۲/۰۷/۱۳۸۳

نامه چارلی چاپلين به دخترش ژرالدين
ژرالدين دخترم ، اينجا شب است. يك شب نوئل . در قلعه كوچك من ،همه ي سپاهيان بي سلاح خفته اند . نُه برادر و خواهر تو و حتي مادرت. به زحمت توانستم بي آنكه اين پرندگان خفته را بيدار كنم، خودم را به اتاق كوچك نيمه روشن ، به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم. من از تو بس دورم ؛ خيلي دور...اما چشمانم كور باد اگر يك لحظه تصوير تو را از چشمان من دور كنند. تصوير تو آنجا روي ميز هست. تصوير تو اينجا روي قلب من نيز هست. اما تو كجايي ؟ آنجا در پاريس افسونگر برروي آن صحنه پرشكوه تئاتر " شانزه ليزه " مي رقصي. شنيده ام نقش تو در اين نمايش نقش آن شاه دخت ايراني است كه اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص . ستاره باش و بدرخش؛ اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي آور گلهايي كه برايت فرستاده اند ، تو را فرصت هشياري داد ، در گوشه اي بنشين و نامه ام را بخوان و به صداي پدرت گوش فرادار .

من پدر تو هستم . ژرالدين ؛ من چارلي چاپلين هستم . وقتي بچه بودي ، شبهاي دراز بر بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . خواب كه به چشمانم پيرم مي آمد ، طعنه اش ميزدم و مي گفتمش برو. من در روياي دخترم خفته ام . رويا مي ديدم ژرالدين ، رويا...روياي فرداي تو ، روياي امروز تو، دختري مي ديدم به روي صحنه. فرشته اي ميديدم به روي آسمان كه مي رقصد و ميشنيدم تماشاگران را كه مي گفتند : دختره را مي بيني ؟ اين دختر همان دلقك پيره . اسمش يادته ؟ چارلي . آره ، من چارلي هستم . من دلقك پيري بيش نيستم . تو مرا نمي شناسي ژرالدين . در آن شبهاي دور بس قصه ها با تو گفتم ، اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستان شنيدني است: داستان آن دلقك گرسنه اي كه در پست ترين محلات لندن آواز مي خواند و مي رقصيد و صدقه جمع مي كرد . اين داستان من است . من طعم گرسنگي را چشيده ام . من درد بي خانماني را كشيده ام و از اينها بيشتر ، من رنج حقارت آن دلقك دوره گرد را كه اقيانوسي از غرور در دلش موج مي زند ، اما سكه صدقه رهگذر خودخواهي آن رامي خشكاند ، احساس كرده ام . با اين همه من زنده ام و از زندگان پيش از آنكه بميرند ، نبايد حرف زد . داستان من به كار تو نمي آيد . از تو حرف بزنيم . به دنبال نام تو نام من است : چاپلين . با همين نام چهل سال مردم را خندانده ام و بيش از آنچه آنان خنديدند ، خود گريسته ام . ژرالدين ، در دنيايي كه تو زندگي مي كني ، تنها رقص و موسيقي نيست . نيمه شب هنگامي كه از سالن پرشكوه تئاتر بيرون مي آيي ، آن تحسين كنندگان ثروتمند را يكسره فراموش كن . اما حال آن راننده تاكسي را كه تو را به منزل ميرساند بپرس . حال زنش راهم بپرس و اگر زنش حامله بود و پولي براي خريد لباس بچه اش نداشت، چك بكش و پنهاني توي جيب شوهرش بگذار . گاه به گاه با اتوبوس يا مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه كن و دست كم روزي يك بار با خود بگو من يكي از آنان هستم . آري تو يكي از آنها هستي دخترم ، و نه بيشتر.

هنر پيش از آنكه دو بال دور پرواز را به انسان بدهد ، اغلب دو پاي او را نيز مي شكند . در خانواده چارلي هرگز كسي آن قدر گستاخ نبوده است كه به يك كالسكه ران و يا يك گداي كنار رود سن ناسزايي بدهد.

اميد من اين است كه هرگز فقير زندگي نكني . همراه اين نامه يك چك سفيد برايت مي فرستم . هر مبلغي خواستي بنويس و بگير . اما هميشه وقتي دو فرانك خرج مي كني ، با خود بگو " دومين سكه مال من نيست . اين بايد مال يك مرد گمنام باشد كه امشب يك فرانك نياز دارد . " اين حقيقت را با تو مي گويم دخترم : مردمان روي زمين استوار بيشتر از بندبازان برروي ريسمان نااستوار ، سقوط مي كنند.

دل به زر و زيور نبند . زيرا بزرگترين الماس جهان آفتاب است كه خوشبختانه بر گردن همه ميدرخشد . اما اگر روزي دل به آفتاب چهره مردي بستي ، با او يك دل باش . به مادرت گفته ام در اين باره برايت نامه اي بنويسد . او عشق را بهتر از من مي شناسد.

ژرالدين ؛ كار تو بس دشوار است . اين را مي دانم كه به روي صحنه جز تكه اي حرير نازك بدن تو را نمي پوشاند . به خاطر هنر مي توان لخت و عريان برروي صحنه رفت و پوشيده تر و باكره تر بازگشت. اما هيچ چيز در اين جهان نيست كه شايسته آن باشد كه دختري ناخن پايش را به خاطر او عريان كند . برهنگي بيماري عصر ماست و من پيرمردم و شايد حرف هاي خنده دار مي زنم.

به هرحال اميدوارم تو آخرين كسي باشي كه تبعه جزيره لختي ها مي شود . مي دانم كه پدران و فرزندان هميشه جنگي جاوداني با يكديگر دارند . با من يا انديشه هاي من جنگ كن دخترم . من از كودكان مطيع خوشم نمي آيد.

چارلي ديگر پير شده است، ژرالدين . دير يا زود به جاي آن جامه هاي رقص شايد لباس عزا بپوشي و بر سر مزار من بيايي . حاضر به زحمت تو نيستم . تنها گاه گاهي چهره خود را در آيينه اي نگاه كن . آنجا مرا خواهي ديد . خون من در رگهاي توست و اميدوارم حتي آن زمان كه خون در رگهاي من مي خشكد ، چارلي را ، پدرت را فراموش نكني . من فرشته نبودم اما تا آنجا كه توان داشتم تلاش كردم تا آدمي باشم . تو نيز تلاش بكن . رويت را مي بوسم.

سوييس1964



۲/۰۵/۱۳۸۳

ضرب المثل كرموني هست كه مي گويد : ِشري شد ‏ شوري شد - ِكلو ( كچل )به نوايي رسيد . شنيده بودم گوگل تعداد محدودي اي ميل با 1000 مگا بايت به وبلاگ نويس هاي كهنه كار بلاگراهدا خواهد كرد . اما نمي دانستم كه در اين ميان من ناشي و بي سواد هم مورد لطف گوگل قرار گرفته ام وGmailبه آدرس kermanialiakbar@gmail.comبه من داده است . در هر صورت امسال به نظر خودم سال پر نوايي
شده است و دعا كنيد اين روند به همين گونه ادامه پيدا نمايد .

۱/۳۱/۱۳۸۳

cover of first book that published by meبراي ديدن تصوير بزرگتر روي عكس كليك كنيد.


ديديد؟!...
بله ، اين عكس پشت جلد كتاب من است ! بالاخره بعد از هزار سال وشايد هم بيشتر به اين خواسته تن دادم تا جزيي از همه را كه سال ها مي نوشتم و روي هم تلانبار مي كردم ، از خودم جدا كنم و كردم .
اما نمي دانيد چه بلاها كه به سرم نياوردند ، چه گردن ها كه پيش احدي خم نشده بود ، خم كردم و چه فرياد هايي كه از سر خشم نكشيدم و شايد هنوز هم اين راه ادامه داشته باشد ، كه دارد...و .
وقتي ديدم ، عمو پورنگ دو شب به كرمان آمد و چهار كلمه حرف براي بچه ها زد و 16 ميليون تومان نقدا گرفت و برگشت . دلم براي خودم و آنهمه كه در اين مملكت مي نويسند سوخت و شايد گريه ام گرفت و شايد در دل آرزو كردم اي كاش من هم يك دلقك بودم و اين قدر ....
در هر صورت اين شما و اين كتاب و اين من .
از همه ي آن هايي كه اين راه را قبلا طي كرده و مي دانند پس از چاپ چه مراحلي را بايد طي كرد انتظار ياري دارم كه در اين آب و خاك بي پول وپارتي كار ي از پيش نمي رود ....

۱/۲۵/۱۳۸۳

هنري ميلر
ترجمه : اميد نيك فرجام :

آن كه تا آخر خط مي رود صد البته جانش را در اين راه مي گذارد. من تا آخر خط رفته ام، خود را به عنوان قرباني پيشكش كرده ام. از همين روست كه اكنون مي توانم به زندگي ادامه دهم و بي هيچ رنج و دردي آن را به تمامي ثبت كنم. من تقريباً با شادماني مي توانم دردناك ترين رخدادها را بازگو كنم. من از مردي ديگر در زندگي اي ديگر مي گويم. ديگر نيازي به بازگو كردن آن ندارم- بي دليل اين كار را مي كنم. اكنون مي توانم به زندگي اي روي بياورم كاملاً جدا از كتاب، از نوشتن، و از اين بيان فردي. مي توانم بدون دوستي و صميميت زندگي كنم. منظورم اين است كه مي توانم تنها، با خودم زندگي كنم.
با اين حال قصد دارم اين كتاب، و شايد كتاب هايي ديگر را بنويسم. به نظر تناقض مي آيد، و بي شك همين طور نيز هست. اين قضيه را همين جا رها مي كنم. در عين حال اين نيز درست است كه قصد دارم بيشتر درباره روابط عاطفي بنويسم. من در حال ثبت مرگ آن جهان هستم، درست مثل برخي از عرفا كه نابودي قاره ها و نژادهاي بشري را ثبت كرده اند. مردم از آثار من نتايج متضادي خواهند گرفت. البته اين قضيه به من ربطي ندارد. من هم از تجارب خود به نتايج متضادي رسيده ام. انسان ها در آنِ واحد در هزاران فضاي متفاوت زندگي مي كنند. ما طوري از تكامل حرف مي زنيم كه انگار پديده اي مستمر و فراگير است، در حالي كه در واقعيت هر يك از ما كاملاً جدا و منفك از ديگران است، در مداري متفاوت با ديگران مي گردد، و در چارچوب يا فضايي منحصر به خود بسط مي يابد. روابط عاطفي اين عوالم فردي را كه با يكديگر در تضادند به تحرك وامي دارد. دنياي خارجي را كه ما را احاطه كرده است وامي دارد پوسته خشك و مرگبارش را كناري بيندازد. براي ما روزنه اي به روي آن واقعيت عريان و ماندگاري مي گشايد كه نه بخشنده است و نه ظالم.
من مي دانم كه برخي از نقش هايي كه با كلمات زده ام حقيقي و ماندگارند، و اتفاقي كه براي منِ مرد يا آن زن در واقعيت افتاده است اهميت چنداني ندارد. يك حس، يك گفته، چيزي كه براي ابد به عنوان حقيقت ثبت مي شود، اين است كه اهميت دارد. گه گاه در ثبت اتفاقي صرفاً عاطفي اهميت و معنايي بزرگ نهفته است. گه گاه به آن نماي پر از ضربان و حيات و پيچ و تابي تبديل مي شود كه در معابد هند مي بينيم. و گاهي ديوارنگاره اي است پنهان در غاري مقدس كه بايد در آن نشست و در باب روح غور و تفحص كرد. در قلمرو جنسيت چيزي وجود ندارد كه من اصلاً بتوانم خود را از آن منع كنم. اين قلمرو جهاني است قائم به ذات، و ذره اي از آن مي تواند همان قدرت تخريب يا بخشندگي بخشي بزرگ از آن را داشته باشد. اين جهان آتشي سرد است كه همچون خورشيد در درون ما مي سوزد. و اين آتش حتي اگر خورشيد به ماه بدل شود هرگز نمي ميرد. در كائنات چيز مرده اي وجود ندارد- تنها طرز فكر ماست كه مرگ را مي سازد. وقتي در جست وجوي حيات باشي، آن را حتي در بي جان ترين اشيا نيز مي تواني يافت. اكنون مي گويند حتي مواد معدني هم داراي حساسيت اند. مگر خود جسد در ميان عناصر حريص خاكي كه از آن برآمده دوباره پخش نمي شود؟
اگر انسان از فكر كردن به اين كار بزرگ كه به زمين و تمامي آسمان ها جان مي بخشد دست بردارد، آيا خود را تسليم فكر مرگ نكرده است؟ اگر انسان دريابد كه چه زنده باشد و چه مرده، اين كار ديوانه وار و جنون آسا بي هيچ وقفه و ترديدي ادامه خواهد يافت، آيا هرگز خود را تسليم خواهد كرد؟ اگر مرگ هيچ است، پس ديگر نبايد ترس از جنسيت به دل ما راه يابد. حتي خدايان از آسمان به زير آمدند تا با انسان و حيوان و درخت و خودِ زمين درآميزند. چه چيز ما را از همه چيز جدا و خاص مي كند؟ ما چرا نمي توانيم عشق بورزيم و به ديگر كارهايي بپردازيم كه به ما لذت مي دهند؟ چرا ما نمي توانيم در آنِ واحد خود را از همه سو رها كنيم؟ از چه مي ترسيم؟ مي ترسيم خود را از دست بدهيم. و با اين حال تا خود را از دست ندهيم، نمي توانيم به يافتن خود اميدي داشته باشيم. ما خودِ جهانيم، و براي ورود كامل به جهان ابتدا بايد از آن دست بكشيم. تا وقتي كه آماده تسليم كردن خود باشيم و تا وقتي كه به جانِ عزيزِ خود نياويزيم، فرقي نمي كند كه چه راهي را در پيش مي گيريم.


۱/۲۰/۱۳۸۳

يك قصه ي هزار ساله ي پسا مدرن . حالا كي مي تواند بگويد پسامدرن چند ساله است ؟

يكي بود يكي نبود يه شاهي بود سه تا پسر داشت، " ُلك " ، " ُپك " ، " كله نداشت "
هموني كه كله نداشت ، يه اسبي داشت كه سه پا نداشت . تفنگي داشت كه قنداق نداشت و خورجيني داشت كه ته نداشت و چاقويي داشت كه َدم نداشت
يه روز " كله نداشت " مي خواست بره شكار.
چاقويي كه َدم نداشت و تفنگي كه قنداق نداشت را انداخت تو خورجيني كه ته نداشت و نشست روي اسبي كه پا نداشت و زد به صحرا يي كه هيچي نداشت .
رفت و رفت ، تا رسيد ، به سه تا آهو كه دوتاشون مرده بودند و يكيشون نفس نداشت . تفنگي كه قنداق نداشت را ورداشت و زد به هموني كه نفس نداشت و اونو انداخت تو خورجيني كه ته نداشت و راه افتاد
رفت و رفت، تا رسيد، به سه تا اتاق كه دوتاشون ُتنبيده بودند و يكيشون سقف نداشت.
رفت تو اوني كه سقف نداشت. سه تا اجاق ديد كه دو تاشون خاموش بودند و يكيشون هيزم نداشت. سه تا ديگ اونجا بود، كه دوتاشون تركيده بود و يكيشون ته نداشت
همون آهويي را كه نفس نداشت ، انداخت تو ديگي كه ته نداشت و گذاشت رو اجاقي كه هيزم نداشت و گرفت خوابيد.
وقتي بيدار شد ، رفت سراغ ديگي كه ته نداشت و ديد استخوناي شكار سوخته بودند و گوشتاش خبر نداشت.
خورد يه سيري از همون گوشتاي خبر نداشت و خو ب كه سير شد، تشنه ش شد.
رفت بيرون تا رسيد، به سه تا جوي آب كه دوتاش خشكيده بود و يكيشون نم نداشت.
سر گذاشت به نم نداشت ديگه كله ور نداشت

۱/۱۶/۱۳۸۳

عاشقان دنيا ، چه دانند كه عاشقان خداي را ، چه صفت بود ؛ كه ايشان هم خورند و هم خسبند و هم پوشند ، ليكن چيزي كه در دل دارند ، ديگران را خبري از آن نيست
تو مرا باده ده ومست بخوابان و مترس چو گه خدمت شاه آمد ، بر دانم خاست
نامه هاي عين القضات همداني

۱/۰۹/۱۳۸۳

يك طرح . نه بيش و نه كم و شايد هم يك قصه . كي مي داند ؟
ُمرده بود . ُمرده بودند . جنازه هايي را مي بردند و كسي نوحه مي خواند و بقيه زار مي زدند. خودش مرده بود . غرق خون بود و خون از سراسر بدنش سرازير بود . نفسش بند آمده بود . كسي سرش را مي كشيد . كسي بابا ، بابا مي زد و كسي قربان تن بي سرش مي شد . سرش را تكان داد . نه ، سرش قطع نشده بود . كسي هرووله كشان به طرفش دويد . خنجر را روي گردنش كشيد و با يك ضرب سر را از تنش جدا كرد و او با تمام وجودش فرياد كشيد و از روي تخت به پايين افتاد . باد خنكي بدنش را به لرز واداشت . زنش به طرفش دويد و جيغ زد" چي شده ؟"
و او كه نفسش گم شده بود . مثل ماهي دور از آب نفس نفس زد و با دست به زن اشاره كرد . كه طوريم نيست . زن پنجره را بست و صداي نوحه خوان كمرنگ شد و مرد آهسته خنديد و با كمك زن روي تخت دراز كشيد و گفت : خدايا شكرت . خدايا شكر ...
: يه ليوان شير بيارم ؟
مرد لبخندي زد و چيزي نگفت و به نوحه ي محزون نوحه خوان گوش كرد و آهسته گفت :‌چه زجري كشيده ؟
زن ليوان شير را به دستش داد و گفت " بعد از دعا مي خوام برم پيش حاج آقا و بگم كه تو مريضي و ازش بخوام كه ... "
مرد دستش را تكان داد و آهسته ناليد : نه . شايد خودش شفام بده . نمي دونستم ، غافلگير شدم . از فردا بيدارم كن .
زن غريد : خيلي بي انصافن ...
مرد جواب نداد و همراه مداح دعا خواند. وقتي صداي بلندگو قطع شد زن گفت : تازه خواب رفته بودي !
: يه قرص مي خورم و بازم خواب مي رم . طوري نيست .
#############3
سياهي ، تاريكي . كيسه ي سياهي كه روي سرم انداخته بودند ، داشت خفه ام مي كرد . خيس عرق بودم . طبل هاي ريز، تند و يكنواخت زر زر مي كردند . كسي متني را بلغور مي كرد . دورم پر از همهمه بود . كسي فرياد زد : تمامش كنيد
صداي طبل ها ديوانه ام كرده بود . كسي سوال كرد : حرفي براي گفتن داري ؟
جواب ندادم . طبل ها نمي گذاشتند حواسم را جمع كنم . كسي فرمان داد صداي طبل ها همه جا را پر كرد . فرمان ديگري داده شد و من به درون ورطه اي سرازير شدم كه پاياني نداشت . دست و پا مي زدم . جيغ مي كشيدم و فريادم زير نرمه ريگ هاي طبل ها گم مي شد . دستي دست هايم را گرفت . با تمام وجودم جيغ كشيدم و قفل دست ها را از دستانم جدا كردم . زنم جيغي كشيد و من چشمانم را باز كردم و او به طرف تلفن رفت . گفتم : ولشون كن
نگاهم كرد و بدون آن كه گوشي را بگذارد گفت : چه جوري ؟ ديگه دارم ديوونه مي شم
: اين جوري ، جري ترمي شن
: يه نيگا به خودت بكن . خيس عرقي . آخه اينا چرا نمي فهمن .
سرش را به طرف پنجره گرفت و فرياد زد : بابا ما تو اين خونه مريض داريم ، مي فهمين ؟
صدايش از لاي درز هاي پنجره و آن همه پتو و متكايي كه پشت شيشه ها چيده بود ، بيرون نرفت اما آنها انگار كه شنيده باشند ، همه با هم رو به طرف پنجره ي ما و با تمام قدرتشان ضرب گرفتند . بدنم همراه صداي لرز لرز ريز طبل هاي آنها مي لرزيد . صدا انگار مشتي ريگ داغ بود كه بر پوست تنم مي نشست . پتو را روي سرم كشيدم و گوش هايم را محكم گرفتم . اما صدا ول كن نبود . فكر مي كردم اگر چند لحظه ي ديگر ادامه بدهند، ديوانه مي شوم . سرم را از زير پتو بيرون كشيدم و فرياد زدم : شمارو به خدا يك كم فرصت بدين ...
آنها انگار التماس من را شنيدند و ساكت شدند . زنم سيم دستگاه تلفن را از پريز كشيد و با تلفن از اتاق بيرون رفت .تمام تنم مي لرزيد و خدا خدا مي كردم چند دقيقه ي آرام بگيرند . پيش امام حسين التماس مي كردم تا زود تر آنها را به راه بيندازد
وقتي زنم بر گشت تمام توانم را به كمك گرفتم ، به پنجره اشاره كردم و گفتم : بازش كن ، الان خفه مي شم .
زنم پوزخندي زد و گفت : كاري كردم كه ديگه فكر نكنم صداشون در بيا
گفتم : زنگ زدي ؟ ََ
همان طور كه پنجره را باز مي كرد سرش را تكان داد .
گفتم : خراب كردي زن ، حالا ديگه رو لج مي افتن .
او نفس عميقي كشيد و گفت : حالا مي بينيم . يه كم صبر بده ! والله خجالتم خوب چيزيه . از كله ي سحر دعا داشتن وصداي بلندگوشون خفه مون كرد . حالام كه طبلاشون داره ديونه مون مي كنه . آخه كي امام حسين به اين همه مردم آزاري راضيه ...
هنوز حرفش تمام نشده بود كه صداي نخراشيده ي حاج آقا از پشت بلند گو به داخل اتاق دويد . « والله ما فكر مي كرديم همسايه هامون آدمن . ولي مي بينم ، كه چي ؟ اونا پليسو بهتر از آقا َعبا عبدالله مي شناسن . حالام من مي گم كور خوندين . ما تو اين راه ، همون طور كه آقامون از همه چيزش گذشت ، ما هم مي گذريم و از هيچي ام باكي نداريم و برا سرفرازي آقامون هر كار كه بشه ، مي كنيم . اوناييم كه ناراحتن . بگن . همين حالا خونه شونو صد تومن بالا قيمت مي خرم و مي دمش سر توالت تكيه ، بزنين، تا ببينم كي نُُطق مي كشه »

۱۲/۲۷/۱۳۸۲

روز ملي شدن نفت بر همه ي ايراني ها مبارك
"رسم عاشقي"

پيرمردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني مي گذشت. سالكي را بديد كه پياده بود. پيرمرد گفت: «اي مرد به كجا رهسپاري؟» سالك گفت: «به دهي كه گويند مردمش خدانشناسند و كينه و عداوت مي ورزند. و زنان خود را از ارث محروم مي كنند.» پيرمرد گفت: «به خوب جايي مي روي.»سالك گفت: «چرا؟» پيرمرد گفت: «من از مردم آن ديارم و ديري است كه چشم انتظارم تا كسي بيايد تا اين مردم را هدايت كند.» سالك گفت: «پس آنچه گويند راست باشد؟» پيرمرد گفت: «تا راست چه باشد؟» سالك گفت: «آن كلام كه بر واقعيتي صدق كند.» پيرمرد گفت: «در آن ديار كسي را شناسي كه در آنجا منزل كني؟»

سالك گفت: «نه.» پيرمرد گفت: «مردماني چنين بدسيرت چگونه تو را ميزبان باشند؟» سالك گفت: «ندانم.» پيرمرد گفت: «چندي ميهمان ما باش. باغي دارم و ديري است با دخترم روزگار مي گذرانم.» سالك گفت: «خداوند تو را عزت دهد. اما نيك آن است كه به ميانه مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم.» پيرمرد گفت: «اي كوكب هدايت، شبي در منزل ما بيتوته كن تا خودت را بازيابي و هم ديگران را بازسازي.» سالك گفت: «براي رسيدن شتاب دارم.» پيرمرد گفت: «نقل است شيخي از آن رو كه خلايق را زودتر به جنت رساند، آنان را تركه مي زد تا هدايت شوند. ترسم كه تو نيز با مردم اين ديار كج كردار آن كني كه شيخ كرد.» سالك گفت: «ندانم، كه مردم با تركه به جنت بروند يا نه؟» پيرمرد گفت: «پس تامل كن تا تحمل نيز خود آيد. خلايق با خداي خود سرانجام راه آيند.»

پيرمرد و سالك به باغ رسيدند. از دروازه باغ كه گذر كردند سالك گفت: «حقا كه اينجا جنت زمين است. آن چشمه و آن پرندگان به غايت مسرت بخش اند.» پيرمرد گفت: «بر آن تخت بنشين تا دخترم ما را ميزبان باشد.» دختر با شال و دستاري سبز آمد و تنگي شربت بياورد و نزد ميهمان بنهاد. سالك در او خيره بماند و در لحظه دل باخت . شب را آنجا بيتوته كرد و سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست، پيرمرد گفت: «با آن شتابي كه براي هدايت خلق داري پندارم كه امروز را رهسپاري.» سالك گفت: «اگر مجالي باشد امروز را ميهمان تو باشم.» پيرمرد گفت: «تامل در احوال آدميان راه نجات خلايق است، اين گونه كن.» سالك در باغ قدمي بزد و كنار چشمه برفت. پرنده ها را نيك نگريست و دختر او را ميزبان بود. طعامي لذيذ بدو بداد و گاه با او هم كلام شد. دختر از احوال مردم و دين خدا نيك آگاه بود و سالك از او غرق در حيرت شد. روز دگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد. پيرمرد او را ديد و گفت: «لابد در انديشه اي كه رهسپار رسالت خود بشوي.» سالك چندي به فكر فرو رفت و گفت: «عقل فرمان رفتن مي دهد. اما دل اطاعت نكند.» پيرمرد گفت: «به فرمان دل روزي دگر بمان تا كار عقل نيز سرانجام گيرد.» سالك روزي دگر بماند.

پيرمرد گفت: «لابد امروز خواهي رفت. افسوس كه ما را تنها خواهي گذاشت.» سالك گفت: «ندانم خواهم رفت يا نه اما عقل به سرانجام رسيده است. اي پيرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش.» پيرمرد گفت: «با اينكه اين هم فرمان دل است اما بخردانه پاسخ گويم.» سالك گفت: «بر شنيدن بي تابم.» پيرمرد گفت: «دخترم را تزويج خواهم كرد به شرطي.» سالك گفت: «هر چه باشد گردن نهم.» پيرمرد گفت: «به ده بروي و آن خلايق كج كردار را به راه راست گرداني، تا خدا از تو و ما خشنود گردد.» سالك گفت: «اين كار، بسي دشوار باشد.» پيرمرد گفت: «آن گاه كه تو را ديدم اين كار سهل مي نمود.» سالك گفت: «آن زمان من رسالت خود انجام مي دادم اگر خلايق به راه راست مي شدند و اگر نشدند من كار خويشتن را به تمام كرده بودم.» پيرمرد گفت: «پس تو را رسالتي نبود، و در پي كار خود بوده اي.» سالك شرمگين گفت: «آري.»

پيرمرد گفت: «اينك كه با دل سخن گويي، كج كرداري را هدايت كن و بازگرد. آن گاه دخترم از آن تو.» سالك گفت: «آن يك نفر را من برگزينم يا تو؟» پيرمرد گفت: «پيرمردي است رباخوار كه در گذر، دكان محقري دارد. در ميان مردم كج كردار او شهره است.» سالك گفت: «پيرمردي كه عمري بدين صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد، چگونه با دم سرد من راست گردد؟» پيرمرد گفت: «تو براي هدايت خلقي مي رفتي.» سالك گفت: «آن زمان رسم عاشقي نبود.»

پيرمرد گفت: «نيك گفتي. اينك كه شرط عاشقي است، برو به آن ديار و در احوال مردم نيك نظر كن و مي خواهم بدانم چه ديده و چه شنيده اي؟» سالك گفت: «همان كنم كه تو گويي.» سالك رفت. به آن ديار كه رسيد، از مردي سراغ پيرمرد را گرفت. مرد گفت: «اين سئوال از كسي ديگر مپرس.» سالك گفت: «چرا»؟

مرد گفت: «ديري است كه توبه كرده و از خلايق حلاليت طلبيده و همه ثروت خود به فقرا داده و با دخترش در باغي روزگار مي گذراند.» سالك گفت: «شنيده ام مردم اين ديار كج كردارند.» مرد گفت: «تازه به اين ديار آمده ام، آنچه تو گويي ندانم، خود در احوال مردم نظاره كن.» سالك در احوال مردم بسيار نظاره كرد. هر آن كس كه ديد خوب ديد و هر آنچه ديد زيبا. برگشت.

دست پيرمرد بوسيد. پيرمرد گفت: «چه ديدي؟»

سالك گفت: «خلايق سر به كار خود دارند و با خداي خود در عبادت.» پيرمرد گفت: «وقتي با دلي پر عشق در مردم بنگري آنان را آن گونه بيني كه هستند. نه آن گونه كه خود خواهي.»

نويسنده احمد غلامي:

بر گرفته از روزنامه شرق. info@sharghnewspaper.com





۱۲/۲۴/۱۳۸۲

"حضور "


دست هايم
وارث تنهايي زمين

چشم هايم
از تبار تيره ي ابر ها
و شانه هايم
كبود عشق
برمن نامي بگذار

"مهدي قهاري"

۱۲/۲۲/۱۳۸۲

" ديگر نمي يابي مرا "
تكه اي از من
كرباسي ست
كه اويخته اند
وتاب مي خورد
در بوران
و باد

تكه اي از من
سفالي عتيق
. با خطوط مبهم خاطره
تكه اي از من
. زوزه ي توحش

تكه اي از من
اما

انساني ست كه بي قرارم مي كند
شعري از مهدي قهاري

۱۲/۱۷/۱۳۸۲

به نظر من بدبين هاي حقيقي كساني هستند كه سرسختانه در نگهداري چيز هايي ميكوشند كه ديگر ممكن نيست ؛ مانع نابودي شان شد ژان بودريار
اقتضاي خردمندي ؛ سعي در بي نقاب كردن آنهاست . ادگار مورن جامعه شناس فرانسوي


نگاهي از گوشه ي يك چشم

لوئيسا والنسوئلا

اسدالله امرايي



درست است دستش را گذاشت روي لنبر من و موقعي كه ا توبوس از جلو كليسايي گذشت و او صليب كشيد مي خواستم داد بزنم سرش به خودم گفتم لابد آدم حسابي است.شايد عمدي در كار نداشت شايد دست راستش از دست چپ خبر نداشت.سعي كردم از دسترس او دور شوم-رفتم ته اتوبوس.توجيه قضيه يك چيز است و اين كه بايستي تا تو را بمالند يك چيز ديگر.مسافرهاي ديگري هم سوار شدند و راهي نبود.كاري نمي توانستم بكنم.جنبيدن و تكان خوردن من براي در رفتن از دست او باعث شد دستش بازتر شود و حسابي مرا بمالاند.عصبي بودم وسر انجام خودم را كشاندم به گوشه اي . او هم آمد.از جلو كليساي ديگري رد شديم اما متوجه آن نشد و وقتي دستش را بالا آورد براي اين بود كه عرق پيشاني اش را پاك كند.از گوشه ي يك چشم او را مي پاييدم و تظاهر مي كردم كه هيچ اتفاقي نيفتاده. يا اين كه نمي خواستم فكر كند از كار او خوشم مي آيد.توي سه كنج گير افتادم و طرف حسابي مرا به خار خار انداخت.تصميم گرفتم آرام بگيرم تا هر كاري دلش خواست انجام دهد و حتي دست بردم به پشت او.يكي دو خيابان كه گذشتيم از او جدا شدم..جمعييتي كه از اتوبوس پياده مي شدند بين ما فاصله انداختند و حالا متا سفم كه به اين زودي او را از دست دادم چون توي كيف پولش فقط 7400 پسو بود.اگر با هم تنها مي شديم بيشتر از اين گيرم مي آمد.خيلي حشري بود. و احتمالادست و دلباز.

۱۲/۱۳/۱۳۸۲

در افسانه های يونان باستان، سخن از زنی است بنام *پاندورا* که زيباترين بود.
زئوس او را با صندوقی سر بسته به روی خاک فرستاد و از او خواست تا هرگز آن صندوق را نگشايد...
اما کنجکاوی زنانه او تحريک شد و صندوق را گشود!!
ديد مالامال از ملال است! پس سراسيمه آن را بست.
ناله ای ار نهان صندوق بر آمد که....پاندورا، همه همراهان مرا آزاد کردی جز مرا؟!!
پاندورا پرسيد تو کيستی؟
ــ من اميد هستم!!
ميگويند اگر پاندورا اميد را هم رها می کرد ، ديگر انسان قادر به تحمل انبوه اندوه های خود نبود.
سينه من صندوق در بسته ای بود که به پاندورای خود سپردم....

۱۲/۱۰/۱۳۸۲

َمن كسي را مي شناسم كه ....
شما چي ، ايا كسي را مي شناسيد كه در خودش گم شده باشد ؟ آيا تنهايي را بهانه كرده ايد و بي هيچ بهانه اي خودتان را به محاكمه كشيده باشيد ؟ ايا با همه ي كاﺋنات سر جنگ داريد و از هر سر و صدايي به هراسيد ؟ آيا بودن را به نبودن ترجيح مي دهيد يا نبودن را به ...
آيا متوجه شده ايد اين روز ها به هر كس كه مي رسيد از خودش به عذاب است . از بي حوصله گي ها ، بي برنامه گي ها ، از اينكه نمي تواند بخواند و مدتهاست كه نه چيزي خوانده ونه دستش به قلم رفته است ، ساعتها و ساعت ها حرف بزند و در آخر مثل بستني وارفته اي شما را به حال خود رها كند و به دنبال راهي برود كه نه سر دارد و نه ته ؟ و وقتي كه سايه اش درپناه نور زرد چراغي كه چشمك مي زند و آسمان را از ريخت انداخته ، گم شد ، تازه شما مي فهميد كه او حرف دل شما را زده است . مي فهميد كه مدتهاست خودتان به رنگي كه او مي گفت در آمده ايد . مي فهميد كه او تلنگري بر همه ي بي حوصله گي ها و تهي بودنتان زده و رفته . ايا در آن لحظه دلتان گوشي شنوا نمي خواهد .
دلم مي خواهد فرياد بزنم و بگويم من از اين همه بيخودي به جان آمدم ، اما ... سوسول شده ام ، نه ؟ من گم شده ام . مي فهميد . من مثل همه ي آنها كه گم شده اند و خودشان هم نمي دانند گم شده اند و يا سر خود را كلاه مي گذارند، گم شده ام .آيا كسي دوايي مي شناسد؟ به هركه گفتم ، گفت« كل اگر طبيب بودي ...»
با همه قهرم . با خودم هم . هزار كار آماده دارم . با شوق از همه چيز مي زنم كه امروز روز ديگري است و حالي ديگر . همه چيز را مهيا مي كنم . مي نشينم . قلم را به دست مي گيرم و نوشتن را شروع . .. اه ...
كسي به دكتر رفت و درد ش را طبيب پرسان شد و او آه وناله كنان گفت « موي سرم درد مي كند »
طبيب با تعجب نگاهش كرد و بعد از چند لحظه كه از زير بار بهت آن حرف به در آمد بر اساس عادت هميشگي پرسيد « چاشت،چي خوراكت بوده است ؟»
مرد موهاي سرش را كشيد . آه بلندي سر داد و گفت « نان يخ »
طبيب ديگر نتوانست طاقت بياورد . نفس حبس شده اش را پر صدا در داد و گفت « برخيز رفيق كه نه دردت به آدمها رفته و نه خوراكت . برخيز »
برخيزم؟ نه . مي دانم . جز اين حرفي نبايد گفت و طعني كه جواب سلام ، عليك است

۱۲/۰۵/۱۳۸۲

ايمردان وزنان كوشش كنيد ...از دروغ كه همان زندگاني مادي و وسوسه انگيز است پرهيز كنيد . از پيشرفت ريا و فريب جلوگيري نماييد ،. پيوند خويش را با دروغ يكسره بگسليد وبدانيد آ‹ خوشي و سروري كه از راه نادرست و بدبختي و بيچارگي ديگران به دست آيد جز رنج و افسوس چيزي به بار نخواهد آورد و تبه كاران و دروغ پرستاني كه در پي تباهي درست كردارانند به راستي زندگاني معنوي و آرامش خود را از بين خواهند برد
هات 53 يسنا بند 6 اشوزرتشت
كسي كه براي هواخواهان دروغ آرزوي پيروزي كند و بدانها ياري بخشد از هواخواهان دروغ و كسي كه درست كرداران را دوست داشته باشد و بدانها ارج بنهد در زمره ي پارساين به حساب مي ايد
بند6 از هات 46 اشتو وگات

۱۱/۲۵/۱۳۸۲

شرم
ديك گرگوري –
ترجمه: عليرضا درستكار
"شرم" قصه نيست، مقاله و خاطره است. اما آنقدر صميمي و ساده و خالي از پيرايه است، كه تن به تن قصه ميزند. از مقاله و خاطره هي دور ميشود و به مرز قصه و داستان نزديك و نزديكتر، با تشكر از آقاي درستكار، گفتيم "شرم" با همه ي صفا و سادگي اش مهمان صفحه ي قصه باشد!

من هرگز تنفر يا شرم را توي خانه ياد نگرفتم. براي اينكه اينها را ياد‌ بگيرم مجبور شدم بروم مدرسه. تقريبا هفت سالم بود كه اولين درس بزرگ زندگيم را ياد گرفتم. عاشق دختر كوچكي به اسم هلن تاكر بودم كه چهره روشن و موي دم موشي داشت و با ادب بود. هميشه تميز بود و توي مدرسه شاگرد زرنگي بود. فكر ميكنم اون وقت ها بيشتر براي اينكه او را ببينم به مدرسه ميرفتم. موهايم را شانه ميزدم و حتي يك دستمال كوچك كهنه هم با خودم ميبردم. دستمال زنانه بود اما نميخواستم هلن من را ببيند كه دماغم را با دستم پاك ميكنم. لوله ها دوباره يخ زده بودند و آبي توي خانه نداشتيم اما جورابها و پيراهنم را هر شب ميشستم. يك قابلمه برميداشتم و به خواروبارفروشي آقاي بن ميرفتم و قابلمه اي را توي ماشين سوداي او ميانداختم. چند تكه يخ خرد شده برميداشتم. تا وقت غروب يخ ها آب ميشدند و لباسهايم را ميشستم. آن سال زمستان چند بار مريض شدم چون شبها قبل از اينكه لباسهايم خشك شوند آتش خاموش ميشد. صبح ها هم آنها را خشك يا تر تنم ميكردم چون فقط همين لباسها را داشتم.
هر كسي يك هلن تاكر دارد، نماد تمامي چيزهايي كه به دنبالش ميگردد. عاشقش بودم براي خوبيش، براي تميزيش و براي محبوبيتش. آن روزها از خيابان ما رد ميشد و برادرها و خواهرهايم داد ميزدند: "هلن اومد." كفش هاي ورزشي ام را به شلوارم ميماليدم و تميز ميكردم و با خود ميگفتم كاشكي موهايم آنقدر ژوليده نبود و پيراهني كه سفيدپوستان به من داده بودند توي تنم زار نميزد! اگر حد خود را ميدانستم و خيلي نزديك نميشدم، چشمكي ميزد و سلام ميكرد. خيلي كيف ميداد. بعضي وقتها تا دم خانه اش دنبالش ميرفتم و برف ها را از جلوي پاهايش پارو ميكردم و سعي ميكردم با مامان و خاله هايش از در دوستي دربيايم. وقتي نيمه شبها از كار كفش واكس زدن توي كافه برميگشتم روي ايوان خانه شان پول ميانداختم. او بابا هم داشت و باباش شغل خوبي داشت. كاغذ ديواري نصب ميكرد.
راستش اگر به خاطر اتفاقي كه آن سال توي كلاس افتاد نبود هلن را تا تابستان فراموش ميكردم و از سرم ميافتاد. اما آن اتفاق باعث شد كه صورتش تا بيست و پنج سال بعد در نظرم باقي بماند. وقتي بعدها توي گروه موسيقي دبيرستان طبل ميزدم، براي هلن بود و وقتي در كالج ركورد ميشكستم به خاطر هلن بود. و وقتي پشت ميكروفون ميايستادم و صداي تشويق مردم را ميشنيدم، آرزو ميكردم هلن هم ميتوانست بشنود. بيست و نه سالم بود و ازدواج كرده بودم و داشتم پول درميآوردم كه بالاخره توانستم هلن را از فكرم بيرون كنم. هلن توي كلاس نشسته بود وقتي كه ياد گرفتم نسبت به خود‌ احساس شرمساري كنم. يك روز پنجشنبه بود. آخر كلاس روي يك صندلي كه دورش با گچ خط كشيده بودند نشسته بودم: صندلي احمق ها، صندلي نخاله ها.
معلممان فكر ميكرد من احمق هستم. نميتوانم ديكته بنويسم، نميتوانم بخوانم و نميتوانم رياضي حل كنم. يك احمق به تمام معني. معلم ها هيچ وقت نميخواستند بفهمند كه آدم نميتواند حواسش را به درس بدهد چون گرسنه است، چون صبحانه نخورده ـ همه اش به فكر زنگ ناهار بودم كه انگار هيچوقت فرا نميرسيد. شايد ميشد يواشكي به رخت كن رفت و يك لقمه ناهار يكي از بچه ها را دزديد. يك لقمه غذا. مثلا شفته. شفته كه غذا نميشد. نميشد با آن ساندويچ درست كرد اما گاهي يكي دو تا قاشق شفته از ظرف شيشه اي گوشه رخت كن برميداشتم. آدمهاي باردار هوسهاي عجيبي ميكنند. من هم باردار فقر بودم. باردار كثافت و باردار بوهاي مشمئزكننده، باردار سرما و باردار كفش هايي كه هرگز برايم نخريدند. خوابيدن با پنج نفر ديگر در يك تختخواب و بدون هيچ پدري در اتاق بغلي و باردار گرسنگي.
معلممان فكر ميكرد من نخاله ام. از جلوي كلاس فقط يك پسر بچه سياهپوست را ميديد كه در صندلي احمق ها وول ميخورد و سروصدا ميكرد و به بچه هاي بغل دستي سيخونك ميزد. به گمانم نميتوانست بچه اي را ببيند كه به خاطر اين سروصدا ميكرد كه ميخواست توجه يك نفر در كلاس را به خود جلب كند.
روز پنجشنبه بود. روز قبل از روز اعانه دادن به سياهپوستها. معلممان داشت از تك تك شاگردها ميپرسيد كه پدرش چقدر به مركز اعانات كمك ميكند. آن وقتها جمعه شب هر بچه اي از پدرش پول ميگرفت و دوشنبه به مدرسه ميآورد. من هم تصميم گرفتم براي خودم يك بابا بسازم. از كفش واكس زدن و روزنامه فروشي پول خوبي توي جيبم داشتم و ميخواستم هر چقدر كه هلن تاكر از طرف پدرش به مركز اعانات ميپرداخت، من بيشتر از او بپردازم. ميخواستم همان موقع پول را بدهم و تا دوشنبه صبر نكنم و يك بابا درست كنم.
از ترس به خودم ميلرزيدم. معلم دفترش را باز كرد و اسمها را به ترتيب الفبا صدا زد.
"هلن تاكر؟"
"بابام گفت دو دلار و پنجاه سنت كمك ميكند."
"خيلي عالي . واقعا خيلي خوب است هلن."
خيلي خوشحال شدم. پول زيادي لازم نبود كه روي دست او بزنم. تعدادي سكه بيست و پنج سنتي و ده سنتي داشتم كه روي هم تقريبا سه دلار ميشد. دستم را توي جيبم بردم و سكه ها را توي مشتم فشردم و منتظر ماندم تا اسمم را صدا بزند. اما معلم بعد از اينكه اسم همه غير از اسم من را صدا زد دفترش را بست.
بلند شدم و دستم را بالا گرفتم.
"ديگه چي شده؟"
"من را يادتون رفت."
رو به تخته سياه كرد و گفت: "من وقت بازي با تو ندارم ريچارد!
"بابام گفت او . . ."
"بنشين سر جايت ريچارد. داري نظم كلاس را به هم ميزني."
"بابام گفت . . . پانزده دلار كمك ميكند."
معلم با عصبانيت رويش را از تخته سياه برگرداند "ما اين پولها را براي تو و امثال تو جمع ميكنيم ريچارد گريگوري. اگر بابات ميتواند پانزده دلار كمك كند پس چرا از كمكهاي اجتماعي استفاده ميكند."
"پولم همراهم است. به خدا راست ميگويم. بابام به ام داد تا امروز به شما بدهم . . . بابام گفت . . . معلم كه از عصبانيت لبهايش را به هم ميفشرد و چشمانش از حدقه بيرون زده بود اضافه كرد "به علاوه ما ميدانيم تو پدر نداري."
هلن تاكر سرش را برگرداند و رو به من كرد چشمانش پر اشك بود. دلش برايم ميسوخت. من نميتوانستم خوب ببينمش چون چشمهايم پر از اشك بود.
«بنشين سر جايت ريچارد»
هميشه فكر ميكردم معلممان يك جورهايي مرا دوست دارد. انگار تمام دنيا توي آن كلاس حضور داشت و همگي حرفهاي معلم را شنيده بودند و همه برگشته بودند و به من نگاه كرده بودند و برايم دلسوزي ميكردند. ديگر رفتن به مهماني ساليانه كريسمس پسران شايسته براي «من و امثال من» باعث خجالت بود چون همه ميدانستند پسر شايسته يعني چه. چرا اسمش را فقط مهماني ساليانه پسران نميگذاشتند. اصلا چرا بايد برايش اسم ميگذاشتند! ديگر پوشيدن كت چهارخانه قهوه اي و نارنجي كه موسسه كمك هاي اجتماعي به سه هزار پسربچه ميداد باعث خجالت بود. اصلا چرا همه لباسها ميبايست يك شكل ميبودند تا وقتي توي خيابان راه ميرفتي مردم متوجه ميشدند كه كمك هاي اجتماعي دريافت ميكني؟ كت گرم و خوبي بود و كلاه هم داشت. يك بار وقتي مامانم فهميد كه كتم را ته يك سطل پر از آشغال چند خيابان آن ورتر چپانده بودم كتك مفصلي نوش جان كردم. ديگر از اين كه آخر هر روز دوان دوان به خواربارفروشي آقاي بن ميرفتم و هلوهاي خراب را به خانه مي آوردم خجالت ميكشيدم. ديگر از اين كه از آقاي سيمون يك قاشق شكر ميگرفتم خجالت ميكشيدم. از اين كه دوان دوان به استقبال كاميون حامل كمك هاي اجتماعي ميرفتم خجالت ميكشيدم. از آن كاميون متنفر بودم، پر از غذا براي «من و امثال من». وقتي كه مي آمد ميدويدم توي خانه و قايم ميشدم. بعد كم كم يواشكي از كوچه ها عبور ميكردم و از راه طولاني تري به خانه ميرفتم تا مردمي كه به رستوران نزديك خانه مان ميرفتند مرا نبينند. اما، تمام دنيا آن روز حرفهاي معلممان را شنيدند، «ما همه ميدانيم تو پدر نداري.»
اين احساس گيجي چند وقتي طول كشيد يك حالت بي حسي. خيلي دلم براي خودم ميسوخت. بعد، يك روز به يك دائم الخمر در يك رستوران برخوردم. تمام آن روز سخت كار كرده بودم. كفش واكس ميزدم، روزنامه ميفروختم و يك عالمه پول توي جيبم داشتم.
ده سنت دادم و يك سوپ و يك كيك شكلاتي خريدم. غذاي خوبي بود. داشتم غذايم را ميخوردم كه يك الكلي پير وارد شد. الكلي ها را دوست دارم چون به هيچكس جز خودشان آسيب نميرسانند.
پيرمرد دائم الخمر نشست پشت پيشخوان و غذايي سفارش داد كه پولش ميشد بيست و شش سنت. طوري آن را ميخورد كه انگار خيلي خوشمزه بود. وقتي صاحب رستوران، آقاي ويليامز، از او خواست كه پول غذايش را حساب كند، پيرمرد الكلي دروغ نگفت و يا اين كه دستش را ناگهان توي جيبش نكرد و وانمود نكرد كه جيبش سوراخ است.
فقط گفت:«پول در بساط ندارم.»
صاحب رستوران فرياد زد:«تو كه پول نداري غلط ميكني اينجا مي آيي غذا ميخوري؟!»
آقاي ويليامز به آن طرف پيشخوان پريد و پيرمرد را از روي صندليش به زمين پرت كرد و با بطري نوشابه زد توي سرش. بعد عقب عقب رفت و پيرمرد دائم الخمر را تماشا كرد كه خون از سر و رويش جاري بود. بعد لگدي به او زد و پس از آن يك لگد ديگر.
به مرد الكلي كه خون تمام صورتش را پوشانده بود نگاهي كردم و به سوي آنها رفتم و گفتم:
«ولش كن آقاي ويليامز. من بيست و شش سنت را حساب ميكنم.»
پيرمرد آهسته بلند شد و دستش را اول به صندلي و بعد به پيشخوان گرفت و روي پاهايش ايستاد. يك دقيقه اي به پيشخوان تكيه داد تا لرزش پاهايش ايستاد. با تنفر تمام به من نگاهي كرد و گفت:«بيست و شش سنت را براي خودت نگه دار. الان ديگه مجبور نيستي حساب كني. خودم همين يك دقيقه پيش حساب كردم.»
راه افتاد از در بيرون برود و همانطور كه از كنار من رد ميشد دستش را دراز كرد و زد روي شانه من. «ممنون پسر، اما حالا خيلي ديره. چرا همان اول حساب نكردي؟»
بعد از آن حادثه خيلي غمگين شدم. بعدها، مجبور شدم خيلي منتظر بمانم تا به يك نفر ديگر كمك كنم.

سايت شهروند

۱۱/۱۵/۱۳۸۲

يك حادثه


يك حادثه اتفاق افتاده است . يك حادثه كه از سالها قبل نطفه اش با گريه ي يك بچه بسته شده بود و امروز به انجام رسيده .
هيچ وقت با صدايي كه ميدا و منشائي نداشته باشد بر خورديد ؟ يا اينكه همه چيز براي شما با علت و معلول همراه است و چيز هاي ناشناخته را خيلي راحت رد مي كنيد و بي توجه از آنها مي گذريد و يا اصلا ... نه . بگذاريد به اصل حادثه بپردازيم . چيزي كه اگر در يك داستان نباشد ، داستان همه چيز مي شود الا داستان . شايد دوستاني كه همه‌ي سبك ها را كنار گذاشته اند بر من ايراد بگيرند . خوب بگيرند . كسي مزاحم انها نمي شود و هيچ وقت هم نشده . يعني من نشدم و معتقدم هر كسي آزاد است آزاد نبودن خودش و در انقياد قرارندادن ديگران را مد نظر داشته باشد .
بله يك حادثه اتفاق افتاده است . مردي خودش را پيدا كرد و براي خودش گريه كرد و شايد آن قدر خسيس بود كه حاظر نشد صد تومان به خودش بدهد و از همه مهمتر ، صداي گريه ي بچه اي كه در ذهنش اين همه سال بيداد كرده بود از همان لحظه تمام شد . اما مرد ، بعد از آن حادثه ديگر براي خودش گريه مي كند و براي دلتنگي ي كه از دست دادن گريه ي بچه شايد يكي از علت هايش باشد .
رو بروي من بر روي صفحه ي مانيتور مردي ، نه . پير مردي ايستاده و در كمال بي شرمي چرت مي زند و من به مردي فكر مي كنم كه خودش را ديد كه وسط خرابه اي ايستاده بود و به ديوارها و سقف هايي كه با آنهمه گچ بري و تزئين فرش زمين شده بودند ، نگاه مي كرد و نمي دانست از آنهمه ويراني لذت ببرد و يا دل بسوزاند و يا به آدمهايي كه در اين خانه به سر مي بردند فكر كند ، به عشق ها ، اميد ها ، گريه و شيون هايي برا ي از دست دادن عزيزان شان و گريه وشيوني براي رفتن خودشان .
اين ها بايد باشند تا حادثه رونقي بگيرد . هر چند كه من پايان اين حادثه و حتي خود حادثه را در همين چند سطر بالا شرح دادم اما ...
مرد ايستاده بود. . . نه . اول پشت ديوار ، بر روي تكه ي بزرگي از سقف كه پر از نقشهاي زيبا بود شاشيد و وقتي لرز با حال تخليه تمام شد تازه حس قديمي "ديدن " به سراغش آمد . به اطرافش نگاه كرد . شايد هم اصلا نگاه نكرد و اداي نگاه كردن را در مي آورد و به زير گچ بري ها لگد زد و به كوچه نگاه مي كرد تا ببيند آيا كسي رد مي شود تا با تعجب به او نگاه كند و او زير نگاه متعجب آن ها ، بادي به زير سبيل هايش بيندازد كه يعني اين منم . اما كوچه ي يك روز زمستاني آن هم در ماه رمضان ، كاملا خلوت بود و من فكر مي كنم مرد، نه براي ديدن ، بلكه به اين خرابه آمده بود تا دور از چشم مامور هاي منكرات و امر به معروف، در كمال راحتي سيگارش را دود كند . به هر حال مرد ايستاده بود . قيافه‌ي متفكري به خودش گرفته بود و از اين طرف به آن طرف مي رفت تا اول اينكه سيگارش تمام شود و دوم بر آن لكه ي گردي كه جلوي شلوارش از چكه هاي ادرار به وجود آمده بود ، خشك شود كه صداي خش خشي را شنيد . ..
نه . نترسيد . خش خش واژه يست كه در شما اين توهم را به وجود مي آورد كه ، حادثه ، يك حادثه مرگبار بوده و من هر چه مي گردم واژه اي كه آهنگ خش خش را جور ديگري نشان بدهد پيدا نمي كنم . پس صدا ، صداي سايش دو چيز آهني بود . خش خشي نرم و ريز و مداوم . مي بينيد خش خش مي خواهد كه بماند و ...
شايد مرد هم مثل شما اول از اين صدا ترسيد و شايد شك وارده باعث شد كه بچه ي ذهنش براي چند لحظه ساكت شود و او به طرف مركز صدا برود . برود ؟ ...
مرد به راه افتاد . صدا ، صداي چيز نا شناخته اي نبود . چيز ترسناكي هم نبود . صداي ريز يك كار ظريف بود . كاري در كمال راحتي و محتاطي . حتما اين طور صداها را بارها و بارها شنيده ايد. كار هاي ظريف صداي خوشايندي دارند . يك آهنگ جان دار . صدايي ماندني و دل انگيز . مرد فكر مي كرد خيالاتي شده است . فكر مي كرد آن گچ بري هاي ظريف ذهنش را وادار كرده اند تا اين صدا ها را بسازد . اما هر چه جلوتر مي رفت صدا واضح تر مي شد و مرد كنجكاو تر . از ديواري بالا رفت . در سه كنج ديوار ، بين سه ديوار خرابه ، جايي كه بيشتر شبيه يك قبر بود ، مرد جواني نشسته بود و ته يك قوطي نوشابه حارجي را با چيزي شبيه تيغ مي تراشيد . بچه ي ذهن مرد به گريه افتاد . اين مرد يك معتاد بود . وگرنه كي توي اين بيغوله اين طور راحت مي نشيند و ...
مرد مي خواست بر گردد . بچه ي ذهنش با گريه ، از او مي خواست تا برگردد و مرد جوان را به حال خودش بگذارد . اما چگونه ؟ چطور بر گردد تا صدايي ايجاد نكند و مرد جوان را نترساند و يك سوال ، ‌مرد چه كار مي كرد . كاري كه او مي كرد هيچ شباهتي به مصرف مواد مخدر نداشت . اما چرا اينجا ؟
مرد ايستاد . مرد جوان هم متوجه وجود او نشد . با حوصله ته قوطي نوشابه را تراشيد از يك بطري كمي آب توي قوطي ريخت . قوطي را به هم زد و با دقت محتويات قوطي را نگاه كرد و از جايش بلند شد و مرد را ديد و خيلي خونسرد گفت « بفرما »
بچه ي ذهن مرد ، آرام گرفته بود . او هم كنجكاو شده بود و شايد با چشمان نامرئي اش با دقت مرد جوان را زير نظر داشت . مرد گفت « نه . ممنون . اشكالي نداره تماشا كنم . ؟ »
مرد جوان نگاهي به ديوار روبرو كرد و گفت « نه . فقط بيا اينجا بنشين . اين زنه ، اگه ببينه ، بد و بيراه مي گه و ... »
در اين طور مواقع من نمي فهمم چكار كنم كه عين واقعه را نگويم و يا حادثه را طوري شكل بدهم كه به ساخت قصه نزديك تر باشم و از نوشتن وا مي مانم . حادثه اي بود يا نبود ؟ چطور مي توانم بدون آنكه حوصله ي خودم و مخاطبم سر برود آنچه را بنويسم كه ... اصلا چرا بايد بنويسم ؟ بنويسم تا عاقبت اعتياد را شرح داده باشم و يا ...
يك حادثه چگونه به وجود مي آيد ؟ آيا صرف گريه كردن بچه ي ذهن مرد براي شروع يك حادثه كافي نبود ؟آيا يك نويسنده اين حق را دارد تا به تكنيك هاي نوشتن بيش ازخود نوشته اهميت بدهد ؟ ...
مرد دوم پشتش را به مرد اول كرد و از جيب كتش كبريت در آورد و گفت « يه دختر مثل قرص ماه همراه دو تا لاشي ومعتاد اينجا بودند . لامصبا جنس داشتند . كشيدند و هرچي من التماسشون كردم يه ذره به من بدن . ندادن . دنيا بي رحم شده »
مرد اول پرسيد « تو چه كار مي كني ؟ »
« چكار مي كنم ؟ گورمه مي كنم . ندارم كه . مي خوام ته ظرف اونارو دماغي بكشم »
بچه ي ذهن مرد بي قرار بود و نمي خواست بماند اما او تا به حال همه جور كشيدن را ديده بود الا اين طريق را و ...
مرد دوم كتاب پاره و جلد سياهي را ار كنار دستش برداشت ، به طرف مرد اول پرت كرد و گفت « سرگرم شو »
شايد فكر كنيد جاي كتاب اينجا نيست و يا نمي تواند كاركرد درستي داشته باشد . اما اين يك ماجراي واقعي است و نويسنده نمي خواهد هيچ گونه دخل و تصرفي در آن بنمايد و كتاب هم آنجا بود . يك كتاب جلد مشكي به نام " مي خواهم زندگي كنم " و من هر چه فكر مي كنم اسم نويسنده اش را به ياد نمي آوردم و فكر مي كنم " ساگان " بود و مترجمش يك خانم كه تا آن زمان اسمش را نشنيده بودم .
مرد دوم سعي داشت كاغذ هاي پوسيده و نم زده را آتش بدهد و نمي شد . مرد اول مقوايي برداشت به طرف او پرت كرد و گفت « اونا خيسن » مرد دوم مقوا را آتش زد و گفت « ذهنم ديگه كار نمي كنه . كم كه ندارم بچه م مريضه ، زنم ول كرده و رفته . ديشبم داشتم رو ميدون دنبال يه كسي مي گشتم تا وبالش بشم كه يك مامور به جونم افتاد و گفت ...»
شعله تند و تند مي سوخت و به انتهاي مقوا مي دويد آب هاي توي قوطي به جوش آمده بودند و جز جز مي كردند و مرد بدون آنكه به سوختن انگشتانش توجه داشته باشد قوطي را همراه شعله به اين طرف و آن طرف مي كشاند و حرف مي زد « ...اول گفت من خمارم و جنسم ندارم و هيشكم به من جنس نمي دن و خلاصه هي التماس و التنماس كه برام بخر ما هم كه تازه از حبس بيرون اومده بوديم و دلمونم نمي خواس دوباره بر گرديم و مي فهمي كه .. اين روزا آدم به مادر خودشم اعتماد نداره . چي دردسرت بدم آخرس گول خورديم . خوب خودمونم خمار بوديم و ...» قوطي دود زد آبش تقريبا خشك شد مرد قوطي را توي يك قوطي بزگتر كذاشت كمي آب به دور قوطي ريخت تا خنك شود و گفت « هيچي نشد . همش آب ...
و مرد اول به اين فكر بود كه او چطور مي خواهد اين آب ها را از طريق بيني اش بكشد و من از خودم مي پرسم از اين نوشتن چي عايد تو مي شود . ولي دلم براي گريه ي بچه ي ذهن مرد كه حالا ديگر خيلي وقت است ساكت شده تنگ شده و فكر مي كنم با نوشتن اين ها شايد بتوانم او را زنده كنم و يا ....
مرد دوم قوطي را برداشت . پشتش را به مرد اول كرد و به انتهاي دخمه رفت . مرد اول از جا بلند شد و به داخل دخمه رفت وپشت سر مرد ايستاد و از روي شانه ي او به دست هاي مرد نگاه كرد مرد با دست او را به طرف در دخمه هول داد و گفت « تاريكي مي كني ، برو سر جات منم الان ميام همون جا » مرد اول برگشت . مرد دوم از توي قوطي كبريتش بريده ي فيلتر سيگار را درآورد و به داخل قوطي انداخت . سرنگي از جيبش در آورد سر سوزن را داخل فيلتر سيگار گذاشت و محتويات قوطي را به داخل سرنگ كشيد و گفت « آبن ، به درد هيچي نمي خورن »
و من در اين فكرم هر چيزي را براي چيزي ساختند و كار ديگري نمي تواند بكند همان طور كه فيلتر سيگار اين جا هم كار فيلتر را انجام داد و معلوم نيست آن كه براي اولين بار فيلتر را ساخت اين جنبه اش را هم در نظر داشت يا نه ؟ خميازه هاي پير مرد روي مانيتور حالم را گرفت و شايد هم از اين طور نوشتن خسته شدم كه او را بهانه كردم و با يك كليك آن را ُكشتم .
حالا فكر مي كنيد مرد با آن سرنگ مي خواست چكار كند ؟ دلم نمي خواهد ديگر ادامه بدهم چون مي دانم شما آخرش را حدس زده و مثل من خسته شده ايد اما ...سعي مي كنم خلاصه اش بكنم . مرد آيتسنش را بالا زد و سرنگ را روي رگ هاي برجسته ي دستش گذاشت و دستش را مچ كرد اما رگ مثل اينكه ترسيده باشد فروكش كرد قايم شد . مرد به اطرافش نگاه كرد تكه ي سيمي ديد . آن را دور دستش پيچيد و از مرداول كمك خواست او كمكش كرد و سيم را دور بازوي او گره زد و مرد سرنگ را بعد از چند بار تو و بيرون كشيدن بالاخره به داخل رگش فرو كرد و خون به داخل سرنگ دويد و مرد با لذت لبخندي زد و گذاشت تا خونش محتويا بد رنگ سرنگ را كاملا قرمز كرد و آنو قت همه را با يك فشار به داخل رگ راند و دوباره خون را به داخل سرنگ كشيد و بعد از چند لحظه آنها را به داخل رگش زد و اين عمل را چند بار تكرار كرد
مرد اول مثل شما ، حوصله اش سر رفته بود. دنبال بهانه اي بود كه كتاب را بردارد و بزند به چاك و از ادامه اين صحنه ي بي حود رها شود كه مرد دوم سرنگ را بيرون كشيد و خون همراه سر سوزن تيرك زد بيرون . مرد ناخنش را با آب دهنش خيس كرد و روي رگ گذاشت . اما خون بند نمي آمد مرد از روي زمين لته ي نسبتا بزرگي را كه پر از لكه هاي سياه شده ي خون بود بر داشت و رگه ي خون سياه را از وي دستش پاك كرد و با آب دهنش جاي آن ها را پاك كرد اما خون بند نمي آمد مرد از جايش بلند شد كاپشنش را از روي ديوار برداشت و گفت « خودش خشك مي شود » مرد اول هم برخاست . كتاب را پشت سرش گرفت و از جلوي در دخمه كنار رفت . مرد دوم با هوشياري دستش را به طرف متاب دراز كرد و پرسيد ساعت چنده ؟ »
مرد اول جوابش را نداد . مرد دوم گفت يه نخ سيگار مي دي ؟» مرد اول پاكت سيگارش را در آورد . مرد د وم گفت كرامت را تمام كن و چن نخ بده . مرد اول با اكراه دو نخ سيگار به او داد و از روي ديوار گذشت . مرد دوم هم به دنبالش آمد و گفت يك آقايي مي كني ؟.
مرد اول با تعجب نگاهش كرد . بچه ي ذهن مرد از روي بي حوصلگي به گريه افتاد . مرد دوم گفت « من خيلي ديرم شده ، صد تومن كرايه ي راه به من مي دي ؟»
مرد اول جوابش را نداد . صداي بچه قطع شده بود . مرد دوم دوباره گفت و مرد اول با نفرت گفت « نه»
از همان لحظه تا به حال صداي بچه قطع شد و من هرچه به دنبالش مي گردم او را نمي يابم و قبلا گفتم شايد با نوشتن اين موضوع او را پيدا كنم . اما نشد . و فكر مي كنم باز هم بايد بگردم وشايد دوباره مجبور شوم اين ها را با دقت بيشتري بنويسم . و شايد ...

دي ماه هشتاد ودو

۱۱/۰۱/۱۳۸۲

1

چهار جوان ، يك خيابان نيمه تاريك و يك ماشين كه انگار پر در آورده بود و بوي مشروب و صداي خنده هايي پر از مستي ...

2

ترمز شديد ماشين و قيافه ي سياه و سوخته ي مامور و ترس و مستي ي كه داشت آرام آرام مي پريد ،
« كارت ماشين و گواهينامه ؟ »
.........................................
« چرا لالموني گرفتين ؟ بياين پايين »
هيچ كس جرات نمي كرد از جايش تكان بخورد .هر كسي براي خودش من من مي كرد و آنكه از همه مست تر بود گفت « سركار مي بخشين . ما مستيم .هيچي م حاليمون نيست ، ضد خال نزن و بذار بريم به حالمون برسيم »
مستي از سر همه پريد و ترس فضاي ماشين را پر كرد . مامور اخم هايش را توي هم كشيد و سرش را از جلوي شيشه عقب برد . بي سيمش را در آورد . خش خش بي سيم دويد توي ماشين و كنار ترس ايستاد . مامور سرش را به داخل ماشين آورد . قيافه ي همه را ورانداز كرد گفت « پدر سوخته ها ، برين گم شين »

3

چهار جوان . يك خيابان نيمه تاريك و زوزه ي ماشين و صداي خنده ...
28/10/82

۱۰/۲۴/۱۳۸۲

ادامه شايد يك اتفاق...
پنجشنبه 29/8/82 عصر

باز هم تنبلي كردم ؟ . نه ، يادم رفت و نمي دانم چرا يادم رفت . بايد كمي فكر كنم . بله . اول كاظمي – يكي از دوستان - آمد . زنگ زد و بعد آمد . نشست . از دامادي‌اش گفت و جفتي كه انتخاب كرده بود . نميدانستم بخندم يا گريه‌ كنم .. . مي بيني يادداشت نوشتن همين بدي را دارد كه مجبور مي شوي تن به گزارش بدهي و چيزي را بنويسي كه نمي خواستي و كاري بكني كه دردي را دوا نمي كند . كاظمي حرف زد . حرف زد از دامادي گفت و از مادرش و از خانواده اي كه مثل انگل به او چسبيده بودند و نمي توانست از دستشان رها شود از محبتي كه هيچ دردي را دوا نمي كرد و اينكه مي خواهند با داماد كردن او ، آخرين وظيفه را انجام بدهند و راحت تن به خاك بسپارند . و از بي پولي و بيكاري و اين كه تن به هركاري مي دهد و ديگران مثل زالو تنها به فكر اين هستند تا او را استسمار كنند و دردي كه ....بگذار به مرد خودمان بپردازيم . مردي كه يكدفعه سرش را بالا گرفت و مرد اول را ديد . اول ترسيد . وقتي ترس و ناباوري ... ناباوري كه نه . ترس و واماندگي مرد اول را ديد . اولين چيزي كه به نظرش رسيد مرد را مثل خودش ديد و گفت :‌بفرما !!!
مرد اول گفت : ممنون . مي خوام تماشا كنم . مرد نگاهش كرد و گفت : ترسيدم و گفتم : هنوز رد مهر زندان از كف دستم خشك نشده .. بيا جلو اين زنه اگه ببينه اذيت مي كنه
مرد اول به دنبال زن گشت و مرد دوم به ديوار روبرو اشاره كرد و ادامه داد : ناراحت مي شه
مرد اول به طرف اتاقك رفت . بوي گندي همه جا را پر كرده بود . بوي گاز ، ادرار ،مدفوع و او به بوي عطر زن هايي فكر كرد و بوي آشناي اصطبلي كه پر از اسب و قاطر بود و حاج آقا را ديد كه اخم‌آلود از بازار بر گشته بود و دنبال بوي سوگلي‌اش مي گشت و از نگاه زن قديمي مي ترسيد . مرد اول گم شده بود . صداها ،بو ها و آدم‌ها ، مرد دوم گفت : بيا تو . بيا اينجا ، زنه حالمونو مي‌گيره .
مرد اول روي زمين نشست . مرد كتابي را كه پشت سرش گذاشته بود بر داشت و به دست او داد و گفت : خودتو سرگرم كن – و خودش كبريت را از جيبش بيرون آورد. مقواي بزرگي را برداشت . كبريت را روشن گرفت و زير مقوا گرفت
نمي دانم راجع به كتاب نوشتم يا نه ؟ و آيا اين نوشتن مي تواند نقشي داشته باشد . من بايد به دنبال يك اتفاق باشم . يك حادثه تا هم خودم گرم شوم و هم نوشته ام مخاطب را گرم كند . آيا اين كتاب مي تواند سر فصل حادثه اي بشود تا به بحراني بينجامد يا ...
ببينيد اسم كتاب خودش مي تواند شروع يك حركت باشد .اسم كتاب - مي خواهم زندگي كنم - و اسم نويسنده‌اش – ساگان - بود . اسمي كه خيلي برايم آشنا بود و هنوز هم نتوانستم به ياد بياورم چه كتابي از او خوانده‌ام . مقوا آتش نمي گرفت . مرد بي حوصله بود . مرد اول روزنامه پوسيده اي به طرف مرد پرت كرد و گفت اول اين را آتش بده بعد . مرد روزنامه را آتش داد و قوطي را روي آن گرفت . مرد اول فكر مي كرد بين اسم كتاب و مرد چه چيزي مشترك است و در حاليكه به پارچه‌ي پر از لكه هاي خوني كه جلوي مرد بود ، نگاه مي كرد با خودش گفت :كاشكي كتاب را خونده بودم . و باز از خودش ، نه . از مرد پرسيد . داري چكار مي كني ؟‌
فكر كنم اين را همان اول كه مرد را ديده بود پرسيد ، نه حالا . و مرد دوم گفته بود . خمارم . هيچي گيرم نيومده . مي خوام با اون چه كه ته اين قوطي مونده يه خورده خودمو بسازم .
مرد اول پرسيده بود .: چه جوري . مرد گفته بود . دماغي مي كشم و مرد اول فكر كرده بود چه جوري . او شنيده بود براي مصرف دماغي هرويين بايد خشك باشد و همين را از مرد پرسيده بود و او همان طور كه كمي جوهر ميوه توي قوطي مي ريخت و سعي داشت آتش مقوا را به زير قوطي بكشاند گفت . : بخار شو مي شكم .
شايد به همين دليل بود كه مرد اول تا حالا ايستاده بود .
آب توي قوطي به جوش آمد و شروع به جز جز كرد .

ادامه دارد

۱۰/۱۷/۱۳۸۲

شايد يك اتفاق مي توانست اين گزارش را به داستان تبديل كند . شايد ...


اين يك گزارش است يا قصه ؟ هيچ كس نمي تواند بين اين دو ، وقتي كه يك قصه نويس مي نويسد تمايزي بگذارد . البته گزينه‌هايي هستند كه فرق هر دو را نشان مي دهد .ولي اگر يك نويسنده بخواهد قصه بنويسد و قصه نوشتن را هم بلد باشد كار تمام است . پس اول گزارش : امروز بعد از 44 سال كه از سن من گذشته ، مثل بچه اي كه مي رود تا در يك جاي تازه ، جايي كه جاي او نبوده ، اما آرزويش را داشته ثبت نام كند ، با يك پاكت و يك فلاپي كه همه ي دار و ندارم بود به طرف انتشاراتي آفتاب رفتم . با همه‌ي غرور خود بزرگ بيني ي كه داشتم و مي دانستم كه هيچ بزرگي ندارم . دلم تاپ‌تاپ مي زد . آيا قبول ميكند ؟ چه قيافه‌اي بگيرم . سر و پُزم چطور است ؟ با آنكه توي شيشه هاي مغازه‌ها قيافه‌ام را بارها و بارها دزدكي تماشا كرده بودم ؛ شكم بزرگم را به داخل كشيده بودم و يخه‌ي بليزم را درست كرده بودم بازهم . ..
سرم را پايين انداختم و از پله‌ها بالا رفتم . انتشاراتي تابلويي نداشت همه جور تابلويي بر در و ديوار طبقه ي همكف بود الا تابلو انتشاراتي . _ از ميانه راه برگشتم . دوباره روي در و ديوار آپارتمان نگاه كردم . نه تابلويي نبود . يعني اشتباه كرده بودم . ؟ روي نامه را نگاه كردم . آدرس درست بود . قيافه مسئول اداره ارشاد جلوي چشمم زنده شد . پوزخند مي زد . نگاهش ، مثل نگاه آدم‌هايي بود كه مسخره‌ام مي كنند . اخم‌هايم را تو هم كشيدم. مستقيم تو چشم هاي ريزش نگاه كردم و گفتم دنبال آدرس انتشاراتي هستم . او سرش را پايين انداخت و گفت روي پاكت نوشته ، ولي كنار بازار ، تو محله قديمي . ساختماني كه كمي عقب نشيني دارد . نفهميده بودم . اما سرم را تكان دادم . يعني فهميدم و با خودم گفتم پيداش مي كنم . پيدايش كرده بودم ولي ...
اين جاست كه فرق يك نويسنده با من معلوم مي شود .
تابلويي نبود و مرد مي دانست . شركت‌ها براي فرار از ماليات تابلويي نصب نمي كنند. سبيل هاي بلند و تنكش را ناز كرد . شكم بزرگش را به داخل كشيد و بدون توجه به نگاه مرد كفاش دم در و صداي گريه‌ي بچه كه زياد تر و بلند تر شده بود ؛ از پله هاي تيز ساختمان بالا رفت .. .
چند روزي مي شد كه بچه اي توي ذهنش بي وقفه گريه مي كرد و با هيچ چيز ساكت نمي شد .
بياييد از خير انتشارات و بجه و پله هاي تيزي كه به هيچ جا ختم نميشدند بگذريم . موضوع را دور بزنيم و از آنجا شروع كنيم كه مرد سر خورده از تبود ناشر از پله ها پايين آ«د .و براي آنكه سيگاري بكشد و توي اين ماه پر بركت تظاهر به روزه خواري نكند . به طرف كوچه هاي تنگ پشت ساختمان راه افتاد سيگارش را در آورد .آن را با آب دهنش تر كرد _ سيگارش ، سيگار ارزان قيمت و خشگي بود _ آتشش زد و راه افتاد . از دور سقيدي ديوار هاي سفيد شده يك خانه ي خرابه او را دعوت كرد . مرد كه هيچ وقت فرصت نداشت و هميشه دلش مي خواست فرصتي به دست بياورد ، تا بتواند از كوچه پس كوچه هاي شهرش احوالي بپرسد به طرف خانه راه افتاد .خانه روزگار خوبي داشت و از در و ديوار به جا مانده‌اش معلوم بود ، خانه‌اي اعياني بوده . خانه‌اي بزرگ با شاه‌نشين و اتاق هاي بي شماري كه همه با سقف …

27/8/ 1382 سه شنبه ساعت 40/8شب
ديشب ننوشتم . فايل را گم كرده بودم . فكر كردم پاك شده . فكر كردم هيچ وقت نمي توانم با اين دستگاه كنار بيايم . به خودم فحش دادم . ذاتا آدم شلوغي هستم و همه چيز و همه خواه . يا به قول گفتمان جديد . تماميت خواه . اما خودم فكر مي كنم هفتي به دنيا آمده ام . كه اين طور نيست . مادرم مي گويد چند روزي از نه ماهت هم گذشته بود . مي گفت .. نه . بهتره كه موضوع را به جايي كه ربطي به نوشته ام ندارد نكشانم . فقط همين را مي گويم . هيچ وقت نفهميدم چي مي خواهم و چي نمي خواهم . هميشه بين خواستن ها و نخواسته هايم گير بودم . همين الان . اول كه به سر وقت كار كردن آمدم" اميد" مي خواند . اخساس كردم نمي توانم اين همه ناله و آه عاشقانه و بازاري را تحمل كنم .خفه اش كردم .هوس كردم با شكيلا حال كنم . او هم دست كمي از اميد نداشت . به سر وقت موسيقي بي كلام رفتم و آهنگ هاي عرفاني شرق را باز كردم . از اين همه يكنواختي، روزگارم، حالم به هم مي خورد . بستمش .
چه ذهن آشفته اي دارم . مسعودي مي گفت من هم همينطورم . عباسي هم و همه ي آنها كه مي شناسم . هيچ كس هيچ كاري نمي كند . مي ترسم كاري بكنم . كار ننوشته خيلي دارم . وقتي قلم . كاغذي در دسترس ندارم . همه ي آنها به سر وقتم مي ايند و چقدر قشنگ و مرتب . اما حالا كه آماده ام تا هر كاري را بكنم . هيچي نيست . همه دود شده و به هوا رفته اند . " اما مردي كه .. نه . بگذار اول بنويسم فكر مي كنم بعد از 45 سال بالاخره امروز سرنوشت نوشته هايم مشخص شد و" شما چيزي گم نكردين" رفت تا به دست مركب و كاغذ از من رها شده وچيزي براي خودش بشود . و اين خيلي خوشحالم كرده است.
اما مرد ...آن مرد من بودم . خودم . نه قصه نيست . واقعيت است . من . من نويسنده ، يا هنر بند . كسي كه هيچ وقت نفهميد كيست و چيست و چه كاره است . يا مي خواهد چه كاره باشد . دوباره دارم تكرار مي كنم . نه ؟ مرد از روي حصاري از بلوك هاي سيماني به آن طرف رفت . از زير دالان گذشت . به گچ بري هاي سقف نگاه كرد . مربعي ‍، نه ،مستطيلي پر از مربع و داير ه . مربعي كه به مستطيل سوراخ سقف خم مي شد . مستطيلي به اظلاع 45 و تقريبا 80 . نورگيري كه ديگر نبود . رد قهوه اي آب و گلي كه از لاي خشت ها شره كرده و از سقف آويزان بود .
آن مرد من بودم . مردي با يك پاكت در جيب . پاكتي كه مي رفت تا براي او شناسنامه اي بشود و او را از اين بي هويتي به در آورد و به نويسنده اي تبديلش كند . مردي كه از دفتر انتشارتي به در امده و به خاطر كشيدن يك نخ سيگار دزدكي به خرابه اي رو آورده و حالا وسط خرابه اي ايستاده و دورش را قطعات كوچك و بزرگ خشت و سفيدي سفيد كاري ها پر كرده و او به آدم هايي فكر مي كند كه روزگاري زير چشم هاي فراوان اين سفيدي ها چه كار هايي كه نكرده اند و از آن ميان به تنها چيزي كه بيشتر فكر مي كند ، عشق ها ، عشق بازي ها و شور و شر هاي عاشقي و دوست داشتن ها ست و در آخر به مرگ هايي كه آمده و روي آن همه عشق را گرد مرگ پاشيده و رفته و به صداي شيوني كه سقف را به لرزه انداخته . به مرگ صاحب شيون و اينكه پير بوده يا جوان . پير’مرده يا جوان . بيوه شده و بعد از آن همه شيون ، آيا دوباره دلش لرزيده يا نه ...
اين كه چه چيزي او را به اين خرابه كشانده ؟ ايا خوب است يا بد ؟ آيا مي تواند مبين چيزي به نام خير وشر باشد . چيزي بود كه ان مرد اصلا قصد نداشت خودش را با آن مشغول كند .
آن مرد من بودم . اگر صداي خش خش و كرش كرش تراشيدن چيزي نمي آمد؛ شايد فكر هاي آن مرد هيچ وقت تمام نمي شد . اما چيزي ،‌يا كسي ، چيزي را مي تراشيد . مرد فكر كرد اين هم چيزي از جنس همان خيال هاست و مي خواست بي توجه از آنها بگذرد . اما مگر ذهن فضول مرد مي گذاشت . به طرف صدا رفت . از چينه اي ، نه . كومه اي از خشت و گچ بالا رفت . حالا ديگر خيال و آن چه در جوف گچ ها بود برايش مهم نبود و مثل همه‌ي آدمها پايش را روي گچ ها گذاشت و از بر آمدگي خشت و گچ بالا رفت و به طرف خش خش صدا خزيد . صدا بود و از جنس خيال نبود . تنها قسمت سقف دار خانه چيزي به شكل قبري بود كه مرد هر چه فكر كرد، در ان روزگار كه اين خانه ي اشرافي مامن آن همه عشق و مرگ و تولد بوده ، اين جا، به چه كار مي آمده به نتيجه اي نرسيد . مي دانيد الا ن دارم به اين فكر مي كنم اين نوشتن به چه دردي مي خورد . ( يعني همان طور كه جمله هاي بالا را مي نوشتم اين را فكر كردم و به خودم دلداري دادم كه به درد هر كاري كه نخورد دستم را براي تايپ كردن و تند تند تايپ كردن فرض مي كند ) و باز نوشتم . مرد بالاي كومه ي خاك ايستاد . صدا از درون قبر مسقف مي آمد و مردي با تيغ درون نصفه ي قوطي نوشابه‌خارجي را مي تراشيد . مي ترسم مردها با هم قاطي شوند . بگذاريد من ، ‌مرد اول باشد و مردي كه توي قوطي را مي تراشد ، مرد دوم . مرد دوم مي تراشيد . مرد اول همان طور ايستاده بود . مي دانست اين مرد بايد معتاد باشد و كاري كه مي كند چيزي مربوط به استعمال مواد مخدر است. اما چي ؟ چه موادي را مي خواهد بكشد ؟ مرد آن قدر با جديت مشغول بود كه آمدن مرد اول را نفهميد . سايه اش را نديد و حتي حضورش را احساس نكرد و مرد اول فكر مي كرد برگردد . فكر مي كرد اگر مرد بخواهد واكنش نشان دهد چه اتفاقي مي افتد و او چكار مي تواند بكند .راستي مرد اگر مي خواست واكنش نشان دهد چكار مي توانست بكند ؟
مرد هنوز مشغول بود و مرد اول پابپا مي كرد طوري بر گردد كه مرد نفهمد . حتي يكي از پاهايش را هم بر داشت . چرخاند . حس كنجكاوي و فضولي ذاتي اش نمي گذاشت . مرد تيغ را لاي لبهايش گذاشت به درون قوطي نيم سوخته نگاه كرد، آن را تكان تكان داد . تيغ را از لاي لبهايش بر داشت و روي برامدگي طاقچه مانند پشت سرش گذاشت و از بطري نوشابه سر بسته اي كه كنارش بود ، كمي آب درون قوطي ريخت .
كتابي كنار دست مرد بود . نظر مرد به طرف كتاب رفت و مثل هميشه ، دلش مي خواست ، كتاب مال مرد نباشد و فكر كرد چه كتابي مي تواند باشد . جلد كتاب پاره بود .مرد سعي كرد به كتاب فكر نكند و سعي كرد ، سن مرد را حدس بزند . مرد جوان بود و نبايد بيش از بيست پنج ، بيست شيش سال داشته باشد و دماغش كج بود . كمي انحراف به راست كه كج نمي شود ، مي شود ؟ مرد از جايش بلند شد و پشت ديوار مقبره ي مسقف گم شد . مرد اول مي خواست به دنبالش برود كه مرد بر گشت . قوطي كبريتي و يك نخ سيگار توي دستش بود . روي زمين كنار قوطي نشست . فيلتر سيگار را با تيغ بريد . سيگار را زير لبش گذاشت و آتش زد .
ادامه دارد

۱۰/۱۱/۱۳۸۲

پيرزني بود ، خميده و گوژ . پيرزني بود ، كور و كر . عمرش بيش از هشتاد بود و صورتش پر از زخم هايي ، عميق تر از اثر چنگال يك پلنگ . پيرزني بود و آرام زير سايه ي نخل ها خوابيده بود . روي لب هايش لبخندي پر از آرامش بود و چشمانش روي هيكل كامله زني چهارده ساله مانده بود و تكان نمي خورد . وقتي آورده بودنش كمرش مثل كمان حلاجي خم شده بود . همسايه ها ، هم او و هم دخترش را از زير آوار بيرون كشيده بودند . مي گفتند ديوانه شده . مي گفتند خودش را حصاري كرده بود روي تن دخترش . مي گفتند زير انگشت هاي دخترش را نگاه كن . پر از گوشت هاي صورت مادره است . مي گفتند آن قدر روي صورت دخترش مانده تا خفه اش كرده . مي گفتند حس مادري هم از بين رفته مي گفتند . ..مي گفتند ....
لب هايش تكان مي خورد . گوشم را جلوي دهنش بردم . داشت زمزمه مي كرد . چيزي مي گفت . خوب گوش دادم . داشت قربان صدقه ي دخترش مي رفت . دخترش ؟ من از كجا مي دانستم زني كه روبروي او خوابيده ، دخترش است ؟
به سينه هاي گرد و قلنبه دختر نگاه كردم . به دست هايش ، بازوهاي محكم و توپرش . پير زن آهسته پرسيد « خوشگله ، نه ؟ »
باز هم نگاهش كردم . سبزه بود . چشم هايش ، باور كنيد كه شهلا بود و ُمژه هايش ديوانه ام كرده بود .
« خيلي خوشگله ، نه ؟ همين يكي مونده . از خدا خواستم تا اينو عروس نكردم جونمو نگيره . مي گي زنده مي مونم ؟ »
نگاهم روي پنجه هاي پر از خون دختر ثابت ماند . پير زن خنديد « طوري نيست . دردش گرفته بود . داشت خفه مي شد . از خواب پريده بود و فكر مي كرد من كه خودمو روي اون انداختم ، دارم خفه ش مي كنم . فكر مي كرد ، ديوونه شدم . مي خواست بزنتم كنار . مي خواست نفس بكشه . مي خواست ... خوب حقش بود . منم بودم همين كارو مي كردم . فقط دستاش آزاد بود . از اونا كمك گرفت . من كه طوريم نشده ، فقط چند تا خراش ان . ها ؟ نه به بچه م هيچي نگي . اگر بيدارشد بهش نگي . آب نيست دستاشو بشوريم ؟ دل نازكه . بچه م تو خواب بود . منم گير كرده بودم . آهن افتاده بود رو كمرم و خاكا . .. واي داره نفسم مي گيره . يك كمي آب نيس ، دستاشه بشورم ؟ من كه نمي تونم تو مي توني بشوريشون ...
كسي بازوهايم را گرفت . فكر كنم كسي با لگد به گوشه اي پرتم كرد . شايد فحشم مي داد . من كه يادم نيست . چرا داره يادم ميا . مي گفت مردكه ي بي شرف به مرده ي يه پيرزنم رحم نمي كنه . مي گفت ... چي مي گفت ؟

۱۰/۰۶/۱۳۸۲

هيچ چيز نبود و همه چيز بود . شهر همان شهر بود ، با همان نخل هاي بلند و سر به فلك كشيده . خورشيد مثل هميشه مي تابيد و جان مي بخشيد . حتي ماه هم سر جاي خودش بود و كار خودش را مي كرد. اما شهر خاموش بود . تاريك بود . سياه بود . فريادي توي شهر سر گردان بود كه هيچ وقت نبوده و صداهايي كه هيچ كس زير اين آسمان نشنيده ... چيزي غريب . نوايي كه نه حزن بود و نه شادي و نه فرياد . بهتي كه با هيچ چيز باز نمي شد . نمي شكست .
ديروز من اينجا بودم . سكوت دل نشين شهر، به وجدم مي آورد و عظمت دو هزار ساله ي ارگش وادارم مي كرد تا به خود ببالم كه من هم از اين شهرم . كه اين همه عضمت مال من است و يادگار گذشتگان من . اما امروز اين جا چه خبر شده كه هيچ چيز آن چيزي نيست كه ديروز بوده . كه فردا خواهد بود .
سكوت عجيبي به جان كبوتر ها افتاده ، آنها بي حركت بالاي لانه هايشان نشسته اند و از جايشان تكان نمي خورند . مرغ هاي كل زينب سرگردان خرابه ها شده اند و جوجه هايش پل پل زنان به اين طرف و آن طرف مي دوند و ...گوسفند هاي مش قربون ...
ارگ زير سايه سار غروب، سر به زير انداخته و تو ُتم كرده . مردم رفته اند و يا در سكوت تن به رفتن مي دهند . آدم هاي غريبه مثل روح توي شهر سرگردانند . حتي نسيمي هم نيست تا گرد و خاك نخل ها را بتكاند . صداي شر شر هميشگي آب از زير هيچ درختي به گوش نمي رسد . شهر مرده . نه . زنده است اما... من از بم مي آيم . شهري كه ديگر شهر نيست .
من از كنار ارگ بم مي آيم . اما ديگر صداي شيهه ي هيچ اسبي از انجا به گوش نمي رسد و سرفراز و پر هيبت نگاهش را از همه چيز و همه حا بر گرفته ، سرش را به زمين انداخته و با بهتي عجيب به آن همه جنازه اي كه زير نخل ها رها مانده اند ، نگاه مي كند .
شايد خجالت مي كشد . مثل من . شايد ... چه كسي مرگ او و اين همه آدم را پيش بين مي كرد و كي تلافي مي كند اين همه ....
من ازبم مي آيم . ديگر هيچ چيز ان جا نيست . ديگر هيچ كس آنجا نيست . چشم هاي زنده ها، مرده تر از مردگان است . مردگاني كه هيچ كس برايشان گريه نمي كند . نيمي از مردم بم زير تلنباري از خاك مانده اند و نيمي روي خاك، زير لته اي كه هيچ شكلي ندارد و نامي .
من از كنار مرده گاني مي ايم كه هيچ كس توان گريستن برايشان ندارد .
من از بم مي ايم .
من از بم مي آيم و بر مرگ دوهزار سال قدمت و ماند گاري اشك مي ريزم و از شما دعوت مي كنم به ُپرسه ي اين همه مردن بياييد و براي مردگان نمرده اش اشك بريزيد . كه ديگر بمي نيست
من از بم مي آيم . آن جا كه قطرهاي آب براي گريه كردن مي خواهند و تن پوشي هر چند سبك براي پوشاندن آن همه خجلتي كه از شرمساري دارند .
من از بم مي آيم جايي كه ديگر هيچ چيز نيست جز محبت آدمهايي غريبه اي كه با بهت آنهمه آدم و آن همه تاريخ . بهت زده زمينگير شده اند .

۱۰/۰۵/۱۳۸۲

وقتي كسي نه براي او و نه براي من ، گريه نكرد

شايد يكي بود و شايد هم نبود . هر چه بود ، زني بود . زني كه من محكم توي بغلم گرفتمش . زني كه تن خيسش سر تا پايم را خيس كرد و بوي تنش را من با تمام وجودم حس كردم . نه . خوشحال نشويد . من جسم يك زن را بغل كردم . من سردي تنش را با تمام وجودم لمس كردم . اما آن زن ، يك زن نبود . نه . خيال هم نبود . واقعيت بود . يك واقعيت محض . روز بود . عين ظهر و گرما گرم آنهمه رفت و آمد . شايد مي گوييد من ديوانه ام . نه . ديوانه هم نيستم . عاشقم نيستم . من زني را بغل كردم . من او را زير چشمان تيز آنهمه مردمي كه مي رفتند و مي آمدند بغل كردم و اگر چشمان مامور پير شهرداري نبود او را مي بوسيدم .اما ...
سينه هاي كوچكش را به سينه ام چسباندم وسرم را روي موهاي خيسش گذاشتم و دلم مي خواست بغضي كه راه گلويم را بسته بود ، با فريادي كه از صور اسرافيل هم بلندتر باشد رها كنم و بگويم ...
چي مي خواستم بگويم ؟ كي مي فهميد كه من چه مي خواهم بگويم ؟ اگر مي فهميدند كه اين زن اينجا نبود . اينجا ، تنهاي تنها و من ...
مرد از بالاي سرم فرياد كشيد « ولش كن آقا ، خدا خيرت بده ، سنگينيش كمرتو خورد مي كنه » و من آهسته ، انگار كه ظريف ترين بدن و عزيزترين كسم را مي خوابانم ، او را خواباندم . سرش را رو به قبله چرخاندم و بدون توجه به فرياد مامور شهرداري سربندش را باز كردم « نه اينكارو نكن او ...»
اما من مي خواستم صورت اين تن شكيل را ببينم و اي كاش نمي ديدم . زن اصلا صورت نداشت

۹/۲۹/۱۳۸۲

فرداي آن شب بود كه آژير ها به صدا در آمدند و پاسبان ها هول هولكي ، از اين طرف به آن طرف دويدند و انگار كه به دنبال يك سوزن بگردند ، تمام سوراخ و سمبه ها را گشتند . اما او گم شده بود . فرار كرده بود . چيزي كه غير ممكن بود و تا به حال هيچ كس موفق نشده بود ، از اين ديوارهاي بلند بگذرد و اين همه چشم الكترونيكي ، گذر او را نبينند و مامور ها گزارش نكنند .
فرداي آن شب بود كه رييس زندان همه ي مامور ها را جمع كرد و بعد از يك سخنراني مفصل تا پيدا شدن او همه را در زندان زنداني كرد و از پليس بيرون هم كمك گرفت . ستاد تامين شهر تشكيل شد .پليس هاي گشت در حالي كه عكس هاي تكثير شده ي او را در دست داشتند سر هر گذري را گرفتند . تلويزيون هر چند دقيقه يك بار برنامه هايش را قطع مي كرد و عكس او را نشان مي داد .كلانتري دو مامور تمام وقت در خانه ي پدر او گذاشت تا آمدن او را گزارش كنند . اما او نيامد و مادرش با ديدن ماموري كه زير درخت ايستاده و چرت مي زد . به ياد او افتاد و در حاليكه كلبه ي درختي او را نشان مي داد ، جيغ زد « او بر گشته ! برگشته تا مثل قديما رو درختش زندگي كنه و منو ديوونه كنه » و از همان جا به اتاقش دويد و در را بر روي خودش بست و تا فرداي آن شب يك سره جيغ مي زد و پدر او را از خواب بيدار مي كرد تا نشانش دهد كه چطور، او مثل يك ميمون از اين شاخه درخت به آن شاخه مي‌پرد و آنوقت گريه‌كنان به پيرمرد مي‌اويخت و با التماس مي گفت « بارون بر گشته .من مي ترسم . به دادم برس »
فرداي همان شب بود كه رييس زندان پرونده‌ي او را خواست تا با توجه به مصاحبه‌هاي روانشناسان زندا‌ن و تجربه‌هايي كه در طول تحصيل ، از مبحث روانشناسي به دست آورده ، پي به ماهييت او ببرد . فرداي همان شب بود . نه . همان شب بود كه او در تاريكي اتاق و زير نور شديد چراغ مطالعه ، گزارش مامور وقت را مي خواند « خدمت جناب انور رييس زندان . در ساعت 004صبح ،من نامبرده‌ي فراري را ديدم كه با وسايل مخصوصش كِلش‌كِلش كنان به طرف مستراح مي رفت . حتي دستي هم براي من بلند نكرد . البته از او گلايه اي نيست كه او هيچ چيزش به آدم ها نرفته بود . آخر خودتان بگوييد كي ، داوطلب مي شود تا اين همه سال فقط مستراح ها را تميز كند . ها ؟ من كه نمي كنم . يك دفعه هم نكردم . بعدش هم ديگر پيدا نشد . و خورد زمين شد و بُرد آسمان . همكارها به من مي خندند . شما نخنديد . خجالت مي‌كشم خطم خراب است »
رييس زندان بعد از خواندن گزارش او ، زير كلمه‌ي مستراح خط كشيد تا او را به دليل استفاده از كلمه هايي كه بد آموزي دارند ، توبيخ كند. و همان طور كه پرونده مصاحبه ها را كه قطر زيادي داشت باز مي كرد ، به فكر پرونده خودش افتاد و اين كه اين فرار مي تواند لكه‌ي سياهي بر روي آن همه سفيدي باشد و عزمش را جزم كرد تا او را پيدا نكرده دست به هيچ كاري نزند .
اما هر چه مي خواند كمتر مي فهميد . انگار نوشته ها سر و تهي نداشتند . انگار كسي عمدا نوشته‌ي مرتبي را به هم ريخته و ....
فرداي آن شب بود كه رييس زندان با كله‌ي باد كرده و چشم‌هاي سرخ شده در حاليكه زير لب فحش مي داد . خودش را به اتاق ماشين‌نويسي كشاند از ماشين‌نويس علت اين خرابكاري را و از روي بي مبالاتي تايپ كردن مصاحبه هاي او را جويا شد و وقتي ماشين نويس نوارهاي مصاحبه‌ي او را روي ضبط گذاشت ، رييس زندان بين آن همه گفتني كه گفتن نبود ، گم شد و از سر خجالت آهسته از ماشين نويسي بيرون آمد و با خودش گفت « اين ها نمي توانند هورماهور باشند . حتما سري توي كاره و خواندن اين متن نياز به كشف و شهود خاصي دارد .» و دوباره پرونده مصاحبه هاي او را پيش كشيد و با دقت شروع به خواندن كرد .
مردي از بدترين زندان هاي عالم فرار كرده بود . زنش از ترس او شهر رها كرده بود . مادرش از بس جيغ زده و بارُن بارُن كرده بود كف كرده و بي رمق بالاي سر از حال رفته شوهرش نشسته بود . مامور ها توي زندان علاف بودند و رييس زندان خودش را داخل اتاقش حبس كرده بود . اما او كجا بود ؟
فرداي آن شب بود يا يكي از فرداهاي بعد از آن شب كه رييس زندان دستور داد به علت بي مبالاتي او را در سلولي كه او از آن جا فرار كرده بود حبس كنند و متن زنداني كردن خودش را براي مقامات بالا فرستاد و به مامورها گفت با او مثل همه‌ي زنداني ها رفتار كنند و با كمال افتخار جارو و وسائل زنداني فراري را بر داشت و داوطلبانه به نظافت دستشويي ها پرداخت .
فرداي آن شب بود كه رييس زندان جديدي به زندان آمد و وقتي با رييس زندان قبلي حرف زد متوجه شد او حرف هاي هورماهوري مي گويد و سعي دارد زود تر خودش را از دست او رها كند و وقتي پرونده ي او را خواند هيچي نفهميد . شانه اي بالا انداخت و بدون توجه به او ، گذاشت تا كار ها روال معمولي خودشان را پيدا كنند .
فرداي آن شبي كه يك سال از فرار زنداني گذشته و يازده ماه از زنداني شدن رييس زندان قديمي ، مامور وقت در گزارشي به رييس زندان نوشت كه زنداني شماره دو – يعني رييس قبلي زندان - دارد روز به روز شباهتش به زنداني شماره يك بيشتر مي شود . به طوري كه او نمي تواند بين كار هاي او و كارهاي زنداني قبلي هيچ تفاوتي بگذارد و در آخر نوشته بود جناب آقاي رييس من مي ترسم اين زنداني هم به نحوي فرار كرده و عاقبت ما را در ... و هر چه فكر كرده بود كلمه اي كه بتواند منظورش را برساند پيدا نكرده و گزارشش را نا تمام به عرض جناب رييس رسانده بود و رييس زندان به گزارش او خنديده بود .
فرداي يكي از شبها كه نمي دانم كدام شب بود . رييس زندان ،براي بار جند هزارم ، صفحه ي آخر مصاحبه هاي او را را بست . در حالي كه فكر مي كرد بار سنگيني از روي دوشش برداشته شده ،از جايش بلند شد . با خوشحالي از سلولش بيرون آمد و به طرف وسائلش رفت .
فرداي آن شب بود كه آژير ها دوباره به صدا در آمدند . مامورها دستپاچه همه ي گوشه و كنار زندان را كاويدند . رييس زندان آماده باش اعلام كرد و مامور وقت در گزارشش نوشت « چناب آقاي رييس زندان دامت بركاته . در ساعت 004صبح من نامبرده‌ي فراري ( جناب انور رييس زندان قبلي ) را ديدم كه با وسايل مخصوصش كِلش‌كِلش كنان به طرف مستراح مي رفت . حتي دستي هم براي من بلند نكرد . البته از او گلايه اي نيست كه او هيچ چيزش به آدم ها نرفته بود . آخر خودتان بگوييد كي ، داوطلب مي شود تا اين همه سال فقط مستراح ها را تميز كند . ها ؟ من كه نمي كنم . يك دفعه هم نكردم . بعدش هم ديگر پيدا نشد . و خورد زمين شد و بُرد آسمان . همكارها به من مي خندند . شما نخنديد . خجالت مي‌كشم خطم خراب است »
شايد اين نمي تواند يك پايان خوبي براي يك قصه باشد و شايد بايد مي نوشتم كه رييس زندان قبلي و مرد به نوعي خودسازي خاص رسيده بودند كه مي توانستند از ديوارها هم بگذرند و يا مي نوشتم كه او و رييس زندان قبلي جايي زير هواكش مستراح پيدا كرده بودند كه در انجا به كبوتر هايي كه دنبال لانه مي گشتند دانه مي دادند و همان جا نيز ...اما نه مي خواهم و نه مي نويسم . يعني دلم مي خواهد بنويسم اما ....
3/5/82


۹/۱۴/۱۳۸۲

دوازده نفر ، بيست چهار چشم ، بيست چهار گوش و يك دستگاه تلفن كه صدايش در نمي آمد و يك ساعت كه عقربه هايش نشادر مصرف كرده و چار نعل مي دويدند . دوازده نفر بودند. شش نفرشان روي مبل هاي تق لق نشسته و شش نفر ديگر روي زمين چُندك زده بودند .
مرد اول از جا بلند شد و غريد . « لعنت ور شيطون ! »
انگار مرد هاي ديگر دنبال بهانه اي براي حرف زدن بودند . انگار حكمي نامرئي آنها را وادار كرده بود تا كسي حرف نزده ، آنها حرف نزنند.
مرد دوم بي حوصله گفت « رييس ، مگر قرار نبود مبل بخري ؟ »
رئيس نگاهش كرد . آهسته گفت « خريدم . ولي .... ( گوشي تلفن را برداشت . بغل گوشش گذاشت و ادامه داد )« با اين كاسبيا » د
مرد سوم به زورخودش را جابجا كرد و مثل طلب كار ها گفت « شما تبليغ نمي كني . ببين آژانس بغلي چكار كرده »
مرد چهارم آب دماغش را بالا كشيد و گفت « مي خوا از جو رد بشه و پاهاش تر نشه »
رييس آژانس سرش را روي دست هايش گذاشت و هيچي نگفت
مرد هفتم در حالي كه سعي مي كرد مبل شكسته از زير پايش در نرود ، از جا بلند شد و گفت « نكنه تلفن قطعه » د
رييس سرش را بلند كرد گفت « نه . نديدي همين حالا نگاه كردم » و ادامه داد « همش تقصير شماس . بابا لامصبا يه خورده رحم ، يه خورده انصاف . اي كاري كه شما مي كنين كلاشيه ! دو قدم راه پونصد تومن . »
مرد اول به طرف در رفت . به خيابان نگاه كرد و گفت « انگار خاك مرده رو خيابون پاشيدن . پرنده هم پر نمي زنه »
مرد هشتم به ساعت نگاه كرد و گفت « يك ساعت نيم شد »
مرد دوم دهن دره اي كرد و گفت « سر نوبت كيه ، اسم نحسشو خط بزنين ، شايد سُكش بشكنه »
مرد پنجم در حالي كه سعي مي كرد جلوي فريادش را بگيرد جيغ زد « پُر حرف مي زني . يك ساعته كه خطش زدم ! »
همه‌ نگاهشان كردند . مرد دوم جا زد . مرد سوم گفت « آخه رئيس اينكه نمي شه ، ما اين جا داريم از زور بي كاري سماق مي مكيم ، اونوخ تو راننده‌ي تازه مي گيري »
رييس از پشت ميز برون آمد و از در آژانس بيرون رفت . مرد سوم زير لبي فحش داد . رييس شنيد . بر گشت . در را باز كرد . به مرد سوم نگاه كرد و پرسيد « بله ؟ ! »
مرد چهارم ريش سفيد و چند روز مانده اش را تراشيد و گفت « با خودش بود ، رييس ! » و
.براي آنكه جو را آرام كند گفت « بابا ماه بركته ، هر سال همين طوره . مگه يادتون نيس ؟» به مرد نهم كه چشم هايش را بسته بود و چرت مي زد ، اشاره كرد
مرد اول گفت « يه ماه، ماه بركته ، يه ماه ، ماه محرمه ، يه ماه ، ماه نوروزه ، يه ماه فلانه . بابا كي جواب صابخونه‌ي منو مي ده آخه ...» هنوز حرفش تمام نشده بود كه مرد دهم از روي صندلي بلند شد و به طرف ميز رفت و دفتر ثبت اسامي مشتري ها را از زير دست هاي رئيس بيرون كشيد و تند تند به طرف در راه افتاد . همه با تعجب نگاهش كردند . رييس داد زد « كجا مي بري دفترو » مرد جواب نداد . رييس داد زد « با توام يابو ! »
مرد بدون توجه به فرياد او گفت « مي خوام سُكشو بشكنم . ديگه داره ديوونه‌مون مي كنه »
رييس از پشت ميز به طرفش رفت سر دفتر را گرفت و گفت « دفتر مگه سُك داره ، ديونه شدي ؟ »
مرد دفتر را از دست او بيرون كشيد و به طرف دستشويي دويد و گفت « مي خوام بشاشم روش ، شايد ...»
رييس به طرفش دويد و قبل از آنكه به او برسد ، مرد خودش را به داخل دستشويي انداخت و در را پشت سرش بست . رييس از پشت در فرياد كشيد « لامصب اونجا بسم الله نوشته شده . »
مرد صفحه اي از دفتر را كند و از در بيرون انداخت .
هنوز صداي شرشر تمام نشده بود كه زنگ تلفن همه را از جا پراند .



۹/۰۶/۱۳۸۲

..ادامه سر خشت

... كل سكينه خفه اش مي كنه . مثل ننجان ... ! اون ننجانه خفه كرد. خودم ديدم . پوزه اش مثل پوزه‌ي انتره!. چشماش خونيه...مثل كفتاريه كه تو لاشه مي افته . دستاي زشت و سياهشه روخنده ي مادرم مي كشه ... اون وخ، مي خواس خنده ها ننجانه پاك’كنه . مي خواس، نمي تونس .هِن هِن مي كرد . با چا رقد سفيدِ مثل ’گل ننجان، دهنشو سِفت بست . ننجان مثل خرگوشي شد . ..خرگوشا كه نمي خندن . گريه يم نمي كنن ، جيغم نمي زنن . چرا هيچ كس كل سكينه رو دعوا نكرد؟ چرا هيشكي هيچي نگفت؟...
اگرمادرم بميره... !!! مي’كشمش ، نمي گذارم . من نمي گذارم خفه اش كنه . نمي گذارم خرگوشش ’كنه . نميگذارم...
ربو رفته بود . پا لُختي دويدم بيرون . پدرم پشت در قوز كرده بود و چپق مي كشيد . مي دونستم اگر ببينتم، جلومه مي گيره . گفتم:« از رابون ميرم . من نمي گذارم .»
سنگ بزرگي ور داشتم « اينه مي زنم تو سرش ، تا سِقط بشه ، نمي گذارم !!!»

آهسته آهسته خودمه كشوندم رو سقف گنبه‌اي اتاقمون . سنگو آماده كردم . اتاق’پراز جيغاي مادرم بود .
« خدايا شكرت ! هنو نمُرده »
هيشكي تو اتاق نخوابيده بود . مادرم مثل وختي كه رو سنگ ’موال مي نشست رو چند تا خشت نشسته بود .
« بچه چه جوري بيرون مياد؟ »
« خدا مي ده »
’مل سلمه پُشتش نشسته بود و با دَساي چاق و يغورش، پشت گردنِِِ مادرمه گرفته بود . ترسيدم ، گردنش كوچك بود . لاغر بود و هي رو خاكا اين ور اون ور مي شد ، َدس و پا مي زد « چرا خرگوشو گريه نمي كرد، چرا جيغ نمي زد ، ... اصلا چرا بايد مادرا گريه كنن؟ چرا با يد جيغ بزنن؟ چرا نبايد مردا بزاين ؟ اونا كه گردن’كلفت ترن !!»
كل سكينه وسط پاهاي مادرم قوز كرده بود . مادرم جيغ مي زد و جيغاش هي يواشتر مي شد ، يواشتر ، يواشتر .اتاق پر از كل سكينه شده بود و مادرم زير سايه شون داشت گم مي شد .
گردن خرگوشوم‌اَم شل شده بود . فقط يه ذره سبيلاش تكون مي خورد. تو دلم جیغ زدم :« اصلا چرا بايد بزا ين؟» كل سكينه فهمید . سرشو بالا گرفت و گفت : « پدرسگا،! اذان بگين !»
« لا مصب برا چي اذان بگن ؟ برا كي اذان بگن ؟! من نمي گذارم ، من مي’كشمت.»
سنگو آماده كردم ، دستموبردم بالا ، نشونه گرفتم رو كله‌ي كوچكش . مي خواستم بزنم، كه يه ‌دفعه يكي از كل سكينه ها تنوره كشيد و از’كت بون اومد بالا . تموم بدنم به لرزه افتاد . سايه ش افتاد رو جونم .همه جا رو پر كرد . ترسيدم ، مي خواستم بخزم عقب ، وختی نگاه كردم به پشت سرم . دیدم « یا ابوالفضل » پدرم امده رو بون و دُرست زیر پاها من وایساده . مثل مار تو خودم چنبر زدم . پدرم منو ندید. دستاشو رو گوشاش گذاشت و جیغ زد « الله اكبر ، الله اكبر »
صداش مي لرزيد، منم مي لرزيدم . خودمو جمع كردم و از جلو كُت بون عقب كشيدم.
«الله اكبر ،الله اكبر »
صداش تو جيغاي مادرم گم مي شد . يا ابولفضل اگر مي ديدتم ، ديگه هيچي ازم باقي نمي گذاشت.
« اشهد ان لا اله... »
...از رو بون پرتم مي كنه پائين ، وختي ناراحته ديگه هيچي نمي فهمه .
« اشهد ان محمدا...»
قوز كردم ، تو خودم قايم شدم .
« اشهد ان علي ...»
« مرد بايد مث كوه سنگين باشه، مادر. مرد هیشَوخ گريه نمي كنه »
مادرم جيغ مي زد ، صورت نرم مهربونشو بوسيدم وپرسيدم « مادر بابا هيچ كسو دوس داره؟ »
« نه مادر، بابات هيچ كسه دوس نداره .»
« حي علي الصلوه »
...اگه بميره!
« حي علي الفلاح »
....خدايا گا خوردم .....من كه گفتم برادر نمي خوام ، چرا هيشكي حرف گوشم نكر د؟
« حي علي خير العمل »
يا حضرت علي مادرم نميره، هيچي نمي خوام .
« حي علي خير العمل »
...مادرم ساكت شده بود.
« لا ال ....»
..ديگه از پدرم نمي ترسيدم .خودمو جلوي كُت بون كشيدم . مُل سلمه التماس مي كرد .« جيغ بزن ، فشار بده ، يه كاري بكن »
كل سكينه وسط اتاق واستاده بود . نه مي خنديد ، نه گريه مي كرد .« لا اله الا ...»


گردن خرگوشو شل شده بود . بردمش بيرون . چقدر كوچك شده بود . كنار جو پر از كل سكينه بود ولي من ديگه نمي ترسيدم ، زير درخت سایه خوش خاكش كردم وبراش آواز خوندم .
” بره ي بورم خرگوشو....... قرمه ي شورم خرگوشو .
بابو بابو خرگوشو.............. جون دلم خرگوشو
خیلی گريه كردم . رو قبرش آب ريختم ، به آسمون نگاه كردم و رو ِگلا خط كشيدم.

۹/۰۲/۱۳۸۲

سرِ خِِِشت

هوا اونقد تاریک بود که فکر می کردم سقف آسمون اومده پایین . فکر می کردم اگر دستمو دراز کنم ، دستم تو سیاهی اسمون گم میشه . همه چی عوض شده بود . بُته های لب جو پر از فش فش مار بود و جو مثله اژدها غرش می زد و جلو می رفت . اوقد ترسیده بودم که دندونام درک درک ور هم می خورد . ولی نمی فهمیدم چرا بر نمی گردم .
جنازه ي خرگوشوم تو بغلم بود . گردنش ُشل شده بود و کله ش همراه هر قدمی که من ور میداشتم این ورو اون ور می افتاد . خرگوشوم همين سر شبي’مرده بود ومن می رفتم تا زيردرخت سایه خوش1 خاكش كنم.
َچن وَخ بود كه شكم خرگوشوم باد كرده بود . .بچه ها مي گفتن هرچيزي كه شكمش باد كنه ، توشكمش بچه داره . چقد خوشال بودم . میگفتم هَف ، هَش تا بچه می زایه و .... مادرم اَم شكمش بادكرده، یعنی ...؟
دلم مي خواس مي قهميدم ، حالا كه خرگوشو مرده ، بچه‌هاي توشكمش چطور مي شن ؟ اما ...
يك نفر زيردرخت سایه خوش بالا سرمادرم نشسته بود وداشت زمينو مي كند . دويدم طرفش اون آدم سرشو بلند كرد . كل سكينه بود. چشماش ، مثل چشما ي گربه برق برق مي زد . تا منو ديد خنديد وتا خنديد از وسط دو شقه شد .هر شقه ش، يك كل سكينه شد .اونام خنديدن و تا خنديدن ، ازوسط دوتا شدن . دوباره ، دوباره،...
دورم پراز كل سكينه شد . مادرم زير پاهاشون گم شد . جيغ زد . منم جيغ زدم . جيغ زدم وازخواب پريدم . تو خونه ي خودمون نبودم . اتاق تاريك تاريك بود . خونه ی اسدالله همسايه مون بود. كنار ’ربو2 خوابيده بودم.
صداي اسدالله ازپشت در اومد تو، ازیه کسی پرسید : « كل سكينه اومده؟»
دلم ’هري ريخت ، كل سكينه براچي؟ كل سكينه ’مرده هارو خفه مي كنه . اون فقط زورش به سر مُرده ها مي رسه ...اون ننجانه3ِ خفه كرد. خودم باهمين چشماي خودم ديدم ...
ننجان خواب بود ، خواب بود ومي خنديد . قدش دراز شده بود . بابا بالا سرش نشسته بود .وتندتند سبيلاشهِ مي كند .مادرم تو سرش مي زد وبلند بلند جيغ مي كشيد
« نمي ذارم . به خدا نمي ذارم »
كل سكينه ، نه مي خنديد ، نه گريه مي كرد. دست گذاشت توسينه‌ي مادرم واونو هُل داد عقب و روي چشمهاي ننجانه بست. بعدش، دهنِ ننجانه محكم به هم فشار داد و با يك تكه َلته بستش .مادرم جیغ زد ..مادرم جيغ مي زد ، جيغ مي زد...

« يا قمر بني هاشم ! كل سكينه برا چي اومده؟...»
رُبو نفس بلندي كشيد و دندون قريچ4 رفت . دندوناش چه جيس جيس نا جوري مي كرد. اتاق تاريك بود . صداي جيغ مادرم همه جا بود . تو صورت ’ربو نگاه كردم . يه جوري بود. نيشو5 مي كرد. گفتم « ’ربو ، ربابه »
سرش ’لخت بود
« نگا نكن، ميري تو آتش َجهندم !»
چشمامو بستم . دوباره صداش كردم : « رُبو – رُبو! »
’ربو نفس نفس مي زد . از توي اجاق، يه چيزي قرمز قرمز ، از زير خاكسترا در اومد و رفت بالا ، رفت تا زير ’كت6 بون ودوباره َور گشت . اومد َور طرفم ، ’گنده شد .يه جوري بود .
گفتم « َمن’دزما » .
.ترسيدم . جيغ زدم« ’ربابو ،’ربو ؟! من مي ترسم ، بلن شو »
’ربو جواب نمي داد . با دست تكونش دادم . من دزما دو تا شده بود . دو تا چشمِ قرمز قرمز . داشت مي اومد طرفم ، از ترس موهاي’ربورو كشيدم . ربو آخي گفت و با مشت كوفت تخت سينه ام . دردم گرفت . به گريه افتادم وبا گريه صداش كردم« ربو ، ربو »
صداي جيغ زياد شده بود و پشت سرهم . محكم تكونش دادم و گفتم: « ’ربو، ’ربابو، خدا مرگت بده . َوخي ، من مي ترسم، َمن’دزما !! »
ربو تندي از جاش بلند شد ، صاف وسط رختخواب نشست . چشماش مثل خون بود . با دست پشت سرمو نشون داد و گفت : « كُوش ، كوش. مي بينم، مي بيني ؟ مي بينمش . بابو ، بابو ! بابو !»
منم جيغ زدم « َمن’دزما ، من’دزما! »
و از ترس، چشمامو بستم . ولي اون ،از پشت چشمامم اومد تو . دراز بود . گُروك مي شد . مي چرخيد . سايه مي شد . قرمز مي شد . آبي ، سبز ، بنفش « َمن’دزما »
دستامو رو چشمام گذاشتم ومحكم گرفتمشون واز ته سرم جيغ كشيدم .
دستامو گرفت . دستاش مثل آتش داغ بود . خودمو عقب كشيدم . اون جلو اومد ، دوباره دستامو گرفت و جيغ زد« ماشو ، ماشو؟ چطور شدي؟ »
’ربابو بود . قفل زبونم شكست ، نفسم سروا كرد و بغضم تركيد .’ربوپرسيد « چطور شدي؟ اين جا چه كارمي كني؟ »
نمي تونستم حرف بزنم ، گريه نمي گذاشت . مي ترسيدم . مي خواسم تو بغلش قايم بشم ، مي خواسم ....
صداي جيغ مي اومد ، از در ، از’كتِ بون ، از دود كش اجاق . ربابويك دفعه از جاش بلند شد و دويد بيرون . منم دنبالش دويدم .’ربو تو تاريكي دنبال كفشاش مي گشت . تا منو ديد گفت : «تو كجا؟ »
گفتم :« خونه مون ! من اينجا مي ترسم! »
گفت :« خاك ور سرت’كنن . به توَيم مي گن َمرد !؟ مادرت داره مي زايه!»
:« خوب بزايه ، منم مي خوام بيايم ! »
دو دستي زد تو سرم و گفت :« برو كنار خواهرات بخواب. َمردا رو كه راه نمي دن !»

حالا فهميدم ... پس جيغا مادرم مال اين بود كه ... پس چرا خرگوشو جيغ نزد ؟ چرا گاو رضا ديونه جيغ نمي زد..؟

رضا مثل زنا گريه مي كرد .اشكاش تو ريشش گم مي شدن . پشت در زانو زد ، و زار زار گريه كرد و به پدرم گفت : « بيا حلالش كن ، نمي تونه بزايه . ! پاها گوساله اومدن بيرون . دگه هشكارش نمي شه بكنيم. !»
چشماش بيرون زده بود . سر بزرگش رو زمين پهن بود . نفس نفساش خاكا رو جارو كرده بود .هيشكار نكرد. دست و پااَم نزد . صدا نداد ... هنوز’خر’خر ميكرد كه پدرم شكمشو وا كرد و گوساله را بيرون كشيد . رضا، وقتي گوساله را ديد، گفت :« خدایا...هنو نفس داره »
اووخ اشكاشه پاك كرد و از طويله بيرون رفت و گفت:« حلالش كن ، يا ببرش ! من دگه اينم نمي خوامش »
مادرم جيغ مي زد . جيغ مي زد ... خدایا ،اگر بميره ؟!... من كه گفتم نمي خوام . من از همون اولش نمي خواسم .پس....ادامه دارد

۸/۳۰/۱۳۸۲

شب چنان تيره كه شب پيدا نيست

عشق اما پيداست

سايه ي آمدنت در راه است

روز بايد باشد

۸/۱۸/۱۳۸۲

گوسفند ها

باد گيس هايش را افشان كرده بود و مي دويد . مي دويد و مويه مي كرد و فرياد مي زد « كوووو ، كووو ؟ »
دنبال چي مي گشت ؟ از بالا با سرعت به طرف زمين شيرجه مي رفت . خاك و خاشاك تفتيده كوير را مي كاويد ودوباره سر برمي داشت . لاي پاهايم مي پيچيد ، دورم مي چرخيد و محاصره ام مي كرد . دهن و دماغ و چشمهايم را پر مي كرد و مي رفت و باز …
تا جائي كه مي توانستم وگردنم خم مي آورد سرم را ميان سينه ام فرو برده بودم و به شب خيره شده بودم و باد. دلم گرفته بود . يعني از همان لحظه اي كه بي سيم پاسگاه خش خش كرد؛ از همان موقعي كه تازه داشتم حلاوت خواب را لاي ملافه سفيد مزه مزه مي كردم و خنكاي مادرانة تشك را با ذرات وجودم مي مكيدم ، دلم گرفته بود .
وقتي بيسيم غرغر كرد ؛ وقتي سرگروهبان قارقار كرد . دلم هُري ريخت پائين و گفتم« هر چی هس بلایه» ولي خودم را به خواب زدم . خواب رفتم و خواب ديدم ؟ نه ! فرصتي نشد . سرگروهبان بد عنق و پشمالو، مثل نكير منكر بالاي سرم بود . گفتم : چي مي خواي از جونم ، لامصب ؟
: پاشو .
: سرگروهبان؛ تورو قران ولم كن . هنوز زوده .
می دانستم که دست بردار نیست . بلند شدم و گفتم : چيه ، سرگروهبان ؟
: تو چقدر بد خوابي بچه ! انگار اينجا خونه ي خاله ته و منم ننه جونتم ،ها ؟ ... پاشو ؛ پاشو . يه ماشين چپ كرده !
: چي چپ كرده ؟
: يه ماشين پر گوسفند ، دو تام كشته داده !
: كجا ؟
: بغل گوشمون ، پاشو .
: چرا من ؟
....

ماشين انگار گاو بي شاخ و دُمي بود كه از زور خشم سر ش را به خاك سپرده بود و دهن مچاله اش ، دل خاك را كنده بود و فرو رفته بود … پشت شيشه اي كه نبود ، سر يك آدم با چشماني كه از حدقه بيرون زده بودند؛ به زمين خيره شده بود . سري پر ازخون ، هاشورهايي پر از نرمه شيشه ،كه برق برقِِ زدن ستاره ها را چند برابر مي كرد و او را مثل مترسك، پیرو بدبختي نشان مي داد و گوسفندها ...
گوسفندها كوير صاف و قهوه اي را ’گل’ گل ، سياه و سفيد كرده بودند و آزاد و بي خيال سر به بيابان داده بودند و مي رفتندند . وقتي آنها را ديدم گفتم :
: سرگروهبان ؟!
: قوز بالا قوز !
: يعني ؟
: جمعشون كن ، كه فردا طلبكارمون مي شن .
: كي ؟ گوسفندا ؟

جوابم را نداده ورفته بود . همه مي رفتند . مادرم كه رفت ، پدرم آن همه گوسفند و آن همه بچه را به جانم انداخت و خودش رفت؛ تا من زير بارشون له بشم ، پير بشم ، خرد بشم و...
پتوبراي باد ناز مي آورد . مي رقصيد و با گوشه هاي شلالش به او چراغ مي دادوبـاد از هما ن جا به داخل مي خزيد، دور تنم مي پيچيد و تا عمق وجودم نفوذ مي كرد و صداي گوسفند ها امانم را بريده بود .
بع ع ع ، بع ع ع ، بع ع ع .
: مرگ ، درد ، بي صاب مونده ها ، چه مرگتونه ؟ هر چي مي كشم از شما مي كشم ، هر جا مي رم ، هر چي از دستتون مي گريزم ، از تو پيشونيم در مي آيين .بياين اينجا جمع شين !
گوسفندها یک دفعه بي قرارشده بودند . رم كرده بودند . مي دويدند . من هم باید یه دنبالشان می دویدم اما باد نمي گذاشت بدوم ، نمي توانستم جمعشان كنم ، بي تاب بودند ، ترسيده بودند ، يك طوريشان بود ، من مي دويدم و جيغ مي زدم و آنها بع بع مي كردن .
بع ع ع ، بع ع ع ، بع ع ع .
: تير سه شُعبه ، حروم بشين ايشااله . هميشه همينطورن . هيچ دردي ندارن ها ، جاشون گرم ، زير پاشون نرم ، مگر راضي مي شن ، سگ مرده ها . فقط مي خوان ول باشن و شكم كاردخورده شونو سير كنن و رو پشت هم جفتك چاركش بازي كنن … َاه ، اين تفنگم مايه ي عذاب شده . بگو امشب اينو به كُول من دادين چه ؟
« تفنگ ناموس سربازه !، جان سربازه ! ، تفنگ بايد با جسم و جان سرباز يكي باشه . تفنگ نبايد بي سرباز باشه . تفنگ … »
« تفنگ و مرگ ، تفنگ و درد ، من اين جا اين ناموسه مي خوام چه كارش كنم . »
بع ع ع ، بع ع ع ، بع ع ع .
: بي جون بشين ايشااله . بي جون بشم ايشااله . كُاشكي خواب مي افتادي بابا ، كاشكي … ؟
: كُاشكي چي ؟
: هيچي !
: هيچي يعني چه مرگته ، مي گي من چكار كنم ؟… من مي فهمم دردت از كجايه ! خدا بيامرز پدرم ، مي گفت « اي مدرسه ها مدرسه كفرن » مي گفت : « آدم كه با سوات شد، اول ديوونه مي شه . اووخ كتاب مي خونه . كتابم كه خوند ، شك پيدا مي كنه . اووخ نه دنيارو داره . نه آخرته » اين همه سال فرستادمت مدرسه . اون همه سال حرف گوش اون زنكه ديوونه كردم و تو درس خوندي . َبَِست نيس ؟ تازه . من اين گوسفندارو چه كار كنم ؟
: من چه كارشون مي تونستم بكنم . ِهِخ خ خ ، ِهخ خ ، كجا مي ري سگ ’مرده ؟ لامصبا، همه بيابون خدارو ول مي كنن و مي دون برن تو جاده ، برن زير ماشين . مثل اين كه وَر لج منِ مي كنن َ و ور لج من مي رن وگرنه اين همه بيابون … برگرد »
: برگرد مدرسه .
: نمي ذاره آقا ، مي گه ما تنهائيم . مي گه « همه پيغمبرا چوپون بودن » مي گه « پدر در كودكي دست پسر گيرد كه …
: خيله خب ، خيله خب . خدا لعنت كنه اونيكه اين شعرو … طوري نيست . راست مي گه ، پيغمبرا اكثراً چوپان بودن . چوپاني به آدم فرصت مي ده كه فكر كنه ، كه چشماشو باز كنه . تو هم همين كارو بكن ، دركنارش ، كتابم بخون . بخون و فكر كن ، چيز بدي نيست …
: ِهخ خ خ ، كارد َور اشكمتون بيايه ، هي . بيا اين َور بي پير . مگر مي گذارن . مگر تونستم . من هيچ وخ فكر نكردم …
فقط می خواندم . اول خیلی سخت بود ، ولی کم کم عادت کردم . آقا معلم کتاب می آورد و من می خواندم . مثل گرگی که به گله بزند ، کلمات را می بلعیدم می خوردم و همراه آدم هایی که زیر صفحه ها حبص بودند راه می افتادم . از این شهر به آ« شهر . از این کوچه به آن کوچه . گم می شدم . پیدا می شدم . زنده می شدم . گوسفند ها می رفتند ، من هم می رفتم . آن ها می ایستادند ، من هم می ایستادم . می خوابیدند ، من هم می خوابیدم . دیگر نه پشکل هایشان را می دیدم و نه گرد وغبار پشتشان را . فقط می خواستم بخوانم و می خواندم تا گم شوم . می خواندم تا بزرگ شوم و همیشه می گفتم « اگر بزرگ بشم ، اگر ...
اگر وزوز تيز باد نبود كه مثل عقرب نيش مي زد و مي سوزاند ودر مي رفت . باور نمي كردم كه اين جايم ، تو اين كوير ، كنار ماشيني كه چپ كرده ، له شده . باور نمي كردم دو تا آدم ُمرده كنار من هستند و من اصلا عین خیالم نیست آهسته آهسته به طرفشان رفتم . هیچ وقت یک مُرده را از این نزدیکی ندیده بودم . يكي از آنها مثل آدمي كه پولش را گم كرده باشد ،به زمین زل زده بود و چشم هايش ، ذره ذره ی خاك هارا زيرورو مـي كـرد و آن یکی ، به طرفش رفتم و انگار نه انگار که این یک جنازه است ، مو هایش را گرفتم وسرش را بالا آوردم . اخم كرده بود .چین های صورتش مثل آدمی که غرق فکر کردن باشد توی هم گره خورده بودند . ناخود آگاه پرسیدم : به چي فكر مي كردي ؟ …
به هيچي ! هيچ وقت فكر نمي كردم و نمی دانستم که بعد از خواندن بایدفکر کنم . فقط می خواندم که خوانده باشم و زمان بگذرد . نفهميدم چطور بزرگ شدم . نفهميدم بزرگ شدن و بزرگي يعني چي . تا …
: بايد بري سربازي .
: چي ؟ كجا ؟
: معلوم نيس ، هر جا فرستادنت .
: پس گوسفندا ....ِهِخخخ ، بيا اين طرف . لامروت درست وسط جاده وايساده !... ده برو گمشو . حروم لقمه . من نمي فهمم . اينا رو كجا مي بردن ؟
هيچ كس نمي فهميد ، هيچ كس نمي د انست ما را به کجا می برند .چرا مي برند. فقط جايمان تنگ بود . يه گله آدم . از همه رنگ ، ازهمه جا ، فقط مي دانستيم مي رويم سربازي . دل مان خوش بود كه لباس نوییگیر مان مي آید و پوتينهاي نو ، كلاه نو .از ماشين كه پياده شديم . مات بوديم ، گم بوديم . هر كسي به طرفي رفت . دهنمان مثل ُبز باز بود . چشم هايمان سرگردان . دلمان مي خواست برويم ، بگرديم ، ببينيم . نه ! فقط بعد از آنهمه ماندن ،مي خواستيم حرکت کنیم و...
: همه به خط شين . شش نفر جلو ، بقيه پشت سرش ، فهميدين ؟
سر گروهبان بود . یک آدم یغور وسیاه . تا حالا همچین آدمی ندیده بودیم . او فقط جیغ می زد، داد می زد . هُل می داد و پا هایش را بر زمین می کوبید
: بيا اين ور ، يابو ، كجا مي ريزبون نفهم ؟ آخه من چه جوري حاليتون كنم كه نبايد برين رو جاده . هِخخخخ ، حروم بشین ایشالله
فریاد هایش ما را بیشتر گیج می کرد . ما را وسط یک فضای ناشناخته رها کرده بودند . ما فقط می خواستیم جائي پيدا كنيم كه آشنا باشد وآراممان کند . وقتي سرگروهبان،به هر ضرب و زوری بود ، به خطمان كرد و دويد و ما را به دویدن واداشت ، چه راحت شديم .
: تندتر ، تُن تر ! اَك ، او ، اِ . اَك ، او ، اِ . اَك ، او ، اِ . بدوين ! بدوين .َاك ؛ او؛ اِ . اك ؛او؛ اِ
باد امان همه چيز و همه كس را بريده بود . من ، شن هاي نرم و قهوه اي ، شنهائي كه شن نبودند، آدم بودند . بُز بودند. گوسفند بودند. و باد آرام آرام حركتشان مي داد . مي برد و مي رقصاندشان . چشم هايم سنگين شده بود و مي سوخت .پیش گوسفند ها التماس کردم « كاشكي می خوابیدین ، کاشکی آروم می گرفتین ؟ یعنی شما نمی با بخوابین ؟
: هوی یابو گوشت با منه ؟ ساعت نه خاموشیه . مثه بچه ی آدم بگيرين بخوابين . صداتونم در نياد . واي به حالتون اگه جيكتون در بياد .
هنوز سر شب بود . و ما عادت به خوابیدن نداشتیم …
هنوز هوا تاريك بود كه …
« بر پا . برپا »
با زبانِ ديگري حرف مي زد . فرياد مي زد . زباني كه ما نمي شناختيم و فقط نگاهش مي كرديم .
« مگر نفهميدين چي گفتم ! بشمار سه ، بايد بپرين بيرون . بشمار يك … بشمار دو … بشمار سه …
ديگر تنها نبوديم . ديگر هيچ وقت ، تنها نبوديم . هميشه سرگروهبان يا جلويمان بود يا پشت سرمان ، فرياد مي زد . فرمان مي داد . « بشمار سه دست بزنين به ديوار و برگردين ، بشمار سه برين دستشوئي و برگردين … هر شب جوراباتون بايد شسته باشه . كفشاتون هميشه واكس زده باشه . فهميدين ؟
: بعله .
: بعله نه . بعله سركار .:
بعله سركار .
: بلندتر .
: بعله سركار ، بعله سركار ، بعله سركار . بع بع بع ع ع ع . بع ع ع . بع ع ع .
صحرا بود . باد بود . جنگ بود . سرگروهبان مثل گرگ بود ! گرگ بود ! جنگ بود . « بع ع ع ، بع ع ع » باد بود ، باد بود . همه چيز قاطي بود . آتش ، دود ، باد ، صبح گاه بود . افسر ، افسرها ، سرگروهبان ،سر گروهبا نها؛ صدا ، صدا ، كوووه ، كوووه ، بع له . بع ع له . بع ع ع له ، فلج شده بودم . مي خواستم بدوم ، مي دويدم ، مي دويدم . …
با ترس از خواب پريدم . فقط صداي باد بود . هوووو ، هوووو ،
گوسفندها ترس خورده دورم جمع شده بودند . قوز كرده بودند . آماده ي فرار بودند . مثل اينكه با چشمهايشان مرا صدا مي كردند . از من كمك مي خواستند . از ترس آنها من هم ترسيدم . به اطرافم نگاه كردم . غير از تاريكي هيچ چيزنبود .چشمهايم را بستم با دقت صدا هاي اطرافم را از هم جدا كردم . غير از صدا هاي هميشگي بيابان؛ صداي ديگري هم بود . صدايي كه نه من مي شناختم ونه گوسفند ها . خودم را جمع كردم وگوش دادم . نه ! صدائي مي آمد . مي پيچيد و مي آمد . اوووو ، اوووو … به گوسفند ها گفتم : صداي باد نيس ؟! شغاله ؛ نه ؟! نه ! صداي گرگه ...
صدا بيشتر شد . نزديك تر شد . گوسفندها ترسيده ؛دورم حلقه زدند . به سرعت از جايم بلند شدم . پتو زمينگير شد . باد محاصره ام كرد . پيچاندتم ، مچاله ام كرد . چيزي تو هوا بود كه من نمي فهميدم ، اما حس مي كردم . گوسفندا هم فهميده بودندو لحظه به لحظه بيشتر توي هم گره مي خوردند . هوا پر از ترس بود پر از ...
« يك سرباز خوب ، سربازيه كه بوي دشمن رو تو هوا حس كنه … تو چرا مثل بز دهنت باز مونده ؟ »
نگاهم مي كردند ، نگاهم مي كردندو پا به پا مي شدند . از نگاهشان جِرّم گرفته بود
؛از ترسي كه توي نگاهشان بود و عصبي ام مي كرد ؛ بدم مي آمد . آهسته گفتم : تا حالا كه خبري نبود ، منو هيچي حساب نمي كردين ، حالا چطور شده ؛ ها ؟ …
« تاپ ، تاپ ، تاپ ...»
چيزي روی شنها حركت مي كرد
« تاپ ، تاپ ؛ تاپ ، تاپ »
صدا ، آرام بود و محتاط ! مسير صدا را تعقيب كردم ؛ واويلاي ظلمت بود .
دلم مي خواست فرياد بزنم . كسي تو دلم بود كه مي خواست جيغ بزند . فرياد بكشد .اما دهنم را محكم گرفتم . صدا به كاميون رسيد .
« تاپ ، تاپ؛ تاپ ، تاپ !»
نمي فهميدم تاپ تاپ قلب خودم بود يا صداي كس ديگري . گوسفندها، بي صدا تو هم جمع شدند، فشرده تر شدند .نگاهم مي كردند ، التماس مي كردند . حرصم گرفت ، دهنم باز شد . فرياد غلغل كرد . جوشيد و از دهنم بيرون دويد « برين عقب كثافتا ، برين عقب تا ببينم چكار بايد بكنم . »
...« اين جور مواقع سرباز بايد خونسرد باشه . تفنگشو از ضامن خارج بكنه . دستشو بذاره رو ماشه و به طرف جان پناهي بره كه بتونه … »
همين كار را كردم . هنوز يك قدم برنداشته بودم كه گوسفندها از من نا اميد شدند و رم كردند ، حركت كردند ، دويدند دمبه هایشان مثل آدمي كه دست بزند ، به پشتشان مي خورد و صدا مي كرد . « تق ، تق ، تتق تق ، تق ، تق … » و به طرف جاده رفتند . نمي دانم از ترس بود يا ...من هم دويدم . پشت سرشان بودم توي يك صف بوديم . مي دويديم ، مي دويدم و اصلا نمي فهميدم ؛ براي چي مي دوم ! مي دويدم تا جمع شان كنم و به کنار کامیون برشان گردانم يا… حالا يادم آمد …
وسط ميدان صبح گاه بوديـم . ورزش بـود . مي دويـديـم . بـا هر ضـربه ي پاي چپ؛ كف دستهايمان را محكم بهم مي زديم
« تق ، تق ، تتق ، تق »
سرهنگ بالاي جايگاه بود و مثل ديوانه ها تند تند دست هایش را تكان مي داد و فرياد مي زد . سرگروهبان پشت سرمان بود و داد مي زد : برگرد ! منم ! شوخي كردم ! برگرد ! كجا مي ري نره خر !
روي جاده بوديم ، دو تا چشم از دور برق برق مي زد . دو تا خط نور كه تند و پر شتاب به طرفمان مي آمد . گوسفندها مثل پروانه به طرفش مي دويدند ، انگار به خطشان كرده بودند . سياه ، سفيد ، سياه سفيد . هيچي نمي فهميدند .
« روي خط سفيد ، همه به دنبال هم ، نظم رو بهم نزن يابو ، بدو ، بدو »
صدايشان مي كردم ؟ جلويشان را مي گرفتم ؟ يا فقط دنبالشان مي دويدم ؟ شايد من هم مثل آنها شده بودم . « بدو ، بدو بدو ، بدو واي نستا ؛ كف بزن ؛ كف بزن يالله، با هم ،باهم ، باهم »
« تق نق تتق تق . تق تق تتق تق ...»
نور نزديك مي شد . نزديك تر و نزديك تر . اژدهائي بود كه از چشمانش آتش مي باريد و رجز مي خواند « بووق ، بووق »
گوسفندها ترسيدند ، شنيدند ، اژدها يورش برد . سر ، دست ، خون ، خون ،
«بع ع ع ، بع ع ع ع بع ع ع ع ع ... .»
« گوسفندا رو ولشون كن ، خودتو نجات بده ! »
گوسفندها به كناره ي جاده دويدند . ايستادند ، تسليم شدند ، تسليم صدا و هيبت صدا . « بوووق ، بوووق بووووووووووووووووووق»
بيدار شدم ، بيدار بودم . صبح گاه نبود . اژدها نبود . كاميون نعره مي زد . جيغ مي زد و جلو مي آمد . ديگر گوسفندي نمانده بود . كاميون زوزه كشيد « قيس س س سسسس س س » بطرف بيابان ندويدم . پس ننشستم ، پاهايم اطاعت نمي كردند . مي فهميدند اما … فقط نگاهش مي كردم .
« باتوَام يابو؛ به چپ ، چپ »
صداي سرگروهبان بود . پاهايم نا خواسته اطاعت كردند و پاي چپم محكم به زمين خورد . پاي راستم تا نيمه چرخيد وتا بالا تنه ام را چرخا ندم ، كوهي از آهن اسيرم كرد . به هوا پرتم كرد . كاميون چرخيد . برگشت ، نور روي گوسفندها افتاد . سرگروهبان توي سرش زد و به طرفم دويد .
« حرفِ گوشم نكردن سرگروهبان ، منم كاري نتونستم بكنم . من كاري نكردم . منم مثل اونا …»
دستش را روي دهنم گـذاشت ، گوسـفندها زيـر نـور ماشين آرام آرام سرشاخه هاي تند و تيز خار را سق مي زدند . چيزي از شب توي چشمهايم ريخت ، سياه ، قرمز ، گوسفندها آرام بودند . آرامِ آرام .



علی اکبر کرمانی نژاد اسفند79

۸/۱۲/۱۳۸۲

دست آویز باد


باد دچارت کرده بود و نرمه های ریز باران را ، مثل ساچمه های تفنگ بادی ، توی سرو صورتت می زد . با تلاش رکاب می زدی . قیقاج می رفتی . می خواستی از گیر باد فرار کنی . سرت را تا جائی که میشد توی یقه ات فرو کرده بودی . خم کرده بودی . خیلی وقت بود که دیگر عادت کرده بودی ، سرت را بالا نگیری و همیشه روی زمین دنبال چیزی باشی . ورق آهنی را که پشت ترک دوچرخه ات بسته بودی ، روی آسفالت کشیده می شد ، خر خر می کرد . خش خش می کرد . جرقه می زد واز باد کمک می گرفت. که نیاید . وتو با تمام توانت رکاب می زدی تا زود تر برسی . رکاب می زدی، تا جواب پوزخندهای آنها را بدهی. عصبی شده بودی . گفتی«برای این یه تیکه آهن 1400 تومان کرایه نمی دم . خودم می برمش»
خودت خواستی .همیشه خودت خواستی. ادعا کردی ، از خودت مایه گذاشتی و خواستی روی پای خودت بایستی. نمی توانستی فرمان چرخ را رها کنی . نمی توانستی باران را ، شاید هم اشک چشمانت را پاک کنی.
چشمانت می سوخت . صورتت گُر گرفته بود . صدای خِر خِر آهن همه ی صداهای اطراف را خفه می کرد . فکر می کردی ، همیشه این آهن را دنبالت کشیدی . فکر می کردی ، آهن به گردنت بسته شده. پاهایت تیر می کشید ند . می سوختند . از خودت پرسیدی « از کجا؟»
و خودت جواب دادی« همیشه ، همیشه ، همیشه »
از وقتی که درس اَت تمام شد ، بیشتر شد. از وقتی که بعد از آن همه ، هول وهراس خواندن وامتحان دادن وبعد از جشنی که مادرت بعد از مهندس شد نت گرفت. ... اصلا نمی خواهی یادت بیاید .نمی خواهی به آن فکر کنی . اصلا یادت رفته ، که روزی همه ی طایفه ، توی خانه جمع شده بودند ومهندس . مهندس می زدند وتو زیر نگاه ، پر تمنای دخترهای طایفه ، سرخ می شدی . سفید می شدی وتوی آن همه ازدحام وصدای قاشق هائی که به ته بشقاب ها می خورد...
مادرت النگوهای ارثی مادرش را فروخت . پدرت می خواست دوچرخه را بفروشد وتو گفتی « کافیه »
هر چند می دانستی ، کافی نیست . به همین هم راضی نبودی . نمی خواستی . کاشکی راحتت می گذاشتند. کاشکی پیله نمی کردند.« بیا داماد شو»
« یه فکری بکن داداش ، موهات سفید شدن »
« وای ، ما دلمون لک زده واسه یه عروسی . دس بجنبون. پسر »
میخواستی بگوئی ، یعنی همیشه با خودت می گفتی « آخه چه جوری؟ با چی ؟ چرا باور نمی کنین»
خودت هم باور نمی کردی ، باورت نمی شد جابجایی ، همین یک ذره ی آهن این قدر سخت باشد . پاهایت مثل دو تیکه ی آهن شده بود . چرخ ، پیلی پیلی می رفت . ایستادی ، از چرخ پیاده شدی . دست هایت می سوخت و مثل لبو تنوری ، سرخ شده بودند.
سرخ، سیاه ، چرخ نمی ایستاد. بد قلقی می کرد . باران بود یا اشک که چشمانت را می سوزاند . پاهای خواب رفته ات را محکم به زمین زدی و گفتی « جون مادرتون، فقط یه کم دیگه»
گفتی« کاشکی بارون وایسته، کاشکی اقلکم باد نمی اومد. »
سر تا پا خیس شده بودی . هر چه می ایستادی ، بیشتر سردت می شد . پریدی روی چرخ . چرخ اسب چموشی شده بود . بد قلقی می کرد. سواری نمی داد. نمی خواست رو به باد برود . رکاب زدی، فشار آوردی . عرق از همه وجودت نشت کرده بود . پیش چرخ التماس می کردی « جونمو نگیر ، دیگه چیزی نمونده. »
چرخ قدیمی وقراضه ای بود که پدرت به توداده بود و خودش یادش نمی امد ، از کی گرفته وچند سال سوارش بوده.
چقدر دانشجوها مسخره ات می کردند. کفشهایت ، لباسهای کهنه واز مد رفته ات را و از همه مهمتر چرخ را ، با خورجین پاره ی نقش رستمش . بدت نمی آمد ، نمی شنیدی، ناراحت نمی شدی . به چرخ گفتی« چه دنیایی که با تو نداشتم ! تا کحاها که با تو نرفتیم.»
می رفتی، می رفتی، رکاب می زدی ، عرق می ریختی. وچرخ می رفت. از این اداره به آن اداره ، از این کارخانه ، به آن کارخانه . مدرک قاب گرفته ات را که همیشه زیر پیراهنت بود و گوشه ی تیزش پوست تنت را ریش ریش می کرد . جلوی آن همه آدم می گذاشتی و گردنت را کج می کردی. آدمهای ریش دار ، بی ریش، کوتاه ، بلند ، چاق، لاغر، زن ؛ مرد. وچه پوزخندی می زدند .« مهند سی ؟ »
نمرات بالا؛ شب وروز؛ روز وشب ، فورمول، فورمول، هندسه، فیزیک ، ریاضی ، معادله ، معادله ، توی آن همه معادله غرق شده بودی . گم شده بودی.
« شرمنده ایم آقای مهندس»
« خبرتون می کنیم ، آقای مهندس»
مهندس، مهندس، مهندس. هر چی دست وپا می زدی ، بیشتر فرو می رفتی . خسته شده بودی . باران ایستاده بود . اما باد دیوانه شده بود و ورق لعنتی آهن همراه باد کج وراست می شد وتو چه تلاش می کردی. داشتی خفه می شدی . باید می رفتی و رفتی. دیگر هیچکس به تو نمی خندید. مدرک خون آلودت را به دیوار مغازه ات کوبیدی. خودت هم به آن خندیدی . بسم الله گفتی ومیوه ها را مثل شطی از رنگ ، شطی از بو، تازه وناب ، روی میز خالی کردی. و گفتی« خدایا به امید تو . دیگه گردنمو پیش هیشکی کج نمی کنم . دیگه هیشکی بهم نمی خنده. »
پدرت خندید وگفت « اگه بگذارن»
مادرت گریه کنان از در بیرون دوید ودیگر توی مغازه ات نیامد.
تمام بدنت بی حس شده بود ، از درون می سوختی ..، پاهایت دیگر توان چرخاندن چرخ را نداشت. باد رهایت نمی کرد. ورق خِر خِر کُنان ، به تو می خندید. ایستادی . از چرخ پیاده شدی. مشتی نثار سر بسته ورق کردی . دستت درد گرفت و درد تا عمق وجودت دوید. اشکت در آمد. باز هم توی معادله اشتباه کرده بودی. حالا بیشتر از همیشه می خند ید ند . میدان دارها که همه افغانی بودند. می خند ید ند وکلاه سرت می گذاشتند. و تا حرف می زدی با خنده می گفتند « آ قای مهندس ، شما چرا ؟» و مشتریها ...همه می خند یدند . می بایست بیشتر از همیشه و جلوی همه گردن کج کنی . حتی آفتاب هم به تو می خند ید و میوه ها ، به جای تو خجالت می کشید ند . له می شدند ، آب می شدند. و تو گفتی «همه چیز درست میشه» گفتی « تجربه ارزون به دست نمیاد. » گفتی « زورم به هر کی نرسه به تو میرسه خورشید»
ورق آهن را برای همین می بردی . می بردی که روی خورشید را سیاه کنی . داشتی می رسیدی . فقط یک پیچ دیگر مانده بود. خوشحال بودی . ورق خسته شده بود. ومثل مُرده ای سنگین . اما تو خوشحال بودی که دیگر پدرت، مادرت، خواهرت، همه وهمه ، ذره بین های خود را کنار می گذارند . دیگر سرخی چشمانت ،لا غر بود نت ، غذا خوردن ونخوردنت، دیر رفتن وزود آمدنت ، هر کدام نشانه بدی نیستند .
جلوی مغازه ات شلوغ بود . مردم جمع شده بودند . اتفاقی افتاده بود. دلت لرزید. انتظارش را داشتی. یعنی خیلی وقت بود که از هر چیزی انتظار فاجعه داشتی . رکاب زدی، رکاب زدی . صدای ورق آهن مثل صدای ماشین پلیس ، همه نگاه ها را به طرفت گرداند. صاحب یکی از همان نگاهها فریاد کشید « آق مهندس ، دکونت پَر َپر »
همه با صدای بلند خندیدند. پدرت روی زمین نشسته بود وبا دو دست سرش را گرفته بود.
مردی ریشو پرده ای سفید جلوی در می کشید. چرخ را رها کردی. چرخ با صدا به زمین افتاد. از همین می تر سیدی . به طرف پدرت رفتی. مامو رین با اکراه نگاهت می کردند. با افتخار وقدرت در مغازه ات را ُپلُمپ کردند و رفتند . پدرت حرف می زد .حرف می زد. «حریم صنفی....ندا شتن جواز کسب...شکایت هم چراغها...التماس ، التماس ...»
نمی شنیدی ، نمی خواستی بشنوی . نمی خواستی التماس کنی . نمی خواستی به خاطر تو التماس کنند . فقط به ورقه ی آهن خیره بودی که گردن چرخ را شکسته بود . گردنت درد گرفته بود. دستها یت می لرزید . پاهایت سنگینی ات را تحمل نمی کردند. و به این فکر می کردی که چطور دوباره این ورق آهن را به سر جایش بر گردانی. ...