كسي دوايي مي شناسد؟ به هركه گفتم ، گفت« كل اگر طبيب بودي ...»
با همه قهرم . با خودم هم . هزار كار آماده دارم . با شوق از همه چيز مي زنم كه امروز روز ديگري است و حالي ديگر . همه چيز را مهيا مي كنم . مي نشينم . قلم را به دست مي گيرم و نوشتن را شروع . .. اه ...
كسي به دكتر رفت و درد ش را طبيب پرسان شد و او آه وناله كنان گفت « موي سرم درد مي كند »
طبيب با تعجب نگاهش كرد و بعد از چند لحظه كه از زير بار بهت آن حرف به در آمد بر اساس عادت هميشگي پرسيد « چاشت،چي خوراكت بوده است ؟»
مرد موهاي سرش را كشيد . آه بلندي سر داد و گفت « نان يخ »
طبيب ديگر نتوانست طاقت بياورد . نفس حبس شده اش را پر صدا در داد و گفت « برخيز رفيق كه نه دردت به آدمها رفته و نه خوراكت . برخيز »
برخيزم؟ نه . مي دانم . جز اين حرفي نبايد گفت و طعني كه جواب سلام ، عليك است
۱۲/۰۵/۱۳۸۲
ايمردان وزنان كوشش كنيد ...از دروغ كه همان زندگاني مادي و وسوسه انگيز است پرهيز كنيد . از پيشرفت ريا و فريب جلوگيري نماييد ،. پيوند خويش را با دروغ يكسره بگسليد وبدانيد آ‹ خوشي و سروري كه از راه نادرست و بدبختي و بيچارگي ديگران به دست آيد جز رنج و افسوس چيزي به بار نخواهد آورد و تبه كاران و دروغ پرستاني كه در پي تباهي درست كردارانند به راستي زندگاني معنوي و آرامش خود را از بين خواهند برد
هات 53 يسنا بند 6 اشوزرتشت
كسي كه براي هواخواهان دروغ آرزوي پيروزي كند و بدانها ياري بخشد از هواخواهان دروغ و كسي كه درست كرداران را دوست داشته باشد و بدانها ارج بنهد در زمره ي پارساين به حساب مي ايد
بند6 از هات 46 اشتو وگات
هات 53 يسنا بند 6 اشوزرتشت
كسي كه براي هواخواهان دروغ آرزوي پيروزي كند و بدانها ياري بخشد از هواخواهان دروغ و كسي كه درست كرداران را دوست داشته باشد و بدانها ارج بنهد در زمره ي پارساين به حساب مي ايد
بند6 از هات 46 اشتو وگات
۱۱/۲۵/۱۳۸۲
شرم
ديك گرگوري –
ترجمه: عليرضا درستكار
"شرم" قصه نيست، مقاله و خاطره است. اما آنقدر صميمي و ساده و خالي از پيرايه است، كه تن به تن قصه ميزند. از مقاله و خاطره هي دور ميشود و به مرز قصه و داستان نزديك و نزديكتر، با تشكر از آقاي درستكار، گفتيم "شرم" با همه ي صفا و سادگي اش مهمان صفحه ي قصه باشد!
من هرگز تنفر يا شرم را توي خانه ياد نگرفتم. براي اينكه اينها را ياد بگيرم مجبور شدم بروم مدرسه. تقريبا هفت سالم بود كه اولين درس بزرگ زندگيم را ياد گرفتم. عاشق دختر كوچكي به اسم هلن تاكر بودم كه چهره روشن و موي دم موشي داشت و با ادب بود. هميشه تميز بود و توي مدرسه شاگرد زرنگي بود. فكر ميكنم اون وقت ها بيشتر براي اينكه او را ببينم به مدرسه ميرفتم. موهايم را شانه ميزدم و حتي يك دستمال كوچك كهنه هم با خودم ميبردم. دستمال زنانه بود اما نميخواستم هلن من را ببيند كه دماغم را با دستم پاك ميكنم. لوله ها دوباره يخ زده بودند و آبي توي خانه نداشتيم اما جورابها و پيراهنم را هر شب ميشستم. يك قابلمه برميداشتم و به خواروبارفروشي آقاي بن ميرفتم و قابلمه اي را توي ماشين سوداي او ميانداختم. چند تكه يخ خرد شده برميداشتم. تا وقت غروب يخ ها آب ميشدند و لباسهايم را ميشستم. آن سال زمستان چند بار مريض شدم چون شبها قبل از اينكه لباسهايم خشك شوند آتش خاموش ميشد. صبح ها هم آنها را خشك يا تر تنم ميكردم چون فقط همين لباسها را داشتم.
هر كسي يك هلن تاكر دارد، نماد تمامي چيزهايي كه به دنبالش ميگردد. عاشقش بودم براي خوبيش، براي تميزيش و براي محبوبيتش. آن روزها از خيابان ما رد ميشد و برادرها و خواهرهايم داد ميزدند: "هلن اومد." كفش هاي ورزشي ام را به شلوارم ميماليدم و تميز ميكردم و با خود ميگفتم كاشكي موهايم آنقدر ژوليده نبود و پيراهني كه سفيدپوستان به من داده بودند توي تنم زار نميزد! اگر حد خود را ميدانستم و خيلي نزديك نميشدم، چشمكي ميزد و سلام ميكرد. خيلي كيف ميداد. بعضي وقتها تا دم خانه اش دنبالش ميرفتم و برف ها را از جلوي پاهايش پارو ميكردم و سعي ميكردم با مامان و خاله هايش از در دوستي دربيايم. وقتي نيمه شبها از كار كفش واكس زدن توي كافه برميگشتم روي ايوان خانه شان پول ميانداختم. او بابا هم داشت و باباش شغل خوبي داشت. كاغذ ديواري نصب ميكرد.
راستش اگر به خاطر اتفاقي كه آن سال توي كلاس افتاد نبود هلن را تا تابستان فراموش ميكردم و از سرم ميافتاد. اما آن اتفاق باعث شد كه صورتش تا بيست و پنج سال بعد در نظرم باقي بماند. وقتي بعدها توي گروه موسيقي دبيرستان طبل ميزدم، براي هلن بود و وقتي در كالج ركورد ميشكستم به خاطر هلن بود. و وقتي پشت ميكروفون ميايستادم و صداي تشويق مردم را ميشنيدم، آرزو ميكردم هلن هم ميتوانست بشنود. بيست و نه سالم بود و ازدواج كرده بودم و داشتم پول درميآوردم كه بالاخره توانستم هلن را از فكرم بيرون كنم. هلن توي كلاس نشسته بود وقتي كه ياد گرفتم نسبت به خود احساس شرمساري كنم. يك روز پنجشنبه بود. آخر كلاس روي يك صندلي كه دورش با گچ خط كشيده بودند نشسته بودم: صندلي احمق ها، صندلي نخاله ها.
معلممان فكر ميكرد من احمق هستم. نميتوانم ديكته بنويسم، نميتوانم بخوانم و نميتوانم رياضي حل كنم. يك احمق به تمام معني. معلم ها هيچ وقت نميخواستند بفهمند كه آدم نميتواند حواسش را به درس بدهد چون گرسنه است، چون صبحانه نخورده ـ همه اش به فكر زنگ ناهار بودم كه انگار هيچوقت فرا نميرسيد. شايد ميشد يواشكي به رخت كن رفت و يك لقمه ناهار يكي از بچه ها را دزديد. يك لقمه غذا. مثلا شفته. شفته كه غذا نميشد. نميشد با آن ساندويچ درست كرد اما گاهي يكي دو تا قاشق شفته از ظرف شيشه اي گوشه رخت كن برميداشتم. آدمهاي باردار هوسهاي عجيبي ميكنند. من هم باردار فقر بودم. باردار كثافت و باردار بوهاي مشمئزكننده، باردار سرما و باردار كفش هايي كه هرگز برايم نخريدند. خوابيدن با پنج نفر ديگر در يك تختخواب و بدون هيچ پدري در اتاق بغلي و باردار گرسنگي.
معلممان فكر ميكرد من نخاله ام. از جلوي كلاس فقط يك پسر بچه سياهپوست را ميديد كه در صندلي احمق ها وول ميخورد و سروصدا ميكرد و به بچه هاي بغل دستي سيخونك ميزد. به گمانم نميتوانست بچه اي را ببيند كه به خاطر اين سروصدا ميكرد كه ميخواست توجه يك نفر در كلاس را به خود جلب كند.
روز پنجشنبه بود. روز قبل از روز اعانه دادن به سياهپوستها. معلممان داشت از تك تك شاگردها ميپرسيد كه پدرش چقدر به مركز اعانات كمك ميكند. آن وقتها جمعه شب هر بچه اي از پدرش پول ميگرفت و دوشنبه به مدرسه ميآورد. من هم تصميم گرفتم براي خودم يك بابا بسازم. از كفش واكس زدن و روزنامه فروشي پول خوبي توي جيبم داشتم و ميخواستم هر چقدر كه هلن تاكر از طرف پدرش به مركز اعانات ميپرداخت، من بيشتر از او بپردازم. ميخواستم همان موقع پول را بدهم و تا دوشنبه صبر نكنم و يك بابا درست كنم.
از ترس به خودم ميلرزيدم. معلم دفترش را باز كرد و اسمها را به ترتيب الفبا صدا زد.
"هلن تاكر؟"
"بابام گفت دو دلار و پنجاه سنت كمك ميكند."
"خيلي عالي . واقعا خيلي خوب است هلن."
خيلي خوشحال شدم. پول زيادي لازم نبود كه روي دست او بزنم. تعدادي سكه بيست و پنج سنتي و ده سنتي داشتم كه روي هم تقريبا سه دلار ميشد. دستم را توي جيبم بردم و سكه ها را توي مشتم فشردم و منتظر ماندم تا اسمم را صدا بزند. اما معلم بعد از اينكه اسم همه غير از اسم من را صدا زد دفترش را بست.
بلند شدم و دستم را بالا گرفتم.
"ديگه چي شده؟"
"من را يادتون رفت."
رو به تخته سياه كرد و گفت: "من وقت بازي با تو ندارم ريچارد!
"بابام گفت او . . ."
"بنشين سر جايت ريچارد. داري نظم كلاس را به هم ميزني."
"بابام گفت . . . پانزده دلار كمك ميكند."
معلم با عصبانيت رويش را از تخته سياه برگرداند "ما اين پولها را براي تو و امثال تو جمع ميكنيم ريچارد گريگوري. اگر بابات ميتواند پانزده دلار كمك كند پس چرا از كمكهاي اجتماعي استفاده ميكند."
"پولم همراهم است. به خدا راست ميگويم. بابام به ام داد تا امروز به شما بدهم . . . بابام گفت . . . معلم كه از عصبانيت لبهايش را به هم ميفشرد و چشمانش از حدقه بيرون زده بود اضافه كرد "به علاوه ما ميدانيم تو پدر نداري."
هلن تاكر سرش را برگرداند و رو به من كرد چشمانش پر اشك بود. دلش برايم ميسوخت. من نميتوانستم خوب ببينمش چون چشمهايم پر از اشك بود.
«بنشين سر جايت ريچارد»
هميشه فكر ميكردم معلممان يك جورهايي مرا دوست دارد. انگار تمام دنيا توي آن كلاس حضور داشت و همگي حرفهاي معلم را شنيده بودند و همه برگشته بودند و به من نگاه كرده بودند و برايم دلسوزي ميكردند. ديگر رفتن به مهماني ساليانه كريسمس پسران شايسته براي «من و امثال من» باعث خجالت بود چون همه ميدانستند پسر شايسته يعني چه. چرا اسمش را فقط مهماني ساليانه پسران نميگذاشتند. اصلا چرا بايد برايش اسم ميگذاشتند! ديگر پوشيدن كت چهارخانه قهوه اي و نارنجي كه موسسه كمك هاي اجتماعي به سه هزار پسربچه ميداد باعث خجالت بود. اصلا چرا همه لباسها ميبايست يك شكل ميبودند تا وقتي توي خيابان راه ميرفتي مردم متوجه ميشدند كه كمك هاي اجتماعي دريافت ميكني؟ كت گرم و خوبي بود و كلاه هم داشت. يك بار وقتي مامانم فهميد كه كتم را ته يك سطل پر از آشغال چند خيابان آن ورتر چپانده بودم كتك مفصلي نوش جان كردم. ديگر از اين كه آخر هر روز دوان دوان به خواربارفروشي آقاي بن ميرفتم و هلوهاي خراب را به خانه مي آوردم خجالت ميكشيدم. ديگر از اين كه از آقاي سيمون يك قاشق شكر ميگرفتم خجالت ميكشيدم. از اين كه دوان دوان به استقبال كاميون حامل كمك هاي اجتماعي ميرفتم خجالت ميكشيدم. از آن كاميون متنفر بودم، پر از غذا براي «من و امثال من». وقتي كه مي آمد ميدويدم توي خانه و قايم ميشدم. بعد كم كم يواشكي از كوچه ها عبور ميكردم و از راه طولاني تري به خانه ميرفتم تا مردمي كه به رستوران نزديك خانه مان ميرفتند مرا نبينند. اما، تمام دنيا آن روز حرفهاي معلممان را شنيدند، «ما همه ميدانيم تو پدر نداري.»
اين احساس گيجي چند وقتي طول كشيد يك حالت بي حسي. خيلي دلم براي خودم ميسوخت. بعد، يك روز به يك دائم الخمر در يك رستوران برخوردم. تمام آن روز سخت كار كرده بودم. كفش واكس ميزدم، روزنامه ميفروختم و يك عالمه پول توي جيبم داشتم.
ده سنت دادم و يك سوپ و يك كيك شكلاتي خريدم. غذاي خوبي بود. داشتم غذايم را ميخوردم كه يك الكلي پير وارد شد. الكلي ها را دوست دارم چون به هيچكس جز خودشان آسيب نميرسانند.
پيرمرد دائم الخمر نشست پشت پيشخوان و غذايي سفارش داد كه پولش ميشد بيست و شش سنت. طوري آن را ميخورد كه انگار خيلي خوشمزه بود. وقتي صاحب رستوران، آقاي ويليامز، از او خواست كه پول غذايش را حساب كند، پيرمرد الكلي دروغ نگفت و يا اين كه دستش را ناگهان توي جيبش نكرد و وانمود نكرد كه جيبش سوراخ است.
فقط گفت:«پول در بساط ندارم.»
صاحب رستوران فرياد زد:«تو كه پول نداري غلط ميكني اينجا مي آيي غذا ميخوري؟!»
آقاي ويليامز به آن طرف پيشخوان پريد و پيرمرد را از روي صندليش به زمين پرت كرد و با بطري نوشابه زد توي سرش. بعد عقب عقب رفت و پيرمرد دائم الخمر را تماشا كرد كه خون از سر و رويش جاري بود. بعد لگدي به او زد و پس از آن يك لگد ديگر.
به مرد الكلي كه خون تمام صورتش را پوشانده بود نگاهي كردم و به سوي آنها رفتم و گفتم:
«ولش كن آقاي ويليامز. من بيست و شش سنت را حساب ميكنم.»
پيرمرد آهسته بلند شد و دستش را اول به صندلي و بعد به پيشخوان گرفت و روي پاهايش ايستاد. يك دقيقه اي به پيشخوان تكيه داد تا لرزش پاهايش ايستاد. با تنفر تمام به من نگاهي كرد و گفت:«بيست و شش سنت را براي خودت نگه دار. الان ديگه مجبور نيستي حساب كني. خودم همين يك دقيقه پيش حساب كردم.»
راه افتاد از در بيرون برود و همانطور كه از كنار من رد ميشد دستش را دراز كرد و زد روي شانه من. «ممنون پسر، اما حالا خيلي ديره. چرا همان اول حساب نكردي؟»
بعد از آن حادثه خيلي غمگين شدم. بعدها، مجبور شدم خيلي منتظر بمانم تا به يك نفر ديگر كمك كنم.
سايت شهروند
ديك گرگوري –
ترجمه: عليرضا درستكار
"شرم" قصه نيست، مقاله و خاطره است. اما آنقدر صميمي و ساده و خالي از پيرايه است، كه تن به تن قصه ميزند. از مقاله و خاطره هي دور ميشود و به مرز قصه و داستان نزديك و نزديكتر، با تشكر از آقاي درستكار، گفتيم "شرم" با همه ي صفا و سادگي اش مهمان صفحه ي قصه باشد!
من هرگز تنفر يا شرم را توي خانه ياد نگرفتم. براي اينكه اينها را ياد بگيرم مجبور شدم بروم مدرسه. تقريبا هفت سالم بود كه اولين درس بزرگ زندگيم را ياد گرفتم. عاشق دختر كوچكي به اسم هلن تاكر بودم كه چهره روشن و موي دم موشي داشت و با ادب بود. هميشه تميز بود و توي مدرسه شاگرد زرنگي بود. فكر ميكنم اون وقت ها بيشتر براي اينكه او را ببينم به مدرسه ميرفتم. موهايم را شانه ميزدم و حتي يك دستمال كوچك كهنه هم با خودم ميبردم. دستمال زنانه بود اما نميخواستم هلن من را ببيند كه دماغم را با دستم پاك ميكنم. لوله ها دوباره يخ زده بودند و آبي توي خانه نداشتيم اما جورابها و پيراهنم را هر شب ميشستم. يك قابلمه برميداشتم و به خواروبارفروشي آقاي بن ميرفتم و قابلمه اي را توي ماشين سوداي او ميانداختم. چند تكه يخ خرد شده برميداشتم. تا وقت غروب يخ ها آب ميشدند و لباسهايم را ميشستم. آن سال زمستان چند بار مريض شدم چون شبها قبل از اينكه لباسهايم خشك شوند آتش خاموش ميشد. صبح ها هم آنها را خشك يا تر تنم ميكردم چون فقط همين لباسها را داشتم.
هر كسي يك هلن تاكر دارد، نماد تمامي چيزهايي كه به دنبالش ميگردد. عاشقش بودم براي خوبيش، براي تميزيش و براي محبوبيتش. آن روزها از خيابان ما رد ميشد و برادرها و خواهرهايم داد ميزدند: "هلن اومد." كفش هاي ورزشي ام را به شلوارم ميماليدم و تميز ميكردم و با خود ميگفتم كاشكي موهايم آنقدر ژوليده نبود و پيراهني كه سفيدپوستان به من داده بودند توي تنم زار نميزد! اگر حد خود را ميدانستم و خيلي نزديك نميشدم، چشمكي ميزد و سلام ميكرد. خيلي كيف ميداد. بعضي وقتها تا دم خانه اش دنبالش ميرفتم و برف ها را از جلوي پاهايش پارو ميكردم و سعي ميكردم با مامان و خاله هايش از در دوستي دربيايم. وقتي نيمه شبها از كار كفش واكس زدن توي كافه برميگشتم روي ايوان خانه شان پول ميانداختم. او بابا هم داشت و باباش شغل خوبي داشت. كاغذ ديواري نصب ميكرد.
راستش اگر به خاطر اتفاقي كه آن سال توي كلاس افتاد نبود هلن را تا تابستان فراموش ميكردم و از سرم ميافتاد. اما آن اتفاق باعث شد كه صورتش تا بيست و پنج سال بعد در نظرم باقي بماند. وقتي بعدها توي گروه موسيقي دبيرستان طبل ميزدم، براي هلن بود و وقتي در كالج ركورد ميشكستم به خاطر هلن بود. و وقتي پشت ميكروفون ميايستادم و صداي تشويق مردم را ميشنيدم، آرزو ميكردم هلن هم ميتوانست بشنود. بيست و نه سالم بود و ازدواج كرده بودم و داشتم پول درميآوردم كه بالاخره توانستم هلن را از فكرم بيرون كنم. هلن توي كلاس نشسته بود وقتي كه ياد گرفتم نسبت به خود احساس شرمساري كنم. يك روز پنجشنبه بود. آخر كلاس روي يك صندلي كه دورش با گچ خط كشيده بودند نشسته بودم: صندلي احمق ها، صندلي نخاله ها.
معلممان فكر ميكرد من احمق هستم. نميتوانم ديكته بنويسم، نميتوانم بخوانم و نميتوانم رياضي حل كنم. يك احمق به تمام معني. معلم ها هيچ وقت نميخواستند بفهمند كه آدم نميتواند حواسش را به درس بدهد چون گرسنه است، چون صبحانه نخورده ـ همه اش به فكر زنگ ناهار بودم كه انگار هيچوقت فرا نميرسيد. شايد ميشد يواشكي به رخت كن رفت و يك لقمه ناهار يكي از بچه ها را دزديد. يك لقمه غذا. مثلا شفته. شفته كه غذا نميشد. نميشد با آن ساندويچ درست كرد اما گاهي يكي دو تا قاشق شفته از ظرف شيشه اي گوشه رخت كن برميداشتم. آدمهاي باردار هوسهاي عجيبي ميكنند. من هم باردار فقر بودم. باردار كثافت و باردار بوهاي مشمئزكننده، باردار سرما و باردار كفش هايي كه هرگز برايم نخريدند. خوابيدن با پنج نفر ديگر در يك تختخواب و بدون هيچ پدري در اتاق بغلي و باردار گرسنگي.
معلممان فكر ميكرد من نخاله ام. از جلوي كلاس فقط يك پسر بچه سياهپوست را ميديد كه در صندلي احمق ها وول ميخورد و سروصدا ميكرد و به بچه هاي بغل دستي سيخونك ميزد. به گمانم نميتوانست بچه اي را ببيند كه به خاطر اين سروصدا ميكرد كه ميخواست توجه يك نفر در كلاس را به خود جلب كند.
روز پنجشنبه بود. روز قبل از روز اعانه دادن به سياهپوستها. معلممان داشت از تك تك شاگردها ميپرسيد كه پدرش چقدر به مركز اعانات كمك ميكند. آن وقتها جمعه شب هر بچه اي از پدرش پول ميگرفت و دوشنبه به مدرسه ميآورد. من هم تصميم گرفتم براي خودم يك بابا بسازم. از كفش واكس زدن و روزنامه فروشي پول خوبي توي جيبم داشتم و ميخواستم هر چقدر كه هلن تاكر از طرف پدرش به مركز اعانات ميپرداخت، من بيشتر از او بپردازم. ميخواستم همان موقع پول را بدهم و تا دوشنبه صبر نكنم و يك بابا درست كنم.
از ترس به خودم ميلرزيدم. معلم دفترش را باز كرد و اسمها را به ترتيب الفبا صدا زد.
"هلن تاكر؟"
"بابام گفت دو دلار و پنجاه سنت كمك ميكند."
"خيلي عالي . واقعا خيلي خوب است هلن."
خيلي خوشحال شدم. پول زيادي لازم نبود كه روي دست او بزنم. تعدادي سكه بيست و پنج سنتي و ده سنتي داشتم كه روي هم تقريبا سه دلار ميشد. دستم را توي جيبم بردم و سكه ها را توي مشتم فشردم و منتظر ماندم تا اسمم را صدا بزند. اما معلم بعد از اينكه اسم همه غير از اسم من را صدا زد دفترش را بست.
بلند شدم و دستم را بالا گرفتم.
"ديگه چي شده؟"
"من را يادتون رفت."
رو به تخته سياه كرد و گفت: "من وقت بازي با تو ندارم ريچارد!
"بابام گفت او . . ."
"بنشين سر جايت ريچارد. داري نظم كلاس را به هم ميزني."
"بابام گفت . . . پانزده دلار كمك ميكند."
معلم با عصبانيت رويش را از تخته سياه برگرداند "ما اين پولها را براي تو و امثال تو جمع ميكنيم ريچارد گريگوري. اگر بابات ميتواند پانزده دلار كمك كند پس چرا از كمكهاي اجتماعي استفاده ميكند."
"پولم همراهم است. به خدا راست ميگويم. بابام به ام داد تا امروز به شما بدهم . . . بابام گفت . . . معلم كه از عصبانيت لبهايش را به هم ميفشرد و چشمانش از حدقه بيرون زده بود اضافه كرد "به علاوه ما ميدانيم تو پدر نداري."
هلن تاكر سرش را برگرداند و رو به من كرد چشمانش پر اشك بود. دلش برايم ميسوخت. من نميتوانستم خوب ببينمش چون چشمهايم پر از اشك بود.
«بنشين سر جايت ريچارد»
هميشه فكر ميكردم معلممان يك جورهايي مرا دوست دارد. انگار تمام دنيا توي آن كلاس حضور داشت و همگي حرفهاي معلم را شنيده بودند و همه برگشته بودند و به من نگاه كرده بودند و برايم دلسوزي ميكردند. ديگر رفتن به مهماني ساليانه كريسمس پسران شايسته براي «من و امثال من» باعث خجالت بود چون همه ميدانستند پسر شايسته يعني چه. چرا اسمش را فقط مهماني ساليانه پسران نميگذاشتند. اصلا چرا بايد برايش اسم ميگذاشتند! ديگر پوشيدن كت چهارخانه قهوه اي و نارنجي كه موسسه كمك هاي اجتماعي به سه هزار پسربچه ميداد باعث خجالت بود. اصلا چرا همه لباسها ميبايست يك شكل ميبودند تا وقتي توي خيابان راه ميرفتي مردم متوجه ميشدند كه كمك هاي اجتماعي دريافت ميكني؟ كت گرم و خوبي بود و كلاه هم داشت. يك بار وقتي مامانم فهميد كه كتم را ته يك سطل پر از آشغال چند خيابان آن ورتر چپانده بودم كتك مفصلي نوش جان كردم. ديگر از اين كه آخر هر روز دوان دوان به خواربارفروشي آقاي بن ميرفتم و هلوهاي خراب را به خانه مي آوردم خجالت ميكشيدم. ديگر از اين كه از آقاي سيمون يك قاشق شكر ميگرفتم خجالت ميكشيدم. از اين كه دوان دوان به استقبال كاميون حامل كمك هاي اجتماعي ميرفتم خجالت ميكشيدم. از آن كاميون متنفر بودم، پر از غذا براي «من و امثال من». وقتي كه مي آمد ميدويدم توي خانه و قايم ميشدم. بعد كم كم يواشكي از كوچه ها عبور ميكردم و از راه طولاني تري به خانه ميرفتم تا مردمي كه به رستوران نزديك خانه مان ميرفتند مرا نبينند. اما، تمام دنيا آن روز حرفهاي معلممان را شنيدند، «ما همه ميدانيم تو پدر نداري.»
اين احساس گيجي چند وقتي طول كشيد يك حالت بي حسي. خيلي دلم براي خودم ميسوخت. بعد، يك روز به يك دائم الخمر در يك رستوران برخوردم. تمام آن روز سخت كار كرده بودم. كفش واكس ميزدم، روزنامه ميفروختم و يك عالمه پول توي جيبم داشتم.
ده سنت دادم و يك سوپ و يك كيك شكلاتي خريدم. غذاي خوبي بود. داشتم غذايم را ميخوردم كه يك الكلي پير وارد شد. الكلي ها را دوست دارم چون به هيچكس جز خودشان آسيب نميرسانند.
پيرمرد دائم الخمر نشست پشت پيشخوان و غذايي سفارش داد كه پولش ميشد بيست و شش سنت. طوري آن را ميخورد كه انگار خيلي خوشمزه بود. وقتي صاحب رستوران، آقاي ويليامز، از او خواست كه پول غذايش را حساب كند، پيرمرد الكلي دروغ نگفت و يا اين كه دستش را ناگهان توي جيبش نكرد و وانمود نكرد كه جيبش سوراخ است.
فقط گفت:«پول در بساط ندارم.»
صاحب رستوران فرياد زد:«تو كه پول نداري غلط ميكني اينجا مي آيي غذا ميخوري؟!»
آقاي ويليامز به آن طرف پيشخوان پريد و پيرمرد را از روي صندليش به زمين پرت كرد و با بطري نوشابه زد توي سرش. بعد عقب عقب رفت و پيرمرد دائم الخمر را تماشا كرد كه خون از سر و رويش جاري بود. بعد لگدي به او زد و پس از آن يك لگد ديگر.
به مرد الكلي كه خون تمام صورتش را پوشانده بود نگاهي كردم و به سوي آنها رفتم و گفتم:
«ولش كن آقاي ويليامز. من بيست و شش سنت را حساب ميكنم.»
پيرمرد آهسته بلند شد و دستش را اول به صندلي و بعد به پيشخوان گرفت و روي پاهايش ايستاد. يك دقيقه اي به پيشخوان تكيه داد تا لرزش پاهايش ايستاد. با تنفر تمام به من نگاهي كرد و گفت:«بيست و شش سنت را براي خودت نگه دار. الان ديگه مجبور نيستي حساب كني. خودم همين يك دقيقه پيش حساب كردم.»
راه افتاد از در بيرون برود و همانطور كه از كنار من رد ميشد دستش را دراز كرد و زد روي شانه من. «ممنون پسر، اما حالا خيلي ديره. چرا همان اول حساب نكردي؟»
بعد از آن حادثه خيلي غمگين شدم. بعدها، مجبور شدم خيلي منتظر بمانم تا به يك نفر ديگر كمك كنم.
سايت شهروند
۱۱/۱۵/۱۳۸۲
يك حادثه
يك حادثه اتفاق افتاده است . يك حادثه كه از سالها قبل نطفه اش با گريه ي يك بچه بسته شده بود و امروز به انجام رسيده .
هيچ وقت با صدايي كه ميدا و منشائي نداشته باشد بر خورديد ؟ يا اينكه همه چيز براي شما با علت و معلول همراه است و چيز هاي ناشناخته را خيلي راحت رد مي كنيد و بي توجه از آنها مي گذريد و يا اصلا ... نه . بگذاريد به اصل حادثه بپردازيم . چيزي كه اگر در يك داستان نباشد ، داستان همه چيز مي شود الا داستان . شايد دوستاني كه همهي سبك ها را كنار گذاشته اند بر من ايراد بگيرند . خوب بگيرند . كسي مزاحم انها نمي شود و هيچ وقت هم نشده . يعني من نشدم و معتقدم هر كسي آزاد است آزاد نبودن خودش و در انقياد قرارندادن ديگران را مد نظر داشته باشد .
بله يك حادثه اتفاق افتاده است . مردي خودش را پيدا كرد و براي خودش گريه كرد و شايد آن قدر خسيس بود كه حاظر نشد صد تومان به خودش بدهد و از همه مهمتر ، صداي گريه ي بچه اي كه در ذهنش اين همه سال بيداد كرده بود از همان لحظه تمام شد . اما مرد ، بعد از آن حادثه ديگر براي خودش گريه مي كند و براي دلتنگي ي كه از دست دادن گريه ي بچه شايد يكي از علت هايش باشد .
رو بروي من بر روي صفحه ي مانيتور مردي ، نه . پير مردي ايستاده و در كمال بي شرمي چرت مي زند و من به مردي فكر مي كنم كه خودش را ديد كه وسط خرابه اي ايستاده بود و به ديوارها و سقف هايي كه با آنهمه گچ بري و تزئين فرش زمين شده بودند ، نگاه مي كرد و نمي دانست از آنهمه ويراني لذت ببرد و يا دل بسوزاند و يا به آدمهايي كه در اين خانه به سر مي بردند فكر كند ، به عشق ها ، اميد ها ، گريه و شيون هايي برا ي از دست دادن عزيزان شان و گريه وشيوني براي رفتن خودشان .
اين ها بايد باشند تا حادثه رونقي بگيرد . هر چند كه من پايان اين حادثه و حتي خود حادثه را در همين چند سطر بالا شرح دادم اما ...
مرد ايستاده بود. . . نه . اول پشت ديوار ، بر روي تكه ي بزرگي از سقف كه پر از نقشهاي زيبا بود شاشيد و وقتي لرز با حال تخليه تمام شد تازه حس قديمي "ديدن " به سراغش آمد . به اطرافش نگاه كرد . شايد هم اصلا نگاه نكرد و اداي نگاه كردن را در مي آورد و به زير گچ بري ها لگد زد و به كوچه نگاه مي كرد تا ببيند آيا كسي رد مي شود تا با تعجب به او نگاه كند و او زير نگاه متعجب آن ها ، بادي به زير سبيل هايش بيندازد كه يعني اين منم . اما كوچه ي يك روز زمستاني آن هم در ماه رمضان ، كاملا خلوت بود و من فكر مي كنم مرد، نه براي ديدن ، بلكه به اين خرابه آمده بود تا دور از چشم مامور هاي منكرات و امر به معروف، در كمال راحتي سيگارش را دود كند . به هر حال مرد ايستاده بود . قيافهي متفكري به خودش گرفته بود و از اين طرف به آن طرف مي رفت تا اول اينكه سيگارش تمام شود و دوم بر آن لكه ي گردي كه جلوي شلوارش از چكه هاي ادرار به وجود آمده بود ، خشك شود كه صداي خش خشي را شنيد . ..
نه . نترسيد . خش خش واژه يست كه در شما اين توهم را به وجود مي آورد كه ، حادثه ، يك حادثه مرگبار بوده و من هر چه مي گردم واژه اي كه آهنگ خش خش را جور ديگري نشان بدهد پيدا نمي كنم . پس صدا ، صداي سايش دو چيز آهني بود . خش خشي نرم و ريز و مداوم . مي بينيد خش خش مي خواهد كه بماند و ...
شايد مرد هم مثل شما اول از اين صدا ترسيد و شايد شك وارده باعث شد كه بچه ي ذهنش براي چند لحظه ساكت شود و او به طرف مركز صدا برود . برود ؟ ...
مرد به راه افتاد . صدا ، صداي چيز نا شناخته اي نبود . چيز ترسناكي هم نبود . صداي ريز يك كار ظريف بود . كاري در كمال راحتي و محتاطي . حتما اين طور صداها را بارها و بارها شنيده ايد. كار هاي ظريف صداي خوشايندي دارند . يك آهنگ جان دار . صدايي ماندني و دل انگيز . مرد فكر مي كرد خيالاتي شده است . فكر مي كرد آن گچ بري هاي ظريف ذهنش را وادار كرده اند تا اين صدا ها را بسازد . اما هر چه جلوتر مي رفت صدا واضح تر مي شد و مرد كنجكاو تر . از ديواري بالا رفت . در سه كنج ديوار ، بين سه ديوار خرابه ، جايي كه بيشتر شبيه يك قبر بود ، مرد جواني نشسته بود و ته يك قوطي نوشابه حارجي را با چيزي شبيه تيغ مي تراشيد . بچه ي ذهن مرد به گريه افتاد . اين مرد يك معتاد بود . وگرنه كي توي اين بيغوله اين طور راحت مي نشيند و ...
مرد مي خواست بر گردد . بچه ي ذهنش با گريه ، از او مي خواست تا برگردد و مرد جوان را به حال خودش بگذارد . اما چگونه ؟ چطور بر گردد تا صدايي ايجاد نكند و مرد جوان را نترساند و يك سوال ، مرد چه كار مي كرد . كاري كه او مي كرد هيچ شباهتي به مصرف مواد مخدر نداشت . اما چرا اينجا ؟
مرد ايستاد . مرد جوان هم متوجه وجود او نشد . با حوصله ته قوطي نوشابه را تراشيد از يك بطري كمي آب توي قوطي ريخت . قوطي را به هم زد و با دقت محتويات قوطي را نگاه كرد و از جايش بلند شد و مرد را ديد و خيلي خونسرد گفت « بفرما »
بچه ي ذهن مرد ، آرام گرفته بود . او هم كنجكاو شده بود و شايد با چشمان نامرئي اش با دقت مرد جوان را زير نظر داشت . مرد گفت « نه . ممنون . اشكالي نداره تماشا كنم . ؟ »
مرد جوان نگاهي به ديوار روبرو كرد و گفت « نه . فقط بيا اينجا بنشين . اين زنه ، اگه ببينه ، بد و بيراه مي گه و ... »
در اين طور مواقع من نمي فهمم چكار كنم كه عين واقعه را نگويم و يا حادثه را طوري شكل بدهم كه به ساخت قصه نزديك تر باشم و از نوشتن وا مي مانم . حادثه اي بود يا نبود ؟ چطور مي توانم بدون آنكه حوصله ي خودم و مخاطبم سر برود آنچه را بنويسم كه ... اصلا چرا بايد بنويسم ؟ بنويسم تا عاقبت اعتياد را شرح داده باشم و يا ...
يك حادثه چگونه به وجود مي آيد ؟ آيا صرف گريه كردن بچه ي ذهن مرد براي شروع يك حادثه كافي نبود ؟آيا يك نويسنده اين حق را دارد تا به تكنيك هاي نوشتن بيش ازخود نوشته اهميت بدهد ؟ ...
مرد دوم پشتش را به مرد اول كرد و از جيب كتش كبريت در آورد و گفت « يه دختر مثل قرص ماه همراه دو تا لاشي ومعتاد اينجا بودند . لامصبا جنس داشتند . كشيدند و هرچي من التماسشون كردم يه ذره به من بدن . ندادن . دنيا بي رحم شده »
مرد اول پرسيد « تو چه كار مي كني ؟ »
« چكار مي كنم ؟ گورمه مي كنم . ندارم كه . مي خوام ته ظرف اونارو دماغي بكشم »
بچه ي ذهن مرد بي قرار بود و نمي خواست بماند اما او تا به حال همه جور كشيدن را ديده بود الا اين طريق را و ...
مرد دوم كتاب پاره و جلد سياهي را ار كنار دستش برداشت ، به طرف مرد اول پرت كرد و گفت « سرگرم شو »
شايد فكر كنيد جاي كتاب اينجا نيست و يا نمي تواند كاركرد درستي داشته باشد . اما اين يك ماجراي واقعي است و نويسنده نمي خواهد هيچ گونه دخل و تصرفي در آن بنمايد و كتاب هم آنجا بود . يك كتاب جلد مشكي به نام " مي خواهم زندگي كنم " و من هر چه فكر مي كنم اسم نويسنده اش را به ياد نمي آوردم و فكر مي كنم " ساگان " بود و مترجمش يك خانم كه تا آن زمان اسمش را نشنيده بودم .
مرد دوم سعي داشت كاغذ هاي پوسيده و نم زده را آتش بدهد و نمي شد . مرد اول مقوايي برداشت به طرف او پرت كرد و گفت « اونا خيسن » مرد دوم مقوا را آتش زد و گفت « ذهنم ديگه كار نمي كنه . كم كه ندارم بچه م مريضه ، زنم ول كرده و رفته . ديشبم داشتم رو ميدون دنبال يه كسي مي گشتم تا وبالش بشم كه يك مامور به جونم افتاد و گفت ...»
شعله تند و تند مي سوخت و به انتهاي مقوا مي دويد آب هاي توي قوطي به جوش آمده بودند و جز جز مي كردند و مرد بدون آنكه به سوختن انگشتانش توجه داشته باشد قوطي را همراه شعله به اين طرف و آن طرف مي كشاند و حرف مي زد « ...اول گفت من خمارم و جنسم ندارم و هيشكم به من جنس نمي دن و خلاصه هي التماس و التنماس كه برام بخر ما هم كه تازه از حبس بيرون اومده بوديم و دلمونم نمي خواس دوباره بر گرديم و مي فهمي كه .. اين روزا آدم به مادر خودشم اعتماد نداره . چي دردسرت بدم آخرس گول خورديم . خوب خودمونم خمار بوديم و ...» قوطي دود زد آبش تقريبا خشك شد مرد قوطي را توي يك قوطي بزگتر كذاشت كمي آب به دور قوطي ريخت تا خنك شود و گفت « هيچي نشد . همش آب ...
و مرد اول به اين فكر بود كه او چطور مي خواهد اين آب ها را از طريق بيني اش بكشد و من از خودم مي پرسم از اين نوشتن چي عايد تو مي شود . ولي دلم براي گريه ي بچه ي ذهن مرد كه حالا ديگر خيلي وقت است ساكت شده تنگ شده و فكر مي كنم با نوشتن اين ها شايد بتوانم او را زنده كنم و يا ....
مرد دوم قوطي را برداشت . پشتش را به مرد اول كرد و به انتهاي دخمه رفت . مرد اول از جا بلند شد و به داخل دخمه رفت وپشت سر مرد ايستاد و از روي شانه ي او به دست هاي مرد نگاه كرد مرد با دست او را به طرف در دخمه هول داد و گفت « تاريكي مي كني ، برو سر جات منم الان ميام همون جا » مرد اول برگشت . مرد دوم از توي قوطي كبريتش بريده ي فيلتر سيگار را درآورد و به داخل قوطي انداخت . سرنگي از جيبش در آورد سر سوزن را داخل فيلتر سيگار گذاشت و محتويات قوطي را به داخل سرنگ كشيد و گفت « آبن ، به درد هيچي نمي خورن »
و من در اين فكرم هر چيزي را براي چيزي ساختند و كار ديگري نمي تواند بكند همان طور كه فيلتر سيگار اين جا هم كار فيلتر را انجام داد و معلوم نيست آن كه براي اولين بار فيلتر را ساخت اين جنبه اش را هم در نظر داشت يا نه ؟ خميازه هاي پير مرد روي مانيتور حالم را گرفت و شايد هم از اين طور نوشتن خسته شدم كه او را بهانه كردم و با يك كليك آن را ُكشتم .
حالا فكر مي كنيد مرد با آن سرنگ مي خواست چكار كند ؟ دلم نمي خواهد ديگر ادامه بدهم چون مي دانم شما آخرش را حدس زده و مثل من خسته شده ايد اما ...سعي مي كنم خلاصه اش بكنم . مرد آيتسنش را بالا زد و سرنگ را روي رگ هاي برجسته ي دستش گذاشت و دستش را مچ كرد اما رگ مثل اينكه ترسيده باشد فروكش كرد قايم شد . مرد به اطرافش نگاه كرد تكه ي سيمي ديد . آن را دور دستش پيچيد و از مرداول كمك خواست او كمكش كرد و سيم را دور بازوي او گره زد و مرد سرنگ را بعد از چند بار تو و بيرون كشيدن بالاخره به داخل رگش فرو كرد و خون به داخل سرنگ دويد و مرد با لذت لبخندي زد و گذاشت تا خونش محتويا بد رنگ سرنگ را كاملا قرمز كرد و آنو قت همه را با يك فشار به داخل رگ راند و دوباره خون را به داخل سرنگ كشيد و بعد از چند لحظه آنها را به داخل رگش زد و اين عمل را چند بار تكرار كرد
مرد اول مثل شما ، حوصله اش سر رفته بود. دنبال بهانه اي بود كه كتاب را بردارد و بزند به چاك و از ادامه اين صحنه ي بي حود رها شود كه مرد دوم سرنگ را بيرون كشيد و خون همراه سر سوزن تيرك زد بيرون . مرد ناخنش را با آب دهنش خيس كرد و روي رگ گذاشت . اما خون بند نمي آمد مرد از روي زمين لته ي نسبتا بزرگي را كه پر از لكه هاي سياه شده ي خون بود بر داشت و رگه ي خون سياه را از وي دستش پاك كرد و با آب دهنش جاي آن ها را پاك كرد اما خون بند نمي آمد مرد از جايش بلند شد كاپشنش را از روي ديوار برداشت و گفت « خودش خشك مي شود » مرد اول هم برخاست . كتاب را پشت سرش گرفت و از جلوي در دخمه كنار رفت . مرد دوم با هوشياري دستش را به طرف متاب دراز كرد و پرسيد ساعت چنده ؟ »
مرد اول جوابش را نداد . مرد دوم گفت يه نخ سيگار مي دي ؟» مرد اول پاكت سيگارش را در آورد . مرد د وم گفت كرامت را تمام كن و چن نخ بده . مرد اول با اكراه دو نخ سيگار به او داد و از روي ديوار گذشت . مرد دوم هم به دنبالش آمد و گفت يك آقايي مي كني ؟.
مرد اول با تعجب نگاهش كرد . بچه ي ذهن مرد از روي بي حوصلگي به گريه افتاد . مرد دوم گفت « من خيلي ديرم شده ، صد تومن كرايه ي راه به من مي دي ؟»
مرد اول جوابش را نداد . صداي بچه قطع شده بود . مرد دوم دوباره گفت و مرد اول با نفرت گفت « نه»
از همان لحظه تا به حال صداي بچه قطع شد و من هرچه به دنبالش مي گردم او را نمي يابم و قبلا گفتم شايد با نوشتن اين موضوع او را پيدا كنم . اما نشد . و فكر مي كنم باز هم بايد بگردم وشايد دوباره مجبور شوم اين ها را با دقت بيشتري بنويسم . و شايد ...
دي ماه هشتاد ودو
يك حادثه اتفاق افتاده است . يك حادثه كه از سالها قبل نطفه اش با گريه ي يك بچه بسته شده بود و امروز به انجام رسيده .
هيچ وقت با صدايي كه ميدا و منشائي نداشته باشد بر خورديد ؟ يا اينكه همه چيز براي شما با علت و معلول همراه است و چيز هاي ناشناخته را خيلي راحت رد مي كنيد و بي توجه از آنها مي گذريد و يا اصلا ... نه . بگذاريد به اصل حادثه بپردازيم . چيزي كه اگر در يك داستان نباشد ، داستان همه چيز مي شود الا داستان . شايد دوستاني كه همهي سبك ها را كنار گذاشته اند بر من ايراد بگيرند . خوب بگيرند . كسي مزاحم انها نمي شود و هيچ وقت هم نشده . يعني من نشدم و معتقدم هر كسي آزاد است آزاد نبودن خودش و در انقياد قرارندادن ديگران را مد نظر داشته باشد .
بله يك حادثه اتفاق افتاده است . مردي خودش را پيدا كرد و براي خودش گريه كرد و شايد آن قدر خسيس بود كه حاظر نشد صد تومان به خودش بدهد و از همه مهمتر ، صداي گريه ي بچه اي كه در ذهنش اين همه سال بيداد كرده بود از همان لحظه تمام شد . اما مرد ، بعد از آن حادثه ديگر براي خودش گريه مي كند و براي دلتنگي ي كه از دست دادن گريه ي بچه شايد يكي از علت هايش باشد .
رو بروي من بر روي صفحه ي مانيتور مردي ، نه . پير مردي ايستاده و در كمال بي شرمي چرت مي زند و من به مردي فكر مي كنم كه خودش را ديد كه وسط خرابه اي ايستاده بود و به ديوارها و سقف هايي كه با آنهمه گچ بري و تزئين فرش زمين شده بودند ، نگاه مي كرد و نمي دانست از آنهمه ويراني لذت ببرد و يا دل بسوزاند و يا به آدمهايي كه در اين خانه به سر مي بردند فكر كند ، به عشق ها ، اميد ها ، گريه و شيون هايي برا ي از دست دادن عزيزان شان و گريه وشيوني براي رفتن خودشان .
اين ها بايد باشند تا حادثه رونقي بگيرد . هر چند كه من پايان اين حادثه و حتي خود حادثه را در همين چند سطر بالا شرح دادم اما ...
مرد ايستاده بود. . . نه . اول پشت ديوار ، بر روي تكه ي بزرگي از سقف كه پر از نقشهاي زيبا بود شاشيد و وقتي لرز با حال تخليه تمام شد تازه حس قديمي "ديدن " به سراغش آمد . به اطرافش نگاه كرد . شايد هم اصلا نگاه نكرد و اداي نگاه كردن را در مي آورد و به زير گچ بري ها لگد زد و به كوچه نگاه مي كرد تا ببيند آيا كسي رد مي شود تا با تعجب به او نگاه كند و او زير نگاه متعجب آن ها ، بادي به زير سبيل هايش بيندازد كه يعني اين منم . اما كوچه ي يك روز زمستاني آن هم در ماه رمضان ، كاملا خلوت بود و من فكر مي كنم مرد، نه براي ديدن ، بلكه به اين خرابه آمده بود تا دور از چشم مامور هاي منكرات و امر به معروف، در كمال راحتي سيگارش را دود كند . به هر حال مرد ايستاده بود . قيافهي متفكري به خودش گرفته بود و از اين طرف به آن طرف مي رفت تا اول اينكه سيگارش تمام شود و دوم بر آن لكه ي گردي كه جلوي شلوارش از چكه هاي ادرار به وجود آمده بود ، خشك شود كه صداي خش خشي را شنيد . ..
نه . نترسيد . خش خش واژه يست كه در شما اين توهم را به وجود مي آورد كه ، حادثه ، يك حادثه مرگبار بوده و من هر چه مي گردم واژه اي كه آهنگ خش خش را جور ديگري نشان بدهد پيدا نمي كنم . پس صدا ، صداي سايش دو چيز آهني بود . خش خشي نرم و ريز و مداوم . مي بينيد خش خش مي خواهد كه بماند و ...
شايد مرد هم مثل شما اول از اين صدا ترسيد و شايد شك وارده باعث شد كه بچه ي ذهنش براي چند لحظه ساكت شود و او به طرف مركز صدا برود . برود ؟ ...
مرد به راه افتاد . صدا ، صداي چيز نا شناخته اي نبود . چيز ترسناكي هم نبود . صداي ريز يك كار ظريف بود . كاري در كمال راحتي و محتاطي . حتما اين طور صداها را بارها و بارها شنيده ايد. كار هاي ظريف صداي خوشايندي دارند . يك آهنگ جان دار . صدايي ماندني و دل انگيز . مرد فكر مي كرد خيالاتي شده است . فكر مي كرد آن گچ بري هاي ظريف ذهنش را وادار كرده اند تا اين صدا ها را بسازد . اما هر چه جلوتر مي رفت صدا واضح تر مي شد و مرد كنجكاو تر . از ديواري بالا رفت . در سه كنج ديوار ، بين سه ديوار خرابه ، جايي كه بيشتر شبيه يك قبر بود ، مرد جواني نشسته بود و ته يك قوطي نوشابه حارجي را با چيزي شبيه تيغ مي تراشيد . بچه ي ذهن مرد به گريه افتاد . اين مرد يك معتاد بود . وگرنه كي توي اين بيغوله اين طور راحت مي نشيند و ...
مرد مي خواست بر گردد . بچه ي ذهنش با گريه ، از او مي خواست تا برگردد و مرد جوان را به حال خودش بگذارد . اما چگونه ؟ چطور بر گردد تا صدايي ايجاد نكند و مرد جوان را نترساند و يك سوال ، مرد چه كار مي كرد . كاري كه او مي كرد هيچ شباهتي به مصرف مواد مخدر نداشت . اما چرا اينجا ؟
مرد ايستاد . مرد جوان هم متوجه وجود او نشد . با حوصله ته قوطي نوشابه را تراشيد از يك بطري كمي آب توي قوطي ريخت . قوطي را به هم زد و با دقت محتويات قوطي را نگاه كرد و از جايش بلند شد و مرد را ديد و خيلي خونسرد گفت « بفرما »
بچه ي ذهن مرد ، آرام گرفته بود . او هم كنجكاو شده بود و شايد با چشمان نامرئي اش با دقت مرد جوان را زير نظر داشت . مرد گفت « نه . ممنون . اشكالي نداره تماشا كنم . ؟ »
مرد جوان نگاهي به ديوار روبرو كرد و گفت « نه . فقط بيا اينجا بنشين . اين زنه ، اگه ببينه ، بد و بيراه مي گه و ... »
در اين طور مواقع من نمي فهمم چكار كنم كه عين واقعه را نگويم و يا حادثه را طوري شكل بدهم كه به ساخت قصه نزديك تر باشم و از نوشتن وا مي مانم . حادثه اي بود يا نبود ؟ چطور مي توانم بدون آنكه حوصله ي خودم و مخاطبم سر برود آنچه را بنويسم كه ... اصلا چرا بايد بنويسم ؟ بنويسم تا عاقبت اعتياد را شرح داده باشم و يا ...
يك حادثه چگونه به وجود مي آيد ؟ آيا صرف گريه كردن بچه ي ذهن مرد براي شروع يك حادثه كافي نبود ؟آيا يك نويسنده اين حق را دارد تا به تكنيك هاي نوشتن بيش ازخود نوشته اهميت بدهد ؟ ...
مرد دوم پشتش را به مرد اول كرد و از جيب كتش كبريت در آورد و گفت « يه دختر مثل قرص ماه همراه دو تا لاشي ومعتاد اينجا بودند . لامصبا جنس داشتند . كشيدند و هرچي من التماسشون كردم يه ذره به من بدن . ندادن . دنيا بي رحم شده »
مرد اول پرسيد « تو چه كار مي كني ؟ »
« چكار مي كنم ؟ گورمه مي كنم . ندارم كه . مي خوام ته ظرف اونارو دماغي بكشم »
بچه ي ذهن مرد بي قرار بود و نمي خواست بماند اما او تا به حال همه جور كشيدن را ديده بود الا اين طريق را و ...
مرد دوم كتاب پاره و جلد سياهي را ار كنار دستش برداشت ، به طرف مرد اول پرت كرد و گفت « سرگرم شو »
شايد فكر كنيد جاي كتاب اينجا نيست و يا نمي تواند كاركرد درستي داشته باشد . اما اين يك ماجراي واقعي است و نويسنده نمي خواهد هيچ گونه دخل و تصرفي در آن بنمايد و كتاب هم آنجا بود . يك كتاب جلد مشكي به نام " مي خواهم زندگي كنم " و من هر چه فكر مي كنم اسم نويسنده اش را به ياد نمي آوردم و فكر مي كنم " ساگان " بود و مترجمش يك خانم كه تا آن زمان اسمش را نشنيده بودم .
مرد دوم سعي داشت كاغذ هاي پوسيده و نم زده را آتش بدهد و نمي شد . مرد اول مقوايي برداشت به طرف او پرت كرد و گفت « اونا خيسن » مرد دوم مقوا را آتش زد و گفت « ذهنم ديگه كار نمي كنه . كم كه ندارم بچه م مريضه ، زنم ول كرده و رفته . ديشبم داشتم رو ميدون دنبال يه كسي مي گشتم تا وبالش بشم كه يك مامور به جونم افتاد و گفت ...»
شعله تند و تند مي سوخت و به انتهاي مقوا مي دويد آب هاي توي قوطي به جوش آمده بودند و جز جز مي كردند و مرد بدون آنكه به سوختن انگشتانش توجه داشته باشد قوطي را همراه شعله به اين طرف و آن طرف مي كشاند و حرف مي زد « ...اول گفت من خمارم و جنسم ندارم و هيشكم به من جنس نمي دن و خلاصه هي التماس و التنماس كه برام بخر ما هم كه تازه از حبس بيرون اومده بوديم و دلمونم نمي خواس دوباره بر گرديم و مي فهمي كه .. اين روزا آدم به مادر خودشم اعتماد نداره . چي دردسرت بدم آخرس گول خورديم . خوب خودمونم خمار بوديم و ...» قوطي دود زد آبش تقريبا خشك شد مرد قوطي را توي يك قوطي بزگتر كذاشت كمي آب به دور قوطي ريخت تا خنك شود و گفت « هيچي نشد . همش آب ...
و مرد اول به اين فكر بود كه او چطور مي خواهد اين آب ها را از طريق بيني اش بكشد و من از خودم مي پرسم از اين نوشتن چي عايد تو مي شود . ولي دلم براي گريه ي بچه ي ذهن مرد كه حالا ديگر خيلي وقت است ساكت شده تنگ شده و فكر مي كنم با نوشتن اين ها شايد بتوانم او را زنده كنم و يا ....
مرد دوم قوطي را برداشت . پشتش را به مرد اول كرد و به انتهاي دخمه رفت . مرد اول از جا بلند شد و به داخل دخمه رفت وپشت سر مرد ايستاد و از روي شانه ي او به دست هاي مرد نگاه كرد مرد با دست او را به طرف در دخمه هول داد و گفت « تاريكي مي كني ، برو سر جات منم الان ميام همون جا » مرد اول برگشت . مرد دوم از توي قوطي كبريتش بريده ي فيلتر سيگار را درآورد و به داخل قوطي انداخت . سرنگي از جيبش در آورد سر سوزن را داخل فيلتر سيگار گذاشت و محتويات قوطي را به داخل سرنگ كشيد و گفت « آبن ، به درد هيچي نمي خورن »
و من در اين فكرم هر چيزي را براي چيزي ساختند و كار ديگري نمي تواند بكند همان طور كه فيلتر سيگار اين جا هم كار فيلتر را انجام داد و معلوم نيست آن كه براي اولين بار فيلتر را ساخت اين جنبه اش را هم در نظر داشت يا نه ؟ خميازه هاي پير مرد روي مانيتور حالم را گرفت و شايد هم از اين طور نوشتن خسته شدم كه او را بهانه كردم و با يك كليك آن را ُكشتم .
حالا فكر مي كنيد مرد با آن سرنگ مي خواست چكار كند ؟ دلم نمي خواهد ديگر ادامه بدهم چون مي دانم شما آخرش را حدس زده و مثل من خسته شده ايد اما ...سعي مي كنم خلاصه اش بكنم . مرد آيتسنش را بالا زد و سرنگ را روي رگ هاي برجسته ي دستش گذاشت و دستش را مچ كرد اما رگ مثل اينكه ترسيده باشد فروكش كرد قايم شد . مرد به اطرافش نگاه كرد تكه ي سيمي ديد . آن را دور دستش پيچيد و از مرداول كمك خواست او كمكش كرد و سيم را دور بازوي او گره زد و مرد سرنگ را بعد از چند بار تو و بيرون كشيدن بالاخره به داخل رگش فرو كرد و خون به داخل سرنگ دويد و مرد با لذت لبخندي زد و گذاشت تا خونش محتويا بد رنگ سرنگ را كاملا قرمز كرد و آنو قت همه را با يك فشار به داخل رگ راند و دوباره خون را به داخل سرنگ كشيد و بعد از چند لحظه آنها را به داخل رگش زد و اين عمل را چند بار تكرار كرد
مرد اول مثل شما ، حوصله اش سر رفته بود. دنبال بهانه اي بود كه كتاب را بردارد و بزند به چاك و از ادامه اين صحنه ي بي حود رها شود كه مرد دوم سرنگ را بيرون كشيد و خون همراه سر سوزن تيرك زد بيرون . مرد ناخنش را با آب دهنش خيس كرد و روي رگ گذاشت . اما خون بند نمي آمد مرد از روي زمين لته ي نسبتا بزرگي را كه پر از لكه هاي سياه شده ي خون بود بر داشت و رگه ي خون سياه را از وي دستش پاك كرد و با آب دهنش جاي آن ها را پاك كرد اما خون بند نمي آمد مرد از جايش بلند شد كاپشنش را از روي ديوار برداشت و گفت « خودش خشك مي شود » مرد اول هم برخاست . كتاب را پشت سرش گرفت و از جلوي در دخمه كنار رفت . مرد دوم با هوشياري دستش را به طرف متاب دراز كرد و پرسيد ساعت چنده ؟ »
مرد اول جوابش را نداد . مرد دوم گفت يه نخ سيگار مي دي ؟» مرد اول پاكت سيگارش را در آورد . مرد د وم گفت كرامت را تمام كن و چن نخ بده . مرد اول با اكراه دو نخ سيگار به او داد و از روي ديوار گذشت . مرد دوم هم به دنبالش آمد و گفت يك آقايي مي كني ؟.
مرد اول با تعجب نگاهش كرد . بچه ي ذهن مرد از روي بي حوصلگي به گريه افتاد . مرد دوم گفت « من خيلي ديرم شده ، صد تومن كرايه ي راه به من مي دي ؟»
مرد اول جوابش را نداد . صداي بچه قطع شده بود . مرد دوم دوباره گفت و مرد اول با نفرت گفت « نه»
از همان لحظه تا به حال صداي بچه قطع شد و من هرچه به دنبالش مي گردم او را نمي يابم و قبلا گفتم شايد با نوشتن اين موضوع او را پيدا كنم . اما نشد . و فكر مي كنم باز هم بايد بگردم وشايد دوباره مجبور شوم اين ها را با دقت بيشتري بنويسم . و شايد ...
دي ماه هشتاد ودو
۱۱/۰۱/۱۳۸۲
1
چهار جوان ، يك خيابان نيمه تاريك و يك ماشين كه انگار پر در آورده بود و بوي مشروب و صداي خنده هايي پر از مستي ...
2
ترمز شديد ماشين و قيافه ي سياه و سوخته ي مامور و ترس و مستي ي كه داشت آرام آرام مي پريد ،
« كارت ماشين و گواهينامه ؟ »
.........................................
« چرا لالموني گرفتين ؟ بياين پايين »
هيچ كس جرات نمي كرد از جايش تكان بخورد .هر كسي براي خودش من من مي كرد و آنكه از همه مست تر بود گفت « سركار مي بخشين . ما مستيم .هيچي م حاليمون نيست ، ضد خال نزن و بذار بريم به حالمون برسيم »
مستي از سر همه پريد و ترس فضاي ماشين را پر كرد . مامور اخم هايش را توي هم كشيد و سرش را از جلوي شيشه عقب برد . بي سيمش را در آورد . خش خش بي سيم دويد توي ماشين و كنار ترس ايستاد . مامور سرش را به داخل ماشين آورد . قيافه ي همه را ورانداز كرد گفت « پدر سوخته ها ، برين گم شين »
3
چهار جوان . يك خيابان نيمه تاريك و زوزه ي ماشين و صداي خنده ...
28/10/82
چهار جوان ، يك خيابان نيمه تاريك و يك ماشين كه انگار پر در آورده بود و بوي مشروب و صداي خنده هايي پر از مستي ...
2
ترمز شديد ماشين و قيافه ي سياه و سوخته ي مامور و ترس و مستي ي كه داشت آرام آرام مي پريد ،
« كارت ماشين و گواهينامه ؟ »
.........................................
« چرا لالموني گرفتين ؟ بياين پايين »
هيچ كس جرات نمي كرد از جايش تكان بخورد .هر كسي براي خودش من من مي كرد و آنكه از همه مست تر بود گفت « سركار مي بخشين . ما مستيم .هيچي م حاليمون نيست ، ضد خال نزن و بذار بريم به حالمون برسيم »
مستي از سر همه پريد و ترس فضاي ماشين را پر كرد . مامور اخم هايش را توي هم كشيد و سرش را از جلوي شيشه عقب برد . بي سيمش را در آورد . خش خش بي سيم دويد توي ماشين و كنار ترس ايستاد . مامور سرش را به داخل ماشين آورد . قيافه ي همه را ورانداز كرد گفت « پدر سوخته ها ، برين گم شين »
3
چهار جوان . يك خيابان نيمه تاريك و زوزه ي ماشين و صداي خنده ...
28/10/82
۱۰/۲۴/۱۳۸۲
ادامه شايد يك اتفاق...
پنجشنبه 29/8/82 عصر
باز هم تنبلي كردم ؟ . نه ، يادم رفت و نمي دانم چرا يادم رفت . بايد كمي فكر كنم . بله . اول كاظمي – يكي از دوستان - آمد . زنگ زد و بعد آمد . نشست . از دامادياش گفت و جفتي كه انتخاب كرده بود . نميدانستم بخندم يا گريه كنم .. . مي بيني يادداشت نوشتن همين بدي را دارد كه مجبور مي شوي تن به گزارش بدهي و چيزي را بنويسي كه نمي خواستي و كاري بكني كه دردي را دوا نمي كند . كاظمي حرف زد . حرف زد از دامادي گفت و از مادرش و از خانواده اي كه مثل انگل به او چسبيده بودند و نمي توانست از دستشان رها شود از محبتي كه هيچ دردي را دوا نمي كرد و اينكه مي خواهند با داماد كردن او ، آخرين وظيفه را انجام بدهند و راحت تن به خاك بسپارند . و از بي پولي و بيكاري و اين كه تن به هركاري مي دهد و ديگران مثل زالو تنها به فكر اين هستند تا او را استسمار كنند و دردي كه ....بگذار به مرد خودمان بپردازيم . مردي كه يكدفعه سرش را بالا گرفت و مرد اول را ديد . اول ترسيد . وقتي ترس و ناباوري ... ناباوري كه نه . ترس و واماندگي مرد اول را ديد . اولين چيزي كه به نظرش رسيد مرد را مثل خودش ديد و گفت :بفرما !!!
مرد اول گفت : ممنون . مي خوام تماشا كنم . مرد نگاهش كرد و گفت : ترسيدم و گفتم : هنوز رد مهر زندان از كف دستم خشك نشده .. بيا جلو اين زنه اگه ببينه اذيت مي كنه
مرد اول به دنبال زن گشت و مرد دوم به ديوار روبرو اشاره كرد و ادامه داد : ناراحت مي شه
مرد اول به طرف اتاقك رفت . بوي گندي همه جا را پر كرده بود . بوي گاز ، ادرار ،مدفوع و او به بوي عطر زن هايي فكر كرد و بوي آشناي اصطبلي كه پر از اسب و قاطر بود و حاج آقا را ديد كه اخمآلود از بازار بر گشته بود و دنبال بوي سوگلياش مي گشت و از نگاه زن قديمي مي ترسيد . مرد اول گم شده بود . صداها ،بو ها و آدمها ، مرد دوم گفت : بيا تو . بيا اينجا ، زنه حالمونو ميگيره .
مرد اول روي زمين نشست . مرد كتابي را كه پشت سرش گذاشته بود بر داشت و به دست او داد و گفت : خودتو سرگرم كن – و خودش كبريت را از جيبش بيرون آورد. مقواي بزرگي را برداشت . كبريت را روشن گرفت و زير مقوا گرفت
نمي دانم راجع به كتاب نوشتم يا نه ؟ و آيا اين نوشتن مي تواند نقشي داشته باشد . من بايد به دنبال يك اتفاق باشم . يك حادثه تا هم خودم گرم شوم و هم نوشته ام مخاطب را گرم كند . آيا اين كتاب مي تواند سر فصل حادثه اي بشود تا به بحراني بينجامد يا ...
ببينيد اسم كتاب خودش مي تواند شروع يك حركت باشد .اسم كتاب - مي خواهم زندگي كنم - و اسم نويسندهاش – ساگان - بود . اسمي كه خيلي برايم آشنا بود و هنوز هم نتوانستم به ياد بياورم چه كتابي از او خواندهام . مقوا آتش نمي گرفت . مرد بي حوصله بود . مرد اول روزنامه پوسيده اي به طرف مرد پرت كرد و گفت اول اين را آتش بده بعد . مرد روزنامه را آتش داد و قوطي را روي آن گرفت . مرد اول فكر مي كرد بين اسم كتاب و مرد چه چيزي مشترك است و در حاليكه به پارچهي پر از لكه هاي خوني كه جلوي مرد بود ، نگاه مي كرد با خودش گفت :كاشكي كتاب را خونده بودم . و باز از خودش ، نه . از مرد پرسيد . داري چكار مي كني ؟
فكر كنم اين را همان اول كه مرد را ديده بود پرسيد ، نه حالا . و مرد دوم گفته بود . خمارم . هيچي گيرم نيومده . مي خوام با اون چه كه ته اين قوطي مونده يه خورده خودمو بسازم .
مرد اول پرسيده بود .: چه جوري . مرد گفته بود . دماغي مي كشم و مرد اول فكر كرده بود چه جوري . او شنيده بود براي مصرف دماغي هرويين بايد خشك باشد و همين را از مرد پرسيده بود و او همان طور كه كمي جوهر ميوه توي قوطي مي ريخت و سعي داشت آتش مقوا را به زير قوطي بكشاند گفت . : بخار شو مي شكم .
شايد به همين دليل بود كه مرد اول تا حالا ايستاده بود .
آب توي قوطي به جوش آمد و شروع به جز جز كرد .
ادامه دارد
پنجشنبه 29/8/82 عصر
باز هم تنبلي كردم ؟ . نه ، يادم رفت و نمي دانم چرا يادم رفت . بايد كمي فكر كنم . بله . اول كاظمي – يكي از دوستان - آمد . زنگ زد و بعد آمد . نشست . از دامادياش گفت و جفتي كه انتخاب كرده بود . نميدانستم بخندم يا گريه كنم .. . مي بيني يادداشت نوشتن همين بدي را دارد كه مجبور مي شوي تن به گزارش بدهي و چيزي را بنويسي كه نمي خواستي و كاري بكني كه دردي را دوا نمي كند . كاظمي حرف زد . حرف زد از دامادي گفت و از مادرش و از خانواده اي كه مثل انگل به او چسبيده بودند و نمي توانست از دستشان رها شود از محبتي كه هيچ دردي را دوا نمي كرد و اينكه مي خواهند با داماد كردن او ، آخرين وظيفه را انجام بدهند و راحت تن به خاك بسپارند . و از بي پولي و بيكاري و اين كه تن به هركاري مي دهد و ديگران مثل زالو تنها به فكر اين هستند تا او را استسمار كنند و دردي كه ....بگذار به مرد خودمان بپردازيم . مردي كه يكدفعه سرش را بالا گرفت و مرد اول را ديد . اول ترسيد . وقتي ترس و ناباوري ... ناباوري كه نه . ترس و واماندگي مرد اول را ديد . اولين چيزي كه به نظرش رسيد مرد را مثل خودش ديد و گفت :بفرما !!!
مرد اول گفت : ممنون . مي خوام تماشا كنم . مرد نگاهش كرد و گفت : ترسيدم و گفتم : هنوز رد مهر زندان از كف دستم خشك نشده .. بيا جلو اين زنه اگه ببينه اذيت مي كنه
مرد اول به دنبال زن گشت و مرد دوم به ديوار روبرو اشاره كرد و ادامه داد : ناراحت مي شه
مرد اول به طرف اتاقك رفت . بوي گندي همه جا را پر كرده بود . بوي گاز ، ادرار ،مدفوع و او به بوي عطر زن هايي فكر كرد و بوي آشناي اصطبلي كه پر از اسب و قاطر بود و حاج آقا را ديد كه اخمآلود از بازار بر گشته بود و دنبال بوي سوگلياش مي گشت و از نگاه زن قديمي مي ترسيد . مرد اول گم شده بود . صداها ،بو ها و آدمها ، مرد دوم گفت : بيا تو . بيا اينجا ، زنه حالمونو ميگيره .
مرد اول روي زمين نشست . مرد كتابي را كه پشت سرش گذاشته بود بر داشت و به دست او داد و گفت : خودتو سرگرم كن – و خودش كبريت را از جيبش بيرون آورد. مقواي بزرگي را برداشت . كبريت را روشن گرفت و زير مقوا گرفت
نمي دانم راجع به كتاب نوشتم يا نه ؟ و آيا اين نوشتن مي تواند نقشي داشته باشد . من بايد به دنبال يك اتفاق باشم . يك حادثه تا هم خودم گرم شوم و هم نوشته ام مخاطب را گرم كند . آيا اين كتاب مي تواند سر فصل حادثه اي بشود تا به بحراني بينجامد يا ...
ببينيد اسم كتاب خودش مي تواند شروع يك حركت باشد .اسم كتاب - مي خواهم زندگي كنم - و اسم نويسندهاش – ساگان - بود . اسمي كه خيلي برايم آشنا بود و هنوز هم نتوانستم به ياد بياورم چه كتابي از او خواندهام . مقوا آتش نمي گرفت . مرد بي حوصله بود . مرد اول روزنامه پوسيده اي به طرف مرد پرت كرد و گفت اول اين را آتش بده بعد . مرد روزنامه را آتش داد و قوطي را روي آن گرفت . مرد اول فكر مي كرد بين اسم كتاب و مرد چه چيزي مشترك است و در حاليكه به پارچهي پر از لكه هاي خوني كه جلوي مرد بود ، نگاه مي كرد با خودش گفت :كاشكي كتاب را خونده بودم . و باز از خودش ، نه . از مرد پرسيد . داري چكار مي كني ؟
فكر كنم اين را همان اول كه مرد را ديده بود پرسيد ، نه حالا . و مرد دوم گفته بود . خمارم . هيچي گيرم نيومده . مي خوام با اون چه كه ته اين قوطي مونده يه خورده خودمو بسازم .
مرد اول پرسيده بود .: چه جوري . مرد گفته بود . دماغي مي كشم و مرد اول فكر كرده بود چه جوري . او شنيده بود براي مصرف دماغي هرويين بايد خشك باشد و همين را از مرد پرسيده بود و او همان طور كه كمي جوهر ميوه توي قوطي مي ريخت و سعي داشت آتش مقوا را به زير قوطي بكشاند گفت . : بخار شو مي شكم .
شايد به همين دليل بود كه مرد اول تا حالا ايستاده بود .
آب توي قوطي به جوش آمد و شروع به جز جز كرد .
ادامه دارد
۱۰/۱۷/۱۳۸۲
شايد يك اتفاق مي توانست اين گزارش را به داستان تبديل كند . شايد ...
اين يك گزارش است يا قصه ؟ هيچ كس نمي تواند بين اين دو ، وقتي كه يك قصه نويس مي نويسد تمايزي بگذارد . البته گزينههايي هستند كه فرق هر دو را نشان مي دهد .ولي اگر يك نويسنده بخواهد قصه بنويسد و قصه نوشتن را هم بلد باشد كار تمام است . پس اول گزارش : امروز بعد از 44 سال كه از سن من گذشته ، مثل بچه اي كه مي رود تا در يك جاي تازه ، جايي كه جاي او نبوده ، اما آرزويش را داشته ثبت نام كند ، با يك پاكت و يك فلاپي كه همه ي دار و ندارم بود به طرف انتشاراتي آفتاب رفتم . با همهي غرور خود بزرگ بيني ي كه داشتم و مي دانستم كه هيچ بزرگي ندارم . دلم تاپتاپ مي زد . آيا قبول ميكند ؟ چه قيافهاي بگيرم . سر و پُزم چطور است ؟ با آنكه توي شيشه هاي مغازهها قيافهام را بارها و بارها دزدكي تماشا كرده بودم ؛ شكم بزرگم را به داخل كشيده بودم و يخهي بليزم را درست كرده بودم بازهم . ..
سرم را پايين انداختم و از پلهها بالا رفتم . انتشاراتي تابلويي نداشت همه جور تابلويي بر در و ديوار طبقه ي همكف بود الا تابلو انتشاراتي . _ از ميانه راه برگشتم . دوباره روي در و ديوار آپارتمان نگاه كردم . نه تابلويي نبود . يعني اشتباه كرده بودم . ؟ روي نامه را نگاه كردم . آدرس درست بود . قيافه مسئول اداره ارشاد جلوي چشمم زنده شد . پوزخند مي زد . نگاهش ، مثل نگاه آدمهايي بود كه مسخرهام مي كنند . اخمهايم را تو هم كشيدم. مستقيم تو چشم هاي ريزش نگاه كردم و گفتم دنبال آدرس انتشاراتي هستم . او سرش را پايين انداخت و گفت روي پاكت نوشته ، ولي كنار بازار ، تو محله قديمي . ساختماني كه كمي عقب نشيني دارد . نفهميده بودم . اما سرم را تكان دادم . يعني فهميدم و با خودم گفتم پيداش مي كنم . پيدايش كرده بودم ولي ...
اين جاست كه فرق يك نويسنده با من معلوم مي شود .
تابلويي نبود و مرد مي دانست . شركتها براي فرار از ماليات تابلويي نصب نمي كنند. سبيل هاي بلند و تنكش را ناز كرد . شكم بزرگش را به داخل كشيد و بدون توجه به نگاه مرد كفاش دم در و صداي گريهي بچه كه زياد تر و بلند تر شده بود ؛ از پله هاي تيز ساختمان بالا رفت .. .
چند روزي مي شد كه بچه اي توي ذهنش بي وقفه گريه مي كرد و با هيچ چيز ساكت نمي شد .
بياييد از خير انتشارات و بجه و پله هاي تيزي كه به هيچ جا ختم نميشدند بگذريم . موضوع را دور بزنيم و از آنجا شروع كنيم كه مرد سر خورده از تبود ناشر از پله ها پايين آ«د .و براي آنكه سيگاري بكشد و توي اين ماه پر بركت تظاهر به روزه خواري نكند . به طرف كوچه هاي تنگ پشت ساختمان راه افتاد سيگارش را در آورد .آن را با آب دهنش تر كرد _ سيگارش ، سيگار ارزان قيمت و خشگي بود _ آتشش زد و راه افتاد . از دور سقيدي ديوار هاي سفيد شده يك خانه ي خرابه او را دعوت كرد . مرد كه هيچ وقت فرصت نداشت و هميشه دلش مي خواست فرصتي به دست بياورد ، تا بتواند از كوچه پس كوچه هاي شهرش احوالي بپرسد به طرف خانه راه افتاد .خانه روزگار خوبي داشت و از در و ديوار به جا ماندهاش معلوم بود ، خانهاي اعياني بوده . خانهاي بزرگ با شاهنشين و اتاق هاي بي شماري كه همه با سقف …
27/8/ 1382 سه شنبه ساعت 40/8شب
ديشب ننوشتم . فايل را گم كرده بودم . فكر كردم پاك شده . فكر كردم هيچ وقت نمي توانم با اين دستگاه كنار بيايم . به خودم فحش دادم . ذاتا آدم شلوغي هستم و همه چيز و همه خواه . يا به قول گفتمان جديد . تماميت خواه . اما خودم فكر مي كنم هفتي به دنيا آمده ام . كه اين طور نيست . مادرم مي گويد چند روزي از نه ماهت هم گذشته بود . مي گفت .. نه . بهتره كه موضوع را به جايي كه ربطي به نوشته ام ندارد نكشانم . فقط همين را مي گويم . هيچ وقت نفهميدم چي مي خواهم و چي نمي خواهم . هميشه بين خواستن ها و نخواسته هايم گير بودم . همين الان . اول كه به سر وقت كار كردن آمدم" اميد" مي خواند . اخساس كردم نمي توانم اين همه ناله و آه عاشقانه و بازاري را تحمل كنم .خفه اش كردم .هوس كردم با شكيلا حال كنم . او هم دست كمي از اميد نداشت . به سر وقت موسيقي بي كلام رفتم و آهنگ هاي عرفاني شرق را باز كردم . از اين همه يكنواختي، روزگارم، حالم به هم مي خورد . بستمش .
چه ذهن آشفته اي دارم . مسعودي مي گفت من هم همينطورم . عباسي هم و همه ي آنها كه مي شناسم . هيچ كس هيچ كاري نمي كند . مي ترسم كاري بكنم . كار ننوشته خيلي دارم . وقتي قلم . كاغذي در دسترس ندارم . همه ي آنها به سر وقتم مي ايند و چقدر قشنگ و مرتب . اما حالا كه آماده ام تا هر كاري را بكنم . هيچي نيست . همه دود شده و به هوا رفته اند . " اما مردي كه .. نه . بگذار اول بنويسم فكر مي كنم بعد از 45 سال بالاخره امروز سرنوشت نوشته هايم مشخص شد و" شما چيزي گم نكردين" رفت تا به دست مركب و كاغذ از من رها شده وچيزي براي خودش بشود . و اين خيلي خوشحالم كرده است.
اما مرد ...آن مرد من بودم . خودم . نه قصه نيست . واقعيت است . من . من نويسنده ، يا هنر بند . كسي كه هيچ وقت نفهميد كيست و چيست و چه كاره است . يا مي خواهد چه كاره باشد . دوباره دارم تكرار مي كنم . نه ؟ مرد از روي حصاري از بلوك هاي سيماني به آن طرف رفت . از زير دالان گذشت . به گچ بري هاي سقف نگاه كرد . مربعي ، نه ،مستطيلي پر از مربع و داير ه . مربعي كه به مستطيل سوراخ سقف خم مي شد . مستطيلي به اظلاع 45 و تقريبا 80 . نورگيري كه ديگر نبود . رد قهوه اي آب و گلي كه از لاي خشت ها شره كرده و از سقف آويزان بود .
آن مرد من بودم . مردي با يك پاكت در جيب . پاكتي كه مي رفت تا براي او شناسنامه اي بشود و او را از اين بي هويتي به در آورد و به نويسنده اي تبديلش كند . مردي كه از دفتر انتشارتي به در امده و به خاطر كشيدن يك نخ سيگار دزدكي به خرابه اي رو آورده و حالا وسط خرابه اي ايستاده و دورش را قطعات كوچك و بزرگ خشت و سفيدي سفيد كاري ها پر كرده و او به آدم هايي فكر مي كند كه روزگاري زير چشم هاي فراوان اين سفيدي ها چه كار هايي كه نكرده اند و از آن ميان به تنها چيزي كه بيشتر فكر مي كند ، عشق ها ، عشق بازي ها و شور و شر هاي عاشقي و دوست داشتن ها ست و در آخر به مرگ هايي كه آمده و روي آن همه عشق را گرد مرگ پاشيده و رفته و به صداي شيوني كه سقف را به لرزه انداخته . به مرگ صاحب شيون و اينكه پير بوده يا جوان . پير’مرده يا جوان . بيوه شده و بعد از آن همه شيون ، آيا دوباره دلش لرزيده يا نه ...
اين كه چه چيزي او را به اين خرابه كشانده ؟ ايا خوب است يا بد ؟ آيا مي تواند مبين چيزي به نام خير وشر باشد . چيزي بود كه ان مرد اصلا قصد نداشت خودش را با آن مشغول كند .
آن مرد من بودم . اگر صداي خش خش و كرش كرش تراشيدن چيزي نمي آمد؛ شايد فكر هاي آن مرد هيچ وقت تمام نمي شد . اما چيزي ،يا كسي ، چيزي را مي تراشيد . مرد فكر كرد اين هم چيزي از جنس همان خيال هاست و مي خواست بي توجه از آنها بگذرد . اما مگر ذهن فضول مرد مي گذاشت . به طرف صدا رفت . از چينه اي ، نه . كومه اي از خشت و گچ بالا رفت . حالا ديگر خيال و آن چه در جوف گچ ها بود برايش مهم نبود و مثل همهي آدمها پايش را روي گچ ها گذاشت و از بر آمدگي خشت و گچ بالا رفت و به طرف خش خش صدا خزيد . صدا بود و از جنس خيال نبود . تنها قسمت سقف دار خانه چيزي به شكل قبري بود كه مرد هر چه فكر كرد، در ان روزگار كه اين خانه ي اشرافي مامن آن همه عشق و مرگ و تولد بوده ، اين جا، به چه كار مي آمده به نتيجه اي نرسيد . مي دانيد الا ن دارم به اين فكر مي كنم اين نوشتن به چه دردي مي خورد . ( يعني همان طور كه جمله هاي بالا را مي نوشتم اين را فكر كردم و به خودم دلداري دادم كه به درد هر كاري كه نخورد دستم را براي تايپ كردن و تند تند تايپ كردن فرض مي كند ) و باز نوشتم . مرد بالاي كومه ي خاك ايستاد . صدا از درون قبر مسقف مي آمد و مردي با تيغ درون نصفه ي قوطي نوشابهخارجي را مي تراشيد . مي ترسم مردها با هم قاطي شوند . بگذاريد من ، مرد اول باشد و مردي كه توي قوطي را مي تراشد ، مرد دوم . مرد دوم مي تراشيد . مرد اول همان طور ايستاده بود . مي دانست اين مرد بايد معتاد باشد و كاري كه مي كند چيزي مربوط به استعمال مواد مخدر است. اما چي ؟ چه موادي را مي خواهد بكشد ؟ مرد آن قدر با جديت مشغول بود كه آمدن مرد اول را نفهميد . سايه اش را نديد و حتي حضورش را احساس نكرد و مرد اول فكر مي كرد برگردد . فكر مي كرد اگر مرد بخواهد واكنش نشان دهد چه اتفاقي مي افتد و او چكار مي تواند بكند .راستي مرد اگر مي خواست واكنش نشان دهد چكار مي توانست بكند ؟
مرد هنوز مشغول بود و مرد اول پابپا مي كرد طوري بر گردد كه مرد نفهمد . حتي يكي از پاهايش را هم بر داشت . چرخاند . حس كنجكاوي و فضولي ذاتي اش نمي گذاشت . مرد تيغ را لاي لبهايش گذاشت به درون قوطي نيم سوخته نگاه كرد، آن را تكان تكان داد . تيغ را از لاي لبهايش بر داشت و روي برامدگي طاقچه مانند پشت سرش گذاشت و از بطري نوشابه سر بسته اي كه كنارش بود ، كمي آب درون قوطي ريخت .
كتابي كنار دست مرد بود . نظر مرد به طرف كتاب رفت و مثل هميشه ، دلش مي خواست ، كتاب مال مرد نباشد و فكر كرد چه كتابي مي تواند باشد . جلد كتاب پاره بود .مرد سعي كرد به كتاب فكر نكند و سعي كرد ، سن مرد را حدس بزند . مرد جوان بود و نبايد بيش از بيست پنج ، بيست شيش سال داشته باشد و دماغش كج بود . كمي انحراف به راست كه كج نمي شود ، مي شود ؟ مرد از جايش بلند شد و پشت ديوار مقبره ي مسقف گم شد . مرد اول مي خواست به دنبالش برود كه مرد بر گشت . قوطي كبريتي و يك نخ سيگار توي دستش بود . روي زمين كنار قوطي نشست . فيلتر سيگار را با تيغ بريد . سيگار را زير لبش گذاشت و آتش زد .
ادامه دارد
اين يك گزارش است يا قصه ؟ هيچ كس نمي تواند بين اين دو ، وقتي كه يك قصه نويس مي نويسد تمايزي بگذارد . البته گزينههايي هستند كه فرق هر دو را نشان مي دهد .ولي اگر يك نويسنده بخواهد قصه بنويسد و قصه نوشتن را هم بلد باشد كار تمام است . پس اول گزارش : امروز بعد از 44 سال كه از سن من گذشته ، مثل بچه اي كه مي رود تا در يك جاي تازه ، جايي كه جاي او نبوده ، اما آرزويش را داشته ثبت نام كند ، با يك پاكت و يك فلاپي كه همه ي دار و ندارم بود به طرف انتشاراتي آفتاب رفتم . با همهي غرور خود بزرگ بيني ي كه داشتم و مي دانستم كه هيچ بزرگي ندارم . دلم تاپتاپ مي زد . آيا قبول ميكند ؟ چه قيافهاي بگيرم . سر و پُزم چطور است ؟ با آنكه توي شيشه هاي مغازهها قيافهام را بارها و بارها دزدكي تماشا كرده بودم ؛ شكم بزرگم را به داخل كشيده بودم و يخهي بليزم را درست كرده بودم بازهم . ..
سرم را پايين انداختم و از پلهها بالا رفتم . انتشاراتي تابلويي نداشت همه جور تابلويي بر در و ديوار طبقه ي همكف بود الا تابلو انتشاراتي . _ از ميانه راه برگشتم . دوباره روي در و ديوار آپارتمان نگاه كردم . نه تابلويي نبود . يعني اشتباه كرده بودم . ؟ روي نامه را نگاه كردم . آدرس درست بود . قيافه مسئول اداره ارشاد جلوي چشمم زنده شد . پوزخند مي زد . نگاهش ، مثل نگاه آدمهايي بود كه مسخرهام مي كنند . اخمهايم را تو هم كشيدم. مستقيم تو چشم هاي ريزش نگاه كردم و گفتم دنبال آدرس انتشاراتي هستم . او سرش را پايين انداخت و گفت روي پاكت نوشته ، ولي كنار بازار ، تو محله قديمي . ساختماني كه كمي عقب نشيني دارد . نفهميده بودم . اما سرم را تكان دادم . يعني فهميدم و با خودم گفتم پيداش مي كنم . پيدايش كرده بودم ولي ...
اين جاست كه فرق يك نويسنده با من معلوم مي شود .
تابلويي نبود و مرد مي دانست . شركتها براي فرار از ماليات تابلويي نصب نمي كنند. سبيل هاي بلند و تنكش را ناز كرد . شكم بزرگش را به داخل كشيد و بدون توجه به نگاه مرد كفاش دم در و صداي گريهي بچه كه زياد تر و بلند تر شده بود ؛ از پله هاي تيز ساختمان بالا رفت .. .
چند روزي مي شد كه بچه اي توي ذهنش بي وقفه گريه مي كرد و با هيچ چيز ساكت نمي شد .
بياييد از خير انتشارات و بجه و پله هاي تيزي كه به هيچ جا ختم نميشدند بگذريم . موضوع را دور بزنيم و از آنجا شروع كنيم كه مرد سر خورده از تبود ناشر از پله ها پايين آ«د .و براي آنكه سيگاري بكشد و توي اين ماه پر بركت تظاهر به روزه خواري نكند . به طرف كوچه هاي تنگ پشت ساختمان راه افتاد سيگارش را در آورد .آن را با آب دهنش تر كرد _ سيگارش ، سيگار ارزان قيمت و خشگي بود _ آتشش زد و راه افتاد . از دور سقيدي ديوار هاي سفيد شده يك خانه ي خرابه او را دعوت كرد . مرد كه هيچ وقت فرصت نداشت و هميشه دلش مي خواست فرصتي به دست بياورد ، تا بتواند از كوچه پس كوچه هاي شهرش احوالي بپرسد به طرف خانه راه افتاد .خانه روزگار خوبي داشت و از در و ديوار به جا ماندهاش معلوم بود ، خانهاي اعياني بوده . خانهاي بزرگ با شاهنشين و اتاق هاي بي شماري كه همه با سقف …
27/8/ 1382 سه شنبه ساعت 40/8شب
ديشب ننوشتم . فايل را گم كرده بودم . فكر كردم پاك شده . فكر كردم هيچ وقت نمي توانم با اين دستگاه كنار بيايم . به خودم فحش دادم . ذاتا آدم شلوغي هستم و همه چيز و همه خواه . يا به قول گفتمان جديد . تماميت خواه . اما خودم فكر مي كنم هفتي به دنيا آمده ام . كه اين طور نيست . مادرم مي گويد چند روزي از نه ماهت هم گذشته بود . مي گفت .. نه . بهتره كه موضوع را به جايي كه ربطي به نوشته ام ندارد نكشانم . فقط همين را مي گويم . هيچ وقت نفهميدم چي مي خواهم و چي نمي خواهم . هميشه بين خواستن ها و نخواسته هايم گير بودم . همين الان . اول كه به سر وقت كار كردن آمدم" اميد" مي خواند . اخساس كردم نمي توانم اين همه ناله و آه عاشقانه و بازاري را تحمل كنم .خفه اش كردم .هوس كردم با شكيلا حال كنم . او هم دست كمي از اميد نداشت . به سر وقت موسيقي بي كلام رفتم و آهنگ هاي عرفاني شرق را باز كردم . از اين همه يكنواختي، روزگارم، حالم به هم مي خورد . بستمش .
چه ذهن آشفته اي دارم . مسعودي مي گفت من هم همينطورم . عباسي هم و همه ي آنها كه مي شناسم . هيچ كس هيچ كاري نمي كند . مي ترسم كاري بكنم . كار ننوشته خيلي دارم . وقتي قلم . كاغذي در دسترس ندارم . همه ي آنها به سر وقتم مي ايند و چقدر قشنگ و مرتب . اما حالا كه آماده ام تا هر كاري را بكنم . هيچي نيست . همه دود شده و به هوا رفته اند . " اما مردي كه .. نه . بگذار اول بنويسم فكر مي كنم بعد از 45 سال بالاخره امروز سرنوشت نوشته هايم مشخص شد و" شما چيزي گم نكردين" رفت تا به دست مركب و كاغذ از من رها شده وچيزي براي خودش بشود . و اين خيلي خوشحالم كرده است.
اما مرد ...آن مرد من بودم . خودم . نه قصه نيست . واقعيت است . من . من نويسنده ، يا هنر بند . كسي كه هيچ وقت نفهميد كيست و چيست و چه كاره است . يا مي خواهد چه كاره باشد . دوباره دارم تكرار مي كنم . نه ؟ مرد از روي حصاري از بلوك هاي سيماني به آن طرف رفت . از زير دالان گذشت . به گچ بري هاي سقف نگاه كرد . مربعي ، نه ،مستطيلي پر از مربع و داير ه . مربعي كه به مستطيل سوراخ سقف خم مي شد . مستطيلي به اظلاع 45 و تقريبا 80 . نورگيري كه ديگر نبود . رد قهوه اي آب و گلي كه از لاي خشت ها شره كرده و از سقف آويزان بود .
آن مرد من بودم . مردي با يك پاكت در جيب . پاكتي كه مي رفت تا براي او شناسنامه اي بشود و او را از اين بي هويتي به در آورد و به نويسنده اي تبديلش كند . مردي كه از دفتر انتشارتي به در امده و به خاطر كشيدن يك نخ سيگار دزدكي به خرابه اي رو آورده و حالا وسط خرابه اي ايستاده و دورش را قطعات كوچك و بزرگ خشت و سفيدي سفيد كاري ها پر كرده و او به آدم هايي فكر مي كند كه روزگاري زير چشم هاي فراوان اين سفيدي ها چه كار هايي كه نكرده اند و از آن ميان به تنها چيزي كه بيشتر فكر مي كند ، عشق ها ، عشق بازي ها و شور و شر هاي عاشقي و دوست داشتن ها ست و در آخر به مرگ هايي كه آمده و روي آن همه عشق را گرد مرگ پاشيده و رفته و به صداي شيوني كه سقف را به لرزه انداخته . به مرگ صاحب شيون و اينكه پير بوده يا جوان . پير’مرده يا جوان . بيوه شده و بعد از آن همه شيون ، آيا دوباره دلش لرزيده يا نه ...
اين كه چه چيزي او را به اين خرابه كشانده ؟ ايا خوب است يا بد ؟ آيا مي تواند مبين چيزي به نام خير وشر باشد . چيزي بود كه ان مرد اصلا قصد نداشت خودش را با آن مشغول كند .
آن مرد من بودم . اگر صداي خش خش و كرش كرش تراشيدن چيزي نمي آمد؛ شايد فكر هاي آن مرد هيچ وقت تمام نمي شد . اما چيزي ،يا كسي ، چيزي را مي تراشيد . مرد فكر كرد اين هم چيزي از جنس همان خيال هاست و مي خواست بي توجه از آنها بگذرد . اما مگر ذهن فضول مرد مي گذاشت . به طرف صدا رفت . از چينه اي ، نه . كومه اي از خشت و گچ بالا رفت . حالا ديگر خيال و آن چه در جوف گچ ها بود برايش مهم نبود و مثل همهي آدمها پايش را روي گچ ها گذاشت و از بر آمدگي خشت و گچ بالا رفت و به طرف خش خش صدا خزيد . صدا بود و از جنس خيال نبود . تنها قسمت سقف دار خانه چيزي به شكل قبري بود كه مرد هر چه فكر كرد، در ان روزگار كه اين خانه ي اشرافي مامن آن همه عشق و مرگ و تولد بوده ، اين جا، به چه كار مي آمده به نتيجه اي نرسيد . مي دانيد الا ن دارم به اين فكر مي كنم اين نوشتن به چه دردي مي خورد . ( يعني همان طور كه جمله هاي بالا را مي نوشتم اين را فكر كردم و به خودم دلداري دادم كه به درد هر كاري كه نخورد دستم را براي تايپ كردن و تند تند تايپ كردن فرض مي كند ) و باز نوشتم . مرد بالاي كومه ي خاك ايستاد . صدا از درون قبر مسقف مي آمد و مردي با تيغ درون نصفه ي قوطي نوشابهخارجي را مي تراشيد . مي ترسم مردها با هم قاطي شوند . بگذاريد من ، مرد اول باشد و مردي كه توي قوطي را مي تراشد ، مرد دوم . مرد دوم مي تراشيد . مرد اول همان طور ايستاده بود . مي دانست اين مرد بايد معتاد باشد و كاري كه مي كند چيزي مربوط به استعمال مواد مخدر است. اما چي ؟ چه موادي را مي خواهد بكشد ؟ مرد آن قدر با جديت مشغول بود كه آمدن مرد اول را نفهميد . سايه اش را نديد و حتي حضورش را احساس نكرد و مرد اول فكر مي كرد برگردد . فكر مي كرد اگر مرد بخواهد واكنش نشان دهد چه اتفاقي مي افتد و او چكار مي تواند بكند .راستي مرد اگر مي خواست واكنش نشان دهد چكار مي توانست بكند ؟
مرد هنوز مشغول بود و مرد اول پابپا مي كرد طوري بر گردد كه مرد نفهمد . حتي يكي از پاهايش را هم بر داشت . چرخاند . حس كنجكاوي و فضولي ذاتي اش نمي گذاشت . مرد تيغ را لاي لبهايش گذاشت به درون قوطي نيم سوخته نگاه كرد، آن را تكان تكان داد . تيغ را از لاي لبهايش بر داشت و روي برامدگي طاقچه مانند پشت سرش گذاشت و از بطري نوشابه سر بسته اي كه كنارش بود ، كمي آب درون قوطي ريخت .
كتابي كنار دست مرد بود . نظر مرد به طرف كتاب رفت و مثل هميشه ، دلش مي خواست ، كتاب مال مرد نباشد و فكر كرد چه كتابي مي تواند باشد . جلد كتاب پاره بود .مرد سعي كرد به كتاب فكر نكند و سعي كرد ، سن مرد را حدس بزند . مرد جوان بود و نبايد بيش از بيست پنج ، بيست شيش سال داشته باشد و دماغش كج بود . كمي انحراف به راست كه كج نمي شود ، مي شود ؟ مرد از جايش بلند شد و پشت ديوار مقبره ي مسقف گم شد . مرد اول مي خواست به دنبالش برود كه مرد بر گشت . قوطي كبريتي و يك نخ سيگار توي دستش بود . روي زمين كنار قوطي نشست . فيلتر سيگار را با تيغ بريد . سيگار را زير لبش گذاشت و آتش زد .
ادامه دارد
۱۰/۱۱/۱۳۸۲
پيرزني بود ، خميده و گوژ . پيرزني بود ، كور و كر . عمرش بيش از هشتاد بود و صورتش پر از زخم هايي ، عميق تر از اثر چنگال يك پلنگ . پيرزني بود و آرام زير سايه ي نخل ها خوابيده بود . روي لب هايش لبخندي پر از آرامش بود و چشمانش روي هيكل كامله زني چهارده ساله مانده بود و تكان نمي خورد . وقتي آورده بودنش كمرش مثل كمان حلاجي خم شده بود . همسايه ها ، هم او و هم دخترش را از زير آوار بيرون كشيده بودند . مي گفتند ديوانه شده . مي گفتند خودش را حصاري كرده بود روي تن دخترش . مي گفتند زير انگشت هاي دخترش را نگاه كن . پر از گوشت هاي صورت مادره است . مي گفتند آن قدر روي صورت دخترش مانده تا خفه اش كرده . مي گفتند حس مادري هم از بين رفته مي گفتند . ..مي گفتند ....
لب هايش تكان مي خورد . گوشم را جلوي دهنش بردم . داشت زمزمه مي كرد . چيزي مي گفت . خوب گوش دادم . داشت قربان صدقه ي دخترش مي رفت . دخترش ؟ من از كجا مي دانستم زني كه روبروي او خوابيده ، دخترش است ؟
به سينه هاي گرد و قلنبه دختر نگاه كردم . به دست هايش ، بازوهاي محكم و توپرش . پير زن آهسته پرسيد « خوشگله ، نه ؟ »
باز هم نگاهش كردم . سبزه بود . چشم هايش ، باور كنيد كه شهلا بود و ُمژه هايش ديوانه ام كرده بود .
« خيلي خوشگله ، نه ؟ همين يكي مونده . از خدا خواستم تا اينو عروس نكردم جونمو نگيره . مي گي زنده مي مونم ؟ »
نگاهم روي پنجه هاي پر از خون دختر ثابت ماند . پير زن خنديد « طوري نيست . دردش گرفته بود . داشت خفه مي شد . از خواب پريده بود و فكر مي كرد من كه خودمو روي اون انداختم ، دارم خفه ش مي كنم . فكر مي كرد ، ديوونه شدم . مي خواست بزنتم كنار . مي خواست نفس بكشه . مي خواست ... خوب حقش بود . منم بودم همين كارو مي كردم . فقط دستاش آزاد بود . از اونا كمك گرفت . من كه طوريم نشده ، فقط چند تا خراش ان . ها ؟ نه به بچه م هيچي نگي . اگر بيدارشد بهش نگي . آب نيست دستاشو بشوريم ؟ دل نازكه . بچه م تو خواب بود . منم گير كرده بودم . آهن افتاده بود رو كمرم و خاكا . .. واي داره نفسم مي گيره . يك كمي آب نيس ، دستاشه بشورم ؟ من كه نمي تونم تو مي توني بشوريشون ...
كسي بازوهايم را گرفت . فكر كنم كسي با لگد به گوشه اي پرتم كرد . شايد فحشم مي داد . من كه يادم نيست . چرا داره يادم ميا . مي گفت مردكه ي بي شرف به مرده ي يه پيرزنم رحم نمي كنه . مي گفت ... چي مي گفت ؟
لب هايش تكان مي خورد . گوشم را جلوي دهنش بردم . داشت زمزمه مي كرد . چيزي مي گفت . خوب گوش دادم . داشت قربان صدقه ي دخترش مي رفت . دخترش ؟ من از كجا مي دانستم زني كه روبروي او خوابيده ، دخترش است ؟
به سينه هاي گرد و قلنبه دختر نگاه كردم . به دست هايش ، بازوهاي محكم و توپرش . پير زن آهسته پرسيد « خوشگله ، نه ؟ »
باز هم نگاهش كردم . سبزه بود . چشم هايش ، باور كنيد كه شهلا بود و ُمژه هايش ديوانه ام كرده بود .
« خيلي خوشگله ، نه ؟ همين يكي مونده . از خدا خواستم تا اينو عروس نكردم جونمو نگيره . مي گي زنده مي مونم ؟ »
نگاهم روي پنجه هاي پر از خون دختر ثابت ماند . پير زن خنديد « طوري نيست . دردش گرفته بود . داشت خفه مي شد . از خواب پريده بود و فكر مي كرد من كه خودمو روي اون انداختم ، دارم خفه ش مي كنم . فكر مي كرد ، ديوونه شدم . مي خواست بزنتم كنار . مي خواست نفس بكشه . مي خواست ... خوب حقش بود . منم بودم همين كارو مي كردم . فقط دستاش آزاد بود . از اونا كمك گرفت . من كه طوريم نشده ، فقط چند تا خراش ان . ها ؟ نه به بچه م هيچي نگي . اگر بيدارشد بهش نگي . آب نيست دستاشو بشوريم ؟ دل نازكه . بچه م تو خواب بود . منم گير كرده بودم . آهن افتاده بود رو كمرم و خاكا . .. واي داره نفسم مي گيره . يك كمي آب نيس ، دستاشه بشورم ؟ من كه نمي تونم تو مي توني بشوريشون ...
كسي بازوهايم را گرفت . فكر كنم كسي با لگد به گوشه اي پرتم كرد . شايد فحشم مي داد . من كه يادم نيست . چرا داره يادم ميا . مي گفت مردكه ي بي شرف به مرده ي يه پيرزنم رحم نمي كنه . مي گفت ... چي مي گفت ؟
۱۰/۰۶/۱۳۸۲
هيچ چيز نبود و همه چيز بود . شهر همان شهر بود ، با همان نخل هاي بلند و سر به فلك كشيده . خورشيد مثل هميشه مي تابيد و جان مي بخشيد . حتي ماه هم سر جاي خودش بود و كار خودش را مي كرد. اما شهر خاموش بود . تاريك بود . سياه بود . فريادي توي شهر سر گردان بود كه هيچ وقت نبوده و صداهايي كه هيچ كس زير اين آسمان نشنيده ... چيزي غريب . نوايي كه نه حزن بود و نه شادي و نه فرياد . بهتي كه با هيچ چيز باز نمي شد . نمي شكست .
ديروز من اينجا بودم . سكوت دل نشين شهر، به وجدم مي آورد و عظمت دو هزار ساله ي ارگش وادارم مي كرد تا به خود ببالم كه من هم از اين شهرم . كه اين همه عضمت مال من است و يادگار گذشتگان من . اما امروز اين جا چه خبر شده كه هيچ چيز آن چيزي نيست كه ديروز بوده . كه فردا خواهد بود .
سكوت عجيبي به جان كبوتر ها افتاده ، آنها بي حركت بالاي لانه هايشان نشسته اند و از جايشان تكان نمي خورند . مرغ هاي كل زينب سرگردان خرابه ها شده اند و جوجه هايش پل پل زنان به اين طرف و آن طرف مي دوند و ...گوسفند هاي مش قربون ...
ارگ زير سايه سار غروب، سر به زير انداخته و تو ُتم كرده . مردم رفته اند و يا در سكوت تن به رفتن مي دهند . آدم هاي غريبه مثل روح توي شهر سرگردانند . حتي نسيمي هم نيست تا گرد و خاك نخل ها را بتكاند . صداي شر شر هميشگي آب از زير هيچ درختي به گوش نمي رسد . شهر مرده . نه . زنده است اما... من از بم مي آيم . شهري كه ديگر شهر نيست .
من از كنار ارگ بم مي آيم . اما ديگر صداي شيهه ي هيچ اسبي از انجا به گوش نمي رسد و سرفراز و پر هيبت نگاهش را از همه چيز و همه حا بر گرفته ، سرش را به زمين انداخته و با بهتي عجيب به آن همه جنازه اي كه زير نخل ها رها مانده اند ، نگاه مي كند .
شايد خجالت مي كشد . مثل من . شايد ... چه كسي مرگ او و اين همه آدم را پيش بين مي كرد و كي تلافي مي كند اين همه ....
من ازبم مي آيم . ديگر هيچ چيز ان جا نيست . ديگر هيچ كس آنجا نيست . چشم هاي زنده ها، مرده تر از مردگان است . مردگاني كه هيچ كس برايشان گريه نمي كند . نيمي از مردم بم زير تلنباري از خاك مانده اند و نيمي روي خاك، زير لته اي كه هيچ شكلي ندارد و نامي .
من از كنار مرده گاني مي ايم كه هيچ كس توان گريستن برايشان ندارد .
من از بم مي ايم .
من از بم مي آيم و بر مرگ دوهزار سال قدمت و ماند گاري اشك مي ريزم و از شما دعوت مي كنم به ُپرسه ي اين همه مردن بياييد و براي مردگان نمرده اش اشك بريزيد . كه ديگر بمي نيست
من از بم مي آيم . آن جا كه قطرهاي آب براي گريه كردن مي خواهند و تن پوشي هر چند سبك براي پوشاندن آن همه خجلتي كه از شرمساري دارند .
من از بم مي آيم جايي كه ديگر هيچ چيز نيست جز محبت آدمهايي غريبه اي كه با بهت آنهمه آدم و آن همه تاريخ . بهت زده زمينگير شده اند .
ديروز من اينجا بودم . سكوت دل نشين شهر، به وجدم مي آورد و عظمت دو هزار ساله ي ارگش وادارم مي كرد تا به خود ببالم كه من هم از اين شهرم . كه اين همه عضمت مال من است و يادگار گذشتگان من . اما امروز اين جا چه خبر شده كه هيچ چيز آن چيزي نيست كه ديروز بوده . كه فردا خواهد بود .
سكوت عجيبي به جان كبوتر ها افتاده ، آنها بي حركت بالاي لانه هايشان نشسته اند و از جايشان تكان نمي خورند . مرغ هاي كل زينب سرگردان خرابه ها شده اند و جوجه هايش پل پل زنان به اين طرف و آن طرف مي دوند و ...گوسفند هاي مش قربون ...
ارگ زير سايه سار غروب، سر به زير انداخته و تو ُتم كرده . مردم رفته اند و يا در سكوت تن به رفتن مي دهند . آدم هاي غريبه مثل روح توي شهر سرگردانند . حتي نسيمي هم نيست تا گرد و خاك نخل ها را بتكاند . صداي شر شر هميشگي آب از زير هيچ درختي به گوش نمي رسد . شهر مرده . نه . زنده است اما... من از بم مي آيم . شهري كه ديگر شهر نيست .
من از كنار ارگ بم مي آيم . اما ديگر صداي شيهه ي هيچ اسبي از انجا به گوش نمي رسد و سرفراز و پر هيبت نگاهش را از همه چيز و همه حا بر گرفته ، سرش را به زمين انداخته و با بهتي عجيب به آن همه جنازه اي كه زير نخل ها رها مانده اند ، نگاه مي كند .
شايد خجالت مي كشد . مثل من . شايد ... چه كسي مرگ او و اين همه آدم را پيش بين مي كرد و كي تلافي مي كند اين همه ....
من ازبم مي آيم . ديگر هيچ چيز ان جا نيست . ديگر هيچ كس آنجا نيست . چشم هاي زنده ها، مرده تر از مردگان است . مردگاني كه هيچ كس برايشان گريه نمي كند . نيمي از مردم بم زير تلنباري از خاك مانده اند و نيمي روي خاك، زير لته اي كه هيچ شكلي ندارد و نامي .
من از كنار مرده گاني مي ايم كه هيچ كس توان گريستن برايشان ندارد .
من از بم مي ايم .
من از بم مي آيم و بر مرگ دوهزار سال قدمت و ماند گاري اشك مي ريزم و از شما دعوت مي كنم به ُپرسه ي اين همه مردن بياييد و براي مردگان نمرده اش اشك بريزيد . كه ديگر بمي نيست
من از بم مي آيم . آن جا كه قطرهاي آب براي گريه كردن مي خواهند و تن پوشي هر چند سبك براي پوشاندن آن همه خجلتي كه از شرمساري دارند .
من از بم مي آيم جايي كه ديگر هيچ چيز نيست جز محبت آدمهايي غريبه اي كه با بهت آنهمه آدم و آن همه تاريخ . بهت زده زمينگير شده اند .
۱۰/۰۵/۱۳۸۲
وقتي كسي نه براي او و نه براي من ، گريه نكرد
شايد يكي بود و شايد هم نبود . هر چه بود ، زني بود . زني كه من محكم توي بغلم گرفتمش . زني كه تن خيسش سر تا پايم را خيس كرد و بوي تنش را من با تمام وجودم حس كردم . نه . خوشحال نشويد . من جسم يك زن را بغل كردم . من سردي تنش را با تمام وجودم لمس كردم . اما آن زن ، يك زن نبود . نه . خيال هم نبود . واقعيت بود . يك واقعيت محض . روز بود . عين ظهر و گرما گرم آنهمه رفت و آمد . شايد مي گوييد من ديوانه ام . نه . ديوانه هم نيستم . عاشقم نيستم . من زني را بغل كردم . من او را زير چشمان تيز آنهمه مردمي كه مي رفتند و مي آمدند بغل كردم و اگر چشمان مامور پير شهرداري نبود او را مي بوسيدم .اما ...
سينه هاي كوچكش را به سينه ام چسباندم وسرم را روي موهاي خيسش گذاشتم و دلم مي خواست بغضي كه راه گلويم را بسته بود ، با فريادي كه از صور اسرافيل هم بلندتر باشد رها كنم و بگويم ...
چي مي خواستم بگويم ؟ كي مي فهميد كه من چه مي خواهم بگويم ؟ اگر مي فهميدند كه اين زن اينجا نبود . اينجا ، تنهاي تنها و من ...
مرد از بالاي سرم فرياد كشيد « ولش كن آقا ، خدا خيرت بده ، سنگينيش كمرتو خورد مي كنه » و من آهسته ، انگار كه ظريف ترين بدن و عزيزترين كسم را مي خوابانم ، او را خواباندم . سرش را رو به قبله چرخاندم و بدون توجه به فرياد مامور شهرداري سربندش را باز كردم « نه اينكارو نكن او ...»
اما من مي خواستم صورت اين تن شكيل را ببينم و اي كاش نمي ديدم . زن اصلا صورت نداشت
شايد يكي بود و شايد هم نبود . هر چه بود ، زني بود . زني كه من محكم توي بغلم گرفتمش . زني كه تن خيسش سر تا پايم را خيس كرد و بوي تنش را من با تمام وجودم حس كردم . نه . خوشحال نشويد . من جسم يك زن را بغل كردم . من سردي تنش را با تمام وجودم لمس كردم . اما آن زن ، يك زن نبود . نه . خيال هم نبود . واقعيت بود . يك واقعيت محض . روز بود . عين ظهر و گرما گرم آنهمه رفت و آمد . شايد مي گوييد من ديوانه ام . نه . ديوانه هم نيستم . عاشقم نيستم . من زني را بغل كردم . من او را زير چشمان تيز آنهمه مردمي كه مي رفتند و مي آمدند بغل كردم و اگر چشمان مامور پير شهرداري نبود او را مي بوسيدم .اما ...
سينه هاي كوچكش را به سينه ام چسباندم وسرم را روي موهاي خيسش گذاشتم و دلم مي خواست بغضي كه راه گلويم را بسته بود ، با فريادي كه از صور اسرافيل هم بلندتر باشد رها كنم و بگويم ...
چي مي خواستم بگويم ؟ كي مي فهميد كه من چه مي خواهم بگويم ؟ اگر مي فهميدند كه اين زن اينجا نبود . اينجا ، تنهاي تنها و من ...
مرد از بالاي سرم فرياد كشيد « ولش كن آقا ، خدا خيرت بده ، سنگينيش كمرتو خورد مي كنه » و من آهسته ، انگار كه ظريف ترين بدن و عزيزترين كسم را مي خوابانم ، او را خواباندم . سرش را رو به قبله چرخاندم و بدون توجه به فرياد مامور شهرداري سربندش را باز كردم « نه اينكارو نكن او ...»
اما من مي خواستم صورت اين تن شكيل را ببينم و اي كاش نمي ديدم . زن اصلا صورت نداشت
۹/۲۹/۱۳۸۲
فرداي آن شب بود كه آژير ها به صدا در آمدند و پاسبان ها هول هولكي ، از اين طرف به آن طرف دويدند و انگار كه به دنبال يك سوزن بگردند ، تمام سوراخ و سمبه ها را گشتند . اما او گم شده بود . فرار كرده بود . چيزي كه غير ممكن بود و تا به حال هيچ كس موفق نشده بود ، از اين ديوارهاي بلند بگذرد و اين همه چشم الكترونيكي ، گذر او را نبينند و مامور ها گزارش نكنند .
فرداي آن شب بود كه رييس زندان همه ي مامور ها را جمع كرد و بعد از يك سخنراني مفصل تا پيدا شدن او همه را در زندان زنداني كرد و از پليس بيرون هم كمك گرفت . ستاد تامين شهر تشكيل شد .پليس هاي گشت در حالي كه عكس هاي تكثير شده ي او را در دست داشتند سر هر گذري را گرفتند . تلويزيون هر چند دقيقه يك بار برنامه هايش را قطع مي كرد و عكس او را نشان مي داد .كلانتري دو مامور تمام وقت در خانه ي پدر او گذاشت تا آمدن او را گزارش كنند . اما او نيامد و مادرش با ديدن ماموري كه زير درخت ايستاده و چرت مي زد . به ياد او افتاد و در حاليكه كلبه ي درختي او را نشان مي داد ، جيغ زد « او بر گشته ! برگشته تا مثل قديما رو درختش زندگي كنه و منو ديوونه كنه » و از همان جا به اتاقش دويد و در را بر روي خودش بست و تا فرداي آن شب يك سره جيغ مي زد و پدر او را از خواب بيدار مي كرد تا نشانش دهد كه چطور، او مثل يك ميمون از اين شاخه درخت به آن شاخه ميپرد و آنوقت گريهكنان به پيرمرد مياويخت و با التماس مي گفت « بارون بر گشته .من مي ترسم . به دادم برس »
فرداي همان شب بود كه رييس زندان پروندهي او را خواست تا با توجه به مصاحبههاي روانشناسان زندان و تجربههايي كه در طول تحصيل ، از مبحث روانشناسي به دست آورده ، پي به ماهييت او ببرد . فرداي همان شب بود . نه . همان شب بود كه او در تاريكي اتاق و زير نور شديد چراغ مطالعه ، گزارش مامور وقت را مي خواند « خدمت جناب انور رييس زندان . در ساعت 004صبح ،من نامبردهي فراري را ديدم كه با وسايل مخصوصش كِلشكِلش كنان به طرف مستراح مي رفت . حتي دستي هم براي من بلند نكرد . البته از او گلايه اي نيست كه او هيچ چيزش به آدم ها نرفته بود . آخر خودتان بگوييد كي ، داوطلب مي شود تا اين همه سال فقط مستراح ها را تميز كند . ها ؟ من كه نمي كنم . يك دفعه هم نكردم . بعدش هم ديگر پيدا نشد . و خورد زمين شد و بُرد آسمان . همكارها به من مي خندند . شما نخنديد . خجالت ميكشم خطم خراب است »
رييس زندان بعد از خواندن گزارش او ، زير كلمهي مستراح خط كشيد تا او را به دليل استفاده از كلمه هايي كه بد آموزي دارند ، توبيخ كند. و همان طور كه پرونده مصاحبه ها را كه قطر زيادي داشت باز مي كرد ، به فكر پرونده خودش افتاد و اين كه اين فرار مي تواند لكهي سياهي بر روي آن همه سفيدي باشد و عزمش را جزم كرد تا او را پيدا نكرده دست به هيچ كاري نزند .
اما هر چه مي خواند كمتر مي فهميد . انگار نوشته ها سر و تهي نداشتند . انگار كسي عمدا نوشتهي مرتبي را به هم ريخته و ....
فرداي آن شب بود كه رييس زندان با كلهي باد كرده و چشمهاي سرخ شده در حاليكه زير لب فحش مي داد . خودش را به اتاق ماشيننويسي كشاند از ماشيننويس علت اين خرابكاري را و از روي بي مبالاتي تايپ كردن مصاحبه هاي او را جويا شد و وقتي ماشين نويس نوارهاي مصاحبهي او را روي ضبط گذاشت ، رييس زندان بين آن همه گفتني كه گفتن نبود ، گم شد و از سر خجالت آهسته از ماشين نويسي بيرون آمد و با خودش گفت « اين ها نمي توانند هورماهور باشند . حتما سري توي كاره و خواندن اين متن نياز به كشف و شهود خاصي دارد .» و دوباره پرونده مصاحبه هاي او را پيش كشيد و با دقت شروع به خواندن كرد .
مردي از بدترين زندان هاي عالم فرار كرده بود . زنش از ترس او شهر رها كرده بود . مادرش از بس جيغ زده و بارُن بارُن كرده بود كف كرده و بي رمق بالاي سر از حال رفته شوهرش نشسته بود . مامور ها توي زندان علاف بودند و رييس زندان خودش را داخل اتاقش حبس كرده بود . اما او كجا بود ؟
فرداي آن شب بود يا يكي از فرداهاي بعد از آن شب كه رييس زندان دستور داد به علت بي مبالاتي او را در سلولي كه او از آن جا فرار كرده بود حبس كنند و متن زنداني كردن خودش را براي مقامات بالا فرستاد و به مامورها گفت با او مثل همهي زنداني ها رفتار كنند و با كمال افتخار جارو و وسائل زنداني فراري را بر داشت و داوطلبانه به نظافت دستشويي ها پرداخت .
فرداي آن شب بود كه رييس زندان جديدي به زندان آمد و وقتي با رييس زندان قبلي حرف زد متوجه شد او حرف هاي هورماهوري مي گويد و سعي دارد زود تر خودش را از دست او رها كند و وقتي پرونده ي او را خواند هيچي نفهميد . شانه اي بالا انداخت و بدون توجه به او ، گذاشت تا كار ها روال معمولي خودشان را پيدا كنند .
فرداي آن شبي كه يك سال از فرار زنداني گذشته و يازده ماه از زنداني شدن رييس زندان قديمي ، مامور وقت در گزارشي به رييس زندان نوشت كه زنداني شماره دو – يعني رييس قبلي زندان - دارد روز به روز شباهتش به زنداني شماره يك بيشتر مي شود . به طوري كه او نمي تواند بين كار هاي او و كارهاي زنداني قبلي هيچ تفاوتي بگذارد و در آخر نوشته بود جناب آقاي رييس من مي ترسم اين زنداني هم به نحوي فرار كرده و عاقبت ما را در ... و هر چه فكر كرده بود كلمه اي كه بتواند منظورش را برساند پيدا نكرده و گزارشش را نا تمام به عرض جناب رييس رسانده بود و رييس زندان به گزارش او خنديده بود .
فرداي يكي از شبها كه نمي دانم كدام شب بود . رييس زندان ،براي بار جند هزارم ، صفحه ي آخر مصاحبه هاي او را را بست . در حالي كه فكر مي كرد بار سنگيني از روي دوشش برداشته شده ،از جايش بلند شد . با خوشحالي از سلولش بيرون آمد و به طرف وسائلش رفت .
فرداي آن شب بود كه آژير ها دوباره به صدا در آمدند . مامورها دستپاچه همه ي گوشه و كنار زندان را كاويدند . رييس زندان آماده باش اعلام كرد و مامور وقت در گزارشش نوشت « چناب آقاي رييس زندان دامت بركاته . در ساعت 004صبح من نامبردهي فراري ( جناب انور رييس زندان قبلي ) را ديدم كه با وسايل مخصوصش كِلشكِلش كنان به طرف مستراح مي رفت . حتي دستي هم براي من بلند نكرد . البته از او گلايه اي نيست كه او هيچ چيزش به آدم ها نرفته بود . آخر خودتان بگوييد كي ، داوطلب مي شود تا اين همه سال فقط مستراح ها را تميز كند . ها ؟ من كه نمي كنم . يك دفعه هم نكردم . بعدش هم ديگر پيدا نشد . و خورد زمين شد و بُرد آسمان . همكارها به من مي خندند . شما نخنديد . خجالت ميكشم خطم خراب است »
شايد اين نمي تواند يك پايان خوبي براي يك قصه باشد و شايد بايد مي نوشتم كه رييس زندان قبلي و مرد به نوعي خودسازي خاص رسيده بودند كه مي توانستند از ديوارها هم بگذرند و يا مي نوشتم كه او و رييس زندان قبلي جايي زير هواكش مستراح پيدا كرده بودند كه در انجا به كبوتر هايي كه دنبال لانه مي گشتند دانه مي دادند و همان جا نيز ...اما نه مي خواهم و نه مي نويسم . يعني دلم مي خواهد بنويسم اما ....
3/5/82
فرداي آن شب بود كه رييس زندان همه ي مامور ها را جمع كرد و بعد از يك سخنراني مفصل تا پيدا شدن او همه را در زندان زنداني كرد و از پليس بيرون هم كمك گرفت . ستاد تامين شهر تشكيل شد .پليس هاي گشت در حالي كه عكس هاي تكثير شده ي او را در دست داشتند سر هر گذري را گرفتند . تلويزيون هر چند دقيقه يك بار برنامه هايش را قطع مي كرد و عكس او را نشان مي داد .كلانتري دو مامور تمام وقت در خانه ي پدر او گذاشت تا آمدن او را گزارش كنند . اما او نيامد و مادرش با ديدن ماموري كه زير درخت ايستاده و چرت مي زد . به ياد او افتاد و در حاليكه كلبه ي درختي او را نشان مي داد ، جيغ زد « او بر گشته ! برگشته تا مثل قديما رو درختش زندگي كنه و منو ديوونه كنه » و از همان جا به اتاقش دويد و در را بر روي خودش بست و تا فرداي آن شب يك سره جيغ مي زد و پدر او را از خواب بيدار مي كرد تا نشانش دهد كه چطور، او مثل يك ميمون از اين شاخه درخت به آن شاخه ميپرد و آنوقت گريهكنان به پيرمرد مياويخت و با التماس مي گفت « بارون بر گشته .من مي ترسم . به دادم برس »
فرداي همان شب بود كه رييس زندان پروندهي او را خواست تا با توجه به مصاحبههاي روانشناسان زندان و تجربههايي كه در طول تحصيل ، از مبحث روانشناسي به دست آورده ، پي به ماهييت او ببرد . فرداي همان شب بود . نه . همان شب بود كه او در تاريكي اتاق و زير نور شديد چراغ مطالعه ، گزارش مامور وقت را مي خواند « خدمت جناب انور رييس زندان . در ساعت 004صبح ،من نامبردهي فراري را ديدم كه با وسايل مخصوصش كِلشكِلش كنان به طرف مستراح مي رفت . حتي دستي هم براي من بلند نكرد . البته از او گلايه اي نيست كه او هيچ چيزش به آدم ها نرفته بود . آخر خودتان بگوييد كي ، داوطلب مي شود تا اين همه سال فقط مستراح ها را تميز كند . ها ؟ من كه نمي كنم . يك دفعه هم نكردم . بعدش هم ديگر پيدا نشد . و خورد زمين شد و بُرد آسمان . همكارها به من مي خندند . شما نخنديد . خجالت ميكشم خطم خراب است »
رييس زندان بعد از خواندن گزارش او ، زير كلمهي مستراح خط كشيد تا او را به دليل استفاده از كلمه هايي كه بد آموزي دارند ، توبيخ كند. و همان طور كه پرونده مصاحبه ها را كه قطر زيادي داشت باز مي كرد ، به فكر پرونده خودش افتاد و اين كه اين فرار مي تواند لكهي سياهي بر روي آن همه سفيدي باشد و عزمش را جزم كرد تا او را پيدا نكرده دست به هيچ كاري نزند .
اما هر چه مي خواند كمتر مي فهميد . انگار نوشته ها سر و تهي نداشتند . انگار كسي عمدا نوشتهي مرتبي را به هم ريخته و ....
فرداي آن شب بود كه رييس زندان با كلهي باد كرده و چشمهاي سرخ شده در حاليكه زير لب فحش مي داد . خودش را به اتاق ماشيننويسي كشاند از ماشيننويس علت اين خرابكاري را و از روي بي مبالاتي تايپ كردن مصاحبه هاي او را جويا شد و وقتي ماشين نويس نوارهاي مصاحبهي او را روي ضبط گذاشت ، رييس زندان بين آن همه گفتني كه گفتن نبود ، گم شد و از سر خجالت آهسته از ماشين نويسي بيرون آمد و با خودش گفت « اين ها نمي توانند هورماهور باشند . حتما سري توي كاره و خواندن اين متن نياز به كشف و شهود خاصي دارد .» و دوباره پرونده مصاحبه هاي او را پيش كشيد و با دقت شروع به خواندن كرد .
مردي از بدترين زندان هاي عالم فرار كرده بود . زنش از ترس او شهر رها كرده بود . مادرش از بس جيغ زده و بارُن بارُن كرده بود كف كرده و بي رمق بالاي سر از حال رفته شوهرش نشسته بود . مامور ها توي زندان علاف بودند و رييس زندان خودش را داخل اتاقش حبس كرده بود . اما او كجا بود ؟
فرداي آن شب بود يا يكي از فرداهاي بعد از آن شب كه رييس زندان دستور داد به علت بي مبالاتي او را در سلولي كه او از آن جا فرار كرده بود حبس كنند و متن زنداني كردن خودش را براي مقامات بالا فرستاد و به مامورها گفت با او مثل همهي زنداني ها رفتار كنند و با كمال افتخار جارو و وسائل زنداني فراري را بر داشت و داوطلبانه به نظافت دستشويي ها پرداخت .
فرداي آن شب بود كه رييس زندان جديدي به زندان آمد و وقتي با رييس زندان قبلي حرف زد متوجه شد او حرف هاي هورماهوري مي گويد و سعي دارد زود تر خودش را از دست او رها كند و وقتي پرونده ي او را خواند هيچي نفهميد . شانه اي بالا انداخت و بدون توجه به او ، گذاشت تا كار ها روال معمولي خودشان را پيدا كنند .
فرداي آن شبي كه يك سال از فرار زنداني گذشته و يازده ماه از زنداني شدن رييس زندان قديمي ، مامور وقت در گزارشي به رييس زندان نوشت كه زنداني شماره دو – يعني رييس قبلي زندان - دارد روز به روز شباهتش به زنداني شماره يك بيشتر مي شود . به طوري كه او نمي تواند بين كار هاي او و كارهاي زنداني قبلي هيچ تفاوتي بگذارد و در آخر نوشته بود جناب آقاي رييس من مي ترسم اين زنداني هم به نحوي فرار كرده و عاقبت ما را در ... و هر چه فكر كرده بود كلمه اي كه بتواند منظورش را برساند پيدا نكرده و گزارشش را نا تمام به عرض جناب رييس رسانده بود و رييس زندان به گزارش او خنديده بود .
فرداي يكي از شبها كه نمي دانم كدام شب بود . رييس زندان ،براي بار جند هزارم ، صفحه ي آخر مصاحبه هاي او را را بست . در حالي كه فكر مي كرد بار سنگيني از روي دوشش برداشته شده ،از جايش بلند شد . با خوشحالي از سلولش بيرون آمد و به طرف وسائلش رفت .
فرداي آن شب بود كه آژير ها دوباره به صدا در آمدند . مامورها دستپاچه همه ي گوشه و كنار زندان را كاويدند . رييس زندان آماده باش اعلام كرد و مامور وقت در گزارشش نوشت « چناب آقاي رييس زندان دامت بركاته . در ساعت 004صبح من نامبردهي فراري ( جناب انور رييس زندان قبلي ) را ديدم كه با وسايل مخصوصش كِلشكِلش كنان به طرف مستراح مي رفت . حتي دستي هم براي من بلند نكرد . البته از او گلايه اي نيست كه او هيچ چيزش به آدم ها نرفته بود . آخر خودتان بگوييد كي ، داوطلب مي شود تا اين همه سال فقط مستراح ها را تميز كند . ها ؟ من كه نمي كنم . يك دفعه هم نكردم . بعدش هم ديگر پيدا نشد . و خورد زمين شد و بُرد آسمان . همكارها به من مي خندند . شما نخنديد . خجالت ميكشم خطم خراب است »
شايد اين نمي تواند يك پايان خوبي براي يك قصه باشد و شايد بايد مي نوشتم كه رييس زندان قبلي و مرد به نوعي خودسازي خاص رسيده بودند كه مي توانستند از ديوارها هم بگذرند و يا مي نوشتم كه او و رييس زندان قبلي جايي زير هواكش مستراح پيدا كرده بودند كه در انجا به كبوتر هايي كه دنبال لانه مي گشتند دانه مي دادند و همان جا نيز ...اما نه مي خواهم و نه مي نويسم . يعني دلم مي خواهد بنويسم اما ....
3/5/82
۹/۱۴/۱۳۸۲
دوازده نفر ، بيست چهار چشم ، بيست چهار گوش و يك دستگاه تلفن كه صدايش در نمي آمد و يك ساعت كه عقربه هايش نشادر مصرف كرده و چار نعل مي دويدند . دوازده نفر بودند. شش نفرشان روي مبل هاي تق لق نشسته و شش نفر ديگر روي زمين چُندك زده بودند .
مرد اول از جا بلند شد و غريد . « لعنت ور شيطون ! »
انگار مرد هاي ديگر دنبال بهانه اي براي حرف زدن بودند . انگار حكمي نامرئي آنها را وادار كرده بود تا كسي حرف نزده ، آنها حرف نزنند.
مرد دوم بي حوصله گفت « رييس ، مگر قرار نبود مبل بخري ؟ »
رئيس نگاهش كرد . آهسته گفت « خريدم . ولي .... ( گوشي تلفن را برداشت . بغل گوشش گذاشت و ادامه داد )« با اين كاسبيا » د
مرد سوم به زورخودش را جابجا كرد و مثل طلب كار ها گفت « شما تبليغ نمي كني . ببين آژانس بغلي چكار كرده »
مرد چهارم آب دماغش را بالا كشيد و گفت « مي خوا از جو رد بشه و پاهاش تر نشه »
رييس آژانس سرش را روي دست هايش گذاشت و هيچي نگفت
مرد هفتم در حالي كه سعي مي كرد مبل شكسته از زير پايش در نرود ، از جا بلند شد و گفت « نكنه تلفن قطعه » د
رييس سرش را بلند كرد گفت « نه . نديدي همين حالا نگاه كردم » و ادامه داد « همش تقصير شماس . بابا لامصبا يه خورده رحم ، يه خورده انصاف . اي كاري كه شما مي كنين كلاشيه ! دو قدم راه پونصد تومن . »
مرد اول به طرف در رفت . به خيابان نگاه كرد و گفت « انگار خاك مرده رو خيابون پاشيدن . پرنده هم پر نمي زنه »
مرد هشتم به ساعت نگاه كرد و گفت « يك ساعت نيم شد »
مرد دوم دهن دره اي كرد و گفت « سر نوبت كيه ، اسم نحسشو خط بزنين ، شايد سُكش بشكنه »
مرد پنجم در حالي كه سعي مي كرد جلوي فريادش را بگيرد جيغ زد « پُر حرف مي زني . يك ساعته كه خطش زدم ! »
همه نگاهشان كردند . مرد دوم جا زد . مرد سوم گفت « آخه رئيس اينكه نمي شه ، ما اين جا داريم از زور بي كاري سماق مي مكيم ، اونوخ تو رانندهي تازه مي گيري »
رييس از پشت ميز برون آمد و از در آژانس بيرون رفت . مرد سوم زير لبي فحش داد . رييس شنيد . بر گشت . در را باز كرد . به مرد سوم نگاه كرد و پرسيد « بله ؟ ! »
مرد چهارم ريش سفيد و چند روز مانده اش را تراشيد و گفت « با خودش بود ، رييس ! » و
.براي آنكه جو را آرام كند گفت « بابا ماه بركته ، هر سال همين طوره . مگه يادتون نيس ؟» به مرد نهم كه چشم هايش را بسته بود و چرت مي زد ، اشاره كرد
مرد اول گفت « يه ماه، ماه بركته ، يه ماه ، ماه محرمه ، يه ماه ، ماه نوروزه ، يه ماه فلانه . بابا كي جواب صابخونهي منو مي ده آخه ...» هنوز حرفش تمام نشده بود كه مرد دهم از روي صندلي بلند شد و به طرف ميز رفت و دفتر ثبت اسامي مشتري ها را از زير دست هاي رئيس بيرون كشيد و تند تند به طرف در راه افتاد . همه با تعجب نگاهش كردند . رييس داد زد « كجا مي بري دفترو » مرد جواب نداد . رييس داد زد « با توام يابو ! »
مرد بدون توجه به فرياد او گفت « مي خوام سُكشو بشكنم . ديگه داره ديوونهمون مي كنه »
رييس از پشت ميز به طرفش رفت سر دفتر را گرفت و گفت « دفتر مگه سُك داره ، ديونه شدي ؟ »
مرد دفتر را از دست او بيرون كشيد و به طرف دستشويي دويد و گفت « مي خوام بشاشم روش ، شايد ...»
رييس به طرفش دويد و قبل از آنكه به او برسد ، مرد خودش را به داخل دستشويي انداخت و در را پشت سرش بست . رييس از پشت در فرياد كشيد « لامصب اونجا بسم الله نوشته شده . »
مرد صفحه اي از دفتر را كند و از در بيرون انداخت .
هنوز صداي شرشر تمام نشده بود كه زنگ تلفن همه را از جا پراند .
مرد اول از جا بلند شد و غريد . « لعنت ور شيطون ! »
انگار مرد هاي ديگر دنبال بهانه اي براي حرف زدن بودند . انگار حكمي نامرئي آنها را وادار كرده بود تا كسي حرف نزده ، آنها حرف نزنند.
مرد دوم بي حوصله گفت « رييس ، مگر قرار نبود مبل بخري ؟ »
رئيس نگاهش كرد . آهسته گفت « خريدم . ولي .... ( گوشي تلفن را برداشت . بغل گوشش گذاشت و ادامه داد )« با اين كاسبيا » د
مرد سوم به زورخودش را جابجا كرد و مثل طلب كار ها گفت « شما تبليغ نمي كني . ببين آژانس بغلي چكار كرده »
مرد چهارم آب دماغش را بالا كشيد و گفت « مي خوا از جو رد بشه و پاهاش تر نشه »
رييس آژانس سرش را روي دست هايش گذاشت و هيچي نگفت
مرد هفتم در حالي كه سعي مي كرد مبل شكسته از زير پايش در نرود ، از جا بلند شد و گفت « نكنه تلفن قطعه » د
رييس سرش را بلند كرد گفت « نه . نديدي همين حالا نگاه كردم » و ادامه داد « همش تقصير شماس . بابا لامصبا يه خورده رحم ، يه خورده انصاف . اي كاري كه شما مي كنين كلاشيه ! دو قدم راه پونصد تومن . »
مرد اول به طرف در رفت . به خيابان نگاه كرد و گفت « انگار خاك مرده رو خيابون پاشيدن . پرنده هم پر نمي زنه »
مرد هشتم به ساعت نگاه كرد و گفت « يك ساعت نيم شد »
مرد دوم دهن دره اي كرد و گفت « سر نوبت كيه ، اسم نحسشو خط بزنين ، شايد سُكش بشكنه »
مرد پنجم در حالي كه سعي مي كرد جلوي فريادش را بگيرد جيغ زد « پُر حرف مي زني . يك ساعته كه خطش زدم ! »
همه نگاهشان كردند . مرد دوم جا زد . مرد سوم گفت « آخه رئيس اينكه نمي شه ، ما اين جا داريم از زور بي كاري سماق مي مكيم ، اونوخ تو رانندهي تازه مي گيري »
رييس از پشت ميز برون آمد و از در آژانس بيرون رفت . مرد سوم زير لبي فحش داد . رييس شنيد . بر گشت . در را باز كرد . به مرد سوم نگاه كرد و پرسيد « بله ؟ ! »
مرد چهارم ريش سفيد و چند روز مانده اش را تراشيد و گفت « با خودش بود ، رييس ! » و
.براي آنكه جو را آرام كند گفت « بابا ماه بركته ، هر سال همين طوره . مگه يادتون نيس ؟» به مرد نهم كه چشم هايش را بسته بود و چرت مي زد ، اشاره كرد
مرد اول گفت « يه ماه، ماه بركته ، يه ماه ، ماه محرمه ، يه ماه ، ماه نوروزه ، يه ماه فلانه . بابا كي جواب صابخونهي منو مي ده آخه ...» هنوز حرفش تمام نشده بود كه مرد دهم از روي صندلي بلند شد و به طرف ميز رفت و دفتر ثبت اسامي مشتري ها را از زير دست هاي رئيس بيرون كشيد و تند تند به طرف در راه افتاد . همه با تعجب نگاهش كردند . رييس داد زد « كجا مي بري دفترو » مرد جواب نداد . رييس داد زد « با توام يابو ! »
مرد بدون توجه به فرياد او گفت « مي خوام سُكشو بشكنم . ديگه داره ديوونهمون مي كنه »
رييس از پشت ميز به طرفش رفت سر دفتر را گرفت و گفت « دفتر مگه سُك داره ، ديونه شدي ؟ »
مرد دفتر را از دست او بيرون كشيد و به طرف دستشويي دويد و گفت « مي خوام بشاشم روش ، شايد ...»
رييس به طرفش دويد و قبل از آنكه به او برسد ، مرد خودش را به داخل دستشويي انداخت و در را پشت سرش بست . رييس از پشت در فرياد كشيد « لامصب اونجا بسم الله نوشته شده . »
مرد صفحه اي از دفتر را كند و از در بيرون انداخت .
هنوز صداي شرشر تمام نشده بود كه زنگ تلفن همه را از جا پراند .
اشتراک در:
پستها (Atom)